<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رونیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45193853</link>
        <description>نیازمند خون انسان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:55:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3332209/avatar/cZKqSt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رونیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45193853</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امان از فراموشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45193853/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-vwn6ibp8atsd</link>
                <description>موضوع: تجربه فراموشی پرداخت قبض و قسطنویسنده: رونیا موذنی#پرداخت_مستقیم_پیمان پدرم برای تهمت به پولشویی به زندان رفته بود و مادرم میگفت که پدرت قسط ها و قبض ها را پرداخت نکرده و به زندان رفته  ، من هم کودک بودم و باور میکردم. الان پدر ۱ ساعت است که آزاد شده بعد ۳ سال به دیدار ما اومده است . مادرم برای اثبات بی گناهی او همه کار کرد تا موفق شد ، اما الان برای خبر خوب آزادی پدر باید به قبرستان برویم ، پدرم بعد شنیدن خبر این اتفاق در شُک عصبی فرو رفت بود و الان کمی حال او بهتر است. اما الان برای تولدم همراه همسر و کودکانم میرم تا در قبرستان با پدر و مادرم تولد بگیریم، الان ۲۰سال از مرگ مادرم و آزادی پدرم گذشته و من ۲۸ساله شدم.  انگشتانم را آرام بر قبر پدر و بعد مادر کوبیدم و فاتحه خواندم، و بعد قبر هارا شستیم ، از دختر هایم خواستم تا خرما ها را بین مردم آنجا پخش کنند تا ثوابی برای پدر و مادر مرحومم بشود...همسرم آرام صدایم زد :علی،دیگر بهتر است برویم، اول ماه است بیا تا قسط  تخت های ساره و اسما را بدهیم. می‌دانم که از دیر دادن قسط ها ترس داری پس الان یادآوری میکنم.گفتم: مریم جانم، می‌رویم دیر نمی‌شود تا شب وقت است ، امروز تولدم است کمی بیشتر بمانیم...مریم به دنبال ساره و اسما رفت تا آنها را سوار ماشین کند و منتظر من بمانند تا به خانه برویم .حدوده ۵ دقیقه گذشت، بچه ها در ماشین به خواب رفته بودند و مریم همچنان منتظر من بود .از جایم بلند شدم و اسا ام را به زمین کوبیدم تا مسیر را پیدا کنم وبه سمت ماشین رفتم . صدای در ماشین آمد مریم در را برایم باز کرد و من نشستم، و با لحنی آرام و محبت آمیز گفتم : ممنون که با تمام نقص هام کنار من موندی عزیزم.مریم با صدای آرام گفت: من از زندگی ام راضی ام پس نمی‌خواهد تشکر کنی . صدای استارت ماشین را شنیدم و تکان های ماشین را حس کردم و پنجره را پایین کشیدم و دست هایم را لا به لای باد چرخاندم ...ماشین ایستاد مریم در را برایم باز کرد و فهمیدم که می‌خواهیم به بانک برویم،  نزدیک بانک شلوغ است همیشه ساعت ۸ آنقدر ماشین اینجا پارک می‌شود که جایی برای ماشین نیست پس مریم کمی عقب تر پارک می‌کند تا بقیه را پیاده برویم .نزدیک که رفتیم مریم کمی آرام و گفت: عزیزم بانک بسته است.من کمی عقب رفتم و گفتم :پس بیا برگردیم فردا دوباره می آییم.مریم من را راهنمایی کرد به سمت ماشین و به خانه رفتیم. به مریم گفتم که صلح بیدارم کند تا برویم بانک و قسط را بدهیم و مریم هم جواب مثبت داد و من خوابیدم. صبح بود مریم صبحانه حاضر کرده بود و همه ی خانه را با صدای &lt;بیدار شوید صبح شده&gt; پر کرده بود ناگهان من و ساره و اسما با هم  فریاد زدیم ۵ دقیقه دیگر بگذار بخوابیم. مریم هم امان نداد و  صدایش را بلند تر کرد و گفت &lt;بیدار شوید تنبلا&gt; همه ناچار بیدار شدیم اسا ام را برداشتم و راه را پیدا کردم و به سمت آشپز خانه رفتم صدای پای اسما و ساره می آمر که در بغل من پریدند و خندیدن &lt;سلام بابا&gt; مریم داد زد &lt; در خانه ندوید میوفتید بچه ها &gt; من هم کودکان را بغل کردم و از آنها راهنمایی خواستم تا من را به آشپز خانه ببرند .  ۵ روز گذشته و پیامک پرداخت قسط دیر شده برای مریم ارسال شده مریم به سرعت پیش من آمد و گفت که یادش رفته به من یادآوری کند قسط ها را بدهد . من هم به سرعت حاضر شدم و با مریم به یمت بانک رفتیم تمام راه را ناخون هایم را میخوردم و پایم را به زمین میکوبیدم ، بدن مریم سرد شده بود ، هردو از دیر دادن قسط میترسیدیم و من هم که تا الان فکر میکردم اگر قسط را به موقف ندیم به زندان میرویم ، مریم از استرس من ترسیده بود ، چشمانم میسوخت و نمی‌توانستم تمرکز کنم حتما اسم خود را از یاد برده بودم . به بانک رسیدم هر دو سریع پیاده شدیم و وارد بانک شدیم نوبت گرفتیم  زن کارمند وقتی مت و مریم را دید گفت :خب چرا شما قسط ها را خودکار پرداخت نمی‌کنید.  مگه  با دایرکت دبیت آشنا نیستید‌؟ من چهره متعجبی داشتم اما درباره‌ی مریم مطمئن نبودم.زن گفت:این چند وقت تبلیغات اسن نوع دایرکت ها بسیار است اما من به شما پیشنهاد میکنم از دایرکت دبیت قسط ها و قبض هارا بدهید، از همه نوع دایرکت ها امن تر و آسان تر است، برای شما آقا که بینایی مناسبی نداری هم پیشنهاد می‌شود که انقدر با استرس برای قسط ها به این جا نیایید .مریم درخواست کرد:لطفا اگر میشه حساب برایمان باز کنید چون به نظر برای شوهرم نیز کاربردی است.زن کارمند همسرم را رهنمایی کرد و بعد گفت الان قسط هارا با همین دایرکت دبیت پرداخت کردید هم آسان و هم سریع بود. اگر هم قسط هارا کمی دیر بدهید چیزی نمی‌شود و اما بهتر است به موقع بدهید‌. با ما خداحافظی کرد و نوبت بعدی را خواست. ما هم به خانه رفتیم و از آن همه استرس راحت شدیم.من می‌گویم شما نیز این دایرکت دبیت را امتحان کنید...#پرداخت_مسقیم_پیمان </description>
                <category>رونیا</category>
                <author>رونیا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 17:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45193853/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DB%B4-mz9eyyjikd1k</link>
                <description>در باز شد پیرمرده پیر و لاغری وارد شد و با جارو کف زمین رو پاک کرد . بعد دستمال خیسی آورد و خون زیر جنازه را پاک کرد و زیر لب گفت این پسر آدم نخواهد شد ...خدا خدا میکردم بالای سرش را نگاه نکند ! ناگهان دستم وارد شونه ی جنازه شد گوشت های سوخته اش را حس میکردم  چندش آور بود اما باید تحمل میکردم . مرد آمد تا صورت جنازه را تمیز کند اما دستمال را انداخت و دستش را روی صورت جنازه گذاشت و گفت  خواهرت در چه حالی می‌تواند باشد ‌‌! دلم برای خواهرت می‌سوزد...با خودم گفتم خواهرش کیست و چرا دنبالش نیامده  یاد خواهر خودن افتادم که با دست‌های خودم جونش را گرفتم . تمام مدت مرد مرا دیده بود حسش میکردم اما  وانمود میکرد که مرا ندیده ، به بالای سرم اشاره کرد . فهمیدم که می‌خواهد به من کمک کند اما مگر مرا می‌شناسد...</description>
                <category>رونیا</category>
                <author>رونیا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 12:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45193853/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DB%B3-h6nnjp4yv7es</link>
                <description>قتلنزدیک تر رفتم اتاق کوچکی که فقط یک تخت و یک پیر مرد شکسته در آن بود . هیچکس با پدرش اینگونه رفتار نمی‌کند انگار او زندانی بود . دستم را روی دستگیره گذاشتم و آرام در را باز کردم ، وارد راهرو ی کوچکی با دیوار های سرخ شدم تابلو های گران قیمتی که آنجا بود نظرم را جلب کرد آنجا مانند یک نمایشگاه تابلو بود . آرام آرام پایم را روی فرشی با طول حداقل ۴ متر و عرض ۱ متر با رنگ سبز یشمی  و کم کم قدم گذاشتم کمی جلوتر که رفتم تابلو ها کم و کم تر شد. کمی جلوتر یک در بود با رنگ زرد که یک قفل کتابی بزرگ بر او خرده بود رسیدم. راهرو ی  دیگری آن نزدیکی نبود ، صدای پایی به گوشم خورد دیگر راه فرار نبود این در ، در انتهای راهرو بود و نخ پنجره و نه پله ای نبود که بشود فرار کرد استرس تمام تنم را در بر گرفته بود. در اتاقی که از آن وارد خونه شده بودم باز شد و صدای پا قطع شد . چند دقیقه سکوت حکم فرما بود که صدای شلیک اسلحه به گوشم خورد ترس تنم را در بر گرفت چه کسی را کشت ؟... چهره اش را از دور دیدم استیو بود . آدم کشتن برایش مثل آب خوردن بود .کفش هایش را خون در بر گرفته بود . و رد خون پشت سرش به جا می‌ماند هر قدمی که برمی‌داشت بیشتر میترسیدم . او به سمت اتاق در زرد می آمد اسلحه آن را برداشتمبا ترس و استرس به سمت قفل کتابی گرفتم و شلیک کردم صدای بلدی راهرو را پر کرد اون صدای قدم های آرام به صدای دویدن تغیر کرد در اتاق را باز کردم . شت  این اتاق چرا خالیست ؟ نه پنجره و نه حتی وسیله ای در آن اتاق نبود. سرم را برگرداندم  با  جنازه ای آویزان از سقف  مواجه شدم ‌. چشم هایش در آمده بود  و دهنش دوخته شده بود موهایش  سوخته بود و یک پایش قطع شده بود ، پوست سوخته اش و استخون هایش که از لا به لای گوشتش بیرون زده بود  . در را بستم و پشت جنازه قایم شدم   . در باز شد. </description>
                <category>رونیا</category>
                <author>رونیا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 19:15:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45193853/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DB%B2-anxivf2fu7p6</link>
                <description>قتللباس هایم را عوض کردم و خون روی لباسم را پاک کردم ، بدون پول نمی‌توانستم انتقام بگیرم به یکی از مشتری ها زنگ زدم و و درخواست قتل جلوی اجتماع را قبول کردم  . لباس های مشکی ام را پوشیدم و سرنگ را داخل جیبم گذاشتم و به فروشگاهی که باید قتل انجام می‌شد رفتم اما با زنی مواجه شدم که بچه اس نوزاد در بغلش بود . نمیفهمیدم چرا باید اون بچه را یتیم کنم اما این کار شغل من بود از کنار زن گذشتم سرنگ داخل کیفم را در رگ بازو اش فرو گردم و بعد کمی جلوتر ایستادم و موبایلم را کنار گوشم گذاشتم را کسی به من شک نکند ‌.زن روی زمین افتاد کودکش گریه میکرد و سرو صدا زیاد بود اورژانس اومده بود و من سریع از آنجا خارج شدم. پول را گرفتم  کمی عذاب وجدان داشتم اما به من مربوط نیست ...اطلاعات کسی که درخواست قتل خواهرم را داده بود چک کردم و توانستم آدرس خونشو پیدا کنم .اما چرا من، باید خواهرم  رو میکشتم؟  صبح زود بود خواهرم سریع از خانه بیرون رفت و به من چیزی نگفت اما قبلش بهم گفت دوستم داره و بوسم کرد و رفت من هم سریع درخواست قتل رو قبول کردم تا با پولش با خواهرم غذا بخورم . سوار موتور شدم و راه افتادم و به بیابان و کارخانه متروکه رسیدم چشم بندم را گذاشتم و وارد شدم همان اول بوی شیرین و تندی حس کردم و صدای نفس های آشنا اسلحه ام را بیرون کشیدم ولی لحظه ای مکث کردم بعد او بهم حمله کرد من نیز با تیر به او حمله ور شدم . بعد چند دقیقه صدایی نشنیدم . بعد چند لحظه گفتم در آخرین لحظات زندگی ات چه میگویی؟ جواب داد دوستت دارم عزیزم . چشم بندم را در آوردم خواهرم رو به رویم بود اشک ها از چشمانم سرازیر بود باید می‌فهمیدم اون عطر ِشنا اون نفس های آشنا برای که بوده اما دیر بود. بیرون اومدم و پول رو گرفتم سوار موتور شدم بوی سوختن گوشت می‌آمد که فهمیدم عزیزترین کسم در حال سوختن استزمان حال...گریه ام گرفته بود . اشک هایم را پاک کردم و   سوار موتور شدم و به خانه ی کسی که دستور قتل خواهرم را داده بود یعنی استیو رفتم لز پنجره وارد خانه شدم و در جایی مخفی شدم با یک اتاق رفتم مرد پیر و مریضی آنجا بود فکر کردم شاید پدرش باشد ....تا پارت بعد صبر کنید....</description>
                <category>رونیا</category>
                <author>رونیا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 19:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45193853/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-mhbvjhzqantd</link>
                <description>چگونه؟ستاره ها کنج لبخندت می‌نشستند،  در چشمانت اقیانوسی عمیق دیده می‌شد، رنگ مو هایت مثل شب بود ،حالت موهایت مثل موج دریا بود ، گونه هایت رنگ رز و لب هایت به سرخی خون بود ،پوستت مانند برف بود سخنانت مثل ابر نرم بود ،دست هایت به لطیفی پارچه بود، اون کودک ده ساله با لباس گل گلی کجا رفت یهو ...این دختر ۱۸ ساله کیست رو به روی آینه، چرا لبخندش خشک است ،چرا موهایش گوریده است چرا چشمانش پر از خشمه ،چرا لبش مانند کویر است چرا رز گونه هایش پژمرده است چرا دستانش به زبری سنگه چرا لباس هایش همه مشکی است ؟  آن دختر ده ساله کجاست در کدام ده مرده است؟ این قاتل رو به روی من کیست چرا هرگاه رو به رو ی آینه او را می‌بینم ؟ پاسخ سوال ها در گوشه کنار در قلب شماست عزیزان ...</description>
                <category>رونیا</category>
                <author>رونیا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 18:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45193853/%D9%82%D8%AA%D9%84-udkbho6igpwu</link>
                <description>قتل پارت یک دستش را روی زخم پهلوی خود گذاشت و آخ عمیقی کشید و بعد گفت زخم کوچکی مانند این مرا نمی‌کشد ،و بعد  اسلحه ی هفت تیر خود را بیرون کشید و گفت حال تیز مرا ببین و بعد شلیک کرد سه تیر در ناحیه ی قلب  زن در آخرین حرفش گفت متاسفم ویلیام . چهره ام در هم فرو رفت اسم مرا از کجا می‌دانست ؟ چشم بند خود را باز کردم کسی که جلوی من بود عزیزترین و تنها کسم بود ،خواهرم ، اشک در چشمانم حلقه زد اما بغض خود را نگه داشتم مشتی سنگین بر صورت خود کوبیدم و گفتم لعنت بهم ، اما دیر شده بود . از کارخانه ی خراب و ورشکست شده که در بیابانی سرد. قرار داشت بیرون آمدم چند دقیقه وایسادم و بعد ماشین مشکی و مدل بالایی  جلوی من ترمز گرقت و مرد قد بلند و چارخونه ای از آن بیرون آمد ۵۰ میلیون تومن من را کف دستم گذاشت و گفت کارت خوب بود.  من بدون اینکه حرفی بزنم بغضم را قورت دادم و سوار موتور مشکی خود شدم ، در جاده اشک ها خود به خود می‌ریختند و من نمی‌توانستم کاری کنم قلبم درد میکرد تمام مغزم پر شده بود از تنفر و فکر انتقام . اما از کی؟... با خونه که رسیدم پول هارا پرت کردم انگشتان خود را لای تار های مویم کشیدم و گریه کردم اشک ها بند نمی آمدند . متاسفم متاسفم خواهر منو ببخش لطفا  اشک هایم را پاک کردم و گفتم انتقام میگیرم ...</description>
                <category>رونیا</category>
                <author>رونیا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 17:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>