<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیرباد ِ رامشگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45531308</link>
        <description>می نویسم، نه اینکه هستم، شاید پس از نوشتن اندکی باشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 02:17:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856186/avatar/RQNnD7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیرباد ِ رامشگر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45531308</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وطن، تن ِ بی جان ِ تنهایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45531308/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AA%D9%86-%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ftmqtseclstq</link>
                <description>این یک واژه را بگیر و بسوزان، به آب و باد و خاک بده، به دست هایی پیشکش کن که بگیرند و به فراموشی بپسارندش. این یک واژه اصلا ارزانی هر که دَلقَش را پوشید و دلقکی شد به رنگ ِریای روز. این یک واژه را نخواستیم. کم کن از ما. خیال کن تیغ برداشته‌ای و از گوشت میتراشی. این همه کَندند، تو هم یکی از آنها، چه باک؟ما زودتر از شما فهمیدیم چیست. ما زودتر فهمیدیم یعنی تکه پاره های که سر هیچ سوزن وصله نکردشان به هم. ما زودتر فهمیدیم با این های و هوی چیزی به هم وصل نمیشود. از های و هوی نیست، از زبان ِ سکوت و خشم زیر پوست خشکیده اینجاست که همیشه صدا برخواسته. خسته نکن خودت را به چرخاندن آن یک تکه جُل بر آسمانی که از زبانش نفرین به تو می بارد. ولی چه که تو نه از نفرین شرم داری و نه از دست های خالی.غبار می شویم، به آسمان میرویم، باد می‌برد ما را. جایی به خاک می‌شویم و گُل از گِل میروید. ما آن پاره های تن بودیم که وقتی باد میبردمان دیدیم چیزی کم شده از من که فریاد میزدیم: وووو ...تتتتن...بنوش، عربده بکش، برقص روی خون. بخوان به نام خدایت که خون میخورد و بر شما تفو میکرد و زیرش میرقصیدید، وقتی چشم بر خفتگان دور و نزدیک بسته بودید. بنوش که نوشت باد خون ِ ما که ضحاکی و به مغز من و او و آن یکی و همه و هر تن که بی سر و تن شد فربه شدی. به عیش تو که شیشه‌ی مینا از رگ بریده پُر میکردی خوشی باد تا قیام ِ قیامت.برای تو جای خوبیست، برای من نه. برای تو نان و نام داشت نه برای من. برای تو پرچم شد به دست و برای من یک وجب خاک هم نخواهد شد برای خُفتن. برای تو بستر و خفت و خواب و خوراک و روزی بود نه برای... ولش کن. دست بکوب و بعد به سجاده برو و یادت اگر ماند این واژه را بِکُش و باز بخوان. از زیر مهر و خاک اگر خون جوشید یاد ِ ما هم میوفتیی ای مثلا هم...وطن.پ</description>
                <category>پیرباد ِ رامشگر</category>
                <author>پیرباد ِ رامشگر</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس کدام خوابگردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45531308/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-s2jedxypabaz</link>
                <description>دیشب با اینکه باید زود می‌خوابیدم و صبح کارهای زیادی داشتم، اما همپای «کارون»که کنار «شیده» نشست و داستانش رو گوش داد، من هم چشم سپردم به دانه کشیدن کلمات ِ « کوچه ابرهای گمشده». و مگر داستان نباید جوری نوشته شود که مثل مشت به سر ِ خواب آلود خواننده بزند؟نوشتن از خوانده ها، همیشه برام سخته. چون واقعا نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم؟ و اصلا برای چی باید بنویسم؟ یا نوشته من درباره نوشته یه آدم دیگه باید چجوری باشه؟ دوست دارم ردِ جواب این سوال ها در بین بخش های از همین کتاب پیدا کنم. اونجا که بین دست نوشته های یک نویسنده بی نام، شخصیت اصلی شروع می‌کنه به گشت و گذار و در جایی از این صفحات نویسنده از این میگه که من دنبال این هستم که حس و حال لحظه رو در جملات زنده کنم، نه صرف اینکه اونها رو توصیف یا تشریح کنم.حالا شاید من هم دنبال یه راهی میگردم تا اون حسی رو که از کتاب گرفتم به یه تجسم قابل لمس دربیارم. کار ساده‌ای هست؟ هرگز. چون زبان از جایی به بعد اون قدرت حسی رو شاید نداشته باشه. چون معنای حسی کلمات بر تجربیات پیشین هر شخص به تنهایی تکیه میکنن. مثل اینکه بگم شیرین در ذهن من یک جور تبادر حسی داره، ولی می‌تونه در ذهن دوستم یک تبادر دیگه داشته باشه.حالا حسی که من از بین کلمات این داستان گرفتم، شبیه حس ِ غریب ِ تکرار یا بازآفرینی ِ یک اتفاق کابوس وار در گذشته است که مدام در زندگی حال تکرار میشه. این جمله پیشین به نظرم عصاره و چکیده داستانی هست که درباره اش صحبت میکنم. گذشته هایی که کم کم تبدیل میشه به خواب هایی که یک زمانی دیدیم و حالا در بیداری اونها رو باز به تکرار میبینیم، جوری که زندگی حال شبیه به یه چرخه تکراری از گذشته‌ای مشخص شده میشه. انگار چیز جدیدی در زندگی اتفاق میوفته و هر اتفاقی در حال بازآفرینی خودش در ذهن ماست. و حالا اون چیزی می‌تونه در خواب و خیال ما اتفاق افتاده باشه، یا زندگی ما تصویر آینه‌ای از خواب های کس ِ دیگه باشه.مرز عجیبیه به نظرم. یه جایی که آدم قدرت تشخیص خودش رو از دست میده و مجبوره بارها و بارها یه تجربه رو بازآفرینی کنه در ذهنش ، و حتی قرار نیست با این خلق دوباره اون چیز ابعاد واقعی خودش رو نشون بده.گاهی این تکرار شک رو بیشتر و بیشتر می‌کنه که نکنه واقعا اون چیزی که واقعا خیال میکنیم اتفاق افتاده فقط یک رویا بوده یا کابوس؟ و از کجا معلوم که مسیر جریان اتفاقات نه از بیرون به درون، که برعکس باشه؟و اون چیزی که میبینیم یا دوست داریم ببینیم در واقع بازسازی ذهن از تخیل باشه و بس؟دوست داشتم با این کلمات اون حسی رو بنویسم، یا سعی کنم بنویسم، که از این داستان گرفتم. و میدونم از اون کتاب های هست که به این راحتی دست از سرم برنمیداره، و اون خطی که میخواد رو روی لوح ذهن من کشیده و این خط مثل رد پای کف ِ پوتین رنگی بر دیوار ِ یک کوچه قدیمی تا سال های سال باقی میمونه.داستان رو رو نشون میده داستان رو نوشته رو میده و.</description>
                <category>پیرباد ِ رامشگر</category>
                <author>پیرباد ِ رامشگر</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 16:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وغ وغ ساهاب طور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45531308/%D9%88%D8%BA-%D9%88%D8%BA-%D8%B3%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%88%D8%B1-pqbrpuxojo94</link>
                <description>خب این چه بساطیه دوباره؟ هر چیزی که اینجا بنویسم که ایشالا سالم و صحیح به مقصد نامقصود میرسه ایشالا؟</description>
                <category>پیرباد ِ رامشگر</category>
                <author>پیرباد ِ رامشگر</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 18:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرباد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45531308/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF-f6y9cyi9mshq</link>
                <description>یک چیزی بنویسم در مورد اسم این صفحه یعنی« پیرباد»اول خیال کردم فقط به خیال خودم رسیده، که زهی خیال باطل و این حرف ها چون اسم یک زیارت گاه در بین مردم ترکمن هست. ولی چه باک؟ یا اصلا ارزش مثلا اختراع یک اسم چیه؟اما موقعی که این اسم به ذهنم اومد، حس کردم می‌تونه یک داستان، یا جرقه اون باشه. و بی دلیل یا شاید با دلیل به اینجا رسیدم که پیرباد می‌تونه یک رامشگر قدیمی باشه. یک خنیاگر دوره گرد مثلا، چه زمانی؟ هنوز نمی‌دونم. اما من همیشه انگار تصویری از این آدم که بر فراز یک کوه و پای درخت بلوط یا انجیر کوهی نشسته و ساز در دست داره توی ذهنم می‌چرخید و زنده بود. اون قدر زنده بود که فکر میکردم این آدم حتما بوده. چون فکر میکنم هر تصویر خیالی که به ذهن ما میاد، یک جایی و یک زمانی زنده بوده یا زندگی خواهد کرد پس از این. پس این جناب پیرباد هم یا قبلا بوده یا بعد از این . و اصلا چرا اون رو در بند زمان کنیم؟ولی خود کلمه، خیلی عجیبه. من هم عادت دارم یک کلمه رو که می‌شنوم برای خودم تجزیه و تحلیلش میکنم، میشکنم، و بعد این قطعات رو جور دیگه کنار هم میگذارم. یا سعی میکنم با جابجا کردن آکسان، معنی دیگه ازش به دست بیارم. مثلا این پیر ِباد بوده یا پیر باد!یا باد ِ پیر؟ یا همش؟ هر کدوم رو به عنوان معنی بگیری زیبایی خودش رو داره.اما چرا اومدم در ویرگول؟ چند سال قبل صفحه نسبتا فعالی در ویرگول داشتم که از صدقه سر اون صفحه دوستانی پیدا کردم که بعدها که کوچ کردم به تلگرام و تلگرام نویسی، خواننده و مهرورز بودن نسبت بهم، و هستند هنوزاهنوز. حالیا که زدن و بستن و راه همین اینترنت رو هم آزمون گرفتن( مقداری فحش آبکشیده و نکشیده به بانیان این امر خطیر!!) دیدم اینجا تقریبا تنها جایی هست که میشه اون کِرم نوشتن و هوا کردن مطلب در دریایی که شاید یک نفر پیدا بشه و این خزعبلات رو بخونه، به یک نحوی ساکت کرد.</description>
                <category>پیرباد ِ رامشگر</category>
                <author>پیرباد ِ رامشگر</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 18:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>