<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیایش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44074014</link>
        <description>.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:15:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/864734/avatar/TycSBs.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیایش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44074014</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویای دویدن  )...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-gvpwe7vcxwyp</link>
                <description>سلام سلام !من نیایشم و می‌خوام تو این پست از تاثیر گذارترین کتابی که خوندم براتون بگم . رویای دویدن !من این کتاب رو از کتابخونه امانت گرفتم و خوندم ، با توجه به حجمی که داشت فکر میکردم حداقل سه روزی وقتم رو بگیره ولی اونقدر کتاب قشنگی بود که یک روزه تمومش کردم .!  داستان کتاب درباره‌ی. دختری  به اسم جسیکاست که یه دونده ی فوق‌العادست ! تاحالا همه چیز خوب بوده ... ولی بعد اتفاقی میفته که  جسیکا زندگیشو میبازه ،منظورم یه باخت داخل مسابقه نیست . اصلأ بزارید بهتر براتون بگم . یه تصادف وحشتناک ! نه ! یه تصادف خیلی خیلی وحشتناک ... جسیکا یکی از پاهاشو از دست میده .، و این تازه شروعه کتابه ! رویای دویدن کتاب ناراحت کننده ای بود . خیلی ناراحت کننده .. ولی نمی‌دونم چرا نتونستم باهاش گریه کنم (شاید دلیلش این باشه که اشکام ته گرفته )!رویای دویدن رو خیلی دوست دارم ، نه این جمله ی خوبی نیست ! من رویای دویدن رو دوست ندارم . اون منو دوست داره !اون منو دوست داره که اینقدر کمکم کرده .اگه گیج شدید بیشتر دربارش براتون میگم .وضعیت زندگی من خیلی شبیه به زندگی جسیکا بود .بزارید از اول براتون توضیح بدم ،من از وقتی نه سالم بود رفتم داخل گروه سرود مدرسمون  من بهترین عضو   گروه بودم ، گروه بدون من هیچ چیزی نبود  ( آ ه این  حرف ها رو بر حساب غرور نبینید  شاید اون موقع مغرور بودم ! ولی الان اصلا اینجوری نیست .!)دقیقا مثل زندگی جسیکا همه چیز خوب بود .  تا اینکه به خاطر یه  تصادف  صدامو از دست دادم جسیکا پاهاشو از دست  داد و من صدامو .. ولی جسیکا مثل من نبود اون شجاع بود اون سعی کرد  این وضعیتشو محدودیت ندونه بلکه به شکل تفاوت بهش نگاه کنه !  و اون موقع بود که من  قهرمان زندگیمو انتخاب کردم ، سعی کردم مثل جسیکا باشمو و همه چیز رو از یه دیدگاه متفاوت ببینم ،  و این بزرگترین تاثیری بود که رویای دویدن روی من گذاشت !... یک چیز دیگه که رویای  دویدن به من یاد داد این بود که خود آدما رو ببینم نه وضعیتشونو . خیلی درباره ی این کتاب صحبت کردم ! حالا می‌خوام یکم از طاقچه بگم وقتی برای اولین بار طاقچه رو دیدم برام عجیب بود اول باور نمی‌کردم این همه کتاب یجا باشه ! بعد وقتی بیشتر باهاش آشنا شدم برام عجیب نبود بلکه شگفت انگیز بود !طاقچه فضای دوست داشتنی ای داشت ، میتونستم ساعت ها ازش لذت ببرم کلا نمی‌دونم ازش چی بگم .! تنها توصیفم از طاقچه اینه بی نظیر (معمولا برای هر چیزی که دوسش دارم همین  کلمه رو میگم !)و حالا اطلاعاتی که باید در رابطه با رویای دویدن بدونید !:رویای دویدننویسنده: وندلین ون دراننمترجم: آناهیتا حضرتیتعداد صفحات: 336رده سنی: 12+ژانر:رئالقیمت چاپی کتاب :69000 تومان قیمت نسخه الکتریکی (در طاقچه ): 26000 تومان تمام !پ ن : لینک کتاب رو نتونستم بزارم (بلد نیستم !) ولی میتونید اسم کتاب رو داخل طاقچه جستجو کنید و بخریدش و بخونید (, از طاقچه بی نهایت هم میتونید تهیه کنید !)(اگه پستم براتون مفید بوده لایک کنید !)رویای دویدن !( تصویرش آرامش بخشه ، مگه نه ؟)این جمله ی پشت جلد باعث شد یکی از همکلاسی هام رو که هیچوقت نمیدیدمش رو  بیشتر بشناسم و قضاوتش نکنم !</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 13:38:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت هایی در مورد سلامت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-s14poqtqx37t</link>
                <description>شما هنگام قدم زدن بیش از 200 ماهیچه را به کار میبرید .شصت شما تقریبا هم اندازه ی بینی شماست .ضعف بینایی (نزدیک بینی ) با بهره ی هوشی بالا همراه است .در طول یک روز اضطراب موجب سوختن 350 کالری میشود .یک انسان به طور متوسط هر روز 40تا100 تار مو از دست می دهد .یک انسان میتواند بدون غذا حدود یک ماه زنده بماند ، اما تنها یک هفته بدون آب دوام می آورد .پس از 30 سالگی توده ی مغز ، هر سال یک چهارم درصد  کوچک میشود .بر اساس برآورد دانشمندان ۱۰۰بار خندیدن با ۱۰ دقیقه ورزش کردن برابر است .در ایالت متحده به طور میانگین در هر ۴۰ ثانیه یک نفر دچار سکته ی مغزی شده ، و هر ۳ دقیقه یک نفر در نتیجه ی این بیماری فوت می‌کند.بیست دقیقه بعد از سیگار کشیدن فشار خون به میزان طبیعی اش افت می‌کند .سیگاری ها ده برابر کسانی که سیگار نمی‌کشند پوستشان چروک می شود .دود سیگار شامل ۴۸۰۰ماده شیمیایی است که ۶۹مورد آنها باعث سرطان میشود .</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 14:19:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورم کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%86-sdoqj7eghgsi</link>
                <description>باورم کن حتی زمانی که غرش رعد و توفان آغاز می شود .من همچون درخت در برابر باد محکم خواهم ایستاد .هیچ چیز نمی تواند این کوه را حرکت دهد .یا مسیر مرا تغییر دهد .من از آسمان سقوط می کنم و همیشه تنها هستم .شجاعتی که درون من جاریست به سقوط من خاتمه می دهد .با وجود روشنایی درونم هیچ چیز تیره و تار نخواهد شد .اما اگر ادامه بدهم .نه تنها امروز که همیشه ، غیر ممکن وجود نخواهد داشت .زیرا  چیزی را باور دارم .زیرا چیزی را باور دارم .تا آن زمان که نفس می کشم.برای آنچه می توانم آرزو کنم محدودیتی وجود ندارد .زیرا چیزی را باور دارم .وظیفه ام ادامه ی صعود است .اگر باور داشته باشم هیچ چیز نمی تواند مانع من شود .و من خود را باور دارم .حتی زمانی که دنیا می خواهد مرا در هم بکوبد .به من میگویی که نمیتوانم ...تلاش میکنی که مرا بازگردانی.من به آنان اجازه نمیدهم آتش اشتیاق مرا خاموش کنند .اما اگر ادامه دهم .نه تنها امروز که همیشه ، غیر ممکن وجود نخواهد داشت .زیرا چیزی را باور دارم .تا آن زمان که نفس می کشم .برای آنچه میتوانم آرزو کنم محدودیتی وجود ندارد.زیرا چیزی را باور دارم.وظیفه ام ادامه ی صعود است.اگر باور داشته باشم هیچ چیز نمی‌تواند. مانع من شود .و من خود را باور دارم.من میتوانم همه ی آنچه گفتم را انجام دهم ، همه ی درها را باز کنم .تبدیل غیر ممکن به حقیقت .تو میبینی که من میتوانم همه ی آنچه گفتم و بیشتر از آن انجام دهم.بر این باورم تا زمانی که نفس میکشم .برای آنچه می توانم آرزو کنم محدودیتی وجود ندارد.باور دارم وظیفه ام ادامه ی صعود است.اگر باور داشته باشم هیچ چیز نمی تواند مانع من شود و من خود را باور دارم.من خود را باور دارم...</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 13:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-a1qayfeowhac</link>
                <description>به بیرون پنجره می‌نگرم .به درخت نخلی می‌نگرم که از شدت طوفان شاخه هایش تاب ندارد و تعادلش را از دست داده .به کوهی می‌نگرم که پشت گرد و غبار محو است .به دختری می نگرم که روی پشت بام خانه شان ایستاده و به کوه خیره شده .به زمین های کشاورزی می‌نگرم ، زمین هایی که درست پیدا نیستند .به دختر هایی می‌نگرم که با خنده به سمت کوه میدوند کوهی که نامش را کوه السا گذاشته اند .به صدای خنده هایشان گوش میدهم .به حرف های نامفهوم و بی معنیشان گوش میدهم .شاید به گذشته ام می‌نگرم به گذشته ای که زیباست .لحظه ای بعد همانجایم همانجا کنار سه دختر دیگر ...همراهشان میخندم ...همراهشان میدوم و بی اعتنا به کشاورزانی که خیره نگاهمان میکنند بلند حرف هایم را میزنم .دوست دارم همانجا بمانم .اما وقت رفتن است .با خودم می‌گویم زندگی در گذشته آنقدر ها هم زیبا نیست .اما من میخواهم بمانم .دوباره با خود میگویم گذشته چیزی را نمی‌سازد  بهتر است بروم .**** لحظه ای بعد ایستاده ام .و به رفتنشان می‌نگرم .سه دختر میروند و بدون من می‌خندند .بدون من بلند حرف هایشان را میزنند و بدون من زندگی میکنند ...****************************************)♥️  </description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 23:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تو را میخواهم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-vdpqewhuq6ep</link>
                <description>شب بود .باران می آمد .گفتم دوستت دارم . گفتی چیزی نگو .گفتم زندگی با تو شیرین است .گفتی ساکت شو .بغض گلویم را می‌فشرد .در تنهایی خود ماندم .لحظه ای دنیا تاریک شد .احساس کردم تنهای تنهایم.باد می آمد .بادی سرد.باد آهنگ جدایی سر میداد .می ترسیدم .می ترسیدم تو را از دست دهم .کاش میشد تو، مرا میخواستی .درد من این نیست .من تو را میخواهم .تو.هوای سرد را دوست ندارم .کاش دوست نداشتن اینقدر آسان بود .اما نمیشود .من تو را میخواهم .اشک هایم یخ  زده اند .چشمانم سرخ شده اند .دستانم می لرزد .آخر این قصه چیست ؟ جدایی !...نه .کاش مثل فیلم های ایرانی آخرش خوب تمام میشد .از دور صدایی می آید ...من این جایم .این جا .نزدیک نزدیک .اما ...من از همه دور شده ام .دور .من تو را میخواهم ...من تو را میخواهم ...من تو را میخواهم...</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 10:40:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه سکوتی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%DA%86%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%DB%8C-ugxhk4rwkmf6</link>
                <description>به آسمان آبی رنگ خیره میشوم .و سعی میکنم در خیال هایم غرق بشوم که می گوید ...«چه سکوتی !»جواب میدهم .« هیچوقت نگو چه سکوتی بهتره بگی بلد نیستم صدای طبیعت رو بشونم!»........................................................................................................_______________________________________________________________________</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 16:16:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واسش دعا میکنم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-drhvqzyz1ql4</link>
                <description>من : سلام  کجایی ؟ تو : هیچ جا .من : خونتون نبودی  کتابخونه هم نبودی ...تو : مهم نیست کجا هستم من :مهمه تو : اگه بگم کجام به کسی چیزی نمیگی ؟ من : مثلا به کی میتونم بگم ؟تو : مثلا به بچه ها یا معلما من : من نمیتونم حرف بزنم می‌دونی یعنی چی یعنی به هیچ کس چیزی نمی‌گم   قول میدم تو : الان بیمارستانممن : بیمارستان ؟ !!تو : چند شب پیش که دستم شکسته بود اومدیم اینجا کرونا گرفتم من : دروغ نگو تو : راستشو میگم من : تست دادی ؟تو : اره ، مثبت بود من : حالت خوبه الان تو : سرفه میکنم خیلی ناراحتم من : روحیتو نباز فقط تو : حال خودت از من خراب تره من : ولی من کرونا ندارم فقط یکم افسرده بودم تو : نگران امتحاناتم  دفتر و کتاب پیشم نیست واسه فارسی بخونم من : کمکت میکنم تو :بهترینی من :موقع افطار واست دعا میکنم تو : منم همینطور ????? </description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 15:10:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای در ذهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-utbsosmzsacl</link>
                <description>من : سلام خدا خدا : سلام بنده ی بی معرفتم من:واسه بی معرفتی دیروز معذرت می‌خوام میشه ببخشیم ؟ خدا : باید چکار کنم ؟ معلومه که میبخشمت من:بیا باهم در باره ی به چیزی حرف بزنیم .خدا :مثلا چی ؟ من :مثلا اینکه میتونی یه کاری کنی کتاب گرگ های پوشالی تا تابستون ناموجود نشه ؟آخه بعد از امتحانات می‌خوام برم کار کنم با پولش اون کتاب رو بخرم خدا : باشه ولی شاید یک نفر خریدش من :یه کاری کن هیچکس نخرش اگه این کارو کنی قول میدم ...خدا :صبر بکن قول نده من :چرا ؟خدا :دفعه قبل هم به قولت وفا نکردی من : اینبار میکنم خدا :اصلا نیازی نیست قول بدی دوست ندارم گناه بکنی من :واقعا ؟ باشه قول نمی‌دم ولی میشه تو قول بدی که اون کتاب ناموجود نشه خدا : قول نمی‌دم اما سعیمو میکنم من : بهترین خدایی خدا : مگه جز من خدایی هست ؟من :نه ببخشید تو اصلا بهترین کس دنیایی ....................................................................................</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 11:42:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید عروس دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-usistwzxpyze</link>
                <description>تا به حال یک عروس دریایی دیدید؟ میدونید که نیش اونها از کشنده ترین نیش های جهانه؟ یا اینکه مثل سلول ها تقسیم میشوند ؟ یا اینکه قدیمی ترین جانوران زمین هستند ؟اگه دوست دارید وارد یک قصه ی هیجان انگیز در رابطه با عروس های دریایی بشید من کتاب شاید عروس دریایی اثر الی بنجامین ترجمه آرزو قلی زاده رو بهتون پیشنهاد میکنم ?این کتاب زیبا در ژانر رئال (ژانر واقع گرا )در انتشارات پرتقال ? ترجمه شده داستان این کتاب در رابطه با دختری به اسم سوزی سوانسون هست که نسبت به همکلاسی هایش باهوش تره !. مثلاً می‌دونه که هرساله عروس های دریایی به طور میانگین ۱۵۰میلیون بار نیش میزنند ؛یا هر بچه مدرسه ی راهنمایی حدودا ۲۰میلیارد اتم شکسپیر در وجودش دارد ، اما با این همه هوش وقتی با بهترین دوستش فرنی مشکلی پیدا میکند و قبل از اینکه بتواند با او دوست بشود ....این داستان در واقع داستان یک شکسته  الی بنجامین میگه :چند سال قبل من به عروس های دریایی علاقه مند شدم و در رابطه با آنها پژوهش کردم و نتیجه تمام تلاش هایم  را در مقاله ای غیر داستانی به یک مجله ی معروف فرستادم . در ابتدا هیئت داوران ابراز علاقه کرد اما بعد از یک سال مقاله ام رد شد . نمی توانستم بی خیال عروس های دریایی بشوم برای همین مثل سوزی به پژوهش در باره ی متخصصان عروس های دریایی پرداختم و این کتاب رو نوشتم . در باره ی نویسنده :الی بنجامین در کودکی در خانه ای زندگی می کردند که معروف به رفت و آمد اشباح بوده  وقتی بچه بود به بازی با قورباغه ها می پرداخت این داستان هم که به دلیل علاقه ی زیاد به طبیعت نوشته است. او در حال حاضر همراه همسر و دو فرزندش در ماساچوست زندگی می کند ...از آثار دیگر این نویسنده می توان به کتاب « راهنمای زنده ماندن در مدرسه » که در انتشارات پرتقال چاپ شده اشاره کرد ?شاید عروس دریایی</description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 12:39:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه ای برای عذر خواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B0%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-zqsxlsnkttf0</link>
                <description> زنگ آخر بود .با عصبانیت به سمت کیمیا دویدم کتابی که هفته قبل برایم خریده بود را توی صورتش کوباندم گفتم :«دیوونه چرا این کارو کردی ؟!»چهره اش جوری شده بود که معلوم بود به خاطر ضربه کتاب دردش گرفته ! اصلا حقش بود درد بکشه ...!«چیکار کردم مگه ؟!»«همینکه توی مدرسه جار زدی تو این کتاب رو برام خریدی »«مگه کار اشتباهیه ؟»صدایم را بلند تر کردم «بله که اشتباه هست تازه یه اشتباهه نحسه!»نگذاشتم حرفی بزند . «اصلا می‌دونی چیه می‌خوام بگم تو چاق ترین آدمی هستی که تا الان دیدم خیلی هم درست بده خیلی هم خنگی !» کلمات ناخود آگاه از دهانم بیرون می پرید .چهره اش. گریان شده بود آروم و خجالت زده گفت :« اینایی که گفتی شوخی بود دیگه ؟»خندیدم و گفتم  «هیچکدومش شوخی نبود !»اشک های کیمیا گوله گوله روی زمین ریخت و بعد زنگ خورد بی صدا از کنارم رد شد و کیفش را برداشت و رفت ...   دلم برایش سوخت دوست داشتم بروم و بگویم «معذرت می‌خوام داشتم شوخی میکردم » و بعد هر دوتایی بخندیم اما نرفتم به جایش به خودم گفتم شنبه ازش عذر خواهی میکنم . شنبه ای  که هیچگاه نیامد ... </description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 15:31:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44074014/%D9%85%D9%86-l6dcwyokrga6</link>
                <description>روی صندلی جابجا میشوم خش خشی از بیرون پنجره می آید ناخودآگاه احساس ترس به سراغم می آید ذهنم پر از سوال میشود نکنه آدا(شخصیت ترسناک کتاب شبح شصت و هشتم اثر مری داوینگ هان ) اون پشت باشه ؟نکنه اندی کرتین با جنت(شخصیت های ترسناک کتاب تیمارستان متروک اثر دن پبلاکی)  اونجا وایساده باشه ؟سعی میکنم به آن خش خش توجهی نکنم به جای فکر کردن به کتاب های ترسناک و هرچیزی که مرا بترساند کتاب ربات جنگلی را از روی میز بر میدارم تا فصل ۵۱ پاییز مطالعه کردم دوست دارم ادامه کتاب را بخوانم ولی باز احساس وحشت به سراغم می آید این بار وحشت از آن خش خش خفیف نیست بلکه وحشت از مدرسه است نه اینکه درسم بد باشه ولی باز اضطراب دارم فردا انشا داریم انشا را دوست دارم و بعد ریاضی ، ریاضی هم خوب هست و در آخر تفکر نفس عمیقی میکشم تفکر بهترینه مخصوصا دبیر تفکر  . در ذهنم تکرار میکنم خیلی مهربونه !به فکر امتحان علوم امروز می افتم که در ارض یک دقیقه امتحان را. دادم و نمره ام بیست شد . دوباره در ذهنم میگویم هورررراااا ...همه چیز زندگی ام خوب است به جز اینکه من فقط در ذهنم حرف میزنم  نه اینکه خودم اینجور حرف زدن رو دوست داشته باشم نه ! نمیتونم ... من نمیتونم حرف بزنم یعنی می‌تونستم اما ... یه اتفاقی افتاد یه اتفاق بد بهترین دوستم دیگه زیاد مهربون نیست معلما مثل قبل با هام ر فتار نمیکنن .. همه چیز تغییر کرده کاش میتونستم در گذشته ثابت بمونم ... </description>
                <category>نیایش</category>
                <author>نیایش</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 02:12:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>