<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی اجلالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44631661</link>
        <description>Every lifehistory is history of suffering</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:52:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/552728/avatar/0aRZnA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی اجلالی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44631661</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کنارش رد شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631661/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-bsjlxcsghrh7</link>
                <description>از کنارش رد شدمبه چشمانش نگاه نکردمنمیخواستم نگاه بی توجه او را ببینمیا حتی نگاهش که جایی دیگر استسرم را پایین انداختم و رد شدمتا این امید در دلم زنده بماند که در چشمانش شراره های عشق موج می‌زنداجازه دادم این تخیل مرا با خود هر جا که مبخواهد ببرداز کنارش که رد شدم رویم را برنگرداندمتا شاید نبینم که چگونه می‌رودنمی خواستم رفتنش را ببینمدور شدنش راخوشحال بودنش را گذاشتم ذهنم افسارم را در دست گیردو هر کجا میخواهد ببرددروغ بودنش مرا آزار نمی‌دادطعم شیرینش کافی بود تا تلخی دروغ را بشورد و ببردگذاشتم که دور شود و هرگز دیگر ندیدمش....علی اجلالی</description>
                <category>علی اجلالی</category>
                <author>علی اجلالی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 20:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان بعد از او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631661/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-emzucdof4gno</link>
                <description>او.سال دوم دبیرستان بودم که اولین بار او را دیدم.با همه فرق داشت. قبلا هیچ‌‌وقت چنان حسی به هیچ‌چیز نداشته بودم. موشکی بود که ترکش‌ش هنوز بر روح و جانم باقی‌ست و من از این مسئله خرسندم. کهکشانی بود که کشف‌ش شده بود کار هر روزه من‌. فقط زندگی می‌کردم برای او و تمام زندگی‌ام در او خلاصه می‌شد فکر کردن به او و حرف‌هایش. خیلی حرف می‌زد از همه‌جا و همه‌چیز. خیلی می‌دانست ولی تواضع نشان می‌داد. من در برابر او حرفی برای گفتن نداشتم و سراپا گوش می‌شدم. هر بار که از حرف‌زدن بازمی‌ایستاد، دوباره ترغیب‌ش می‌کردم به ادامه‌دادن ولی جدایی ناگزیر بود و دلتنگی. دلتنگی‌ای که انگار تمامی نداشت. شب‌ها از فکر او خواب نداشتم و روزها در خیال او گذر عمر می‌کردم. ساعت هم انگار کینه مرا به دل گرفته بود و از همیشه آهسته‌تر می‌رفت. مدرسه هم قوز بالا قوز بود. شوق دیدار مرا ذره‌ذره آب می‌کرد و دیدار او دوباره مرا به نوک قله می‌برد.یادم است اولین بار او را در اتوبوس دیدم‌. بهتر بگویم عکسش روی روزنامه‌ای بود که فرد روبرویی‌ام مشغول مطالعه آن بود‌. در نگاه اول او را شناختم. آری او را قبلا دیده‌بودم. در سال‌های نه‌چندان دور ولی از او جداافتاده بودم‌. دلیلش را نپرسید که نمی‌دانم. راستش می‌دانم اما نمی‌خواهم بگویم فقط اینکه خواهرم مرا با او محشور کرد در عنفوان کودکی. این عشق از آنها نبود که در نگاه اول باشد بلکه قطره‌قطره شکل گرفته بود و ریشه دوانده بود ولی من او را به حال خود رها کرده بودم ولی اکنون همه چیز فرق می‌کرد. دیگر آن آدم قبلی نبودم. دیگر نمی‌خواستم او را از دست بدهم. بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس، پی او را گرفتم. می‌دانستم او را از کجا پیدا کنم،کتابخانه. تاکسی گرفتم. در طول راه به فکر بازکردن صحبت با او بودم و فکر اینکه چگونه این‌همه سال را دلم انبار باروت بود آماده انفجار. اضطراب داشتم نه‌ اضطراب نه چیزی ورای این بود غیرقابل‌توصیف. تاکسی در مقابل کتابخانه ایستاد. باعجله پیاده شدم. نفهمیدم که کرایه را پرداخت کردم یا نه. وارد کتابخانه شدم. افراد زیادی در کتابخانه بودند. چهره‌ها را از نگاه گذراندم ولی او را نیافتم. ترسی بر جانم گر گرفت که نکند که اینجا نباشد ولی به دقیقه نکشید که او را دیدم. به سمت قفسه کتاب‌های‌فلسفی رفتم. آب دهانم را قورت دادم و آن را از قفسه برداشتم. خودش بود،کتاب. می‌خواستم بال دربیاورم شاید همین الان هم درآورده باشم.نمی‌دانستم چطور جلوی اشکهایم را بگیرم. از اولین بار که خواهرم مرا به کتابخانه برد و مرا با کتاب آشنا کرد تا زمانیکه ناشیانه از او جداشدم، هیچوقت دلم نمی‌خواست او را داشته باشم‌. صفحات را ورق می‌زدم. با آنچه در روزنامه دیده بودم کمی فرق می‌کرد ولی این تفاوت صرفا در ظاهر بود ولی برایم فرقی نمی‌کرد. من او را می‌خواستم با هر شکلی که باشد. همانجا روی زمین نشستم و شروع کردم. باز هم او حرف می‌زد مثل قدیم‌ترها و من غرق می‌شدم در اقیانوس کلام‌ش. این اقیانوس آنقدر وسیع بود که مرا غافل از گذر زمان کند. ناگهان کسی مرا از آن بیرون کشید. کتابدار بود و با اشاره به دستش می‌خواست بگوید که وقت تمام شده است و باید بروم‌. برخواستم و از کتابخانه خارج شدم. شب شده بود و دیروقت. محکم او را درآغوش گرفته بودم. نمی‌خواستم لحظه‌ای گرمای او را از دست دهم‌. می‌خواستم تا خانه قدم بزنم ولی می‌ترسیدم. دیروقت بود و ترس داشتم از اینکه دگران محبوبم را از من بدزدند‌. ناچار دوباره تاکسی گرفتم. او را در زیر کت‌م پنهان کردم تا جز نگاه من نگاه دیگری بر او نیفتد زیراکه عنودان تنگ‌نظر همیشه در کمین عشاق اند. ثانیه‌شماری می‌کردم که به خانه برسم تا دوباره غرق کلمات شویم ولی باز هم کینه دیرین ساعت.از تاکسی پیاده شدم ولی اینبار حواسم بود که کرایه پرداخت کنم. نمی‌خواستم کسی را به خود مشکوک کنم. از سر کوچه تا خانه راه زیادی نبود ولی هرچه جلوتر می‌رفتم انگار که کوچه داشت کش می‌آمد. نزدیک در خانه که رسیدم، چند جوان جلویم ظاهر شدند. از حالت‌صورت‌شان مشخص بود که همان تنگ‌نظرا‌ن‌اند که انتظارش را داشتم‌. تلاش کردم تا سریع به درخانه برسم ولی اضطراب من توجه آنها را جلب کرد. صدابم کردند. توجه نکردم. دوباره صدا کردند و اینبار چند قدم نزدیک‌تر شدند طوریکه سر راهم را بستند. امکان برگشت نبود. باید کاری می‌کردم. می‌دانستم که برای او آمده‌اند. همه او را می‌خواستند حداقل من اینگونه فکر می‌کردم. باید از او دفاع می‌کردم‌. تاکنون دعوا نکرده بودم ولی عشق آدم را به چه کارهایی که مجبور نمی‌کند. در این افکار بودم که در خانه همسایه با داد و بیداد باز شد. این موجب حواس‌پرتی آنها شد و من این فرصت را غنیمت شمردم و به درون خانه جستم. زیر کت‌م را نگاه کردم. او آنجا بود.نفس راحتی کشیدم. چراغ‌های خانه خاموش بود و همه خواب.ساعت حدود ۲ نیمه‌شب بود. اگر در حال عادی بودم تا الان باید در حال گذر از خواب پادشاه پنجم به ششم می‌بودم. ولی نمی‌توانستم بخوابم حداقل نه تا وقتی که او باشد. بعد از آن روز تا کنون همیشه او را نزدیک خود نگه‌داشتم و هیچ‌وقت ذره‌ای شک درباره این عشق در وجودم به وجود نیامد اینبار نمی‌گذارم... </description>
                <category>علی اجلالی</category>
                <author>علی اجلالی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 21:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط مباحثه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631661/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AB%D9%87-nodzakfkdkno</link>
                <description>در هر برهه‌ای از زمان همیشه افرادی بودند که در مکان‌های مختلف با یکدیگر مشغول بحث و گفتگو بوده‌اند. تفاوت اما در هدف این مباحثات است. برخی برای خوار کردن و شکست دادن فرد مقابل و برخی برای وقت‌گذرانی و شاید خودنمایی و هزار هدف دیگر که به اینها کاری نداریم. مقصود ما آن هدف برتر مباحثه است یعنی کشف حقیقت. این هدف آن‌طور که به نظر می‌آید آسان نیست چنانکه همیشه دیده‌ام مباحثاتی که هیچوقت به هیچ‌جا نمی‌رسند و دور باطل می‌زنند. می‌خواهم علت این امر را بررسی کنم.برخی اوقات افراد بحث را با هدف کشف حقیقت شروع می‌کنند ولی به تدریج هدف‌شان تغییر می‌کنند. علت این امر این است که تعصبات فرد یا ترس از اینکه شکست بخورد یا اینکه بفهمد عقایدش در تمام این مدت اشتباه بوده‌اند باعث تغییر موضع فرد موردنظر می‌شود و تلاش می‌کند که فرد مقابل را شکست دهد هرچند که متوجه اشتباه‌بودن عقیده خود شده‌است. اکثرا آنها بحث را شروع می‌کنند تا مهر تاییدی بر عقاید خود بزنند.گاها در مکان‌های عمومی افرادی را دیده‌ام که با یکدیگر بحث می‌کنند علیرغم اینکه هیچ شناختی از یکدیگر ندارند. نمی‌دانند که فردی که در مقابل آنهاست در مورد مطلب مورد نظر مطالعاتی داشته است یا اصلا چیزی می‌داند و این حرف‌ها را از کجا آورده است!! شاید اصلا تا کنون درباره این موضوع فکر هم نکرده باشد! یا شاید هدف او کشف حقیقت نباشد!! یا حتی فراتر از این، اصلا او می‌فهمد که شما چه می‌گویید و منظور شما چیست؟ نکته مهم در شروع یک بحث شناخت متقابل طرفین از میزان فهم و درک و آگاهی از اشتراک در اهداف و تعریف مشترک کلمات است. چه بسیار بحث‌های زیادی دیده‌ام که هر دو فرد حتی نمی‌دانستند طرف مقابل چه میگوید ولی در جواب او را می‌دادند!همه ما نسبت به اعتقادات خود تعصب داریم هر چه‌قدر که تلاش کنیم باز هم نمی‌توانیم کاملا تعصبات خود را متوقف کنیم و جایی از هدف اصلی دور می‌شویم و این امر در مقابل دیگران فاحش‌تر است پس چرا به‌جای بحث‌کردن با دیگران با خود بحث نکنیم! مراد من از بحث با خود این نیست که عقیده‌ای را مطرح کنیم سپس خود آن را تایید کنیم بلکه منظور تفکر نقادانه چندوجهی و نگاه به هر عقیده و مسئله‌ای به طور همه‌جانبه به گونه‌ای که دیگر نیازی نیست که فرد دیگری با شما مخالفت کند بلکه خودتان عقیده خود را نقد می‌کنید. با این روش از مسئله نداشتن اشتراک در مفاهیم و تعاریف و عدم شناخت فرد مقابل گذر می‌کنیم‌. هرچند ممکن است از خود هم شناخت کافی نداشته باشیم ولی باز هم شناخت ما از خود از شناخت ما از دیگران بیشتر است و با خود بیشتر روراست هستیم.یکی دیگر از سلسله مشکلات بحث‌کردن با فرد دیگر این است که به شما فرصت تفکر داده‌نمی‌شود‌ زیرا او منتظر پاسخ شماست و این منجر پاسخ‌های نصفه‌نیمه می‌شود که حداقل برای من همیشه باعث پشیمانی از گفته‌ام میشود. با خودم کلنجار می‌روم که می‌توانستم پاسخ بهتری بدهم یا از کلمات بهتری استفاده کنم تا منظورم را برسانم ولی دیگر دیر شده‌است.البته من منکر این موضوع نیستم که گاهی اوقات مباحثه با دیگران می‌تواند سودمند باشد و شاید بعضی از نظرات و انتقادات هرگر به فکر ما خطور نکند هرچند که می‌توان با خواندن کتاب‌های مختلف بدین منظور رسید.انگار که راهی نیست که بتوان حقیقت را آنگونه که واقعا هست کشف کرد...</description>
                <category>علی اجلالی</category>
                <author>علی اجلالی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 12:47:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانی افسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44631661/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-wliv8xsqfjbu</link>
                <description>قبل از کرونا، هر هفته همه اعضا فامیل که حدود ۵۰ نفر می‌شدند به صورت هفتگی دور هم جمع می‌شدند. معمولا در این مهمانی‌ها اتفاقات یکسانی می‌افتاد. زن‌ها تا پیش از غذا در آشپزخانه مشغول آشپزی و غیبت‌کردن و حرف‌های همیشگی بی‌معنا و بعد از غذا هم سرگرم جمع کردن سفره و شستن ظرف‌ها و ادامه صحبت‌ها..مردان در تمام این مدت مشغول صحبت‌کردن در مورد سیاست و اقتصاد بودند بدون کوچک‌ترین اطلاعات صحیح و یا مطالعه..افراد بزرگتر فامیل و به اصطلاح موسپیدان نیز گاها در این مباحثات شرکت می‌کردند و گاهی نیز متلکی به کوچکترها می‌گفتند.کودکان آنها نیز موبایل والدین خود را می‌گرفتند و به همراه نوجوانان سرگرم بازی کردن یا اسکرول کردن می‌شدند. در حین صحبت‌کردن‌شان با صدای بلند،صدای تلویزیون نیز که از ابتدا روشن بود مزید بر علت می‌شد. از کودکی به دلیل درونگرا بودن‌م هیچ علاقه‌ای به شرکت در آنها نداشتم اما نمی‌توانستم کاری کنم و مجبور به شرکت می‌شدم‌. از دوران کودکی تا کنون در کتاب‌های مدرسه و افراد مختلف شنیده بودم که به صله‌رحم دعوت می‌کردند ولی هیچگاه به کیفیت این کار اشاره نمی‌کردند. زنانی که هیچ لذتی نمی‌برند و از ابتدا مانند کلفت کار می‌کنند و حرف‌های صدمن‌یک‌غاز می‌زنند و مردانی که تلاش می‌کنند با اطلاعات مجهول‌الحال خود مخاطب بیشتری کسب کنند تا کودکان و نوجوانان حاضر که بود و نبودشان فرق چندانی ندارد و فقط جسم‌شان اینجا بود... این گروه کوچک نماینده و نشان‌دهنده بخشی از باورها و رفتارهای متداول جامعه است.                   زنانی که همچون خدمتکار از ابتدا تا انتها کار می‌کنند  هر چند حتی اگر کار نمی‌کردند هم تفاوت خاصی نمی‌کرد ولی این حق از آنها گرفته شده است که از این مهمانی لذت ببرند و از مهم‌ترین اصل یک مهمانی یعنی فراغت از امور روزمره محروم شده اند و شاید می‌توانستند همان صحبت‌ها را راحت‌تر و در موقعیت بهتری انجام دهند.                                                          مردان در این حیث در تلاش‌ند که این وقت را در مرکز توجه باشند و هر چه که به ذهن کوچک‌شان می‌آید را با حرف‌هایی که قبلا  از دیگران و اخبار جمع کرده‌اند بازگو می‌کنند و به حساب خودشان فردی مهم هستند و چیزی سرشان می‌شود.                                          فرزندان که بدون تربیت صحیح و نظارت درست والدین با وجود سن کم غرق فضای مجازی و بازی‌های می‌شود که مشخص نیست برای سن آنها مناسب باشد و اصلا آیا این سن نباید برای کودکان حکم دوران بازی و تفریح داشته باشد؟ و والدین آنها که چون فرزندانشان ساکت هستند ، خوشحال و راضی هستند که جای بسی تعجب است‌!!                                                          به اصطلاح بزرگترهای فامیل که بویی از بزرگی نبرده‌اند و فقط از لحاظ سنی بزرگ‌تر از ما هستند و از هر فرصتی برای نیش و کنایه استفاده می‌کنند.فرصتی که می‌توانستند با آن ما نصیحت کنند و تجربه‌شان را به ما منتقل کنند ولی افسوس...                                            تلویزیون روشن که از ابتدا بدون هیچ هدف خاصی روشن است و مخاطبی هم ندارد نشان از بی‌توجهی به منابع انرژی که هدر می‌شود و رسانه‌ای که نمی‌تواند جذب مخاطب کند.         ایده‌آل برونگرایی که اجازه نمی‌دهد که به انتخاب خودم و متناسب با شخصیت خودم زندگی کنم.   آگاهی اندک و اشتباه از مسائل سیاسی و اقتصادی و سایر مسائل علوم انسانی که همواره عوام آن را دستمایه سوءاستفاده می‌کنند.و در آخر پوچی و بی‌معنایی                              از آن جهت که معنای این دورهمی گم است و کسی نمی‌داند چرا اینجاست و چرا این محفل تداوم دارد و اصلا از کجا شروع شده است!! پوچی زندگی جوانان که عمر گرانمایه‌شان را صرف چرخیدن در صفحات مجازی و اینستاگرام می‌کنند و مابقی که سخنان بی‌محتوایشان و کارهای تکراری هر هفته‌ایشان گویای بی‌هدفی آنهاست.افسوس...</description>
                <category>علی اجلالی</category>
                <author>علی اجلالی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 21:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>