<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میم نون واو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44677429</link>
        <description>ما نویسنده هستیم عشقِ من..
ما گریه نمیکنیم..روی کاغذ خونریزی میکنیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:32:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3118244/avatar/KwpZpU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میم نون واو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44677429</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوستت دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ysc8xngf3ia8</link>
                <description>هنوز هم وقتی از دور میبینمت، قلبم به تپش می‌افتد.هنوز هم زیبایی، حتی از قبل هم زیباتر،آری قبول میکنم! هنوز هم دوستت دارم! اما این دوست داشتن به چه قیمت، وقتی بهایش را با شکست قلبم پرداختم؛وقت‌هایی را که آن سر کشور بودی یادت هست؟ آن موقع‌ها، بوی تنت را کنارم احساس میکردم، حتی بوی صدای وانیلی‌ات، مرا به وجد می‌آورد که بیشتر دوستت داشته باشم؛ حالا از خاطراتم به من نزدیک تری، اما این دور ترین نزدیکی‌ست با اینکه در چند قدمی هم هستی اما حضورت را دیگر احساس نمیکنم، انگار توهمی بیش نیستی.آری تو توانستی قلبم را تسخیر کنی، اما آن قلعه‌ی بی دفاع را خودم تسلیم کردم و در برابرت به زانو در آوردم؛ شاید توانسته باشی افسار قلبم را در دست بگیری، اما تو هرگز مالک روح من نخواهی بود!</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 20:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کویر بغض‌هایم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-h3irdd4ueh39</link>
                <description>کویر بغض‌هایم عمیق نیازمند آب است اما چه کنیم که دیگر اشکی برای ریخت ندارم تا از شر بغض که وقت و بی وقف گلویم را می‌گیرد و تقاضای آب می‌کند خلاص شوم دیگر حوصله‌ی هیچ کس را ندارم خسته‌ام خسته از ادم‌ها، نه از زندگی. دوست داشتم زندگی کنم اما نه با این ادم‌هایی که حالا برچسپ آشنا رویشان زده شده کاش دادگاهی وجود داشت تا می‌توانست آنها را نیز از خود دور کرد و جدا...آخر چه کسی به فکر کسی دیگر است مگر جان از همه چیز شیرین تر نیست </description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 02:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای خودم تنگ شده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rizcq0infwcc</link>
                <description>میدانی خیلی وقت‌ها به موضوعات مبهمی در ذهنم فکر میکنم، که شاید واضح شوند اما انگار پرده‌ی سفیدی جلوی آنها، کشیده شده است و فقط می‌توان سایه‌هایشان را همراهی کرد؛ مانند تئاتر سایه‌ها!خاطرات مبهمی که پوچ تهی شده‌اند! گذشته‌ای که دیگر دارد از یاد می‌رود! حال خوبی، که دیگر نیست! اما آنها فقط یک مشت خاطره نبودند، فقط یک گذشته‌ی پر رمز و راز نبودند و حالی که خوب بود نیز نبودند، آنها من بودم منی که دیگر نیست! منی که در انبوه خاطرات دفن شده‌ام! منی که دیگر زندگی نمیکنم و نفس کشیدنم از روی اجبار است. مگر انسان بدون خودش چه می‌شود؟ درست است هیچ!  هیچ و تو خالی، من حالا بدون خودم، همان هیچ هستم!می‌شود،  بدونِ حضورِ کسی دیگر زندگی کرد؛ از دلتنگی خون به مغزت نرسد اما زنده بمانی! اما بدون خود زندگی کردن چه؟ بدون خودت چطور میخواهی ادامه دهی؟ چطور میخواهی زنده بمانی؟ بدون خودت چطور می‌گذارنی؟ کاش کتابی برای آنکه دوباره خودت را به دست آوری نیز نوشته بودند، کتابی که با خواندنش بتوانی خودت را بغل بگیری و نوازش کنی...♡</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 20:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت من با خودم هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-tg5u3ddrvqo0</link>
                <description>چکش محاکمه را روی میز می‌کوبم...باز هم من قاضی هستم، من شاکی هستم، من باید از خودم در برابر خودم دفاع کنم و من مجرم هستم.: حرف آخری برای گفتن داری سر تکان داد : خیر میدانم در حق خودم زیاد ظلم کرده‌ام... به جای خودم به دیگران اهمیت داده‌ام و احساساتم را بارها سرکوب کرده‌ام قاضی سری تکان داد : پس به جرم‌هایت اعتراف میکنی؟: بلی، جناب قاضی! وکیل از جایش بلند شد: من اعتراض دارم جناب قاضی: اعتراض به چه چیزی؟ خودش به جرمش اعتراف کرده است: شما هم مثل من موکل من را خوب میشناسید؛ میدانید که هرچیزی بگویید را قبول می‌کندکمی مکث می‌کند و به موکلش نیم نگاهی می‌اندازد و ادامه می‌دهد : او هرکاری که انجام داده‌ است به نفع خودش هم بوده است... انسانیت به خرج داده است و هیچگاه به خاطر احساساتش از ارزو‌ها و اهدافش نگذشته است...شاکی فریاد می‌زند : اما بار ها مرا به زنجیر کشیده است و با من بد کرده استموکل نگاهی به شاکی می‌اندازد : بد؟ از نظر چه کسی؟ شاکی از جایش بلند می‌شود و محکم می گوید : از نظر خودش! وکیل روبه جایگاه شاکی می‌ایستد : چون برای تو اهداف خوبی می‌خواست به خودش بد کرده است؟ یا چون تو را از چیزی که بودی برتر ساخته است؟سکوتی دادگاه را در بر می‌گیرد قاضی موشکافانه مجرم را زیر نظر دارد و مجرم سر به زیر فرو برده است شاکی گویا از شکایتش نمی‌گذرد و وکیل منتظر است خاطرات در سر هر سه نفر نقش ببندند سکوت سهمگین را بلاخره وکیل می‌شکند : موکل بنده، شاید بخاطر دیگران از خودش بارها گذشته باشد اما هرگز بخاطر شکست‌ها تسلیم نشده است جناب قاضی موکل من شاید اشتباهات زیادی داشته باشد و جرم‌های زیادی مرتکب شده باشد...مجرم سرش را  پایین می‌اندازد و وکیل ادامه می‌دهد : او همیشه دلیلی برای نا امیدی داشته است؛ اما هیچگاه دست از تلاش برنداشته است... حتی وقتی می‌گفتند نمی‌تواند، با اینکه هنوز نتوانسته است؛ اما دست از تلاش نکشیده است، جناب قاضی قضاوت با شماست خاطرات خود را مرور کنید و حکم را بدهید!قاضی به فکر فرو می‌رود خاطرات در سرش نقش می‌بندند شاکی خجالت زده می‌شود و مجرم از همه‌ی آنها بیشتر شرم می‌کند وکیل لبخند تلخی رو به مجرم می‌زند : تا‌کی قرار است دادگاهی میان مان برگزار کنی وقتی میدانی تا از شر عذاب وجدانت خلاص نشوی همیشه مجرم‌ هستی؟!قاضی چکش را به میز می‌کوبد : حکم صادر شد...همه در جایگاه‌شأن می‌ایستند قاضی دوباره خاطرات را مرور می‌کند تا مبادا دچار اشتباه شود و دست آخر می‌گوید و روبه مجرم میگوید: تو گناه‌کار هستی، تا زمانی که خودت حس نکنی بی‌گناهی از این منجلاب بیرون نخواهی آمد و اما حکم‌صادره! همین مجازات تو را کافیست که باخودت تنها باشی و عذاب وجدان بخاطر کارهایی که برای خودت باید میکردی و انجام ندادی گلویت را رها نکند...</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 18:50:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%B9%D8%B4%D9%82-lvooh6yyirrl</link>
                <description>فریاد می‌زند : عاشقتم...عشق... چه جمله‌ی غریبی؟آیا من با عشق آشنایی دارم؟فکر نمی‌کنمنه! اصلا!عشق همیشه از من گریزان بوده است و هرگاه خواستم به او نزدیک شوم، همانند جوجه‌ای فرار می‌کرد...هروقت در مشتم میگرفتمش، از لای انگشتانم ذره ذره میریخت و تمام می‌شد عشق برای من، مانند آینه‌ی شکسته بود که نمای قلبم را بهم میریخت اما من باز از او دل نمی‌کندم...مانند آینه‌ای که هر بار به او دست میزدم، قلبم را زخمی میکرد</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 22:51:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم باران میخواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-kulls4rx6teu</link>
                <description>دلم باران می‌خواهد...بارانی از جنس شوریه گلایه‌ها...بارانی به تلخیه غم‌های کهنه...بارانی به غم‌انگیزیه دلتنگی...دلم بارانی اسیدی می‌خواهد که همراهش هرچه غم و درد است را بشوید و ببرد دلتنگی‌ها را برطرف کند غم زده‌گی‌ها را جبران کند مرحم زخم‌ها باشد...باران ببارد آنگونه که گویا اشک‌های مادریست که فرزندش را دفن کرده است...!میخواهم آسمان آنگونه بگرید که دیگر اشکی برای انسان‌ها برای گریه کردن باقی نماند دیگر گلویی بوی بغض ندهد دیگر خنده‌ها مزه‌ی تلخی ندهند دیگر دست‌ها از بی معرفتی سرد نشوند...تنها تلخیه باقی مانده پس از آن باران تلخیه قهوه‌ی صبحگاهی باشد!</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 13:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانیم دیگر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-gutucqmglipq</link>
                <description>چرا همیشه باید محکم بود و استوار؟انسانیم دیگر، گاهی باید به خاک بیوفتیم و باید دلخور شویم؛ اذیت شویم، اشک بریزم،بترسیم از، ازدست دادن،عاشق شویم و بشکنیم،نا امید شویم،بیزار شویم ،شوق مان را از دست بدهیم!قید همه چیز را بزنیم...اما بعد، دوباره از نوع متولد شویم...دوباره بلند شویم و لباسِ‌مان را بتکانیم،‌باز ببخشیم... خودمان را دوست داشته باشیم!اشک‌هایمان را با دستان خاک‌آلود پاک کنیم...دل و جرعت‌مان را جمع کنیم.... چیزی جدید برای به دست آوردن پیدا کنیم...دوباره، ترمیم شویم و جوانه بزنیم دل ببندیم!و باز امیدی برای ادامه پیدا کنیم!و بادیدن ترن هوایی شوق بچه‌گانه‌ی‌مان زنده شود...عینک مثبت اندیشی، بگذاریم و جهان را از سوی دیگر بنگریم</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 00:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم‌های بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-lqbshcko1v5k</link>
                <description>صدای قدم‌های بهار به گوش می‌رسد آنجا که زمستان و بهار به هم می‌رسند زمستان، دست سردش را برای بهار بالا می‌برد و تکان می‌دهد؛  بهار در پاسخ لبخند می‌زند و هدیه‌ی زمستان را پیشاپیش می‌دهد،در بین سفیدیِ دامن زمستان شکوفه‌ها نقش می‌بندند و زمستان متفکرانه به این نقاشی زیبا خیره می‌شود!بهار، ریز میخندد و صدای خنده‌هایش جانی دوباره به زمین می‌بخشد.درختان با صدای بهار، به خود می‌آیند و خمیازه‌ می‌کشند و کشی قوزی به بدن خشک شده‌ی شان می‌دهند...</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 21:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-sxs7a5trsn40</link>
                <description>آسمان تیره‌و تار است دلم یخ زده است در قلبم اشوب‌ که نه! اشوب‌ها به پاست انجا که دیدمت و دیدی مرا انجا بود که دلم نه تنم رفت برایت!خندیدی و گفتی که حق است آخر دل ربای یک محلی!اما باخود یک کمی فکر نکردی....که دل بردن به چه قیمت وقتی یار نباشی!</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 21:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر میشود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-kxjc9gy4tbgm</link>
                <description>بوی عشق در خانه می‌پیچد و من باز دست رد به سینه‌اش میزنم اخم در هم می‌برد و می‌رود و پشت سرش در را چنان محکم می‌کوبد که چهارچوب خانه به خود میلرزد صدای زنگ خانه بلند میشود شادیست! این روزها چندین بار است که در خانه را می‌زند شادی انگار راهش را به خانه‌ی من پیدا کرده است اما من در را به رویش باز نمیکنم مگر می‌شود در را به روی غریبه‌ها گشود؟شانس از دور فریاد می‌زند : من همینجا هستم... بی توجه به او روی تختم دراز میکشم غم پتویم را رویم میکشد و تنهایی بالای‌ سرم می‌نشیند و موهایم را نوازش می‌کند در آن سو مشکلات به رویم پوزخند می‌زنند و من باز از شرشان به خواب پناه میبرم...</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 21:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-ugxyv3o2y9as</link>
                <description> برف راه جاده شروعی دوباره اما باز هم در این شروع تو خواهی بود باز هم دوستت خواهم داشت و باز با یادت میخندم‌ و گه‌گاهی برای شرم اشک خواهم ریخت اما بدان من بی تو همانند چای بی قندم اگر از حالم میپرسی باید بگویم همچو شخصی که در حال غرق شدن است در خاطراتت فرو رفته‌ام اما می‌گویم شروعی دوباره‌ی من برای فراموش کردنت نیست برای آن است که توانم درست ادامه دهم و بتوانم عمیق انگونه‌که آسیبی به عشق نرسد دوستت داشته باشم!از دور هم زیبایی...</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 14:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دراما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7-xwovjhgzs654</link>
                <description>بار دیگر ضربه می‌زند و این با عمیق تر و دردناک تر به چشمان سرخش خیره می‌شود و دست دیگرش را نوازش‌گونه روی موهایش می‌کشد : عزیزکم تو برای این جهان زیادی خوبی !طولی نمی‌کشد که روی زمین متلاشی می‌شود و سیاه‌چاله‌ای از جنس خون شکل می‌گیرد کنارش زانو می‌زند و به چاقوی فرو رفته در سینه‌اش چشم می‌دوزد : تو برای این دنیا زیادی‌‌°°° خوبی عزیزم°°° تو جات تو این دنیا نیست باد که شاهد این صحنه‌ی عاشقانه‌ی ترسناک است از پنجره زوزو می‌کشد و او را ملامت می‌کند غضبناک به سمت باد چشم غره می‌رود و باد آرام می‌گیرد و با پرده‌ی حصیری سفید رنگ پنجره را می‌پوشاند و پشت پنجره با درختان هم صحبت می‌شود چشم می‌دوزد به جنازه‌ی روی زمین که نفس‌های آخرش را می‌کشد : عزیزکم°°° تو زیادی خوبی این دنیا جای تو نیست تو متعلق به یک دنیای دیگری دنیایی بی کینه بدون بدی دستش را روی صورتش می‌کشد و آرام نوازش می‌کند : این چهره‌ی آدمیزاد نیست°°° تو یک فرشته‌ای حتی پاک‌تر از فرشته‌ها°°° جای تو°°° جای تو در دنیایی بهتر است جای تو بهشت است حتی بهتر از بهشت°°°°°به چشمان باز مانده‌اش خیره می‌شود و دست روی مژه‌های بلندش می‌برد : این چشم‌ها°° این زندان رنگی°°° من دیگر از این زندان آزاد شده‌ام عشقم°° آنها لایق دیدن صحنه‌ی زیباتری هستند°°°° صحنه‌ای دور از بدی°°°بار دیگر باد سر کش مزاحم خلوتشان می‌شود : اوووه عزیزم خیلی دوستت دارم نمی‌توانستم عذابت را ببینم برای همین راحتت کردم همدیگر را خواهیم دید در زندگی‌ای بهتر در دنیایی بهتر.... در کنار اشخاص بهتر..‌  کسی هم نبود مهم نیست فقط من و تو خلوتمان زیباتره مگه نه عشقم°°°گودال خون‌آلود عمیق بزرگتر می‌شود : آنگونه مرا با چشمان پاکت نگاه نکن عزیزکم همه‌ی اینها به خاطر خودت بود°°°برای اینکه دیگر عذاب نکشی°°° آری قبول دارم زیاد پیش رفتم اما به این فکر کن که برای یک‌عمر راحت شده ای و دیگر اظطراب را تحمل نمیکنی دیگر کسی تو را نمی‌تواند از من بدزدد !هیچ کس حتی همسایه‌ی بالایتان که همیشه با آن چمنزار چشمانش به تو لبخند می‌زند°°°از جایش کنده می‌شود و می ایستد : چه می‌گویی تو من°°°° من خودخواه نیستم°° نه من خودخواه نیستم°° فقط تو را°°  تو را از شر آن همه مزاحم حفظ کردم گلدان بلورین روی میز را پرتاب می‌کند و به آینه برخورد می‌کند و صدای شکستن و تکه‌هایی شیشه‌روی زمین▪︎▪︎▪︎: من برای خودم هیچ‌کاری نکردم°° فقط تو را از اشتباهاتت نجات دادم‌‌‌‌°°° فکر کردی نمی‌دانم از پسر بقال خوشت آمده بود اری همانی که چشمان آبی شیشه‌ای اش کل شهر را مسموم کرده است! پس نگو به خاطر خودت بود من همه‌ را فقط برای تو انجام داده‌ام°°°باد بار دیگر به این دِراما لگدی می زند و او به سمت پنجره خیز برمیدارد: تو هم نمی‌توانی مرا ملامت‌کنی°°° هیچ کس نمی‌تواند. من به خاطر عشقم همه‌ی این‌کار‌ها را انجام دادم فقط برای او°°°سیلی محکم باد گونه‌های تیر استخوانی‌اش را لمس می کند بی مقدمه پنجره را میبندد و پرده را می‌کشد  باد مشتان نامرئی‌اش را به شیشه می کوباند : صبر داشته باش عزیزکم منم پیشت خواهم آمد°° من می‌ایم با هم در جهانی بهتر زندگی خوبی خواهیم ساخت زندگی پر از خوبی°°° خوبی از جنس خودت°°° خوبی که مانند خودت صادقانه باشد°°°چاقو را از سینه‌ی معشوقش بیرون می‌کشید و فوران خون همه‌جا را سرخ می‌کندچاقو را بالا می‌برد و قبل از اصابته چاقو به وسط سینه‌اش میگوید: هنوزم زیبایی حتی با سرخی خون زیباتر... دوستت دارم▪︎▪︎▪︎▪︎☆پایان☆▪︎</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 21:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بهترین دختر دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-izjg6ptvj95t</link>
                <description>♥ در دل قصه‌ای ناب و آموزنده، با حضرت معصومه (س) هم‌صحبت شوید.🔸کتاب بهترین دختر دنیا ، کودکان و نوجوانان را به قلب روایتی زیبا و پر از احساس زندگی حضرت معصومه (س) دعوت می‌کند. قصه‌ای که با زبانی ساده و دلنشین، از زبان مبارک خود ایشان روایت می‌شود و خواننده را قدم به قدم به دنیای نورانی عشق و ایمان هدایت می‌کند.📖 به دنیای نور و محبت اهل‌بیت وارد شوید و با خواندن این کتاب، سفری پر از آموختنی‌های زیبا را تجربه کنید! 🌹جهت ثبت سفارش  با همین اکانت ارتباط برقرار کنیدپ ن: سلام دوستان یکی از دوستانم در کاری پیش قدم شدند فروش کتاب انجام میدن اگر تمایلی به خرید یا هدیه دادن کتاب به کودکانتون داشتید در خدمت هستم با تشکر </description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 21:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-kikd8w12xycs</link>
                <description>دلتنگی نه زمان دارد نه مکان فقط کافیست نامی عکسی تو را به گذشته ببرد بویی از خاطره ها مشامت را پر کند و بی درنگ حلقه‌ی اشک در چشمانت زنده شود دلتنگی موجی در جهت مخالف است که با یک حرکت انسان را قرق می‌کند</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 16:47:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%AF%D9%84%D9%85-b0x6y9radmkj</link>
                <description>دلم آشوب است بی تو زندگی بی معناست وجودت الهام من برای نوشتن بود حال که تو نیستی چه بنویسم ؟از چشمانت ؟از لبخندت ؟از جانم گفتن‌هایت؟چه فایده؟وقتی تو نیستی نوشتن درباره‌ی تو مانند آن است که بدون آب بخواهی شنا کنی حال که آبی چشمانت نیست من کجا قرق شوم؟</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 16:46:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-xzwfzmybilmo</link>
                <description>مرگ پرنده‌پرنده‌ای هر روز بدون هیچ هدف خاصی بیدار می‌شد و می‌سرود مرغان روی زمین وقتی پرنده آواز می‌خواند میپرسیدند : دلت به چه خوش است و برخی می‌گفتند : خوب که چه آخرش خواهی مرد اما پرنده بی اعتنا به آنها آوازش را سر می‌داد روزی عاشق کلاغی شد کلاغی خوش سیما که تازه به محله‌ی آنها آمده بود روز  رفتن کلاغ به جایی دیگر سر رسید و و شهر را ترک کرد و پرنده با رفتن کلاغ نیز شروع به خواندن آواز های غمگین کرد مرغان باز گله می‌کردند : که حال آواز غمگین سر دادن به هیچ درد نخواهد خورد به زندگی‌ات برس اما آنان هرگز نمی‌توانستند بفهمند آواز بود که پرنده را به زندگب وا می‌داشتچند سالی گذشت کلاغ هرگز باز نگشت و آواز پرنده کم و کم تر شد بلاخره دست از خواندن کشید همه گفتند : بلخره فهمید زندگی خواندن نیست!بلبل پیر به دانه‌اش نوکی زد گفت : آواز زندگی نیست اما بدون شادی موجودی زنده نیست!  نخواندن آواز پرنده مرگش بود اما همه گفتند :&quot;او حالا بالغ شده&quot;!</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 16:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vkpdi8jzhjen</link>
                <description>زمین در این گوشه‌از دنیا امروز عروس شده است عروس آسمان شده‌است ابر‌ها لباس سفید تنش کرده‌اند و آسمان لباس دامادی‌اش را مشکی پوشیده است چقدر این وصال زیباست وصال دو عاشق گم‌نام...باد برایشان می‌خواند و درختان همراه با ابر‌های خاکستری می‌رقصند پرندگان بار سفرشان را بسته و می‌روند تا خبر وصال دو عاشق را برسانند به روزگارطلوع خروشید آفتاب طلایی رنگ برای تبریک می‌آیند زمین تورش را کنار می‌زند و با لبخند می‌گوید : امسالم... خوشبخت‌ترینم در کنارت</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 16:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-hp8wpbzbbluk</link>
                <description>گاهی حال ادمین با یک فنجان خوب می‌شود یک فنجان قهوه یک استکان چای یک لبخند و حتی یک آغوش اما مهم این است که از چه کسی دریافت شود اگر آن شخص همان نیمه‌ی گمشده‌ات باشد دیگر خوشا به حالت</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 23:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوزخند شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%D9%BE%D9%88%D8%B2%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%A8-oorfardvdhuw</link>
                <description>انگار شب به رویم پوزخند می‌زند شاید فکر کنید دیوانه‌ام اما من صدای پوزخندش را از لابه‌لای زوزه‌ی سگان می‌شنوم از لای نور مهتابی که از پنجره وارد اتاق می‌شود پوزخند می‌زند و گاهی حتی یقع‌ام را میگرد و مرا به دیوار می‌کوبد شاید او هم از من نا امید شده است و می‌خواهد پرتم کند از این زندگی بیرون؟!کسی میگفت به تعداد افرادی که به دنیا میان به همون تعداد چند نفر می‌میرند!گاهی با خود فکر میکنم کسی که به خاطر به دنیا اومدن من مرده آیا واقعا حیف نشده؟یعنی اگر می‌دانست جای او من روی کره‌ی خاکی نفس میکشم با خود چه میگفت؟اگر می‌دانست نفس میکشم اما زندگی را حیف میکنم چه میگفت؟آیا حاضر بود جایش را با من عوض کند آیا واقعا من باید به دنیا می‌آمدم و این زندگی من می‌شد آیا واقعا؟کسل کنندست و حوصله سر بر</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 16:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادمان باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44677429/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-beo9rgabq6z1</link>
                <description>یادمان باشد نبودن‌های از ته دل بهتر از بودن‌های با زور است گاهی باید بگذاری و بروی آنجا که دل ندا می‌دهد و بگذاری برود شاید زیر قدم‌هایش سرنوشتت‌را پنهان کرده باشند گاهی باید دل کند از همه‌ی خوبی‌ها یک جا، و گاهی باید آنقدر جسور بود که توانست رفت بهتر است قبل از آنکه ترکت کنند خودت را قوی کنی تا با هر رفتی نشکنی و با آن شکستن‌ها تمام نشوی!یادمان باشد خیلی از نبودن‌ها به بودن‌های پوچ و تو‌خالی از مهبت می ارزند می‌گویند زندگیاما دقیقا زندگی چیست برخی می‌گویند عمرمان است بعضی میگویند سرنوشتمان است شاید خیلی‌ها بگویند تقدیر است اما من می‌گویم زندگی خودما و افکارمان است و اگر به قدرت بی حد و مرز عقل مان پی ببریم خیلی از عمل‌ها را انجام نخواهیم داد</description>
                <category>میم نون واو</category>
                <author>میم نون واو</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 20:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>