<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کولی کنار آتش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45160674</link>
        <description>https://t.me/kouli_atash
نویسنده مریم عبدی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:18:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/650611/avatar/sq4QLi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کولی کنار آتش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45160674</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طعم دست ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-wmiu4m3tcvwo</link>
                <description>من معتقدم آدمها وقتی چیزی را میسازند قسمتی از  خودشان را درون آن جا میگذارند، چیزی که مخصوص خودشان است .بخواهند یا نخواهند چیزی از روحشان درون آن جا میماند . مثلا وقتی غذا میپزند ، دستپخت هرکس شبیه خلق و خوی اوست ، شبیه حسی است که وقتی در کنارشان هستی از آنها میگیری . فکر میکنم  برای همین است که که غدای هیچ  رستورانی غذای خانه نمیشود، انگار اصالتی  ندارد انگار متعلق به هیچ کس نیست  نه دستی با عشق آنرا هم زده  نه در آن لحظه دلی برای کسی تپیده .طعم شان سخت است ، مثل حکومت هایی که از مردم  فقط اطاعت میخواهند نه عشق.غذا های خانه ما ، که مادرم  درست میکند همیشه طعم  ترس میدهد ، یک  جور احتیاط خاص ، نگرانی از آینده . غذاهایش کم نمک است به طرز عجیبی هم هر چه قدر نمک به غدا اضافه میکنیم تاثیر خاصی ندارد. انگار چیزی کم است ، همیشه کم است چیزی که در هیچ ادویه فروشی پیدا نمیشود . ما در خانه ترس را لقمه میگیریم و آنقدر میخوریم تا احساس کاذب سیری.در رگ هامان استرس جریان دارد، نه خون .و شاید برای همین است که با کوچکترین زخمی از پا درمی آییم. برای همین من تصمیم گرفتم خلق کنم ، تا  قسمتی از خودم  را در دنیا جا بگذارم . آن بخشی از وجودم  را هیچ  وقت نتوانستم با کلمات بیان کنم  و کسی هم  آنقدر نزدیکم  نبود که  بتوانم نشانش دهم آن قسمت ساکت ، پنهان و همیشه مخفی ام را.شاید در یک داستان، در نقش یک طراحییا حتی در مزه غذایی که روزی برای کسی با عشق میپزم.تا اگر کسی روزی آن را خواند ، دید و یا چشید بداند که من فقط زنده نبودم، من  یک جایی در این دنیا تمام شدم تا چیزی را از خودم به جا بگذارم.</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 22:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانده ام خیره به راه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-k4gwr1gff9jh</link>
                <description>او معلق است مثل ذرات گرد وخاک .0از این سو به آن سو میرود همه چیز دان هیچی ندان . بادی به هر جهت . اقیانوسی به عمق یک متر ، آدم بلاتکلیف اینها همه من هستم. توصیفی که از خودم دارم . نمیتوانم خودم را معرفی کنم در کلمات نمیگنجم علایقم نامحدود است و در لحظه میتوانم خوشحال یا غمگین باشم. خودم را که نگاه میکنم دسته ام را نمیتوانم پیدا کنمشادم ؟ خیر    نمیدانم بیمارم یا در محیط سمی بزرگ شده ام .آنقدر دنبال جهت گشته ام که اکنون تسلیمم نشسته ام خیره به راه و منتظر نشانه ای از خود راهم .، راه درست است ؟ این را هم نمیدانم فقط میخواهم زندگی معمولی داشته باشم و برای لحطه ای حس کنم که رها و آزادم . فارغ از دغدغه ها و چی میشه ها و جواب های بی ربط و تحلیل های بی مغز </description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 21:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستگی به لحظه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-likd21a9l1iw</link>
                <description>هر بار که از من پرسیدی،پاسخ من همیشه &quot;بستگی داره&quot; بود،اما این جمله، تنها پرده‌ای بودبر روی دل نگران من.بستگی داره به شب‌های خالی،که با امید به یاد تو، سر می‌کنم.بستگی داره به روزهای بی‌تو،که به انتظار بازگشتت، می‌گذرانم.هنوز هم در این مسیر بی‌پایان،دل به یاد تو و این جمله‌هاست،و هر لحظه که می‌گذرد،منتظرم، به امید آنکه برگردی.&quot;بستگی داره&quot; همچنان در دل من،پاسخی است به عشق بی‌پایان،و من اینجا منتظرم،تا شاید روزی، بازگشتت را ببینم.</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 00:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در نگاه اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-vs4tw0tu6ed8</link>
                <description>یک روز مثل همیشه مضخرف یبهوده و سردگم ، همه چیز گنگ. آدمهای جدید صدای خنده بلند پله های دانشگاه رو بالا رفتم طبقه چهارم کلاس 42 .مریم کلاس جابه جا شده  - جدی کجاست؟ - بیا کلاس 44 از در رفتم  تو کلاس قبلی هنوز تموم نشده بود یه عده داشتن میومدن تو یه عده میرفتن بیرون جلوی در صف کشیده بودن ، به زور خودم چپوندم توی جمعیت ، از در تو رفتم  اونجا دیدمش . نگاهش کردم با خودم گفتم خدای من این چه موجودیه ؟ نمیدونم چرا میدخشید . واقعا میدخشید یا برای من اینجوری بود . نور خورشید میخورد توی صورتش و یه بازتاب قشنی داشت پرسید شما دانشجو چه رشته ای هستید؟ من جواب دادم فلان رشته گفت یا خدا چه قدر زیادید بعد پرسید ترم چند  سرش گرفت بالا که انگار منو نمیبینه منم جوابش ندادم نگاهم کرد بیرون رفت خندیدم و این شروع یک ویرانی بود شروع یک جاده یک زرفه پر از ابهام و بی مقصد </description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ من با او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%88-a0gjq0u98cgm</link>
                <description>اینکه آدما عوض میشن چیز خوبیه؟                                                                                                         _منظورت از خوب چی هست ؟ولی نگران نباش تو هم عوض میشی.                                                                            خوب یعنی قابل تحمل باشه. میدونم ولی چه جوری قراره با این همه تغییر کنار هم بمونیم؟ اون وقت میتونیم هنوزم همو دوست داشته باشیم ؟                                                                                                                      سکوت کرد فکر میکنه.... حس میکنم دنبال یه چیز فلسفی تا سرهم کنه و یه جوری دست به سرم کنه .                _ببین یه چیزایی هست که آدما رو کنار هم نگه میداره،خاطرات،احساسات مثل عذاب وجدان ، ترس از تنهایی  وابستگی،یه سری حرفا، قول ها ،قوانین ،نیازها یا حتی آدما .                                                                                     یعنی بعد از اون همه عشق ها ،زمزمه ها ،شور وشوق ها اون همه رنگ همین چیزای سرد و تاریک واسه آدم میمونه؟                                                                                                                                                                                                                                                                    _تو که دورت پر از آدمه .چرا الان داری به اینا فکر میکنی؟ بزار وقتی 70 سالت شد تا صبح بشین به اینا فکر کن  .   هفتاد سال! تهش پنجاه خیرش ببینی                                                                                                                          یه لبخند تلخ میزنه انگار نمیخواد ادامه بده. سیگارش از توی پاکت بر میداره گوشه لبش میزاره دنبالت کبریت میگرده از توی جیب سمت راست کت چرمش در میاره روشنش میکنه . یه پک میکشه، رو میکنه به من :         _زندگی همینه دیگه هر روزش پر از تولد و مرگه   هر شروعی یه پایانی داره .انقدر  این قصه برات تکراری میشه تا جدی جدی همه چیز تموم شه .                                                                                                                            خسته ام.الان هیچ کسی رو دوست ندارم خانواده، کشور ،عشق، برام معنی ندارن. انگار موندم. گم شدم . دلیلی برای خوابیدن ندارم . بیدار هم که میشم تا شب بشه انگار دارم جون میدم .چیکار کنم به نظرت؟                                       خیلی به خودت سخت نگیر . به نظرم یه دلیلی برای خودت بساز که بزرگتر از ما باشه. نمیگم پیدا کن میگم بساز. یه کمی هم خوشگل زندگی کن. میدونم دنیات خاکستری ولی همه چیز هم انقدر خشک وتیره نیست.تو خودت خیلی محدود میکنی. محدود به پول به عرف به خانواده به من. راستی تا حالا چیزی رو ساختی ؟من.......                                                                                                                                                   </description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 00:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهل ساختن نبودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-pvnmohm8gpoe</link>
                <description>چیزی که جدیدا دارم متوجه میشم ، نمیدونم یه مشکل فرهنگی یا آدمهای دور من اینطورین اینه که( ماها آدم ساختن نیستیم ). اونقدری که باید برای چیزهای مهم زندگیمون وقت نمیزاریم وقت و انرژی که مفید باشه نه صرفا جون کندن . یه جوری بسازیم که مخصوص خودمون باشه از جنس من با تمام نواقص و معمولی بودنم   با سلیقه و ظرافت مخصوص خودم ولی تا دلت بخواد کپی همیم . توی لباس پوشیدن ، غذا خوردن ،تفریح کردن حرف زدن ،رابطه هایی که با هم داریم .    بنا بر تجربه من موقع نیاز داشتن ، از کار افتادن یا فقدان چیزی یا حسی گفتن بگرد دنبالش تا پیداش کنی ، بخرش،حالا صبر کن تا وقتش یا ببین فلانی ،مثل اون باش.  هیچ وقت درطول 19 سالی که زندگی کردم کسی ازم نخواست ایده بدم و خودم اونطور که میخوام خلقش کنم . فرصتش رو بهم ندادن نه توی خانواده و نه در محیط آموزشی. همیشه دویدم که به بقیه برسم همینه که هیچ چی اونجوری که میخوام به دلم نمیشینه .راضی نیستم .حس میکنم یه جای کارهام میلنگه دوست دارم رهاش کنم ،بریزمش دور .گاهی وقتا هم میخوام از نو شروع کنم ، ولی انقدر گم و گیج میشم که نمیتونم نقطه شروعم پیدا کنم. هر جا هم سر برگردوندم ببینم چه خبره دیدم انگار اوضاع برای همه همینه . منتها یه سریا عادت کردن ، نمیخوان هزینه بدن  یا انقدر فکرشون پی چیزهای کوچیکه که متوجه نیستن دارن توی یه کل غلط دست و پا میزنن و هر روز فقط فرو تر میرن. مثلا رابطه رو باید ساخت و پرورشش داد از همون اول همه چیز خوب نیست  صبر و حوصله میخواد. وقتی هم تمام تلاشت کردی و دیدی  قرار نیست درست بشه باید رهاش کنی اینجا دیگه واقعا باید بگذری ولی ما باز هم برعکس همیشه میمونیم و سوختن میاریم کنار ساختن. این شل کن سفت کن هایی که پشتشش هیچ فکری نیست کار دستمون داده .بهاش هم چندین سال عمر گرانبها ، اعصاب خورد         و یه زندگی بی کیفیته . واسه همین عین بادی به هر جهت فقط میریم خسته، بی حوصله و بدون عشق . مثل رهگذر .</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 23:37:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه بارم من میگم تو گوش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-abhfonreqkyk</link>
                <description>توی این یک هفته گذشته با سه تا از دوستام بیرون رفتم  که به خاطر کنکور دو ، سه سال میشد که ندیده بودمشون مخصوصا اینکه یه سال هم پشت کنکور بودم ،انگار سخت تر و طولانی تر شده بود . به طرز عجیببی همه بزرگتر شده بودن صورتشون حرفاشون همه چیز عوض شده بود ولی من نه. انگار من نقطه ثابت و مرکز این تغیرات بودم دنیای اطرافم با آدماش دگرگون شده بود و من مثل اصحاب کهف تازه از غار بیرون اومده هاج و واج دنبال آدمهای قدیمی میگشتم .                                                                                                                           اونها از تجربه هاشون میگفتن ، دوستای جدید، هدف های بزرگ، مهارت هایی که کسب کرده بودن، آدمهایی که باهاشون آشنا شده بودن. از عشق، از کار از همه چیز صحبت میکردن و من فقط گوش میدام و گاهی هم لبخند میزدم . وقتی نوبت من میرسید، حرفی به جز درس و رشته و آسیب هایی که بهم وارد شده نداشتم . یه لحظه وسط اون حرفا بود که حس کردم چه قدر از زندگی واقعی دورم. معلقم . اصلا نیستم .انگار جایی بین واقعیت و دنیای ذهنم گیر کردم. با خودم گفتم کی قراره من راوی باشم و بقیه شنونده؟ کی قراره با جریان همراه باشم و یه زندگی معمولی رو تجربه کنم . احساس میکنم توی این دوسال کنکور از زندگی 5 سال عقب افتادم.              اعتماد به نفسی برای مواجه با زندگی ندارم. وسط یه سری از موقعیت ها به خودم میام و میگم چه قدر عجیب حالا چی کار کنم؟ و در حیرت و سکوت ادامه میدم. شاید دارم کم کم بزرگ میشم .دارم یاد میگیرم همه چیز توی کتاب و فیلم و تخل نیست بلکه توی واقعیت هم میشه وجود داشته باشه. یه چیزی که بین این همه  گپ و گفت فهمیدم اینه که: &lt; شانس یعنی اینکه توی موقعیت مناسب در جای درست باشی. اتفاقات اونقدر رندومن که تاثیر من و تو نقش چندانی درش ندراه. باید کلی چیز بزرگ و کوچیک که از کنترل ما خارجن توی یه زمان خوب سر راهت قرار بگیرن.از طرفی ما هم باید برای مواجه باهاش آماده باشیم تا از دست ندیم.&gt;</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 22:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون کوتااههه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D8%A7%D9%87%D9%87%D9%87-q344zbp3kawi</link>
                <description>تابستونی که اینهمه منتظرش بودم شروع  شده  وحتی یه ماهش هم رفته . کلی کار میخواستم انجام  بدم  اما وقت ندارم  یا خسته ام ، برای همین تصمیم گرفتم زیاد سخت نگیرم ولی احساس میکنم دیگه  خیلی بیخیال  شدم ساعت خوابم کلا بهم ریخته مهم ترین کاری همم که کردم اقدام  برای گرفتن گواهینامه بود ولی حتی بیکاری هامم خیلی پر سود تر از درس خوندنم واسه کنکور و انقدر الان  راندمانم بالا رفته  و اضطرابم کم تر شده  اصن گور بابای کنکور                                                                                                                                                             چیزی که خیلی این وسط اذیتم  میکنه بلا تکلیفی و انتظار برای اعلام نتایج ،از طرفی هنوز قطعی نمیدونم میخوام چی بخونم و نمیدونم اون رتبه لازم برای چیزی که میخوام میارم یا نه و یکی دیگه از چیزهایی که سر رشته مرددم میکنه  مهاجرت . از اون ور هم هنوز به خانواده چیزی نگفتم چون میدونم ممکنه به قیمت  دعواهای متوالی توی این دو ماه تموم بشه.                                                                                                 برنامه م  برای دو ماه باقی مونده                                                                                                                      1- گواهینامه رو بگیرم  2----6 تا کتاب بخونم (جلد 1و2 زیست شناسی کمپل- سیستم های پیچیده شعبانعلی-1984-2تا کتاب با موضوع سیاست)      -2 تا سریال خوب ببینم 3-کلاس های کمک های اولیه رو شرکت کنم 4- حرفه ای تر بنویسم  5- فتوشاپپ یاد بگیرم 6- به خودم و زندگیم برسم </description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 21:55:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای دنیای من شماره 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-3-yruz2smu43lk</link>
                <description>چیزی که این روز ها خیلی رو مخمه وضعیت و کیفیت زندگی که دارم . هنوز سنی ندارم میدونم میتونم اوضاعم عوض کنم ولی وقتی میبینم انرژی و پتانسیلی که برای یادگیری ، تغییر محیط اطرافم وخلاقیتی که دارم رو همش دارم سر کنکور ،دعوا های مسخره با خانواده، سنت های احمقانه و  زندگی در جامعه  مذهبی و دیکتاتوری از دست میدم ناراحتم میکنه. میتونستم شاد تر راضی تر و مفید تر باشم. اگر شانس تولد در جای بهتری رو داشتم مجبور نبودم سلامت روح و روانم و بعضا جسمم رو  برای طبیعی ترین حقوقم نابود کنم بهترین حالتی که در آینده برام میتونه اتفاق بیوفته مهاجرت ، ولی میدونم حتی اگه برم هم با اخباری که  از ایران میشنوم خرده فرهنگ هایی که تو وجودمه و آسیب هایی که به روح و روانم وارد شده مواجه میشم اما باز هم از موندن و مواجه شدن با کوهی از دغدغه سطحی و نامتناهی بهتره. چیزی که فهمیدمم این بود که باید دغدغه بزرگتری پیدا کنم و خودم صرفش کنم مثلا علم ، پیشرفت بشریت ، محیط زیست یا .... این جوری احساس بدم کمتر میشه و با همه سختی ها سعی میکنم یه قدم هر چند کوچیک در اون راستا بردارم .                                                  الان تلاش میکنم هدفمند تر انتخاب کنم و خودم با این موج ها همراه کنم تا یه روزی به ساحل برسم اما واقعا اونجا خبری از آرامش هست ؟ میرسم؟ یا قراره اونقدر دست و پا بزنم تا بیخیال بشم  نمیدونم فعلا فقط میرم با همه شک و تردید هام 02/03/31</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 23:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای دنیای من شماره 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-2-gysmenwdtd4j</link>
                <description>تقریبا سه هفته دیگه مونده تا اینکه از این مرحله رنج آور خلاص بشم. سرم شلوغه، هوا گرمه ،اعصابم خورده خستم و استرس دارم. نمیدونم به کارام چه جوری برسم و هرچی دست و پا میزنم حس میکنم بیشتر فرو میرم خیلی کم از خونه بیرون میام ازخانوادم خسته و کلافه ام  البته اوناهم متقابلا همین طورو حتی دوست ندارم صداشون بشنوم . حوصله حرفای چرتو پرت و دعوا های بچه گونه و غیبت کردن هاشون ندارم. فقط چهار تا تا چیز که میتونه حالم خوب کنه شکلات کیت کت ،لاک زدن و فیلم دیدن و حموم رفتن .  تا الان کنکور برای من مهم ترین هدف بوده نمیدونم قراره تابستون چیکار کنم  و حس میکنم بعد از تموم شدنش افسردگی بگیرم هر پند که یه سال اخیر هم بد گذشت به هدفای بلند مدتم که فکر میکنم یا پولش ندارم یا خانوادم اجازه نمیدن یا ایران پتانسیلشش نداره . تا جایی که میدونم اوضاع اکثر همسن و سال های من همینه امیدی به چیزی ندارن و خیلی راحت  بیخیال رویاهاشون میشن این تغییر دادن اهداف و واموندگی بین همه چیز حتی اعتقادات و آرزوها باعث شده نسل خوشحال و خوشبختی نباشیم برخلاف سه نسل قبل که هیچ کدوم از این امکانات و تکنولوژی های الان نداشت ولی شاد تر و فعال تر بود.کاش حداقل یه گوشه کار درست میشد  کاش انقدر اجبار و تحمیل نبود و کاش پول مسئله اونقدر مهمی توی زندگیم نبود . این ابهام برام همه چیز سخت تر کرده هیپچ چیزی در اطرافم نیست که بتونم براش برنامه ریزی کنم نمیدونم کنکور خوب میدم یا نه؟ یا رشته ای که بهش علاقه دارم ولی توش پول نیست بخونم یا نه؟ شغل میتونم پیدا کنم یا نه ؟در نهایت میتونم مهاجرت کنم یانه ؟کاش یه روزی بتونم سر سر این کلاف پیچ خورده رو پیدا کنم بتونم نقطه ای برای شروع بزارم ما فقط نیاز به یه نقطه داریم برای شروع که هر چه قدر هم دور زدیم گم نشیم پ ن : سرعت  نتم داغووون</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 23:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه پنهان جامعه، زنان و پریودی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%DB%8C-gcnufa6dkvho</link>
                <description>28 می (7 خرداد) روز بهداشت قاعدگی ست حالا چرا این روز ؟ چون زنان به طور متوسط 5 روز از ماه رو پریود هستن و برای همین 28 ام ماه پنجم میلادی برای این روز تعیین شد. هدف این روز آگاهی ، مواجه با این مسئله زیستی فارغ از خرافات و همون تابو شکنی. پریود یه سازوکار طیبعی مثل عرق کردن، نفس کشیدن. قاعدگی بخشی از زندگی زنان که نشون دهنده ی سلامت و باروری اونهاست . اما چه طور تبدیل به تابو شد؟  به خاطر ناآگاهی که مردم قدیم درباره این موضوع داشتند باورهای غلطی شکل گرفت و وارد فرهنگ مردم شد طبق آماری 48% دخترای ایرانی مورد مطالعه فکر میکردن قاعدگی یه بیماری و ضعف شرم آور و کثیفه . این جهل و ناآگاهی به صورت ارثیه نسل به نسل در حال انتقاله. در بسیاری از جوامع دختران و زنان در حال قاعدگی هنوز از ورود به آشپزخونه، مزارع یا مکان های عبادت ممنوع هستن یه زن در طول زندگیش ممکنه به خاطر پریودی درد زیادی رو تحمل کنه                                                       مجبور میشه روزهایی رو مدرسه نره از سرکار مرخصی بگیره  برنامه ریزی هاش بهم میخوره وباید از انواع قرص های مسکن و ویتامین و آهن استفاده کنه. یه چیزی هم هست به اسم سندرم قاعدگی و عده ای تجربش میکنن که به خاطر بهم ریختگی هورمون ها باعث میشه چند روز قبل از پریودی احساس سرگیجه، افسردگی حالت تهوع و تنگی نفس داشته باشی  تازه بعدش هم باید با مشکلاتی مثل کم خونی و ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن دست و پنجه نرم کنن یه سیکل که میدونی هر ماه تکرار میشه و چاره ای جز تحملش نداری علاوه بر اینها زندگی در جامعه ای که پر از تابو کار سخت تر میکنه مثلا در خیلی از خانواده ها زن پریود نجس و کثیف شمرده میشه و عفت و حیاش در پنهان کردن این موضوع طبیعی از اعضای خانواده مخصوصا پدر و برادرش هست، موقع  خرید نوار بهداشتی باید کلی سرخ و سفید بشی که فروشنده مرد نباشه بقیه که تو فروشگاهن متوجه نشن و وقتی هم خریدی توی نایلون مشکی باشه و سریع قایمش کنی تا مبادا بقیه بفهمن یا مثلا در خانواده های مذهبی توی ماه رمضون یا موقع نماز خوندن اگه پریود باشی باید تظاهر کنی که نیستی تا کسی نفهمه . بخش اعظمی از جامعه ما داره از این موضوع رنج میبره،تازه اینها فقط عامی ترین معضلات بودن  هستن جوامعی که به زن در حال قاعدگی اجازه آشپزی ، دست زدن به میوه ها یا شیر نمیدن چون معتقدن فاسد و کثیف میشه یا حتی جای خواب اونهارو جدا میکنن تا کسی نزدیکشون نشه. این رفتار ها آسیب زنندست باعث میشه یه انسان رنج ببره و نتونه این شرایط رو مدیریت کنه و به بدنش و روحش آسیب برسه این ترد شدن فقر فرهنگی و نابرابری جنسیتی و سنت های مضر باعث زیر سوال بردن انسانیت و از بین رفتن حقوق بشر و ناعدالتی حالا چیکار میتونیم بکنیم؟1- نشر آگاهی :فارغ از جنسیت باید درباره این سازو کار بدونیم و اطلاعات درست رو رواج بدیم . زن ها بخشی از جامعه امروز و آینده رو شکیل میدن و درک کردنشون به ما برای زیست مسالمت آمیز و داشتن جامعه ای سالم کمک میکنه2- مدرسه و سیستم آموزشی به این موضوع اونقدری که باید اهمیت نمیده ولی ما میتونیم کودکانمون چه پسر و چه دختر رو با این موضوع آشنا کنیم و بهشون اطلاعات درست و فارغ از خرافات و جهل و ترس رو برسونیم تا بدونن باد چگونه رفتار کنند و فردای بهتری رو رقم بزنند3-بخشی بزرگی از این تابو شکنی با مردان هست، نسل قبل فکر میکردن زنی که پریود میشه مریض و ناقص  یا عفت و حیا نداره این خیلی ناشایست که در قرن علم و تکنولوژی هنوز چنین دیدگاه های پستی وجود داشته باشه.4-  درباره تجربیاتتون یا مشکلاتی که درباره این موضوع دارید بنویسید و صحبت کنید.5-اگر دیدید خانومی داره نوار بهداشتی میخره یا دستشه لازم نیست عجیب و غریب رفتار کنید عادی باش چون  عادیه. http://www.namlik.me/article/24631: توصیه میکنم حتما اپیزود روز بهداشت ماه کست رو بشنوید</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 22:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال هوای دنیای من شماره 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-1-myx2sagp2mpa</link>
                <description>گاهی دلم میخواد فرار کنماگه میتونستم قدرت جادویی داشته باشم میخواستم که با پلک زدن از یه سری موقعیت ها فرار کنم . واقعا یکسری روزهای سخت و شرایط داغون کننده که هر دقیقش مثل یه ماه میگذره نباید زودتر تموم شه ؟برای همین سعی کردم کارهایی رو انجام بدم که باعث میشه گذر زمان حس نکنم، مثل فیلم، کتاب ،خیال ، نوشتن ،دویدن ،خوردن ، خوابیدن و... همون چیزهایی که توی زندگی همه هست از بیرون نرمال و اروم هستم  بیدار میشم ،صبحونه میخورم ،کار میکنم میخندم ، وقت میگدرونم تا روز بعداما همیشه در درونم حس عجیبی از فرار کردن از روزمرگی و شرایطی که توش هستم دامن گیرم بوده از کودکی  این حس همراهم بوده  اون موقع ها زمانی که دردم میومد، خسته بودم، نمیخواستم چیزی رو انجام بدم یا ببینم چشمام میبستم و تا سه میشمردم تا جایی که همه چیز ساکت میشد ، صدای اشنایی به گوشم میرسد و میگفت &lt;تموم شد&gt; .  هنوزم جواب میده اما خیلی وقت ها مجبورم چشمام باز کنم با تمام نخواستنی که توی  قلبم مثل کفه ترازو بالا و پایین میشه برم جلو شاید همین حس و حال که هنوز منو به زندگی وصل کرده .چیزی که وادارم میکنه شنا کنم و دست و پا بزنم     به همین خاطر انتخاب کردن همیشه برام سخت و وقت گیر بوده ، همیشه دوست داشتم چیزهای جدید و متفاوتی رو تجربه کنم تا یکمم که شده این حس درونم کمرنگ تر بشه                                                                         فردا شنبه ست روزهای پر فشاری پیش رو دارم کل این هفته با استرس کنکور سپری شد                                     دقیقا دو ماه دیگه تمومه    الان کاری که میتونم انجام بدم اینه که ادامه بدم و صبر کنم  </description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 17:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-t0nhoap9s6sb</link>
                <description>تقریبا دو ماه تا کنکور فاصله دارم ، خسته امتمرکز کردن برام سخت شده ،از درس و کتاب متنفر شدم. اطمینان به هیچ چیزی ندارم و نمیتونم اوضاعم پیش بینی کنم و تنها انگیزه و دلخوشیم لیست بلندی که برای تابستون دارم نمیدونم به اون همه کار میتونم برسم  یا نه  ولی ترجیح میدم یه تابستون شلوغ داشته باشم تا سختی و تلخی این یه سال پشت کنکور موندن و  سه سال توی خونه نشستن از بین ببره توی همین خیالات  که به سر میبرم یاد اتفاقات اخیر و حس ناامنی که دارم و... میوفتم و باز مه غلیظی از احساسات تاریک و سرد در درونم میشینه و باعث میشه  راه رو گم کنم و سردگم تر از قبل حرکت کنم امیدوارم این  دوران راحت تر بگذره  </description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 11:40:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور باید شد ، دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1-wwjclxhfcxmj</link>
                <description>ادیت عکس از خودم:)تنها جمله ای که این روزا حالم را عوض میکند و حس زنده بودن و تمایل به زنده ماندن را به من می دهد این قطعه از سهراب است.پ.ن:ضمن قدر دانی از شرایط فعلی و برخورد آشنایان دور و نزدیکاز طرف :حجمی از سلول درهم کز کرده پاییز هجده سالگی_1401_قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ‌ کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند.هم‌ چنان خواهم خواند.هم‌ چنان خواهم راند.پشت دریاها شهری استکه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.بام‌ ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌ نگرند.دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Thu, 24 Nov 2022 23:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال خوش من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-ypcc8jcccfgg</link>
                <description>خیال خوش من بعد از آن روز که نخواستم واقعی شویفهمیدم عمرت به پایان رسیده است خیالی که عادت شود ، توهمی بیش نیستو توهم روح را میرنجاندنمیدانم خیالات را کجا دور بیندازم  شاید باید منتظر باشم  واقعیت جایشان را پر کند  «مریم عبدی »</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 02:33:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه اي قلب محزون من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-epmyr1x6errg</link>
                <description>مدار صفر درجه آه اي قلب محزون من ديدي كه چگونه سودا رنگ عشق گرفت ! ....ديدي جغرافياي فاصله را چگونه با نوازش نگاهي مي توان طي كرد و ناديده گرفت ! ...ديدي رنج هاي كهنه را با ترنمي مي شود يكباره فراموش كرد ! ...ديدي كه آزادي لحظه ي ناب سرسپردن است ! ....ديدي كه عشق يك اتفاق نيست ! ...يك قرار قبلي است ! ... مثل يك تفاهم ازلي ...!</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 10:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعادل در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-vxex5hjzxgmf</link>
                <description>غالباً  موضوعات را از یک جانب مشاهده میکنیم ، اگر قصد داشته باشیم چیزی یا کسی را تخریب کنیم بی تعلل دست بر مسلسل نقص ها  اشتباهات  میبریم و تا جایی که دچار ورم مغزی و کمبود بزاق نشده باشیم به گفتن ادامه میدهیم اگر هم مقصود تعریف کردن باشد ، چاپلوسی و تملق را به حد اعلا رسانده و با لوس گفتن واژگان ترکیبی منزجر کننده از توهمات و گنده بینی آدم ها میسازیم تعادل این مفهوم تامل برانگیز که در چارچوب زبان و لغت محصور شده است معنایی ژرف تر و کاربردی تر داردکه امروزه در چند علامت و جملات شعار گونه مختصر شده است   من به شخصه آخرین باری که تعادل را در زندگی حس کردم حدودا دوازده سال پیش بود آن موقع شش سال داشتم ، با مادرم برای خرید میوه به بازار رفته بودیم آنجا برای اولین بار ترازو کفه ای را دیدم و کل شب از بقیه میپرسیدم که چه طور کار میکند  آن روز آخرین دیدار من با مفهوم تعادل بود  یک سال بعد ترازو های دیجیتال مد شد و خبری از اونهمه وزنه نبود  حال ما در جایی میان تاریخ ایستاده ایم و روز به روز نامتعادل تر رو به جلو حرکت میکنیماما بر سر نسل آینده چه می‌آید!!؟این را فقط خدا میداند:)</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 15:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعی تر _</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-aw2jgr5jbeoo</link>
                <description>نگاهمان را تغییر دهیم ، ته داستان همیشه آدم ها پشیمان نمی شوند ، همیشه فرصت برای رسیدن نیست آدم های خوب میتونن  بد باشن هر وقت بخوای نمیتونی از آب ماهی بگیری ، یه وقت هایی میخوای فرصت رو غنیمت بشمری اما حالی برای شمردن لحظه نداری  شاید اینطور کمتر حسرت بخوریم و انتظار واقعی تری  از زندگی داشته باشیم متن از: مریم عبدی 24بهمن۱۴۰۱</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 14:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%8A-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%8A-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-bdkqe5i48sbn</link>
                <description>تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبراي برفي که اب مي شود دوست مي دارمتو را براي دوست داشتن دوست مي دارمتو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارمبراي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريختلبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفتدوست مي دارم ...تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارمبراي پشت کردن به ارزوهاي محالبه خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارمتو را براي دوست داشتن دوست مي دارمتو را به خاطر بوي لاله هاي وحشيبه خاطر گونه ي زرين افتاب گردانبراي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارمتو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارمتورا براي لبخند تلخ لحظه هاپرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارمتورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديددوست مي دارم ...اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارمتو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارمتو را براي دوست داشتن دوست مي دارمتو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارمتو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارمبراي خاطر عطر نان گرمو برفي که آب مي شودو براي نخستين گناهتو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارمتو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارمدوست مي دارم ...پل الوارمن این شعر رو برای اولین بار در سریال مدارصفر درجه شنیدم که بی شک یکی از بهترین سریال های ایرانی است.</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 20:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نزیسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45160674/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-riobytcont8s</link>
                <description>دیروز سر کلاس ادبیات بودم استاد به یه بیتی شعر رسید(بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت      براید که ما خاک باشیم و خشت)یکی از بچه ها پرسید استاد یعنی چی ؟استاد بعد از چند ثانیه سکوت خیلی ارووم گفت:1499/11/28 ما کجاییم؟_همه جواب دادیم که زیر خاکبا اینکه کلاس ها مجازی بود ولی معلوم بود همه به فکر فرورفته بودنبعد گفت:100سال دیگه ما نیستیم شاید 100سال بعد همین موقع یه گروه دیگه جای  شما نشستن و دارن همین درسا رو میخونن ولی من و شما نیستیم پس حالشو ببریدخلاصه این بیت شعر خیلی رفت تو مخم کل شب داشتم به صد سال بعد فکر میکردمتا  صد سال دیگه حتی کسی نمیدونه من وجود داشتم .  انگار نه انگار که من متولد  شدم و اندی سال با کلی مشقت و سختی زندگی کردم . یک نابودی و تباهی بی حد و  مرزفکر کردن بهش همون قدر که میتونه انگیزه بده همون قدر هم میتونه ادم رو به جنون و نا امیدی ببرهحالا چرا میگم انگیزه؟بشین و چند دقیقه به دغدغه های توی مغزت فکر کن . اره به جای اینکه مدام توی ذهنت همشون بزنی بهشون فکر کنتا  صد سال دیگه اینا هیچ کدومش نه وجود دارن نه انگار که بودن  چون حتی  سازنده شون که شما باشید  همین سرنوشتو داره اصلا چرا صد سال دیگهشرط میبندم خیلیا شون 1 سالم  تاریخ انقضا ندارنپس  به جای اینکه همش به این فکر کنید که :فلانی اون روز چی گفت ,چرا به من  دیر سلام کرد , چرا من اون روز اون کارو نکردم چرا چرا چرا........برو زندگیتو کن . اون روز رفت و دیگه هم برنمی گرده امروز هم میره و دیگه برنمیگرده  تو هم همینظور پس چی فکر کردی اینه دیگهیه نابودی بی انتها در مقابلمونه برای کسی مهم نیست کی بودیم و چی کار کردیماین وسط تنها چیزی که مهم خودتی . تو چه قدر حالشو بردی ؟   زندگیت چه کیفیتی داشته و به چند درصد از ارزوهات رسیدیتصور  کن یه روز صبح از خواب پا میشی یه کارت پول بهت میدن و میگن:توی این بی نهایت پول ولی این کارت تا سه روز انقضا داره تا سه روز هر کاری میخوای  بکنی بکن شما چی کار میکنید ؟ به خوابتون ادامه میدید ؟من به شخصه  تا دو ساعت برای اون پول برنامه ریزی میکنم و شبانه روز سعی میکنم تا  هرچیزی که دلم میخواد رو بخرم حتی یه ثانیه اش رو هم از دست نمیدم پول مفت دیگه زندگی  هم مثل همون کارت پول هر چه قدر بتونی توی این مدت کوتاه بیشتر ازش بکشی و  بیشتر ازش برای رسیدن به رویا ها و ارزوهات استفاده کنی بردی. ( البته همیشه  کارت پول جوابگو همه ارزو ها نیست)خلاصه برو ببین میخوای این سه روز زندگی رو بخوای زیر تشکت و فیلم ببینی یا بدویی و به رویا هات برسی ؟</description>
                <category>کولی کنار آتش</category>
                <author>کولی کنار آتش</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 09:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>