<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Infinity13</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44781980</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:17:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4842666/avatar/magx6i.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Infinity13</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44781980</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته ای در وصف تو:(</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AA%D9%88-djezvc0pofws</link>
                <description>Love:(با هم می خندیدیم، با هم گریه می کردیم و این احساسات ساده همه چیز من بودن، از تمام خاطراتی که توی قلبم ذخیرشون کردم اونایی که به تو مربوط میشه رو جمع می کنم و به خودم وصلشون میکنم، تو توی تصوراتم خیلی واضح و روشنی انگار که واقعا اینجایی.اگر تنها بودم، اگر با تو آشنا نمی شدم شاید تسلیم می شدم، توی دریا گم می شدم. سرنوشتم رو دارم احساس میکنم، تو مانند تولدی دوباره برای من بودی حالا دیگر نمی خواهم دست هایت را رها کنم زیرا ملاقات کردن تو مثل یک دراماست که جهان ساخته. کی اون زمان فرا میرسه که دوباره ببینمت؟ میخوام به چشمات نگاه کنم و بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ شده، میخوام تو رو ببرم به دنیای آبی رنگم، مهم نیست اگه بگی نه، من تو رو میبرم و داخل دنیای آبیم در آغوشت میکشم.گوش کن..این قلب من است که دارد برای عشق تو می سوزد.✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯تلفیقی از آهنگ های:ℍ𝕖𝕒𝕣𝕥𝕓𝕖𝕒𝕥:https://musicdel.ir/single-tracks/139338/𝔹𝕝𝕦𝕖 𝕤𝕚𝕕𝕖:https://behtamusic.ir/j-hope-bts-blue-side/𝔽𝕚𝕝𝕞 𝕠𝕦𝕥:https://musicdel.ir/single-tracks/485798/𝕊𝕥𝕚𝕝𝕝 𝕨𝕚𝕥𝕙 𝕪𝕠𝕦:https://musicdel.ir/single-tracks/84888/پیشنهاد میشود.</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:50:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-aqneccxgipog</link>
                <description>پارت ۸....ویو ا/تقرار بود امروز از روزم لذت ببرم ولی به خودم اومدم دیدم شب شده و حالا من با موهای خیس نشستم جلوی میز کارم و دارم دفترچه خاطراتمو ورق میزنم، نه برای اینکه به ته داستان خودم و ووجین پایان خوشمونو اضافه کنم بلکه برای اینکه نوشته های قدیمیمو بخونم، یادم میاد وقتی با خانواده جدیدم به بوسان نقل مکان کردیم مادرم برای اولین تولدی که کنارشون بودم بهم یه دفتر خاطرات با طرح هلو کیتی هدیه داد و بهم گفت که خاطراتمونو که قراره از الان به بعد با هم بسازیم توش بنویسم. از اون موقع ها سال ها می گذره یادم میاد اوایل کلی چیز برای نوشتن داشتم اما چند وقتی میشه که دیگه کل جمله بندی هام شده :《 امروز (تاریخ) رفتم سرکار، الان برگشتم خونه و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد》وقتی بزرگ میشی تازه قدر کودکی و خانوادتو میدونی. چقدر دلم براشون تنگ شده..کاشکی مرخصی میگرفتم میرفتم بوسان بهشون سر میزدم.تو حال و هوای خودم بود که چشمم به همون دفتر هلو کیتی خورد. برش داشتم و ورقی زدم که عکسی از لابه لای ورقا افتاد روی زمین.عکسه مال زمانی بود که من هنوز تو پرورشگاه بودم، دقیقا آخرین عکسی که قبل از رفتنم از اونجا با بقیه انداخته بودیم ولی مثل همیشه منو تهیونگ که اون موقع دیگه ۱۴ یا شاید ۱۵ سالش بود و کم کم داشت به خاطر بلوغ قیافش و صداش تغییر میکرد، مثل دو تا درخت یا شایدم تیر برق کنار هم وایساده بودیم.(فلش بک)ویو راویامروز بعد از ۱۲ سال بخت به دختر بچه رو کرده بود و قرار بود بعد از این همه سال به آرزوش برسه، خانواده مین به تازگی بعد از تلاش های فراوان بلاخره تصمیم گرفته بودن قید بچه خونی رو بزنن و بچه ای رو به سرپرستی قبول کنن.اون روز حال و هوای پرورشگاه آسمان مثل همیشه بود، صدای بچه ها مثل همیشه تو حیاط پیچیده بود ولی با ورود یک خانم و آقا به حیاط مرکز همه جا در سکوت فرو رفت، بچه ها خوب میدونستن ورود یه خانم و آقایی مثل این به چه معنیه..این یعنی که قراره باز بعد از چندین وقت یکیشون به آرزوش برسه، کیه که نخواد از اینجا بره و صاحب یه خانواده متشخص بشه.خانم لی که توی دفترش بود جو سنگینِ بین بچه ها رو حس میکرد، با فرو رفتن صداشون تو خاموشی انگار که خانم لی هم متوجه چیزی شده بود. تا خانم لی خواست بلند بشه از جاش تقه ای به در دفترش خورد و پس از چند ثانیه آقایی دست در دست خانمی داخل اتاق شد.ناخداگاه لبخندی بر روی صورت خانم لی نشست و به پاس احترام از سر جاش بلند شد.خانم لی: بفرمایید خوش اومدید، در خدمتیم..آقاعه لبخندی زد و روی مبل کنار میز خانم لی نشست و همسرش و راهنمایی کرد تا کنارشون بشینه.آقای مین : روزتون بخیر ما برای به سرپرستی قبول کردن فرزندی مزاحمتون شدیمانگار که قند تو دل خانم لی آب کرده باشن، لبخند گشادی زد و سر جاش نشستخانم لی : مطمئنم که میدونید شرایطی وجود داره که قیم باید داشته باشه...آقای مین وسط حرف های خانم لی پرید و گفت.آقای مین: بله در جریان هستیم، همه مدارکی که لازمه رو به همراهمون داریمآقای مین مدارک رو از دست خانومش گرفت و روی میز گذاشت. خانم لی به اشتیاق این زوج نگاهی انداخت و با صبر و حوصله شروع کرد به بررسی مدارک لازممدارک: مین بکهیون ۳۷ ساله، مدیر شرکت تبلیغاتی مین. همسر : مین سوآ ۳۳ ساله، خانه دار.....خانم لی لبخندی زد و بعد از بررسی مدارک و شرایط مالی خانواده مین روب بکهیون برگشت.خانم لی: به هر حال پرسه به سرپرستی گرفتن فرزند باید پرسه خودشو طی بکنه اما ما همیشه از خانواده هایی که به اینجا میان میپرسیم که برای چی انتخاب کردن که فرزندی رو به سرپرستی قبول کنن و اینکه میخوان بچه مورد نظرشون چه خصوصیاتی داشته باشه.خانم مین: راستشو بخواید ما وقتی خیلی جوون بودیم ازدواج کردیم ولی هیچ وقت نتونستیم خودمون صاحب فرزندی بشیم.با این حرف خانم لی یه مقداری بهم ریخت چون تو ذهنش فکر میکرد بچه های اینجا جایگزینی برای زخم عمیق این خانواده قراره بشن ولی وقتی خانم مین به حرفاش ادامه داد، خانم لی نفس راحتی کشید.خانم مین: ما برامون زیاد خصوصیات بچه و جنسیتش یا سنش فرقی نمیکنه، فقط میخوایم زندگی که نتونستیم برای بچه خودمون بسازیم رو به یه بچه دیگه که بهش نیاز داره هدیه بدیم، چه از لحاظ امکانات و یا چه از لحاظ حس مادر فرزندیخانم لی سری تکون داد و لبخندی زدخانم لی: فعلا که باید صحت مدارک مورد بررسی تیم مرکز قرار بگیره، ولی شما میتونید امروز به میان بچه ها برید تا راحت تر بعدا بتونید تصمیم بگیرید.بکهیون و سوآ به هم نگاهی انداختن و با خداحافظی کردن از خانم لی از دفتر خارج شدن و به سمت حیاط رفتن.بچه ها دست از بازی کشیده بودن و گروهی گروهی وایساده بودن و با هم حرف میزدن، انگار که بحث سر این بود که ایندفعه کی انتخاب میشه..با ورود همون خانم و آقایی که چند دقیقه پیش به مرکز اومده بودن همه بچه ها مات و مبهوت موندن.سوآ نگاه گرمی به بچه ها انداخت و سعی داشت استرسی که توی فضا موج میزنه رو کمتر کنه.سوآ (خانم مین): بکهیون نگاه کن چقدر همشون با ادبن.. (سوآ روب بچه ها کرد) نگران نباشید، میتونید به بازیتون برسید.بعد از این حرف خانم مین بچه ها انگار که بیشتر حساس شده باشن نسبت به این موضوع با رفتار های عجیبی سر کار های خودشون برگشتن، حتی اونایی که خیلی کوچیک تر بودن هم انگار متوجه این بودن که نباید فرصت رو از دست بدن.بکهیون نگاهی به اطراف انداخت که چشمش به دختر بچه هایی افتاد که معلوم بود ۴ یا ۵ سال بیشتر ندارن ولی دارن خودشونو لوس میکنن که به چشم بیان، بکهیون برگشت سمت سوآ که بهش اون دخترا رو نشون بده ولی سوآ چند قدمی ازش دور شده بود و به جایی خیره بود.بکهیون: چیزی شده عزیزم؟سوآ به یه درخت گوشه حیاط اشاره کردسوآ: اونجا رو نگاه کن..بکهیون با دقت به درخت کاج تنومندی که بهش میخورد بیشتر از ۴۰ سال سن داشته باشه چشم دوخت و بعد چند لحظه متوجه پاهای روی زمین شد..قدمی جلو برداشت و دست سوآ رو گرفت و به سمت درخت رفت. وقتی نگاهشون به پشت درخت افتاد دختر و پسری رو دیدن که با هم روی چمن ها نشسته بودن و نقاشی میکشیدن، انگار نه انگار که الان خانواده ای برای به سرپرست گرفتن بچه ای اونجا حضور دارن.سوآ خم شد و بهشون نگاهی انداخت، پسرک با اینکه بهش میخورد که داره با بلوغ دست و پنجه نرم میکنه ولی صورت صاف و صدای رسایی داشت، معلوم بود وقتی از این سن در بیاد چقدر جذاب میشه. از اون طرف دختری که کنارش بود برای سنش زیادی قیافه معصومی داشت.سوآ رفت جلو تر و صداشو صاف کردسوآ: چی میکشید؟با این حرف سوآ، تهیونگ و ا/ت یهو به خودشون اومدن و هر دو با چشم های متعجب به خانمی که رو بروشون بود چشم دوختن.سوآ: میشه نگاه کنم نقاشیتونو؟ا/ت نگاههی به تهیونگ انداخت ولی نگاه تهیونگ قفل شده بود روی اون خانم و آقا، انگار که متوجه شده باشه برای چی این خانم اینجاست.تهیونگ دلش نمیخواست بعد خانواده خودش، بعد مادر خودش..بعد پدر خودش به کسی دیگه ای این لقب ها رو بده و از طرفی ا/ت رو نمیخواست از دست بده پس بدون چیزی گفتن دست ا/ت و گرفت و بلندش کرد و رفتن.✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯نظری، انتقادی و یا اگر ایده ای بود درخدمتیم:(توجه: متن های نوشته شده صرفا جهت سرگرمی است و قصد توهین وجود ندارد و تشابه اسمی صرفا برای جذابیت بیشتر داستان است.</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-yzzrgywh6p8z</link>
                <description>پارت ۷(پرش زمانی)ویو ا/ت:یه هفته ای میشد که هر روز تهیونگ برای صرف ناهار میومد پیش ما غذا میخورد ولی کلمه های زیادی بینمون رد و بدل نمیشد هر چند خیلی خوب تونسته بود تو دل همه همکارام جا باز کنه و بیش تر با اونا گرم میگرفت ولی بعد از ناهار سریع میرفت تا به کارهاش برسه، از طرفی از آخرین دیدارم با ووجین خیلی وقت بود که میگذشت و یه مقداری نگرانش بودم، که قضیه خانوادش خوب پیش رفته؟ یا مجبوره تن به ازدواجی بده که نمیخواد..ولی بازم نمیتونستم بهش زنگ بزنم..غرورم اجازه نمیداداینقدر این هفته ذهنم درگیر نادیده گرفتنای تهیونگ و ووجین نسبت به خودم بود که نتونسته بودم خیلی مفید رو کارم تمرکز کنم پس امروز که بلاخره اخر هفتس میتونم یه نفس راحت بکشم:)ساعت ۱۱ صبح جمعه بود که تصمیم گرفتم که برم بیرون برای خودم قدم بزنم، یه دست لباس ورزشی آبی آسمانی پوشیدم با یه تیشرت سفید زیر سوییشرتش و یه اسکارف سورمه ای بستم به موهام و بعد از اینکه ضد افتاب بزنم قمقمه مو برداشتم و زدم بیرون..(داخل پارک)نفس نفس میزدم، به ساعتم نگاهی انداختم، ۲۰ دقیقه ای بود که داشتم همین جوری می دویدم دور پارک ولی به این زودی کم اوردم، لنگان لنگان و نفس نفس زنان به سمت نیمکتی در نزدیکی رفتم تا نفس تازه کنم..حواسم نبود که از قبل یه اقایی با استایل ورزشی اون ور نیمکت نشسته برای همین بلند بلند شروع کردم حرف زدنا/ت: آخیششش سبک شدم.دستی به صورتم کشیدم و یه قلوپ آب خوردم....: دخترم حالت بهتر شد؟سرفه ای کردم و به سمت منبع صدا سرمو چرخوندم و دیدم آقایی که اونجا نشسته بودن از قبل و بهشون میخورد تو دهه ۵۰ یا اوایل دهه ۶۰ زندگیشون باشن دارن با چشای نسبتا مهربونشون نگام میکنن.ا/ت: امم ممنون بهترمآقا: بیا اینو بگیر با شکم خالی نباید ورزش کنیبعد شکلاتی بهم تعارف کرد و منم با لبخندی ازشون شکلاتو گرفتم.ا/ت: ممنونآقا (خیره شده بود): به نظر عادت به دوییدن نداری..هنوز نفست نیومده سر جاشا/ت: امم خب من زود تنگ نفس میشمآقا(روشو برگردوند با تاسف): شما جوونای امروزی همتون همینید، من تو سن شما بنیه ای داشتم که الان از هر ۵۰ تاتون یه نفرتونم نداریدلبخندی زدما/ت: سبک زندگی ها خیلی مزخرف شده، ولی من بیماری ژنتیکی دارمآقا: حتما از طرف مادریت بوده (نیشخند)ا/ت: اوه شما طرفتار مرد سالاری هستید نه؟ (خنده)آقا: مگه اشتباه میگم؟ا/ت: نمیدونم..شاید اره شاید نه..متوجه شدم آقاعه داره کنجاوانه نگاهم میکنه انگار که متوجه نشد من چی گفتم که خنده ای کردم و گفتم.ا/ت: آخه من تو شیر خوارگان و بعدشم تو پرورشگاه بزرگ شدم..هر چند فرقی نمیکنه که از کدومشون این بیماریه تنگی نفسمو به ارث بردم چون به هر حال در کنارش به خاطر اونا بوده که من اینقدر خوشگلم دیگه..مگه نه؟آقا (با سر تایید میکنن و لبخند میزنن): درسته درسته، زیبایت منو یاد خانم مرحومم میندازه..ا/ت: خدا حرمتشون کنهآقا: ممنون دخترم..هر چند زود رفت ولی همیشه در کنارم احساسش میکنملبخندی زدما/ت: عشق شما به ایشون ستودنیهآقا: خجالتم نده.خواستم چیزی دیگه ای بگم که از جاشون بلند شدن و دستاشونو تو جیباشون کردنآقا: من دیگه باید برم..امیدوارم بازم ببینمت، دخترما/ت: مراقب خودتون باشیدسری تکون داد و قدم زنان دور شد، میتونستم احساس کنم که بعد از اینکه درباره زنش حرف زدیم کلا به هم ریخت، بنده خدا دلم براش سوخت..سرمو روب آسمون گرفتم و نفسی تو ریه هام کشیدم و ذهنمو آروم کردم قبل از اینکه به سمت خونه برگردم.(پرش زمانی، ساعت ۱ ظهر )از وقتی برگشته بودم با همون لباسا و با بدنی عرقی رو کاناپه دراز کشیده بودم، نمیدونم چم شد..رفتم بیرون که هوا بخورم بیشتر ذهنم درگیر اون آقاعه و حرفاش شد..یعنی اینقدر زنشو دوست داشت که میگفت با اینکه زود از پیشش رفته بازم دلتنگشه؟ حرفاش منو یاد ووجین مینداخت..اگه ووجین و دیگه نتونم ببینم چی؟ درسته اون آدم درستی نبود ولی به هر حال خاطرات خوشی ازش داشتم، پس تصمیممو گرفتم و شمارشو بلاخره گرفتم..چند تا بوق خورد تا بلاخره صداشو از اون ور خط شنیدمووجین (خواب آلود): کیه وسط ظهری!ا/ت: منم، (کمی مکث) ا/تانگاری که تعجب کرده باشه چند ثانیه ای چیزی نگفت و بعد از صاف کردن صداش ادامه دادووجین: کاری داشتی؟ا/ت: اممم خب..گفتم ببینم اوضاعت چطورهووجین: خوبم..و اگه نگران اون قضیه ای باید بگم نقشت گرفتا/ت: یعنی چی؟ووجین (نیشخند): یعنی اینکه داییم الان فکر میکنه اگه من با دخترش ازدواج کنم اون دیگه نمیتونه صاحب نوه ای بشه و میگه دخترش حیفهنتونستم جلو خندمو بگیرمووجین: هوی. ا/ت: آخ ببخشید فقط جالبه که دروغتو بدون چون و چرا پذیرفتنووجین (خندید): باید میومدی چهره مامانمو میدیدی بنده خدا الان فکر میکنه نسلشو به آتیش کشیدما/ت: خوشحالم که از دستشون راحت شدیووجین: راحت شدم؟ مامانم کچلم کرده تو این چند وقته..میگه باید بری دکترا/ت: به اینجاش فکر نکرده بودمووجین: بیخیال، تو دیگه نگران نباش. من دیگه اذیتت نمیکنم..قول میدما/ت: برای این زنگ نزده بودمووجین: دروغگو..نگو که فقط کنجکاو بودی..فضولا/ت: فقط..دلم برات تنگ شده بود..همینووجین(لبخند زد پشت گوشی): ا/ت من..من اونقدرایی هم که فکر میکنی آدم کثیفی نیستم..ا/ت: اره فقط یه چند وقتی با یه بدبختی مثل من بازی کردی همینووجین: اون حرفایی که زدم..از ته دلم نبود حتی اگه درست بودنا/ت: به هر حال..ما که کات کردیم فقط..میخواستم بهت بگم که بیا با هم در ارتباط بمونیم..به عنوان دوستووجین: اگه تو مشکلی نداری من از خدامها/ت: قبولهووجین: اوک..ممنون که لطف کردیا/ت به خودم لطف کردم..تو هوامو داری..مگه نه؟ووجین: اهوم..تا آخرشا/ت: خب..به امید دیدارووجین: مراقب خودت باشا/ت: همچنینو قطع کردمو نفسی راحت کشیدم</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 20:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-qsp00nx3hlvb</link>
                <description>پارت ۶..(پرش زمانی، روز بعد داخل شرکت)ویو ا/ت: دیشب اصلا نتونسته بودم راحت بخوابم، هی فکر و خیال میکردم، ووجین هم که از دیروز تا حالا اصلا بهم زنگ نزده بود، سرمو گذاشتم رو میز و چشامو بستم ولی قبل از اینکه چشام سنگین بشه با صدای مدیر بخشمون از جام پریدم.ا/ت: عاممم بله؟خانم جونگ (مدیر بخش روابط عمومی شرکت TVN): وقت خواب...ا/ت: نه من..من فقط چشامو بسته بودمخانم جونگ: به هر حال وقت ناهاره..نمیای؟ا/ت: چرا..چراویو راوی: ا/ت و بقیه عوامل به سمت سلف رفتن و دور میز همیشگیشون نشستنویو تهیونگ: امروز از خود بی خود شده بودم، میخواستم برم سلف طبقه دوم چون میدونستم بچه های روابط عمومی چون دفترشون تو همون طبقس احتمالا میرن اونجا، وقتی تایم ناهار شد رفتم داخل سلف و دیدم ا/ت با همکاراش دور هم نشستن، رفتم جلو ترتهیونگ: ا/تا/ت سرشو بالا اورد و به نشانه احترام بلد شدا/ت: اووو هیونگنگاهی به همکارای ا/ت انداختم که داشتن نگاهم میکردنتهیونگ: مزاحمتون که نیستم؟خانم جونگ: نه بفرمایید آقای کیم، صندلی اینجا خالیهرفتم و روی صندلی که خالی بود نشستم، صندلی کنار ا/ت بود، قبل از اینکه کامل بتونم بشینم خانم جونگ ادامه دادخانم جونگ: آفتاب از کدوم ور در اومده که مدیر یه بخش دیگه میخوان به ما بپیوندن؟هه جین (همکار ا/ت و دوست صمیمیش): مدیر؟ا/ت (با لبخند): اهممم، ایشون هیونگ من هستنلبخندی زدم و سری تکون دادم: بله کیم تهیونگ هستم از دیدنتون خوشبختمهمه سری به نشانه احترام تکان دادن هه جین: خب امروز روز خاصیه؟تهیونگ: اه..نه فقط همین جوری ترجیح دادم بیام اینجا برای صرف ناهارهه جین که قانع نشده بود چشمی ریز کرد و بهم نگاههی انداختهه جین: ولی تا جایی که من یادم میاد ا/ت برادری چیزی نداشتقبل از اینکه بتونم چیزی بگم خانم جونگ اروم زد پشت کمر اون خانومه که داشت سوال پیچم میکرد (هه جین) و روب من گفتخانم جونگ( با یه لبخند فیک): بفرمایید غذاتونو میل کنید. من الان براتون از سلف غذا میگیرمتهیونگ: لازم نیست خودم...خانم جونگ: نه شما بشینید من الان میارمو رفت ویو راوی:وقتی خانم جونگ از سر میز بلند شد، جو سنگین شدا/ت(روب تهیونگ): خوشحالم که میبینمت هیونگتهیونگ لبخند ملیحی زد هه جین(روب ا/ت): تو یه توضیح به هممون بدهکاریا/ت: اممم..خب ایشون مثل برادر بزرگ ترم میمونن، به تازگی فهمیدیم که تو یه شرکت مشغولیمهه جین: این چجور دوستیه که حتی از کار هم، هم خبر ندارید؟ا/ت چشم غره ای رفت و همون لحظه بود که خانم جونگ برگشت و سینی غذا پر شده رو جلو تهیونگ گذاشتخانم جونگ: بفرماییدتهیونگ: ممنونخانم جونگ هم سر جای خودش برگشت و همه شروع کردن به خوردن(پرش زمانی)بعد از اینکه یکی یکی همه سینی ها خالی شد خانم جونگ و چند تا دیگه از کارمندا برگشتن به سمت دفترشون و هه جین هم بعد از اینکه به ا/ت چشمک معنا داری بزنه صحنه رو ترک کرد و فقط موندن تهیونگ و ا/تتهیونگ: امم فکر کنم باعث شدم سوء تفاهمی برا همکارات پیش بیاد، معذرت میخواما/ت: اوو نه اینطور نگو، اهمیتی نداره..تهیونگ لبخندی زد و به ا/ت نگاه کرد که متوجه کب.ودی های روی گردن ا/ت شد، نمیخواست به روی ا/ت بیاره ولی جوری که چشماش از حدقه زد بیرون باعث شد ا/ت از خجالت آب بشه.ا/ت دستی به گردنش کشید و سعی کرد یقه لباسشو صاف کنه.تهیونگ (مضطرب): اووو معذرت میخوام..فقطا/ت (لبخندی از روی خجالت زد): چیزه..عهههتهیونگ: نه فقط..تا جایی که یادم میاد گفتی اون شب قبل دیدارمون کات کردی..مطمئنی حالت خوبه؟ا/ت(هول شده): داستانش طولانیه..تهیونگ: من نباید دخالت کنم فقط نگرانتم..تو حالت خوبه؟ا/ت: اهمم اره خوبمتهیونگ هوفی کشید و نفسشو بیرون دادتهیونگ: خیلی زود بزرگ شدی، اه باورم نمیشه تو یه گله گرگ ولت کردما/ت خنده ای کرد وحرف های تهیونگ باعث شد یه مقدار یخش بشکنه و احساس راحتی کنه.تهیونگ: فکر میکنی شوخیه؟ هر وقت هر کی خواست اذیتت کنه فقط به خودم بگوا/ت: اون قدیما که برعکس بود! منم که باید از تو دفاع کنمتهیونگ: نوچ، من که جام امنه، به هر کی از راه رسید فرصت نمیدم کها/ت: یعنی تو داری میگی من پسر بازم؟؟؟تهیونگ: امممم..ا/ت: جرعت داری یه بار دیگه حرفتو تکرار کنتهیونگ: اخها/ت: هیونگ!تهیونگ (سعی داره خندشو نگه داره): نه بابا ا/ت من پاک پاکهویو ا/تاماده بودم که باهاش بحث کنم ولی..ا/ت..ا/ت من؟؟؟ چیزی نگفتم و به صندلیم تکه دادم و اون ورو نگاه کردم که یه وقت فکر نکنه ذوق زده شدم از حرفاش..نگاه های سنگینشو روم حس میکردمتهیونگ: چی شد، ا/ت من..ا/ت: یاااااا نگو ا/ت منتهیونگ: چرا؟ نمیتونم خواهرمو اینجوری صدا بزنم؟دهنم باز موند، اره یادم رفته بود..من برا اون مثل خواهر کوچیکش بودم خودمم هیونگ صداش میزنم..ا/ت (نا امید): چرا میتونیاز سر جام بلند شدما/ت: من دیگه باید برگردم دفتر وگرنه خانم جونگ کلمو میکنهتهیونگ: مراقب خودت باشا/ت: همچنین</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 11:26:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک پارتی کیوت تهیونگ:(🫠🩷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF%F0%9F%AB%A0%F0%9F%A9%B7-ae0kyiururon</link>
                <description>خخخخخخختک پارتیشخصیت ها: ا/ت                 تهیونگ                ته سان (پسر ۳ ساله)(اگه تهیونگ پدر بشه)ویو راوی: اخر هفته بود، ا/ت و تهیونگ تو آشپزخونه بودن، ا/ت داشت آشپزی میکرد و تهیونگ فقط صرفا تو دست و پای ا/ت میپیچیدا/ت: تهیووونگگگگ بزار کارمو بکنم، یه روزم که ته سان اذیت نمیکنه تو داری میری رو مخم..تهیونگ: ته سان... راستی پس چرا هیچ صدایی ازش نمیاد؟ا/ت میخواست حرف بزنه که یهو صدای جیغ و گریه ته سان از تو اتاقش بلند شد..تهیونگ بدون معطلی دوید سمت اتاق ته سان و وقتی رفت داخل پسر کوچولو رو با صورت خو//نی دراز کشیده کف اتاق دید، ا/ت که پشت سر تهیونگ وایساده بود قبل از اینکه بره سمت ته سان رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره..در همین حال تهیونگ ته سان رو بلند کرد و در آغوش گرفت..تهیونگ: هیششش پسر بابا بزار باباییی یه نگاه بندازه..ته سان اما مقاومت میکرد و فقط جیغ میکشید.تهیونگ که هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه فقط اروم پشت کمر ته سان رو مالش میدادتهیونگ: اروم باش عزیزم..ا/ت با جعبه سر رسید ا/ت: بشین (روب تهیونگ)تهیونگ اروم نشست رو لبه تخت ته سان و اونو تو بغلش گرفت و بازو های ته سان رو قفل کرد تا نتونه تکون بخورها/ت شروع کرد به تمیز کردن خو//ن رو صورت ته سانا/ت: الان تموم میشهته سان فقط بی تابی میکرد ولی ا/ت زخم روی گونه پسر بچه رو تمیز کرد و ضد عفونیش کرد و یه چسب زخم زد روشا/ت (روب ته سان) : اوففف با اون زخم و این چسب زخم شبیه به جنایتکارا و قات//ل های زنجیره ای تو سریالا شدیته سان با شنیدن این حرف دست از گریه کردن برداشتته سان (با صدای نازک): واقعا؟تهیونگ به نشانه تایید سرشو تکون داد و یه چسب زخم برداشت و دقیقا همون جایی که رو صورت ته سان بود روی گونه خودشم چسبوندشتهیونگ: نگاه کن، ست کردیمته سان(با تعجب): الان بابا هم قات//له؟تهیونگ خندیدته سان: مامان مامان تو هم بزار!ا/ت اول میخواست مقاومت کنه ولی چسب رو چسبوند رو گونشا/ت: خوبه؟ته سان(با ذوق): آرههههههتهیونگ: خب حالا ای پسر شجاع، به بابای قا//تلت میگی چی شد که زخمی شدی؟ته سان مکث کردته سان: داشتم بازی میکردم که پام رفت رو ماشین اسباب بازیی که مامان تازه خریده و افتادم با صورتتهیونگ: پس همش تقصیر مامانتها/ت: یاااااااااتهیونگ: چیه؟ مگه دروغ میگم؟ته سان بینشون داشت میخندید و ا/ت و تهیونگ دعوا میکردن...پایان</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 08:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-rvxqdruuq2of</link>
                <description>پارت ۵...(پرش زمانی خونه ی ا/ت)ویو ا/ت: چون از دیدار با تهیونگ برمیگشتم اماده بودم فقط آرایشمو تمدید کردم و رو کاناپه نشستم تا ووجین زنگ بزنهصدای در اومد در و باز کردم که ووجین با یه استایل متفاوت پشت تر وایساده بود. خواستم برم بیرون از خونه تا با هم بریم که یهو پرتم کرد داخل و درو بست.تا به خودم اومدم منو یه گوشه کنار دیوار گیر انداخت و با دستاش راه فرارمو بستا/ت: این کارا یعنی چی؟ووجین: هیچی فقط نیاز داریم عادی سازی کنیم..همینقبل از اینکه چیزی بتونم بگم خم شد و اون گردنبندی که همیشه میگفت یادگاری مادر بزرگشه ولی هیچ وقت بهم نداده بودش رو برام بستویو ووجین: خیلی وقت بود اینجوری بهش نزدیک نشده بودم ولی الان وقتش نبود برای همین عقب کشیدم و زل زدم به گردنش، الحق که بازیگر ماهری بودما/ت (هول کرده): اممم خب..بریم؟سرمو به نشانه تایید تکون دادم و رفتم سمت در ولی دم در وایسادم و دوباره نگاهی بهش انداختم و گفتمووجین: هنوزم خوشگلیا/ت: ها؟ووجین: اره خب ..میخوای بهت ثابت کنم؟ا/ت: ها؟ من؟ نه بابا (خنده عصبی)رفتم سمتش و هولش دادم عقب ترووجین: خب بزار ببینیم..ویو ا/ت:هول شدم، خواستم پسش بزنم که دستاشو روی دستام حس کردم ا/ت: ن..نه ووجین:  من درست میگم ، مگه نه؟ا/ت: اه اره  اره..ووجین بلند شد و پیراهنشو درست کردووجین: بریم(پرش زمانی ویو داخل ماشین)ویو راوی:جو داخل ماشین سنگین بود، ا/ت داشت از داخل پنجره بیرون رو نگاه میکرد و ووجین تمام حواسش به جاده بود که یکدفعه ا/ت گفت:ا/ت: تا کی قراره این بازی رو ادامه بدی؟ووجین (اه میکشه): تا هر وقت لازم باشها/ت: یه روز؟ یه هفته؟ یه سال؟ووجین: بس کن! (دستشو محکم میزنه رو فرمون)ویو ا/ت:احمق بودم که قاطی بازی های این عو.ضی شدم ولی دیگه طاقت نداشتم دلم نمیخواست که بیشتر از این بازیچه دست این مرتیکه بشما/ت: بزن کنار!ووجین: دوباره شروع نکن ا/تبا این حرفش نفس عمیقی کشیدما/ت: بسه دیگه خسته شدم، من اشتباه کردم از اولشم که بهت اعتماد کردم ولی منم آدمم..ووجین: کسی هم اینجا حقوق انسانیت رو نقض نکرده، فرض کن یکی ازت خواهش کرده که براش نقش بازی کنی..همینا/ت: اخه اینجوری که تو میگی من حتی مجبور میشم تهش فقط از روی نقش بازی کردن باهات ازدواج کنم، این درست نیست..تو داری برای اینکه یه وقت خودت درگیر یه ازدواج اجباری نشی زندگی من رو هم خراب میکنی. ووجین: تحمل کردن تو هم الان دیگه کمی از تحمل کردن دختر داییم ندارها/ت: پس با همون ازدواج کنووجین( میزنه ماشین رو کنار و صورتشو سمت ا/ت میچرخونه): متوجه نیستی نه؟ اگه با اون عفر..ته ازدواج کنم مجبور میشم بخشی از سهام شرکت پدریمو به خودشو پدرش بدما/ت: چرا؟؟ووجین( دستشو عصبی میکنه تو موهاش): نقشه مامانمو داییمه که بابامو تیغ بزنن..ا/ت: پس چرا بابات جلوشونو نمیگیرهووجین: خیلی سادس، چون زن ذلیلها/ت: تو هم انگار خیلی گوش به حرف مامانتی وگرنه میتونستی خیلی راحت با این موضوع مخالفت کنی، به هر حال زندگی خودتهووجین: به این راحتی ها هم که میگی نیستا/ت: امممم..ویو ا/ت: چند ثانیه ای به فکر فرو رفتما/ت: حالا واقعا ازدواج با یه دختر دیگه راه حل آخرته؟ اونا اگه به خاطر پول بابات دارن این کارو میکنن پس حتی اگر ازدواج هم کنی بعدا یه راه دیگه پیدا میکننووجین: آره ولی الان ذهنم به هیچی دیگه قد نمیدها/ت: از پدرت بخواه شرکتو و اموالشو به نامت بزنه..به هر حال که تو وارثی..ووجین: قبول نمیکنها/ت: خب پس به جاش بگو مشکل داری و نمیتونی ازدواج کنیووجین: مشکل؟ا/ت: مشکل فیزیکی دیگه..از اون لحاظ..ووجین (عصبی میشه): من؟ من مشکل فیزیکی دارم؟؟! به غرورم بر خورد..ا/ت: از من گفتن بود، اصلا بگو منم به خاطر همین موضوع ولت کردم..ویو راوی:قبل از اینکه ووجین چیزی بتونه بگه ا/ت از ماشین میزنه بیرون و راهشو میگیره و میره، ووجین میخواد بره دنبالش ولی مکثی میکنه و تصمیم میگیره راه حل ا/ت رو امتحان کنه پس ماششین رو دوباره روشن میکنه و میره.</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 08:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-gjxw3mkhp7fz</link>
                <description>پارت ۴..تهیونگ: نترس از هر جایی هم که شروع کنی سال ها وقت داری که حرف بزنی، این دفعه ولت نمیکنما/ت: خب خب خب..اممم خب من گرافیک خوندم و تو یه کمپانی سرگرمی مشغولمتهیونگ: سرگرمی؟ا/ت: اره میدونم ربطی نداره ولی تو روابط عمومی شرکت سرگرمی TVN کار میکنمتهیونگ: TVN? مطمئنی؟ا/ت: اره خب..تهیونگ: خوشبختم خانم ا/ت: هام؟ هوم؟تهیونگ: من مدیر عامل بخش کنترل کیفی برنامه های سرگرمی TVN هستم، کیم تهیونگا/ت (گیج شده): الکی؟ دروغگو..تهیونگ: دروغ برای چی؟ بیا اینم کارت تجاریم (کارتشو میده به ا/ت)ا/ت نگاهی به کارت انداختا/ت: واقعا که..ما تو یه شرکت کار میکنیم بعد اونوقت بیشتر از ۱۰ ساله که همو ندیدیم..خدا شوخیش گرفتهتهیونگ: ولی اینو در نظر بگیر که اینجوری بیشتر همدیگرو میتونیم ببینیم، مثل اون قدیما تو سلف..ا/ت: ایششش حتی به یادمم نیارتهیونگ: کدوم بخششو؟ (خنده)(فلش بک)ویو راوی:هفته ها گذشت و تنها چیزی که حال تهیونگ کوچولو رو خوب میکرد این بود که اون دختر بچه هر روز با یه کاغذ و مداد میومد پیشش و ازش میخواست که اونو نقاشی کنه. با هم دیگه روی چمن ها دور از بقیه ساعت ها بدون هیچ حرفی میشستن و نقاشی با هم میکشیدن، این حس و حال بینشون و از طرفی قضیه ورود تهیونگ به پرورشگاه باعث میشد بقیه بچه ها برای تهیونگ قلدری کنن.ویو تهیونگ:توی سلف بودم که ا/ت با پاهای کوچولوش دوید سمتم و سریع نشست رو صندلی کنارم.بچه ۱: میبینی چجوری رفته خودشو چسبونه به اون پسر جدیده؟بچه ۲: ولش کن بابا این دختره از همون نوزادیشم مخش تاب داشت، شنیدم تو شیرخوارگان همین مرکز بزرگ شدهبچه ۱: اون اصلا مهم نیست، پسرس که خودشو میگیره، فکر میکنه چون یه مدتی با خانوادش بوده از ما سر ترهبچه ۲: به نظرم نیاز داره یه درس حسابی بهش بدیم هوم؟ویو راوی:اون دو تا پسر بچه که بهشون میخورد تقریبا ۱۰ سال رو داشته باشن از جاشون بلند شدن و به طرف تهیونگ و ا/ت اومدنیکیشون که اسمش هه سونگ بود یهو یه پس گردنی به تهیونگ زدهه سونگ: میبینم که بازنده اومده ناهار میل کنه، پس چرا نمیخوری عزیزم؟ ( با لحن تحقیر امیز)تهیونگ سرشو پایین انداخت و شروع کرد به غذا خوردنهه سونگ: نه نه وایسا ( نوشابه کنار دست تهیونگ رو برداشت و خالیش کرد تو ظرف برنج تهیونگ) اینجوری خوش مزه تره..حالا بخورتهیونگ با چشمای معصوم به هه سونگ نگاه کرد ولی چیزی نگفت و چاپ استیکش رو برداشت تا برنج بخورها/ت که داشت با چشمای گرد بهشون نگاه میکرد از رو جاش بلند شد و وایساد رو صندلیشا/ت (با داد روب هه سونگ): برای چی این کارو کردی؟هه سونگ( نیشخند): بشین بینیم بابا کوچولووا/ت: کوچولو خودتی و عمت!هه سونگ: بشین سر جات تا برا توعم دردسر درست نکردم دخترا/ت: بهت نشون میدمیک دفعه ا/ت از رو صندلی پرید پایین و به سمت هه سونگ هجوم اورد و دست هه سونگ رو گاز گرفت . هه سونگ که تعجب کرده بود موهای ا/ت رو کشید که ا/ت جیغ زد.وقتی ا/ت جیغ زد خانم لی و بقیه سر رسیدن تا از هم جداشون کنن(پایان فلش بک)ویو راوی:تهیونگ هنوز داشت به ا/ت به خاطر اون اتفاق میخندید تهیونگ: خانم لی هم حتی بعدش از تو وحشت داشتا/ت(خنده): منو برد تو اتاق برگشت گفت: مگه تو باغ وحش بزرگ شدی، منم گفتم نه من اینجا بزرگ شدم..از اون طرف بنده خدا هه سونگ هر وقت منو میدید راهشو کج میکرد میرفت یه ور دیگهتهیونگ میخواست حرف بزنه که گوشی ا/ت زنگ خوردویو ا/ت: نگاهی به صفحه گوشی انداختم نوشته بود (my love woojin) که یادم افتاد هنوز شماره این عو.ضی رو پاک نکردم نگاهی به تهیونگ انداختما/ت: ببخشید اینو باید جواب بدم.بعد از اینکه تهیونگ با سر تکون دادنش اجازه داد ، گوشی رو برداشتم ا/ت: الو؟ووجین اون ور خط: چیه نرفتی سر قرار مگها/ت: به شما ربطی ندارهووجین: نکنه باورت شده که کات کردیما/ت: مگه غیر از اینه؟ووجین: خانوادم منتظرن، کات کرده باشیم یا نه اونا الان میخوان تو رو ببینن..وگرنه..وگرنه مجبور میشم با دختر داییم ازدواج کنما/ت: به من چووجین: بیا معامله کنیم..چقدر میگیری که نقش بازی کنی؟ا/ت: برو سراغ یکی دیگه من الان اومدم دیدن کسیووجین: نه نمیشه، عکس تو رو دیدن..بیا دیگه (عصبی)ا/ت: خب حقیقتو بهشون بگو، بگو دیشب به هم زدیمووجین: تا ۱ ساعت دیگه میام دنبالت..ویو ا/ت:قبل از اینکه بتونم چیزی بگم گوشی رو قطع کرد . با عصبانیت گوشی رو گذاشتم رو میز که با چشمای تهیونگ رو به رو شدما/ت (دستپاچه): عاممم چیزه..تهیونگ: نیاز نیست توضیح بدی..اگه مشکلی برات پیش اومده میتونی بری</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 17:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-gp1b2b8yxzvj</link>
                <description>پارت ۳ویو ا/ت: بعد از اینکه از خونه رفت بیرون انگاری که دنیا رو سرم خراب شده باشه، میخواستم به حال خودم گریه کنم ولی هی به خودم میگفتم این آدم ارزششو نداشت، میدونستم داره باهام بازی میکنه ولی به خیال خودم فکر میکردم یه روزی واقعا عاشقم میشه..جوون بودم و تا حالا با کسی نرفته بودم تو رابطه برای همین طمع کردم و الان زهرشو بلاخره ریخت. ولی تجربه خوبی شد. مرتیکه حداقل منو به جاهای گرون میبرد ، با خودم خندیدم و یادم افتاد که حالا که ووجین رفته میتونم فردا هیونگ رو ببینم، مایه خرسندی بود.(پرش زمانی روز دیدار، ساعت ۱۶)ویو ا/ت:میخواستم در خوشگل ترین حالات ممکن ببینمش چون عکسی که از خودش برام فرستاد خیلی جذاب بود خداییش اخه منم غرور دارم به هر حال یه ساعتی میشد که هی لباس پرور میکردم تا بهترینشو انتخاب کنم بلاخره یه چیز شیک پوشیدم و ماهامو درست کردم، وقتی کوچیک تر بودم همیشه موهام کوتاه بود برای همین فکر میکنم این اولین باری میشه که تهیونگ منو با یه استایل موی جدید میبینه، هی قربون صدقه خودم میرفتم . یه آرایش لایت کردم و از خونه زدم بیرون تا برم به سمت لوکیشنی که فرستاده.(پرش زمانی تو کافه)ویو تهیونگ:یه ربع زود تر به کافه رسیدم و یه جای دنج نشستم تا بیاد، دقیقا سر راس ۱۸ از در کافه اومد داخل، با دیدنش دهنم باز موند و از جام بلند شدم از دیروز که با اون مرده دیدمش خیلی خوشگل تر شده بود .اومد سمتم و بغل.م کردا/ت: هیونگ دلم برات تنگ شده بودمنم بغ.لش کردم تهیونگ: منم همینطورراهنماییش کردم سمت میز و صندلی رو براش عقب کشیدم، وقتی نشست منم نشستم سر جاما/ت: باورم نمیشه بعد این همه سال دوباره میبینمتتهیونگ: خیلی خوشگل تر شدیا/ت( لپاش گل انداخت): خجالتم ندهتهیونگ: فقط دارم یک حقیقت رو اشکارا به زبون میارما/ت: ایششش هنوزم حاضر جوابیتهیونگ: از تو یاد گرفتما/ت: من؟ تهیونگ: اره خود تو، تو بودی که عین کنه میفتادی به جونم و هی وراجی میکردیا/ت: دوست خوبت ا/تتهیونگ( با خنده): اره اره..تنها دوستم ا/تتهیونگ مکثی کرد و ادامه دادتهیونگ: هر چی دلت میخواد سفارش بده من حساب میکنما/ت: پ ن پ میخوای من حساب کنم، مردی گفتن زنی گفتنتهیونگ فقط به حرفاش خندیدتهیونگ: هنوزم فقط خودتی که میتونی باعث بشی اینجوری بخندما/ت: واقعا؟ پس تهیونگ قصه ما تو این مدت ا/ت دومی برا خودش پیدا نکرده؟تهیونگ سرشو به نشانه منفی تکون دادا/ت: اخییییتهیونگ(نیشخند): ولی میبینم تو دوست پسر داریا/ت: از کجا فهمیدی؟تهیونگ: خودت وقتی داشتیم چت میکردیم گفتی آقا مزاحم نشید من دوست پسر دارما/ت (دستپاچه): اها اون؟ اونو برای این گفتم که ولم کنی..نمیدونستم که تویی که.. فکر کردم مزاحمهتهیونگ: مطمئنی پس اون مرده که دیروز باهاش تو کافه بودی چی؟ا/ت: کافه؟ دیروز؟ تو کجا بودی؟تهیونگ: چند تا میز اون ور تر..ا/ت: واقعا؟؟؟ بعد منو شناختی و نیومدی پیشم؟تهیونگ: اخه تا اومدم به خودم بیام مرده دستتو گرفت و رفتینا/ت سرشو تکون دادا/ت: اهوم..اکسم بود..تهیونگ: با اکست میری سر قرار؟ نوبری تو..ا/ت: نه بابا.. دیشب باهاش کات کردمتهیونگ مکثی کردتهیونگ: متاسفم که اینو میشنوم (ولی ته دلش خوشحاله)ا/ت: مهم نی یارو لیاقت منو نداشتتهیونگ: خوبه هنوز همون روحیه رو داریگارسون اومد سمتشونگارسون: چی میل دارید؟تهیونگ به ا/ت نگاه کرد به معنی اینکه تو اول بگوا/ت: عامممم شیک توت فرنگیتهیونگ لبخندی زدتهیونگ: منم یه لاته، ممنونگارسون رفتا/ت: باید اون وقت که از پرورشگاه رفتم بیشتر بهت سر میزدم، متاسفمتهیونگ: خیلی منتظرت موندما/ت: خانواده جدیدم اوضاع مالی خوبی نداشتن اون اوایل برای همین رفتیم بوسانتهیونگ: در جریانما/ت: چجوری؟تهیونگ: ۲۴ ساعته هی از خانم لی درموردت میپرسیدما/ت: دلم سوختتهیونگ: گذشته ها گذشته دیگه من کینه ای نیستما/ت لبخندی زدتهیونگ: خب از خودت بگو..زندگی جدیدت..ا/ت: اووففففف ساعت ها حرف دارم برات بزنمتهیونگ: منم ساعت ها بهت گوش میدما/ت: آخی قلبم اکلیلی شد..اهممم از کجا شروع کنم حالا؟</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 15:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-xo9nq6sufjn8</link>
                <description>پارت ۲ا/ت: این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ بیا تو. ووجین اومد داخل و ولو شد رو کاناپهووجین: هیچی گفتم بیام بهت یاداوری کنم که فردا قرار ملاقات با خانوادم داری و چند تا چیز و باهام هماهنگ کنیم.وقتی اینو گفت تازه یادم افتاد چه اشتباهی کردما/ت: اخ اخ اخ یادم رفته بودووجین: برا همین اومدم چون میدونستم ذهنت از ذهن ماهی هم بد ترها/ت: اخه من به هیونگ گفتم فردا میرم به دیدنشبا این حرفم ووجین بلند شد صاف نشست رو به رومووجین: هیونگ دیگه کیه؟ا/ت: داداشمه یعنی برادر بزرگ تر دیگهووجین: ولی تا جایی که من یادم میاد تو تا یه سنی پرورشگاه بودی و خانواده ای که به سرپرستی گرفتنت بچه نداشتن..نکنه داداش داشتی قبلا و الان پیداش کردی؟ا/ت: نه نه..مثل داداش بزرگ تر میمونه برام. از بچه های پرورشگاههووجین: خب پس میتونی قرارو کنسل کنیا/ت: اخه..ووجین: اخه نداره..نکنه میخوای من به مامانم بگم دوست دخترم با یه مرد دیگه قرار داشت نیومد؟ا/ت(چشم غره رفت): بگو مریضه..سرما خورده..ووجین: واقعا الان اون مرده و ترجیح دادی به من؟ا/ت: چرا اینقدر دراماتیکش میکنی..فقط خیلی ساله تهیونگ رو ندیدم همینووجین: پس اسمش تهیونگه؟ به هر حال فردا نه پس فردا ببینش..تو که این همه سال ندیدیش یه روزم روشا/ت: اخه بهش قول دادمووجین: تو به منم قول داده بودی!ا/ت: اگه الان بزنم زیر حرفم فکر میکنه دارم الکی ازش دوری میکنمووجین: پس اگه من اشتباه برداشت کنم چی؟ ایراد نداره؟ا/ت: تو منو خوب میشناسی..ووجین: نه متاسفم من این ا/تی که جلوم وایساده رو دیگه نمیشناسما/ت: الکی جو ندهووجین: خودتم خوب میدونی که قرار فردا با خانوادم چقدر برام مهمه! چون تو برام مهمی ا/تویو ا/ت:نمیدونستم چی باید بگم پس فقط سرمو تکون دادم و حرفشو تایید کردمووجین: خب خوبه پس حالا چند تا چیزو با هم مرور کنیم..اگه ازت پرسیدن شغلت چیه؟ چی میگی؟ا/ت: طراح داخلی ساختمانووجین: آفرین! اهل کجایی؟ا/ت: سئولووجین: خانوادت کجان و سطح اجتماعیشون؟ا/ت: اونا در حال حاضر تو بوسانن و پدرم صاحب یه برند معروف مواد غذاییهووجین: خواهر و برادر؟ا/ت: تک فرزندمووجین: پرورشگاهی هم که نبودی..افرین..پس حلهویو ا/ت: با حرفاش خون تو رگم جوشید، درسته خودم از اول قبول کرده بودم باهاش راه بیام چون خانوادش سخت گیرن ولی واقعا دیگه تحمل نداشتما/ت: ولی خودتم خوب میدونی همش دروغه! من طراحی داخلی نخوندم و رشتم گرافیکه از طرفی من اهل سئول نیستم چون اصلا نمیدونم اصالتم به کجا برمیگرده، تک فرزندم نیستم چون اصلا بچه مامان بابام نیستم! و بابا و مامانمم سطح اجتماعیشون متوسطه..ووجین(آهی کشید): میدونم میدونم ولی قرار بود اینا رو بهشون نگی وگرنه نمیزارن من باهات ازدواج کنما/ت: بعدش که چی ؟ بلاخره که میفهمن همش دروغهووجین: وقتی که دیگه زنم بشی اهمیتی نداره چون دیگه کاری از دستشون بر نمیادا/ت: اونوقت دیگه من چجوری میتونم تو روی خانوادت نگاه کنم؟ووجین: چیه؟  تا دیروز که اوکی بودی با این موضوع. حالا که قرارت با اون مرده به هم خورده پاچه میگیری؟ا/ت: درست حرف بزن! ربطی به اون نداره فقط دارم به این فکر میکنم که تو من واقعی رو قبول نداری..ووجین: یعنی چی؟ا/ت: خب اخه اگه واقعا منو به خاطر خودم دوست داشتی که سعی نمیکردی هویت جدیدی برای من بسازی بلکه همین جوری که هستم با افتخار ازم حمایت میکردی در برابر خانوادت.ووجین: فیلم زیاد میبینی نه؟ا/ت: میدونی چیه؟ دیگه خستم از دروغات..از خونه من برو بیرونووجین: داری باهام کات میکنی؟؟ (بلند شد وایساد)ا/ت: تو اینجوری بهش فکر کنووجین: بعدا پشیمون میشی از این کاراتا/ت (با داد): گم.شو!ووجین: باشه میرم ولی قبل از اینکه برم..باید به عرضت برسونم که تو درست میگی..من میخواستم باهات ازدواج کنم. نه برای اینکه دوستت داشتم و اینا بلکه برای اینکه تن به ازدواج اجباری ندم.بعد از این حرفش ووجین از خونه خارج میشه و درو پشت سرش میکوبه...</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Mine</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44781980/mine-thxhdk9vhmqg</link>
                <description>ویو تهیونگ:یه روز بارونی دیگه مثل همیشه بعد از ساعت اداری به کافه مورد علاقم، نزدیک شرکت رفتم. نمیدونم چرا بقیه از هوای بارانی خوششون میاد مگه به غیر از اینکه موش آبکشیده میشی بعدش چیز دیگه ای هم داره؟ تو همین فکر و خیال ها بودم که سفارشم رسید. از گارسون تشکر کردم و به لیوان قهوه جلو روم خیره شدم، خسته تر از اون بودم که حتی بخوام استکانو بردارم و سر بکشیم ولی در یک لحظه همه خستگیم در رفت و اون، اون زمانی بود که صداش به گوشم رسید. دورو برم و نگاه کردم، دنبال صاحب صدا میگشتم که چند تا میز اون ور تر صورتشو دیدم. خودش بود... هنوز همون قدر چهرش معصوم بود..هنوز چشماش میدرخشیدن...هنوز صداش از صدای لالایی مادرم هم برام نرم تر و دلپذیر تر بود ولی! اون .. اون پسره کی بود رو به روش؟ آهی کشیدم و بهشون خیره شدم ، کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد فقط میتونستم با حسرت به خاطرات گذشتمون فکر کنم چون حتی مطمئن نبودم اون کوچولو منو به یاد بیاره:)فلش بکویو راوی:توی پرورشگاه غوغایی بود، همه میگفتن قراره یه دوست جدید به بچه ها اضافه بشه، یه پسر ۸ ساله که به تازگی همه اعضای خانوادشو تو یه تصادف از دست داده.ویو تهیونگ (۸ ساله): چند روزی بود نمیفهمیدم داره چه اتفاقاتی دورو برم میفته فقط مامورا بهم میگفتن قراره خانواده جدیدی پیدا کنی ولی من نمیخواستم..من دلم برا مامان خودم تنگ شده بود. داشتم گریه میکردم که دستمو کشیدن بردن داخل یه جایی مثل یه مدرسه.خانم لی (یکی از کارکنان پرورشگاه): خوش اومدی پسر گلم.خانمه جلو پاهام زانو زد و بازو هامو گرفت و منو به خودش نزدیک تر کردخانم لی: از الان به بعد اینجا خونه توعه و من خانم لی هستم از این به بعد منو بقیه همکارام اینجا از تو مراقبت میکنیم.نزاشتم حرفاشو ادامه بده که با صدای بغض دار گفتمتهیونگ: ولی من مامانمو میخوامخانم لی بهم لبخندی زد و سرمو نوازش کردخانم لی: مامانت تو رو سپرده به ما و رفته یه مسافرت دورو دراز پس گریه نکن و بیا بریم داخل تا به دوستات معرفیت کنممیخواستم چیزی بگم که دستمو گرفت و منو به سمت ساختمان اصلی برد. وقتی وارد شدیم کلی بچه با چشماشون زل زده بودن به منخانم لی: خب بچه ها اینم از دوست جدیدتون،( به تهیونگ نگاه کرد)خودتو معرفی کن بهشون تهیونگ (زمزمه کردم) : ت..ت.ته..تهیونگخانم لی: خب تهیونگ الان وقت ناهاره و میتونی با بچه ها بری بشینی تا غذا سرو بشهخانمه دستمو رها کردم و از سالن خارج شد و من موندمو و یه عالمه چشم که به هم زل زده بودن، نگاهی بهشون انداختم یه سری هاشون هم قدم بودن و یه سری ها خیلی کوچیک و یه سری ها هم بهشون میخورد نوجوون باشن، با نگاه های کنجکاو و سردشون لرزه ای به جونم افتاد میخواستم پا به فرار بزارم که یکی از همون بچه ها که بهش میخورد از بقیه بزرگ تر باشه از پشت لباسمو گرفتپسره: کجا کوچولو، مگه نشنیدی خانم لی چی گفت؟ (پسره روب بچه ها) زود باشن برین سمت سلفبعد خودش منو مثل یه تیکه آشغال بالا گرفت و رفت سمت سلف و یه گوشه منو کنار خودش نشوند.ظرف غذا ها که جلومون قرار گرفتن همه مثل وحشی ها حمله ور شدن به غذاهاشون و همهمه شروع شدمن همین جوری دست به سینه نشسته بودم و بقیه و نگاه میکردم که اون پسره باز زد پشت گردنمپسره: بخور دیگه وگرنه بعدا چیزی گیرت نمیاد که بخوری چاپاستیک فلزی کنار ظرف غذا و برداشتم و تا خواستم لقمه اولو بزارم تو دهنم یهو صدای زمزمه بچه ها رو شنیدمبچه ۱: شنیدم تازه مادر پدرشو از دست دادهبچه ۲: اره الان حتما خیلی ناراحته دلم براش سوختبچه ۱: خودشم باید تو اون تصادف میمرد اینجوری برا خودشم بهتر بودبچه۳: حتما بچه ننر بوده..این چی میفهمه ما چی میکشیم اینجابا شنیدن حرفاشون قلبم به درد اومد..تصادف؟ مگه نگفتن اونا رفتن مسافرت؟ مغزم هنگ کرد و اشکام سرازیر شد. پسره کنارم میخواست یه چیزی بگه که بلند شدم و دوییدم به سمت حیاط.یه گوشه رو چمن ها زیر یه درخت نشستم و تا میتونستم گریه کردم..چند دقیقه ای گذشت مداد و دفترچه ی کوچیکی که تو جیبم داشتم و دراوردم و شروع کردم به نقاشی کشیدن چون تفریح مورد علاقم بود و بابا همیشه بهم میگفت وقتی بزرگ بشم برا خودم استادی میشم تو نقاشی، همین جوری سعی کردم چهره مامان و بابارو به یاد بیارم و بکشم که یهو صدایی از پشت سرم شنیدم، وقتی صورتمو برگردوندم یه دختر بچه با چشمای گرد از پشت درخت بهم نگاه میکردا/ت (با صدای بچگونه و نازک): چی میکشی؟میخواستم بهش چشم غره برم ولی فقط نادیدش گرفتم و به نقاشی کشیدن ادامه دادمویو ا/ت(۶ ساله):وا دیوونس؟ پریدم روبه روش و با صدای بلد دوباره گفتما/ت: گفتم چی میکشی؟؟باز بهم توجه نکرد برا همین کنارش نشستم و سرمو بردم جلو تر تا دفترچهشو ببینما/ت: این کیه؟؟ چه خوشگله..این دفعه با دستش هلم داد عقبویو تهیونگ: چرا همه اینجا یه جورین، دختره ی کنها/ت: تو لالی؟با این حرفش عصبی شدمتهیونگ: نخیرم!ا/ت: پس چرا هیچی نمیگی؟.تهیونگ: مامانمه..خیالت راحت شد؟ا/ت: مامانت؟ تو مامان داری؟یه لحظه با سوالش تو فکر فرو رفتمتهیونگ: نمیدونما/ت: ولی من مامان ندارم. حداقل تو نمیدونی..تهیونگ: اینجا..ا/ت: اینجا اکثرا مامان نداریم ولی یه سری ها دارنسرمو به نشونه اینکه فهمیدم تکون دادما/ت: ولی اصلا ناراحت نباشا شنیدم خانم لی میگفت مامانت الان تو بهشته! جاش از ما هم بهترهتهیونگ: اینطور فکر میکنی؟ا/ت: منم میخوام برم بهشتبا این حرفش خندم گرفت این بچه حتی نمیدونست داره درمورد چی حرف میزنه(پایان فلش بک)ویو تهیونگ: همین جوری داشتم خاطرات اون زمانو مرور میکردم که متوجه شدم ا/ت و اون مرده از جاشون بلند شدن. نمیدونستم چرا ولی خیلی دلم میخواست بدونم اون دیگه کیه. مرده رفت که حساب کنه منم از جام بلند شدم بدون اینکه حتی به قهوم دست بزنم رفتم تا منم حساب کنم، وقتی رسیدم از پشت مرده رو قشنگ نگاه کردم که یهو برگشتمرده: اه..ببخشید میتونم رد شم؟لبخندی تحویلش دادم و یه قدم عقب کشیدم تا رد بشه، خیلی بی دلیل رو مخم بود. از کنارم با خونسردی رد شد و رفت طرف ا/ت و دستای ا/ت رو گرفت و از کافه خارج شد.گارسون: چیزی نیاز داشتید؟با صداش به خودم اومدم دیدم دستامو مشت کردم، سعی کردم عادی رفتار کنمتهیونگ: حساب من چقدر میشه؟بعد از اینکه پرداخت کردم رفتم سوار ماشین شدم و رفتم طرف خونه.(پرش زمانی تو خونه)ویو تهیونگ: رو تخت نشسته بودم و البوم عکسامو چک میکردم از هر ۱۰ تا عکسی که اون روزا تو پرورشگاه با بچه ها انداخته بودم توی ۹ تاش ا/ت حضور داشت، مثل خواهر کوچیکم بود برام ولی حالا  از هفت پشت غریبه هم براش غریبه ترم. اعصابم خورد شد البومو انداختم اون ور و دراز کشیدم سعی کردم بخوابم ولی ذهنم درگیر اون دختر بود، چرا؟ نمیدونم .. دفعه قبل هم همین جوری یهویی وارد زندگیم شد، اون دفعه از پشت درخت. ایندفعه از چند تا میز اون ور تر.بی حوصله گوشیمو برداشتم، هنوز با چند تا از بچه های پرورشگاه در ارتباط بودم..میخواستم ایدی ا/ت رو هر جور که شده پیدا کنم(چند ساعت بعد)بلاخره ایدی ا/ت رو از یکی گرفتم.[تو چت]تهیونگ: چطوری کوچولو؟ا/ت: ببخشید شما؟تهیونگ: بیشتر فکر کن..تا جایی که من یادم میاد تو باهوش تر از این حرفا بودیا/ت: لطفا مزاحم نشید آقا من خودم دوست پسر دارمتهیونگ: اون یارو درازه ها؟ا/ت: به شما چه اصلا!تهیونگ: یعنی صفحمو چک کردی دیدی من مردم ولی متوجه نشدی کیم؟؟ا/ت: شما؟تهیونگ: داداشتم نامردا/ت: من داداش ندارم، لطفا مزاحم نشید وگرنه بلاکتهیونگ: تهیونگم خ.رها/ت: شوخی قشنگی نبودتهیونگ: چرا باور نمیکنی؟ا/ت: واقعا؟ تهیونگی؟(تهیونگ یه عکس سلفی از خودش براش میفرسته)ا/ت: عرررررررر تهههههههویو تهیونگ:وقتی دیگه باور کرد خر ذوق شدم [تو چت]تهیونگ: خیلی پیر شدم ها؟ا/ت: نه بابا هنوزم هیونگ جذاب خودمیتهیونگ: تا یه دقیقه پیش که مزاحم بودم..چی شد پس؟ا/ت: ببخشید دیگه حالا🫠تهیونگ: ولی خوشم اومد، هر کی مزاحمت شد همین جوری باهاش رفتار کنا/ت: چشم قربانتهیونگ: هار هار بامزه:)ا/ت: هیونگ بیا هم دیگه رو ببینیم!تهیونگ: چرا که نه..لوکیشن میفرستم براتا/ت: فردا ساعت ۶ غروب خوبه؟تهیونگ: اهوم..اوکیها/ت: میبینمتویو تهیونگ:عین ندید بدید ها بالا پایین میکردم رو تخت..میخواست منو ببینه..ههاااااااویو ا/ت:باورم نمیشد. دلم براش خیلی تنگ شده بود.تو حال خودم بودم که صدای ایفون به صدا در اومد رفتم درو باز کردم، ووجین بود (دوست پسر ا/ت)</description>
                <category>Infinity13</category>
                <author>Infinity13</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 22:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>