<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی جعفرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44831258</link>
        <description>#خسته از تکرار فردا#</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2508412/avatar/25MKRO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی جعفرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44831258</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازیکن طاها درزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44831258/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D9%86-%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B2%DB%8C-m5kzntcnicjt</link>
                <description>اولین حمله من به مدرسه دخترونهآقا روزی از روزها یکی از فامیل ها گذرش افتاد به حرم امام رضا، به داخل حرم رفت، به پنجره فولاد دست کشید و در حس و حال معنوی فرو رفته بود که...«مامااااان، یادم رفت ثبت نام کنم!»بله، این فامیل ما یادش رفته بود برای مدرسه جدیدش ثبت نام کنه! و دو سه روز هم بیشتر برای گرفتن مدارک و انجام کارا وقت نبود.این شد که به ما، تنها فامیلی که تهران مونده بود زنگ زد و ازمون خواست بریم مدرسه شون و کارهاش رو درست کنیم، فقط یه مشکل کوچیک بود، این فامیل ما دختر بود!این شد که برای اولین بار بار و بندیلم رو بستم و آماده رفتن به مدرسه دخترونه شدم، جایی که یحتمل یا رام نمیدادن، یا رام میدادن و بعد یه دقیقه بیرونم میکردن، یا کارم رو راه مینداختن!پرده اول؛ استاد حافظه نسل کهن!«چرا شما دهه هشتادی ها اینجوری هستین؟ باید به کارتون متعهد باشید! نداشتن تعهد یکی از اصلی ترین دلیلیه که شما انقدر حواس پرتید! من خودم...شانس ما زد و یه مرد میانسال اتوکشیده کنار ما نشست توی تاکسی، ازم پرسید رشته ام چیه و منم گفتم مهندسی هوافضا، بلافاصله شروع کرد از پسر خودش گفتن و اینکه این نسل اصلا مسئولیت پذیر نیست.اگه تا یه ربع دیگه نمیرسیدم به راننده میگفتم فرمون رو کج کنه و منو تیمارستان پیاده کنه!آقا اینا به من چه؟ بچه ات رو من به دنیا آوردم یا شیرش رو من دادم که الان ازم شاکی‌ای؟بعدم سخنرانی رسید به دقت، ولی خداروشکر رسید و کرایه رو به راننده داد.«آهای اقا باید پنج تومن بدی! این پنجاهیه!»«اها ببخشید!»پنجاهی رو گرفت و کرایه رو داد، بعدم پیاده شد، تا اومدیم یه نفس راحت بکشیم صدای زنگ گوشی کنارم بلند شد، گوشی من نبود؛گوشی رو به راننده دادم تا جواب بده!«سلام! ببخشید شوهرم گوشیش رو جا گذاشته! میشه برگردید بهش پس بدید؟»بله، یه بار دیگه دور زدیم و برگشتیم تا گوشی آقا رو بهش بدیم، هوای تابستون جهنم بود!خواستم پیاده بشم که دیدم ساعت راننده افتاده روی کف ماشین، برداشتمش و دادمش به راننده.«بفرمایید ساعت تون افتاده بود.»راننده گفت:«ولی اینکه ساعت من نیست!»</description>
                <category>مهدی جعفرزاده</category>
                <author>مهدی جعفرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 01:26:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهدی جعفرزاده فوتبالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44831258/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C-t2jpex9qe0iu</link>
                <description>اولین حمله من به مدرسه دخترونهآقا روزی از روزها یکی از فامیل ها گذرش افتاد به حرم امام رضا، به داخل حرم رفت، به پنجره فولاد دست کشید و در حس و حال معنوی فرو رفته بود که...«مامااااان، یادم رفت ثبت نام کنم!»بله، این فامیل ما یادش رفته بود برای مدرسه جدیدش ثبت نام کنه! و دو سه روز هم بیشتر برای گرفتن مدارک و انجام کارا وقت نبود.این شد که به ما، تنها فامیلی که تهران مونده بود زنگ زد و ازمون خواست بریم مدرسه شون و کارهاش رو درست کنیم، فقط یه مشکل کوچیک بود، این فامیل ما دختر بود!این شد که برای اولین بار بار و بندیلم رو بستم و آماده رفتن به مدرسه دخترونه شدم، جایی که یحتمل یا رام نمیدادن، یا رام میدادن و بعد یه دقیقه بیرونم میکردن، یا کارم رو راه مینداختن!پرده اول؛ استاد حافظه نسل کهن!«چرا شما دهه هشتادی ها اینجوری هستین؟ باید به کارتون متعهد باشید! نداشتن تعهد یکی از اصلی ترین دلیلیه که شما انقدر حواس پرتید! من خودم...شانس ما زد و یه مرد میانسال اتوکشیده کنار ما نشست توی تاکسی، ازم پرسید رشته ام چیه و منم گفتم مهندسی هوافضا، بلافاصله شروع کرد از پسر خودش گفتن و اینکه این نسل اصلا مسئولیت پذیر نیست.اگه تا یه ربع دیگه نمیرسیدم به راننده میگفتم فرمون رو کج کنه و منو تیمارستان پیاده کنه!آقا اینا به من چه؟ بچه ات رو من به دنیا آوردم یا شیرش رو من دادم که الان ازم شاکی‌ای؟بعدم سخنرانی رسید به دقت، ولی خداروشکر رسید و کرایه رو به راننده داد.«آهای اقا باید پنج تومن بدی! این پنجاهیه!»«اها ببخشید!»پنجاهی رو گرفت و کرایه رو داد، بعدم پیاده شد، تا اومدیم یه نفس راحت بکشیم صدای زنگ گوشی کنارم بلند شد، گوشی من نبود؛گوشی رو به راننده دادم تا جواب بده!«سلام! ببخشید شوهرم گوشیش رو جا گذاشته! میشه برگردید بهش پس بدید؟»بله، یه بار دیگه دور زدیم و برگشتیم تا گوشی آقا رو بهش بدیم، هوای تابستون جهنم بود!خواستم پیاده بشم که دیدم ساعت راننده افتاده روی کف ماشین، برداشتمش و دادمش به راننده.«بفرمایید ساعت تون افتاده بود.»راننده گفت:«ولی اینکه ساعت من نیست!»</description>
                <category>مهدی جعفرزاده</category>
                <author>مهدی جعفرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 20:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهدی جعفرزاده ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44831258/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-u5zq8wmbeufc</link>
                <description>اولین حمله من به مدرسه دخترونهآقا روزی از روزها یکی از فامیل ها گذرش افتاد به حرم امام رضا، به داخل حرم رفت، به پنجره فولاد دست کشید و در حس و حال معنوی فرو رفته بود که...«مامااااان، یادم رفت ثبت نام کنم!»بله، این فامیل ما یادش رفته بود برای مدرسه جدیدش ثبت نام کنه! و دو سه روز هم بیشتر برای گرفتن مدارک و انجام کارا وقت نبود.این شد که به ما، تنها فامیلی که تهران مونده بود زنگ زد و ازمون خواست بریم مدرسه شون و کارهاش رو درست کنیم، فقط یه مشکل کوچیک بود، این فامیل ما دختر بود!این شد که برای اولین بار بار و بندیلم رو بستم و آماده رفتن به مدرسه دخترونه شدم، جایی که یحتمل یا رام نمیدادن، یا رام میدادن و بعد یه دقیقه بیرونم میکردن، یا کارم رو راه مینداختن!پرده اول؛ استاد حافظه نسل کهن!«چرا شما دهه هشتادی ها اینجوری هستین؟ باید به کارتون متعهد باشید! نداشتن تعهد یکی از اصلی ترین دلیلیه که شما انقدر حواس پرتید! من خودم...شانس ما زد و یه مرد میانسال اتوکشیده کنار ما نشست توی تاکسی، ازم پرسید رشته ام چیه و منم گفتم مهندسی هوافضا، بلافاصله شروع کرد از پسر خودش گفتن و اینکه این نسل اصلا مسئولیت پذیر نیست.اگه تا یه ربع دیگه نمیرسیدم به راننده میگفتم فرمون رو کج کنه و منو تیمارستان پیاده کنه!آقا اینا به من چه؟ بچه ات رو من به دنیا آوردم یا شیرش رو من دادم که الان ازم شاکی‌ای؟بعدم سخنرانی رسید به دقت، ولی خداروشکر رسید و کرایه رو به راننده داد.«آهای اقا باید پنج تومن بدی! این پنجاهیه!»«اها ببخشید!»پنجاهی رو گرفت و کرایه رو داد، بعدم پیاده شد، تا اومدیم یه نفس راحت بکشیم صدای زنگ گوشی کنارم بلند شد، گوشی من نبود؛گوشی رو به راننده دادم تا جواب بده!«سلام! ببخشید شوهرم گوشیش رو جا گذاشته! میشه برگردید بهش پس بدید؟»بله، یه بار دیگه دور زدیم و برگشتیم تا گوشی آقا رو بهش بدیم، هوای تابستون جهنم بود!خواستم پیاده بشم که دیدم ساعت راننده افتاده روی کف ماشین، برداشتمش و دادمش به راننده.«بفرمایید ساعت تون افتاده بود.»راننده گفت:«ولی اینکه ساعت من نیست!»</description>
                <category>مهدی جعفرزاده</category>
                <author>مهدی جعفرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 18:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهدی« شکست عشقی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44831258/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-spuf5lbqu3go</link>
                <description>مهدی.دوستان هر گز ب دنبال چیزی نروید ک شما رو برنجونن چون تو فکر میکنی مهمی ولی اون بهت حتی فکر نمی کنه خیلی سختع یکی رو دوست داشه باشی ولی بهش نرسی خیلی سخته سوختن در راهی ک اخرش پوچه   ببین دوستم ک داری. این متن رو میخونی بدون و بخاه  هیچ وقت ب کسی اعتماد نکن چون ی روزی ی جا بهت از پشت خنجر میزنه  ببین گل دوست داشتن راحته ولی عاشق موندن سخته  در کل دوست داشتن با عاشق بودن معنا دار میشه.</description>
                <category>مهدی جعفرزاده</category>
                <author>مهدی جعفرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 08:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>