<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرایی که من باشم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44070818</link>
        <description>مــــن اهـــــلِ دِلُ و چــــــایِ هـــــلُ و لــــــعــــــلِ نــــــگــــــارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:38:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3424667/avatar/gJyXTc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرایی که من باشم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44070818</link>
        </image>

                    <item>
                <title>#من_یک_سلبریتی_ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%85-zcnnlutfsf38</link>
                <description>همه ی ما وقتی کلمه «سلبریتی» را می‌شنویم، ناخودآگاه تصویر فرش قرمز، فلاش بی‌امان دوربین‌ها، بادیگاردها و امضا دادن به طرفدارانِ هیجان‌زده در ذهنمان نقش می‌بندد. شاید برایتان جالب باشد که بگویم من یک سلبریتی‌ام؛ بی‌آنکه هرگز پایم را روی فرش قرمز گذاشته باشم یا طرفداری در خیابان اسمم را فریاد زده باشد. من یک معلمم، و هر روز صبح که درِ کلاس را باز می‌کنم، وارد استودیوی ضبط زنده‌ای می‌شوم که سی، چهل تماشاگر ویژه دارد؛ تماشاگرانی که با دقتی بی‌نظیر، تمام جزئیات وجودم را زیر ذره‌بین می‌برند.#من_یک_سلبریتی_اماستیج من، سکوی کوچک پای تخته‌سیاه است. وقتی روی این استیج قدم می‌گذارم، می‌دانم که هیچ‌چیز از نگاه تیزبین مخاطبانم پنهان نمی‌ماند. لباس‌هایم اولین سوژه نقد و بررسی این فشن‌شوِ روزانه است. کافی است یک روز رنگ مقنعه‌ام با روزهای قبل متفاوت باشد، یا کفش جدیدی پوشیده باشم؛ بلافاصله پچ‌پچ‌های ریز و نگاه‌های معنادار آن ها شروع می‌شود. آن‌ها حتی متوجه تغییر مدل بستن بند کفشم یا رنگ کش مویم هم می‌شوند. اما ماجرا به ظاهر ختم نمی‌شود. دیالوگ‌های من، تکه‌کلام‌هایم و حتی لحن ادای کلماتم، خیلی زود به تیتر یکِ مکالمات زنگ تفریح تبدیل می‌شود. یک روز متوجه می‌شوم همان کلمه‌ای که دیروز برای تشویق یکی از بچه‌ها به کار بردم، امروز در دهان همه آن‌ها می‌چرخد. وقتی می‌خندم، می‌بینم که چگونه تلاش می‌کنند شبیه من بخندند و وقتی عصبانی می‌شوم یا سکوت می‌کنم، زبان بدنم را در ناخودآگاهشان کپی می‌کنند. من برای آن‌ها یک بازیگر نقش اول در سریالِ روزمره زندگی‌شان هستم. آن‌ها نحوه راه رفتنم، چطور دست گرفتن ماژیک و حتی شیوه نگاهم به بیرون از پنجره را با ولع تماشا می‌کنند و به خاطر می‌سپارند.پاپاراتزی‌های من، چشم‌های معصوم و کنجکاوی هستند که هیچ خطایی را بی‌تفاوت رد نمی‌کنند، اما در عین حال، هیچ محبتی را هم فراموش نمی‌کنند. من نمی‌توانم یک روزِ بد را پشت نقاب بی‌تفاوتی پنهان کنم، چون آن‌ها فوراً می‌فهمند که «امروز خانم معلم یک جوری است!». برای همین است که من مجبورم همیشه در بهترین نسخه خودم باشم.من یک سلبریتی‌ام، اما طرفدارانم برای گرفتن عکس سلفی صف نمی‌کشند. اما در عوض آن‌ها برای نشان دادن نقاشی‌هایشان، برای تعریف کردن خوابِ دیشبشان و برای شنیدن یک «آفرین» ساده از زبان من سر و دست می‌شکنند. لایک و کامنت‌های من، ستاره‌هایی است که گوشه دفترشان می‌کشند و قلب‌هایی است که پای برگه‌های امتحانی‌شان می‌گذارند. شاید نام من در هیچ مجله‌ای چاپ نشود و در خیابان کسی مرا نشناسد، اما در دنیای کوچک و بی‌ریای کلاس، من مشهورترین آدمِ روی زمینم. و راستش را بخواهید، این سلبریتی بودن را با هیچ فرش قرمزی در دنیا عوض نمی‌کنم. #من_یک_سلبریتی_ام و همین که توی رویاهایِ کوچکِ شاگردانم قهرمانم، برای تمامِ عمرم کافیست.</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 02:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیِ آب های آزاد بودم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-dnrc7oqbjkc5</link>
                <description>نرسیده به پیچ دوم شمرون دلشوره افتاده بودم به دلم. نه دلشوره‌‌ی بیجای برخواسته از زنیت. واقعی‌ترین نسخه دلشوره که هر آدمی می‌تواند در دل جا دهد. پدرجان گفته بود مگر از نعش ما رد شوی که تصدیق‌نامه بگیری. من کار خودم را کرده بودم. گفتند اجازه پدر، گفتم مرده. گفتند اجازه کفیل، گفتم مرده. گفتند بالاخره کسی، ناکسی چیزی لازم است. گفتم خودم کس و کار خودم هستم. اجازه صدور کارت آمد اما گفتند برو خودمان خبرت می‌کنیم. سوار بر تاکسیِ زرد نرسیده به پیچ دوم شمرون، یک دلشوره‌ی زبری افتاده بود به جان لطیفم. اگر بابا بفهمد چه؟ اگر عمه زاده‌ها بفهمند چه؟ اگر زن‌عمو بداند، چه؟ حتما بچه‌های آفتاب‌مهتاب ندیده‌اش را توی سر مامان خواهد کوبید.نمی‌گویند دختر دمِ بخت، گواهینامه به چه کارش است؟ می‌گویند. نمی‌گویند کارمان به جا بارمان به جا، دخترِ تصدیق‌دارمان نابه‌جا؟ آن موقع مثل حالا نمیشد از زیر سنگینی واژه‌ها در رفت. وقتی می‌گفتی دختر، یک سنگینیِ حقیرانه‌ی گردن گرفته‌ای را می‌پذیرفتی. آن موقع بازی با کلمات هنوز مد نبود. نمی‌گفتند زن باید انرژی زنانه‌اش را حفظ کند. می‌گفتند زن را چه به تصدیق‌نامه و شوماخری؟ نمی‌گفتند زن لطیف است، پوستش خراب می‌شود. به جاش می‌گفتند زن باید به جای پشت ماشین، بشیند پشت ماشین لباسشویی. زن بودن یک معامله بود. ماهیِ تُنگی بودیم در اقیانوسی که منعِ شنایش را مردان صادر می‌کردند. زنی؟ پس بنشین سرجایت. دختری؟ پس برو پی کارت. کارت چیست؟ شوهر و بچه و کهنه‌هایش.من ماهیِ آب‌های آزاد بودم. در تنگی به وسعت یک اقیانوس. در تنگی که دور تا دورش خط قرمز بود. خط قرمز ضعیفه بودن. مامان اگر پذیرفته بود، دخترهاش اگر گردن گرفته بودند، من یکی از راستِ گلویم پایین نمی‌رفت. نمی‌فهمیدم مرد بودن چه دخلی به شایستگی برای ماشین سواری دارد؟ از لج همین هم دور از چشم آقاجان و پسرهایش امتحان تصدیق‌نامه دادم. روزی که رفتم همه با مردهاشان آمده بودند. یکی با همسر، یکی با پدر، یکی با برادر و آن یکی با دوست پسر. من ماهیِ آب‌های آزاد بودم. سر می‌خوردم در اقیانوس خودم. وقتی به خانه رسیدم آقاجانم به مامان گفته بود چه معنی می‌دهد دختر انقدر از خانه بیرون برود. مامان هم همانجا پایم را قطع کرده بود. کارم از حسرت ماشین و جاده خوردن رسیده بود به حسرت دیدن برگ‌های سبز کوچه. همه‌ی آن مدت رفت و آمد خانه‌مان مشکوک بود. عموزاده‌ها با دسته گل و شیرینی می‌آمدند. پشت‌بندش عمه زاده‌ها می‌آمدند. مامان پشتشان دو دستی خاک خیالی می‌ریخت رویشان اما خواهرزاده‌های خودش که می‌آمدند، ماچ و تفی‌شان می‌کرد و رد اسفند می‌انداخت روی پیشانی‌های بلندشان. بعد از یک هفته حبس خانگی معلوم شد نقشه دختر بودنم را کشیده‌اند. این همه برو و بیا و ببر و بپوش، فقط برای یک جمله از دهان آقاجان بود: چه معنی می‌دهد دختر انقدر از خانه بیرون برود؟ خواستگارها که ردیف شدند، گفتم کارت تمام است دختر. دیگر رنگ جاده و ماشین و تصدیق‌نامه را به خواب ببینی. اما روزگار دست دیگری برایم خوانده بود. شبِ اول خواستگاری رسمی، عمه خانم را هم آوردند. گفتند عمه چند پیرهن از تو بیش‌تر پاره کرده. گفتم پیرهنی که توی آشپزخانه پاره شود، با کفن فرقی نمی‌کند. زدند توی دهانم که ضعیفه را چه به حرف‌های گنده‌تر از دهن. شنیدم آقاجان به مامان گفته بود اگر این را شوهر ندهیم کار دستمان می‌دهد. مهمان‌ها از کنار پشتیِ ورودی نشسته بودند تا بغل نشیمن‌گاه آقاجان؛ مردترین مردِ خاندان! کوچک و بزرگ و پیر و جوان، همه چشم دوخته بودند به دهانِ ضعیفه‌ی خانه. منتظر یک بله بودند در خیالاتشان. انگار که دزدانِ باج گیر سر دروازه را جمع کرده باشی پیرامون بچه‌ی راه گم کرده‌ای. زنگ در صدا زد. مامان گفت شگون دارد شب خواستگاری زنگ در را بزنند. عمه کِل کشید، دخترش هلهله زد، پسرش سرخ و سفید شد. همه به فال نیک گرفته بودند این وصلت تک اتصاله را!نمی‌دانید چه بادی به خودم انداختم وقتی مامور پست، تصدیق‌نامه‌ام را به دستم داد. مامان سرخ و سفید شده کنار در ایستاده بود. آقاجان روی پوستیِ گاو نشیمن‌گاهش، دیگر هیبت شیر شرزه نداشت. بیش‌تر به موش آب کشیده‌ای می‌ماند که تازه از جوبِ رسوایی بچه موش خانه بیرون آمده. خانه سکوت بود. عمه با چند پیرهن پاره کرده‌اش رفت تا گردن گیرِ دختر بی‌حیای بزرگ مرد خاندان نباشد. رفت تا آقاجان درد تصدیق‌نامه‌ی دخترش را تنهایی به دوش بکشد. همه رفتند و خانه خالی شد و دختر خانه ماند با تصدیق‌نامه یکدست سبزاَش. مامان آن شب نفرینم کرده بود که الهی با همان تصدیق نامه، توی جاده بمیری و جنازه‌ات را برایمان بیاورند. من اما ماهیِ آبهای آزاد بودم. سر می خوردم در اقیانوس خودم.</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 20:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران_ بیرجند، یک نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-b9rcqacdjouh</link>
                <description>گفتم مادرجان پشت سرم آب نریزدها، گفتم با آقاجان بیایم. گفتم این جاده پیچ و مارپیچ زیاد دارد، گفتم به این اتوبوس‌های فکسنی نمی‌شود اعتماد کرد. اما کو گوش شنوا، همش حرف خودت را می‎زنی. از بس مغروری. همین غرورت آخر کار دستمان می‌دهد. سمیه این را گفت و بدون انتظار برای پس گرفتن جواب، پشتش را کرد بهم. می‌دانم دردش چیست. دردش سرپا ایستادن و تحمل زُلِ هیز مرد وسطی‎هاست. وگرنه که هیچکسی بهتر از من نمی‌داند تا چه اندازه از ماشین آقاجان بدش می‌آید. می‌گوید کاش مادرجان پشت سرم آب نمی‌ریخت، من که نرفتم تا برگردم. من توی دل می‌گویم باشه، تو راست میگی.اتوبوس آدم تا آدم پر است. بعضی‌ها روی پله اول و دوم نشسته‌اند. بعضی‌ها دو تا صندلی یکی هستند. بعضی هم مثل ما که مردِ ثانیه‎های آخریم، دستشان به یک میله بند است. با هر نیش ترمز، سمیه یک ضربه به من می‌زند و من به آدم کناری و این دومینوی انسانی تا انتهای اتوبوس فرو می‌ریزد. دستش را جوری به میله گرفته که کمترین تماس را با دست من داشته باشد. همین که ضربه اتوبوس تکه ای از انگشتش را به انگشت من می‌رساند، با حرص خودش را کنار می‌کشد. توی دل می‌گویم، باشه بابا فهمیدم قهری. بیرون از دل هیچ نمی‌گویم. تقصیر من بوده قبول، اما حرف زدن درباره اش آن هم در این وضعیت، به لعنت سگ زرد بیابان هم نمی‌ارزد.بیرجند یک دانشگاه بیش تر ندارد؛ دانشگاه فنی و کامپیوتر. سمیه از چند ماه پیش که فهمیده آن پسرک عیاش توی فلان دانشگاه آمریکا درس می‌خواند، پایش را کرده توی یک کفش که یا دانشکده کامپیوتر، یا هیچی. فهمیده آقاجان فقط اینطوری برایش کامپیوتر دست و پا می‌کند. بیش تر از من عقلش رسیده. با خودش گفته یک وبکم هم می‌گذارم پای کار و به بهانه درس، از این چت‎روم کوچ می‌کنم به آن یکی چت روم. پسرک گفته خودم کارهای آمدنت را می‌کنم. گفته سیاست‌های بیل کلینتون ضدایرانی نیست. گفته اینجا که بیایی، هر روز مک دونالد می‌خوریم و گلف بازی می‌کنیم. سمیه همه را باور کرده. سه ماه درس خوانده که کامپیوتر قبول شود، نه در تهران، نه حتی در شمال، که در بیرجندِ متصل به دانشگاه فنی آمریکا. آقاجان مخالفت کرده و جان سه برادر را قسم داده که نگذارند برود. سه برادر گذاشته‌اند. آقاجان به دامن من چنگ زده. گفته طاقت دوریِ ته‎تغاری ندارم. من گفته‎ام به روی چشم. می‌رویم تا بیرجند؛ با فلاکت و بدبختی. خودش آن سختی‌ها را ببیند پشیمان می‌شود.توی اتوبوس تا چشم کار می‌کند آدم نشسته. بعضی هایشان ایستاده اند. چند صندلی آن‎طرف‎تر، کودکی گریه می‌کند. سمیه زیر لب می‌گوید حناق، من می‌خندم. صدای داش‎مشتی جواد یساری با صوت قرآن پیرزنی درآمیخته شده.آدم نمی‌داند بخندد یا گریه کند. سمیه با هر نیش ترمز، خودش را عقب تر می‌کشد تا کوچک‎ترین لمسی با من نکند. زنِ غمگینی درست کنار ما ایستاده. توی گوشی تصویر پسر جوانی را نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد. با آن چشم‌های غمگین و چادرِ به لب گزیده اش، کلیشه اتوبوس شده. انگار جوانِ توی تصویر ناکام مرده. اشکش را از روی گوشی پاک کرده و چند بار صفحه را بوس می‌کند.به سمیه می‌گویم این اتوبوس همیشه همینه‎ها. هر وقت خواستی برگردی تهران همینه. آقاجان که نمی‌تونه از اونجا تا بیرجند بکوبه و بیاد دنبال تو. می‌گوید برای همین گفتم پشتم آب نریزن. کی فکرِ برگشتنه که فکرِ شلوغیِ اتوبوس باشه. توی دلم می‌گویم باشه، تو راست میگی. راننده پشت سرهم نیش ترمز می‌زند. سومین نیش را زده و نزده می‌ایستد. آدم‌ها روی هم قطار می‌شوند. می‌شوند یک تپه مسافر درمانده. یکی از هیزمردها داد می‌زند: هی دایی چه خبرته؟ راننده می‌گوید ناراحتی پیاده شو. بحث بالا می‌گیرد و آدم‌ها درست وسط جایی که ما هستیم، دست به یقه می‌شوند. سمیه جیغ میزند. خودش را کنار می‌کشد. اه و پیف می‌کند. آه و اوه می‌کند. هیچ محلش نمی‌کنم. بگذار با فلاکت برویم که با فراخت برگردد.نرسیده به بیرجند همه چیز را می‎گوید. گریه می‌کند و می‌گوید. از رویایی که با آن پسرک در سرش ساخته. از مک دونالد و پای سیب و گلف و قدم زدن در دشت وسوسه انگیز هالیوود. رسیده ایم به بیرجند. راننده، اتوبوس را متوقف می‌کند. دشت‌های اینجا هم دشت‎اند، اما نمی‌دانم چرا به چشم دخترک خانه ما نمی‌آیند.حالا چند سالی است که سمیه را اینجا نداریم. نه در بیرجند و نه در تهران. رفته زیر سایه سنگین کالیفرنیا، کنار دشت‎های سبز هالییوود. روزها که ما بیدار می‎شویم، او می‎خوابد. شب‎ها که ما می‎خوابیم، او در حال صبحانه آماده کردن است. صبحانه که چه عرض کنم، وافل خشک با عسل. بیکن رشته‎ای نمک سود شده و شیرچایِ داغ به همراه شکر! شاید مشکل از دشت نیست. شاید مشکل از آبیِ آسمان نیست. شاید این خاک، ما را با هم نمی‎خواهد. شاید این سرزمین، ما را پاره پاره می‌خواهد. سمیه حالا با ما نیست اما یادش روی طاقچه، کنار قرآن خانم جان مانده. سمیه کبوتر شده در این خانه. یاد سمیه در آن اتوبوس جا مانده. بین آن مسافرانِ درمانده و آن رهگذارنِ یکباره دیده. درست است، سمیه جایی همین نزدیکی‎ست. میان همین جاده‎ها، توی همین ماشین‎ها..</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 22:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاسوسا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%A7-s8je3yywxmww</link>
                <description>چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند...فروغ راست می‎گفت شاسوسا. راست می‎گفت که در خیابان‎های سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست. من آن شب این را فهمیدم. هر دو خاموش بودیم. سرهامان پایین بود و لب‎هامان به هم چسبیده. اما یک چیزی با یک چیزی جور درنمی‎آمد. صدایی بود از ته قلبت که می‎گفت بیا امشب همه چیز را تمام کنیم. تو با آن چشم‎های یکی عسلی و آن یکی قهوه‎ای‎ات خواهش می‎کردی که امشب را بمان؛ اینجا کنار من. من اما صدای دلت که خیلی هم بلند بود را واضح‎تر می‎شنیدم که برایم خداحافظ خداحافظ می‎کرد. یک بار دیگر تو را در آن خیابان دیدم. رفته بودی برای دخترت بستنی شکلاتی بخری. دیدم که برای فروشنده توضیح می‎دهی که نصفش شکلات باشد و نصف دیگرش وانیل. دیدم با آن دختربچه‎ کنارت که هیچ شباهتی هم به تو نداشت، بستنی را دوتا یکی خورده و چقدر بهتان چسبیده بود. من همه چیز را دیده بودم. شب آخر هم که آمدی تا وبالی مثل من را از گردنت باز کنی، تازه دیدن و حس کردنت برایم جان گرفت. حق با تو بود که آدم تا آهنگ رفتن نکند به چشم نمی‎آید. فکر نکن یک وقت شب خواستگاری حواسم پیشت نبوده‎ها. آن شب هم به چشم‎های یکی عسلی و یکی قهوه‎ای‎ات نگاه کرده بودم. تو نشسته بودی چند صندلی آن‎ورتر از من. از آن فاصله هم چشم‎های دو رنگت می‎پریدند توی صورت. حاج‎خانم گفته بود این چه شوربختی‎ای است که گرفتارش شدیم. همینمان کم بود که زنِ نحس هچل‌هفت برایم بیاوری. بعدش یک چک آبدار ازش خورده بودم. چک را خورده و نخورده یک تف غلیظ پرت کرده بودم روی فرش خانه و خودم آمده بودم خواستگاری‎ات. برایم مهم نبود که با پنج برادر و دو خواهر، مهم‎ترین روز زندگی‎ام را اینطور یک‎لاقبا رفته باشم. مهم نبود که گل‎های تو دستم را از باغ کنار خانه‎تان چیده و حتی اینکه کت‎شلوارم را کرایه کرده باشم. برای تو هم مهم نبود. اما برای خانواده‎هامان چرا. شنیدم که حاج‎خانم پیغام فرستاده بود خانه‎تان و پدرت را به جدش قسم داده بود برای سرنگرفتن این وصلت. گفته بود پسرها به جان یکدیگر افتاده‎اند. نگفته بود مخالفتم به خاطر تا‌به‌تا بودن رنگ چشم‎های دختر توست. از سیاستش بود. اگر می‎گفت، سید همانجا سفره را پهن می‎کرد و نکاحمان را می‎خواند. تو هیچوقت نپرسیدی چرا. اگر می‎پرسیدی بهت می‎گفتم. به هرکه می‎توانستم دروغ بگویم، به تو نمی‎توانستم. آن شب زیر نور ماه کنار کلبه‎ی شاسوسا رنگ چشم‎هایت بیش‎تر از همیشه می‎زدند توی چشم. یکی به شرق می‎تابید و یکی به غرب. داداش گفته بود شبیه به امثال تو را در آتن زیاد دیده. گفته بود آن‎ها هم مثل تو بورِ توت‎فرنگی‎اند. گفته بود نسلشان به اسکندر مقدونی برمی‎گردد. به نطفه‎های چندهزارساله‎ی شوش. گفته بود آن‎ها نحس‎اند و شهرآشوب به پا می‎کنند. آن شب کنار کلبه، تو چشم‎هایت را در چشم‎های من ریختی. گفتی در خانه‎تان کتاب تاریخ یونان دارید. گفتی شجره‎تان قلابی است و سید عمامه‎اش را از سر دوست مرده‎اش کف رفته. گفتی یک روزهایی پنهانی برای عبادت به اینجا می آیی. کنار کلبه شاسوسا، لابه‎لای مزرعه بلال. همه‎چیز را گفتی اما نپرسیدی. نپرسیدی چون نخواستی بشنوی. تو رفتی شاسوسا. حتی آن کت‎شلوار براق کرایه‎ای هم نتوانست جلوی رفتنت را بگیرد. تو رفتی و من را با کلبه‎ی شاسوسا ول کردی. رفتنت آنقدر بی‎مرتبه بود که حتی نفهمیدم چرا آن دروغ‎ها را سرهم کردی؟ چرا از عمامه سید و شجره‎نامه‎تان مایه گذاشتی. یک بار دیگر هم تو را در آن خیابان دیده بودم. موقع رانندگی ماشین را کنار زدی تا به کلبه ادای احترام کنی. فروغ راست می‎گفت شاسوسا. راست می‎گفت که در خیابان‎های سرد شب جز خداحافظ خداحفظ صدایی نیست.</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 11:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا خرمالوها برسند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-pklswufkwnnf</link>
                <description>باران ریخته بود کف دست آدم‎ها و به آن دوردست‎ها که نگاه می‎کردی، چند ابر تکه پاره‏ی سیاه، برای خودشان برق می زدند. تیر چراغ برق پت پت کرده، هر چند ثانیه یک نور زرد عقدی جرقه می زد و کلاغ‎های سیاهِ دورش را از خود دور می کرد. اگر نمی‎شناختی آن محله و کوچه و آدم‎های خیلی فضول را، فکر می‎کردی سر لوکیشین یک فیلم آمریکاییِ نمی‎دانم چی‎چیِ خون آشامی هستی.سر همان صحنه، گوشی به دست که زیر باران دعا می خواندم تا به قول بعضی ها فاز معنوی بگیرم، یک پیامک تبلیغاتی آمد با این مضمون: شاید آن روز که خرمالوهای دلمان برسند، ما آدم های شادی هستیم. خرید کتاب&quot; تا خرمالوها برسند&quot;، از لینک فلان.زدم روی لینک فلان، کتاب را خریدم زیر آن باران دیوانه ی شهریور و آن لوکیشن سریال های هالییودی و امروز، برایتان چند خطی درباره اش می نویسم.جلداَش را کمی دوست دارم؛ نه خیلی کم و نه خیلی زیاد. فقط کمی؛ کمیِ خالی. شبیه جلدهایی است که آدم با گذرا دیدنش وسوسه ی خرید را از سر بگذراند. خرمالوها نارس اند و باید برسند. برای رسیدن چه می خواهند؟ زمان. فقط زمان؟ نه. می خواهند برف رویشان آب شود. آدمی که صاحبشان نام دارد، برایشان آب و نان بریزد. روی و مویشان را نوازش کند. برگ هاشان را قیچی کند و &quot;حواسش&quot;، پی خرمالوها باشد. فکر کردم ما آدم ها هم شبیه به آن جلدیم. همگی خرمالوهای نارسی هستیم به امید ناز و نوازش و آب و دانه!صفحه اول کتاب، داستان ها را معرفی کرده بود. 8 داستانِ کوتاه، با 8 اسم قشنگ. اسم ها و جلدها و شکل ها، مرا بیش تر از قصه ها و روایت ها و غم ها جذب می کنند. حیف که به خاطر آن قوانین کپی رایتی که در ایران نداریم، نمی توانم بگویم اسم ها را تا شما بدانید و وسوسه بشوید برای خرید!متن داستان ها جستارگونه ی داستانی هستند. نویسنده اشاره کرده به واقعی بودن تمامِ داستان ها. خود تاسیان از  اینجا شروع می شود. از اینکه بخواهی باور کنی اینهمه غم که از قضا برای خودِ نویسنده بوده، واقعی است. نرسیده به چندمین داستان اشک ها سرازیر شدند. من آدمِ سختی هستم در گریه کردن هنگام خواندن، اما با این ها همذات پنداری کردم. خیلی هامان خواهیم کرد. چرا که تجربه ها ساده و صمیمی اند. این چگونگی روایت و زاویه دید نویسنده است که به قصه پیچیدگی داده.کتاب را که بستم تا شب درگیر بودم. درگیر آن غم های واقعی که ازشان غافل بودم. انگار چیزی در من شکسته بود که نمی دانستم چیست. هنوز هم نمی دانم. دوست داشتم آن حسِ نارس خرمالو را. آن شاخه های خشکیده‎ی دورش را. دوست داشتم کتاب را بگذارم در قفسه، هر وقت غم هجوم آورد به راه گلو، دوباره دست بیندازم و داستان را بخوانم. غمم را پیوند بزنم به غم قصه های کتاب.</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 16:23:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنانگی جنگ و غیر جنگ نمی شناسد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AF-ilov8mrzbyn9</link>
                <description>نگاهی به آثارِ زویا پیرزاد؛ نقد این کتاب حاوی مقادیر اندکی اسپویل است!کتاب های خاک خورده در کتابخانه را زیر و رو می کنم. خاکی که روی بعضی از آن ها نشسته، قدمتی چندین و چند ساله دارد. دست می اندازم و یکی را بدون توجه به اسمش بیرون می آورم. چشم هایم را که در اثرِ نگاه کردن مداوم به این گوشی های کوفتی ضعیف شده، نیمه بسته نگه می دارم تا اسمش را راحت تر بخوانم.  « عادت می کنیم» از زویا پیرزاد. چند باری با خودم تکرار می کنم. عادت می کنیم، عادت می کنیم. راست می گوید زویا پیرزاد. ما به همه چیز عادت می کنیم؛ حتی به جنگ!می نشینم گوشه ی دنج اتاق و شروع می کنم به خواندنش. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت و تمام. مبهوت می مانم میان ورق های کتاب. گوشه آن صفحاتی که بیشتر به دلم می نشیند را تا می زنم. می دانم که بار دیگر قرار نیست بخوانمش اما « عادت کرده ام» به تا زدنِ گوشه های محبوبِ کتاب. ماتم برده است از این همه زنانگی میان هر ورق. &quot;آرزو صارم&quot; برایم یک زنِ کامل به نظر می آید. زنی که با خودش و با اطرافیانش سرِ جنگ دارد. مانده است میان دو نسلِ( دختر و مادرش) متفاوت که هر کدام سازِ ناسازگار خود را می زنند. آرزو صارم خوب می داند که در این جنگ زنانه، بر مادر و دخترش پیروز می شود. زن ها همیشه همینند. اگر بخواهند فاتح تمامِ جنگ های دنیا خواهند بود. می دانی عزیزِ من، آخر زنانگی جنگ و غیر جنگ نمی شناسد.عادت می کنیممغزم را به کار می اندازم تا به یاد بیاورم دیگر آثاری که از زویا پیرزاد خوانده ام. اگر اشتباه نکنم، « طعم گس خرمالو» و « عصر همه روزها» را قبلا خوانده ام. دوباره برمی گردم به کتابخانه ی خاک گرفته ام. هر دو را پیدا می کنم. به اضافه ی « دو روز مانده به عیدِ پاک». می نشینم پایشان و هر سه را تمام می کنم. خواهرم می آید داخل اتاق و کتاب ها را برمی دارد. می پرسد:« چه معنی دارد گوشه بعضی صفحات را تا می زنی؟ می گویم به هیچ کدامشان دست نزن. زنانگی از لای آن صفحات بیرون می پاشد؛ حتی از میانِ جنگ!</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 19:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس های درخت پرتقال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-duzkqlpgh7ir</link>
                <description>نگاهی بر کتاب « کابوس های درخت پرتقال» نوشته مائده مرتضوی.هشدار! نقد این کتاب حاوی مقادیر اندکی اسپویل است!!!!همه چیز را مو به مو یادم می آید. اولین بار نبود که به نمایشگاه کتاب می رفتم. بارها و بارها نمایشگاه را دیده بودم اما انگار این سری فرق های زیادی داشت. پایم را که توی نمایشگاه گذاشتم، کتاب ها دور سرم چرخیدند. قرار بود کدامشان را بخرم؟ رئالیسم باشد یا مدرنیسم؟ ترجمه یا کتاب ایرانی؟ نویسنده اش زنده باشد یا مرده؟ امضای خودش پای کتاب باشد یا نه؟ اگر کتاب سروش صحت را بخرم بیشتر کلاس دارد یا منصور ضابطیان؟فکرها آمدند و رفتند و مغزم را تکه پاره کردند تا یک مرتبه خودم را جلوی غرفه ای آشنا دیدم. غرفه نشر چشمه. از همان اولش هم عهد کرده بودم یکی دو کتابی از چشمه نصیب بگیرم. با چند قدم خودم را به کتاب ها رساندم. کتاب ها منظم و مرتب روی میز چیده شده بودند. از نسیم مرعشی بگیر تا زویا پیرزاد. از رضا جولایی بگیر تا یزدانی خرم. دختری که کنار ایستاده بودم با ذوق توی صورت دوستش نگاه کرد و گفت:« راستی فهمیدی امروز ساعت 5 ناهید طباطبایی جشن امضای کتاب داره؟». ذوق توی صورتم دوید. حتما می مانم و از ناهید طباطبایی امضا می گیرم. بعد هم تعظیم کوچکی بابت کتاب «برف و نرگس» می کنم و همدیگر را مهمان تکه تعارف های کلیشه ای می کنیم. غرفه شلوغ است و فشار جمعیت امانم نمی دهد. دستم ناخودآگاه می رود روی یک کتاب. چشم هایم را ریز می کنم تا اسمش را بهتر ببینم. غیر ارادی می گویم:« چه اسم قشنگی. کابوس های درختِ پرتقال». ناگهان از آن سمت میز کسی با خوشحالی می گوید:« این کتاب منه. من نویسندشم». خشکم می زند و یک لبخند تحویلش می دهم:« عه چه خوب». زیر لب می گویم:« حالا باید توی رودربایستی کتابت را بخرم». دست می کشم رویش. جالب به نظر می رسد.فکرها اینبار دور سرم نمی چرخند. اجازه می دهم همه چیز غیر ارادی اتفاق بیفتد. کتاب را می گیرم سمت نویسنده. چهره اش برایم نا آشنا می آید. از روی کتاب اسمش را می خوانم و می گویم:« خانم مرتضوی، میشه لطفا برام امضاش کنین». نویسنده ذوق می کند و با خنده می گوید:« چرا که نه». کتاب را از دستم می گیرد و شروع می کند به یک چیزی نوشتن. تمام که می شود صفحه اول را باز می کنم و نوشته اش را با دقت می خوانم. با خط خوش نوشته است:« به زهرا جان در یک روزِ بهاری! به امید پایان کابوس هایمان».کابوس های درخت پرتقالهمینجا فرقِ بزرگ نمایشگاه امسال را با سال های قبل می فهمم. می خواهم به همین یک کتاب بسنده کنم. نمی خواهم نظرهای اینستاگرامی برایم تصمیم بگیرند. نمی گذارم عقیده دیگران رویم اثر بگذارد. می خواهم کتابی ناآشنا بخوانم از نویسنده ای ناآشناتر. شب که خانه می آیم کتاب را شروع می کنم. همه چیزش بی نظیر است. یک سورئالیسم تمام عیار؛ نه چیزی شبیه به آنچه تا به حال خوانده بودم. کتاب داستان دختری بود به نام هدیه. دختری که بعد از مرگ پدر و مادرش، تصمیم گرفته بود خانه قدیمی آن ها را برای زندگی انتخاب کند. خانه ای که یک درخت پرتقال دارد و دختر هر شب قصه سال های دور را به شکل کابوس در خواب هایش می بیند. کتاب کابوس های درخت پرتقال، 7 فصل مجزا دارد که ابتدای هر فصل، با کابوسی شروع می شود. قصه حالت معمایی و تخلیلی خود را حفظ کرده و سعی دارد به صورت اکتشافی، قطعات این پازل به هم ریخته را کنار هم بگذارد. دختر قصه شخصیت تنهای خود را به خوبی با مخاطب در میان می گذارد؛ به طوری که گاهی ممکن است خود را جای او بگذارید. شخصیت های قصه هر کدام داستان خاص خود را داشتند و این شخصیت ها هر یک به نحوی به خانه پدری هدیه و کابوس های او مرتبط بودند( ثریا، همایون، افشین، فریماه و بابا سرهنگ! اسامی را می نویسم برای خودم تا بعدها یادم بیاید که چه خوانده ام و چه کرده اند). حالا آخر شب رسیده است و من به انتهای قصه رسیده ام. شخصیت ها هر کدام گوشه ذهنم شیرین نمایی می کنند و من به سقف خیره شده ام. فکر می کنم چه خوب است که امروز کاری متفاوت کردم. چه خوب است که کلیشه های همیشگی را کنار زدم و آدم های معروف را نادیده گرفتم. اما خدا کند امشب من هم مثل هدیهِ ی قصه، کابوس نبینم. راستی! به امید پایان کابوس هایمان. در یک روزِ بهاری؛ زهرا.</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 01:45:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهری که با بی مهری شروع می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-u3or7jdo2vey</link>
                <description>اگر عمری بود و زنده ماندم، یکِ مهرِ امسال را اینطور شروع می کنم...شنبه یک مهر ساعت 5 و 30 دقیقه بامداد است. دروغ نگفته ام اگر بگویم حتی یک دقیقه چشم روی هم نگذاشته ام. استرس خِرِ گلوی بیچاره ام را گرفته و بدجور فشار می دهد. حساب می کنم اگر همین حالا بلند شوم، تا ساعت یک ربع مانده به هفت تمام کارهای خانه تمام می شود. تمام کارهای خانه و کارهای خودم. مدیر سپرده است که امروز به عنوان اولین روز کاری 10 دقیقه زودتر از بقیه معلم ها در دفتر حاضر باشم. از آن روز که پیامش را خوانده ام ذهنم مدام پیش داوری می کند. نکند می خواهد خط و نشان بکشد؟ در جلسه اولیا حرف زیادی زدم؟ یا آن روز با همکارها بیش از حد صمیمی شدم؟ هرچه که هست احساس خوبی به این قرار زودتر از موعد ندارم. شبیه به آن مقتولی که خطر وجود قاتل را دور و بر خودش حس کرده است.نگاه به دور و برم می اندازم. فاطمه خوابیده است. از آن خواب هایی که همیشه حسرتش به دل من می ماند. از همان هایی که اگر دنیا را سیل ببرد هم بیدار نمی شوی. چند ثانیه ای با حسرت نگاهش می کنم. بعد کارهایم را دوباره از سر می گیرم. در اتاق را محکم می بندم تا خواهرها بیدار نشوند. باید حسابی خانه را بشورم و بسابم. حتی باید غذا را بار بگذارم. می پرسید چرا؟ برای جلوگیری از دعواهای احتمالی. برای اینکه نظم خانه بهم نریزد و کسی سر یک قابلمه کثیف و گازِ بی غذا یقه آن یکی دیگر را نگیرد.حساب می کنم اگر همین حالا قیمه بادمجان را بار بگذارم، تا ساعت 12 و نیم گوشتش مثل پنبه نرم می شود و روغن می اندازد. تکه های پیاز را ریز و درشت خرد می کنم. خیالم پر می کشد به زمان های دور. به اولین باری که قیمه بادمجان پختم. کی بود؟ دقیق یادم نیست ولی احتمالا روزی در تقویم بوده است که من برای اولین بار تصمیم گرفتم قیمه بادمجان درست کنم. مزه اش چطور بود؟ یادم نمی آید ولی حتما مزه ای متوسط داشته. نه آنقدر خوش طعم شده که بشود خاطره بهترین قیمه بادمجان زندگی ام؛ نه آنقدر بدمزه بوده که تلخی خاطره اش در ذهنم بماند. شاید البته کمی نمکش کم بوده باشد. اخر بابا همیشه می گوید دستت از نمک فرار می کند اما نمی داند که خودم از عمد نمک غذا را کم میریزم تا شوری اش گریبان فشارِ خون بابا را نگیرد.مهرخیالم می چکد روی پیازها و رنگشان را طلایی تر می کند. شعله گاز را کمتر می کنم تا صدای جلز و ولز، کسی را بیدار نکند. همزمان که پیازها طلایی می شوند دستکش ها را می پوشم و به جنگ ظرف های کثیف می روم. کاش موقع خریدن دستکش سایز ساق بلند را انتخاب می کردم تا اینطور آستین لباس هایم خیس نشوند. روی ظرف های کثیف کف می ریزم و بعد با همان کف حباب بزرگی درست می کنم. یاد آن روزی می افتم که یک روز تمام برای تفنگ کف ساز گریه کردم و هیچ کس نخرید. بعد رفتم و از توی قلکم پول درآوردم و یواشکی خریدمش. آخ که چه لذتی داشت بازی کردن با آن اسباب بازیِ یواشکی. یکبار هم بدون اجازه مامان رفتم و یک آتاری زرد رنگ خریدم. کسی آن وقت ها گوشی نداشت و من از عمد آتاری را می گرفتم کنار گوشم و صحبت می کردم تا بچه های محله نگاه کنند و زیر لب بگویند چه باکلاس.ظرف ها تمام می شوند. ساعت را همان طور که تخمین می زدم جلو رفته است. عقربه کوچک سرگردان مانده بین 6 و 7 و عقربه بزرگ درست روی 9 ایستاده است. اگر مسیر خانه تا مدرسه را یک ربع تخمین بزنم، حدودا نیم ساعت فرصت دارم تا خودم را آماده کنم. دیشب تصمیمم را برای اولین لباس در نقش معلم گرفتم. یک مانتو اداری مازراتی به رنگ سرمه ای با مقنعه آبی آسمانی. فاطمه می گفت رنگ آبی اسمانی زیادی خز و جواد است و می زند توی ذوق اما من از همان دیشب انتخابم را کرده بودم.از بین ادکلن های روی میز یکی را انتخاب می کنم. کدام بهتر است؟ ادکلنی با بوی شیرین بزنم یا بوی تند و تلخ؟ ناخودآگاه دستم می رود روی اسمارت کالکشن. با این که همه می گویند بوی چای شیرین می دهد من اما دوستش دارم. صدای جوشیدن کتری بلند می شود. اگر همین حالا چای را دم کنم، یک ربعی وقت برای سرد شدنش دارم. پس دریغ نمی کنم و با لیوانی چای و تکه ای کوکی شکلاتی، بزم صبحگاهی ام را تکمیل می کنم.تا سرد شدن چای فرصت دارم که خانه را مرتب کنم. وسیله های روی میز را یکی یکی برمیدارم و سر جایشان می گذارم. به آینه که می رسم مقنعه را سر می کنم و یک رژ کالباسی کم رنگ روی لب هایم می کشم. به خودم نگاه می کنم. یعنی بچه ها دوستم دارند؟ در اولین دیدار چه فکری در موردم می کنند؟ دوست دارند کدام ادکلن را برایشان بزنم و رنگ رژم کدام باشد؟ چای را آرام آرام هورت می کشم. کفش هایم را می پوشم و از بیرون یکبار دیگر خانه را برانداز می کنم. حالا همه چیز سر جای خودش قرار دارد و لبخند رضایتم گوشه لب برق می زند.از امروز تا 30 سال آینده اگر عمری باقی باشد، باید هر روز ساعت 5 و 45 دقیقه بیدار شوم و غذا را بار گذارم. بعد ظرف ها را بشورم و خانه را برق بیندازم. اگر هم خیلی دست دست نکنم نیم ساعتی وقت اضافه می آورم برای اینکه خودم آماده شوم. برای جلوگیری از دعواهای احتمالی، باید اینکارها را بکنم...</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 17:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب اقبالی دارد این سنگِ اقبال!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-ts0yrqsyyy1c</link>
                <description>نگاهی بر کتاب سنگ اقبال؛ نوشته مجید قیصریهشدار! نقد این کتاب حاوی مقدار اندکی اسپویل است!مدت ها بود هوس خواندن یک کتاب لذت بخش بر دلم مانده بود. هرچه می خواندم عاجز می ماندم و تشنه تر می شدم در این سرابِ بی کتابی. اشتباه نکنید اگر بخواهیم کتاب بخوانیم تا دلتان بخواهد هست، اتفاقا زیاد هم هست اما نه آن چیزی که برای چند ساعت پاهایت را از روی زمین بِکند و تو را وارد دنیای داستان بُکند!بلافاصله بعد از معرفی برندگان جایزه جلال آل احمد، تصمیم گرفتم کتاب نفر اول بخش داستان بلند و نفر اول بخش داستان کوتاه را بخرم. در نقدها خوانده بودم که نفر اول داستان بلند، اقبالش هم مانند اسم کتاب بلند است و توانسته بعد از چند سال، بالاخره داورها را راضی کند( آخر می دانید که داوران جایزه جلال چند سال بود داستانی را لایق نفر اول نمی دانستند و این سِمَت همچنان خالی و بی صاحب می ماند).بلافاصله بعد از این که کتاب را شروع کردم، داستان مرا گرفت. دقیقا همان چیزی را می خواستم که چند ماهی دنبالش بودم. در سنگ اقبال مجید قیصری، همه چیز سر جای خودش بود. یعنی سر جای خودش هست! جمله ها به قدر کفایت کش و قوس می آیند و مخاطب را خسته نمی کنند. نویسنده نه آن قدر گزاف گویی کرده که حوصله ات سر برود و نه آن قدر بریده بریده نوشته که با اعصابت بازی کند. قصه را که شروع می کنی به خواندن، انگار خودت را وسطِ داستان می بینی. وسط روستای چهاردیوار می بینی و از همان اول خودت را می سپاری به جریانِ رونده‎ی ماجرا. چیزی که اما بیشتر از همه مرا خوشحال کرد، دغدغه مند بودن نویسنده و مهم تر از آن، داورهای امسال جشنواره جلال آل احمد است. داستان به نوعی مقابله با خشکسالی و خرافه های چندین ساله مربوط به آن را بیان می کند.( خرافه ای قدیمی درباره سنگ بهره که به قربانی دادن برای نزول باران اشاره دارد). این برای همه ما مهم است که درباره محیط زیست عزیزمان بیشتر بخوانیم و بیشتر بدانیم. سنگ اقبال مجید قیصریراستش با خودم فکر می کنم اگر از همان ابتدای بچگی کتاب هایی با چنین مضامینی بیشتر برایمان می خریدند و می خواندند، حالا ما هم دغدغه مند بودیم و جانِ عزیزِ محیط زیست را بیشتر پاسدار بودیم... زیاد طولش ندهم، قصه قشنگ بود. خیلی هم قشنگ تر از چیزی که فکرش را می کردم اما انتهای داستان خواننده را بی پاسخ می گذاشت.. آخرش با خودم گفتم یعنی چه؟ کجا رفت آن معلمِ بدبختِ فلک زده؟ چه به روزش آمد و چه کردند با او؟ هرچه که بود داستانِ سنگ اقبال توانست دل مرا ببرد و دوباره راضی ام کند به جست و جوی کتاب های قشنگ و پرشور.. اول از هرچیز خوشحالم از انتخاب خودم و بعد از آن خوشحالم از انتخاب صحیح داورها! هنوز هم می گویم کتاب هایی با مضامین محیط زیستی، تا ابد می توانند برنده باشند. مرسی از آقای قیصری عزیز بابت این کتاب خوش تراش و خوش داستان:)</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 20:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انارمامان و پسرِ « عزیزش»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%B4-rcv4nytac3m5</link>
                <description>بساط پذیرایی انارمامان همیشه روی میز پهن است. صبح‌ها آفتاب زده و نزده، آجیل‌ها را می‌ریزد توی مجمه و دور تا دورش را با راحت‌الحلقوم پر می‌کند. بعد کنارش سیب و موز و انگور می‎‌گذارد و درست نیم‌ساعت قبل از ظهر، ضیافت بی‎‌‌مهمانش با شکوهِ تمام برگزار می‌شود. گاهی وسط چیدمان میز، برایم از دایی عزیز می‎‌‌‌گوید. دست‌‎هایش را شسته و نشسته از آب بادمجان بیرون می‌کشد و اشک نیمه‎‌‌‌جانش را به گوشه چارقد می‌گیرد. هنوز دهانش را باز نکرده می‌دانم خاطراتش جعلی و بزک کرده است؛ تقریبا نیمِ بیش‌ترشان. می‌گوید عزیز یک روز درست وسط شورِ جوانی برای پرداخت قسط خانه‌باغ از در حیاط بیرون زده و دیگر هرگز برنگشته.واقعی‌ترش را مامان پیش‌تر برایم تعریف کرده. گفته عزیز توی حزب ‎توده اسم و رسم داشته برای خودش. گفته آن روز پرداخت قسطِ خانه را بهانه کرده تا به خیال خودش زرنگی کند و پول‌های نقد انارمامان را بگیرد و بریزد توی جیبِ توده. گفته با دوستانش قرار و مدار گذاشته که با دزدی از جیب ننه و آقا و زن و بچه، برای ترور وزیر توپ و تفنگ بخرد.ما هیچ‌وقت به روی انار مامان نیاوردیم که همه چیز را آن طور که راست و درست‌تر است می‌دانیم. او هم یا دانست که می‌دانیم و خودش را به ندانستن زد، یا ندانست و در این جهل، سال‌ها عزیز را به دروغ برایمان عزیزتر کرد. هرچه که بود، یک رابطه‎ دوطرفه‌ی بی‌آزار را میان ما و انارمامان شکل داد. او برایمان دروغ می‌بافت و ما بی‌آنکه به واقعی بودنشان فکر کنیم، همه را باور می‌کردیم. انارمامان به شکوفه‌های روی درخت حساسیت دارد. شکوفه‌ها او را به یاد روزی می‌اندازند که دایی با پای خودش رفت و با پای ساواک برگشت. به خیلی چیزهای دیگر هم آلرژی دارد. به توپ و تفنگ، به هرکه نامش «عزیز» است، به دیدن جوان‌هایی که هم‌سن دایی هستند و پایشان را کمی چپ‌تر از آنچه راست تعریف می‌شود می‌گذارند، حتی به قسط و قبض و وام.آقام تا وقتی زنده بود، قبض‌ها را از دست مامور قبوض می‌قاپید و از دیده‌ی انارخانم پنهانش می‌کرد. از وقتی او مرد، حساسیت پیرزن اوج گرفت و کارد به استخوان رسید. هرکس هرچه قسطی می‌خرید، یا از گوش و چشم انار پنهانش می‌کرد یا طوری می‌نمود که انگار حسابش را نقدا پرداخته و سپس آن را برای خودش کرده. مگر می‌توانستی پیش پیرزن حرفی از « قسطی» بودن چیزی بزنی؟ چنان معرکه‌ای می‌گرفت که باید بیایی و ببینی و بنشینی و بشنوی!این سال‌های آخر دیگر حیا و آبرو را هم بوسید و هل داد کنار قرآن روی طاقچه. یقه نمانده بود که از ماموران قبض نگرفته باشد. پیراهن نمانده بود که از قسطی‌فروشان دوره‌گرد ندریده باشد و ناسزایی نمانده بود که بر صاحب‎ خانه‌های اجاره بگیر سزا نکرده باشد. داستان تا آن جایی بیخ پیدا کرد که یک روز مامان و سه خواهر دیگر فکرهایشان را روی هم ریختند تا برای این بیچارگی، چاره‌ای بیابند و نشتیِ آبروی پیرزن را از هرجا که باز شده، گِل بگیرند. نتیجه‌اش این شد که مرا چند صباحی مامور دریافت و پرداخت قبوض کنند و همچنین مامور پرداخت قسط‌های آخر ماهِ یخچال و اثاثِ خانه‌ی انارمامان. من هم بی‌چون و چرا و بی‌اما و اگر، درخواستشان را اجابت و چند ماهی اسباب زندگی‌ام را در خانه‌ی انارخانم پهن کردم.یک هفته پیش نمی‌دانم سرم کجا بند بود که ناغافل قسط یخچال خانه را از یاد بردم و به یکباره فروشنده‌ی یخچال با نوچه‌ی زبان نفهمش جلوی درِ خانه ظاهر شد. انار را می‌گویی؟ چنان گرد و خاکی به پا کرد که یخچال فروشِ بی‌نوا دست از آب‎ باریکه‌ی طلبش شست و با هرچه پا داشت و نداشت، از مهلکه‌ای که انار به پا کرده بود گریخت. دیدم کار دارد به جاهای باریک می‌رسد و نمی‌شود به این آسانی که دخترهای کم‌هوش انار فکر می‌کردند، سرِ پیرزن را شیره‌‎مالی کرد.امروز خودم تکلیف همه‌چیز را روشن می‌کنم. از بچه‌های شرکت درباره‌ی «پرداخت مستقیم» چیزهایی شنیده‌ام. گفته‌‌اند می‌توانی با « پیمان»، پیمان ببندی که قسط‌ها و قبض‌هایت طبق وعده مقرر پرداخت شوند. تا دیگر سرِ ماه رسیده و نرسیده، استرس قبض و قسط و آبرو‎ریزی‌های بعدش به جانت ننشیند. تا دیگر مجبور نباشی ظاهر کریه یخچال‌‏‏فروش و قبض‌نویس و اجاره‌بگیر را در قابِ خانه‌ات ببینی! امروز در پیمان، به نام انارمامان یک پنل باز می‌کنم. پرداخت دوره‌ای قسط‌هایش را فعال می‌کنم و همه چیز را می‌سپارم به آن‌ها. به آن‌ها که مثل من فراموشکار و مثل انارمامان بی‌حوصله نیستند. شاید این گره‌ی کور، امروز به دست خودم باز شود. شاید باید صبر کنم پیرزن بساط پذیراییِ بی‌مهمانش را آماده کند. نزدیک ظهر که همه چیز آماده شد، زیر گوشش بگویم:« من همه چیز را درباره عزیز می‌دانم».بعد خوب نگاهش کنم که چطور چشمانش بی ‎فروغ می‌شود و از رونق می‌‌افتد. حتما صدای دلش را خواهم شنید که منقلب و یکه است. حالا با خودش خواهد گفت بی آن دروغِ پنجاه ساله چه کنم؟ با چه رویی بزنم زیر گوشِ قسطی‌بگیران و با چه زوری از درِ خانه برانمشان؟حتما بعد از این خودش را با دروغ دیگری سرگرم می‌کند. فرقی هم می‌کند مگر؟ همین که پیمان قسط‌ها و قبض‌ها را از حسابش کم کند، برای هردویمان کافی است. برای من کافی است چون به خیال دخترهای انار، کارم را بی‌نقص انجام داده‌ام و برای انار کافی است چون مجبور نیست با شنیدنِ واژه‌های مختوم به «عزیز»، دروغ زندگی‌اش را از نو تکرار کند...#پرداخت_مستقیم_پیمان  #انارمامان #دروغ </description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 05:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه تاریک مامان؛ کتابی در باب مادرِ بَد بودن..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44070818/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%8E%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xpks1hjbmigm</link>
                <description>هشدار!!! نقد این کتاب با مقادیر زیادی اسپویل همراه است!کتاب نیمه تاریک مامان، نوشته اشلی آدرین و ترجمه محدثه احمدی، روایتی نزدیک از 3 نسل مادری است که نتوانسته‌اند مادرهای خوبی باشند! داستان حول محور شخصیتی به نام بلایت می‌چرخد که مادر و مادربزرگش( اتا و سیسیلیا) هر دو مادرهای ناکارآمدی بوده‌اند و البته در شرایط روحی نامساعدی نیز مادر شدن را تجربه کرده‌اند. حال که خود بلایت پس از ازدواج با فاکس باردار است، مضطرب است که مانند دو نسل قبل از خود نتواند مادر خوبی باشد. شروع کتاب با پرش‌هایی به گذشته و بازگشت به حال اتفاق می‌افتد و این می‌تواند خواننده را کمی گیج و گنگ کند. البته هرچه جلوتر بروید، شخصیت‌ها یکی یکی برایتان صندلی می‌کشند و خودشان را معرفی می‌کنند. داستان با بیانی بسیار ساده و روان ذهن شما را به چالش می کشد و ناگهان خود را در میانه خانواده بلایت می‌بینید. کتاب به خوبی ترجمه شده و جملات بی هیچ هجو و اضافاتی در کل داستان بیان شده اند. در مورد موضوع کتاب باید گفت که نویسنده سعی دارد اهمیت دوران کودکی و رابطه کودک با پدر و مادر را به روابطش در دوران بزرگسالی پیوند دهد. اشلی آدرین می‌خواهد بگوید که عمق رابطه کودک با مادر بر نسل بعدی نیز تاثیر می‌گذارد. در این کتاب، او نشان می‌دهد که مادر شدن همیشه ایده آل نیست و جنبه‌های مختلف دیگری نیز دارد. این کتاب تمامی کلیشه‌های قبلی را درباره دنیای مادرها شکسته است و نشان می‌دهد یک مادر نیز می‌تواند خسته شود، کلافه شود، افسرده شود، بَد و بی رحم شود...نیمه تاریک ماماناما مسئله این است که چه چیزی خوب و یا بد بودن یک مادر را مشخص می‌کند؟ نویسنده در این کتاب سعی دارد نادیده گرفته شدن‌های پی در پی مادرهای قصه ( که البته دور از واقعیت نیستند و شاید در نزدیکی ما باشند) را بیان کند. بلایت زنی است که دوست دارد در منظر شوهرش تنها یک مادر نباشد! بلایت دوست دارد شوهرش قبل از اینکه او را یک مادر تمام عیار ببیند، به عنوان یک زن قبولش داشته باشد. بلایت تقریبا به این نتیجه رسیده است که شوهر او تنها برای بچه‌هایش به دنبال یک مادر قوی، بی‌نظیر و ایده‌آل می‌گردد و این به تنهایی از توان بلایت خارج است.در آخر این که خواندن کتاب « نیمه تاریک مامان » برای همه &quot;علی الخصوص آقایانی که از آسیب های روحی و جسمی بانوان پس از بچه دار شدن ناآگاهند و خانم‌هایی که قصد مادر شدن را دارند&quot; ضروری است! البته نمی‌توان همیشه با این دید تاریک و ترسناک به دنیای مادرانه نگاه کرد اما توجه به ریز جزئیات مادر شدن یک ضرورت بی بدیل است.</description>
                <category>زهرایی که من باشم</category>
                <author>زهرایی که من باشم</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 02:47:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>