<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن اسکندرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44162975</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:04:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حسن اسکندرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44162975</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طلوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-hhs2d8pjina4</link>
                <description>درحالیکه که نفسش بالا نمی‌آمد به کلانتری محل رفت و عکس پسر را داد تا پیدایش کنند. مسئول فقدانی‌ها هم قول داد او را در جریان بگذارد. موقع برگشتن مرتب شماره‌ی پسرش را می‌گرفت اما خاموش بود. دم در که رسید از راننده خواست به یکی از بیمارستانها برود، ولی در آشفتگی آنجا هم نتوانست او را بیابد. به هر بیمارستانی که می‌شد سر زد ولی دست خالی برگشت. وقتی به خانه رسید ضعف داشت و پول کمی برایش مانده بود. به شبنم زنگ زد و گفت که فردا نمی‌تواند بیاید. صدایش پشت خط خش‌دار بود. شبنم گفت که منتظر او باشد. افسانه هر طور بود حاضری درست کرد و به زور چند لقمه خورد. بعدش خواست سفره را جمع کند ولی نایی برایش نمانده بود. به اتاق خودش رفت و دیگر چیزی نفهمید. مدتی گذشت تا با صدای موبایلش بیدار شد. شبنم پشت در بود. با هزار زحمت آن را باز کرد. تا صاحب‌کارش وارد شد روی زمین افتاد. صاحب رستوران او را به اتاق برد و آب به صورت زن ریخت. مادر کودک چشمانش را باز کرد. با صدای بریده بریده جریان را تعریف کرد. شبنم به حساب افسانه پول زد و گفت که از حقوقش کم می‌کند. آن دو چند ساعتی را با هم گذراندند. مادر پسر قول داد به او خبر دهد. وقتی صاحب‌کارش رفت شب شده بود. افسانه رفت تا حمام کند. دوش را باز کرد و چشمانش را بست. صورتش را بالا گرفت و شروع به ناله کرد. مرتب علی را صدا می‌زد. در آینه خودش را دید. وقتی خواست حوله را بردارد چشمش به لباس علی افتاد. آن را بو کرد. بیرون آمد و سرش را سشوار زد. خواست چیزی درست کند اما حوصله نداشت. پیتزا سفارش داد و خورد. آخر شب تازه به رختخواب رفته بود که باد شدیدی آمد. سایه‌‌ی درختی که در حیاط آپارتمان بود را روی دیوار اتاقش دید. آهی کشید و لب تراس رفت. باد زوزه‌کشان موهای زن را حرکت می‌داد. آمد داخل برگردد که جغدی روی درخت نشست. به او زل زده بود و بالهایش را تکان می‌داد. مادر پسر با دیدن پرنده در فکر فرو رفت. دید که دکتری دم در همراه با آمبولانس منتظر اوست. در را که باز کرد مرد از او خواست تا جسدی را شناسایی کند. پاهای افسانه مثل ژله می‌لرزید. برانکارد را پیشش آوردند. تا  پارچه را کنار زد پسرش را دید. ناگهان به خودش آمد و جغد از درخت پرید. افسانه  داخل برگشت. قهوه درست کرد و تا نزدیک صبح خوابش نبرد. وقتی خورشید بالا آمد دوباره شماره‌‌ی کودکش را گرفت. با صدای بوق لب‌هایش بالا رفت. با عجله لباس پوشید و به کلانتری رفت. افسر پرونده دستور نقطه‌زنی را داد. با مشخص شدن محل کودک همگی همراه مادر آنجا رفتند. از کوچه پس کوچه‌ها رد شدند تا علی را کنار ساختمانی تخریب شده پیدا کردند. او به بیمارستان منتقل و بستری شد. دکتر گفت که مصدوم باید بماند تا ترکش‌ها از بدنش خارج شود. چند روز طول کشید تا پسر توانست از تختش بیرون بیاید. روزی مادر فرم رضایت را امضا کرد و زودتر از موعد علی را با خود برد. تمام مدت در خانه از او پرستاری کرد تا خوب شد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 15:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش در آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-tj206qve6yts</link>
                <description>نیمه‌شب زن در خواب غلت زد. دستش مرتب به این‌طرف‌وآن‌طرف می‌خورد. خواب دید که همراه پسرش در دشتی سرسبز قدم می‌زند. پروانه‌های سفید،آبی و صورتی با خال‌های سیاه اطراف آنها پرواز می‌کردند. پایین لباس سفیدی که پوشیده بود را صاف کرد. علی و افسانه خندان با هم می‌دویدند که کودک دست مادر را رها کرد. زن صدایش کرد اما بچه به سرعت سمت گوسفندان دوید. افسانه دستش را دراز کرد. به همان سمتی که فرزندش حرکت می‌کرد رفت.ناگهان جیغ زد و زمین افتاد. چند مار سیاه از روبه‌رو طرفش می‌آمدند. زن عقب‌تر رفت و پسرش را صدا زد که آن دشت خرم به بیابانی سوزان تبدیل شد.مادر هر طور بود از دست مارها فرار کرد اما اثری از پسرش نبود. گرما امانش نمی‌داد. آنقدر رفت تا چیزی را آن دورها دید. سمتش رفت تا علی را که روی زمین افتاده بود پیدا کرد. تکان نمی‌خورد. صورت کودک را سمت خودش برگرداند و دید که در پای علی جای نیش مار است. در این لحظه از خواب پرید. بدنش خیس شده بود. کودک در تختش نبود. کیف او هم دیده نمی‌شد. نفس‌های افسانه نامنظم شد. چند لیوان آب از یخچال خورد. دم پنجره رفت اما اثری از علی نبود. زن لباسهایش را عوض کرد و سمت مدرسه رفت. همینطور که می‌رفت صدای سوت‌مانندی شنید. پایش به چیزی گیر کرد و زمین خورد. صدای وحشتناکی آمد و زمین لرزید. خواست بلند شود که دو صدای دیگر هم شنید. تکه‌‌های کوچک سنگ و بتن بود که رویش فرود می‌آمد. دستش را روی سرش گذاشت . مدتی در همان وضعیت ماند تا توانست بلند شود. چیزی با صدای غرش از بالای سرش رد شد. گیج بود اطراف را نگاه می‌کرد. آمبولانسی کنارش نگه داشت. پرستار دستش را گرفت و پرسید که حالش خوب است یا نه. زن فقط به او نگاه می‌کرد. گوش‌هایش چیزی را نمی‌شنید. اطرافش چند جسد خون‌آلود که تکه‌های کوچک سنگ و بتون رویشان ریخته بود دیده می‌شد. چند دقیقه‌ای گذشت تا دوباره توانست صداها را بشنود. از پیشانیش خون می‌آمد. دست پرستار را گرفت و پرسید چه شده است. وقتی فهمید که آنجا را بمباران کرده‌اند دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد. به سرعت موبایلش را درآورد و شماره‌ی پسرش را گرفت. اما گوشی فرزندش خاموش بود.</description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 21:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-i9unymttdyhc</link>
                <description>از همان روز اول صاحب رستوران چم‌وخم کار را به زن یاد داد. روزهای بعد کم‌کم مسئولیت‌هایی مثل بردن غذا سر میز را به او سپرد. افسانه گاهی در وظایفش اشتباهاتی مثل بردن غذا و بعد سرویس می‌کرد ولی شبنم با روی باز چیزهایی را به او یادآوری کرد. به مرور روند کار زن تازه‌وارد بهتر و بهتر شد. شبی پس از تمام شدن کارش افسانه به خانه برگشت. شبنم او را پیاده کرد. برایش بوق زد و رفت. با دور شدن ماشین زن برای صاحب کارش دست تکان داد. کلید را در آورد و داخل در چرخاند. همه جا ساکت بود که با صدای موبایل آن را نگاه کرد. حقوقش را به حسابش زده بود. سرش را تکان داد و به رد لاستیک‌ها نگاه کرد. دندان‌هایش زیر نور چراغ برق معلوم بود. در را که باز کرد که صدای نزدیک شدن چیزی را شنید.  موتوری از راست به او نزدیک شد. نور چراغ برق خاموش شد. افسانه سرش را چرخاند. با دیدن موتور دهانش باز ماند. خود را داخل انداخت و آمد در را ببندد که پای موتور سوار لای در گیر کرد. افسانه با تمام زورش در را به جلو هل داد اما بی‌فایده بود. صدای لولای در را می‌شنید. قلبش داشت از سینه‌‌اش بیرون می‌زد. صدایی از بیرون میخواست که مقاومت نکند. مرتب نام «علی» را صدا می‌زد و می‌گفت که کاری با او ندارد. دستان زن داشت یواش‌ یواش بی‌حس می‌شد. یک لحظه پایش سر خورد و صورت مرد از در تو آمد. افسانه به سرعت بلند شد و در را گرفت. سر مرد لای آن گیر کرده بود. هر دو در حال زورآزمایی بودند که صدای دعوای ساکنان یکی از ساختمان‌ها را در کوچه شنیدند. بعد صدای در ساختمان بغلی آمد. مرد پایش را از لای در برداشت و سریع با موتور از آنجا دور شد. زن درحالیکه روی زمین افتاده بود و سرفه می‌کرد نمی‌توانست بلند شود. در این حال بود که مستاجر واحد اول بیرون آمد و به کمک او رفت. مرد افسانه را بلند کرد و برایش آب آورد. صدای دعوا بیشتر و بیشتر می‌شد تا اینکه پلیس آمد. زن بیرون رفت و گفت که مردی می‌خواسته داخل محل زندگی‌اش شود. او گفت که مهاجم شوهر سابق اوست و چند وقت پیش هم به خانه‌ی سابقش آمده بود. ماموران  با ثبت اظهارات او و مستاجر واحد اول با مرکز تماس گرفتند و قول رسیدگی دادند. نیم ساعتی طول کشید تا زن حالش بهتر شد. همینطور که از پله‌ها بالا می‌رفت دستش می‌لرزید. به خانه که رسید در را کامل قفل کرد و شب را در اتاق پسرش خوابید. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 20:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروجی اضطراری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-nia44eopctmk</link>
                <description>افسانه برای درآمد بیشتر خط‌های جدید مسافرکشی پیدا کرد. زن ساعت‌ها پشت فرمان بود. از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر هم خانم و هم آقا را می‌برد. بعد به خانه برمی‌گشت تا در را روی کودکش باز کند. اما از ساعت دو تا پنج عصر فقط خانم‌ها را سوار می‌کرد. به تازگی چند مورد خفگیری برای خانم‌ها اتفاق افتاده بود. هر وقت آنها را می‌شنید تنش مور‌مور می‌شد. یکی از روزها در رستوران مورد‌علاقه‌اش بود. عکس پسرش را از کیف پولی‌اش درآورد و نگاه کرد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که چشمانش شروع به سوزش کرد. به دستشویی رفت و تا می‌توانست به صورتش آب زد. کمی بهتر شد. هر طور بود سر میزش برگشت. غذایش را که تمام کرد آمد بیرون برود که صاحب رستوران یعنی «شبنم» صدایش کرد. از پشت دست روی شانه‌ی افسانه گذاشت و عکس پسر را که جا مانده بود به زن داد. صاحب رستوران دستش را سمت صورت راننده‌‌ی زن برد اما او گفت که چیزی نیست. شبنم بی‌اعتنا به افسانه خوب چشمان او را نگاه کرد.حسابی قرمز شده بود. به راننده‌ی زن گفت که همین درد را سالها پیش بر اثر کار زیاد داشته. دست افسانه را گرفت با اصرار داخل برد. قطره‌ای از کیفش درآورد و درچشمان زن ریخت. ساندویچی با نوشابه به او داد. زن تشکر کرد و آمد برود که شبنم گفت به کسی که مورد اعتماد باشد نیاز دارد. از افسانه خواست روی پیشنهادش فکر کند. زن ساکت بود. شبنم گفت: «سکوت نشونه‌ی رضاست» شماره‌اش را به زن داد و خواست از فردا سر کار بیاید. افسانه دست او را گرفت و لبخند زد. شماره را در گوشی‌اش ذخیره کرد و خواست برود که صاحب رستوران نگذاشت. افسانه را سر میزی خلوت برد. شبنم گفت که راننده‌ها را می‌شناسند و ممکن است به او صدمه بزنند. توصیه کرد پیش او کار کند و امروز را در خانه بماند. افسانه خواست جواب بدهد که صاحب رستوران با لبخند انگشتش را روی دهان او گذاشت و گفت: «همینکه گفتم» زن ساندویچش را خورد. موقع رفتن شبنم از او خواست به موقع سر کار حاضر شود و اگر خوب کار کند حقوق خوبی نصیبش خواهد شد. زن صاحب رستوران را بوسید و به خانه رفت. در آنجا لبخند از لبانش محو نمی‌شد. پسرش کنجکاو از مادر پرسید که چه شده. زن از نگاه به چشمان پسرش طفره می‌رفت. علی آنقدر اصرار کرد تا مادر مجبور شد راستش را بگوید. پسر خوشحال شد و دست او را برای بازی گرفت. او را به زور برد تا با هم بازی کنند. تمام مدت از واحد آنها صدای خنده می‌آمد. شب پس از شام پسر زود خوابش برد. مادر پسر را به اتاق کودک برد و رویش پتو انداخت. شماره‌‌ی شبنم را گرفت و برای فردا با او هماهنگ کرد.</description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنجر نادوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-ntfywezajgyv</link>
                <description>چند روزی از نقل مکان آن دو نگذشته بود که یکبار وقتی زن خواب بود صدای دادوبیداد اورا بیدار کرد. چشمانش را مالید و خمیازه کشید. سمت شیر آب رفت تا خواب‌آلودگی‌اش رفع شود. همین‌که آن را باز کرد صدای زنگ که قطع نمی‌شد آمد. حوله را سریع روی صورتش کشید و دم در رفت. با شنیدن صدای آقای قادری «صاحب‌خانه» در آرام باز شد. پسربچه با موهای نامرتب کنارش ایستاده بود. مرد انگشتش را سمت زن گرفت و گفت که بچه‌اش حق بازی در راهرو را ندارد. زن جلو آمد و دست بچه را گرفت و یادآوری کرد که علی پسر خوبی است. مرد سرش را تکان داد و حرفش را تکرار کرد. یکی از همسایگان حین رد شدن از آنجا به افسانه اشاره کرد که بحث را تمام کند. او هم با دیدن  بی‌فایده بودن حرف هایش دست علی را گرفت و داخل برد. پسر دستش را دور کمر مادرش حلقه کرد و گفت که آرام بازی می‌کرده اما صاحب‌خانه‌ بی‌دلیل عصبانی شده و دروغ می‌گوید. زن زانو زد. ابروهای کودکش را مرتب کرد و بوسید. گفت که همه چیز را می‌داند اما چاره‌ای نیست. موقع ناهار که شد باز صدای در آمد. افسانه دم در رفت. همسایه با لبخند با او احوالپرسی کرد و گفت که همه‌چیز را دیده اما آقای قادری آدم بداخلاقی است. زن با شنیدن اینها سرش را تکان داد و از او تشکر کرد. تا در را بست دست پسر را گرفت و به بیرون برای بازی اشاره کرد. افسانه موهای بلوندش را بست و گونه‌های او را بوسید. پس از مدتی آن دو کم‌کم به محیط جدید عادت‌ کردند. روزی زن درحالیکه دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود و سرفه می‌کرد به خانه برگشت. دراز کشید و پاهایش را از دیوار آویزان کرد. صدای جریان  تند خونش را می.شنید. به گوشه‌ای نگاه کرد. همانطور که پلک‌هایش می‌لرزید خوابش برد. بیدار که شد ساعت را نگاه کرد. یک ساعتی از پایان مدرسه‌ی کودکش می‌گذشت سریع سمت در رفت و دید که او در پله‌ها درحالیکه دستش زیر چانه‌اش بود نشسته. پشت دستش را روی گونه‌های علی حرکت داد. آن روز غذای مورد علاقه‌ی کودکش را درست کرد. بعد از او خواست تا روبه‌رویش بنشیند. او گفت که وقتی بیرون بود کیفش را زدند و نتوانست دزد را پیدا کند. پسر نگران شد. افسانه شانه‌های او را گرفت و گفت می‌خواهد مسافرکشی کند. مرتب سعی می‌کرد با حرف‌هایش کودک را آرام کند. به او اطمینان داد که کنارش می‌ماند و این وضعیت موقتی است. با شنیدن این حرفها علی کمی آرام شد. از فردایش زن شروع  کار روی ماشین کرد. هر وقت خسته می‌شد عکس پسرش را می‌دید و  گوشه‌ی لبانش بالا می‌رفت. روزی موقع پیاده کردن مسافری ماشینی کنارش ایستاد و راننده با دعوا خواست که دیگر در آن خط کار نکند. افسانه سوار شد و شیشه را بالا داد. نفس عمیقی کشید و بی‌توجه به راننده به کارش ادامه داد. وقتی پول‌هایش را می‌شمرد باز هم کم می‌آورد اما چاره‌ای جز این کار نداشت. چند روز بعد وقتی ساندویچش را تمام کرد، پیرزنی از او خواست کمکش کند. افسانه دستش را روی گونه‌ی خودش گذاشت. تصمیمش را گرفت و رفت تا کمکش کند. وقتی برگشت ماشینش پنچر شده بود. همان موقع آن راننده با پوزخند از کنارش رد شد. زن به ماشین تکیه داد و چشمانش را بست. به آسمان نگاه و شروع به تعویض تایر کرد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 15:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B1%D8%B9%D8%B4%D9%87-vxxwdloewyg6</link>
                <description>مادر از پشت شیشه برای پسرش دست تکان داد. به اتاقش رفت و دنبال آلبوم عکس گشت. جای همیشگی‌اش نبود. انگشتش را زیر چانه‌اش گذاشت و حرکت داد. چشمانش به همه طرف حرکت می‌کرد. بعد از فکر زیاد ناگهان خندید و گفت: «ای علی شیطون بلا» دراز کشید و دستش را زیر کمد برد. آن عقب‌ها چیزی دیده می‌شد. زن اما باید زحمت بیشتری به خودش می‌داد. صورتش را طرف دیگر چرخاند و با انگشتش به آن چنگ زد. داشت اینکار را می‌کرد که مچش به لبه‌ی کمد گیر کرد. خط‌های کنار چشم و پیشانیش پیدا بود. با‌‌این‌حال به کارش ادامه داد تا توانست آن را بگیرد. خودش را عقب کشید و با دست دیگر خاک را تکاند. کمی پماد به  زخم مچش مالید و در آشپزخانه عکس‌های خود و بچه‌اش  را نگاه کرد. همینطور که آلبوم را ورق می‌زد به عکسی که علی دست او را گرفته بود و کنار کیک تولد می‌خندید رسید. دستش را آرام روی چشم و دندان‌های پسر گذاشت و خندید. نمی‌توانست نگاهش را از کیک تولد بردارد. دقایقی بعد خودش را جمع‌وجور کرد و دوباره ورق زد. هنوز به بعدی نرسیده بود که صدای زنگ خانه را شنید. محل نگذاشت اما دوباره همان صدا آمد. با خودش گفت: «ینی کیه این موقع صب؟». دم در رفت. گلویش را صاف کرد و گفت: «کیه؟» مرد گفت: «بسته دارین». افسانه از چشمی بیرون را نگاه کرد. آرم شرکت پست روی لباس آن غریبه معلوم بود. شال را سرش کرد و در باز شد. ناگهان غریبه او را هل داد و به زور وارد شد. گردن زن را فشار داد و او را به دیوار چسباند. زن خواست جیغ بزند ولی مرد انگشتش را روی دهان او گذاشت .او دستان مرد را چنگ می‌زد اما تلاشش بی‌اثر بود. مرد با دیدن این صحنه چاقوی ضامن دار را روی صورت افسانه گذاشت. اشک از چشمانش روی چاقو ریخت. غریبه گفت: «علی کجاست؟» زن چیزی نگفت. مرد او را داخل اتاق هل داد و همه‌جا را گشت. زن خشکش زده بود و توان واکنش نداشت. همه‌جا به هم ریخته بود. مهاجم به جستجویش ادامه داد اما چیزی پیدا نکرد. دست افسانه را گرفت و به زور با خودش برد. دم در که رسید زنی با شیرینی مقابلش ظاهر شد. زن دوم: «تو کی‌هستی؟ دستشو ول کن» مهاجم او را رها کرد گفت: «برمی‌گردم، مطمئن باش.» بعد به سرعت از آنجا دور شد. افسانه روی زمین افتاد و شروع به سرفه کرد. زن دوم شیرینی را کناری گذاشت و برایش آب آورد. افسانه را روی مبل نشاند و گفت: «می‌شناسیش؟» اما او با دست سرش را گرفت و چشمش را بست. چند دقیقه‌ای گذشت تا حالش بهتر شد. به زن دوم گفت که آن مرد شوهر سابقش است و آمده بود تا بچه‌اش را با خود ببرد. برگه‌ی حضانت را که دادگاه به او داده بود نشانش داد. زن دوم خودش را لیلا همسایه‌ی جدید معرفی و توصیه کرد آن دو هر چه زودتر جای دیگری را پیدا کنند. زن اول قبل از هر کاری شماره‌ی صد و ده را گرفت. کمی طول کشید تا گشت بیاید. ماموران همه‌جا را گشته و از آن دو سوال پرسیدند. بعد گزارشی نوشته و از افسانه خواستند فردا به کلانتری بیاید. با رفتن آنها زن اول با کمک همسایه‌ی جدید خانه را مرتب کرد. زن دوم به خانه‌اش برگشت. وقتی پسر به خانه برگشت زن خودش را عادی گرفت. از فردا به هر بنگاه معاملاتی که می‌توانست سر زد تا بالاخره با هزار زحمت  توانست خانه‌ی دیگری اجاره و خانه‌ی فعلی را بفروشد. سرانجام چند روز بعد افسانه با جور کردن بهانه‌ای علی را از آن مدرسه برد. موقع اسباب‌کشی وقتی تقریبا کارها تمام شده بود یکی از کارگران پیش او آمد. افسانه به فکر رفته و حواسش نبود. با شنیدن صدای او و دیدن سایه‌اش زن دست خود را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: «زهره‌ترک شدم.» کارگر معذرت خواست و به ماشین اشاره کرد. همه چیز برای رفتن مهیا بود و آنها در سکوت در حالیکه پسر مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد به محله‌ی جدید رفتند. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 16:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزآمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A2%D9%85%D8%AF-yf8oo3h02ent</link>
                <description>هوا گرگ‌ومیش بود. افسانه در اتاق را آرام باز و پسرش را صدا کرد. علی،علی. پسربچه دستش را روی بالش حرکت داد و چشمانش را مالید. مادر دوباره صدایش کرد. او بی‌حرکت بود. کنارش نشست و دستی در موهای فرش کشید. علی دستش را روی دست او گذاشت. چشمانش را آرام باز کرد. نفس عمیقی کشید و رو به زن چرخید. ساعت را نگاه کرد. هر طور بود بلند شد. پسربچه کمر خودش را گرفت. اخم‌های علی درهم رفت. مادر با دستانی لرزان نزدیک شد و خواست لباسش را بالا بزند. پسربچه گفت که چیزی نیست و در مسابقه‌ی فوتبال دیروز کمرش کمی ضرب دیده است. دستشویی رفت و تا می‌توانست به صورتش آب زد. افسانه سفره را پهن کرد و با خنده چای ریخت. علی همینطور که لیوان را سر می‌کشید به او چشمک زد. زن انگشتش را روی لبان خودش گذاشت و به چشمان او خیره شد. با لبخند دستش را چرخاند. پسربچه سمت اتاق رفت و به دراور اشاره کرد. افسانه گفت: «آهان که اینطور. باشه امروز می‌برمت اونجا.» علی خندید و بدنش را کش داد. بعد کیف به دست لباس و شلوارش را که پوشید به مدرسه رفت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 15:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-virh9ohk2vm4</link>
                <description>او در خیابان‌ها چرخ می‌زد و شیشه خودرویش پایین بود. از خوشحالی جیغ می‌کشید و رانندگان و عابران همگی او را نگاه می‌کردند. به خانه که رسید چند لیوان آب خنک از یخچال خورد. روی تختش دراز کشید و و صحنه‌ی کشیده زدن به یکی از محکومین را مرور کرد. کمی بعد پلک‌هایش سنگین شد و خمیازه کشید. درحالیکه به در اتاق زل زده بود بالش دیگری را با دستانش گرفت و محکم فشار داد تا اینکه خوابش برد. در خواب غلت می‌زد و گوشه‌ی لبانش بالا رفته بود. دندان‌های سفیدش توجه ها را به خود جلب می‌کرد. ساعتی بعد زمانیکه بیدار شد یادش افتاد که در لپ‌تاپ چند عکس از مادرش جا مانده. آنها را پیدا کرد تا به موبایلش منتقل کند که همانجا پوشه‌ای به نام «گل من» را که قبلاً ندیده بود پیدا کرد. با دندان‌هایش لب خود را کشید. دست دیگرش را روی میز فشار داد و رویش کلیک کرد. فرم ثبت‌نام در دوره‌ی طلاسازی به نام او و با امضای پرداخت‌کننده که مادرش بود را دید. عکس مادرش را برداشت و انگشتش را روی چشم او کشید. همین‌که می‌خندید اشک از چشمانش روی زمین ریخت. مشخصات فرم را یادداشت و به آدرس آن رفت. منشی با دیدن او گفت که خیلی وقت بود که منتظرش بودند و دوره از پس فردا شروع می‌شد. نگین مدارکش را داد. از آنجا به فروشگاه بزرگی رفت و مواد‌غذایی زیادی خرید. دوستانش را برای شام دعوت دعوت کرد. با حوصله غذا را پخت. آنها که آمدند صدای بلند موزیک از خانه به گوش می‌رسید. دختر تمام مدت را با دوستانش به گپ زدن و رقصیدن گذراند. صبح روز بعد نگین خانه را تمیز کرد. همه جا به هم ریخته بود اما او سریع همه جا را آب‌وجارو کرد. فردایش هم به کلاس رفت و دوره شروع شد. هر روز چیز جدیدی یاد می‌گرفت و استادش تشویقش می‌کرد. نگین عادت کرده بود زودتر از بقیه آنجا حاضر شود و آوازه‌اش در آموزشگاه پیچیده بود. به اواسط دوره که رسید می‌توانست اشکال سخت را به خوبی درآورد. روزی موقع استراحت استادش صدایش کرد. وارد دفتر که شد به او گفت که کارش را بسیار می‌پسندد و می‌تواند برای کار به جایی معرفی‌اش کند. دختر تا این را شنید دستش را چرخاند و نزدیک‌تر آمد. استاد با جایی تماس گرفت. بعد شماره و آدرس را داد و از او خواست که حتما فردا به آن شرکت برود. او هم اینکار را کرد و پس از معرفی به طور آزمایشی کارش شروع شد. طولی نکشید که همه در آن شرکت او را می‌شناختند. کمی بعد با مهارتی که از خودش نشان داد با حقوق و مزایای خوب به استخدام آنها در آمد. ماهها پشت‌سر هم می‌گذشتند و نگین با همکارانش صمیمی شده بود. روزی او به اتاق رییس آمد و پیشنهاد ساخت گل‌سری با نگین بنفش وسط آن را داد. رییس به دقت آنرا بررسی کرد و و با وجود پیچیدگی کار درخواست دختر را قبول کرد. از آن به بعد او سخت روی طرحش کار کرد. بعد از مدتی نسبتا زیاد بالاخره کارش آماده شد. همه با دیدن آن هیجان‌زده شدند و بلافاصله برای فروش عرضه شد. یکی از مشتریان ثابت شرکت با وجود رقم بالا آن را خرید. بعد از فروش به پاس زحماتی که نگین کشیده بود شصت درصد از رقم فروش به عنوان پاداش به حسابش ریخته شد. این اثر همان شکلی بود که مادر دختر همیشه از آن یاد می‌کرد و دختر به همین دلیل پیشنهاد ساختش را داد. او مبلغ دریافتی را برای سرمایه‌گذاری خودش گذاشت. چند ماه بعد باز پیش رییس رفت و این‌بار تقاضای ساخت همان گل‌سر بدون نگین را داد. او همینطور خواست که پس از ساخت اثر آن را برای خودش بردارد. بعد از فکر کردن رییس به شرط کسر از حقوق با تقاضای نگین موافقت کرد. او باز هم با پشتکار چیزی را که خواست توانست بسازد. بعدش سند و قرارداد تحویل با شروط مطروحه را امضا کرد و آن را با خود برد. فردایش سر خاک مادر رفت و گل‌سر را روبه‌روی عکس او گرفت و گفت که آن‌را به یاد او ساخته است. قبر را با گلاب شست و دستی به عکس مادرش کشید. خوب اشک ریخت و پس از درددل زیاد به خانه برگشت. او هر روز مصمم‌تر به کارش ادامه داد تا اینکه نزدیک شب عید مدیر فروش شرکت مهاجرت کرد و نگین جایش را گرفت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 18:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر‌رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-jdsrdwb3kxm0</link>
                <description>دو هفته بعد وقتی نگین سوار ماشینش داشت از خانه دور می‌شد در آینه مأموری را که زنگ را فشار می‌داد دید.سریع برگشت، مرد تا او را دید نامش را پرسید و برگه‌ی احظاریه را دستش داد و پس از امضا رفت. دختر به خانه برگشت. روز دادگاه را در تقویم علامت زد. عود روشن کرد و کاغذ را جایی مطمئن گذاشت. وقتی می‌خواست دوباره بیرون برود، پشت به در تکیه داد و چشمانش را بست،صدای دم‌وبازدم خودش را خوب می‌شنید. شروع به بالا و پایین پریدن کرد. سوار که شد آهنگ«دختر چشم ابرو مشکی» را با صدای بلند گذاشت. به پاساژ مورد علاقه‌اش رفت. یک مانتو و کفش گران‌قیمت خرید و بعد رفت تا بستنی بخورد. روزها می‌گذشتند و او مرتب به تقویم خیره می‌شد. در ماشینش هم خوشبوکننده می‌زد.بالاخره روز موعود فرا رسید. نگین چهل‌وپنج دقیقه زودتر در مجتمع قضایی حاضر شد. دم در ساختمان عقب هر خودرویی که رد می‌شد را با دقت چک می‌کرد. نوبت او اول از همه بود. نیم‌ساعتی گذشت تا اینکه ونی آمد و سه نفر با دست‌وبند‌وپابند که موهای ژولیده و ریش بلند داشتند همراه چند مامور پیاده شدند. دختر تا آنها را دید جلو رفت. صدای زنجیر پابندها حین راه رفتن آن سه خوب به گوش می‌رسید. آنها آهسته قدم بر‌می‌داشتند. وقتی نفر اول به شاکی رسید خندید. همان لحظه شاکی محکم به او کشیده زد. مامورها آنها را از هم جدا کردند و زندانیان را داخل بردند. نگین هم رفت و پشت در شعبه‌ی موردنظر نشست.نوک پایش را به زمین می‌زد و ساعت را می‌دید. مردان را داخل بردند و چند دقیقه بعد نگین را صدا زدند. قاضی از او خواست که در جایگاه بایستد و از اول ماجرا را تعریف کند. او هم همه‌چیز را گفت. در آخر اما درحالیکه با دستش به آنها اشاره و دندان قروچه می‌کرد گفت: «می‌دونین آقای قاضی چیزی که از همه برام بدتره اینه که بدون اجازه ازم فیلم‌وعکس گرفتن. آدم باید خیلی کثیف باشه که اینکارو بکنه.» قاضی: «بهت دست‌درازی کردن؟»نگین: «نه،ولی اگه می‌موندم ممکن بود هر کاری بکنن.»قاضی: «حالا خواستت چیه؟»نگین: «اشد مجازات.»پس از شنیدن حرفهای شاکی قاضی از او خواست بنشیند. نفر اول را صدا زد.از او پرسید که اتهام آدم‌ربایی را قبول دارد که گفت نه. قاضی گفت که او در آگاهی به همه‌چیز اعتراف کرده. نفر اول گفت که همه چیز دروغ است و او را کتک زده‌اند. قاضی گفت که علیه او مدرک دارد اما باز هم مرد زیر بار نرفت. بعد نفر دوم را صدا کرد که او هم مثل اولی همه‌چیز را تکذیب کرد. در پایان از نفر سوم همان‌ها را پرسید که مثل بقیه جواب داد. در این هنگام دختر بلند شد. با فریاد گفت که او را می‌شناسند. با شرکتش تماس گرفته. آنها هم وجود او را تأیید کرده‌اند. قاضی از او خواست که نظم دادگاه را رعایت کند. عکس و فیلم‌هایی که در خانه‌ی مردان پیدا شده بود را نشان داد و باز نظر آنها را پرسید. همه ساکت بودند تا اینکه نفر نفر سوم به من‌‌ومن افتاد و اتهامش را پذیرفت. نفر اول با دست آرام به او زد که قاضی اخطار داد که دیگر این کار را نکند. پس از او دیگری هم اعتراف کرد ، اما نفر اول مرتب نه می‌گفت. قاضی از همه خواست بیرون باشند تا وارد شور شود. نیم‌ساعت بعد دوباره همه داخل آمدند. او هر سه را به حبس‌های طولانی همراه با تبعید محکوم کرد. شاکی بلند شد و عطر زنانه‌اش را در آورد. کمی از آن را به خودش زد و پس از تشکر درحالیکه با دیدن آن سه دندان قروچه می‌کرد بیرون رفت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 18:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-iipkrascxvtx</link>
                <description>در راه مرد از او پرسید که می‌خواهد به کلانتری برود؟. دختر سرش را تکان داد. زن دستمالی به او داد تا دستش را پاک کند اما نگین گفت که آن را نمی‌خواهد. هر چه دلیلش را از او پرسید جواب نداد. به کلانتری که رسیدند دختر علت حضورش را گفت و افسر نگهبان هم مامور زن را صدا کرد تا با او مصاحبه کند. نگین از آن دو نفر خواهش کرد تا بمانند و شهادت بدهند. آنها هم قبول کردند. به اتاق رفت و همه چیز را با جزئیات از اول تعریف کرد. تمام لباسهایش خاکی و خون روی دستهایش خشک شده بود. بعد از ثبت اظهارات شاکی آن زن و شوهر هم آمدند و زیر برگه را امضا کردند. افسر زن از آن دو خواست که بعد از تشکیل پرونده به دادسرا بروند. موقع خداحافظی دختر روی اسم تنها رباینده‌ای که می‌شناخت تاکید کرد و قول داد فردا اسم شرکتی که او در آن کار می‌کرد را بفرستد. دستش را شست و سوار شد. در راه برگشت شماره‌ی زن را گرفت و شانه‌های او را فشار داد و لبخند زد. مرد به آینه نگاه کرد و هر سه خندیدند. به خانه که رسید به حمام رفت. آب را باز کرد و در میان بخاری که همه جا را گرفته بود به سختی توانست خودش را ببیند. اولین کاسه‌ی آب را که روی سرش ریخت نگاهش روی مچ دستش که جای طناب بر آن مشخص بود ثابت ماند. جمله‌ی «شب بخیر خوشگله» در سرش تکرار می‌شد. به سرعت پستش را نگاه کرد ولی کسی نبود. بدنش را طوریکه نزدیک بود زخم شود لیف کشید. بعد شستن بدنش دستش را داخل وان کرد و حرکت داد. با دیدن موجی که راه افتاده بود به فکر فرو رفت. چند بار خوب خودش را شست و در پایان از حمام بیرون آمد. بعد از خارج شدن و سشوار کشیدن اتاقش را به هم ریخت. یک ساعتی طول کشید تا بتواند کارت ویزیت آن شرکت را پیدا کند. آن را روی دراور گذاشت و چراغ را خاموش کرد. به سختی خوابش برد اما هر یکی دو ساعت یکبار از جایش می‌پرید و اطرافش را بررسی می‌کرد. صبح که شد قبل از هر کاری شماره‌‌ی کلانتری را گرفت و خودش را معرفی کرد. مشخصات شرکت را داد. صبحانه‌اش را درست کرد و خورد. بعد به پارکی که مادرش همیشه دوستش داشت رفت. دریاچه‌ای مصنوعی که با گل‌های رنگارنگ احاطه شده بود پیش رویش بود. بیشتر به گل‌هایی با رنگ صورتی یا قرمز نگاه می‌کرد. دو بچه بستنی به دست کنارش آمدند. یکی از بستنی‌ها آبی و دیگری صورتی بود. چند پروانه داشتند روی آب پرواز می‌کردند. دستش را دراز کرد و یکی از آنها روی انگشتش نشست. احساس سبکی می‌کرد. چند ثانیه‌ای نگذشته بود که چند قطره آب روی لباسش ریخت و پروانه رفت. کارگری که داشت روی گل‌ها آب می‌پاشید از او معذرت‌خواهی کرد. نگین هم گفت که مشکلی نیست. پشت‌سرش روی درخت دو پرنده به نوبت به جوجه‌هایشان غذا می‌دادند. دختر با موبایلش از آنها عکس گرفت. دور دریاچه گشت و کمی بعد به خانه برگشت. حین رانندگی همان صدا در گوشش تکرار شد و بدنش لرزید. ماشین داشت به چپ منحرف می‌شد که با صدای بوق به خودش آمد و با زحمت زیاد دوباره کنترل خودرو را به دست گرفت. نگین روزی چند ساعت را بیرون با دوستانش می‌گذراند تا اینکه روزی از آگاهی به او زنگ زدند تا برای شناسایی چند فرد مشکوک به آنجا برود. فردایش در ساعت مقرر آنجا حاضر شد. او را به اتاقی که پنج نفر به ردیف ان‌طرف شیشه ایستاده بودند بردند. با دیدن آنها به سرعت به نفر دوم از راست به چپ اشاره کرد و گفت که او همان رضاست. در ادامه خواست که چهار نفر دیگر جمله‌ی: «شب‌‌بخیر خوشگله» را بگویند. تا صداها را شنید به نفر سوم اشاره کرد و گفت: « این همونیه که از پشت منو بیهوش کرد» از اتاق بیرون رفت و برگه‌ای را امضا کرد و قرار شد نوبت حضور در دادسرا به او اطلاع داده شود. نگین هم نفس راحتی کشید و رفت.  </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال بگشا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7-lelfnxcq7uru</link>
                <description>چند روز گذشت تا اینکه یک‌بار سر شب که رضا با نگین صحبت می‌کرد تا موبایلش را روشن کرد سفیدی چشمانش بیشتر از همیشه مشخص شد. سرش را به سرعت نزدیک صفحه ‌نمایش کرد. چال گونه‌هایش دیده می‌شد. با خوشحالی گفت: «آخ جون» سریع از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت. اما آنقدر عجله کرد که در روی هم بود. همانطور که از اتاق دور می‌شد بلند به همدستانش گفت: «بچه‌ها یه خبر خوب. بازی آرژانتین و لهستان جلو افتاده و یه ساعت دیگه شروع میشه.» تا این را گفت صدای خنده‌ی آن دو تای دیگر آمد. در این لحظه دختر سمت پنجره رفت و و هر طور بود بیرون را نگاه کرد. ضربان قلبش بالا رفت و دندان‌هایش پیدا بود. مرتب به ساعت نگاه می‌کرد تا اینکه لحظه‌ی موعود فرا رسید. صدای تلویزیون و مجری می‌آمد. نگین آرام لبه‌ی در را گرفت. طوریکه دیده نشود اطراف را بررسی کرد. اثری از آن سه نبود. مدام انگشتش را روی دیوار می‌زد. آرام روی پنجه‌های پایش از آنجا بیرون آمد. هر چه به اتاق آن سه نزدیک‌تر می‌شد بدنش گرمتر می‌شد. به آنها که رسید خوب به در نگاه کرد. کاملا روی هم بود و به سختی می‌شد داخل را دید. خواست به راهش ادامه دهد که یکی از آن سه بلند شد و گفت که می‌رود از یخچال نوشابه بیاورد. تمام بدن نگین خیس شد. مغزش کار نمی‌کرد. نفر اول گفت که فعلا تشنه‌اش نیست. او هم برگشت. دختر نفسی کشید و قطرات روی صورتش را پاک کرد. به در ورودی که رسید خیلی آرام دستگیره را در حالیکه دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد پایین داد. با احتیاط هر چه تمام‌تر به حیاط رفت. آهسته از گوشه‌ی آن آنقدر رفت تا به در رسید. با خودش گفت: «کاشکی قفل نباشه» نگاه کرد، در قفل نبود. آن را با کمترین سروصدا باز کرد. تا بیرون رفت سعی کرد بفهمد صدای ماشین‌ها در دور دست از کدام طرف می‌آید. به سرعت سمت آن رفت. حتی پشت‌سرش را هم نگاه نکرد. فقط در تقلای رسیدن به جاده بود. همانطور که می‌دوید پایش در چاله‌ای کوچک رفت و محکم زمین خورد. قوزک پایش را گرفت و گفت: «آخ چقدر درد می‌کنه» چند تیغ در دستانش فرو رفته بود. هر طور بود آنها را در آورد. با درد زیاد بلند شد و لنگان لنگان به راهش ادامه داد. با خودش گفت: «یا حالا یا هیچ وقت. اگه بگیرنت دیگه رنگ بیرون رو نمی‌بینی. برو دختر، تو می‌تونی.» کم‌کم نور ماشین‌ها را دید. با دستانی مشت کرده و لبخند زنان آنقدر رفت تا لب جاده رسید. چند ماشین از جلویش رد شدند ولی هر چه دست تکان داد کسی نایستاد. چند دقیقه بعد ماشین دیگری از دور نزدیک شد. باز دست تکان داد و گفت: «تو رو خدا وایسا»  کمی جلوتر ماشین ایستاد و دنده عقب آمد. وقتی به او رسید زن سمت شاگرد گفت: «چی شده دختر؟. داره از دستات خون میاد.» نگین: «تو رو خدا منو از اینجا ببرین. تو راه همه چیو می‌گم.» مرد پشت فرمان به همراه زن کمکش کردند تا سوار شود و بعد به سرعت از آنجا دور شدند. .</description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A2%D9%87%D8%A7%D9%86-w1mxmjzlkgxh</link>
                <description>یک ساعتی می‌شد که در اتاق بود که صدای ماشین آمد و در حیاط با صدای بلندی باز شد. کمی بعد نفر اول و آخر نفر وسطی را صدا زدند. آنها گفتند: «غذاها رو دست به دست کنیم بذاریم داخل.» بیست دقیقه‌ای مشغول جابجا کردن خریدهایشان بودند. بعد همه جا ساکت شد. نگین روی تخت نشسته بود و همچنان فکر می‌کرد تا شاید نام مرد را بیاد آورد. اما ذهنش خالی شده بود. دستش را به کمرش زد و صدای آن را شنید. باز دراز کشید. چشمانش را بست. صدای پا که از کنار اتاقش می‌گذشت را شنید. کمی بعد صدای یکی از آنها آمد. به سرعت بلند شد و کنار در رفت. خودش را به آن چسباند. باز چشمانش را بست و آرام نفس کشید. سعی کرد صدای قلبش را نادیده بگیرد. صدایی ضعیف از فاصله دور گفت: «حوصله‌ام سر رفته، ورقا رو بیار بازی کنیم.» جوابی نشنید. دوباره از همان سمت صدایی که به نظر متعلق به نفر اول بود گفت: «شنیدی چی گفتم؟»نفر وسط: «آره الان میارمشون»کمی بعد او از کنار اتاق دختر رد شد. به فاصله‌ی دوری که رسید چیزی روی زمین افتاد. نفر وسط: «أه حالا چه وقته ریختن اینا بود؟»نفر اول: «چی شد رضا؟» نفر وسط: «هیچی دارم میام.»دختر تا این را شنید انگار چیزی داغی را گرفته باشد ناگهان در را رها کرد. دور اتاقش راه رفت و با خودش گفت: «رضا، رضا کیه؟.» یک لحظه ایستاد و بشکن زد و گفت: «آهان، رضا اعرابی، آخرش پیدات کردم.» رفت و دراز کشید. چشمانش را بست و دستانش را در حالیکه لبخند بر لب داشت روی شکم گذاشت. حالا قلبش آرام می‌زد و خوابش برده بود. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 14:55:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفوذی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0%DB%8C-nvd1wmwvidgj</link>
                <description>او همانطور که در حال چرخیدن بود از کنار گل‌های رز رد شد. ایستاد و چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و آنها را بو کرد.  وقتی چشم‌هایش را باز کرد از کناره‌های در بیرون پیدا بود. دو دستش را روی هم گذاشت و محو تماشای آن شد. باد آمد و موهایش را جلوی چشمانش آورد. او اما سریع با دست آنها را کنار زد. چند دقیقه بعد رو به گروگانگیر گفت: «بابد برم سرویس بهداشتی. سرویس بهداشتی‌تون کجاست؟» مرد آن را نشان داد و گفت: «زود برگرد،وقتت داره تموم می‌شه.» رفت و وقتی کارش تمام شد آمد در را باز کند که از لای آن دید که مرد ماسکش را برداشت و شروع به خاراندن گردنش کرد. چیزی روی گردنش خالکوبی شده بود. اما معلوم نبود چیست. آمد در را کامل باز کند و بیرون بیاید که گروگانگیر دوباره گردنش را خاراند. این بار اما دو ستاره در هم با رنگ‌های سبز و قرمز تیره را دید. در را بست و مدام پای راستش را روی زمین زد. دسته‌ی را مدام باز و بسته می‌کرد تا یادش بیاید او کیست. ناگهان دست چپش را محکم روی دست راستش زد. همان موقع باد شدیدی آمد و یکی از پنجره‌ها محکم به هم خورد و شکست. با خودش گفت: «خودشه، این همونیه که یه بار وقتی یخچالم خراب شده بود از روی کارت ویزیت شماره‌ی شرکت‌شون رو گرفتم و اومد خونه‌ام تا درستش کنه.» بعد باز شروع به باز‌وبسته کردن دسته‌ی در کرد تا اسمش را بخاطر بیاورد، اما ذهنش یاری نمی‌کرد. مرد فریاد زد: «بیا بیرون، باید برگردیم تو.»دختر: «اومدم، کارم تموم شد.» بیرون آمد و سمت او رفت. وقتی به داخل بر‌می‌گشتند خندید و دست مرد را گرفت و گفت: «خوب شد گذاشتی برم هواخوری. خیلی چسبید. دستت درد نکنه.» مرد هم به او نگاه کرد و چشمک زد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 13:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-pzehfo5uzfai</link>
                <description>نگین نشسته بود که یکی از آدم‌رباها نفر وسطی را صدا زد. او رفت و در را بست. چند ثانیه‌ای که گذشت وقتی مطمئن شد که آنها دور شده‌اند. پشت در رفت. از داخل جا‌کلیدی آن سعی کرد بیرون را ببیند اما چیز خاصی معلوم نبود. به سمت تخت رفت که صدای پا آمد. پاورچین پاورچین برگشت. دوباره بیرون را نگاه کرد. همان مرد بود. آرام ماسکش را برداشت و کمی آب از بطری توی دستش روی صورت خود ریخت. نگین دو دستش را محکم به در فشار داد. سعی کرد خوب صورت او را ببیند. اما مرد طوری ایستاده بود که فقط تا حدی می‌توانست چیزی ببیند. ناگهان مرد به سمت در آمد. دختر با عجله روی تخت نشست و لباسش را مرتب کرد. وقتی داخل آمد گفت: «راضی‌شون کردم که دیگه به تخت نبندنت. فقط حواست باشه که کاری نکنی.» نگین سرش را تکان داد. مرد به صورت او زل زده بود. کم‌کم دستانش را به دست دختر نزدیک کرد. دختر واکنشی نشان نداد. مرد ساعد دست او را لمس کرد و نگین طوریکه دندان‌هایش پیدا بود خندید.‌چند دقیقه بعد نفر وسطی رفت. دختر سمت پنجره رفت و خوب اطراف را نگاه کرد، اما چیزی جز زمین بایر آن اطراف نبود. برگشت و شروع به فکر کرد. از آن روز به بعد می‌توانست آزادانه در اتاق بگردد. روزی صدای صحبت کردن آن سه نفر با همدیگر را شنید.ظاهرا دو نفرشان برای خرید مواد‌غذایی باید به شهر می‌رفتند و قرار بود نفر وسطی مراقب گروگان باشد.‌صدای در آمد و ماشین بیرون رفت. وقتی آنها رفتند کرد به سرعت برگشت و گفت: «تا نیومدن بیا بریم هواخوری.» نگین دستش را روی سینه‌اش گذاشت و خندید. هر دو دست در دست هم به حیاط رفتند. مرد روی صندلی نشست و شروع به بازی با موبایلش کرد. دختر هم قدم‌زنان سعی کرد هر چیزی را که می‌بیند به خاطر بسپارد. مرد گاهی به او نگاه می‌کرد. همین‌طور که دختر داشت قدم می‌زد نزدیک درخت انار چیزی دید. جلوتر رفت و زیرچشمی مرد را پایید. انگار چیزی آنجا چال شده بود اما طوری خاک رویش ریخته بودند که سخت به چشم می‌آمد و باید دقت می‌کردی. نگین انگشتانش را به هم مالید و کمی بعد بدون جلب‌توجه چند سنگ خیلی کوچک را به شکل خطی صاف آنجا گذاشت و دور شد. فقط یکبار دیگر پشت‌سرش را نگاه کرد و به هواخوری ادامه داد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 14:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کورسو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88-vqvb3s3hr3t0</link>
                <description>چند ساعت بعد نفر وسطی دوباره بر‌گشت. صندلی را زیر لامپ گذاشت. بالا رفت و آن را چرخاند. حین چرخاندن آن گاهی چشمش به دختر می‌افتاد و دستش آرام‌تر حرکت می‌کرد. آن را کامل در‌‌آورد. از صندلی که پایین آمد سمت در که نیمه‌باز بود  رفت. خوب راهرو را نگاه کرد و در را آرام بست. کنار دختر نشست. چند ثانیه‌ای به هم نگاه کردند تا اینکه مرد گفت: «خواهر داری؟»دختر: «نه»مرد: «برادر چی؟»دختر: «نه ندارم»مرد: «مادرت خوب تربیتت کرده‌ها»دختر: «مادرم فوت شده»مرد: «خدا رحمتش کنه»مرد: «تو این دوروزمونه تنهایی زندگی کردن سخته. کاش با یکی بودی.»دختر: «بهش عادت کردم»دختر: «تو چنتا خواهر و برادر داری؟»مرد: «خیلی»دختر: «بابا و مامانت می‌دونن کارت چیه؟»مرد: «از هم طلاق گرفتن.»نگین خودش را تکان داد. مرد گفت: «چرا اینجوری می‌کنی؟»نگین: «تشنمه.»مرد: «الان برات آب میارم.»رفت و با لیوانی پر برگشت. نگین گفت: «اینطوری نمی‌تونم. میشه دستمو باز کنی؟»مرد : «ولی آخه»نگین: « دستمو باز کن، خیالت راحت فرار نمی‌کنم.» مرد بلند شد و و دوباره به راهرو سر زد. وقتی برگشت گفت: «قول می‌دی دختر خوبی باشی؟»نگین سرش را تکان داد. مرد دستش را باز کرد. دختر آنها را چرخاند و مچ‌هایش را گرفت. مرد گفت: «چقدر مچات قرمز شدن!. نگین: «آخه دستامو سفت بستین.» </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اینک آن زن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%A2%D9%86-%D8%B2%D9%86-goastptpht29</link>
                <description>لحظات تقلا کردنش موقع دزدیده شدن مدام مثل فیلم از جلوی چشمانش رد می‌شد. در حال خودش بود که صدایی شنید. کبوتری سفید کنار پنجره بود و او را نگاه می‌کرد. مدام سرش را تکان می‌داد. کمی راه رفت و بعد شروع به نوک زدن به پنجره کرد. دختر خندید. دندان‌های سفیدش را خوب می‌شد دید. کمرش را تکان داد و تا جاییکه می‌توانست بدنش را سمت او برد. با خودش گفت: «آفرین، بیشتر.» پرنده به نوک زدنش ادامه داد که  ناگهان سرش را به آسمان برگرداند. عقب رفت و پرید. لب‌های دختر کاملا بسته شد. فقط به پاهایش نگاه می‌کرد.خواست چیزی بگوید که در باز شد و آن سه نفر ماسک زده وارد شدند. به میز تکیه دادند. نفر وسط دستش پشت کمرش بود. کمی بعد دستش را بیرون آورد‌. چند عکس را به بقیه داد. هر یک با اشاره به آنها به نگین نگاه می‌کردند. پلک‌های دختر به سرعت بازوبسته می‌شد. خواست سرش را بلند کند ولی نتوانست. نفر وسط سمتش آمد و کنارش نشست. یکی از آنها را که در آن قربانی جلوی آینه موهایش را شانه می‌کرد نشانش داد. آن را کنار گذاشت و بعدی را آورد. در آن نگین جلوی آینه داشت رژلب می‌زد. عکس‌ها را برداشت و کنار دوستانش برگشت. نفر اول پیش او آمد و عکسی که در آن دختر روی مبل درحالیکه با تلفن صحبت می‌کرد ابروهایش را مرتب می‌کرد نشان داد. در عکس بعدی او داشت لباس آستین کوتاهش را درحالیکه لبخند زده بود صاف می‌کرد. عکس‌ها را جمع کرد و پیش بقیه برگشت. نفر وسط عکسی که نگین داشت رژلب می‌زد را جلوی او گرفته و گفت: «از بچگی عاشق عکاسی بودم. به خصوص عکس از گل رز. قشنگه مگه نه؟» نگین آه کشید و سکوت کرد. نفر اول عکس قربانی که روی مبل نشسته بود را جلویش گرفت و گفت: «دکوراسیون خونه رو دوست دارم. زاویه‌ی مبل چطور باشه خیلی مهمه.» نفر سوم بیرون رفت و با عروسکی برگشت. رو به بقیه گفت: «چه عروسک خوشگلی. نظرتون چیه بچه‌ها؟» نگین سرش را چرخاند و اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «ما دخترا همیشه آقا بالا سر داشتیم.» آنها تا این را شنیدند بلند‌بلند خندیدند و از آنجا بیرون رفتند. دختر درحالیکه آسمان را می‌دید به سختی آب دهانش را قورت داد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 15:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%81%DB%8C%DA%A9-qzhhx4ulkct8</link>
                <description>دختر خوب به اطرافش نگاه کرد. رنگ و طرح کاغذ دیواری اولین چیزی بود که خوب به خاطر سپرد. بعد رنگ  و ابعاد میز را در ذهنش ثبت کرد. با شنیدن صدای ماشین‌هایی که از آن دور‌دورها رد می‌شدند حدس‌هایی زد. داشت هر چه می‌توانست را چک می‌کرد که در باز شد. مرد نقابدار کنارش نشست. نگین تا می‌توانست خودش را از او دور کرد. بدنش می‌لرزید. رباینده به چشمان او زل زد و گفت: «همیشه اینقدر عجله داری؟. واسه ماشینم کلی خرج کردم. فکر می‌کردم دختر خوش اخلاقی هستی. آینه رو واسه قشنگی نذاشتن که. فقط حواست به جلوت بود. اگه رعایت می‌کردی اینجوری نمی‌شد.»نگین: «از چی حرف می‌زنی؟»رباینده: «اون شبی رو می‌گم که یهو با سرعت از پارک در اومدی. حتی معذرت‌خواهی‌ام نکردی. شنبه‌ی قبل رو می‌گم حالا یادت اومد؟»دختر چشمانش را به چپ‌وراست چرخاند. ناگهان همه چیز یادش آمد. لبخند زد و با حالت عشوه‌آمیزی گفت: «آها حالا یادم اومد. ببخشید اون شب خیلی عجله داشتم. اگه باهات بد حرف زدم معذرت می‌خوام. اما اینا دلیل نمی‌شه منو بدزدی»رباینده: «اتفاقا خوبم می‌‌شه، چون ازت خوشم اومده بود ولی تو با اخم جوابم دادی. حتی نذاشتی حسم رو بهت بگم.»نگین: «اینا دوس داشتن نیست. خودتو گول نزن. دروغ می‌گی که دوسم داری‌.»مرد سکوت کرد و کنار پنجره رفت. پاکت سیگار را درآورد و یک نخ کشید. به دختر نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت. نگین دستانش را تکان داد اما مچش درد گرفت. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-id6anetw3k6p</link>
                <description>چند ساعت بعد آرام‌آرام پلک‌هایش را باز کرد. گردنش به سختی تکان می‌خورد. سرش را به این‌طرف‌وآن‌طرف چرخاند. همه جا برایش تار بود. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. سرش درد می‌کرد. به بالا‌وپایین نگاه کرد. دست‌وپایش را تکان داد اما هر دو به تخت بسته شده بودند. احساس عطش داشت. خواست زبانش را روی لبانش بکشد و چیزی بگوید ولی دهانش هم بسته شده بود. مدام از خودش می‌پرسید که کجاست. آن دور‌دورها صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها را شنید. روبه‌رویش نور آفتاب روی دیوار بود. پنجره‌ی بالای سرش باز و گاهی نسیمی خنک به داخل می‌وزید. سمت چپش میزی با پارچ آب و لیوان دیده می‌شد. کم‌کم تاری دید و سرگیجه‌اش ازبین رفت که صدای پا که از سمت چپ به در نزدیک می‌شد را شنید. چند ثانیه بعد صدای پای دیگری که از سمت راست به در نزدیک می‌شد به گوشش رسید. وقتی هر دو به در رسیدند دیگر صدایی نیامد. بعد صدای آنها که آرام صحبت می‌کردند آمد. گوش‌هایش را خوب تیز کرد اما چیزی مفهوم نبود. حس کرد بازویش می‌سوزد. بعد صدای پایی که به راست بر‌می‌گشت را شنید. صدا دور‌ و دورتر شد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود که در باز شد. همان شخص که صورتش را با ماسک پوشانده بود داخل آمد. سمت نگین رفت و دستش را نزدیک صورت او برد. بدن دختر می‌لرزید. چسبی که روی دهان او بود را یک‌دفعه کند. دختر گفت: «آخ» خواست به گونه‌های او دست بزند که دختر صورتش را عقب کشید. سمت میز رفت و پشتش نشست. لیوان را پر کرد و خورد. چند لحظه بعد گفت: «چقدر صافکاری گرون شده.»نگین: «خب به من چه.»رباینده: «شهرداری دیگه حواسش به کوچه‌ها نیست. چراغا خاموشن.» نگین: «من که نمی‌فهمم چی می‌‌گی.» رباینده: «ولی خودمونیما ماشین خوشگل و گرونی داریا.»نگین: «به تو ربطی نداره»رباینده: «بعضیا گواهینامه دارن ولی بلد نیستن از تو پارک در بیان»نگین: «تو دیوونه‌ای»رباینده: «می‌دونستی خیلی خوشگلی؟»نگین: «خیلی آشغالی، واسه چی منو دزدیدی؟»رباینده: «دوست پسر داشتن چه حالی داره؟»نگین: «از حرفات سر در نمی‌یارم. جواب منو بده.»مرد به او زل زده بود که نگین گفت: «خیلی تشنمه.» رباینده لیوان را پر کرد. سمت او رفت و کمی سرش را بالا داد. همین که داشت آن را می‌خورد شروع به سرفه کرد و گردنش خیس شد. مرد با دستمال دهان او را خشک کرد. به زور توانست خودش را جمع‌وجور کند. مرد از پشت میز چسب طوسی را آورد و خواست تکه‌ای از آن را بکند که نگین گفت: «تو رو خدا نه. قول می‌دم جیغ نزنم.» مرد خندید و گفت: «رنگ طوسی خیلی به صورتت میاد.»نگین: «ببین هر چی بخوای می‌دم، فقط بذار برم. همش مال تو باشه؟»مرد بلندتر خندید و صدای کندن چسب آمد. آن را روی دهان دختر زد و خوب فشار داد. در را باز کرد و گفت: «حالا‌حالاها باهات کار دارم.»  رفت و باز سکوت بود و سکوت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه و عنکبوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-reobdet18no6</link>
                <description>فردی با ماسک سیاه روبه‌رویش ایستاده بود. خواست فرار کند که دیگری جلویش را گرفت. محکم دستانش را گرفت. خواست دوباره جیغ بزند که آن یکی از پشت سر محکم دستش را روی دهان او گذاشت. شروع به تقلا کرد. دستانش مشت شده بود. شروع به جیغ زدن کرد اما صدایش مفهوم نبود. یک لحظه دست او را گاز گرفت و گفت: « کمک،ولم کن کثافت.» دوباره جلوی دهانش را گرفت. در ذهنش گفت: «شماها کی هستین؟ ازم چی می‌خواین؟. ولم کنین.» محکم از پشت به شکم نفر پشتی ضربه زد. تنگ روی زمین افتاد و شکست. ماهی روی فرش افتاد و بالا‌وپایین می‌پرید. در این گیرو‌دار نفر سوم آمد. انگشتش را جلوی صورتش گرفت و گفت: «هیس، داری زیادی تکون می‌خوری.» بعد دستمالی را جلوی دهانش گذاشت. چشمان نگین گرد شد و سفیدی آن خوب مشخص بود. چشمانش را بست و سرش را به چپ و راست تکان داد، اما بی‌فایده بود. باز در ذهنش گفت: «چه بلایی سرم می‌خواین بیارین؟.پول،طلا،جواهر،ماشین؟. هر چی بخواین می‌دم فقط ولم کنین.» کم‌کم حرکاتش آهسته شد پلک‌هایش داشت سنگین می‌شد. ولی باز برای لحظه‌ای آنها را باز نگه داشت. آن سه او را محاصره کرده بودند. ناگهان پاهایش شل شد. آرام روی زمین افتاد. دیگر چیزی تا بسته شدن چشمانش نمانده بود اما هنوز می‌توانست ببیند و بشنود. یکی از آن سه نفر در گوشش گفت: «شب بخیر خوشگله.» چشمان دختر بسته شد. نفر سوم دستمال را از روی دهانش برداشت و به نفر اول داد. جای رژلب رویش معلوم بود. هر سه ماسک‌ها‌یشان را درآوردند. نفر اول انگشتش را روی ردی که بر دستمال دیده می‌شد حرکت داد و لبخند مرموزی زد. سومی سرنگی از کیفش درآورد. مقداری الکل روی پنبه زد و به بازوی نگین مالید. بعد آن را تزریق کرد. چسب زخم را روی آن زد. دیگری با بست پلاستیکی دستان دختر را محکم از پشت بست و بعد پاهای او را با چسب طوسی پهنی به هم چسباند. در آخر هم تکه‌ای از همان چسب را کند و روی دهان او زد. آن را خوب فشار داد.  بعد کیسه‌ی سیاهی روی سر دختر کشید. هر سه او را بلند کردند و با خود بردند. ماهی روی قالی دیگر تکان نمی‌خورد و آنجا خیس شده بود. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 15:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B4-kbjd5vi0swir</link>
                <description>وقتی مرد از او دور شد دختر به پرستاران نگاه و کرد و خندید. از بیمارستان بیرون رفت. سوار شد، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که بوق به صدا در آمد. یکی از چراغ‌ها رو‌به‌رویش روشن شد. دندان‌هایش را به همدیگر فشار داد و محکم روی فرمان زد. جلوتر دم مغازه‌ای ایستاد و سراغ نزدیک‌ترین پمپ بنزین را گرفت. صدای کشیده شدن لاستیک‌ها آمد. فقط بوق می‌زد و یکی‌یکی خودروها را رد کرد. به سرعت‌گیر که رسید سمت راست پمپ‌بنزین پیدا بود. زود جلوی اولین جایگاه ایستاد. پیاده شد و کارتش را در دستگاه گذاشت. نازل در باک قرار گرفت. صدای بنزین می‌آمد. در حال خودش بود که از روبه‌رو موتوری با دو سرنشین که کلاه کاسکت داشتند ایستادند. نفر پشتی پیاده شد و او را نگاه کرد. انگشت نگین کمی از روی نازل برداشته شد. عرق روی صورتش پیدا بود. موتورسوار کمی‌ آن‌طرف‌تر رفت. چند ثانیه سرش را پایین انداخت اما دوباره به او زل زد. او دستش را محکم‌تر روی نازل فشار داد تا باک پر شد. به سرعت درش را بست و کارت را برداشت. پولش را حساب کرد و در چشم بر هم زدنی از آنجا رفت. داشت می‌رفت که آن دو از پشت خیلی به او نزدیک شدند. فرمان چرخید و داخل اولین کوچه شد. در آینه آن دور دورها بودند. نفسی کشید و به راهش ادامه داد. به خانه که رسید حوله و لباس و شلوارش را داخل حمام برد. در را بست و آب باز شد. بخار همه جا را گرفت. جلوی آینه صابون را به بدنش کشید. لحظه‌ای آن را جلوی بینی‌اش گرفت. چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. بخار روی آینه را پاک کرد و گفت: «امیر پسر خوبیه.» به کارش ادامه داد و وان را پر کرد. در آن رفت و چشمانش را بست. چند دقیقه بعد با صدای چک‌چک آب بیدار شد. دستش را روی صورتش کشید. بیرون آمد و خودش را خشک کرد. با باز شدن در بخار بیرون زد. موهایش را شانه کرد و سشوار کشید. آهنگی را زمزمه کرد و همزمان خودش را تکان داد. با خشک شدن آنها آن را خاموش کرد و در جایش گذاشت. عطر صورتی را به خودش زد. رژلب صورتی تیره‌ای را به لبش کشید و خندید. انگشتش را روی لبها حرکت داد و آنها باز و بسته کرد. سمت گلدان رفت و آرام رویش دست کشید. صورتش را نزدیک و تا می‌توانست بویش کرد. روی مبل نشست و چشمانش بسته شد. قلبش آرام می‌زد. به خودش که آمد شب شده بود. دو دستش را روی مبل گذاشت که صدای بلندی مثل ضربه آمد. دم در هال رفت و خوب بیرون را دید. چیزی نبود. برگشت و چند لیوان آب خورد که باز همان صدا شدیدتر آمد. پنجره‌ها را باز کرد اما خبری نبود.  آنها را آرام بست. پیمانه‌‌ی برنجی در آب ریخت و به آن نمک زد.‌ برگشت و دنبال کنترل تلویزیون گشت. بالاخره زیر یکی از مبل‌ها پیدایش کرد. بلند شد، تا برگشت جیغ کشید. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>