<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا صالحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44631170</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:07:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا صالحی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44631170</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیر جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ms5qy7xmk5fl</link>
                <description>من آن دختر جوانی که تو میبینی نیمدر درون من پیرزنی در خود تنیده استمت در درون پیله ای هزار ساله جا مانده امنه شوقی برای پرواز باقی ماندهنه شوری برای پروانه شدنجوانی به روزهای رفته نامربوط استروح من از من قدیمی تر استراه ما بیشتر از آنچه فکر کنی از هم دور افتادهتو در جستجوی سوادیی و شیداییمن به دنبال معناما از دور به نظاره هم ایستاده ایموچه وقت کشی زیبایی هرچند بی سرانجام و بد فرجاملیک به تمام ناتمامی اش می ارزد</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 17:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبروی خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ztze3j2jy3kq</link>
                <description>میخواهم خودم را در آینه بنگرماین بار با دیدگاهی متفاوتبلند می‌شوم روبروی آئینه می ایستم همان قدر محکم و استوار که بایدو به خود می‌نگرم با نگاهی مملو از سرزنش و قضاوت.....نه صبر کن این قرار ما نبودمعذرت میخواهمدوباره روبروی آینه میرم و به تو می‌نگرم تویی که روبروی من ایستاده ای و دقیقا مانند من نظاره گر من هستی با نگاهی پر شفقت؛شفقتی مملو از ترحم و ترسصبر کن این ترس از کجاست؟!؟شبیه فردی خطاکار مرا مینگری هان چه شد؟!؟ ترسیدی از آنچه ساخته ای؟!؟بلآخره دیدی تمام قضاوت هایت با ما چه کرد؟!؟دیدی تمام بارهایی که به حق اشتباه کرده بودم و تو مرا زنجیر قضاوت کردی چقدر حق داشتم؛چقدر حق داشتم که خطا کنم چون بار اول است که میزیمآری من هم چون تو بار اول است که گل ها را بو میکنم، آسمان را می‌نگرم و در خیابان‌ها قدم میزنمدیدی که قضاوت های تو با ما چه کرد؟!؟صبر کن این قرار ما نبودمعذرت میخواهم ولی ما نمی‌توانیم بدون قضاوت، بدون ترس و یا احساس گناه روبروی هم باشیم گویی نیاز است کسی پا درمانی کند  بین من و من؛ و من بازهم روبروی آینه می ایستم و می‌نگرم به دختری که قصد فرار دارداز منی که روبروی من ایستاده استراست می‌گوییم این قرار ما نبودما فقط یک قرار داشتیم که بعد از سالها روبروی هم باشیم ولی این بار با مهربانی و شفقت صبر کنشاید ایراد کار همین است شاید من نباید روبروی من باشد شاید من باید به سایه ام بنگرم آن منی که نه روبروی من بلکه در کنار من استبدون تصویر بدون قضاوت نه آن شکلی که دیگران متوجه آن باشند نه آنی که دیگران برایم تعریف کرده باشند فقط آن منی که همیشه من بوده آرام و محجوب در درون من</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 12:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-mza0uzha8poc</link>
                <description>روزگار میگذرد چه بازی عجیبی دارند دقایقاین دقایق بی حوصله چه سریع از پی هم میدوندمن هنوز ماتم، مات روبه آینه ای خالیآینه ای که روزگاری در آن عکس ما نقش می بستافسوس؛ سایه سیاه تردید چهره ام را تار کردخسته ام خسته از تمام این دنیابزرگی این دنیا در قاب کوچک چشمانم چه متلاطم استو تو نیستی؛نیستی تا دستانت را سایباننگاه خسته ام کنی تا زیر آفتاب وحشت نسوزمشانه هایت را ستونم کنی تا زمین نخورمپیش چشمان شقایق های دل نازک باغچهراستی گفتم شقایق؛ تو نبودی و باد لگد کرد تمام جوانی آنها رامن گویی مال این دنیا نیستم چه تلخحتی تلخ تر از قهوه ای که با اصرار آن را شیرین میکردی</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهت....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA-v7n18una2mb4</link>
                <description>از تصور نگاهت به جنون رسیده کارمبی مقدمه نوشتم از تو از این حس نابماز تصور نگاهت داره کم میاره فالمروی هر خطی نوشتم تویی تنها تویی یارماز تصور نگاهت چه ترانه ها که دارمبرای هر سطر قصه عشق تو شد جون پناهماز تصور نگاهت تا نهایت گریه دارمروزی صد دفعه نوشتم دیگر تنهات نمیگذارماز تصور نگاهت هر شب و من بی قرارمهرشبم شد شب یلدا چون دیگر تو را ندارماین دفعه کم نمی‌گذارم من هنوز چشم انتظارماز تصور نگاهت به جنون رسیده کارم</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود یکی نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-nibiyymvt3x7</link>
                <description>یکی بود یکی نبودزیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبودیادش بخیر بچگیموندوره خوش خیالیمانیادش بخیر اون قدیماشهر قشنگ قصه هاپرپریا زرزریاقصه شهر پریامحلمون و کوچه هاباغ گیلاس آلوچه هاگشت و گذارهای قشنگخاطره های رنگا رنگگذشت و رفت و رفت و رفتاز دلمون رحم و شفقچی شد چرا اینجوری شدخوبیامون زندونی شدآسمون آبی شهرخاکستری و دودی شداون دل های صاف و قشنگچرا سیاه و خاکی شدزندگیا پوشالی شدقصه ها هم دست کاری شدبجای شاهزاده و اسبشازده سوار گاری شددلم می‌خواهد برم عقب پر بکشم تا اون روزای رنگا رنگ</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده بر بلندای تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-znemn97l5lcd</link>
                <description>ایستاده بر بلندای تاریکی یاد تو را در آغوش میکشمهمان زمان های اندکی را بخاطر می آورمکه تو اصلا یادت نیستکوتاه ترین خاطراتی که تمام زندگیم را پر کرده اندپیچ و خم هایی که تو نمی‌دیدی و من تمامش را به تنهایی طی کردمغرور آشفته ام را کنار می زنم مانند همیشهبی منت بی غرور؛ تنها تو را می نگرمما از ابتدا این نبودیم تو بدون محبت بدون عشقمن چنین شیدا نبودمگفته بودی من زن رسیدن به توامهیهات که تو مرد ماندن نبودی</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 18:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحبوحه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D8%A8%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%AD%D9%87-kyjonoc5v4ih</link>
                <description>در این بحبوحه ای که من ایستاده ام تا زمان بگذردتو اگر میخواهی شتاب کنشتاب کن و از زمان پیشی بگیر ،زمان برای من زجر آور استزمانی که از کنار من با سرعت میگذری شاد نشو چون ملول بودن من از پیشی گرفتن تو نیستآهو به شیری که از شکار دل کنده نمی‌تواند فخر فروشی کندمن در مسیر خود ایستاده ام به تنهایی یک کوه تو اما چون باد از من گذر کن و بگذر این سرنوشت است اما تقدیر نه!!!تقدیر نه.....</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی تعفن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D9%81%D9%86-bqfelyhzveyn</link>
                <description>این بوی تعفن را؛ شما نیز حس می‌کنیدبوی ما، است که در درون خود بجا مانده ایمشما هم این حال سرگیجه را می‌فهمیداز بس در یک نقطه تکراری به دور خود چرخیده ایمآنچه طولانی و بلند است شب یلدا نیستاوج حماقت و خوش بینی ماستشما هم احساس خفگی را تجربه میکنید؟!؟از بس در حلقوم خودمان چرند گنجانده ایمشما هم لحظه لحظه تنهایی را زندگی می‌کنیداز خود فرسنگ ها دور مانده ایمراستی برای شما هم حافظ تنها یک تک بیتی را تفاعل می‌زند:پای ما لنگ است و منزل بس درازدست ما تنگ است و خرما برنخیل</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و آن گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-muixz2thhdgl</link>
                <description>شاید من و آن گربه تنها ترین باشیمدر کافه ای شلوغهردو احاطه شده ایممابین نفراتی که ما را نمی‌خواهندولی به هزار و یک دلیل نامعلوماز ما گذر نمی‌کنندهردو در عمق تنهایی خود خزیده ایمو به ناتمام بودن خود نگاه می‌کنیماو در قفس خودو من در قفسی که خود ساخته امبیشترین شباهتمان ناتمامی ماستناتمام ها خوب هم را پیدا می‌کننداولین نشانه ماسکوت عمیق شده در چشمانمان استما با همه کس و همه چیز سازش میکنیمما جبر آموخته شده را خوب بلدیماز دورشاید معلوم نباشدولیکمی که نزدیک شویما غرق دنیای درونمان هستیمزندانی شده در زندان تنبه جبر مسیر ناتمام را ادامه می‌دهیمولی خوبنرفتن و ماندن را بلدیماما ماندن بها دارد و ما بلد نیستیم بهای آدمهای اشتباه را پرداخت کنیمشاید من و آن گربه تنها ترین باشیمدر کافه ای شلوغهردو احاطه شده ایممابین نفراتی که ما را نمی‌خواهندولی به هزار و یک دلیل نامعلوماز ما گذر نمی‌کنندهمان هاییکه ما را بخاطر منافع خود نگه داشته اندنه مصلحت ماهمان هایی که حتی یک خط از ما را بلد نیستند...که حتی یک خط از ما را بلد نیستند .....</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخواهم فروغ باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-zth7qqa6cmez</link>
                <description>نمی‌خواهم فروغ باشم تو عصر حاضرمن میخواهم خودم باشم یک نقش کاملنمی‌خواهم چشمام رو دنیا ببندمبشینم خوشی کنم فقط بخندمنمی‌خواهم غبار غم راهم را بگیردآه و ناله درد بشه جام را بگیردنمی‌خواهم هی همه جا همش بجنگمنونم و خون بکنم حرص را ببلعمنمی‌خواهم طمع کنم جات را بگیرممثل یک سنگ بشماز اون چشات خواب رابگیرمنمی‌خواهم دنبال زرق و برق بگردمخودم و کادو کنم همش بگم من یک بِرَندمنمی‌خواهم پاپتی شهر باشم همه بگن یک دوره گردمهرجایی که میرسم بار یک عمرُ توی یک شب من ببندمنمی‌خواهم سنم را جای تجربه به ریش ببندمبشینم تقویم و زیر و رو کنم تا که بِگَندمنمی‌خواهم جوونیم را حروم کنم و وِل بگردمیا که هروز خودم را فریب بدهم یک کارمَندمنمی‌خواهم بعد یک عمری که گذشت از سر اجبار خودم را غالب کنم که پایبندمنمی‌خواهم شاخه به شاخه هی بچرخمبعد اندی ببینم کاری نکردمنمی‌خواهم بین تمام آرزوهام ببینم برا دلم کاری نکردمنمی‌خواهم انگ بخورم که نسل بعدمآخر سر ببینم یک نسل قبلمنمی‌خواهم دنبال این و اون باشم همش بلنگمیا که مغرور باشم طفره برم بگم بَرَندمیا که مغرور باشم طفره برم بگم بَرندم</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگو که من نیامده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D9%86%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-wmxwkpselqaq</link>
                <description>آنقدر نگو که من نیامده امبین ما یک مرز است به بلندای شبفاصله ی بین ما تاریکی استنه خورشید تو به آن می‌تابدنه سوسوی چراغ من روشنایی بخش استاو پر از همهمه زیستنمن چون مردابیم پر از سکوت و خموشاو همیشه ایستاده است بر بلندای شکوهمن هزاران بار زمین خورده امایستاده ام در قعر نا امیدی و افسوسلبخند او زیباست و اغواگرنزدیک ترین چیز من به لبخند اوزخم هایست بیشماربین ما یک مرز است به بلندای تاریکینه پای او میل آمدن دارد نه نفس های من تاب؛ تاب آوردننه نفس های من تاب تاب آوردن</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرپیشه بدون تماشاچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631170/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%86%DB%8C-m2kwyqo0u8iw</link>
                <description>برای یک هنرپیشه؛ صحنه بدون تماشاچیشبیه یک صبحانه بدون نان است یا یک نان بدون پنیرشاعری که می داند کسی نوشته هایش را نخواهد خواند یا دیوانه است یا بشدت جسوردانشمندی که بعد از اختراع برق، برق را دوباره کشف کندشبیه به فردی میماند که در روشنایی روز با شمع حرکت می‌کندتنها چیزی که شبیه کردنش برایم سخت است؛  خودم هستمانسانی که نه جسارت روبرو شدن را دارد و نه دیگر توان فرارنه عجول است برای رسیدن و نه آنقدر صبور که چشم به راه رسیدن باشدنه تاب آوری شرایط را دارد و نه رقبتی برای تغییرحال این انسان شبیه به هیچ چیزی نیست نه نان بدون پنیر و نه دیوانه ای که در روز با شمع قدم می‌زندتنهایی او  نه مانند تنهایی شب است که سرانجام به صبح می‌رسد و نه شبیه به پرنده ای دور افتاده از قبیله خویشترسناک ترین قسمت وجودیم خلائی ما بین امیدواری و ناامیدی است مرزی که نه دیگر احساس درد داری و نه آنقدر سِر شدی که زخم را نفهمیتفاوت است؛ بین آدمی که آدم باشد و آدمی که در کالبدآدمی آدمی است</description>
                <category>زهرا صالحی</category>
                <author>زهرا صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>