<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن اسکندرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44162975</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حسن اسکندرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44162975</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سر‌رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-jdsrdwb3kxm0</link>
                <description>دو هفته بعد وقتی نگین سوار ماشینش داشت از خانه دور می‌شد در آینه مأموری را که زنگ را فشار می‌داد دید.سریع برگشت، مرد تا او را دید نامش را پرسید و برگه‌ی احظاریه را دستش داد و پس از امضا رفت. دختر به خانه برگشت. روز دادگاه را در تقویم علامت زد. عود روشن کرد و کاغذ را جایی مطمئن گذاشت. وقتی می‌خواست دوباره بیرون برود، پشت به در تکیه داد و چشمانش را بست،صدای دم‌وبازدم خودش را خوب می‌شنید. شروع به بالا و پایین پریدن کرد. سوار که شد آهنگ«دختر چشم ابرو مشکی» را با صدای بلند گذاشت. به پاساژ مورد علاقه‌اش رفت. یک مانتو و کفش گران‌قیمت خرید و بعد رفت تا بستنی بخورد. روزها می‌گذشتند و او مرتب به تقویم خیره می‌شد. در ماشینش هم خوشبوکننده می‌زد.بالاخره روز موعود فرا رسید. نگین چهل‌وپنج دقیقه زودتر در مجتمع قضایی حاضر شد. دم در ساختمان عقب هر خودرویی که رد می‌شد را با دقت چک می‌کرد. نوبت او اول از همه بود. نیم‌ساعتی گذشت تا اینکه ونی آمد و سه نفر با دست‌وبند‌وپابند که موهای ژولیده و ریش بلند داشتند همراه چند مامور پیاده شدند. دختر تا آنها را دید جلو رفت. صدای زنجیر پابندها حین راه رفتن آن سه خوب به گوش می‌رسید. آنها آهسته قدم بر‌می‌داشتند. وقتی نفر اول به شاکی رسید خندید. همان لحظه شاکی محکم به او کشیده زد. مامورها آنها را از هم جدا کردند و زندانیان را داخل بردند. نگین هم رفت و پشت در شعبه‌ی موردنظر نشست.نوک پایش را به زمین می‌زد و ساعت را می‌دید. مردان را داخل بردند و چند دقیقه بعد نگین را صدا زدند. قاضی از او خواست که در جایگاه بایستد و از اول ماجرا را تعریف کند. او هم همه‌چیز را گفت. در آخر اما درحالیکه با دستش به آنها اشاره و دندان قروچه می‌کرد گفت: «می‌دونین آقای قاضی چیزی که از همه برام بدتره اینه که بدون اجازه ازم فیلم‌وعکس گرفتن. آدم باید خیلی کثیف باشه که اینکارو بکنه.» قاضی: «بهت دست‌درازی کردن؟»نگین: «نه،ولی اگه می‌موندم ممکن بود هر کاری بکنن.»قاضی: «حالا خواستت چیه؟»نگین: «اشد مجازات.»پس از شنیدن حرفهای شاکی قاضی از او خواست بنشیند. نفر اول را صدا زد.از او پرسید که اتهام آدم‌ربایی را قبول دارد که گفت نه. قاضی گفت که او در آگاهی به همه‌چیز اعتراف کرده. نفر اول گفت که همه چیز دروغ است و او را کتک زده‌اند. قاضی گفت که علیه او مدرک دارد اما باز هم مرد زیر بار نرفت. بعد نفر دوم را صدا کرد که او هم مثل اولی همه‌چیز را تکذیب کرد. در پایان از نفر سوم همان‌ها را پرسید که مثل بقیه جواب داد. در این هنگام دختر بلند شد. با فریاد گفت که او را می‌شناسند. با شرکتش تماس گرفته. آنها هم وجود او را تأیید کرده‌اند. قاضی از او خواست که نظم دادگاه را رعایت کند. عکس و فیلم‌هایی که در خانه‌ی مردان پیدا شده بود را نشان داد و باز نظر آنها را پرسید. همه ساکت بودند تا اینکه نفر نفر سوم به من‌‌ومن افتاد و اتهامش را پذیرفت. نفر اول با دست آرام به او زد که قاضی اخطار داد که دیگر این کار را نکند. پس از او دیگری هم اعتراف کرد ، اما نفر اول مرتب نه می‌گفت. قاضی از همه خواست بیرون باشند تا وارد شور شود. نیم‌ساعت بعد دوباره همه داخل آمدند. او هر سه را به حبس‌های طولانی همراه با تبعید محکوم کرد. شاکی بلند شد و عطر زنانه‌اش را در آورد. کمی از آن را به خودش زد و پس از تشکر درحالیکه با دیدن آن سه دندان قروچه می‌کرد بیرون رفت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 18:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-iipkrascxvtx</link>
                <description>در راه مرد از او پرسید که می‌خواهد به کلانتری برود؟. دختر سرش را تکان داد. زن دستمالی به او داد تا دستش را پاک کند اما نگین گفت که آن را نمی‌خواهد. هر چه دلیلش را از او پرسید جواب نداد. به کلانتری که رسیدند دختر علت حضورش را گفت و افسر نگهبان هم مامور زن را صدا کرد تا با او مصاحبه کند. نگین از آن دو نفر خواهش کرد تا بمانند و شهادت بدهند. آنها هم قبول کردند. به اتاق رفت و همه چیز را با جزئیات از اول تعریف کرد. تمام لباسهایش خاکی و خون روی دستهایش خشک شده بود. بعد از ثبت اظهارات شاکی آن زن و شوهر هم آمدند و زیر برگه را امضا کردند. افسر زن از آن دو خواست که بعد از تشکیل پرونده به دادسرا بروند. موقع خداحافظی دختر روی اسم تنها رباینده‌ای که می‌شناخت تاکید کرد و قول داد فردا اسم شرکتی که او در آن کار می‌کرد را بفرستد. دستش را شست و سوار شد. در راه برگشت شماره‌ی زن را گرفت و شانه‌های او را فشار داد و لبخند زد. مرد به آینه نگاه کرد و هر سه خندیدند. به خانه که رسید به حمام رفت. آب را باز کرد و در میان بخاری که همه جا را گرفته بود به سختی توانست خودش را ببیند. اولین کاسه‌ی آب را که روی سرش ریخت نگاهش روی مچ دستش که جای طناب بر آن مشخص بود ثابت ماند. جمله‌ی «شب بخیر خوشگله» در سرش تکرار می‌شد. به سرعت پستش را نگاه کرد ولی کسی نبود. بدنش را طوریکه نزدیک بود زخم شود لیف کشید. بعد شستن بدنش دستش را داخل وان کرد و حرکت داد. با دیدن موجی که راه افتاده بود به فکر فرو رفت. چند بار خوب خودش را شست و در پایان از حمام بیرون آمد. بعد از خارج شدن و سشوار کشیدن اتاقش را به هم ریخت. یک ساعتی طول کشید تا بتواند کارت ویزیت آن شرکت را پیدا کند. آن را روی دراور گذاشت و چراغ را خاموش کرد. به سختی خوابش برد اما هر یکی دو ساعت یکبار از جایش می‌پرید و اطرافش را بررسی می‌کرد. صبح که شد قبل از هر کاری شماره‌‌ی کلانتری را گرفت و خودش را معرفی کرد. مشخصات شرکت را داد. صبحانه‌اش را درست کرد و خورد. بعد به پارکی که مادرش همیشه دوستش داشت رفت. دریاچه‌ای مصنوعی که با گل‌های رنگارنگ احاطه شده بود پیش رویش بود. بیشتر به گل‌هایی با رنگ صورتی یا قرمز نگاه می‌کرد. دو بچه بستنی به دست کنارش آمدند. یکی از بستنی‌ها آبی و دیگری صورتی بود. چند پروانه داشتند روی آب پرواز می‌کردند. دستش را دراز کرد و یکی از آنها روی انگشتش نشست. احساس سبکی می‌کرد. چند ثانیه‌ای نگذشته بود که چند قطره آب روی لباسش ریخت و پروانه رفت. کارگری که داشت روی گل‌ها آب می‌پاشید از او معذرت‌خواهی کرد. نگین هم گفت که مشکلی نیست. پشت‌سرش روی درخت دو پرنده به نوبت به جوجه‌هایشان غذا می‌دادند. دختر با موبایلش از آنها عکس گرفت. دور دریاچه گشت و کمی بعد به خانه برگشت. حین رانندگی همان صدا در گوشش تکرار شد و بدنش لرزید. ماشین داشت به چپ منحرف می‌شد که با صدای بوق به خودش آمد و با زحمت زیاد دوباره کنترل خودرو را به دست گرفت. نگین روزی چند ساعت را بیرون با دوستانش می‌گذراند تا اینکه روزی از آگاهی به او زنگ زدند تا برای شناسایی چند فرد مشکوک به آنجا برود. فردایش در ساعت مقرر آنجا حاضر شد. او را به اتاقی که پنج نفر به ردیف ان‌طرف شیشه ایستاده بودند بردند. با دیدن آنها به سرعت به نفر دوم از راست به چپ اشاره کرد و گفت که او همان رضاست. در ادامه خواست که چهار نفر دیگر جمله‌ی: «شب‌‌بخیر خوشگله» را بگویند. تا صداها را شنید به نفر سوم اشاره کرد و گفت: « این همونیه که از پشت منو بیهوش کرد» از اتاق بیرون رفت و برگه‌ای را امضا کرد و قرار شد نوبت حضور در دادسرا به او اطلاع داده شود. نگین هم نفس راحتی کشید و رفت.  </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال بگشا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7-lelfnxcq7uru</link>
                <description>چند روز گذشت تا اینکه یک‌بار سر شب که رضا با نگین صحبت می‌کرد تا موبایلش را روشن کرد سفیدی چشمانش بیشتر از همیشه مشخص شد. سرش را به سرعت نزدیک صفحه ‌نمایش کرد. چال گونه‌هایش دیده می‌شد. با خوشحالی گفت: «آخ جون» سریع از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت. اما آنقدر عجله کرد که در روی هم بود. همانطور که از اتاق دور می‌شد بلند به همدستانش گفت: «بچه‌ها یه خبر خوب. بازی آرژانتین و لهستان جلو افتاده و یه ساعت دیگه شروع میشه.» تا این را گفت صدای خنده‌ی آن دو تای دیگر آمد. در این لحظه دختر سمت پنجره رفت و و هر طور بود بیرون را نگاه کرد. ضربان قلبش بالا رفت و دندان‌هایش پیدا بود. مرتب به ساعت نگاه می‌کرد تا اینکه لحظه‌ی موعود فرا رسید. صدای تلویزیون و مجری می‌آمد. نگین آرام لبه‌ی در را گرفت. طوریکه دیده نشود اطراف را بررسی کرد. اثری از آن سه نبود. مدام انگشتش را روی دیوار می‌زد. آرام روی پنجه‌های پایش از آنجا بیرون آمد. هر چه به اتاق آن سه نزدیک‌تر می‌شد بدنش گرمتر می‌شد. به آنها که رسید خوب به در نگاه کرد. کاملا روی هم بود و به سختی می‌شد داخل را دید. خواست به راهش ادامه دهد که یکی از آن سه بلند شد و گفت که می‌رود از یخچال نوشابه بیاورد. تمام بدن نگین خیس شد. مغزش کار نمی‌کرد. نفر اول گفت که فعلا تشنه‌اش نیست. او هم برگشت. دختر نفسی کشید و قطرات روی صورتش را پاک کرد. به در ورودی که رسید خیلی آرام دستگیره را در حالیکه دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد پایین داد. با احتیاط هر چه تمام‌تر به حیاط رفت. آهسته از گوشه‌ی آن آنقدر رفت تا به در رسید. با خودش گفت: «کاشکی قفل نباشه» نگاه کرد، در قفل نبود. آن را با کمترین سروصدا باز کرد. تا بیرون رفت سعی کرد بفهمد صدای ماشین‌ها در دور دست از کدام طرف می‌آید. به سرعت سمت آن رفت. حتی پشت‌سرش را هم نگاه نکرد. فقط در تقلای رسیدن به جاده بود. همانطور که می‌دوید پایش در چاله‌ای کوچک رفت و محکم زمین خورد. قوزک پایش را گرفت و گفت: «آخ چقدر درد می‌کنه» چند تیغ در دستانش فرو رفته بود. هر طور بود آنها را در آورد. با درد زیاد بلند شد و لنگان لنگان به راهش ادامه داد. با خودش گفت: «یا حالا یا هیچ وقت. اگه بگیرنت دیگه رنگ بیرون رو نمی‌بینی. برو دختر، تو می‌تونی.» کم‌کم نور ماشین‌ها را دید. با دستانی مشت کرده و لبخند زنان آنقدر رفت تا لب جاده رسید. چند ماشین از جلویش رد شدند ولی هر چه دست تکان داد کسی نایستاد. چند دقیقه بعد ماشین دیگری از دور نزدیک شد. باز دست تکان داد و گفت: «تو رو خدا وایسا»  کمی جلوتر ماشین ایستاد و دنده عقب آمد. وقتی به او رسید زن سمت شاگرد گفت: «چی شده دختر؟. داره از دستات خون میاد.» نگین: «تو رو خدا منو از اینجا ببرین. تو راه همه چیو می‌گم.» مرد پشت فرمان به همراه زن کمکش کردند تا سوار شود و بعد به سرعت از آنجا دور شدند. .</description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%A2%D9%87%D8%A7%D9%86-w1mxmjzlkgxh</link>
                <description>یک ساعتی می‌شد که در اتاق بود که صدای ماشین آمد و در حیاط با صدای بلندی باز شد. کمی بعد نفر اول و آخر نفر وسطی را صدا زدند. آنها گفتند: «غذاها رو دست به دست کنیم بذاریم داخل.» بیست دقیقه‌ای مشغول جابجا کردن خریدهایشان بودند. بعد همه جا ساکت شد. نگین روی تخت نشسته بود و همچنان فکر می‌کرد تا شاید نام مرد را بیاد آورد. اما ذهنش خالی شده بود. دستش را به کمرش زد و صدای آن را شنید. باز دراز کشید. چشمانش را بست. صدای پا که از کنار اتاقش می‌گذشت را شنید. کمی بعد صدای یکی از آنها آمد. به سرعت بلند شد و کنار در رفت. خودش را به آن چسباند. باز چشمانش را بست و آرام نفس کشید. سعی کرد صدای قلبش را نادیده بگیرد. صدایی ضعیف از فاصله دور گفت: «حوصله‌ام سر رفته، ورقا رو بیار بازی کنیم.» جوابی نشنید. دوباره از همان سمت صدایی که به نظر متعلق به نفر اول بود گفت: «شنیدی چی گفتم؟»نفر وسط: «آره الان میارمشون»کمی بعد او از کنار اتاق دختر رد شد. به فاصله‌ی دوری که رسید چیزی روی زمین افتاد. نفر وسط: «أه حالا چه وقته ریختن اینا بود؟»نفر اول: «چی شد رضا؟» نفر وسط: «هیچی دارم میام.»دختر تا این را شنید انگار چیزی داغی را گرفته باشد ناگهان در را رها کرد. دور اتاقش راه رفت و با خودش گفت: «رضا، رضا کیه؟.» یک لحظه ایستاد و بشکن زد و گفت: «آهان، رضا اعرابی، آخرش پیدات کردم.» رفت و دراز کشید. چشمانش را بست و دستانش را در حالیکه لبخند بر لب داشت روی شکم گذاشت. حالا قلبش آرام می‌زد و خوابش برده بود. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 14:55:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفوذی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0%DB%8C-nvd1wmwvidgj</link>
                <description>او همانطور که در حال چرخیدن بود از کنار گل‌های رز رد شد. ایستاد و چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و آنها را بو کرد.  وقتی چشم‌هایش را باز کرد از کناره‌های در بیرون پیدا بود. دو دستش را روی هم گذاشت و محو تماشای آن شد. باد آمد و موهایش را جلوی چشمانش آورد. او اما سریع با دست آنها را کنار زد. چند دقیقه بعد رو به گروگانگیر گفت: «بابد برم سرویس بهداشتی. سرویس بهداشتی‌تون کجاست؟» مرد آن را نشان داد و گفت: «زود برگرد،وقتت داره تموم می‌شه.» رفت و وقتی کارش تمام شد آمد در را باز کند که از لای آن دید که مرد ماسکش را برداشت و شروع به خاراندن گردنش کرد. چیزی روی گردنش خالکوبی شده بود. اما معلوم نبود چیست. آمد در را کامل باز کند و بیرون بیاید که گروگانگیر دوباره گردنش را خاراند. این بار اما دو ستاره در هم با رنگ‌های سبز و قرمز تیره را دید. در را بست و مدام پای راستش را روی زمین زد. دسته‌ی را مدام باز و بسته می‌کرد تا یادش بیاید او کیست. ناگهان دست چپش را محکم روی دست راستش زد. همان موقع باد شدیدی آمد و یکی از پنجره‌ها محکم به هم خورد و شکست. با خودش گفت: «خودشه، این همونیه که یه بار وقتی یخچالم خراب شده بود از روی کارت ویزیت شماره‌ی شرکت‌شون رو گرفتم و اومد خونه‌ام تا درستش کنه.» بعد باز شروع به باز‌وبسته کردن دسته‌ی در کرد تا اسمش را بخاطر بیاورد، اما ذهنش یاری نمی‌کرد. مرد فریاد زد: «بیا بیرون، باید برگردیم تو.»دختر: «اومدم، کارم تموم شد.» بیرون آمد و سمت او رفت. وقتی به داخل بر‌می‌گشتند خندید و دست مرد را گرفت و گفت: «خوب شد گذاشتی برم هواخوری. خیلی چسبید. دستت درد نکنه.» مرد هم به او نگاه کرد و چشمک زد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 13:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-pzehfo5uzfai</link>
                <description>نگین نشسته بود که یکی از آدم‌رباها نفر وسطی را صدا زد. او رفت و در را بست. چند ثانیه‌ای که گذشت وقتی مطمئن شد که آنها دور شده‌اند. پشت در رفت. از داخل جا‌کلیدی آن سعی کرد بیرون را ببیند اما چیز خاصی معلوم نبود. به سمت تخت رفت که صدای پا آمد. پاورچین پاورچین برگشت. دوباره بیرون را نگاه کرد. همان مرد بود. آرام ماسکش را برداشت و کمی آب از بطری توی دستش روی صورت خود ریخت. نگین دو دستش را محکم به در فشار داد. سعی کرد خوب صورت او را ببیند. اما مرد طوری ایستاده بود که فقط تا حدی می‌توانست چیزی ببیند. ناگهان مرد به سمت در آمد. دختر با عجله روی تخت نشست و لباسش را مرتب کرد. وقتی داخل آمد گفت: «راضی‌شون کردم که دیگه به تخت نبندنت. فقط حواست باشه که کاری نکنی.» نگین سرش را تکان داد. مرد به صورت او زل زده بود. کم‌کم دستانش را به دست دختر نزدیک کرد. دختر واکنشی نشان نداد. مرد ساعد دست او را لمس کرد و نگین طوریکه دندان‌هایش پیدا بود خندید.‌چند دقیقه بعد نفر وسطی رفت. دختر سمت پنجره رفت و خوب اطراف را نگاه کرد، اما چیزی جز زمین بایر آن اطراف نبود. برگشت و شروع به فکر کرد. از آن روز به بعد می‌توانست آزادانه در اتاق بگردد. روزی صدای صحبت کردن آن سه نفر با همدیگر را شنید.ظاهرا دو نفرشان برای خرید مواد‌غذایی باید به شهر می‌رفتند و قرار بود نفر وسطی مراقب گروگان باشد.‌صدای در آمد و ماشین بیرون رفت. وقتی آنها رفتند کرد به سرعت برگشت و گفت: «تا نیومدن بیا بریم هواخوری.» نگین دستش را روی سینه‌اش گذاشت و خندید. هر دو دست در دست هم به حیاط رفتند. مرد روی صندلی نشست و شروع به بازی با موبایلش کرد. دختر هم قدم‌زنان سعی کرد هر چیزی را که می‌بیند به خاطر بسپارد. مرد گاهی به او نگاه می‌کرد. همین‌طور که دختر داشت قدم می‌زد نزدیک درخت انار چیزی دید. جلوتر رفت و زیرچشمی مرد را پایید. انگار چیزی آنجا چال شده بود اما طوری خاک رویش ریخته بودند که سخت به چشم می‌آمد و باید دقت می‌کردی. نگین انگشتانش را به هم مالید و کمی بعد بدون جلب‌توجه چند سنگ خیلی کوچک را به شکل خطی صاف آنجا گذاشت و دور شد. فقط یکبار دیگر پشت‌سرش را نگاه کرد و به هواخوری ادامه داد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 14:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کورسو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88-vqvb3s3hr3t0</link>
                <description>چند ساعت بعد نفر وسطی دوباره بر‌گشت. صندلی را زیر لامپ گذاشت. بالا رفت و آن را چرخاند. حین چرخاندن آن گاهی چشمش به دختر می‌افتاد و دستش آرام‌تر حرکت می‌کرد. آن را کامل در‌‌آورد. از صندلی که پایین آمد سمت در که نیمه‌باز بود  رفت. خوب راهرو را نگاه کرد و در را آرام بست. کنار دختر نشست. چند ثانیه‌ای به هم نگاه کردند تا اینکه مرد گفت: «خواهر داری؟»دختر: «نه»مرد: «برادر چی؟»دختر: «نه ندارم»مرد: «مادرت خوب تربیتت کرده‌ها»دختر: «مادرم فوت شده»مرد: «خدا رحمتش کنه»مرد: «تو این دوروزمونه تنهایی زندگی کردن سخته. کاش با یکی بودی.»دختر: «بهش عادت کردم»دختر: «تو چنتا خواهر و برادر داری؟»مرد: «خیلی»دختر: «بابا و مامانت می‌دونن کارت چیه؟»مرد: «از هم طلاق گرفتن.»نگین خودش را تکان داد. مرد گفت: «چرا اینجوری می‌کنی؟»نگین: «تشنمه.»مرد: «الان برات آب میارم.»رفت و با لیوانی پر برگشت. نگین گفت: «اینطوری نمی‌تونم. میشه دستمو باز کنی؟»مرد : «ولی آخه»نگین: « دستمو باز کن، خیالت راحت فرار نمی‌کنم.» مرد بلند شد و و دوباره به راهرو سر زد. وقتی برگشت گفت: «قول می‌دی دختر خوبی باشی؟»نگین سرش را تکان داد. مرد دستش را باز کرد. دختر آنها را چرخاند و مچ‌هایش را گرفت. مرد گفت: «چقدر مچات قرمز شدن!. نگین: «آخه دستامو سفت بستین.» </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اینک آن زن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%A2%D9%86-%D8%B2%D9%86-goastptpht29</link>
                <description>لحظات تقلا کردنش موقع دزدیده شدن مدام مثل فیلم از جلوی چشمانش رد می‌شد. در حال خودش بود که صدایی شنید. کبوتری سفید کنار پنجره بود و او را نگاه می‌کرد. مدام سرش را تکان می‌داد. کمی راه رفت و بعد شروع به نوک زدن به پنجره کرد. دختر خندید. دندان‌های سفیدش را خوب می‌شد دید. کمرش را تکان داد و تا جاییکه می‌توانست بدنش را سمت او برد. با خودش گفت: «آفرین، بیشتر.» پرنده به نوک زدنش ادامه داد که  ناگهان سرش را به آسمان برگرداند. عقب رفت و پرید. لب‌های دختر کاملا بسته شد. فقط به پاهایش نگاه می‌کرد.خواست چیزی بگوید که در باز شد و آن سه نفر ماسک زده وارد شدند. به میز تکیه دادند. نفر وسط دستش پشت کمرش بود. کمی بعد دستش را بیرون آورد‌. چند عکس را به بقیه داد. هر یک با اشاره به آنها به نگین نگاه می‌کردند. پلک‌های دختر به سرعت بازوبسته می‌شد. خواست سرش را بلند کند ولی نتوانست. نفر وسط سمتش آمد و کنارش نشست. یکی از آنها را که در آن قربانی جلوی آینه موهایش را شانه می‌کرد نشانش داد. آن را کنار گذاشت و بعدی را آورد. در آن نگین جلوی آینه داشت رژلب می‌زد. عکس‌ها را برداشت و کنار دوستانش برگشت. نفر اول پیش او آمد و عکسی که در آن دختر روی مبل درحالیکه با تلفن صحبت می‌کرد ابروهایش را مرتب می‌کرد نشان داد. در عکس بعدی او داشت لباس آستین کوتاهش را درحالیکه لبخند زده بود صاف می‌کرد. عکس‌ها را جمع کرد و پیش بقیه برگشت. نفر وسط عکسی که نگین داشت رژلب می‌زد را جلوی او گرفته و گفت: «از بچگی عاشق عکاسی بودم. به خصوص عکس از گل رز. قشنگه مگه نه؟» نگین آه کشید و سکوت کرد. نفر اول عکس قربانی که روی مبل نشسته بود را جلویش گرفت و گفت: «دکوراسیون خونه رو دوست دارم. زاویه‌ی مبل چطور باشه خیلی مهمه.» نفر سوم بیرون رفت و با عروسکی برگشت. رو به بقیه گفت: «چه عروسک خوشگلی. نظرتون چیه بچه‌ها؟» نگین سرش را چرخاند و اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «ما دخترا همیشه آقا بالا سر داشتیم.» آنها تا این را شنیدند بلند‌بلند خندیدند و از آنجا بیرون رفتند. دختر درحالیکه آسمان را می‌دید به سختی آب دهانش را قورت داد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 15:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%81%DB%8C%DA%A9-qzhhx4ulkct8</link>
                <description>دختر خوب به اطرافش نگاه کرد. رنگ و طرح کاغذ دیواری اولین چیزی بود که خوب به خاطر سپرد. بعد رنگ  و ابعاد میز را در ذهنش ثبت کرد. با شنیدن صدای ماشین‌هایی که از آن دور‌دورها رد می‌شدند حدس‌هایی زد. داشت هر چه می‌توانست را چک می‌کرد که در باز شد. مرد نقابدار کنارش نشست. نگین تا می‌توانست خودش را از او دور کرد. بدنش می‌لرزید. رباینده به چشمان او زل زد و گفت: «همیشه اینقدر عجله داری؟. واسه ماشینم کلی خرج کردم. فکر می‌کردم دختر خوش اخلاقی هستی. آینه رو واسه قشنگی نذاشتن که. فقط حواست به جلوت بود. اگه رعایت می‌کردی اینجوری نمی‌شد.»نگین: «از چی حرف می‌زنی؟»رباینده: «اون شبی رو می‌گم که یهو با سرعت از پارک در اومدی. حتی معذرت‌خواهی‌ام نکردی. شنبه‌ی قبل رو می‌گم حالا یادت اومد؟»دختر چشمانش را به چپ‌وراست چرخاند. ناگهان همه چیز یادش آمد. لبخند زد و با حالت عشوه‌آمیزی گفت: «آها حالا یادم اومد. ببخشید اون شب خیلی عجله داشتم. اگه باهات بد حرف زدم معذرت می‌خوام. اما اینا دلیل نمی‌شه منو بدزدی»رباینده: «اتفاقا خوبم می‌‌شه، چون ازت خوشم اومده بود ولی تو با اخم جوابم دادی. حتی نذاشتی حسم رو بهت بگم.»نگین: «اینا دوس داشتن نیست. خودتو گول نزن. دروغ می‌گی که دوسم داری‌.»مرد سکوت کرد و کنار پنجره رفت. پاکت سیگار را درآورد و یک نخ کشید. به دختر نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت. نگین دستانش را تکان داد اما مچش درد گرفت. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-id6anetw3k6p</link>
                <description>چند ساعت بعد آرام‌آرام پلک‌هایش را باز کرد. گردنش به سختی تکان می‌خورد. سرش را به این‌طرف‌وآن‌طرف چرخاند. همه جا برایش تار بود. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. سرش درد می‌کرد. به بالا‌وپایین نگاه کرد. دست‌وپایش را تکان داد اما هر دو به تخت بسته شده بودند. احساس عطش داشت. خواست زبانش را روی لبانش بکشد و چیزی بگوید ولی دهانش هم بسته شده بود. مدام از خودش می‌پرسید که کجاست. آن دور‌دورها صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها را شنید. روبه‌رویش نور آفتاب روی دیوار بود. پنجره‌ی بالای سرش باز و گاهی نسیمی خنک به داخل می‌وزید. سمت چپش میزی با پارچ آب و لیوان دیده می‌شد. کم‌کم تاری دید و سرگیجه‌اش ازبین رفت که صدای پا که از سمت چپ به در نزدیک می‌شد را شنید. چند ثانیه بعد صدای پای دیگری که از سمت راست به در نزدیک می‌شد به گوشش رسید. وقتی هر دو به در رسیدند دیگر صدایی نیامد. بعد صدای آنها که آرام صحبت می‌کردند آمد. گوش‌هایش را خوب تیز کرد اما چیزی مفهوم نبود. حس کرد بازویش می‌سوزد. بعد صدای پایی که به راست بر‌می‌گشت را شنید. صدا دور‌ و دورتر شد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود که در باز شد. همان شخص که صورتش را با ماسک پوشانده بود داخل آمد. سمت نگین رفت و دستش را نزدیک صورت او برد. بدن دختر می‌لرزید. چسبی که روی دهان او بود را یک‌دفعه کند. دختر گفت: «آخ» خواست به گونه‌های او دست بزند که دختر صورتش را عقب کشید. سمت میز رفت و پشتش نشست. لیوان را پر کرد و خورد. چند لحظه بعد گفت: «چقدر صافکاری گرون شده.»نگین: «خب به من چه.»رباینده: «شهرداری دیگه حواسش به کوچه‌ها نیست. چراغا خاموشن.» نگین: «من که نمی‌فهمم چی می‌‌گی.» رباینده: «ولی خودمونیما ماشین خوشگل و گرونی داریا.»نگین: «به تو ربطی نداره»رباینده: «بعضیا گواهینامه دارن ولی بلد نیستن از تو پارک در بیان»نگین: «تو دیوونه‌ای»رباینده: «می‌دونستی خیلی خوشگلی؟»نگین: «خیلی آشغالی، واسه چی منو دزدیدی؟»رباینده: «دوست پسر داشتن چه حالی داره؟»نگین: «از حرفات سر در نمی‌یارم. جواب منو بده.»مرد به او زل زده بود که نگین گفت: «خیلی تشنمه.» رباینده لیوان را پر کرد. سمت او رفت و کمی سرش را بالا داد. همین که داشت آن را می‌خورد شروع به سرفه کرد و گردنش خیس شد. مرد با دستمال دهان او را خشک کرد. به زور توانست خودش را جمع‌وجور کند. مرد از پشت میز چسب طوسی را آورد و خواست تکه‌ای از آن را بکند که نگین گفت: «تو رو خدا نه. قول می‌دم جیغ نزنم.» مرد خندید و گفت: «رنگ طوسی خیلی به صورتت میاد.»نگین: «ببین هر چی بخوای می‌دم، فقط بذار برم. همش مال تو باشه؟»مرد بلندتر خندید و صدای کندن چسب آمد. آن را روی دهان دختر زد و خوب فشار داد. در را باز کرد و گفت: «حالا‌حالاها باهات کار دارم.»  رفت و باز سکوت بود و سکوت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه و عنکبوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-reobdet18no6</link>
                <description>فردی با ماسک سیاه روبه‌رویش ایستاده بود. خواست فرار کند که دیگری جلویش را گرفت. محکم دستانش را گرفت. خواست دوباره جیغ بزند که آن یکی از پشت سر محکم دستش را روی دهان او گذاشت. شروع به تقلا کرد. دستانش مشت شده بود. شروع به جیغ زدن کرد اما صدایش مفهوم نبود. یک لحظه دست او را گاز گرفت و گفت: « کمک،ولم کن کثافت.» دوباره جلوی دهانش را گرفت. در ذهنش گفت: «شماها کی هستین؟ ازم چی می‌خواین؟. ولم کنین.» محکم از پشت به شکم نفر پشتی ضربه زد. تنگ روی زمین افتاد و شکست. ماهی روی فرش افتاد و بالا‌وپایین می‌پرید. در این گیرو‌دار نفر سوم آمد. انگشتش را جلوی صورتش گرفت و گفت: «هیس، داری زیادی تکون می‌خوری.» بعد دستمالی را جلوی دهانش گذاشت. چشمان نگین گرد شد و سفیدی آن خوب مشخص بود. چشمانش را بست و سرش را به چپ و راست تکان داد، اما بی‌فایده بود. باز در ذهنش گفت: «چه بلایی سرم می‌خواین بیارین؟.پول،طلا،جواهر،ماشین؟. هر چی بخواین می‌دم فقط ولم کنین.» کم‌کم حرکاتش آهسته شد پلک‌هایش داشت سنگین می‌شد. ولی باز برای لحظه‌ای آنها را باز نگه داشت. آن سه او را محاصره کرده بودند. ناگهان پاهایش شل شد. آرام روی زمین افتاد. دیگر چیزی تا بسته شدن چشمانش نمانده بود اما هنوز می‌توانست ببیند و بشنود. یکی از آن سه نفر در گوشش گفت: «شب بخیر خوشگله.» چشمان دختر بسته شد. نفر سوم دستمال را از روی دهانش برداشت و به نفر اول داد. جای رژلب رویش معلوم بود. هر سه ماسک‌ها‌یشان را درآوردند. نفر اول انگشتش را روی ردی که بر دستمال دیده می‌شد حرکت داد و لبخند مرموزی زد. سومی سرنگی از کیفش درآورد. مقداری الکل روی پنبه زد و به بازوی نگین مالید. بعد آن را تزریق کرد. چسب زخم را روی آن زد. دیگری با بست پلاستیکی دستان دختر را محکم از پشت بست و بعد پاهای او را با چسب طوسی پهنی به هم چسباند. در آخر هم تکه‌ای از همان چسب را کند و روی دهان او زد. آن را خوب فشار داد.  بعد کیسه‌ی سیاهی روی سر دختر کشید. هر سه او را بلند کردند و با خود بردند. ماهی روی قالی دیگر تکان نمی‌خورد و آنجا خیس شده بود. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 15:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B4-kbjd5vi0swir</link>
                <description>وقتی مرد از او دور شد دختر به پرستاران نگاه و کرد و خندید. از بیمارستان بیرون رفت. سوار شد، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که بوق به صدا در آمد. یکی از چراغ‌ها رو‌به‌رویش روشن شد. دندان‌هایش را به همدیگر فشار داد و محکم روی فرمان زد. جلوتر دم مغازه‌ای ایستاد و سراغ نزدیک‌ترین پمپ بنزین را گرفت. صدای کشیده شدن لاستیک‌ها آمد. فقط بوق می‌زد و یکی‌یکی خودروها را رد کرد. به سرعت‌گیر که رسید سمت راست پمپ‌بنزین پیدا بود. زود جلوی اولین جایگاه ایستاد. پیاده شد و کارتش را در دستگاه گذاشت. نازل در باک قرار گرفت. صدای بنزین می‌آمد. در حال خودش بود که از روبه‌رو موتوری با دو سرنشین که کلاه کاسکت داشتند ایستادند. نفر پشتی پیاده شد و او را نگاه کرد. انگشت نگین کمی از روی نازل برداشته شد. عرق روی صورتش پیدا بود. موتورسوار کمی‌ آن‌طرف‌تر رفت. چند ثانیه سرش را پایین انداخت اما دوباره به او زل زد. او دستش را محکم‌تر روی نازل فشار داد تا باک پر شد. به سرعت درش را بست و کارت را برداشت. پولش را حساب کرد و در چشم بر هم زدنی از آنجا رفت. داشت می‌رفت که آن دو از پشت خیلی به او نزدیک شدند. فرمان چرخید و داخل اولین کوچه شد. در آینه آن دور دورها بودند. نفسی کشید و به راهش ادامه داد. به خانه که رسید حوله و لباس و شلوارش را داخل حمام برد. در را بست و آب باز شد. بخار همه جا را گرفت. جلوی آینه صابون را به بدنش کشید. لحظه‌ای آن را جلوی بینی‌اش گرفت. چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. بخار روی آینه را پاک کرد و گفت: «امیر پسر خوبیه.» به کارش ادامه داد و وان را پر کرد. در آن رفت و چشمانش را بست. چند دقیقه بعد با صدای چک‌چک آب بیدار شد. دستش را روی صورتش کشید. بیرون آمد و خودش را خشک کرد. با باز شدن در بخار بیرون زد. موهایش را شانه کرد و سشوار کشید. آهنگی را زمزمه کرد و همزمان خودش را تکان داد. با خشک شدن آنها آن را خاموش کرد و در جایش گذاشت. عطر صورتی را به خودش زد. رژلب صورتی تیره‌ای را به لبش کشید و خندید. انگشتش را روی لبها حرکت داد و آنها باز و بسته کرد. سمت گلدان رفت و آرام رویش دست کشید. صورتش را نزدیک و تا می‌توانست بویش کرد. روی مبل نشست و چشمانش بسته شد. قلبش آرام می‌زد. به خودش که آمد شب شده بود. دو دستش را روی مبل گذاشت که صدای بلندی مثل ضربه آمد. دم در هال رفت و خوب بیرون را دید. چیزی نبود. برگشت و چند لیوان آب خورد که باز همان صدا شدیدتر آمد. پنجره‌ها را باز کرد اما خبری نبود.  آنها را آرام بست. پیمانه‌‌ی برنجی در آب ریخت و به آن نمک زد.‌ برگشت و دنبال کنترل تلویزیون گشت. بالاخره زیر یکی از مبل‌ها پیدایش کرد. بلند شد، تا برگشت جیغ کشید. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-fztdjsodepu1</link>
                <description>بلند شد و مانتو به دست به سمت میز رفت. زیر شیشه‌ی آن عکس مادرش بود. چند لحظه نگاهش کرد. خواست آب دهانش را قورت دهد اما نتوانست. دستش را روی سینه گذاشت. آه کشید و گفت: «کجایی؟» قطره اشکی از گونه‌‌اش روی عکس افتاد. حرکت کرد و از سرسرا پایین رفت. در هال را بست. سوار ماشین شد و قبل از رفتن به پنجره‌ی اتاقش زل زد. راه افتاد، صدای موتور کم بود. پایش روی گاز ثابت بود و صدای خنده‌ی مادرش را می‌شنید. همین‌طور که می‌رفت باد آمد و تکه پارچه‌ای روی شیشه افتاد. برف پاک‌کن را زد اما پارچه به آن گیر کرده بود. کنار زد و آن را جدا کرد. روسری صورتی با خال‌های سفید در دستش بود. خواست آن را آن طرف بیندازد که پشت درختی چیزی شبیه دست دید. جلوتر که رفت دختری که از بینی‌اش خون می‌آمد افتاده بود.سریع دستش را روی سینه‌ی او گذاشت. قلبش می‌زد و بدنش گرم بود. به اطراف نگاه کرد. آن طرف‌تر زمین کشاورزی بود. موتورخانه روشن و صدای آب از چاه می‌آمد. اما کسی را ندید. به سرعت او را بلند و سوار کرد.پایش را محکم روی گاز گذاشت. ماشین خیلی تکان می‌خورد. چند قطره خون کف آن ریخت. گردوخاک همه جا را گرفت. آب‌پاش ماشین را زد. حالا بهتر جلو را می‌دید. به جاده که رسید. صدای موتور زیاد شد و عقربه‌های ماشین به سرعت بالا رفتند. روی لاین پرسرعت حرکت کرد. هر چند دقیقه یکبار در آینه مصدوم را می‌دید. در مسیر چند پرستو کنار ماشین پرواز می‌کردند. نور خورشید به شیشه‌ی پشتی خورد و نورش روی صورت دختر افتاد. بوق می‌زد و سبقت می‌گرفت. یادش به نزدیکترین بیمارستان افتاد. وارد شهر که شد از کنار گذر رفت تا به آنجا رسید. سریع او را بغل کرد و داخل برد. به اورژانس رفت و پرستاران را صدا کرد. دو نفر آمدند و اسم‌وفامیل مصدوم را پرسیدند. او را به اتاقی بردند و دکتر معاینه‌اش کرد. یکی از پرسنل نگین را سوال‌پیچ کرد اما او جوابی برای گفتن نداشت. حین معاینه دختر تکان کوچکی خورد و کارتی از جیبش بیرون افتاد. به شماره‌ای که در آن بود زنگ زدند. نگین در راهرو نشست. چند دقیقه بعد دو مأمور آمدند و با او صحبت کردند.داشت به آنها جواب می‌داد که مردی پیش‌ آنها آمد و سراغ دختر را گرفت. وقتی جریان را فهمید از خانم تشکر کرد و پیش دکتر رفت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 15:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D9%86%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-e5arnthnlcem</link>
                <description>دختر موبایلش را برداشت و شماره‌‌ی پدرش را گرفت. همین‌که نزدیک بود صدای بوق بیاید دستگاه از دستش افتاد. لبش را گاز گرفت. سریع لباسش را عوض کرد و سمت ماشینش رفت. استارت زد و فرمان را چرخاند که یادش آمد قبض جریمه‌اش را در آن خانه‌ی بزرگ جا گذاشته. پس مسیرش را عوض کرد.در راه زنی کنار جاده ایستاده بود و کفش زنانه‌ای را تکان می‌داد. کمی جلوتر ماشینی پر از این کفش‌ها بود. اما او تنها نگاهی کرد و رد شد. چند کیلومتر بعد تابلوی زردی با علامت خطر ظاهر شد. ماشین به چپ و راست رفت. بوی لاستیک در ماشین پیچید. جلویش کوهی از آسفالت داغ بود. صدای موتور کم شد. مرتب آینه بغل را می‌‌پایید. هر طور بود رد شد. صدای موتور دوباره زیاد شد. همین‌طور که می‌راند. گل‌های یاس روی شیشه افتادند. لبخندی زد و برف‌پاک‌کن را روشن کرد. آنقدر رفت تا به مقصد رسید. در حیاط را باز کرد و دور استخر چرخید. پیاده شد و قبل از باز کردن در هال از پشت شیشه خوب داخل را نگاه کرد. کلید انداخت و وارد شد. خم شد و دستش را زیر یکی از مبل‌ها کرد. چیزی را لمس کرد و برداشت. برگشت و در را قفل کرد. ماشین را که بیرون برد ماشینی که از دور به آنجا نزدیک می‌شد را دید. سریع خودرویش را جایی دور از دید پارک کرد و به خانه برگشت. در آیفون همان آدم آشنا پیدا بود. رفت و در اتاق مادرش قایم شد. کمی بعد صدای نزدیک شدن قدم‌ها آمد. نشست و تا جاییکه می‌شد پاهایش را جمع کرد. بله پدرش بود. کمی به اطراف نگاه و کمد را باز کرد. مانتوها را به هم زد. دختر با انگشتش لباسی که جلویش بود را کمی کنار زد. مرد چندتای آنها را درآورد و روی تخت انداخت. کمد را بست. نشست و آنها را یکی‌یکی روبه‌رویش گرفت. اکثرشان سایز دخترانه و صورتی و مشکی بودند. به ترتیب هر کدام را روی دستش گذاشت. همین که آمد برود صدای اس‌ام‌اس آمد. به سقف نگاه کرد و خندید. بعد سریع از خانه بیرون رفت. دختر که مطمئن شد او رفته بیرون آمد و کمد را باز کرد. هنوز دو مانتو با همان سایز آنجا بود. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 15:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-aqlxqqkh93ol</link>
                <description>زن روی مبل نشست و به اطراف نگاه کرد. گاهی به گچ‌بری و اسباب‌و‌اثاثیه‌ی خانه توجه می‌کرد. هر دو رو‌به‌روی هم نشسته بودند. حرفی بین آنها ردو‌وبدل نمی‌شد. پس از مدتی زن آرام کیفش را باز کرد و عطری گران‌قیمت را در آورد. مدام آن را در دستش می‌چرخاند و بو می‌کرد. آن را در کیفش گذاشت و به نگین نگاه کرد. بعد آستینش را کمی بالا و به النگوهایش دست زد. کمی بعد گردنبند و گوشواره‌هایش را لمس کرد. چند ثانیه بعد گفت: «همه‌شون بیست‌وچهار عیارن.»مهمان: «چشم انتظاری سخته نه؟» نگین: «آره»مهمان: «چقدر مادر کلمه‌ی قشنگیه مگه نه؟»نگین: «آره»مهمان: «به نظرت چی سنگ رو سوراخ می‌کنه؟»نگین: «نمی‌دونم»مهمان: «آب»مهمان: «نظرت راجبه کلمه‌ی بابا چیه؟»دختر سکوت کرد. زن برگه‌ای را از کیفش در‌آورد و نشانش داد. نگین تا آن را خواند مبل را چنگ زد و به زن غریبه نگاه کرد. مهمان برگه را از او گرفت و در کیفش گذاشت. وقتی بلند شد که برود گفت: «خواستم یه چیزایی رو بدونی. بازم همدیگه رو می‌بینیم.»کفشش را پوشید و از خانه بیرون رفت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 15:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B4%D9%88%DA%A9-xjp63z5upjvb</link>
                <description>دستش را به گلویش زد و زبانش را در دهانش تکان داد. ابروهایش در هم رفت. بطری آبی از یخچال برداشت و نصفش را خورد. به سمت مبل رفت که دم در اتاقش ایستاد. به عکسی که دم در گذاشته بود نگاه کرد. روی چرخی قرمز نشسته بود و پدر‌ومادرش با لبخند شانه‌هایش را گرفته بودند. دستش را روی آن گذاشت و آه کشید. سرش را پایین انداخت. بعد به سمت مبل رفت و رویش نشست. چشمانش را بست و دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. تنها صدای ساعت می‌آمد. چشمانش داشت کرم می‌شد که صدای آیفون آمد. دسته‌ی میل را گرفت. چشمانش بسته و خط‌های کنار پلک‌هایش معلوم شد. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. هر طور بود بلند شد. به آیفون که رسید ابروهایش بالا رفت. ماهی توی تنگ تنرتر حرکت کرد. بیرون یاد می‌آمد. باورش نمی‌شد او برگشته است. خودش بود. گوشی را برداشت و انگشتش را روی دکمه گذاشت. چند ثانیه‌ای صبر کرد. دوباره صدای زنگ آمد. بالاخره آن را فشار داد و دم در رفت. آنجا که رسید زن سیاه‌پوش گفت: «می‌خوام باهات حرف بزنم.»نگین: «در مورد؟»غریبه: «عجله نکن می‌فهمی.»نگین انگشتش را روی لبش گذاشت و چند ثانیه بعد کنار رفت و او وارد شد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 13:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی که نمی‌شناختم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85-v8ci9cewbesh</link>
                <description>سر‌راه به سوپرمارکت رفت و چند بسته دستمال کاغذی و سبزی آماده خرید. پس از جاسازی آنها در ماشین مسیر خانه را در پیش گرفت. ضبط را روشن کرد و آهنگ مورد علاقه‌اش را گذاشت. خواننده می‌گفت: «مرا ببخش،حالا می‌فهمم که کور بودم. اکنون به اشتباهم پی بردم.» زن هم با او می‌خواند و می‌راند. به خانه که رسید ریموت‌کنترل را در آورد و در سفید پارکینگ بالا رفت. بعد از پارک خودرو در آن را بست و پلاستیک‌ها را در هال گذاشت. لباسش را درآورد.سرش را تکان داد و دستی به موهایش کشید. آنها را روی شانه‌هایش ریخت. خواست به اتاقش برود که دید صفحه‌ی آیفون روشن است. جلوتر که رفت گوشی‌ آن کج بود. خواست صافش کند که زنی ظاهر شد. او گاهی به اطراف و پشت‌سرش نگاه می‌کرد. نگاهی به چپ و راست خانه انداخت و گاهی از جلوی آیفون ناپدید می‌شد. دست نگین در هوا ثابت مانده بود. بدنش سرد شد. سرش را جلوتر آورد. زن دوباره ظاهر شد اما کاغذی در دستش بود. کمی عقب رفت و به طبقه‌ی بالا نگاه کرد. یکی از ماشین‌هایی که در خیابان داشت می‌رفت سرعتش را کم و راننده عینک دودی‌اش را برداشت تا او را ببیند. بعد دوباره سرعتش را زیاد کرد و رفت. نگین گوشی را سرجایش گذاشت و یک لحظه سریع در را باز کرد. با دیدن او صورت غریبه قرمز شد و عقب رفت و به سمت خیابان دوید. نگین هم دنبالش رفت. دستش را دراز کرد و فریاد زد: «وایسا کارت دارم. واسه چی در خونه‌ام اومدی؟ کی هستی؟» پایش روی خط وسط خیابان رسید که صدای بوق بلندی آمد. کامیونی نارنجی با سرعت از جلویش رد شد. با رد شدن آن باد تندی موهایش را به هم ریخت. سریع با دست‌هایش آنها را از جلوی چشمانش کنار زد اما اثری از آن زن نبود. پشت سرش را نگاه کرد. در خانه کاملا باز بود. ابروهایش به هم نزدیک و چین‌وچروک پیشانی‌اش معلوم شد. نفسش را با شدت بیرون داد و با دستی مشت‌کرده به خانه برگشت. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 12:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبردار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-st1pe7tshmdz</link>
                <description>کافی ‌میکس را باز کرد و در فنجان ریخت. بخار فنجان تا چشمانش می‌رسید. شکل قلب در آن نمایان بود با دیدنش لپ‌هایش مشخص شد .آن را هم زد. استکان را نزدیک دهانش برد و فوت کرد. دوستش اسامی مالکان خودروها که مردانی میانسال بودند را نشان داد. در این لحظه زن فنجان را با سرعت از دهانش دور کرد و دستش را در هوا تکان داد و گفت:«که اینطورخوشم باشه، چقدر خانم خوش خوراکه.» چند دقیقه‌ای با دوستش صحبت کرد. از اولین روزی که در پارک با هم آشنا شدند گفتند و خندیدند که صدای ساعت‌دیواری حرفشان را قطع کرد. نگین بلند شد و شالش را سرش کرد. آدرس رستورانی را به دوستش داد و به شام دعوتش کرد. دستانشان را روی شانه‌های همدیگر گذاشتند و او با لبخند از خانه بیرون رفت. از پله‌ها پایین رفت اما نام آن زن جلوی چشمانش بود. سرعتش را بیشتر کرد که بچه‌ای فرفره به دست به او خورد و روی زمین افتاد. صورت زن سفید شد. خم شد و دست بچه را گرفت و با دقت صورتش را نگاه کرد. اثری از زخم نبود. با لبخند او را بلند و تافی به او داد. باز از پله‌ها پایین رفت تا به ماشینش رسید. همین‌که در را بازکرد صدای افتادن چیزی را شنید. کاغذ را برداشت. بعضی جاهای نوشته خط‌خطی بود. تا آن را خواند باد آمد و کاغذ از دستش افتاد. دوید و هر طور بود آن را در هوا قاپید. به اطراف نگاه کرد ولی جز او کسی نبود. یکبار دیگر آن را مرور کرد که باد شدیدتری آمد. شال از سرش افتاد. آن را سریع در هوا قاپید. سوار شد و ماشین به عقب برگشت. آن را در کنسول گذاشت و به سرعت از آنجا دور شد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 13:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌به‌سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-kanffkndne1d</link>
                <description>همزمان که با مردی صحبت می‌کرد به ساعت نگاه کرد و با لبخند کوچکی تلفن را قطع کرد. از چهارراه که گذشت  زد روی ترمز. دستش را روی پیشانی گذاشت. عقب‌تر از او کامیونی به چپ پیچید. او هم دنده عقب زد و به همان خیابان رفت. به مجتمع پنج طبقه‌ای رسید. سریع جای ماشینی که از پارک در‌آمده بود پارک کرد. عینک آفتابی‌اش را زد و دوباره آن شماره را گرفت. زیپ کیفش را بست و پیاده شد. دزدگیر خودرو صدا کرد. سمت چپ و راست ورودی پر از گل‌های زرد و صورتی بود. مردی با کلاه لبه‌دار طوسی داشت به آنها آب می‌داد. باز آن شماره را گرفت و کمی بعد در ورودی باز شد. داخل آسانسور رفت و طبقه‌ی دوم را زد. سمت راستش کاغذی که شماره‌ای برای پرداخت شارژ ساختمان رویش نوشته شده قرار داشت. نگین انگشتش را روی بند کیف می‌زد و آرام خودش را تکان می‌داد تا اینکه بالاخره در باز شد و به سمت واحد شماره‌ی هشت رفت. زنگ را زد. زنی با موهای صاف کوتاه در را باز کرد. هر دو دست دادند و مهمان وارد شد. کیفش را روی مبل گذاشت و نشست. دوستش با فنجان داغ و کافی‌میکس برگشت. عکس زنی که برایش ارسال شده بود را در‌آورد. تقویمش را که بعضی روزهایش علامت خورده بود نشان نگین داد. جلوی هر کدام پلاک ماشینی نوشته شده بود. در بیشتر روزهای علامت خورده عنوان «سرعت غیرمجاز» و یک مورد «تصادف» به چشم می‌خورد. مهمان تا آنها را دید ابروهایش را بالا داد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 15:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44162975/%D8%AA%D9%84%D8%AE-cjjd1egcjaku</link>
                <description>بازش کرد. آستینش را بالا زد و عکس داخل آن را روی مچش چسباند. در آینه دستی به موهای بلوندش کشید و بعد از آنجا دور شد. در راه در آینه به ابروهایش نگاه کرد. کمی جلوتر تابلوی خروجی را که دید از اتوبان بیرون رفت. دختری سوار بر اسب کنار جاده می‌تاخت. نگین با دیدن او سرعتش را کم کرد. دختر نگاهی به ماشین کرد و لبه‌ی دستکشش را کشید. با پاهایش به اسب زد و به سرعت از او دور شد. او هم کمی فرمان را به چپ چرخاند و مستقیم رفت. خواست آهنگ مورد علاقه‌اش را گوش دهد که انگشتش روی رادیو رفت. هنوز چند ثانیه‌ای نگذشته بود که گوینده ازجنگ گفت. ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد. هر طور بود فرمان را محکم گرفت و کنار زد. پیاده که شد زیر ماشین را نگاه کرد. روغن چکه‌چکه روی زمین می‌ریخت. به عقب برگشت و چاله‌ای را دید. پایش را محکم به زمین زد. برگشت و سوار شد. شماره‌ی دوستش را گرفت و گفت که دارد پیش او می‌آید. باز حرکت کرد.همزمان که پایش را روی گاز گذاشت عکس آن زن را برای او فرستاد. دریچه‌ی کولر را باز کرد و شیشه‌ها را بالا داد. موهایش روی پیشانی‌اش آمد. باز موبایلش را برداشت و شماره‌ای را گرفت. از آن طرف خط صدای چکش می‌آمد. </description>
                <category>حسن اسکندرزاده</category>
                <author>حسن اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 13:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>