<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elham.mz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45077814</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 06:56:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Elham.mz</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45077814</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-r5kogqggsffq</link>
                <description>با كشيده شدن روكش برزنتى روى كاميون، آسمان دود گرفته و خاكسترى ناپديد شد. تاريكى داخل كاميون  را فرا گرفت و نور به سختى خودش را از لابه لاى سوراخ ها و پارگى ها ى روكش به فضاى داخل كشاند .دو پسر جوان پس از اينكه خيالشان از بابت سوار شدن همه راحت شد با پرشى ماهرانه در دو طرف دهانه ى كاميون جا گرفتند و نشستند و يكى از آنها به راننده فرمان حركت داد. همينكه كاميون حركت كرد، باد هواى مرطوب و گرفته ى داخل آن را جابجا كرد و چهر ه ى عرق كرده ى مرضيه كمى خنك شد. كمى كه چشمانش به تاريكى عادت كرد و در حاليكه نيمى از خود را پشت مادرش پنهان كرده بود به زنان و كودكانى كه در كاميون نشسته بودند نگاهى انداخت . تا بحال اينهمه جمعيت در مكانى به اين كوچكى نديده بود. حدوداً سى نفر يا بيشتربودند، البته اگر اين چند پسر بچه ى بازيگوش يك جا بند مى شدند، دقيق تر مى توانست بشمارد. بعضى از آنهابرايش  آشنا و برخى غريبه بودند. گاهى صداى همهمه ى آنها مانند صداى بغبغوى كبوتران همسايه موقع دانه خوردن بالا مى گرفت . گاهى هم يكدفعه همه در بهت فرو مى رفتند و سكوت وهم انگيزى بر آنجا سايه مى افكند انگار كه شب شده باشد و همه خواب باشند. چند دختر جوان و نوجوان  نزديك هم نشسته بودند و با آب و تاب از اتفاقاتى كه در چند روز اخير برايشان افتاده بود با يكديگر گفتگو مى كردند. زنى آن طرفتر در حاليكه سعى مى كرد نوزادش را آرام كند، از كيف بزرگى كه همراهش بود، دو بسته بسكوئيت بيرون آورد و اول به اطرافيان تعارف كرد و بعد هر كدام را به يكى از دو فرزند خردسالش داد. چند پيرزن كه  در انتهاى كاميون گرداگرد هم نشسته بودند به آرامى با يكديگر حرف مى زدند. هر بار يكى از آنها گريه مى كرد و بقيه دلداريش مى دادند و گاهى هم دستهايشان را رو به آسمان مى گرفتند و به تبعيت از خانمى كه كتابچه ى دعا دستش بود، دسته جمعى دعا مى خواندند.مرضيه پس از ورانداز كردن اطرافش نفس عميقى كه بيشتر شبيه آهى بلند بود كشيد و به پاهايش نگاهى انداخت. پاها و دمپاييهاى قرمزش پر از خاك و گِل شده بودند طورى كه رنگشان ديگر واضح نبود. شلوارش روى قسمت زانو پاره شده بود و دهان باز كرده بود. پوست زانوانش ساييده و قرمز شده بود، اما سوزشى حس نمى كرد. خودش را كمى جمع  كرد و همينكه پاهايش را به طرف خودش كشيد كاميون تكان شديدى خورد و قفسى كه كنارش بود، ابتدا به پايش و سپس  به بدنه ى كاميون خورد و صداى پرنده ها درآمد.يكى از دو پسر جوان كه همراهشان بودند، با صداى بلند گفت :چيزى نيست نگران نباشيد فقط يه دست انداز بود.انگار با اين حرف چوب در لانه ى زنبور كرده باشند، دوباره  صداى همهمه و حرف زدن سرنشينان بالا گرفت. مرضيه پارچه اى را كه روى قفس كشيده بود كنار زد كه مطمئن شود اتفاقى براى پرنده ها نيفتاده است. چهار جفت مرغ عشق رنگارنگ دو به دو كنار هم نشسته بودند و معلوم بود حسابى ترسيده اند. به اطرافش نگاهى كرد و دوباره پارچه را روى قفس كشيد. پسر بچه ها كه متوجه او و قفس پرنده ها شدند، مى خواستند به او چيزى بگويند كه مرضيه پشتش را به آنها كرد. نمى خواست با كسى هم كلام شود. اگر دست خودش بود حتى نمى خواست چيزى بشنود. از ميان زمزمه ها كلمات ناخوشايندى به گوشش مى رسيد كه مدام تكرار مى شدند: جنگ، عراقيها ، خرمشهر ، محاصره، حمله ى هوايى. دستهايش را روى گوشش گذاشت و چشمهايش رابست.يك هفته ى پيش او و عاطفه مشغول آماده كردن وسايل مدرسه بودندو از خوشحالى سراز پا نمى شناختند. مادر عاطفه برايشان روپوشهاى خاكسترى با آستين و يقه ى سفيد دوخته بود و مادر مرضيه لبه هاى يقه و آستينها را با نخ ظريف ابريشمى سفيد به زيبايى قلاب بافى كرده بود. دو سه روز قبل هم هر چهار نفر با هم براى خريد كيف و كفش مدرسه به بازار رفتند. مى خواستند هر چه كه انتخاب مى كنند شبيه هم باشد. آخر آنها از بچگى با هم به مدرسه رفته بودند. اصلاً مثل دوتا خواهر با هم بزرگ شده بودند، فقط خانه هايشان جدا بود با فاصله ى يك ديوار، كه آن هم اهميت زيادى نداشت چون بيشتر وقتها پيش هم بودند و تازه هر وقت در خانه هاى خودشان بودند از دو طرف ديوار با هم حرف مى زدند و قرار ومدار مى گذاشتند. حالا  هم كه قرار بود به مدرسه ى راهنمايى بروند تصميم گرفته بودند خيلى خوب درس بخوانند چون مى خواستند تا دبيرستان و حتى دانشگاه با هم باشند.با شنيده شدن صداى مهيبى، كاميون اول به طرف چپ متمايل شد بعد با شدت به سمت راست رفت. مثل گهواره ى خواهر كوچولوى عاطفه وقتى كه با هم تكانش مى دادند تا بچه را بخوابانند، چند بار به همين وضعيت رفت و آمد تا كم كم به حالت عادى برگشت و ايستاد. مادرش دستش را دور كمر مرضيه حلقه كرد كه از كنارش جابجا نشود. مسافران همانطور كه كف كاميون نشسته بودند سُر مى خوردند ، به ديواره ها بر خورد مى كردند و دوباره بر مى گشتند. پسر بچه ها مثل توپ روى هم مى غلتيند و در حاليكه وانمود مى كردند نترسيده اند ، با صداى  ريز مى خنديدند. پيرزنها دستهايشان را به بدنه و كف كاميون چسبانده بودند و صلوات مى فرستادند.  زنان وحشت زده بچه هايشان را محكم نزديك خود نگه داشته و گريه مى كردند.تعدادى از دخترهاى جوان نيم خيز شدند و از دهانه ى كاميون بيرون را نگاه  كردند . دود و خاك غليظى به هوا بلند شده بود. پسرها كه پياده شده بودند به جاهاى خود برگشتند و مثل نگهبانان دروازه  ى قلعه ها دو طرف دهانه طورى نشستند كه راه ورود و خروج به كاميون را ببيندند. يكى از آنها گفت: خواهرا نگران نباشيد خمپاره بود خدارو شكر كسى چيزيش نشد. ديگه داريم از منطقه دور مى شيم._مطمئنيد؟ اگه كسى كمك بخواد ما مى تونيم كمك كنيما. دختر جوان اين را گفت و همانطور كه نيم خيز شده بود به دهانه كاميون نزديكتر شد._نه خواهر مطمئنِ مطمئن، خواهشاً بريد سر جاتون.كاميون تلو تلو خوران در حاليكه از روى سنگهايى كه در جاده ريخته شده بود رد مى شد و صداى چرخهايش درآمده بود، دوباره در جاده به راه افتاد. مرضيه با دو دستش به قفس چسبيده بود و آن را به طرف خودش كشيد.  مى خواست نزديكش باشد تا خيالش از بابت پرنده هاى زبان بسته كه به تكاپو افتاده بودند و سروصدا يشان از ترس بلند شده بود، راحت باشد. آرنجهاى هر دو دستش را روى قفس گذاشت و دو طرف صورتش را با كف دست احاطه كرد. غمى سنگين به جانش افتاده بود. كاش عاطفه هم اينجا بود تا با هم حرف مى زدند و با هم غصه مى خوردند.  دلش براى او و چهره ى خندانش، براى ورجه وورجه كردنهايش و براى درگوشى حرف زدنهايش تنگ شده بود.روزى كه براى خريد رفته بودند،  عاطفه اصرار كرده بود كفش هايشان شبيه هم باشد اما چون قدش بلندتر بود، مى خواست پاشنه ى كفشش كوتاهتر باشد تا هم قد مرضيه شود. ولى مادر مرضيه خنده كنان گفته بود :حالا خيلى مهم نيست. شما هنوز خيلى جا داريد قد تون بلندتر ميشه . بعد مرضيه و عاطفه خنديده بودند و از فكر بزرگ شدنشان، ذوق كرده بودند و همديگر را بغل كرده بودند.دست مرضيه به موهايش كه دسته دسته مانند طناب در هم پيچيده شده بودند، خورد. هنوز مرطوب و پر از گِل و خونى بود كه از زخمهاى روى سرش جارى شده بود. دستش را پايين آورد و به طرف مادرش برگشت.سرش را بر بازوى او تكيه داد و چشمانش را بست . _طفلى دخترت انگار خيلى ترسيده . رنگ به رو نداره.خانمى كه كنار مادرش نشسته بود به آرامى با او صحبت مى كرد. مرضيه متوجه شد كه در مورد او حرف مى زنند، چشمانش را باز كرد. مادرش با صداى آهسته براى آن خانم توضيحاتى داد و او كه معلوم بود دلش خيلى سوخته، با ناراحتى سرش را تكان داد گفت: آخخخ دخترك بيچاره.با دور شدن كاميون مرضيه توانست محلى را كه خمپاره خورده بود ببيند. دود مانند ابرى سياه  آسمان آنجا را پوشانده بود و كم كم آنقدر دور شدند كه تبديل به يك لكه ى سياه كوچك شد.هواى داخل كاميون سنگين و گرم بود و نفس كشيدن سخت شده بود.طفل نوزاد از گرما مثل لبو شده بود و بى قرارى مى كرد و مادرش بى جهت با لا لايى خواندن مى كوشيد آرامش كند. يكى از پيرزنها زير لب با خودش چيزى مى گفت و به آرامى گريه مى كرد انگار كه براى دل خودش  روضه مى خواند.مرضيه صورتش را به روكش برزنتى چسباند و متوجه پارگى روى آن شد كه در نزديكى سرش قرار داشت. با بى حوصلگى چشمانش را به آن نزديك و بيرون را تماشا كرد. جاده باريك و دو طرفش را آب گرفته بود. چند مرغ دريايى آنطرف تر در حال پروازبودند و گاهى با سر در آب شيرجه مى رفتند و دوباره پرواز مى كردند. دكلهاى برق با فاصله هاى منظم يكى بعد از ديگرى از جلوى چشمانش مى گذشتند. از سرعادت خواست شماره هايى را كه روى آنها ثبت شده بود بخواند كه يك اتوبوس گِل مالى شده در جهت مخالف حركت كاميون رد شد. اتوبوس پر از سرباز بود. بعد چند اتوبوس ديگر در پى هم از جلو چشمانش عبور كردند.سربازها را كه ديد، ياد پدرش افتاد و چيزى در قلبش فرو ريخت. نفسش به شماره افتاد و بغض كرد اما به سرعت بغضش را فرو خورد.صبح همان روز بود كه پدر به مادرش گفت : اوضاع خرمشهر خوب نيست و احتمالاً ناچار بشيم شهر رو تخليه كنيم.مادرش گريه كنان گفته بود كه تو هم با ما بيا. اما پدر مخالفت كرده بود و گفته بود : فعلاً فقط زنها و بچه ها از شهر برن تا خيالمون راحت بشه. به مرضيه هم گفته بود يا پرنده ها را آزاد كند يا همه را در يك قفس كوچكتر بگذارد تا حمل آن راحت تر شود. وقتى ديد مرضيه براى پرنده هايش گريه مى كند به او در جابجا كردن و انتقالشان به قفس كوچكتر كمك كرد. فقط زردك مانده بود كه وقتى مى خواست از دست پدر فرار كند سرش ميان دو ميله ى قفس گير كرد. تا خواستند نجاتش بدهند آنقدر تقلا كرد كه همانجا مُرد. بنفشه كه جفت زردك بود در قفس كوچكتر بال بال مى زد و  دور خودش مى چرخيد و جيغ مى كشيد. پدربه مرضيه گفت بنفشه را آزاد كند تا برود. مرضيه هم هق هق كنان  با دستهاى خودش اورا آزاد كرد تا برود. پرنده پر زد و روى ديوار ميان خانه آنها و خانه ى عاطفه نشست و چند بار بالهايش را تكان داد و آوازى سر داد ، انگار مى خواست خداحافظى كند.مادرگفت : خدا به خير كنه.پدر كه لباسى مثل لباس سربازها پوشيده بود و پوتين هاى بلند سياه به پا داشت،  مرضيه را بغل كردو اول صورتش و بعد سرش را بوسيد و مى خواست از آنها جدا شود كه صداى آژير قرمز پخش شد. ناگهان آسمان مانند شب سياه شد. اول صداى انفجارى گوش خراش و در ثانيه هاى بعدى صداى فريادها و جيغ هايى كه با سروصداى ريختن سنگ و آجر و شيشه به اطراف آميخته شده بود، شنيده شد و بعد همه جا پر از دود و خاك شد. از آن لحظه به بعد چيز زيادى يادش نمى آمد. همه ى اتفاقها به سرعت و در پى هم رخ داده بود. مرضيه روى قفس پرنده ها افتاده و مادرش خودش را روى مرضيه انداخته بود و پدر به گوشه ى ديوار پرت شده بود. كمى بعد به خودشان آمدند و  پدرش به طرف آنها خيز برداشت كه ببيند چه بر سرشان آمده است. مادر گريه كنان مرضيه را بغل كرده بود و به سرتا پايش دست مى كشيد و نگاهش مى كرد.  به جز چند زخم كوچك روى سر مرضيه و روى دست ها و پاهايشان  هيچكدامشان آسيب جدى نديده بودند. مادر از صورت مرضيه كه مات و مبهوت به اطرافش نگاه مى كرد خون و اشكهايش را پاك كرد. نيمى از خانه شان تبديل به تپه اى از سنگ و خاك شده بود.  در جستجوى بنفشه چشمانش روى ديوار خانه خيره ماند. ديگر ديوارى آنجا نبود. از مادر جدا شده و از جايش بلند شد و گردنش را كشيد تا آن طرف ديوار را ببيند. مى خواست خانه ى عاطفه را ببيند اما ديگر خانه اى وجود نداشت . به جايش مقدار زيادى خاك و آجر و سنگ ديد كه روى هم انباشته شده بودند و جمعيت زيادى كه براى كمك در آنجا جمع شده بودند. فريادهاى مردم  و صداى آژير آمبولانس دوباره گوشش را خراشيد. گوشهايش را گرفت و با تمام وجودش جيغ زد و ديگر تا زمانى كه خودش را در كاميون ديد چيزى به خاطرنمى آورد. از گفتگوهاى مادرش با خانمى كه كنارش نشسته بود شنيد كه پدرش آنها و بقيه همسايه ها و اهل محل را به اين دو جوان سپرده تا به ماهشهر ببرند و از منطقه ى خطر دور كنند.خانمى كه كنار مادرش نشسته بود، يك كيسه ى  پلاستيكى كه پر از لقمه هاى كوچك نان و پنير بود، ازكيفش بيرون آورد . يكى را با اصرار به مرضيه داد و باقى را ميان بچه هاى ديگر تقسيم كرد. لقمه را به طرف دهانش برد اما انگار لبهايش به هم قفل شده بودند. احساس مى كرد چيزى مثل سنگ راه گلويش را بسته است. از صبح نه چيزى خورده بود نه حرفى زده بود. بغض سنگينى در گلويش بالا و پايين مى رفت. با همان دستى كه لقمه را گرفته بود آستين مادرش را كشيد. آب دهانش را قورت داد و به سختى  لب هاى سفيدش را از هم باز كرد._مادر ، عاطفه كجاست؟مادرش كه سعى مى كرد نگاهش را  بدزدد، او را به سمت خودش كشيد و سرش را نوازش كرد.مرضيه خودش را عقب كشيد و دوباره پرسيد:_مادر ، عاطفه كجاست ؟مادر لبهايش راجمع كرد و سرش را به آرامى تكان داد._عاطفه چى شده؟مادرش او را محكم در آغوش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد و مانند چشمه اى كه در بيابان جارى شود، روى چهره ى خاك گرفته اش ردى باقى گذاشت.كلمات به سختى از دهانش خارج شدند:_ دخترم، عاطفه  ..عاطفه پرواز كرد._پرواز كرد؟_پر زد و رفت مثل بنفشه._مثل بنفشه؟مادر در حاليكه گريه مى كرد سرش را به نشانه ى تأييد تكان داد. نفسهاى مرضيه تند شده بود و قفسه ى سينه اش بالا و پايين مى رفت. دوباره آب دهانش را به سختى قورت داد، . دستش را روى گلويش گذاشت . هنوز سنگ را همانجا احساس مى كرد. لقمه در دستش مچاله شده بود. به صورت منقطع و با لبهايى كه به زحمت از هم باز مى شد گفت:_خواهر كوچولوش چى ؟ اون چى شده؟مادر دستهايش را گرفت و گفت:_اونم پرواز كرد مث يه پروانه ى كوچولو .مرضيه زير لب تكرار كرد: مثل پرنده مثل پروانه.با صداى كشيده شدن ترمز دستى و ايستادن كاميون، دو پسر جوان پياده شدند و به دنبال آنها زنان و كودكان از كاميون خارج شدند . طبق سفارش پدر مرضيه بايد آنها را تا خانه ى عمه ى او همراهى مى كردند. به همراه يكى از پيرزنها ى داخل كاميون سوار يك تاكسى شدند. هوا شرجى و دم كرده بود و در آن وقت ظهر گرما بيداد مى كرد.قفس را روى پاهاى  مرضيه و مادرش  گذاشتند و تاكسى راه افتاد. خيابان و كوچه هاشلوغ بودند و مردم در حال رفت و آمد بودند .آنجا نه از صداى تير اندازى خبرى بود و نه از شليك خمپاره و نه جنگ .پيرزن با تسبيحى كه در دست داشت در حال صلوات فرستادن بود. مرضيه با آستينش دانه هاى عرق نشسته بر پيشانى اش را پاك كرد. چقدر اين پيرزن شبيه مادر بزرگش بود يا شايد همه ى آنها شبيه هم بودند. او هم هميشه تسبيح مى انداخت و صلوات مى فرستاد. مادر بزرگش يك پرنده ى خاكسترى داشت كه برايش آواز مى خواند و مادر بزرگ هم از صبح تا شب با او حرف مى زد .مى گفت:  مادر جان اينم همدم منه.وقتى مادر بزرگ  مريض شد خاكسترى هم ديگر حوصله آواز خواندن نداشت. يك روز  صبح كه مى خواستند برايش آب و دانه بگذارند، ديدند كه مرده است و بعداز ظهر همان روز  مادر بزرگ مرد. آن روز هم مادر به مرضيه گفته بود كه هر دو  با هم پرواز كردند.مادر بزرگش هميشه مى گفت :مادر پرنده خيلى آگاهه . مردن آدما يا غم صاحبش رو احساس مى كنه. اگرم  جابجا بشه غريبى مى كنه و دق مى كنه.تصوير پدرش با لباس سربازى جلوى چشمش ظاهر شد . انگار كسى به قلبش چنگ انداخت .از تاكسى كه پياده شدند، مرضيه قفس را روى زمين گذاشت و كنارش نشست. پارچه را از رويش برداشت و در آن را باز گذاشت. منتظر ماند تا همه ى پرنده هاى رنگارنگ زيبايش  از قفس بيرون آمدند و پرواز كردند.دلش كمى آرامتر شد اما هنوز احساس مى كرد سنگى راه گلويش را بسته است .</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 14:17:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8-ryiajy3t4cdl</link>
                <description>فضاى جلوى بوفه ى مدرسه حسابى شلوغ بود. هوا گرم بود و در آن شلوغى نفس كشيدن سخت شده بود. بچه ها با اسكناسهايى كه در هوا تكان مى دادند، مى خواستند سفارشهايشان را زودتر از بقيه بگويند و با فشار يكديگر را هل مى دادند. آنهايى كه عقب تر بودند با آرنجهايشان طورى  بقيه را كنار مى زدند كه شناگرى با كنار زدن آب مى خواهد خود را به خط پايان برساند. گاهى هم پاهايشان له مى شد و مقنعه هاى همديگر را مى كشيدند و فرياد مى زدند :_آقاى صفدرى…._خانم صفدرى….زن با كلافگى و مرد با خونسردى در آنطرف بوفه سفارشها رو تند تند آماده مى كردند و مدام زير لب باهم  حرف مى زدند. ساندويچ فلافل، آبميوه ، كيك و بسكوئيت يا هر چيزى را كه بچه ها مى خواستند يكى پس از ديگرى از آنطرف بوفه به اينطرف مى فرستادند  و پول مى گرفتند و در صندوق كنار دستشان مى انداختند.نرگس با پشت دستش عرق نشسته بر پيشانى اش را پاك كرد و چند بار پشت سر هم اوف اوف كرد  تا نفسش را تازه كند. دستهايش كار مى كرد و چشمهايش ميان بچه ها و ساندويچ ها و صفحه ى ساعتش و شوهرش دو دو مى زد. تعداد بچه ها كه كم شد، با دستمال روى پيشخوان را تميز كرد و براى چند لحظه روى چهار پايه نشست. زنگ كلاس نواخته شدو بچه ها جيغ زنان و همهمه كنان به سمت كلاسها رفتند. انگار كه باد همه را برده باشد، حياط مدرسه به يكباره خلوت شد. از جايش بلند شد.با يك دستش ديوار را گرفت و دست ديگرش را روى سرش گذاشت و فشار داد.به طرف طبقه بندى بوفه رفت و  كيكها، بسكوييت ها و آبميوه هاى فروخته نشده را در جعبه گذاشت و چند ساندويچ باقيمانده را در سبدى گذاشت تا به اتاق سرايدارى ببرد. كمى بعد برگشت و سراغ صندوق رفت و پولها را روى هم گذاشت و تا كرد و دوباره به اتاق رفت و هر چه پول در دست داشت در يك صندوق ديگر گذاشت و در آن را بست. به ساعت نگاهى انداخت و گوشه ى اتاق نشست. با كف دستش طورى شقيقه هايش را فشار داد كه تو گويى مى خواست از تركيدن سرش جلو گيرى كند.حميد همانطور كه با نگاهش اورا تعقيب مى كرد ، دور تا دور بوفه را جارو كشيد و با افسوس سرش را تكان داد. وقتى زباله هارا جمع كرد، دلش بيشتر ازين تاب نياورد و جارو را به ديوار تكيه داد و به دنبالش رفت._زن چته آخه اينقد بهم ريختى ؟! يكم آروم باش.نمى توانست آرام باشد. دلش گواه بد مى داد و فكر و خيال رهايش نمى كرد._حميد دلشوره دارم. اين انتظار كوفتى…اشكهايش سرازير شد و با كف دستهايش صورتش را پنهان كرد._پاشو زن پاشو يه چايى، يه قرصى بخور سرت خوب شه ، الآنه كه اين بچه از مدرسه بياد و ناهار بخواد.  بد به دلت راه نده خدا بزرگه .هميشه همينطور بود . بد به دلش راه نمى داد.  وقتى هم به خواستگارى نرگس كه دختر جوان بيوه اى بود رفت،  با همه مخالفتها و سنگ اندازيها بد به دلش راه نداده بود. با دست خالى و قلبى پاك و پراز عشق او را به خانه اش آورد.حميد برايش قرص و آب آورد و به دستش داد._ولش كن اصلاً نمى خواد ناهار درست كنى. استراحت كن. خودم يه فكرى مى كنم.با بغض و به سختى قرص را قورت داد و كمى آب خورد. از شدت سر درد مى خواست بالا بياورد. حميد بيرون رفت و او همانجا دراز كشيد. دردى جانكاه  در قلبش مى پيچيد. آه عميقى كشيد: طفل بيچاره ى من.چهره ى معصوم پسرك با چشمان سياه و مژه هاى برگشته ، با آن خنده هاى بى هدف و تكان دادن هاى مكرر سر و دستهايش جلوى چشمش آمد و اشك هايش بى امان از گوشه ى چشمانش روى بالش مى ريخت.هنوز بچه بود كه اورا به زور و با كتك مجبور كردند با پسر عمويش ازدواج كند. هر چه التماس كرد و به دست و پاى پدرش افتاد فايده نداشت. تا به خودش آمد ديد بچه دار شده است. تا بچه را در آغوش گرفت و مهر مادرى در دلش جوشيد، خانواده ى عمويش فهميدند بچه اش معلول است، او را با بچه به خانه ى پدرش فرستادند و گفتند اين به درد ما نمى خورد.فرداى همان روز بود كه پدرش با دادو فرياد گفت: حق با عموته، نه تو به درد اونا مى خورى نه اين بچه به درد ما. بعد هم بچه را به زور و با بى رحمى از آغوشش كشيدو به جاى نا معلومى برد.آنقدر گريه كرد كه بيهوش شد. وقتى ديد التماس و گريه اثرى ندارد، چند روز لب به غذا نزد و چندين روز هم در تب مى سوخت و هذيان مى گفت.  اما چه كسى  به او اهميت مى داد. حتى وقتى دست به دامان مادرش شد فهميد كه او هم سنگدلى بيش نيست._كم درد سر داريم؟! بچه عقب مونده مى خواى چكار؟ خودت كمى، يه بچه ناقص هم آوردى، اصرارم مى كنى خودت بزرگش كنى ؟تنها لطفى كه به نرگس كرد اين بود كه سالها بعد به او بگويد پدرش بچه را به يك شيرخوارگاه يا جايى شبيه آن برده است.اين بچه ى بيچاره كه تاوان يك ندانم كارى احمقانه ى فاميلى بود،  چه گناهى كرده بود؟ نفرت تمام وجودش را گرفت . از مادر و پدرش، از عمو و پسر عمويش از همه ى آنهايى كه دست به دست هم دادند و در حقش ظلم كرده بودند، بيزار بود. بعضى  شبها  تا صبح با  آغوش خالى  بچه دارى مى كرد و همه آنها را نفرين مى كرد. بعضى شبها هم بى خواب مى شد و به حياط مى رفت و در حاليكه  در افكار خود غوطه ور مى شد به آسمان نگاه مى كرد. منتظر مى ماند تا شهاب سنگى رد شود و آرزو كند كه دوباره پسرش را ببيند. او كه مثل يك شهاب براى لحظه اى آمد وزود رفت. او كه حتى فرصت نكرده بود اسمى برايش انتخاب كند. توى دلش اورا شهاب صدا مى كردو اين را مانند يك راز در دلش پنهان كرده بود.با همه سختگيريهاى پدرش كم كم و گاهى پنهانى به مدرسه ى شبانه رفت و درسش را خواند.حميد كه به خواستگاريش آمد تازه ديپلم گرفته بود. البته كه باز هم كسى نظرش را نخواست. پدرش مى گفت تورا به باباى مدرسه نمى دهم. اما خودش حميد را خواست . به دلش نشسته بود. بى ريا و مهربان بود و آرام. او  با همه مردهاى زورگويى كه اطرافش بودند و كنارش زندگى مى كردند فرق داشت. با خودش گفت همينكه انسان خوبى باشد برايم كافى ست. كار مى كنيم و زندگيمان را با هم مى سازيم. موافقت يا مخالفت پدرش هم ديگر برايش اهميتى نداشت. به پدرش گفته بود با باباى مدرسه زندگى كنم بهتر از اينه كه تو بابام باشى . با گفتن اين حرف دلش خنك شد. اما براى حميد يك شرط داشت . اولش كمى مِن مِن كردو گفت بايد در موردش فكر كنم اما بعد قبول كرد._ازت مى خوام كمكم كنى پسرم رو پيدا كنم.بعدها به نرگس گفته بود چون در خانه سرايدارى شرايط نگهدارى پسرش را نداشتند نمى خواست شرطش را قبول كند. نرگس هم قول داده بود اگر اورا پيدا كنند براى آوردنش اصرار نكند ، فقط هر وقت توانستند به ديدنش بروند.خيلى زود به خانه ى حميد رفت و زندگى مشتركشان شروع شد. آنجا بود كه نرگس توانست كمى رنجهايش را فراموش كند و زخمهايش اندكى التيام يافت. اما خيال پيدا كردن پسرش هرگز دست از سرش بر نداشت .حتى پس از زمانى كه دوباره طعم مادر شدن را چشيد. چند سال به اين در و آن در زدند و به مراكز مختلف سر زدند. دلش گواه مى داد كه پيدايش مى كند. حس  مادرى اميد را در دلش چند برابر كرده بود. به او گفته بودند پيدا كردنش سخت است، به خصوص كه اكثراً شبيه هم هستند. با ديدن  هر بچه اى كه شبيه او  بود، اول دلخوش و ذوق زده مى شد ، اما  بعد كه متوجه مى شد او نيست ، غمگين مى شد و خشم سراسر وجودش را مى گرفت. كم كم  به ديدن آنها عادت كرد و دلبسته شان شد. با خودش عهد بست كه  حتى اگر او را پيدا نكند هفته اى يك بار به يك مركز نگهدارى از كودكان معلول برود و به آنها كمك كند.حميد هم قبول كرده بود.هفته ى پيش درست در لحظاتى كه ديگر از يافتنش مأيوس شده بود، اورا ديد. حميد شك داشت ولى نرگس مطمئن بود. مگر مى شود مادرى فرزند خودش را نشناسد. مگر مى شود اشتباه كند. قلبش به او دروغ نمى گفت . چشمهاى پسرك هم دروغ نمى گفتند. او شهاب گمشده اش بود.  وقتى دست و سرش را تكان مى داد انگار مى خواست با او حرف بزند . چرا بچه هاى قبلى اينكار را نمى كردند. حتماً به خاطر اين بود كه وجود مادرش را احساس كرده بود. نرگس مى خواست بغلش كند اما حميد اجازه ندادو گفت بايد مطمئن بشويم._بايد اينبار هم آزمايش تعيين هويت بدى.آزمايش دادند و تمام هفته ى گذشته در انتظار امروز كه قرار بود پاسخ آزمايش را بگيرند، سپرى شد.نزديك به ظهر آشفته تر شد. در دلش غوغا به پا بود. صداى زنگ مدرسه را كه شنيد، انگار سور اسرافيل را شنيده باشد از جايش بلند شد و ايستاد. همان موقع حميد در را باز كرد و وارد اتاق شد . على رضا را از مدرسه آورده بود و غذا خريده بود. نرگس عليرضا را در آغوش گرفت ، اما  سرش گيج رفت و دوباره نشست._حميد ! من غذا نمى خورم اشتها ندارم. يكم ديگه مى رم آزمايشگاه كه جوابو بگيرم . ديگه نمى تونم اينجا منتظر بمونم . بايد برم .حميد مانند هميشه با خونسردى  لبخند زد و سرش را تكان داد . سفره را پهن كرد و غذا را گذاشت و يك لقمه براى عليرضا گرفت و به دستش داد. لقمه ى بعدى را براى نرگس گرفت. او هم با بى ميلى لقمه را گرفت و در دستش نگه داشت . چشمانش دوباره از اشك پر شد. صورتش را پنهان كرد تا عليرضا متوجه آشفتگى اش نشود. با اشاره به حميد گفت كه بايد برود. حميد از سر سفره بلند شد و در جيب پيراهنش دست كرد و پاكتى بيرون آورد و به دستش داد._مى خواستم غذا بخورى بعد بت بگم.نرگس لقمه اش را در سفره گذاشت . با دستهاى لرزان لبه ى بالاى پاكت را باز كرد و جواب آزمايش را نگاه كرد و بادقت آن را خواند . چهره اش شكفته شدو خنديد. دوباره آن را خواند . پايين صفحه نوشته بود ٩٩.٩٪؜؜ رابطه ى فرزند و مادرى وجود دارد.</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Sun, 06 Mar 2022 23:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فالگير</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D9%81%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%8A%D8%B1-yaphz26huvt0</link>
                <description>فالگيرثریا از اتومبیل پیاده شد. ازصندوق عقب یه سبد بیرون آورد و در آن را بست.  هوای دلپذیر بهاری حال خوبش را خوبتر کرد. چند بار نفس عمیق کشید و ریه هایش را از هوای پاک پر کرد. سبد را برداشت و با عجله به راه افتاد. از ورودی پارک تا محل قرار همیشگی راه زیادی نبود، اما او ثریا بود و نمی خواست دیر تر از بقیه برسد. چند بار سبد سنگین را زمین گذاشت و نفس تازه کرد و دوباره راه افتاد. از دور دوستانش را دید که یکی یکی به محل قرار می رسند. ثریا خدا را شکر کرد که همزمان با بقیه رسیده است.هر هفته بی صبرانه منتظر رسیدن این دو ساعت بود که در کنار دوستانش باشد. گل می گفتند و گل می شنیدند، گاهی هم درد و دل می کردندو از مشکلات و رنج هایشان می گفتند. خیلی وقت ها هم یک کتاب را مشخص می کردند و در طول هفته همه می خواندند ،بعد آنجا در موردش صحبت می کردند.  برای ثریا که خودش این گردهمایی را ترتیب داده بود حضور به موقع خودش و بودن بقیه دوستان خیلی اهمیت داشت. تمام کارها را جوری سامان دهی می کرد که دورهمی خوبی داشته باشند. او این گروه ۷ نفره را خیلی دوست داشت و یکی از دلخوشی هایش همین بود که کنار آنها باشد. از نظر سنی هم از بقیه مسن تر بود و ۵۶ سال داشت. بقیه دوستانش از ۴۵تا ۵۵ سال سن داشتند.به نزدیکی محل که رسید برایشان دست تکان داد. انگار که یک سال از آخرین دیدارشان گذشته باشد از دیدن یکدیگر ذوق کردند. پریوش برای اینکه سبد را از دستش بگیرد به طرفش راه افتاد. از همه بیشتر با پریوش دوست بود، همکار قدیمی که نزدیک به ۲۰ سال با هم در یک مدرسه خدمت کرده بودند وهمزمان با  هم درخواست بازنشستگی  زودتر از موعد داده بودند.  با گل دخت و شاهدخت هم از ۱۵ سال پیش آشنایی داشت. گل دخت خواهر کوچکتر شاه دخت بود که از همه کم سن و سال تر بود . آسیه هم سالها معاون همان مدرسه بود.  وقتی ثریا او را به محفل شان دعوت کرد، گل از گلش شکفت و دور از چشم بقیه همکاران مدرسه با آنها رفت و آمدش را ادامه داد. فائزه رفیق گرمابه و گلستان آسیه بود و به درخواست او وارد جمع آنها شده بود. انصافا&quot;  خوب هم توانسته بود خود را در دل بقیه جا کند.دنیا رفیق صمیمی گلدخت ، به دعوت او به جمعشان اضافه شده بود . اوایل خیلی به دل ثریا نمی نشست. خود دنیا هم تا مدتها احساس غریبگی می کرد. اما کم کم به آنها انس گرفت. گاهی سفرهای گروهی با هم می رفتند و به ندرت در منازلشان جمع می شدند. ثریا عقیده داشت  برای هم مزاحمت ایجاد نکنند بهتر است. تازه اینجوری باعث می شد از محیط خانه دور شده و حال و هوایی عوض کنند.هر از گاهی خانمی رهگذر که جمع شاد و خندان آنها را می دید، درخواست می کرد که کنارشان بنشیند و با آنها چای، قهوه یا میان وعده میل کند. همیشه یک صندلی خالی برای چنین مواقعی داشتند. یک وقت هایی هم این مهمان های غریبه ماندگار میشدند و چند هفته کنارشان می ماندند. بعد هم می رفتند و دیگر پشت سرشان  را نگاه نمی کردند. یکبار خانم قربانی که هرگز نام کوچکش را نگفت پنج هفته پشت سر هم  آمد و بعد هم بدون اینکه چیزی بگوید دیگر نیامد. مدتی هم خانم شادی که انصافا خیلی هم خوش مشرب بود آمد و بعد عذرخواهی کرد و گفت که دیگر نمی تواند آنها را همراهی کند. ولی مرتب تماس می گرفت و از حال و احوالشان با خبر می شد. همسر دوست شوهر ثریا هم از او خواست که به گروهشان ملحق شود، ولی خیلی زود بعد از دو سه بار ملاقات ،پیام داد که دیگر نمی تواند بیاید .ثریا که ته دلش راضی به بودن او نبود، هیچ اصراری به ماندنش نکرد.با رسیدن ثریا جمعشان جمع شد .پس از بگو بخندهای اولیه هر کدام بر صندلی همیشگی خود نشست. ثریا وسایل را از سبد خارج کرد و لیوان های کاغذی را روی سینی چید . از دوستانش پرسید:  بچه ها تونستید  کتاب در جستجوی خوشبختی رو بخونید؟  بقیه که انگار سر کلاس درس بودند، پاسخ دادند: بله، خوندیم و اعلام آمادگی کردند که در مورد آن صحبت کنند.هوا کاملا&quot; بهاری بود و نسیم خنکی شکوفه های سبک  نشسته بر شاخه های درختان پارک را می کند وبا خود به این سو و آن سو می برد. ثریا چای ریخت و بخار مطبوعش فضا را پر کرد. کبوتر های باغی کنار آن ها رفت و آمد می کردند و گل دخت برایشان خرده شیرینی می ریخت. آنها کوکو کنان نوک می زدند ومی چرخیدند و می رفتند. شاهدخت گفت: بذارید قبل از اینکه شروع به صحبت در مورد کتاب کنیم یه موسیقی خوب بذارم . گوشی اش را بیرون آورد و انگار یادش رفته باشد می خواست چکار کند ،شروع به خواندن جوک کردو خودش بیشتر از بقیه خندید.باشنیدن صدای خش خش  از پشت سرشان،  همه به سمت صدا برگشتند.  از لا به لای درختان  سرو کله ی زنی دوره گرد نمایان شد. چادر نازکی سرش بود که گوشه ی یک طرفش را روی  شانه‌ اش انداخته بود. پوست صورتش آفتاب سوخته و چشمان مشکی اش را سرمه کشیده بود. روی چانه، میان ابرو ها و بر روی دستانش خالکوبی داشت و یک نگین ریز بر پره ی بینی اش می درخشید. لبخند زنان نزدیک شد. از لای لبهای پهن و برجسته اش دندان های نه چندان سفیدش خودنمایی کرد. از دمپایی ابری انگشتی که به پا داشت می شد پاهای حنا بسته اش را دید.  لباس سبز چمنی پرچینی با حاشیه های طلایی و قرمز به تن داشت. شلوار مشکی مچدار با نوارهای قرمز پوشیده بود و کیف دست دوز پارچه ای روی دوشش انداخته بود .به آرامی به آنها نزدیک شد و با لهجه شیرینی گفت :خانمها فالتون  بگیروم؟ شاهدخت با صدای بلند خندید و گفت  :حالا ما چه فالی داریم که تو بخوای بگیری ؟_خانم بزار فالت بگیروم.ثریا با عجله لیوانهای کاغذی خالى شده را از جلوی دوستانش جمع کرد و در حالی که آنها را در پلاستیک می گذاشت گفت: فال چی؟ کشک چی؟ عزیزم ما فال نمیخوایم خودمون میدونیم.......فالگیر حرفش را قطع کرد و گفت : خانم بزارید فالتون بگیروم. پولم ندین…….اگه دوست داشتین بدین نداشتین هم ندین……پریوش ابروهایش را درهم کشید و گفت: مگه واسه پول میگه؟ فال نمی خوایم .برو دیگه ....._خانم بزار فالتون بگیروم  جوونین ….هم قشنگین…..مگه چی میشه فالتون ببینوم....شاهدخت خندید و گفت: اینو باش…. میخواد سرمون کلاه بذاره به عبارتی خرمون کنه …..گلدخت گفت:من از این خوشم اومده می خوام فال بگیرم.ثریا به گلدخت نگاه کرد و گفت: وا؟ واقعاً ؟جدی جدی میخوای فایل بگیری ؟_خوب آره مگه چیه ؟یه ضرب المثل معروف هست که میگه هم فال و هم تماشا….یکم تفریح می کنیم و برنامه کتابخوانی رو هم میزاریم واسه یه دفعه دیگه. هرکی دوست نداره، نگیره من میگیرم .ثریا از گلدخت دلخور شد ولی به روی خودش نیاورد و چیزی نگفت. اصلاً به فال و این چیزها اعتقادی نداشت. به نظر او دوره ی این چیزها گذشته و برای جمعی مثل اون ها که فرهنگی بودند و اهل مطالعه، فال و اینجور چیزها منطقی به نظر نمی آمد و خرافات بود. اما پریوش ته دلش دوست داشت فال بگیرد و از ترس اینکه که مورد قضاوت ثریا قرار بگیرد، چیزی نگفت.  آسیه زیر لبی گفت: استغفر الله به جز خدا کسی از آینده آدمها خبری ندارد، فالگیری کار خوبی نیست، دختر جون! فائزه گفت: برو کار کن…..اینم شد کار؟!فالگیر بدون توجه به حرف های آنها درخواست یک جای خالی در کنار گلدخت کرد .کف دستش را گرفت و گفت: بسم الله بگو یا خدا یا علی… شاهدخت خنده اش گرفت. گلدخت گفت: چی شده ؟همین اول  کار منو ترسوندی مگه میخوای جن بگیری؟_ نه نترس جونم ،می خوام فالت بگیروم.. دست ظریف و کوچک گل دخت را در دستانش گرفت و گفت نومت چنه ؟_ گلدخت!چه نوم قشنگی ! خودت هم قشنگی! مثل گلی! دلت شاد و لبت خندونه……پریوش با کنایه گفت: جانم؟!  از کجا فهمیدی لبش خندونه ؟ فالگیر ادامه داد تنهایی ….شوهر نداری؟_ نه ندارم ..خواستگار هست ؟ دست گلدخت را به سمت خودش کشید که بهتر ببینند._خواستگار قدیمی موهاش سفید ، دلش خون ….سال‌ها منتظر یه جواب بلهاما هیچی دستش نیس……چشمان گلدخت گرد شد و به دوستانش نگاه کرد ولی برای اینکه فاللگیر متوجه نشود خود را خونسرد نشان داد._دختر گل بیشتر از ای دل ای ‌مرد خون نکن. برو زندگیته بکن.. اشتباهشه ببخش ...پشیمونه...تو اقبالت یه بچه میبینم مثل خودت قشنگه ….رنگ از رخ شاهدخت پرید.زیرلب گفت تو این سن و سال ازدواج و بچه؟؟!! گلدخت ازحرف خواهرش دلگیر شد، ولی چیزی نگفت. پریوش گفت چه اشکالی داره حالا شاید قسمتشه….حتما&quot; حکمتیه…..فالگیر دستش را درکیف پارچه ای کرد و گفت: یه نیت کن.گلدخت چشمانش را بست. فالگیر چند نخود را از کیفش بیرون آورد و روی میز ریخت و گفت : ستاره هاتون جفته… اقبالت بلنده …دست رو صورتت بکش، صلوات بفرست اگه دوست داشتی پولم بده.فالگیر نشان داد که می‌خواهد از جایش بلند شود و برود، شاهدخت دستش را جلوی او دراز کرد .فالگیر به سمتش چرخید و دستش را گرفت: بگو بسم الله یا خدا یا علی.شاهدخت زیر لب تکرار کرد. نومت چیه خانم؟_شاهدخت!_دختر شاه!!   الان مقامت بالان..اما گذشته سخت بوده…. این خانم خواهرته؟ دو خواهر و یه برادر؟ شاهدخت سرش را به نشانه تایید تکان داد. هم مادری هم خواهری… عمرت پاشون گذاشتی ….برادرت پشتش کرده ،اما خواهر کنارته…. زن برادر تفرقه انداخته….شاهدخت به گلدخت نگاه می کرد، دیگر نمی خندید و دهانش نیمه باز مانده بود._ قدر خواهرت بدون که پشتته….سفر شادی داری….عروسی فامیلی، چیزی. پول خوب گیرت میاد ارثی چیزی....دست رو صورت بکش، نیت کن….نخودها را روی میز ریخت: پول خوب چیزیه ولی بینتون جدایی میندازه ….صورت شاهدخت مثل لبو قرمز شده بود۰ثریا براش آب ریخت و سرش را تکان داد._خانم صدقه بده رفع بلا بشه. هرچی دادی ،دادی._ پاشو برو دیگه. ثریا عصبی شده بود.  فالگیراز جایش بلند شد. فائزه با دستپاچگی گفت :بیا اینجا فال منم بگیر. گلدخت به پروانه هایی که روی گل ها نشسته بودند نگاه می‌کرد و در فکر فرو رفته بود. با صدای بسم الله یا خدا یا علی فائزه به خودش اومد۰ ثریا آب دهانش را قورت داد و می خواست چیزی بگوید که فالگیر را از آنجا دور کند ._نوم قشنگت چیه خانوم؟_ فائزه!دست فائزه در دستهای فالگیر جابجا میشد۰فالگیر با دقت آن را زیر و رو می کرد.فائزه نگران و کنجکاو به دهان فالگیر خیره مانده بود۰صدای نفس هایش شنیده می شد۰_ شوهرداری؟_ بله ._ مرد خوبیه....اما....اما....._اما چی؟؟ بگو....._نمیخوام ناراحتت کنم خانوم. میون شما دو نفر یه زن بالا بلند مو مشکی ......ثریا گفت: لا اله الا الله... آخه تو چطور قد و رنگ موی خانوم رو تشخیص دادی؟؟ مگه میشه همچین چیزی؟؟_ ثریا لطفاً. بزار حرفشو بزنه. فالگیر ادامه‌داد.... مرد بیچاره میون شما دوتا گیر کرده.....فائزه بغض کرده بود. اشک در چشمانش جمع شده بود . بغضش را فرو خورد._شوهرت به خاطر بچتون میاد سمت تو.. نترس جونوم.. مال خودته ....برمیگرده سر زندگیش... لبهای فائزه سفید و بی رنگ شده بود. نفس عمیقی کشید. نخودها روی میز ریخته شد. گفتمت که ..شما با بچه تون و شوهرت هستین... اون زنه هم جدا میمونه... تنها میشه....نگاهی به چهره ی تک تک آنها کرد و ادامه داد :دمش می ذاره رو کولش می ره....فائزه زیر لب گفت: میدونستم ...میدونستم ....هرچی به شما می گفتم باور نمی کردید حالا دیدید؟؟ دستش را از لای انگشتان فالگیر بیرون کشید و با دستمالش گوشه چشمش را پاک کرد._ بابا فائزه جون! چرت میگه....ول کن این حرفارو....ببین چطور روزمون رو خراب کرد. این دیگه از کجا پیدا شد؟ ثریا  نگاهی به آسیه و دنیا انداخت و ملتمسانه می خواست که حداقل آنها ادامه ندهند تا اورا از آنجا دور کند .ناگهان دسته آسیه را در دست فالگیر دید برای اینکه ناراحتی خود را کنترل کند یک دست لیوان کاغذی دیگر در آورد و روی سینی چید.صدای فالگیر را شنید که می گفت: آسیه خانم دختر داری ؟_بله._ میخوای شوهر بدی؟_ بله._ حواست باشه جونوم!_ به چی حواسم باشه؟_آدم خوبی نیست .چشم طمع داره .دخترت با ای عاقبت بخیر نمیشه.ازم میشنوی این خواستگار رد کنین. یه آدم خوبه دیگه سر راهش میاد. حواست جمع کن خانوم.ثریا دست روی سرش گذاشت و گفت : یه حرف خوب نزدا! اومده همه رو زابراه کنه و بر‌ه. فالگیر که انگار گوشش حرفهای ثریا را نمی شنید، نخودها راروی میز پخش کرد.خودت خوشبخت نبودی خانوم. شوهر کنارت بوده و نبوده، اما دخترت بختش بلنده.پریوش مانند بچه ای که قبل از خرابکاری مادر خود را نگاه می کند که میزان خطایش را بسنجد، به ثریا نگاه کرد و شروع به خندیدن کرد و گفت:  بابا به عنوان سرگرمی بهش نگاه کنیم . جدی نیست که .جوحاکم سنگین بود و هیچ شوخی از حجم و وزن آن نمی کاست. ‌ثریا شانه اش را بالا انداخت :کسی از آینده خبر نداره. کی میتونه سرنوشت آدم ها را پیش بینی کنه؟   پریوش با شیطنت خندید و دستانش را در دست فالگیر گذاشت و قبل از اینکه او چیزی بگوید، گفت:بسم الله یا خدا یا علی.. نامم پریوشه_پریوش خانم !چه خانومی هستی! قدرتت زیاد…حرفات روحساب....باوفا و مهربون....اما آدم‌حسود دوروبرت زیاده مواظب باش .....مواظب باش جونوم... پاشونه از داخل زندگیت بکش بیرون....وگرنه آشیونت خراب میشه.....حسودترین میدونی کیه؟؟ نزدیکترین! در حالیکه زیر چشمی به ثریا نگاه می کرد ادامه داد: از خودت مراقبت کن . بیمار نشی یا خدایی نکرده تصادفی، چیزی، بلایی، چیزی سرت بیاد. بلا دور و برت میچرخه. پریوش دستش را روی صورت رنگ پریده اش کشید و نیت کرد. فالگیر نخودها را روی میز انداخت و گفت: بلا دورت باشه عزیزوم ....از خودت مراقبت کن ....و دوباره زیر چشمی به ثریا نگاه کرد، از زندگیت مراقبت کن....وقتی که فالگیر ایستاد همه با هم به دنیا نگاه کردند و منتظر بودند که او هم فالش را بگیرد. فالگیر خنده کنان از بقیه فاصله گرفت و به دنیا نزدیک شد. دنیا انگشت بلندش را تکان داد و گفت: من اصلاً به این مزخرفات اعتقادی ندارم . بعد هم به آرامی موهای مشکی اش را زیر روسری مرتب کرد._ عاقبت بخیر بشید ایشالا....دشت ما هم فراموش نشه._ تو که گفتی پول نمیگیری؟؟؟!!! ثریا این را گفت و سرش را تکان داد و در پیش دستی هایی که جلوی دوستانش می گذاشت تکه های برش خورده ی کیک را چید و دوباره برای همه چای ریخت .بخار چای  با عطر هل و دارچین در هوا پیچید.گلدخت در کیفش دست کرد و دو اسکناس ۵۰ هزار تومانی به او داد. بقیه هم همین کار را کردند. حتی دنیا هم که فال نگرفته بود ۱۰۰ هزار تومان در دستش گذاشت.فالگیر لبخند زنان میان درختان پشت سر آنها ناپدید شد.شاهدخت گفت : عجب عفریته ای بودا !!! انگار اینجا قبلا شنود گذاشته باشه، همه چیز رو میدونست. پریوش خم شد و زیر میز را نگاه کرد و هر دو خندیدند. ثریا گفت :ای بابا ....همش چند تا جمله تکراری بلدن. همونا رو تکرار می کنند. ازدواج خوب از آب در میاد یا نه؟؟!! از کجا باید بدونه ؟؟!!!گلدخت تکه کیکی در دهانش گذاشت و طوری که شاهدخت متوجه نشود چشمکی زد و گفت: اما من خیلی تو فکر رفتم می خوام به سعید جواب مثبت بدم و ریز ریز خندید ._وای بیخیال بابا همینو کم داریم که باز پای این مردکه توی زندگیمون باز بشه.فائزه که هنوز رنگ به رو نداشت در حالیکه به موهای زیر روسری دنیا خیره شده بود ،گفت :شاید دلش بخواد با اون زندگی کنه، شاهدخت جان._ من واسه همین از فالگیرا خوشم نمیاد. ذهن آدم را به هم می‌ریزن. چرندیات سرهم می کنن و حال آدم را خراب میکنن . ثریا گفت :مگه نه فائزه جان؟؟!! فائزه چیزی نگفت.  همه لیوان های چای را برداشتند و در سکوت نوشیدند.فالگیر از لابلای درختان عبور کرد و به خیابان پشت پارک رسید. به طرف پراید سفیدی که آن سمت خیابان پارک شده بود،رفت.  روی صندلی جلوی ماشین نشست و هر چه پول در دستش بود به راننده داد._ شادی خانوم ، فقط یکیشون راضی نشد فال بگیره . شادی بدون اینکه حرفی بزند پولها را گرفت ۲۰۰ هزار تومان را جدا کرد و در دستش گذاشت. فالگیر پولها را اول به لبهایش و بعد به  پیشانی زد . از ماشین پیاده شدو گفت : خانوم خدا برکتش بده. هر وقت کاری داشتین بم خبر بدین. عاقبت بخیر بشی ایشالا.</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 15:15:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوء تفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-ikrf7ck4usil</link>
                <description>سهراب چند تكه چوب در شومينه انداخت و با ميله آنها را جابجا كرد تابهتر بسوزند. آتش شعله ور شد و به رقص درآمد و اتاق نيمه تاريك روشنتر شد. به شكوفه كه روى مبل راحتى با طنازى لم داده بود خيره شد. او انگشتانش را لا به لاى موهايش مانند شانه حركت مى داد و چشمهايش را خمار كرده بود. با بى حوصلگى تلفنش را برداشت و كمى طول و عرض شبكه هاى اجتماعى را طى كرد و بعد هم آن را به گوشه اى انداخت.  سهراب با لبخند نظاره گر حركاتش بود.  بازتاب رنگهاى نارنجى و زرد و سرخ بر چهره اش جلوه اى زيباتر به او بخشيده بود ،آنقدر كه اشتياق سهراب را براى گذراندن شب دل انگيز ديگرى در كنار اوبيشتر مى كرد. صداى موزيك را كمى بيشتر كرد تا توجه اورا به خودجلب كند ، شكوفه شانه هايش را بالا انداخت و موهايش را بالاى سرش جمع كرد و با بى ميلى ليوانى را از روى ميز برداشت . سهراب براى راضى كردن  طبع تنوع طلب او  به دنبال ترفند بود . شايد يك سفر دوروزه به كيش يا حتى به دبى، شكوفه را خوشحالتر كند و مثل روزهاى اول به او محبت و توجه بيشترى نشان دهد . كنارش نشست ، مى خواست دستش را دور كمرش حلقه كند و پيشنهادش را به او بگويد كه زنگ در به صدا درآمد.با  نگاهى پرسشگرانه به يكديگر  نگريستند.شكوفه با خونسردى به سمت در رفت ._من منتظر كسى نيستم.. شايد يكى از  همسايه ها ست…شايد هم سوسن باشه…سهراب لحظه اى به خاطر ورود احتمالى يك مهمان نا خوانده عصبانى شد و روى ترش كرد، اما خيلى زود احساسش تغيير كرد و نگران ودستپاچه شد. رنگ از رخش پريده و لبهايش سفيد شده بود ، با آشفتگى و سراسيمگى به اتاق رفت و در را بست.در باز شد و زن جوانى جلوى در نمايان شد كه نه همسايه ى جفتى بود و نه سوسن !!زن ناشناس، شيكپوش، آراسته و متشخص بود._بفرماييد؟!بدون اينكه پاسخى به شكوفه دهد، او را كنار زد و وارد خانه شد. به سرعت نگاهى به آپارتمان ، وسايل ، ميز پذيرايى و ليوانها  انداخت ._چى مى خوايد خانم دنبال چى مى گرديد؟زن با چهره اى برافروخته به طرفش برگشت._شوهرم كجاست؟ كجا پنهونش كردى؟_شوهرت كيه؟ چه شوهرى؟_سهراب ! سهراب رو مى گم . مشخصاً سهراب دماوندى.شكوفه لبهايش را جمع كرد و نفسش را با صدا بيرون داد. موهايش را از بالاى سرش باز كرد و تكانى به خود دادو  دستهايش را ابتدا به موهايش زد تا مرتبشان كند و بعد به سينه زد، به ديوار تكيه داد و بدون تشويش گفت:نمى شناسم خانم . به نظر مياد كه سوء تفاهمى پيش اومده.كوشش زن جوان براى پنهان كردن خشم و نفرتش و آشفتگيش بى ثمر بود. در خود ميل شديدى براى چنگ زدن به سيماى اين زن وقيح وهرزه  مى ديد. اما نمى خواست كار به جنگ و جدل كشيده شود و مهمتر از آن ، نمى خواست از تشخص و وقارش كم شود. صدايش را آرامتر كرد و گفت : سهراب ده روزه كه به خونه نيومده و بچه م بى تابِ ديدن پدرشه…_اشتباه مى كنيد خانم ، بريد جاى ديگه دنبالش بگرديد.زن از كيفش  گوشى خود را در آورد و با بالا و پايين كردن گالرى عكسهايش ، بغضش تركيد و گفت :من چند روزه شما رو زير نظر گرفتم اين همه هم عكس ازتون گرفتم . چند روزه كه به خانواده م گفتم سهراب مأموريته و به پسرم مى گم اگه پسر خوبى باشى بابات از سفربرات جايزه مياره.به هق هق افتاده بود و گريه امانش نمى داد..شكوفه از روى ميز پذيرايى  دستمالى برداشت و به دستش داد ، زن دستمال را به نوك بينى اش ماليد و ادامه داد:اگه به خاطر بچه م نبود به اينجا نميومدم ، من خوش ندارم آبرو ريزى بشه ، ازت خواهش مى كنم بش بگو به خونه برگرده.اخمهاى شكوفه در هم رفت . از سماجت زن خسته شده بود. ژستى حق به جانب به خود گرفت و  طرف شومينه رفت و كنارش ايستاد. زن جوان به دنبالش راه افتاد ._اين حرفها بى فايده ست.. و تكرار مى كنم كه دچار سوء تفاهم شديد ، بهتره هر چه زودتر از اينجا بريد . اينو محترمانه ازتون مى خوام.زن دو باره به گريه افتاد. مى لرزيد و در حاليكه تلاش مى كرد چيزى بگويد به لكنت افتاده بود. تصوير آتش در چشمان سياهش شعله ورتر به نظر مى رسيد.انگار كه به خاك سياه نشسته باشد روى دو زانويش نشست ، اشكهايش را پاك كرد و با خود واگويه  كرد:_بهت التماس مى كنم .از زندگيمون  برو بيرون . ما خانواده ى آبرومندى هستيم. همه حسرت زندگى مارو مى خورند . ما عاشق هم بوديم. او حاضر نبود يك لحظه از ما دور بشه… حالا….من …منكاسه ى صبر شكوفه لبريز شد، با نخوت و تكبر صدايش را بلند كرد :_اگه اين نمايش رو تموم نكنى و تا يك دقيقه ديگه از اينجا نرى نگهبان رو خبر مى كنم!زن چشمان خيس گُر گرفته اش را  پاك كرد :_من مى رم اما تو بگو چطور مثل اختاپوس روى زندگى ما افتادى؟ و با نيشخندى  ادامه داد : همون قصه ى تكرارى ِ زن آس و پاس ومرد ثروتمند ؟؟؟شكوفه به منظور بيرون راندن زن ، به  در خانه اشاره كرد :_ شايد هم قصه ى تكرارى زن بى عرضه و دست و پا چلفتى  و مرد بوالهوس….زن در هم شكسته و وارفته از جايش بر خاست ، وقتى از كنار ميز رد مى شد به دو ليوان نيمه پر نگاه كرد . احساس كرد ديگر نيازى ندارد تا متين و متشخص باشد . ليوانها را برداشت و يكى پس از ديگرى به سمت شومينه پرتاب كرد :_اميدوارم قلبت مثل اين ليوانها تكه تكه بشه . شكوفه وحشت زده سرش را دزديد، زن در راباز كرد، لحظه اى  كفشهاى تميز و واكس خورده ى سهراب را ديد ، از روى آنها رد شد و بعد گريه كنان از خانه خارج شد و در را محكم بست.سهراب كه لباسهايش را پوشيده بود با چهره اى غضب آلود و ملتهب از اتاق خارج شد. شكوفه لبخند زنان به طرفش رفت و با لوندى مى خواست كه او را در آغوش بگيرد. سهراب او را از خود دور كرد و سيلى محكمى به صورتش نواخت :_تو موجود حقيرى هستى و من كه اجازه دادم همسرم تا اين حد در مقابل تو خوار و خفيف بشه از تو حقيرترم.شكوفه بر تكه هاى  شكسته ى ليوان ها افتاد و پوست صورتش پاره شد. سهراب به سرعت خانه  را ترك كرد واو را تنها گذاشت. دستمالى برداشت و رگه ى خونى را كه جارى شده بود  پاك كرد. روى مبل مقابل شومينه نشست و تلفنش را برداشت . در فهرست نامها به دنبال شخصى مى گشت ، وقتى كه او را يافت برايش پيام داد:_ سلام عزيزم خيلى دلتنگت هستم فردا شب منتظرتم …</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 11:11:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-y43d2iw8j9kz</link>
                <description>پاييزمحبوبه ى عزيز تر از جانماز روستاى نظر آباد برايت مى نويسم ، فرسنگها دور تر با قلبى فشرده و نفسى كه از غصه بند آمده است.چگونه شد كه براى  رسيدن به تو بايد از تو دور مى شدم. چگونه درست در لحظه اى كه فكر مى كردم گمشده ام را يافته ام و زندگى ام رابا نور تو روشن مى كنم، با شرطى كه پدرت گذاشت از تو دور شدم.سربازى همان نقطه ى حساس و كور  زندگى من بود . شايد مضحك و خنده دار به نظر بيايد  كه كابوس من از كودكى ،رفتن به خدمت بودهمان موقع كه اجساد بى سر و بى دست و پاى سربازان را در تصاوير و فيلمها مى ديدم كه لباس سبزشان با خونهاى لخته شده سياهشده بود .همزمان با اين وحشت، علاقه ى به معلمى هم در من شكل گرفت و اين دو به موازات هم رشد كردند. معلمى را انتخاب كردم تا بامهر به كودكان وطنم درس عشق و صلح و دوستى بدهم و آنها را از جنگ و نفرت دور كنم.دانشگاه ترفندى بود تا هم درس بخوانم هم براى مدتى از فكر و خيال و كابوس آسوده باشم. تا آن روز كه پدرم در بيمارستان بسترى شدو چشمم تو را ديد و قلبم لرزيد و عشق در وجودم خزيد . باقى اش را تو خود مى دانى. با انتخاب  سرباز معلمى و خدمت در اين مكان دور افتاده  ، دو قطب مخالف زندگى من در يك نقطه به هم رسيدند .اكنون هيچ آرزويى جز اين ندارم كه هر چه زودتر اين دوران تمام شود و در كنار تو به آرامش برسم.سرباز معلم عاشق دور افتادهفرهاداواخر زمستانمحبوبم محبوب نازنينم كه خيالت لحظه اى از من دور نمى شود.اينجا در دور دستها روزها مشغول هستم و سرم به كار گرم است اما شبها چه بى رمق و كند مى گذرند.امكانات در اينجا از آنچه تصور مى كردم هم ضعيفتر و كمتر است. مدرسه تشكيل شده از دو اتاقك كه يكى خانه ى من و ديگرى كلاس درس است. مدرسه ميان دهيارى و اتاق بهداشت است . گاهى به اتاق بهداشت خيره مى شوم و مى گويم چه مى شد اگر به جاى بهداشتيار ، محبوب من اينجا كنار من بود؟! حتى خيالش هم برايم شيرين است!!اما مدرسه يا كلاس درس با  گليمى كهنه براى نشستن بچه ها فرش شده بود ، تخته سياهى رنگ و رو رفته و ميز و صندلى فلزى زهوار دررفته اى براى معلم داشت . با هزار دوندگى و تلاش و با كمك اهالى و دهيارى توانستم ديوار هارا رنگ آميزى كنم و چند دست نيمكت دست دوم تهيه كنم و با چند تابلوى آموزشى  و نقشه ديوارها را مزين كنم تا كمى شكل مدرسه به خود بگيرد.اولين ديدارم با شاگردانم خاطره اى بياد ماندنى است. آنها كه از شكل و شمايل جديد مدرسه ذوق زده بودند سر از پا نمي شناختند وباخوشحالى وارد كلاس مى شدند . كاش بودى و لبخندشان را كه به پهناى چهره هاى معصومشان بود مى ديدى .از خجالت سرخ شده بودند و پشت هم پنهان مى شدند.از پايه اول تا پنجم همه با هم درس مى خوانند. اسماعيل و سهراب كلاس پنجم هستند با قدو قواره اى بزرگتر از بقيه . سمانه و مرضيه وامير على كلاس اول ، مائده و جمال كلاس دوم و فهيمه كلاس سوم .بچه هاى كلاس چهارم ديرتر آمدند. طوبى جلوتر وپس از او مهدى وغلام رضا در حالى كه چرخ دستى  و عباس كه روى چرخ نشسته بود را حمل مى كردند . عباس يكى از باهوش ترين كودكانى است كه تا به حال ديده ام تمام توان پاهاى نا توانش در مغزش جمع شده است.همه دوست داشتنى ، مهربان و علاقه مند و تشنه ى يادگيرى هستند و من هم تشنه ى معلمى و ياد دهى .با همه ى اين احوال يك روز سر درس انشا اتفاقى عجيب افتاد.موضوع انشا روى تخته نوشتم: (بزرگترين  آرزوى من ) و گفتم ١٠خط در موردش بنويسيد و كاغذى برداشتم و طبق عادت هميشگى خودمهم نوشتم.كمى بعد سرم را بالا آوردم و ديدم كسى چيزي نمى نويسد._چرا نمى نويسيد؟كسى پاسخى نداد. سؤالم را تكرار كردم، همه سكوت كردند . صدايم را كمى بلند كردم و دوباره پرسيدم. هيچكس واكنشى نشان نداد. حتى يك كلمه هم ننوشتند. گيج ومتعجب  شدم . از جايم برخاستم به طرف اسماعيل راه افتادم . قبل از اينكه دهانم را باز كنم ،گفت :آقااجازه!!كلاس در سكوت فرو رفت و فقط صداى خس خس نفس بچه ها شنيده مى شد._بگو اسماعيل!_آقا به خاطر درخت آرزوهاست!_درخت آرزوها؟!_بله آقا.با كنجكاوى چهره هايشان را بررسى كردم. با وجود اينكه لبخند مى زدند چشمهايشان نگران بود وهمه سر هايشان را پايين انداخته بودند._بيشتر توضيح بده اسماعيل ببينم موضوع چيه؟!_آقا از خيلى قديما بين اينجا و ده بالايى يه چشمه بوده و يه درخت كنارش . مردم  ميگن هر كى آرزوشو بنويسه و به درخت ببنده ، برآوردهميشه. به شرط اينكه قبلش آرزوش رو جايى يا به كسى نگفته باشه.واسه اينه كه هيچكس حاضر نميشه اينجا چيزى بنويسه.قدم زنان به سمت تخته رفتم و موضوعى كه نوشته بودم را پاك كردم ، برگه ى خودم را تا كردم و در جيبم گذاشتم . از آنها خواستم در مورد درخت صحبت كنند . هر كدام كه خاطره اى داشت  تعريف كرد و از تجربه هاى خودشان و مردم روستا گفتند.قرار است هوا كه گرمتر شد همراه اسماعيل به ديدن درخت و چشمه بروم، بسيار مشتاق و كنجكاو هستم.دلتنگت هستم و اميدوارم هر چه زودتر بتوانيم يكديگر را ببينيم .فرهاداوايل بهارمحبوبترين محبوب دنيااز آرزويى كه داشتم تا آرزويى كه دارم فاصله به قدر يك تار موست ، يا به اندازه ى يك بندِ باريك است كه به درختى گره بخورد.امروز قبل از طلوع و در تاريكى، اسماعيل به دنبالم آمد و به سوى مقصد راه افتاديم. راهى كه نه چندان دشوار بود نه زياد هموار. سكوت حكم فرما بود و ما در كنار هم راه مى رفتيم تازمانى كه كم كم  سينه ى آسمان در خط افق به رنگ قرمز و نارنجى و بنفش در آمد.از دور چشمم به نقطه اى افتاد . نزديكتر كه شديم تصوير واضح تر شد . مخملى به رنگ سبز تيره گسترده بر زمين كه از ميان آن نوار نقره اى درخشان  با تلاطمى آرام در جريان بود . نزديكتر شديم وبا منظره اى زيبا و بكر روبه رو شدم. درخت را ديدم، مانند بانوى خوش قد و قامت عشايرى بود كه دامانى بلند و پرچين و رنگارنگ بر تن داشت. كه چينهايش با وزش هر نسيم به نرمى تكان مى خوردند. خورشيد بالا آمد و تاج زرينى شد بر سر بانو.چشمه از زير درخت مى جوشيد و نيمى از ريشه هاى درخت بر آب شناور بودند. سر تا قامت درخت پوشيده شده بود از كاغذها ، پارچه ها و نخ هاى رنگارنگ. تا چشم كار مى كرد چشمه جارى بود و انتهايش پيدا نبود و دو طرف آن علفزارى بود سر سبز و زيبا و پر ازگياهان و گلهاى وحشى و رنگين. نمى توانستم از تماشاى اين منظره چشم بردارم.  گنجى گرانبها در نزديكى روستا بود ، پراز زيبايى وپر از جاذبه و پر از رمز و راز كه خود مى توانست منبع آبادى روستا شود. كفشهايم را از پا كندم ، از پهناى چشمه عبور كردم و زيردرخت نشستم. خنكاى آب در تنم دويد و روحم را جلا داد.از اسماعيل پرسيدم آرزوها را مى توان خواند؟_بله آقا وقتى به درخت آويزون بشن ديگه بعدش خونده بشه طورى نيس فقط بى زحمت دوباره وصلشون كنيد.چند تا از كاغذها را جدا كرده و خواندم. عزيز من بايد مى خواندى و مى ديدى سقف آرزوهايشان چقدر كوتاه بود. آنها از زندگى توقعى جز حفظ آنچه كه دارا بودند ، نداشتند . كاغذى كه در پايين ترين نقطه به شاخه اى وصل بود نظرم را جلب كرد. آنرا برداشته و خواندم._اى درخت آرزوها ، من براى خودم چيزى نمى خواهم، حتى نمى خواهم كه پاهايم خوب شود و راه بروم، فقط مى خواهم آقا معلم درروستا بماند و به ما كمك كند روستا را مثل مدرسه آباد كنيم….عباس ، عباس عزيزم عباس با ذكاوت…براى اينكه اسماعيل متوجه حالم نشود از آب چشمه به صورتم زدم .._آقا شما هم آرزوتونو بذاريد اونجا ديگه بايد برگرديم دير ميشه ها!!!دستم را در جيبم فرو بردم و برگه را درآوردم. نسيمى وزيد، از دستم رها شد و در چشمه افتاد وبر سطح آب باز شد ، جوهر خودكار اطراف هر كلمه كه نوشته بودم پخش شد و كلمات كم كم محو شدند و سرانجام برگه با  جريان آب از آنجا دور شد .آرزوى عباس هنوز در دستم بود ، با انگشت چيزى بر آن نوشتم و به همان شاخه گرهش زدم.آرزوى من به آرزوى عباس گره خورد .مهربانم آيا حاضرى اينجا در اين روستا ى دور افتاده براى تحقق آرزوهايى ساده در كنار من باشى ؟هر پاسخى از جانب تو بر دل و جانم مى نشيند.بى صبر و بى تاب ديدنت هستم .فرهاد</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 22:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامش اميد است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dwhzwuklr2vm</link>
                <description>نامش اميد استناصر دستهايش را محكم گرفت و چشم در چشمانش دوخت._عزيزم. قربونت برم شيدا جانم ،مطمئن باش امشب ديگه دست خالى بر نمى گردم.به نشانه ى تأييد چند بار پلكهايش را به هم زد و لبخند كم عمقى زد:_مى دونم عزيزم ، مى دونم.ناصر دستهايش را بوسيد و از اتاق بيرون رفت. دربِ خانه به آرامى بسته شد.كنار پنجره ايستاد ،سرك كشيد تا دور شدن ناصر را تماشا كند.پنجره طبق معمول هر شب باز بود. باد پرده را تا نيمه ها ى اتاق مى كشاند.نور چراغى كه آن طرفِ كوچه بود فضاى جلوى خانه را روشن كرده بود. شاخه هاى درختان صنوبر كه به بلنداى تير برق بودند باحركت باد بالا و پايين مى رفتن و سايه ها ى رقصانشان از ميانه هاى كوچه تا ديوار خانه كشيده مى شد.چند بار تصميم گرفته بود يك تكه سنگ بردارد و اين چراغ لعنتى را بشكند. هر چه شب تاريكتر و ساكت تر باشد ،براى ناصرِ سرگردان در كوچه پس كوچه ها بهتر است.تا برگشتنش وقت زيادى داشت . تسبيح را برداشت،با يك دستش شروع به تسبيح انداختن كرد و دست ديگرش را  رو به آسمان بازگذاشت و دعاى هر شبش را شروع كرد و مهره هاى تسبيح را دانه دانه از لاى انگشتانش سُراند.پنج ماهى بود كه به اين خانه نقل مكان كرده بودند ، حاصل ده سال كار و پس اندازشان را رويهم گذاشتند تا توانستند در اين محل خانه اى هفتاد مترى با دو اتاق خواب كوچك در يك مجتمع قديمى بخرند . همه ى جوانب را هم در نظر گرفته بودند. مركز شهر باشد،اينكه دسترسى به خيابان اصلى داشته باشد و ته كوچه هم نباشد. طبقه ى همكف باشد تا نيازى به پله و آسانسور نداشته باشند ،  همه ى اينها براى بالا بردن سرعت عمل ناصر لازم بود. فقط به اين چراغ كه تا اعماق خانه شان را روشن مى كرد توجه نكرده بودند.عابر پياده اى سوت زنان از كنار پنجره رد شد.ياد مادر بزرگش افتاد  : ننه سوت زدن تو شب حروومه،كار شيطوونه ، نحسى مياره.دلهره گرفت و گفت لعنت بر شيطان.تمام اين چند ماه ناصرِ بيچاره كارش همين بود. شب برود بيرون  و تا قبل از صبح برگردد و او هم كارش اين بود كه تمام مدت كنار پنجره چشم به راهش بماند. كمى بخوابند و بعد هم سر كار رفتن و بر گشتن و دوباره شب…. و تكرار محكومانه ى اين تقدير..يك دور تسبيح را تمام كرد._خدايا اگر گناه است تو ببخش و اگر ثواب است تو قبول بفرما…دور بعدى را شروع كرد.باد شديدى وزيد و پرده را به صورتش زد و جلوى چشمانش را گرفت. با تكان تندى پرده را كنار زد و به كوچه خيره شد.لحظه ها ، دانه هاى تسبيح و عقربه ى ثانيه شمار با هماهنگى خاصى در حال گذر بودند.مانند  لحظه هاى عمرشان ، مانند لحظه هاى پراز عشق ماندگارشان كه هنوز از تب و تاب نيفتاده بود.دلش به حال ناصر مى سوخت._مرا ببخش عزيزم . بابت اين همه رنجى كه متحمل مى شى مرا ببخش.صداى خنده ى چند جوان كه در حال نزديك شدن بودند شنيده شد. همانجا نشست تا ديده نشود وقتى عبور كردند ، دوباره ايستاد . يكدانه ى تسبيح ديگر از زير انگشتش گذر كرد. به آسمان نگاه كرد.پرنده اى با سرعت از بالاى چراغ تو كوچه رد شد.پرنده بود؟! ياخفاش؟!فقط خفاشها اين وقت شب بيدارند و پرسه مى زنند. فقط خفاشها…چهره ى ناصر را با رنگ و روى پريده و چشمان گود رفته در خيالش مجسم كرد. قلبش به درد آمد . در ابتدا همه چيز خوب بود. دوستى،عشق، ازدواج و زندگى شان ، مانند يك رويا شيرين و دلپذير بود. همه چيز تا زمانى خوب بود كه…بغض گلويش را فشرد.از دور سايه اى ديد.سرش را به چارچوب پنجره چسباند.درست نمى ديد.هر كه بود آنقدر نزديك به ديوار راه مى رفت كه به سختى ديده مى شد. اگر ناصر بود تا حالا بايد به خانه رسيده باشد. اگر با دست پر آمده بود كه حتماً تندتر مى آمد. كورسوى اندك اميدى كه در دلش روشن شده بود، خاموش شد. اشك مجالش نداد و از لابه لاى مژه هايش سرازيرشد.ناصر به او قول داده بود راهى پيدا كند._آخه چه راهى؟!!!_هرطور شده يه راهى پيدامى كنم بهت قول ميدم.من نمى ذارم آب تو دلت تكون بخوره.حالا ببين.آب ؟!!چندين سال بود كه دلش دريايى طوفانى بود ، پراز امواج و پر از آشوب.روزى كه ناصر تصميمش را گفت، دنيا دور سرش چرخيد و همه جا سياه شد. وقتى كه چشمانش را باز كرد ناصر كنارش نشسته بود وگريه مى كرد._شيدا جانم غلط كردم . غلط كردم تا تو راضى نباشى هيچ كارى نمى كنم. من.. من ..فقطمى خوام تو خوشحال باشى ._اين چه راهى بود كه پيدا كردى؟!_چكار كنم ؟ تو بگو ؟اصلا هر چى تو بگى._ناصر بيا از هم جدا بشيم. من نمى خوام تو آرزو به دل بمونى._آرزوى من تويى ،شيدا جانم.من آرزويى جز تو ندارم.دروغ مى گفت . ناصر از همان موقع كه عاشق يكديگر شدند ، مدام از بچه حرف مى زد. از اينكه چند فرزند داشته باشند، ازاينكه چطورتربيت شان كنند ،حتى چندين اسم هم انتخاب كرده بودند. حالا مى گفت آرزويى ندارد.  چه  راههاى  سخت و پر پيچ و خمى را كه براى بچه دار شدن نرفته بودند، همه ى راهها ى ممكن و غير ممكن. حتى بهزيستى هم با درخواستشان مخالفت كرده بود.تير آخر هم رها شده بود .فقط راه حل ناصر باقيمانده بود . پس خانه ى آرزويشان را در نزديكى شيرخوار گاه خريدند تا ناصر راحتتر نقشه اش را عملى كند. هرشب در حوالى شيرخوارگاه پرسه بزند، تا به محض اينكه خانواده اى بچه ى ناخواسته شان را پشت درش بگذارد، ناصر زودتر از هركسى بچه را ببيند و بردارد.صداي چرخش كليد را شنيد. در به آرامى باز شد. تسبيح از دستش افتاد. ناصر در تاريكى جلوى درِ اتاق ايستاده بود . چراغ را روشن كرد. بسته اى را  در آغوش داشت به سمتش گرفت و گفت شيدا جانم . پارچه هاى پيچيده در هم را كنار زد . چهره ى معصومش نمايان شد . يك نوشته روى لباسش سنجاق شده بود: *نامش اميد است*.</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 17:02:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطشان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D8%B9%D8%B7%D8%B4%D8%A7%D9%86-hv28oeadjpyr</link>
                <description>حميده سراسيمه و هراسان از جايش بلند شد.رختخوابِ جفتش خالى بود.گوش هايش را تيز كرد.صداى ناله هاى مادرش راشنيد.زير لب گفت:يومااا....در اتاق را باز كرد.هوا دم كرده بود.بخار آب را مى شد در هوا ديد.حياط سيمانى گرم بود و مرطوب.مادرش روى زمين زير نخل نشسته بود.عبايش را دورش پيچيده بودو چهره اش پيدا نبود. با كف دستش به پيشانى اش مى زد و زمزمه مىكرد:یا ریت کل عمری اویاهاوسفه الدهر منی خذاهاايكاش تمام عمرم را با تو سپرى مى كردم..افسوس كه روزگار تو را از من گرفت...يوماااا يومااااا مگدر الفرگاچمادر مادر طاقت دورى ات را ندارم....پاهاى حميده مى لرزيد .به گوشه ى حياط نگاه كرد.سعى كرد محكم قدم بردارد.در چوبى طويله را باز كرد.گاوميش وسط طويله افتاده بود. نفس نمى كشيد. كف سفيدى اطراف دهانش را پوشانده بود.چشمان بازش به طرف در خيره مانده بود. در گودى كنار چشمش اشك جمع شده بود و ردِ آن تا كنار سوراخ هاى بينى اش كشيده بود.حميده روى كاه ها ى طويله ، كنارش نشست.سر گاوميش را در آغوش گرفت ،روى آن خم شد و بوسيدش. اشكهايشان با هم مخلوط شد. سرش را بلند كرد.انگشتانش را لاى موهاى سياهش فرو برد و گيسوانش را باز كرد. موهاى  فر و تاب خورده اش پريشان شد و دورش ريخت.با دستش گِل هاى خشك شده ى روى تَنِ گاوميش را جمع كرد. در جستجوى قطره آبى به اطرافش نگاه كرد. نبود. با دست ديگرش اشكهاى خودش و اشكهاى گاو ميش را پاك كرد. گِلِ خشكيده مرطوب شد. حميده گِل را به سرش ماليد. مادرش ناليد :يوماااا يومااااا مگدر الفرگاچمادر مادر طاقت دورى ات را ندارم....</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 18:13:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداي سكوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45077814/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%8A-%D8%B3%D9%83%D9%88%D8%AA-rqkusc26mtdf</link>
                <description>امروز ،كمي پيش از ظهر،از سكوت و تنهايي در خانه خسته شده بودم.دلم هواي تازه مي خواست.از صبح كه بيدار شده بودم،احساس دلتنگي عجيبي داشتم. هوا ابري بود و دلگير.درِ تراس را باز كردم كه حال و هوايم عوض شود.چشمم به حياط مدرسه افتادكه متروكه شده بود.خبري از دانش آموزها نبود.كسي در حياط مدرسه نمي دويدو جيغ نمي زد. به ياد پارسال افتادم،درست همين موقع ها بود، كرونا نبود و زندگي جريانِ عادي داشت.به خاطر سرو صداي بچه ها درِ تراس هميشه بسته بود.هر زنگ تفريح سوناميِ جيغ و داد و خنده هاي بلندبلند بود و صداي ناظم كه از بلندگوي مدرسه به بچه ها از جلو نظام مي دادو مدير كه بچه ها را نصيحت مي كرد. اما حالا بجاي صداي مدرسه صداي سكوت فضا را پر كرده بود.دلم گرفت .به پشت بام مدرسه نگاه كردم ، چشمم به تنِ نيمه جان كولر افتادكه سرايدار آن را به حال خود رها كرده بودتا نفس هاي آخرش را بكشد.به ياد انسان هايي افتادم كه كرونا نفسهايشان را گرفته بودو ديگر نبودند.آهي كشيدم، به گلهاي شمعداني كمي آب دادم و درِ تراس را بستم تا سرو صداي سكوت آزارم ندهد.</description>
                <category>Elham.mz</category>
                <author>Elham.mz</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 13:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>