<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Setayesh.Mostafaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45603698</link>
        <description>جز طنین یک ترانه نیستم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2159036/avatar/vaiL4F.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Setayesh.Mostafaei</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45603698</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از پنجره من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-qlsnkue0btwl</link>
                <description>۱۴۰۴/۰۷/۲۷شما دارین قسمت چهارم از پنجره‌ی منو میخونین. ایده‌اش دیشب اومد توی ذهنم، فکر کردم شاید شروع خوبی برای دوباره نوشتن باشه :)ایندفعه دیگه دخترک توی تصویر نیست. سایه‌اش هست. ولی سوال اینجاست، اینکه دخترک کجاست؟خیلی وقته دست به قلم نشدم. ولی مگه میشه افتادن برگ های نارنجی و صدای بادِ پاییزی زیر گوشم زمزمه نکنه:قلم و بگیر تو دستات!چند وقتی نبودم. شاید انتظار دارین بگم درگیر زندگی بودم، یا مشغول به اتمام رسوندن پروژه x,y,z بودم. ولی نه. دقیقا نبودم. هیچ جا نبودم. از همون نبودنایی که وقتی یکی بغل دستتون نشسته و انتظار داره سوالاشو جواب بدین، ولی شما در جواب، فقط چشم دوختین به جایی نامعلوم. از اون نبودنایی که وقتی ازتون میپرسن: کجایی؟ حواست نیست!هیچ جوابی نداری براش. چون واقعا هیچ جا نیستی. مهم نیست چقدر درونت رو جست و جو کنی، اثری ازت نیست. در واقع لرزه نگار هام این موج خفیف و احساس کرده بودن، بوی برگشتن تاریکی به مشامم میخورد اما چیزی که نمیدونستم این بود که، این بار در حد یه زمین لرزه نیست، یه گسل مرگ بار نزدیکه. فقط یک قدم دیگه ، یک تصمیم اشتباهه دیگه ، نتیجه فاجعه باری داشت. درست حدس می‌زنین. من اون تصمیم فاجعه بار و گرفتم. و گذاشتم تاریکی منو با خودش ببره. نور و روشنی روز، جاشو به تاریکی و سکوت شب میداد، و شب به سحر و گرمای صبح تبدیل می‌شد. هزاران اتفاق، هزاران رویداد و فرصت در لحظه در حال رقم خوردن بود و من، من فقط خوابیده بودم. انقدر خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم تا فکر کردم مردم. تنها وقتی که افکار پوچ و تکراری، درد و رنج و سایه تنهایی بهم حمله نمیکرد که توی خواب بودم. ولی اواخرش حتی توی خواب هم کابوس میدیدم. اونقدر روی تختم خودم رو به خواب میزدم تا کمرم از جا نصف میشد و همه ی عضلاتم میگرفت. از این همه پَست شدن خودم دردم میومد. میخواستم جور دیگه ای باشم، اما خیلی سخت بود.حتی پیش میومد که هر چند روز یه وعده خوب غذا بخورم یا با کسی حرف بزنم یا حموم برم و برم بیرون. همین ها باعث شد تنها چیزایی که داشتم هم نتونم ببینم؛ خودم و عزیزانم. فرض میکردم که شجاع ام، میتونم از کسی کمک بخوام. اما نتونستم ‌. فرو رفتم، و گذاشتم چاردیواری خونه‌ام منو ببلعه و از کسانی که باید، کمک نگرفتم. یخچال و بغل کردم و  گریه کردم و در همون حال به وضعیت رقت انگیز خودم تاسف خوردم و کمک نگرفتم. انقدر کمک نگرفتم تا اوضاع به چیزی بیشتر از یه فاجعه تبدیل شد و همه متوجه شدن. همه فهمیدن که دیگه اینجا نیستم. </description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 12:46:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت یک زندگی معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-owvy3fvvnwyr</link>
                <description>تاکسی های زرد خستهآسفالت ترک خورده و شکستهدود اگزوز و چهر‌های رنگ پریده هر کسی هر طرف که مونده و نمونده، دویدهپیرمرد خمیده و لبخندای ماسیده پای رفتن نداشتن و گل‌های رز پوسیدهغرولند های بجا و همهمه و سر صداهمش شده کار ما، کار ما این روزا به جون هم افتادن، همش کار و نداشتنچای سماوری، دونه‌ای پنج تومنسبزی هر دو بسته پونزده تومنتوی مترو دخترک فریاد میزدسه تا چسب نواری فقط ده تومندو بسته سنجاق سه تومنگوش دادن و نخواستنفرار و هی پس زدناز قصد ندیدن و رد شدنرد شدن از دست فروشا، آدما، روزهااز کارای ناتموم و آدمای نفصه نیمهاز ارومیه و خزر و منابع ته کشیده از کبوتر‌ اهلی که رفتهاز آسمون که رنگ آرزوی ماهی مرده گرفتهسرگردون به شب خزیدن و پناه گرفتن توی رویا توی خواب و توی غار موندنفقط شده کار ما، کار ما این روزا</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 11:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکنه بازم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-a7vzomhyi2qp</link>
                <description>کیستی؟نقطه‌ای بر لبه‌ی پرگار دهریا که سوزی از سرمای حصر؟کیستی که این چنین شلاق می‌زنی؟آن تازیانه سوزان را بر چشم دل و جان می‌زنیکفاف نیست این همه عجز و درد و حِرمانِ منای که من از تو به تو رو کرده‌ام امانِ مننه تو، نه من، نه این بحر و بر و صَر و هَبَرنرسانند به کسان از دُرّ و درون و پاکی تو خبرPov: داره ازش خوشم میاد، نکنه بازم داره از یکی خوشم میاد؟ :)از اونجایی که بعضی کلمه‌هایی که ازشون استفاده کردم ممکنه براتون جدید باشه:حصر: دلتنگی/ احاطهحرمان: محرومی/ ناامیدیامان: پناهصر: فریاد و بانگهبر: زخم-یه آرزو کن.    + تو.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 23:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمدنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%85-sf8nhrmwycyz</link>
                <description>زندگی معمولی من، چیزی شبیه به این تصویره، آشپزی کردن و کمک گرفتن از ادویه‌ها برای طعم و رنگ غذا شایدم زندگی !۱۴۰۳/۰۸/۰۲آمدنم، معمولی ترین اتفاق است. با این حال، مدت‌هاست که مادرم مرا معجزهٔ زندگی‌اش می‌شمارد. من معمولی‌ام، آمده‌ام تا در این جریان بی‌تفاوت، بازه‌ای را قدردان روز‌ها و آدم‌ها باشم و بعد هم برگردم به همان جایی که به آن تعلق دارم.من معمولی‌‌ترینم زیرا دریافتم‌، دیگر مثل زمانی که کلاس پنجم ابتدایی بودم‌، نمی‌خواهم نامم در کنار مشاهیر تاریخ و کتاب‌ها باشد یا در تالار افتخارات نوشته شود.نمی‌خواهم فقط به این خاطر که دیر‌تر از یاد برده شوم‌، کاری کنم که دنیا را تکان دهد‌ یا تمامی‌ ساکنانش را نجات دهد.دلم می‌خواهد در خدمت زندگی باشم و گمان می‌کنم این بهترین حسن معمولی بودن است. زیرا بدین معناست که از هر دم‌، شاکرم ، محبت می‌کنم و امید را نشر می‌دهم، هر روز را صرف رشد و بهتر شدن خودم و جامعه‌ام می‌کنم.من آمده‌ام تا هر روز از شگفتی‌ها شگفت زده شوم، تا اجازه ندهم دیدن هر روز خورشید برایم تکراری شود، اجازه ندهم که هر بار دیدن و شنیدن صورت و آوای کسانی که دوستشان می‌دارم برایم خسته کننده شود. من آمده‌ام و از اینجا بودنم خرسندم، چرا که زندگی، زنده بودن و انسان بودن، فرصتی‌ست که نصیب هر کسی نمی‌شود. قلبی دارم که آکنده از مهربانی‌ست و اصلا برای تقسیم کردن مهربانی‌هایم خسیس نیستم، ذهنم مدام درگیر سوالات است، درگیر ارتقاء یافتن ، درگیر جوهره‌ی حیات را مکیدن ، جسمم به دنبال سعادت است و من نمی‌خواهم فرصت به کمال رسانیدن هیچ‌کدامشان را از کف بدهم.من معمولی‌ترینم،و هیچ مشکلی با معمولی بودنم ندارم، صرفاً خوشحالم که اینجا و اکنون هستم.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 12:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پنجره من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-qdubo8r13bxf</link>
                <description>۱۴۰۴/۰۵/۱۶به قسمت سوم خوش اومدی. بازدید‌هاتون از قسمت دوم بیشتر از انتظار من بود.&quot; از پنجره من&quot; قرار بود کنج خلوت و امن من باشه. حالا کنج خلوت و امن ماست. خوشحالم که میخونید:)توی مجموعهٔ از پنجره من هر روز کفش‌های نایکی مخصوص دویدن‌مون و پامون می‌کنیم و با زندگی مسابقه می‌دیم!حرف از مسابقه با زندگی شد. به نظر میرسه بعضی وقتا بهترین نوع مسابقه دادن با زندگی، نشستن لب جاده‌‌ی بی حوصلگیامونه.چند روز از پست کردن قسمت قبلی از پنجره من میگذره. در حالی که قرار بود، هر روز یه اپیزود روی سرعت دو برابر از زندگی من باشه براتون. ولی اهمال کاری؟ کمال گرایی؟ افسردگی؟آره. همشون با هم تیم شدن.توی این چند روز قسمت‌هایی بودن که دوست داشتم راجع بهشون بنویسم. دوست داشتم دست به قلم بشم و بنویسم. و دوست داشتم خیلی کارای دیگه هم بکنم. مثلاً پیگیر دکتر زنانم بشم، مثلا برای امتحانای شهریور درس بخونم( لعنت به اونایی که ترمشون تموم شده-_-). مثلاً به فلانی زنگ بزنم حالشو بپرسم. مثلاً برم باشگاه و برم استخر. حتی وسایل استخر رفتنمم آماده کردم.اما نرفتم....دراز کشیدم، خوابیدم و غذا خوردم. فیلم دیدم. اینستا گردی کردم. با خانوادم وقت گذروندم. بی هیجان، تکراری، تموم نشدنی. آره این چند روز همینجوری گذشت. بعضی وقتا بیشتر از این گیرمون نمیاد. شایدم دلمون نمیخواد گیرمون بیاد. شاید هم نمی‌تونیم چیزی که ماله ماست و بستونیم.(بستونیم خیلی فعل عجیبی بود، من به ذهنم رسید شماها هم باید بخونینش:/ )برای تولد دوستم دسته گل گرفتم. میخواستم همون روز پستش کنم. حالا الان این کارو میکنم. کی به کیه اصلا ها؟. اگه من نمیگفتم نمیدونستین این عکس برای دو روز پیشه. ولی خب من تمام سعی مو می‌کنم اینجا مثل زندگی واقعیم صادق باشم. لزومی نداره که نباشم. اصلا تصمیم گرفتم بنویسم چون فکر کردم این کار باعث میشه من بیشتر خودمو بپذیرم. بیشتر به خودم نزدیک بشم.با این حال تراپیستم بهم گفت که من ماهر‌‌ترین دروغگویی هستم که دیده!شوکه شدم وقتی اینو گفت، همیشه فکر می‌کردم من به هیچکس دروغ نگفتم. حتی لحظه‌ای هم که این جمله رو گفت چند ثانیه‌ای زل زدم بهش و توی ذهنم باور‌هام و میدیدم که داشتن تیکه پاره میشدن. من همیشه خودمو آدم راستگویی میدونستم. مثل بابام. اونم همیشه راستشو میگه. حتی اگه خیلی بدجور گند زده باشه. منم همینطور. بعد از حدود یک دقیقه زل زدن به در و دیوار به ذهنم رسید که منظورش میتونه...میتونهه....آره؟!...فکر می‌کنین چقدر به خودتون دروغ میگین؟احساس کردم زمین داره می‌لرزه. توی ذهنم یه زلزله‌ی ۹ ریشتری اومده بود. اومد. رد شد. تلفات و خسارت زیادی به جا گذاشت. امیدوارم فقط از این جا به بعد سیستم رو درست کنم. این دفعه بهتر بسازمش. محکم‌تر. اصولی‌تر...توی این فاصله‌ی چند روزه یکی از عادات خوبی که ولش نکردم. کتاب خوندن بود. باید بگم یسری عادت‌های خوب منو همیشه از تاریک‌ترین نقاط زندگیم نجاتم داده. اولش با خودم قرار گذاشتم که یه دفتر بردارم، که دفتر تعهداتم باشه، و در یک بازه زمانی(حداقل ۲۸ روزه) یک رفتار رو تبدیل به عادت کنم. براش جایزه و تنبیه بزارم و فقط توی یه ماه روی همون تمرکز کنم.این رخ دفتره‌اس. موقع برداشتنش شک داشتم. خیلی وقته کودک درونم و خاک کردم‌. اینجوری بودم که یونیکورن اخه؟!! بعدش به این نتیجه رسیدم بد نیست یه موقع هایی چیزای گوگولی برای خودم بخرم شاید کودک درونم از اون دنیا عفو مشروط خورد و برگشت بهم.یسری قانون هم توی دفترم برای خودم گذاشتم. فراموش نکنین اگه خواستین یه عادتی رو ایجاد کنین قبل همه‌ی این ژیگول بازیا از خودتون بپرسین چرا میخواین این کارو انجام بدین؟ یا چه معنایی براتون داره؟اینم مدلی که من عادتم رو پیگیری کردم. شما می‌تونین مدل خودتونو طراحی کنین. ایده پردازی کنین. رنگش کنین. خلاق باشین توی این کارا. زمان بزارین براش. ارزشش و داره. حداقل برای من داشته تا الان.این کتاب رو انتخاب کردم برای اینکه توی چهار هفته تمومش کنم. ۲۹۳ صفحه بود و حدس بزنین چیشد؟ توی هفته سوم تمومش کردم. در کل کنار گذاشتن کمال‌گرایی بهم ثابت کرده، وقتی مسیری رو شروع کنی و فقط اگه شروعش کنی، توی جریانش بیوفتی، ادامه‌اش میدی. چون یک من میتوانم درت شکل میگیره!جایزه تموم کردن کتاب زویا پیرزاد، یه کتاب جدید بود که چون زودتر از چیزی که فکر می‌کردم تموم شد، زودتر هم به خودم جایزشو دادم. رفتم بالاخره شازده کوچولو رو امروز خریدم، خیلی خوشحالم :)من کتاب می‌خونم چون نمی‌تونم تمام زندگی‌هارو زندگی کنم. من به داستان‌های آدما علاقه‌مندم. و وقتی فهمیدم تا یه جایی میشه فیلم دید و کتاب خوند، پس بقیه زندگی‌هایی که داستانشو نمیدونم و چی؟. اون موقع بود که تصمیم گرفتم برم روانشناسی بخونم ؛)خب از روزمرگی هامون دور نشیم...شماها چیکار می‌کنین تا از روزای تاریک‌تون نجات پیدا کنین؟اصلاً شاید واقعاً هیچ کاری نشه کرد. من دوست دارم اینجور موقع‌ها کسی باهام کار نداشته باشه. برم توی غارم. اما تجربه بهم ثابت کرده اگه اینجور موقع‌ها کسی دستمو نگیره و از غارم بیرون نیارتم احتمالاً بیشتر توی غار بمونم. اونقدر می‌مونم تا حالم از خودم بهم بخوره. بعد میام بیرون تا حالم از بقیه هم بهم بخوره.ببخشید یهو انقدر دراماتیک شدم. یاد پارسال ترم دوم دانشگاهم افتادم. ترم اول پر از هیجان بودم، همه چیز تازه بود، دور هم توی آلاچیق می‌شستیم، چای می‌خوردیم، حرف می‌زدیم. با وجود اینکه بهم اکیدا توصیه کرده بودن اکیپ تشکیل نده ترم اول، این کارو کردم. خب باید بگم حالا میفهمم چرا میگن اکیپ نشین ترم اول.( بنظرم نشین)اما ترم دوم..هیجانم فروکش کرد. فک کردم بازم یه کار جدید، یه جای جدید، آدمای جدید، هدف جدید باعث شه من کمتر حالم از خودم بهم بخوره. ولی ترم دوم همه چی برام عوض شد. کم کم شروع کردم اهمال کاری، سر کلاسا نرفتن، چون چند جلسه از اول ترم نرفتم کمال گراییم بالا زد و گفتم فایده نداره و نصفه نیمه شد درسام، به خاطر همین اصلا نمیرم، وایمیسم این جلسه میخونم،‌ جلسه بعد میرم، هفته بعدی انجامش میدم، ماه بعدی شروع میکنم، بعد عید دیگه جلساتمو مرتب میرم...نرفتم. شروع نکردم، تمام روزم به خوابیدن می‌گذشت، همش دلم می‌خواست گریه کنم و راه برم‌‌. اونقدری راه برم که محو شم...تراپی رفتم و تراپیستی که اون موقع رفتم پیشش هیچ تاثیری نداشت. مشکلات و در سطح حل می‌کرد. و نمیدونستم چه مرگمه. نه اون نه خودم فکر نمی‌کردیم که افسردگیم توی بالاترین حد خودشه....اون موقع موهامو هایلایت کردم. یکم از پسرونه بودن دراومدم، یکم انرژی زنانه‌ام برگشت انگار. قبل شروع دانشگاه موهامو از ته زدم. دوست داشتم بدونم چه شکلی میشم. خب جفت داداشم شدم :|خیلی پسرونه شده بودم‌. همکلاسیای دانشگاهم بعدها وقتی باهان صمیمی‌تر شدن بهم گفتن ما فکر می‌کردیم تو کلا گرایش دیگه‌ای داشته باشی یا بخوای تغییر جنسیت بدی. خب حق میدم بهشون. توی خیابونم حتی منو با پسرا اشتباه می‌گرفتن. یه بار یکی کفشمو در حالی که راه میرفتم از پشت لگد کرد، بعد دستشو زد روی شونه‌ام گفت: ببخشید داداش. برگشتم بهش نگاه که کردم متوجه شد گند زده. همونو سریع قدم زد و از من رد شد...دوستان اگه خواستین برای اورثینکر‌ها( کسایی که بیش از حد فکر میکنن یا نشخوار فکری دارن) کادو بخرین، اینو براشون بخرین.فکر میکنم امروز سهم ما از مسابقه دادن با زندگی، برنده شدن ازش نبود. این بود که بدونیم هممون چنین روزایی رو توی جریان زندگیمون داریم. همینقدر ملموس و دردناک!تو زیبایی رو توی چیز‌های معمولی پیدا می‌کنی، این توانایی رو از دست نده.یکی منتظرمه پیاماشو سین بزنم. ازش داره خوشم میاد. مهربونیش مثل قطره بارونیه که روی گونه میشینه، لپ تو خنک میکنه و لبخند روی لبت میاره. امیدوارم به جاهای خوبی برسم باهاش.شب بخیر.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 23:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Me &amp; the Devil</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/me-the-devil-qxitbbnq7dvs</link>
                <description>فیلم (( جایی برای پیرمردها نیست)) یا No country for old men. داستان یک قاتل سریالی با بازی خاویر باردم هست. که باعث خلق این متن برای من شد.‌کسی چه میداند در او چه می‌گذرد. از لبخند یا دستان خونینش که چیزی پیدا نیست. نمی‌توان گفت لذت می‌برد یا زخمش برافروخته می‌شود. می‌خواهم تصور کنم که چیزی در این بین ارضا می‌شود. چیزی می‌میرد. چیزی دیگری جان می‌گیرد. آرام می‌شود. زندگی می‌گیرد تا خودش بماند. تا کی می‌خواهد ادامه دهد؟کسی چه می‌داند در ذهن او چه می‌‌گذرد. از خلاق بودنش یا محافظه کار بودنش چیزی پیدا نیست. نمی‌توان گفت مجنون است یا بیش از حد انتقام‌جو. نمی‌توان گفت زمانی که کودکی در قالب لوح سفیدی بوده چه بر سرش آمده. چه کسی در خانه‌اش را کوفته و او را از معصومیتش جدا ساخته است.این فیلم به خاطر خشونت‌های واقع‌گرایانه و شخصیت پردازی دقیق برای ساختن یه شخصیت شرور و سایکوپت مورد توجهه .حالا اوقدم می‌زند، همراه خودش. قسمتی که دیگر خودش نیست. دیگر خیلی وقت است که بیدار شده. آن چیزی که نباید تقویت و برخاسته شود. حالا سلطه کرده است. او را از آن خود کرده.حالا اوقدم می‌زند. همراه شیطان. همراه خودش. در نور‌های نارنجی و تاریکی شب پیش می‌رود، تا قربانی‌ای را پیدا کند. برای سر بریدن. برای خودش. برای تاریکی‌های درونش. که دیگر او را نیست و نابود کرده‌اند.این فیلم جوایز اسکار متعددی گرفته و توسط برادران کوئن کارگردانی شده. و اقتباس شده از رمانی با همین اسم و نوشته‌ی کورمک مک کارتی هستش. شک می‌کنم که اصلاً هیچ وقت اویی وجود داشته است یا نه؟شک می‌کنم که اگر من هم داستانی شبیه به او داشتم تا به این حد از خودم فاصله می‌گرفتم و گم ‌می‌شدم یا نه؟وحشت تمام من را پر کرده است. مرگ و زندگی برایش چیزی بیشتر از دو روی یک سکه نیستند. چنین مفاهیمی که دنیا را می‌چرخاند، برایش سرگرمی و ابزاری جز اقناعِ چیزی که ندارد، نیستند.کسی چه می‌داند در روح او چه می‌گذرد. شاید دیگر باقی نمانده است. همان زمانی که کسی لوح را از او گرفت. از آن زمان دیگر چیزی برای نامیدن باقی نمانده. هویت خود را از دست داده. شاید هم هویت جدیدی دارد. بدون روح. تکه‌هایش را فروخته‌است. به شخص دیگری متعلق است. به مفهوم دیگری نزدیک تر است تا انسان. ابلیس.نه ابلیس شریف‌تر از آن است که در این قیاس باشد. او، یک هیولا‌ست. با این تفاوت که ساخته‌ی خیالات و وهم نیست. در میان ما زندگی می‌کند. شاید هم درون ما!</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 23:57:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردن فقط مردن است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ztvqb7p2nhkp</link>
                <description>این پرتره از ون‌گوگ هست. خودش از خودش پرتره میکشیده چون مدل نداشته. دوس داشتم این متن رو به ون‌گوگ غمگینم تقدیم کنم.کاش همه چیز در همین دنیا تمام شود. نه ترسناک است و نه غم انگیز. یک موهبت است. تصور اینکه بعد از تکرار این لوب باز هم تکراری در پی ان بیاید، وحشت انگیز است. تصور رفتن به دنیای بی انتها و تمام نشدنی منزجر کننده‌است. انقدر رس از ما بیرون کشیده شده است که دیگر علاقه‌ای به وصال در دنیایی دیگر و گل و بلبل نداریم. می‌خواهم جوری زندگی کنم که بدانم چیزی پس از آرمیدن نیست و نخواهد بود. می‌خواهم جوری زندگی کنم که به محض بستن چشمانم، روحم و جسمم به چرخه‌ی طبیعت بازگردد. تماما علمی،منطقی و مشهود. می‌خواهم و نیاز دارم بدانم که همه چیز یک شوخیی بیش نبوده، تمام این خیمه شب بازی‌های خدا، دین و بهشت و جهنم. می‌خواهم اطمینان یابم که تمام کائنات و موجودات، باواکنش‌های شیمیایی قابل توجیه هستند. کاش می‌شد همه چیز را ساده کرد. مثل تقسیم و کسر‌هایی که در کلاس سوم ساده می‌کردیم. مسائل ما، زندگی، مرگ، کتاب الهی، فلسفه، وجود، مغز، روابط انسانی، جنگ و سیاست را، نه. نمی‌شود و نباید هم تلاش کرد که سهل نشانشان داد. بیش از همهٔ این‌ها زیستن، حیات و در مقابل آن فنای حیات و نیست شدن را. چرا که همه چیز از محیا، شروع و در موت، نقطه‌ای درآخر آن گذاشته می‌شود. نقطه، یا جمله را تمام می‌کند یا نوید از جمله‌ای دیگر می‌دهد. هیچ نمی‌خواهم بدانم که جمله‌ی بعدی چیست. فقط می‌خواهم بدانم که مردن فقط مردن است</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 18:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پنجره من</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-y90fjvoatq7j</link>
                <description>۱۴۰۴/۰۵/۱۰به قسمت دوم از پنجره من خوش اومدی. اینجا قراره هر روز دنبال سهم خودمون از زندگی باشیم.به copilot گفتم و برام ساخت. دقیقا منظورم همچین تصویری بود. دختری با لباس آستین بلند مشکی، موهای موج‌دار و کوتاه و پنجره‌ ‌ای سفید و چوبی. منظره‌ای بدون درخت. حالا که خوب بهش نگاه میکنم، این منظره شبیه یکی از تفریگاه‌های شهریه که توش بدنیا اومدم. شاید برای همینه که تپه‌های سرسبز و بدون درخت رو خیلی دوس دارم.آسمون تصویر ابریه و در عین حال یکمم آبیه. خیلی شبیه حال امروز منه. صبح که از خواب پاشدم( اگه دقیق‌تر بخوام بگم با جیغ دخترخالم پریدم از خواب)، از همون دقایق اول فهمیدم امروز قراره آسمونم ابری باشه. لبام خشک شده بود و کلیه‌هام درد می‌کرد. این یعنی وقتشه که با رخت‌خواب وداع بگم. از اونجایی باز هم آخرین نفری بودم که از خواب بیدار میشه(نمیفهمم چرا روز جمعه‌ هم استراحت نمیکنن)، صبحانه تموم شده بود. برای همین رفتم چایی رو گذاشتم گرم شه، مشغول دست و رو شستن و مرتب کردن خونه شدم. من عادت کردم صبح‌ها به محض اینکه چشمام باز میشه، فرقی‌ام نداره چقدر دستشویی داشته باشم یا چقدر گشنه‌ام باشه، اول رخت‌خوابم و جمع می‌کنم و بعد اگه دور و برم بهم ریخته باشه، مرتبش میکنم. این باعث میشه روزم رو با گره‌های فکری کمتری شروع کنم. البته خیلی زمان برد تا این کار برام تبدیل به عادت بشه. بعد اینکه شکمم سیر شد و اهالی خونه زدن بیرون، با اینکه خوابم نمیومد و کار برای انجام دادن کم نداشتم، خوابیدم. انگار از حرصم خوابیدم. انقدر که این چند وقت شبا و صبحا بدجور خواب رفتم و از خواب پریدم....از خواب که بیدار شدم، دیدم مامانم از بیرون اومده و دوش گرفته و خوابیده، منم کنارش زیر کولر‌گازی یه چرتی زدم...چشمامو که باز کردم، وقت ناهار بود، بوی کوفته تبریزی همه‌جا رو پر کرده بود. مامانم زحمت ناهار امروز و کشیده بود. انقدر بوی کوفته تبریزی میومد که توی خوابمم داشتم خواب غذا خوردن میدیدم. مامانم بهم گفت که برم توی آشپزخونه چون کارم داشت. رفتم کنارش وایستادم و قابلمه غذا رو نگاه کردم، چون نزدیکش وایستاده بودم بوی خوب شامپوی موهاش میومد. گفت: سفره رو بنداز. همین که حرف سفره انداختن شد، بقیه اهالی خونه هم از گوشه کنار خونه پیداشون شد.کوفته‌ی مامانم یکمی باز شده بود. که واقعا برای اکرم پنجه طلا دور از ذهن بوداا. اصن تعجب کردم، سابقه نداشته کوفتش باز شه.( الان مثلا سعی کردم کنار گلدون عکس بگیرم قشنگ دربیاد عکسم :/ )شاید کوفته‌اش باز شده بود ولی هیچی از مزه‌اش کم نمی‌کرد. مزه‌ی عشق میداد، مزه‌ی خونه، مزه‌ی مامان، مزه‌ی بچگیام :)بعد ناهار باز خوابیدم -_-ایندفعه خیلی خوابم سنگین شد چون ناهار خورده بودم، میدونستم اگه بخوابم حالم بد میشه. ولی بازم گرفتم خوابیدم. همین که چشمامو بستم، دو ساعت باز کردم، برقا رفته بود...رفتن برق این روزا فقط به نداشتن الکتریسیته ختم نمیشه. آنتن، اینترنت، آب و حال و حوصله آدمم با رفتنش میبره. حتی الانم تو گرمام و حوصله نویسنده بودنم نمیاد. لطفاً یکی پاییز و زمستونو بهم برگردونههههه.تصمیم گرفتم برم خونه‌ی خودم تا یکم از تنش و داستان‌های خونه‌ی خالم به کنج امنم پناه ببرم.‌ یکم توی خودم باشم و جز سکوت چیزی نباشه. توی همین حین به این فکر میکردم،  بعد دوش گرفتن توی قلمرو خودم، با کمند برم بیرون. ولی گفت نمیتونه، پس زنگ زدم به یکی دیگه از دوستام، توی همین بین، اون یکی دوستم پیام داد که بریم پیاده‌روی.( چون خودم سر ظهر بهش پیام داده بودم، ولی دیر جواب داد و منم فکر کردم‌ نمیاد)، بازم من ترجیح دادم باهاش برم پیاده‌روی چون مثل من چند وقتیه درگیر افسردگی شده و آدمایی که درگیر چنین چیزی هستن ساختن یه روتین، کاری که هر روز انجامش بدن خیلی بهشون کمک میکنه. فلسفه شروع پیاده روی ما هم همین بود....اومدم خونه‌ی خودم. یکم دور و بر و مرتب کردم. لباسمو برای پوشیدن اتو کشیدم و رفتم تا دوش بگیرم. شیر آب و به سمت چپ چرخوندم تا آب حسابی خنک شه. خیلی آروم و بی عجله موهامو شستم، بدنمو شستم و کله‌مو چند ثانیه زیر دوش آب نگه داشتم تا مکث کنم و ذهنمو یکم هرس کنم. اومدم و خودمو خشک کردم، یکم لباس پوشیدم و سریع اسپری بدن زدم(یعنی اگه ثانیه‌ای برای مام زدن و اینا دیر کنی توی این گرما باید دوباره بری حموم). وایستادم جلوی آینه تا موهامو جمع کنم. یکم آرایش کردم و لنز هامو گذاشتم(عینکم خراب شده برای همین باید لنز‌ بزارم). به ذهنم رسید که چند وقتیه همه‌ی کارام سرسریه. دیگه چشمامو سایه‌های برق برقی نمیزنم، دیگه لباسای رنگی نمیپوشم و فیلم هارو روی سرعت دو برابر میبینم. این روزا انگار دلم میخواد همه چی روی سرعت دوبرابر جلو بره. انگار همه چی کسل کننده شده. بی روح. خشک. شایدم این منم که معنا رو گم کردم. شاید همه چی همونطوریه که قبلا هم بود. شاید من عوض شدم.امروز دلم خواست یکم جسور باشم، مثل قبلا گلیتر مالی کنم خودمو. این پلت و چند سال پیش گرفتم( اره میدونم خطرناکه نباید بیشتر از یه سال از سایه و اینا استفاده کنی ولی حیفم میاد انصافا سالمه). ( در ضمن کثیف نیست، من لوازم ارایشی‌مو هر چند وقت تمیز میکنم فقط خیلی سایه ریخته اینور اونورش.)گلیتر و که زدم، دیدم یه چیزی کمه، خط چشم کشیدم، باز دیدم نه نمیشه. ریمل زدم. دیدم عه خب بزار رژم بزنم. میدونین به خاطر همینه که چند وقته دیگه حوصلم نمیکشه ارایش کنم. چون هی دلت میخواد تکمیل ترش کنی، ظریف انجامش بدی و این وقت گیره. هر چند من عاشق آرایش کردن و یادگرفتنشم. من همون دوستی میتونم براتون باشم که قبل قرار رفتن و مهمونی رفتن میتونه مجانی ارایش‌تون کنه :)Pov: دوستام دارن از این قضیه سواستفاده میکنن دیگه لعنتیا ؛)داشتم اخرین کارا رو می‌کردم که برم بیرون. دوستم پیم زد که نمی‌رسه بیاد و عذرخواهی کرد. خب من به خاطرش بیرون رفتن با اون یکی دوستمو کنسل کرده بودم و الان دم رفتن گفت نمیاد. و قیافه من اینطوری بود که: -_-..تصمیم گرفتم تنهایی یکم قدم بزنم و آهنگ گوش کنم. بعد به این نتیجه رسیدم که زیادی برای یه پیاده روی کوتاه خوشگل شدم. بذای همین پیش‌خودم فکر کردم برم کافه‌ای که پاتوق‌ من و کمند شده این روزا. از یکی از پسرای اونجا خوشم میاد. لعنتی نمیدونم منتظر چیه؟!!. میبینه منم نگاهش میکنم و کرم میریزم و سر صحبت و باهاش باز میکنم. اونم خیلی نگام میکنه هاااا. خیلی. اومد یهو تو اینستا هم بهم ریکوست داد و کرمشو ریخت. ولی احساس میکنم ترسوعه. شایدم یه شکارچی صبوره. ولی درکل باید حواسش و جمع کنه وگرنه گولدن تایمش میگذره💅🏻بعد به ذهنم اومد که اگه تنهاایی برم اونجا چون این پسره هست، معذب میشم. من تنهایی کافه رفتنو دوس دارما ولی انگار بودن یکی که هم تو میدونی از اون خوشت میاد هم اون کرم میریزه( البته ممکنه من توهم زده باشم و اونقدرا از من خوشش نیاد یعنی بیاین همچین احتمالی هم درنظر بگیریم) بهم اضطراب میده. بودنش اونجا منو مضطرب میکنه و برای همین ترجیح میدم دوستم باشه برای اونجا رفتن. خلاصه تا یه جاهایی پیاده روی کردم، موزیک گوش دادم و از کنار داروخونه که رد میشدم گفتم بزار دارویی که روانپزشک تجویز کرد هم بگیرم. چشمتون روز بد نبینه. خیلی بیشتر از اون چیزی که فک میکردم گرون شد. برای کسی که کار نمیکنه زیادی بود. ( جاج (قضاوت)نکنین منو، قول میدم از این هفته بیشتر سعی کنم). اومدم بیرون و دیدم که اونقدارم ضروری نیست حالا برم بشینم تو کافه. پولمو ذخیره کنم برای مواقع ضروری بهتره. تصمیم فقط ده دقیقه دووم آورد.چون داشتم از جلوی لباس فروشی رد میشدم و تیشرتای خوشگلی داشت. رفتم داخلش. اصلا انگار خون به مغزم نرسید. خب چندوقتی هست احساس میکنم لباس نو میخوام. من اینجوریم که لباس زیاد نمیخرم. ولی لباس خنک لازم داشتم. رفتم یه تیشرت مشکی گرفتم، یه شلوار قهوه‌ای خنک. خیلی وقت بود دلم از این شلوارا میخواست. چند وقتی همش پولمو دارم میدم تراپیست و کارگاه روانشناسی و این جور جاها. و البته کافه نشینی‌هام هم بی تاثیر نیست. برای همین نمیرسیدم لباس بگیرم. خلاصه خوش و خرم به راهم ادامه دادم.گفتم براتون عکس بگیرم. یه وقت زشت نباشه همش من دارم حرف میزنم سرتون درد میارم. شما هم از زیبایی‌های روزم سهم دارین خب :)این گلا رو توی شمال زیاد میبینی تو حیاط‌ها و خونه‌ها. نمیدونم اسمشون چیه؟ کسی میدونه؟یادمه کلاس چهارم ابتدایی بودم. یه روز گرم تابستونی بود، با دوستامون توی حیاط دراندشت مدرسه‌مون استوپ هوا بازی میکردیم، اون روز یکی از همکلاسیام بهم گفت، رنگ موردعلاقه‌اش، زرده. از اون موقع هر وقت رنگ زرد و میبینم یاده رویا میوفتم. قبل از رویا همه‌ی بچهای دیگه میگفتن رنگ صورتی دوس دارن یا نهایتا بنفشی چیزی ولی اون اولین بار باعث شد بفهمم که رنگ زردم خیلی قشنگه :)موقع برگشتن به مامانم زنگ زدم، بهم گفت نون بگیرم. من همیشه قبل خونه رسیدن به اهالی خونه زنگ میزنم تا ببینم اگه چیزی لازم دارن براشون بگیرم‌. این کارو خیلی دوس دارم.( احساس مفید بودن و نان آور خانه بودن به وی دست میدهد)رفتم سر راه به کافه‌ی خالم اینا سر زدم.( خالم و شوهرش با هم یه کافه دارن). یکی از دوستام نشسته بود و تنهایی سیگار می‌کشید. رفتم داخل، احوال پرسی کردم. نون تعارف کردم. مشغول دیدن بازی والیبال بودن. که بی تفاوت به تلویزیون از کنارشون رد شدم و خودمو رسوندم پشت کانتر تا آب بخورم. دوستم اسممو صدا زد. برگشتم سمتش و لبخند زنان گفت دارم با فاطمه( شما فک کنین اسمش اینه)، حرف میزدم دوباره با هم اوکی شدیم. بیا براش ویدیومسیج بگیریم. یهو شروع کرد ویدیو گرفتن. قیافه من اینجوری بود کههههه: -_-بعد از اینکه بسیار ماهرانه همونجوری که همیشه کارشه بنده حقیر رو معذب کرد. با لبخند شروع کرد از کتابی که خونده بود گفتن. وقتی چند وقت پیش فهمید این کتابو دوس دارم برای منم خرید که بخونمش. بهش گفتم صفحه‌‌ی اولش حتما برام یادگاری بنویس و لطفا از chatgpt کمک نگیر برای نوشتنش. گفت کتاب رو توی چند ساعت تموم کرده. کتاب شب های روشن از داستایوفسکی. به نظرم برای چند ساعته تموم کردن زیادی سنگینه این کتاب. بعد از اینکه دیالوگشو تموم کرد. اسنپ گرفتم و اومدم خونه خالم. تا رسیدم، یادم اومد برای این رفتم کافه که کیفمو که جا گذاشته بودم تو ماشین شوهر خالم ازش بگیرم. مایع لنزمم توی اون بود. زنگ زدم به دوستم ازش خواهش کردم که برام با ماشینش بیاره. اونم گفت مشکلی نیست و یه ربع بعد دم در بود. هم کیفمو آورده بود هم کتابی که برام خریده بود رو. خوشحال شدم. همیشه از هدیه گرفتن خوشحال میشم. حتی چیزای کوچیک حتی یه دونه شکلات، دیگه کتاب که بماند. کتاب هدیه دادن به نظرم خیلی فرهنگ قشنگیه. من وقتی برای کسی کادو تولد میخرم سعی میکنم یه کتابی، دفترچه‌ای چیزی هم کنار کادوش بزارم.برام روی صفحه اولش نوشته بود. ستایش عزیز، برای همه لحظه هایی که بی صدا کنارم بودی و حالمو بهتر کردی. این کتاب یک (( سپاس)) ساده است. امیدوارم واژه‌هایش برای تو هم آرامش بیاورند.همانطور که حضورت برای من آورد. با مهر . ۱۴۰۴/۰۴/۲۳خیلی دلنشین بود متنش. خودمونی و ساده. همون ۲۳ ام میخواست بهم بدتش ولی میگفت خطم بده برای همین نمی‌نویسم داخلش برات. گفتم برو بنویس برام بعد بهم بده. متنش زیادی قشنگ بود احساس میکنم داده چت جی پی تی براش کارو دربیاره. بعدا از زیر زبونش میکشم....امشب اهالی خونه بی حال بودن. انگار برای یه ساعت باید من نقش مامانو به عهده میگرفتم و شام درست می‌کردم. که البته منصفانه هم بود. از صبح مامان و خالم زحمت زیاد کشیده بودن. شام نیمرو درست کردم( چقدرم اصلا رفتم تو نقش مامان بودنم). غذای ظهر هم گرم کردم. دور هم اومدیم و شام خوردیم. احساس کردم یه چیزی کمه برای همین بعد تموم کردن شامم، رفتم آب جوش گذاشتم تا چایی بخوریم. توی قوری هم، چایی و پوست پرتقال خشک شده ریختم. پوستای پرتقال و خالم خشک و ریز کرده بود تا بشه توی چایی ریخت و عطر و طعمش بیاد. نمیدونم با دختر خالم سر چی داشتم حرف میزدم که یهو رفت به مامانش یه چیزی گفت. که قطعا من میدونستم داره دروغ میگه. چون این حرفو خودم بهش زده بودم و داشت از من نقل قول میکرد. جوش آوردم. از کتری روی گاز زودتر، شدیدتر و بدتر جوش آوردم. بهش گفتم:دیگه نمیتونم تحمل کنم رفتاراتو( دو روزه داره خیلی اذیت میکنه با کاراش منو)، برای چی دروغ میگیی؟! من نمیتونم اینجا بمونم. از خالم عذرخواهی کردم که ناراحت نشه.ولی اونقدری عصبانی بودم که میدونستم نباید اونجا بمونم. گفتم که دیگه از تحملم خارجه، بغض کردم و رفتم توی اتاق، تا لباسامو بپوشم. با بغض گفتم: همتون از صبح تا شب با هم بحث میکنین. اینم( دخترخالم) هم از اون طرف هی کرم میریزه. دیگه نمیتونم حایی که بهم احترام نمیزارن بمونم.خب یه بچه‌ی ۱۰ ساله‌اس. درسته. منتها یه جاهایی اونم میتونه باهامون همکاری و دست از بازیگوشی برداره. ولی نمیکنه. مامانمم هم خیلی اذیت کرد امروز.( مامانم تازه عمل جراحی داشته و برای همین ما خونه‌ی خالمیم که خالم مراقبش باشه، بالاخره اذیته و مراعات لازمه)از خونه زدم بیرون. مامانم ازم خواست که باهام بیاد و گفت صبر کنم. ولی من عصبانی تر از این حرفا بودم‌. احساس کردم اواخرا زودتر تحریک میشم و جوش میارم. انگار صبر قبلا رو ندارم. نمیدونم خوبه یا بد. اومدم بیرون که اسنپ بگیرم برگردم خونه، حالا ساعت ۱۰ شب بود. تا سر کوچه پیاده رفتمو و اسنپ گیر نیومد. یهو دیدم مامانم از ته کوچه داره میاد سمتم. کلی دعواش کردم که. چرا اومدی؟! مگه بهت نگفتم بمون همونجا. خونه من اذیت میشی و الان تو هم اومدی خاله ناراحت میشه و...هیچی دیگه به مامانم رفتم. لجباززز. گفت منم میام که منم میام. اسنپم گیرمون نیومد. پیاده قدم زدیم تا خونه من....بعد بالا بردن صدام و پرخاش کردنم، انگار یکم آروم شده بودم. ناراحت بودم از اینکه صدامو بالا بردم. این اتفاق خیلی کم پیش میاد. کم پیش میاد شعله‌ور شم. داد بزنم. خیلی وقتا آدما اصلا صدای منو نمیشنون. انقدر که آروم حرف میزنم. خیلیا بهم هی میگن، دوباره بلندتر حرفت و تکرار کننن. خب حق دارن بعضی وقتا خودمم نمیشنوم چی میگم. کلماتو حویده جویده میگم. اما امروز ظرفم پر شده بود. سر ریز شدم. شاید جای اشتباه، زمان اشتباه با آدم اشتباه.خونه که رسیدیم، لباسای راحتی پوشیدم و کلی آب یخ خوردم، نشستم رو مبل و شروع کردم کتاب خوندن. امروز از صبح کتابی که توش ژورنال نویسی میکنم و دست نگرفته بودم. برای همین بازش کردم و نوری که امروز منتظر رسیدنش بودم بهم تابید.تغییر کردن دلیل بر ((بد)) بودن ما نیست. دلیل تغییر فقط و فقط اینه که اون کار دیگه ((خدمتی رو که باید)) به ما نمی‌کنه. جرقه‌ای توی ذهنم خورد. پس شاید بد نباشه. اینکه الان درگیری‌هایی دارم که منفی تلقی شون میکنم.‌ شاید بد نباشه که هیچ حتی شاید بشه ازشون برای رشد هم استفاده کرد یا به عنوان نورِ مسیر پیش‌ رو. میدونستم توی یخچال یه دونه ویفر رنگارنگ هست.اگه فک کردین میزارم اسنک موردعلاقم تو یخچال دست نخورده بمونه. سخت در اشتباهین. ( البته دیگه مزه‌ی قبلا و‌نمیدن).با مامانم نصفش کردم. از نصف کردن خوراکیام خوشحال میشم. با اینکه یه بخشی از من دوست داره کلشو داشته باشه ها ولی یه ظرافت و مهربونی قشنگی تو تقسیم کردن خوراکیا هست. همیشه توی دبستان و راهنمایی دوس داشتم با دوستام زنگ تفریح بشینیم و خوراکی هامونو شییر( به اشتراک گذاشتن) کنیم.چند روز پیش رفته بودم شهر کتاب تا کلاسور بخرم، چشمم خورد به آمیلی محبوبم. این فیلم و موسیقیش رو میتونم تا اخر عمر دوباره و دوباره ببینم و خسته نشم.فکر کنم گفتنیا رو گفتم. وقتشه بخوابم.(از کتاب چراغ هارا من خاموش می‌کنم اثر زویا پیرزاد)شب بخیر.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 02:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانهٔ چهل سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-jxa42ff4xrqk</link>
                <description>اینجامآن‌جاگاهی، همه جاو هر از چند گاهی، هیچ کجا!تکه پاره‌هایم را از میان، گله‌هایت جمع می‌کنم ومی‌روم. تا شاید این بار، دیگر جزو آدم‌های هیچ‌کجایی نباشم. شاید، کسی ، چیزی، در جایی انتظارم را بکشد. یا شاید این‌بار، برای همین یک بار و فقط همین یک بار، دست از انتظار بردارم و خانه را پیدا کنم.خانه یک جسم نیست‌؛ یک شی نیست. یک وجوداست. یک حس است. یک تعلق خاطر است.خانه‌ برای مدتها رنگ و بوی معطر عشق در تار و پود غذا بود، بعد هم گرمای قلب یک نفر به خاصه. حالا در آستانه‌ی چهل، خانه برایم بدل به مفهومی انتزاعی‌تر از چیزی شده که پیش از این بود. خانه من، من هستم. خانه من همان:همان احساس سرمستی در تنهایی‌ستهمان زندانبان محبوس در آهنگ‌های تکراری‌ستهمان که از شب به سحر، از سحر به شببا خود غریبه و با دیگران، آشنایی‌ستهمان منِ گریان و خندان و رَمان، در ‌پی بی‌قراری های چَمانهمان من که سحرگاه از پلک سنگینیطلوع از کف داده و گزیده عزلت نشینیهمان من که بی‌پایان در جنگی فرسایشی‌ستبا کاغذ دیواری و بشقاب و رو‌میزی و دیگهمان منِ فرسوده که می‌کوشد بگویدتو هستی هر آنچه در دیگری می‌جویی✍🏻ستایش مصطفائی</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 14:19:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پنجره من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-cfmvmbesbtny</link>
                <description>۱۴۰۴/۰۵/۰۹از پنجرهٔ من، یه مجموعه قراره باشه. از احساساتم، افکارم و زندگی روزمره من. هر روز قراره یه قُلُپ زندگی رو سر بکشیم.به copilot گفتم یه صحنه‌ی طلوع خورشید با مزارع گندم و درختای افرا بهم بده( مزارع گندم و همیشه دوس داشتم، و درخت مورد علاقم، افرا عه، افرا نماد پایدار و تغییر و انطعاف پذیریه)امروز از ۵ صبح خالم بیدار شد، ظرف بشوره و صبحانه بخوره. عادت کرده برای دخترش که مدرسه میره از این ساعت بیدار بشه و غذا بزاره. هر وقت رابطه‌ی مادر دختری خالم و دختر خالمو میبینم یاد بچگیای خودم میوفتم. اون موقعا مامانم صبحا میرفت سر کار، بعضی وقتا وقت نمیشد برام توی خونه از سر حوصله چیزی درست کنه یا پیش میومد خونه نون نداشته باشیم. برای همین با ماشین توی راه مدرسه نون تازه و کره و پنیر می‌خرید. همونجا تو ماشین با چاقو و مربایی که از خونه همراه خودش آورده بود ساندویچ برام درست می‌کرد. نمیدونین نون تازه، کرهٔ خرم و مربای آلبالو چقدر میچسبههه.( همین الان که دارم تعریفش میکنم یه جون به جونام اضافه شد).حالا خالم دیگه خودکار هر روز از این ساعتا بیدار میشه. مامان منم همینه. از کله سحر دوتا آبجی با هم هی غیبت کردن و جدول حل کردنو و چای خوردن و تورکی پچ پچ کردن. نزاشتن بخوابم که. ولی من مقاوم تر از این حرفام. تا ساعت ۹:۳۴ دقیقه اصرار ورزیدم به خوابیدن. ولی دیگه دیدم فایده نداره.پاشدم ولی از سفرهٔ صبحانه چیزی باقی نمونده بود یعنی چیزی باقی نزاشته بودن. برای خودم چای و نون و دوباره گرم کردم. موقعی که داشتم پنیر و از توی ظرفش داخل بشقابم میزاشتم. هیچی ته ذهنم نبود. هیچ گفت و گویی. سکوت. من زیاد فکر میکنم. بعضی وقتا هم فقط توی خودم میرم. به هیچی فکر نمیکنم. به هیچ کس. هم اونجام. هم اونجا نیستم.یه گوشه‌ی امن از میز چوبی خونه‌ی خالم امروز بهم رسید. تا کتابامو بزارم، چای بزنم و عکس بگیرم. مامانم خیلی کدبانو عه. این نون که بیشتر شبیه کیکه، کار اونه. خالمم کم کدبانو نیست و این پنیر و با سیاه دونه خودش درست کرده. شمال زندگی کردن خوبیش اینه که چایی های خوبی میتونی بخوری. این چایی هایی که توی فروشگاه ها میفروشن فقططط رنگههه. اصلا قابل مقایسه با عطر چای طبیعی نیست.مشغول خوردن صبحانه شدم، تا بعدش کتاب زویا پیرزاد و ادامه بدم. ژورنال بنویسم. من با کتاب بیداری آنوشا ژورنال مینویسم. چندتا پست قبلی راجع بهش حرف زدم. هر صفحه کتاب بیداری آنوشا، یه یادآوریه. یه روز بهت یادآوری میکنه که بیشتر عشق بورزی، یه روز دیگه بهت میگه حواست به شکرگزار بودنت باشه و یه روزیم بهت میگه فکر میکنی اگه رنگ بودی چه رنگی میشدی؟ :)هر صفحه، یه نیت، هر نیت یه هدف برای متفاوت کردن روزتون داره.توی گوشهٔ دنج خودم میون شلوغی های بقیه خانواده، از اون لا لو های دیالوگاشون یه چیزی شنیدم. مامانم گفت:میخوام دوشنبه برگردم.( من جدا از خانواده زندگی میکنم به خاطر دانشجو بودنم توی شهر دیگه)دلم نمیخواد بره. از طرفیم میخوام دوباره برگردم به قلمرو تنهاییم. هم میخوام و هم نمیخوام. میدونم باید بره به زندگی خودش برسه. خونش، زندگیش، مامانش و شوهرش هزار کیلومتر دورن ازش. حداقل میدونه زندگیش کجاست. من چند وقتی هست که نمیدونم خونم کجاست. نه خونه‌ای که اینجا دارم( شهری که توی دانشجو‌ام) خونه‌اس. نه خونه‌ی مامان و بابام. پس خونه کجاست؟!تا به خودم جنبیدم و کتاب خوندم. شد ۱۲/۵. چشمم به تاریخ امروز افتاد. ۹ ام مرداد. امروز تولد عسله. عسل اولین رفیق زندگیمه. از خیلی بچگیا با هم دوستیم( فامیل هم هستیم). با عسل فهمیدم دوستی یعنی چی. با عسل فهمیدم که با هم بزرگ شدن و پیشرفت دوستت و دیدن یعنی چی. گوشیو برداشتم تا بهش بگم چقدر ممنونم که سعی میکنه ادامه بده. با اینکه میدونم اوضاع هیچ وقت براش آسون یا معمولی نبوده. چون عسل دختر معمولی‌ای نبود. یه چیزی راجع به اون از بچگی فرق داشت. چندتا بوق خورد و گوشیو برداشت. سر و صدای پس زمینه میومد. گفت:الووووووو، به بهههه، ستایش خانِمممممهمیشه اینطوری میگه الوووو، ووو رو کش میده. حرصم میده اینکارش ولی دوسشم دارم. بهش گفتم:چقدر ممنونم که بود، هست و ردپای خاطرات و خودش توی زندگیم هست. گفتم بهش افتخار میکنم که توی این دوسال رشد کرده. از لحاظ شخصیتی. بهم گفت:اره منم ممنونم که برای خاطره‌های خوب. چون دیگه تکرار نمیشن. شاید بعضی وقتا که کنار همون آدم باشی یه حسی شبیه اون بچگیا و خاطرات و تجربه کنی. ولی هیچی دیگه مثل اون روزا نمیشه. ( عسل هم مثل مامانم کلی از من دورتر زندگی میکنه، برای همین بهش گفتم کاش پیشت بودم و با هم تولد میگرفتیم). چندتا دیالوگ دیگه هم گفتیم. بعد بهش گفتم بهتره بره پیش دوستاش تا با هم باشن برای تولدش. خداحافظی کردیم و. حرفش توی ذهنم اکو میشد. هیچی دیگه مثل اون روزا نمیشه؟اره شاید بهترین روزم گذشته...(اسم آلبوم جدید بمرانی)...قرار بود امروز ظهر با دوتا از دوستای جدیدم و کمند ( دوستان به وجود این کاراکتر همه جا عادت کنین چون رد پاش همه جا هست. ) بریم کافه‌ی جدید. به خاطر این سر ظهر قرار گذاشتیم که دوستای جدیدمون ساعت کاریشون بهم نریزه بتونن به موقع برسن. من واقعاً به آدمایی که هر روز و هر روز میرن سر کار افتخار میکنم. اگه کسی هست که داره این متن و میخونه و هر روز میره سر کار و ساعات طولانیی سر پا یا نشسته یا پشت سیستم یا هر جای دیگه‌ای و هر شکل دیگه‌ای مشغوله افتخار میکنم. چون میبینم. چشماشونو. که خسته‌ان. که همیشه یه هاله‌ای از خستگی روی قرنیه چشمشون هست. من لباس پوشیدم، یکم ارایش کردم چشمامو فقط، حوصله ارایش بیشتر از این نداشتم، اخه سر ظهر و گرما و شرجی باعث میشه همه چی بماسه. طبق معمول زودتر از همه رسیدم. دوس دارم همین طور باشه. کمتر استرس میگیرم. حتی اگه قرار باشه منتظر بمونم. که اکثرا هم همین میشه.امروز بر خلاف هر روزه، یکم ابری بود و باد میومد. اما باد هم دلمرده بود. انگار یه پنکه‌ی چهل ساله رو مجبور کرده باشی جهنمو خنک کنه. نمیدونم چرا همچین مثالی رو زدم. عجیبه.کمند گفت تازه اسنپ گرفته، دوستای جدیدمون که دوتاشون خواهرای دوقلو‌ان گفتن چند دقیقه دیگه میرسن. پیداشون نبود. منم گفتم برای اینکه بیکار به نظر نرسم کنار خیابون از در و دیوار عکس بگیرم. بهم رسیدیم، همدیگه رو بغل کردیم. این دوتا خواهر خیلی پرانرژی‌ان. پر از حس خوب. کافه‌ای که میخواستیم بریم طبقه اول یه برج تجاری بود. برای همین رفتیم داخل اسانسور. بعد یهو چشمم به تعداد طبقات و دکمه های طبقه ها خورد. ۱۱ تا طبقه. دلم میخواست ببینم طبقه ۱۱ ام چقدر بالاست. چه شکلیه. گفتم بچها بریم؟ شک داشتم. دکمه رو نزدم. ولی یکی از اون خواهرا دکمه رو زد. خیلی خوشم میاد. از آدمایی که میتونن در لحظه تصمیم بگیرن. ریسک کنن. چون من که اینطوری نیستم. رفتیم طبقه ۱۱. یکیشون وسط راه گفت از اسانسور میترسه.قیافه من اینطوری بود کههه:چرا از اول نگفتی با پله میرفتیممم :|بعد برگشتیم طبقه اول چون طبقه ۱۱ هیچ کوفتی نبود. وارد کافه شدیم. باکلاس بود انصافا. توی همون نگاه اول گفتم اینجا جون میده برای قرارای اول. میز و صندلی های مشکی و سفید و طلایی داشت. گل‌های طبیعی همه جا دیده میشد. که با دقت کنار هم گذاشته شده بود. به آراستگی فضا کمک کرده بود نه اینکه شلوغش کنه مثل بعضی جاها. دورتا دورش پنجره‌های بزرگ داشت که خیابون رو میتونستی ببینی. چون تابستونه همه یه نوشیدنی خنک سفارش دادیم. البته من گفتم صبر میکنم تا کمند بیاد. بقیه هم تصمیم گرفتن همین کارو کنن. اولش میخواستم بهشون بگم بیاین سفارش ندیم تا کمند بیاد. بعدش فکر کردم بهتره برای دیگران تصمیم نگیرم. شاید واقعا به نوشیدنی خنک احتیاج داشته باشن. برای همین فقط چیزی که فک کردم برای من بهتره رو گفتم. اونام همراهی کردن. اینجوری خیلی بهتر شد. یکی از خواهرا خواست بره دستشویی. من به عنوان همراه باهاش رفتم. دوس دارم این کار رو، که وقتی تنهایی میرم دستشویی یکی باهام بیاد. برای همین برای یکی دیگه ام اینکارو میکنم. رفتیم و برگشتیم. کمند هم اومده بود تا اون موقع. بچها سفارش هم داده بودن. لیموناد کلاسیک، انتخاب من برای تابستون یا همیشه نیست. من قطعا همیشه چای میخورم. تورکم ناسلامتی. شروع کردیم به حرف زدن با هم. گفت‌وگو هامون کم کم داشت جون میگرفت. احساس خوبی داشتم. ولی هر چند دقیقه میرفتم توی فکر. حواسم پرت میشد. میرفتم توی خودم. انگار هم میخواستم پیششون باشم هم تحمل کردنشون برام سخت بود. لبخند زدن. بودن باهاشون. گوش دادن بهشون. یاد این افتادم که شاید به خاطر اینه که جدیدا خیلی چیزا دیگه حال نمیده. مثل قبل نیست. قبلا بودن با دوستام یا آدمای موردعلاقم، منو از مشکلاتم دور میکرد باعث میشد توی لحظه باشم. افتادن یه شماره ناشناس با پیش شماره مازندران، افکارمو بهم زد. حدس زدم روانپزشکی باشه که تراپیستم ازش برام وقت گرفته بود. از بچها عذرخواهی کردمو رفتم بیرون کافه که تلفنو جواب بدم. ...۱۶ دقیقه، ۴ یا پنج تا نقطه مهم زندگیمو از اول تا الان براش گفتم. به سوالاش جواب دادم. میپرسید فکر میکنی از یک تا ده خلق و خوت چنده؟ سیگار میکشی؟ با داداشات رابطه‌ات چطوره؟ بچه چندمی؟ باشگاه میری؟ به همشون جواب دادم. بهم گفت پس بچه مثبتی. الان که دارم فک میکنم حرفش یه نمه غیرحرفه‌ای بود. اره حتی به شوخی هم اگه بگیریم. بازم غیرحرفه‌ای بود. با این حال حس بدی از بقیه حرفاشو توضیحاتش نگرفتم. بهم گفت برای دارو برام امگا ۳ و یه مهار کننده سروتونین مینویسه. ( حتما سر فرصت درباره‌ی این ناقل عصبی بخونین و سرچ بزنین)..برگشتم پیش بچها. دیگه کم کم میخواستن برن. پاشدیم. عکسامونو توی آینه‌ اونجا انداختیم. و از برج زدیم بیرون. بچها امروز اتفاقی فهمیدن من پیانو میزنم. گفتن شهر کتاب جدیدا یه پیانو آورده. بریم برامون بزن. راه افتادیم. راه رفتن توی هراز توی هر وقت سال، حتی تابستون سر ظهر هم دلنشنیه. سایه‌ی درخت ها روی پیاده رو افتاده بود و باد خنکی که میومد، برگ ها تکون میخوردن و به اینور و اونور میرفتن. با خودم فکر کردم. شاید فکر کردن درختا هم مثل ما ادما باشه. اگه هر کدوم از برگ‌هاشون تیکه‌ای از خاطرات یا اطلاعات در نظر بگیریم و باد رو جریان عصبی.باید بگم اره اونام فکرشون به اینور و اونور میره. جدیدا روی تیر برق های و کنار خیابون هراز رو یه خداشناسِ هنرمند قشنگش کرده، دستاشو میبوسم، چون دیگه بعد این کارش پیاده روی هام فقط یه پیاده روی نیستش. مثل قدم زدن توی گالری نقاشی میمونه. هر کدومشم با اون یکیش فرق داره:) رسیدیم به شهر کتاب. اجازه گرفتم از مدیریت‌شون. گفتم: جسارتا میشه از پیانو استفاده کنیم ؟گفت: مشکلی نداره. از کلمه جسارتا خوشم میاد. خیلی جذاب و محترمه. نشستم پشت پیانو، به محض اینکه دستم به کلاویه‌ها رسید، اهنگ خواب های طلایی و مثل همیشه شروع کردم به نواختن. انتخاب اولم همیشه همینه. چون ریتم اروم و روونی داره. بی کلامه و طولانی. اولین اهنگیه که من یادش گرفتم. پیانو رو حرفه‌ای بلد نیستم. در حد چندتا آهنگ و چیزای پایه. گذاشتم صدای اوج گرفتنه بعضی جاهای اهنگ کل فضا رو پر کنه و انگشتامو مثل کابوس روی کلاویه ها میکوبیدم. بعد از چندتا اهنگ و دوباره تکرار کردنشون( چون روی هم ۱۰ تا اهنگ بیشتر بلد نیستم که نصفشم یادم رفته بود) حس کردم دارم یه چیزی حس میکنم. حس کردم انگشتام توی نقطه اوج وقتی کلاویه رو محکم تر فشار میده، داره خشمی رو بروز میده. و جاهایی که اهنگ تموم میشه یا اروم نجوا میکنه، احساس نوازش شدن بهم دست میداد. فکر کردم به حرفی که امروز روانپزشکه بهم گفت:اون کارایی که قبلا انجام میدادی و بازم انجام بده. حتی اگه دیگه لذت نمیبری ازشون. بازم انجامشون بده.راست میگفت. همینطوریم شد.بالاخره از صندلی پیانوی کلاسیکِ عسلی رنگ دل کندم. تا بریم بقیه کتابخونه هم بگردیم که بچها کسل نشن. همین که صندلی رو کشیدم، یه پسره اومد جلو ازم تعریف کرد. شمایلش آشنا میزد( ولی من عینک نداشتم درست نمیدیدمش). بهم گفت میتونی یه چیزی بزنی منم باهات بخونم. گفتم گل گلدون چطوره؟و استقبال کرد. اون خوند و من زدم. خیلی ترکیب خوبی شد. کیف کردم. من داشتم کیف میکردمو اونم داشت کیف میکرد. مهم نبود چقدر فالش بودیم یا پیانو کوک نبود یا اون اماده نبود. فقط در لحظه بودیم. حداقل از دید من اینطور بود....رفتیم طبقه بالای کتابخونه، بعد بازسازیش همین اواخر خیلی بهش رسیدن و بهتر شده. نور بعدازظهر که نارنجی رنگ بود از پنجره‌هاش میومد داخل و فضا رو برای کتابخوندن توی عصر یه روز تابستون فراهم کرده بود. از چیزای جالب عکس گرفتم :)فک کنم همه یدونه از این لازم دارن. بعد برداشتنش چشمم خورد به نویسنده کتاب. اهل دلاش میدونن ایشون کیه!نمیدونم چطوری؟. ولی توی قفسه کتابای سینما و اینا، یه همچین چیزی به چشمم خورد، و اینطوری بودم کههه: چرا اخه باید دکارت به فیلم فایت کلاب( باشگاه مشت زنی) ربط داشته باشه؟ این پارادوکسی که این عکس و چهره برام داشت جالب بود.طلوع من رو میبینین :)توی راه برگشت، بیشتر به کمند چسبیدم و دستش و گرفتم. البته متوجه شدم اون بیشتر دستمو میگرفت. پیش خودم فک کردم که اخیراً کمتر باهاش وقت گذروندم و امروزم که با هم بودیم کمتر از قبل دستشو گرفتم و سمتش رفتم. توی راه برگشت برای مامانم اینا باقلوا گرفتم و زنگ زدم بهشون گفتم چایی بزارین که دارمممم میاااممم.یه عالمه پول باقلوا عه شد بچه ها. ولی اومدم خونه تا بازش کردم، و اولیش و خوردم، ترشیش زد توی ذوقم. همشون ترش شده بودن :(خیلی ناراحتم.خیلیییی. بقیه هم به اندازه من ناامید شدن. ....از موقعی که اومدم گوشی دست گرفتم تا بنویسم. تا امروز اینجا ثبت بشه. توی گوشی بودنم باعث اعتراض مامان و خالم شد به شدت و برای همین باید بگم. تا افشاگری دیگهخداحافظ.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 22:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با احتیاط حمل شود؛ شکستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%AD%D9%85%D9%84-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-t2rijbmfzx2g</link>
                <description>با احتیاط حمل شود؛ شکستنی!اولبغض، گلویم را چنگ می‌اندخت. فریاد آزادی سر می‌داد. از این که هر بار حبسش می‌کنم، گلایه داشت. کودک درونم التماس می‌کرد که بگذارم تا دوباره مثل یک نوزاد بگرید. نگاهی از تردد به وجودشان کردم. توان مقابله با اصرارشان را دارم، اما هیچ علاقه‌ای به یوق بستن برگردنشان ندارم.دومیادم هست، یکبار وقتی داشتم در حضور پدر اشک می‌ریختم، به من گفت:قوی باش!آخر مگر یک کودک ۲ ساله معنی این جمله را می‌فهمد؟ او می‌خواهد آن لحظه فقط بگرید و در آغوش کشیده شود. آخر مگر گریستن به معنای ضعیف بودن است؟ آخر مگر احساسات ما نشان‌دهنده خوی انسانی ما نیستند؟. چرا می‌بایست کسی به غیر چیزی که هستم را نشان دهم؟سوماصلاً پدر، من ضعیفم. کافی‌ست کمی برافروخته شوم، آن وقت تمام زخم‌هایم که رویشان با زحمت پوشال ریخته بودم، با همان پوشال‌ها به تپه‌‌ای از آتش بدل می‌شوند. شاید تو درست می‌گفتی باید سخت‌تر پنهانشان کنم. پدر می‌دانی چیست؟ من آنقدر مثل خودت دل رحمم که حتی دلم نمی‌آید با زخم‌هایم چنین کاری را کنم. آخر آن‌ها هم بخشی از منِ امروزی هستند. چطور می‌توانم دوستشان نداشته باشم؟ چطور می‌توانم دردی را که به رشد من کمک کرد را انکار کنم؟ من اگر به بخش‌های ناخوشایند خود، عشق ندهم چطور میتوانم ادعا کنم که خودم را دوست می‌دارم؟ و اگر خودم را دوست نداشته باشم، دیگر چه چیزی باقی می‌ماند؟ چه چیزی مهم است؟چهارم+ خیلی زودرنجی! خیلی آدم حساسی هستی ، باید روت بزنن با احتیاط حمل شود؛ شکستنی!...از آخرین باری که کسی من را زودرنج خطاب کرد، آنقدری می‌گذرد که به خاطر آوردنش ناممکن به نظر می‌رسد. مدتهاست که خودم را این گونه نمی‌بینم. صبور‌تر، پخته‌تر و آرام‌تر از گذشته پیش می‌روم. با این حال قبول دارم و حق می‌دهم اگر که لفظ&quot;‌نازک نارنجی&quot; را برگزنید. با او طوری تا کردم که اگر به من این را نمی‌گفت، تعجب می‌کردم. به این فکر می‌کنم که من در مقابل او تبدیل به فردی حساس می‌شوم. آسیب پذیر و به قول خودش ظریف!+ گفت: این نشونه‌ی ضعفته!ضعف نشان می‌دهم. در مقابل او لحظه‌ای بی دفاع می‌شوم، او هم کم لطفی نمی‌کند و از کنار کوچک‌ترین حرف و رفتارم هم بی تأمل گذر نمی‌کند. لحظه‌ای دیگر اما، سد‌های دفاعی را از نو می‌چینم، او شروع می‌کند به توصیف چیز‌هایی که دیده، و من ساز مخالف می‌زنم. نمی‌خواهم او هم شعار &quot;قوی باش&quot;را سر دهد. نیاز دارم بدانم که می‌توانم ضعف نشان دهم و ضعیف باشم. اگر در مقابل او نتوانم عریان باشم، پس چه کسی؟، نیاز دارم قبل از نقد کردن کمی جرعت‌مندی تزریقم کند، کمی امنیت، تا بدانم می‌توانم به دور از قضاوت خودم را آشکار کنم، تا بدانم وقتی خودم را دید، طرد نمی‌شوم.پنجمپونه مقیمی نوشته است:هیچ طرد شدنی در کار نیست. ما در بزرگسالیمان طرد نمی‌شویم. طردی که مساوی با نابودی ما باشد در قیاس با طرد در کودکی که میتواند بقای سالم روانی و جسمانی کودک را به مخاطره بیاندازد. اما می‌توانیم آنقدر آدم‌ها را تحت فشار قرار دهیم که با ما رفتار های طرد کننده داشته باشند. ما در بزرگسالی طرد نمی‌شویم چون رابطه هایمان شبیه رابطه های کودکیمان نیست. ممکن است که درکودکی طرد شده باشیم و چون بقای ما به آن رابطه ها و آن آدم‌ها بستگی داشته است، تمام تلاشمان را انجام دادیم که کنار آن آدم‌ها بمانیم و بسیار تلاش می‌کردیم که در دنیای آن آدم‌ها جای پیدا کنیم. زیرا اگر ما را در جایگاه یک کودک می‌دیدند ما نجات پیدا میکردیم. نجات از دنیایی که به‌ نظر خطرناک می‌آمد. نجات از آدمهای غریبه‌ای که ممکن است آسیب بزنند و نجات از برآورده نشدن نیازهای اولیه. اما وقتی بزرگ می‌شویم در ما توانایی بقا رشد میکند و ما می‌توانیم دنیا و آدم‌ها را تجربه کنیم، حتی طرد شویم، زخمی شویم و بتوانیم به سلامت از این درد عبور کنیم و دیگر نیازمند حضور خاص آدم‌ها نباشیم. وقتی بزرگتر میشویم نجات ما به حضور آدم خاصی وابسته نیست و اگر بخواهیم حقیقت زندگی را ببینیم متوجه خواهیم شد، نه تشویق آدم‌ها و نه نادیده گرفته شدن از طرف آنها را نیاز نداریم. انگار آدم‌ها شبیه به رابطه هایی می‌شوند که ما مدام تجربه می‌کنیم تا رفتار و توقعات کودکیمان کمرنگ و کمرنگ‌تر شوند و شبیه‌ترین به خودمان شویم. بدون وابستگی و احتیاج به شخص خاصی. ما در بزرگسالی خود رابطه‌هایی را تجربه خواهیم کرد که شاید شخص مایل به ادامه نباشد، شاید رابطه کار نکند و شاید به هر دلیلی رابطه سرد شود و کم کم تمام شود. این اتفاق‌ها برای روابط می‌افتد و حالا با سنی که ما داریم می‌توانیم با این احتمالات ناخوشایند کنار بیایم. شبیه به کودکی بی‌قرار می شویم، که سعی می‌کند با رفتارهایی طرف مقابل را نگه دارد و هر زمانی که تلاش‌ها برای بقای رابطه کودکانه باشد، فرد مقابل کلافه و خشمگین می‌شود. از این توهم بیرون بیایم که دیگران ما را طرد می‌کنند؛ ما فقط در کودکیمان میتوانستیم طرد شویم. چون طرد شدن نوعی احتیاج به شخصی خاص داشتن را نشان می‌دهد و ما در بزرگسالی نیازمند حضوری خاص نیستیم. اما می‌توانیم به نحوی دیگران را تحریک کنیم که مارا از خودشان دور کنند، کنترل کردن، سرزنش کردن مدوام و غر زدن ، تخریب کردن، تهمت زدن، بدبینی و از همه مخرب تر مدام توقع داشتن و یادآوری کردن که تو باید مرا ببینی و توجه کنی به من، از رفتارهایی‌ست که آدم‌ها را تهدید می‌کند تا شما را از خودشان دور کنند و این دور کردن طرد کردن نیست، نتیجه رفتار خود شماست.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 19:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی میخورم و گریه میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-jby17spoob36</link>
                <description>سلامشاید سلام شروع کلیشه‌ای باشه. ولی امشب میخوام کلیشه‌ای رفتار کنم. اگه کلیشه‌ای بودن بیشتر منو شبیه خودم میکنه. شبیه چیزی که واقعا بهش فک میکنم. میدونین من همیشه فکر و فک تلفظ میکنم و همینطوریم وقتی با دوستام چت میکنم مینویسمش.خلاصه که اره میتونین به خاطرش از من بدتون بیاد. ولی این بیشتر منه. باید بگم گریه‌م فعلا بند اومده و میتونم بنویسم. احساس کردم باید بنویسم. یعنی در واقع اولش که گریم شروع شد فک کردم بهتره به کسی زنگ بزنم. ولی به کی؟ همین الانشم نصفه شبه.دوستان تنظیم کردن این ساعت و ور رفتن باهاش از سخت ترین کارای تو دنیاس.اول هفته رفتم پیش یه تراپیست جدید. استادمم هست تو دانشگاه. بهم میدونین چی گفت.( خیلی قبولش دارم). هنوز انگار چیزی که گفتو نمیتونم هضم کنم. بعد یه ساعت از ویز ویزای من تو چشام زل زد و گفت:اینا علائم افسردگی مزمنه. تست باید بدی.اولین چیزی که بعد شنیدنش به فکرم اومد این بود.چطوری نفهمیدم؟!!!!. برای چند دقیقه زل زدم بهش. هر چی که براش اومده بودم و تو ذهنم بود. پرید. دود شد. از پنجره اتاقش رفت بیرون. تازه فهمیدم کف دستامم عرق کرده. حالا درسته برق قطع بود. گرم بود.(لعنت به اداره برق). ولی تازه انگار تیکه های پازل کنار هم میومد.فک کردم یه جوجه روانشناس دیگه حداقل باید علائم افسردگی خودشو تشخیص بده. رقت انگیزه به نظرم. ادعامم میشه روانشناسی میخونم.میدونین کل هفته درگیرش بودم. بهش فک میکردم. از کی؟ چجوری؟ چرا؟. بعد جوابا کم کم میومدن بالا. اره انگار از همین چند وقت پیش . شایدم خیلی وقت پیش. شایدم از خیلی خیلی وقته پیش. از همون وقتایی که ۹ سالم بود. از هوم وقتایی که ۱۳ سالم شد. یا شایدم از همون وقتایی که خودمو میزدم.امشب دراز کشیده بودم. به این نتیجه رسیدم بعد کلی خرت و پرت و غذا خوردن گشنمه. یادم اومد بستنی داریم. پاشدم. رفتم سمت یخچال خالم اینا(موقتا به خونشون پناه آوردیم چون کولر گازی دارن ). پشت جبعه کشک دوتا بستنی قایم کردم دیروز. که دختر خاله‌ی ۱۰ سالم برش نداره. قاتل بستنیه بیشرف. برش داشتم و اومدم تو اتاق بخورم.( چون همه خوابن). چیزی تو ذهنم نبود.فقط معدم اظهار نظر میکرد. نشستم بستنی رو باز کردم.جدیدا معتادش شدم. از دو هفته پیش که کشفش کردم. میرم هر روز از سوپری سر محل میخرم و عشق میکنم.( شرمنده تمومش کردم از پوستش عکس گذاشتم/ بازم شرمنده اگه دلتون بستنی خواست)نمیدونم چرا تا گازش زدم و مزه‌ی شکلاتیش، که چندانم مزه‌ی نوتلا یا کاکائو نمیده زیر دندونم اومد گریم گرفت. سعی کردم پسش بزنم گریمو. آخه یعنی چی؟خب چرا؟چرا باید گریه‌م بگیره؟چی از ذهنم رد شد؟این فقط یه بستنیه، میدونین؟گریمو پس زدم. این هفته توی جلسه با تراپیستم بهم گفت، من دیدم چند بار اشکت اومد و برگشت.احساس کردم چند وقتی هست که کمتر گریه کردم. شاید اینکه چیزیو حس نکنیم خوب نباشه. ترجیح میدم درد و غم و حس کنم تا اینکه چیزیو حس نکنم. پیش خودم گفتم. من زیادی حساسم، زیادی اهمیت میدم. زیادی. زیادی. زیادی. دست راستمو گذاشتم روی طرف چپ سینه‌ام. احساس کردم دردم گیر کرده. نمیاد بیرون. نمیدونم چرا هر وقت گریه میکنم این فکر زیادی حساس بودنم از سرم رد میشه و بدتر آتیش میگیرم.اولین باری بود که بستنی‌مو انقدر دیر تموم کردم. تقریبا آب شد و تقریباً میخواستم بندازمش( این دیگه واقعا برای من خیلی عجیبه ناسلامتی داریم درباره بستنی حرف میزنیم).هر چندتا گاز ازش، چندتا فکر از این ور کله‌م میرفت اونور کله‌مو گریه میکردم.بالاخره تصمیم گرفتم به جای انداختن تمومش کنم.حالا وسط این بلبشو، فکر خودکشی اومد تو سرم. اره. یکم حتی تایپ کردنشم ترسناکه. چون میدونین خیلی وقته دیگه ۱۷ سالم نیست. اون موقع ها تو فازش بودم. ولی الان شاید فقط بهش فک کنم. به نظرم به خاطر این سریالی که جدیدا دارم میبینم این بلا سرم اومده. دقیقاااااااااااااااا بهترین زمانو برای دیدنش انتخاب کردم.سریال ۱۳ دلیل برای اینکه. درباره یه دختر دبیرستانیه که خودکشی میکنه و ۱۳ تا نوار کاست ظبط میکنه که توی هر کدومشون یکی از دلایل خودکشیش و گفته. بعد مرگش این نوارها به شکل مرموزی به دست آدمای مقصر این خودکشی میرسه.از اون سریالایی که باید تو همون تینیجری ببینی. حالا اگه بزرگتری و ببینمشم خالی از لطف نیست.میدونین چی باعث شد امشب اینجا پست بزارم؟اول اینکه دست بکشم از کمال گراییم. به نظرم بسه من همیشه منتظرم. منتظر روز مناسب، آدم مناسب، حس مناسب. به نظر میرسه همیشه منتظرم. و به علاوه، نمیخوام احساس تنهایی کنم یا فک کنم دارم تنها درد میکشم. شاید و فقط شاید شما هم احساس کنین قبلا یه جای یه جوری این احساساتو تجربه کردین. یا شاید من با خونده شدن متنم حس کنم، درد کشیدنم سر هیچ و پوچ نیست.و دوما این دیالوگ این سریال:هانا، شخصیت اصلی این سریال. احساس امنیت و هیچ جا نداشت که حرف بزنه و خودش باشه. برای همین فکر کردم نباید من با خودم این کارو بکنم.( شرمنده حوصله نداشتم عکسو کراپ کنم خوشگلش کنم)به دنیای رازهای من خوش اومدین.وشب بخیر.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 01:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خیلی چیزا یادگرفتم، تو چیا یادگرفتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-xrndiowjktr9</link>
                <description>من یاد گرفتم خودمو دوست داشته باشم.من فهمیدم خود شفقتی یعنی چی...من یاد گرفتم که نیازی نیست دروغ بگم یا بترسم از اینکه واکنش دیگران نسبت به حقیقت چیه، کافیه فقط شجاع باشم . من یادگرفتم گریه کنم ، عصبانی باشم ، عاجز باشم ، کلافه بشم ، بزارم تا حوصله ام سر بره. یادگرفتم همه‌ی احساساتم رو محترم بدونم و نزنم توی سر کلشون، گذاشتم تا حسادت، نفرت و بدجنس بودنم حتی خودشو نشون بده، تا بتونم چرایی‌ها شو پیدا کنم و خودمو بشناسم. اشکالی نداره احساسات داشته باشیم و اونارو احساس کنیم، تمامی احساسات ما ارزشمند هستن، به ما کمک میکنن زنده بمونیم، رشد کنیم و با بقیه تعامل کنیم. من یادگرفتم آدم ها رو فارق از شخصیت های منحصر به فرد و عجیب غریب شون دوست داشته باشم و بپذیرم. من یادگرفتم که هویت واقعی آدما رو ببینیم و نخوام تغییرشون بدم. من یاد گرفتم هویت خودمو پیدا کنم، با دست زدن به کارایی که تاحالا انجام ندادم.من یادگرفتم کمک بخوام ، وقتایی که آشفته و درمونده ام ، راجع بهش حرف بزنم و خودم رو سرکوب نکنم .کمک خواستن از بقیه خیلی سخته. با این حال می‌ارزه و باعث چند برابر شدن توان‌مون میشهمن یادگرفتم که برای سلامت روانم برم پیش روانشناس، حتی وقتی همه چی خوبه .افسردگی مثل سرماخوردگی مغزه🤧من یاد گرفتم در عینی که خودم رو راحت بروز میدم و می پذیرم ، حد و مرز برای ارتباطاتم تعیین کنم.من یادگرفتم که تلاش کنم تا خودم رو ، جهان اطرافم رو کشف کنم تا هویتم رو بسازم .به چالش کشیدن خودتون، میتونه شما رو با یک بخش جدید ازخودتون آشنا کنه:)من یادگرفتم جزئیات رو ببینم ، به خاطر بسپارم و به قالب کلمه و تصویر دربیارم. من یادگرفتم خودم رو ابراز کنم، با کلمات، نگاه، یک بیت شعر،نقاشی، آشپزی یا ساز زدن، من بالاخره کمال گرایی رو کنار گذاشتم و فقط روی ابزار کردن خودم تمرکز کردم.هر موقع که میخوام اینستا رو باز کنم و ساعت‌ها توش غرق بشم، یاد این میوفتم که چه فیلم‌ها و کتاب‌ها، آهنگ‌ها و چقدر آدم اون بیرون هست، که منتظرن تا من به سمت‌شون گام بردارم. من یادگرفتم مهم نیست که چقدر یک کاری رو کند پیش ببرم یا از وسط ولش کنم، بازم میتونم بهش برگردم فقط کافیه زنجیره رو نشکنم و بی خیالش نشم.من یادگرفتم تویِ گروه های اجتماعی مختلف شرکت کنم تا ارتباطات و تجربیات شون رو بشنوم و ازشون یادبگیرم.ما در عین تفاوت داشتمون با دیگران، دغدغه‌ها، مشکلات و دردهای شبیه به هم داریم. من یادگرفتم به لحظات زندگیم احترام بزارم ، به جای اینکه زیاد از حد بخوابم ، اینستا گردی کنم یا کار های حیف نونی دیگه. یادگرفتم از زمانم برای بودن با خانواده ام ، نوشتن و خوندن یا حتی یه پیاده روی کوچیک استفاده کنم. من یادگرفتم قدردانی کنم و شکرگزار باشم ، از آدما ، از خودم ، از خدای خودم و حتی راننده ی تاکسی ای که یک بار می بینمش .دم را غنیمت شمار                          ( Seize The Days )من یادگرفتم که اگر عزیزانم تفاوت هایی دارن که منحصر به فرده ، ازش خجالت نکشم و دوستشون داشته باشم.زمانی که شروع می‌کنیم به پذیرفتن آدما همونجوری که هستن، تازه با خود واقعی‌شون آشنا میشیم و زیبایی‌هاشونو میبینیم!من یادگرفتم ، هویت من از بخش های میکروسکوپی کوچولویی درست شده ، هر پارت از اون یک عادتیه که انجامش میدم ، یادگرفتم عادت های کوچیک خوب به زندگیم اضافه کنم ، مثلا پنج دقیقه یوگا برم در طول روز یا شب قبل خواب مسواک بزنم یا اینکه روزی ده صفحه کتاب بخونم. من یادگرفتم ، که دوست داشتنی ام و قابل احترام و ارزشمندم . من یادگرفتم که ادامه بدم ، بهونه کمتر بیارم و کمتر غر بزنم .من یادگرفتم وقتی احساس می‌کنم به اندازه‌ی کافی تلاش نمی‌کنم ، به خودم یادآور بشم که چقدر راه اومدم و قوی موندم و قراره باز هم ادامه بدم.من تا مدت‌ها دنبال آدما می‌رفتم، دستمو جلوشون دراز می‌کردم تا بهم احساس خوبی بدن. احساس ارزشمندی و کافی بودن، از درون شروع میشه. خیلی سخته وقتی می‌فهمین که احساس ارزشمندی نمی‌کنین، چه برسه بخواید بهترش کنین. سخت هست ولی میشه یه کاریش کرد. من دارم سعی مو می‌کنم. تا وقتی من می‌تونم سعی کنم، شما هم می‌تونین :)من یادگرفتم زندگی شگفت انگیزه و به خاطر همین ویژگی هم تو رو دچار شگفتی می‌کنه ، فقط باید کم نیاری و براش صبر کنی. من یادگرفتم امید داشته باشم به این زندگیه پر از سورپرایز و موقعیت های جدید.من یادگرفتم سفر کنم ، تا بیشتر ببینم ، یادبگیرم و دیدم رو به جایی که هستم محدود نکنم.هر جایی رو که نشه ترکش کرد، زندانه!من یادگرفتم تصمیمات سخت بگیرم، یادگرفتم سخت بهم بگذره تا بعدا به نتایج دلخواهم برسم. من یادگرفتم، یاد بگیرم، بیشتر ببینم، بیشتر گوش بدم، بیشتر دقت کنم. کنجکاو و تشنه باشم برای دونستن و کشف کردن. در آخر من یادگرفتم که هیچی آسون نیست، قرار هم نبوده باشه!این منم، یه آدم، یه زن، یه نویسنده، ورزشکار، یه دوست، یه روانشناس و یه جستجوگر کوچیک توی این دنیای بزرگ :)....۱۴۰۳/۰۴/۲۳امیدوارم این پست لبخند رو بهتون هدیه داده باشه امروز، بهم بگین چی یادگرفتین، مشتاقم:)                  </description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 14:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیزاری‌هایی که من می‌بینم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-u9slveruiu1k</link>
                <description>(از مجموعه چیز‌هایی که من می‌بینم)آدم باید مراقب باشد. مراقبِ همه چیز. خودش و تمام موجودات و جهانش اطرافش. وگرنه بودنش را چگونه ابراز کند؟ ، اگر اهمیت ندهد و عشق نورزد دیگر چه می ماند؟. نمی‌دانم تا چه اندازه به مراقبت از زندگی اش فکر کرده اما من متوجه این که چقدر مسائل و جزئیات را به بی خیالی می گذراند ، شده‌ام . او شروع می‌کند به صحبت کردن و از یاد می‌برد که با هر شخصی می‌بایست با فرهنگ لغت متفاوتی سخن گفت ، هر چیزی را به هر کسی نمی‌توان گفت یا هر کس آنگونه که می نماید ،‌نیست که تو بتوانی تمامیت خودت را برایش شرح دهی . او بازه‌های طولانی ای را صرفِ سوختِ ساعاتِ ارزشمندِ زندگیِ به قول خودش مهمش می‌کند . درحالی که به بلندی ناخنِ های پاهایش ، لکه های روی عینکش ، خشکیِ زانو هایش یا بویِ نمِ لباس های مانده در لباسشویی توجهی ندارد.من دارم.عجیب برایم ، غریب است .فکر می‌کنم می‌داند که گل‌هایِ مینایی که در گلدان یاسی رنگِ کنارِ جاکفشی ، جا خوش کرده‌اند هم بی حال مانده‌اند . چون کسی را ندارند که مراقبِ حال دلشان باشد . حال دلِ تنها گل های خانه اش که هیچ ، خودش هم معلوم الحال است . گودی بنفشِ رنگ با دانه های قرمز ریز ریزِ زیر چشمانش، به ناآرامی آسمان بارانی دمِ غروب می‌مانست و پوسته‌ پوسته‌های رویِ لب هایش ، من را به یادِ کُنده درختی با پوسته‌ی تکه تکه و کنده شده می انداخت.  پرز و سایه ی خاکی رنگی که روی کفش های براقش افتاده و چروک‌ کنار جیبِ سمت راست کتِ سورمه ای رنگی که هر روز می‌پوشد که دیگر بماند. مانده ام که چه کسی ، چه چیزی توانایی ابرازش را ازش گرفته. بیشتر در جزئیاتش غوطه ور می‌شوم، نشخوار‌های درون ذهنم را بارها و بارها مرور می‌کنم، ناگهان گوشه‌ای تاریک و جا مانده را درباره‌ او پیدا می‌کنم.می‌فهمم که چقدر شکستنش را ندیدم و فقط او را سطحی نگریستم. یا فقط خواسته‌ام که قضاوتش کنم. او را فقط در قالب نقش هایش دیدم، یک همکار،  یک کارمند، یک آدم دست و پاچلفتی ، او را به عنوان یک انسان، ندیدم. و چقدر ندیدم. او از خود و جهانش مراقبت نمی‌کند. اما حتما باید چیزی باشد که این همه بیزاری را دلیل باشد. تصمیم گرفتم، دستش را بگیرم تا دوباره خودش را از میان بی اهمیتی هایش پیدا کند .کاری که باید از اول می‌کردم، کمک کردنش بود.چیزی که او نیاز داشت و من کم دیدم.دیدن فقط در نگاه کردن نیست. در توانایی درک و همدردی است .۱۴۰۳/۰۴/۲۲Heal yourself first </description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 10:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جذام و غذای روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-tlibnmp5l7sx</link>
                <description>جذام روحبرای کمک به دیگران خط مقدم جبهه بود و برایِ کمک به خودش از در آخر صندلیِ جلو !هیچ حواس اش یاری نمی کرد که به خودش هم توجه کند و به روح اش هم تغذیه برساند .به خودش نمی رسید چون بیشتر انرژی اش صرف دیگرانی میشد که توجه ای به آن نداشتند . دیگر کم کم داشت دچار جذام مغزی میشد . اوایل برای پر کردن خلا های خود و فرار از تله های زندگی وقتش را صرف انسان های قدرنشانس می‌کرد. به مرور زمان دیگر متعلق به آن ها شده بود و این موضوع را می‌شد از طلبکار بودن آن ها فهمید !اما اغذیه روح دخترک چه بود؟هیچ شده وعده های غذایی تان را فراموش کنید، مثلا وقت ناهار یادتان برود باید ناهار بخورید؟ شاید مشغله های روزمره مانع خوردن غذای تان شده باشند اما شما می دانستید که باید ناهار بخورید. غذا دادن به روحتان هم همینطور است .نباید اجازه دهید مشغله های روزانه شما را از صیقل دادن روح خود بازدارد. باید روح خود را چنان صیقل دهید که *میکل آنژ مجسمه هایش را تراش می داد و به نقاشی هایش جان می بخشید. نقاشی آفرینش آدم اثر میکل آنژ( نقاش، پیکرتراش، معمار قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی)مجسمه موسی میکل آنژبیشتر از آنچه فکر کنید خوراک روحتان مهم و حیاتی ست. بیشتر از آنچه گمان ببرید توجه به خودتان و جذام های مغزتان که از کناره ای به اندازه ی بند انگشت شروع می شوند و درونتان را آشفته می سازند ، مهم هستند . در آخر، ابتدا برای کمک به خودتان خط مقدم بایستید تا بتوانید به دیگران هم یاری برسانید.</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 20:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دونده هزارتو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88-qajcjypz0ajb</link>
                <description>She is the Maze runner ...دخترک حالا گم بود!در دقایق واپسین نفس کشیدنش و هزارتویِ بی انتهای روحش. هزارتویی که نفس او را به شماره  انداخته بود، اتمام ناپذیر بود. او با میلِ خودش آمده بود و فکر می‌کرد می‌تواند تا آخر با خودش سَرِ جنگ داشته باشد، جستجو کند و دستاوردی داشته باشد. شاید هم تنها انگیزه‌اش از آغاز این سفر رسیدن بود.                       چه کسی می‌داند؟.            ‌                                     حالا دیگر هیچ کدام این ها اهمیتی ندارد. خیلی دیر شده بود برای ایستادن و دست کشیدن. برای سر دادن جمله‌ٔ : کم آوردُم! می‌خواست کشف کند لایه‌هایی را که دیگران و خودش نتوانسته بودند به آن دست پیدا کنند. اما پس تکرار و تکرار پیچ‌و خم‌های بی پایان و نامعلوم آخر فهمید که بیهوده است. این سفر از آغاز محکوم به فنا بوده. با این حال او به دویدن در آن هزارتو اعتیاد پیدا کرده بود.درمانی برایِ اعتیادش نبود. در آن هزارتو ماند تا از پا افتاد و فرسوده شد.✍🏻ستایش مصطفائی</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 14:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به اندازه نخود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%AF-oz12zm3rnfiw</link>
                <description>گاهی اوقات یادمون میره اهمیت بدیم. اگه به خودمون‌، به اطرافیانمون‌، به کارمون و به اهدافمون اندازه یه نخود، واقعاً اهمیت می‌دادیم و فکر می‌کردیم. متوجه جزئیات شگفت انگیزی می‌شدیم. اگه شما هم این تجربه رو داشتین، باید بگم دوستِ خوبِ منین!    کلا زندگی عجیبه و سخته و هر روزم عجیب تر و سخت تر میشه. این که چرا اهمیت نمی‌دیم به اتفاقات اطرافمون‌، به کشف کردن، به اخلاق و رفتار‌های اشتباه مون رو دقیقا نمیدونم‌. ولی شاید چون به انکار کردن و اهمال کاری عادت کردیم. به این که از همه چیز سرسری و بدون عمیق شدن رد بشیم. یک انگیزه یا ترمز میتونه کمکمون کنه که از سرعت خودمون کم کنیم‌ و از توجه نداشتن به همه چیز جدا بشیم. اول از همه باید برای یه لحظه‌ام که شده سرجامون وایستیم. صبر کنیم. برگردیم و به همه‌ٔ چیزای انجام داده و نداده و همه اتفاقای دوروبرمون یه نگاه موشکافانه بندازیم. در قدم دوم ناامید میشیم، یه حالتی مثلِ حالت تهوع گرفتن از وضعیت موجود و ریخت و قیافه‌ایی که برایِ زندگیمون به وجود آوردیم‌ بهمون دست میده. خب یه جایی باید به رویِ خودمون بیاریم که چقدر گند زدیم تا به اینجا! یا حتی چقدر گل کاشتیم!نه اینکه از گذشته مون عذاب وجدان بگیریم نه. منظورم اینه که باید از تجربه های تلخمون درس بگیریم، باید بیشتر ببینیم، باید بیشتر به خودمون و بقیه گوش کنیم، بهتره با دقت کردن به کارای خودمون بفهمیم که راه حل مخصوص ما برای گره‌های زندگیمون چیه؟( البته توی مسیر از بقیه هم میتونیم و بهتره که کمک بگیریم)در کل ارزش قائل شدن به موضوعات قابل اهمیت و حتی موضوعاتی که به نظرمون بی‌اهمیته خیلی مهمه ، این‌ که بدونیم یک آدم کجایِ زندگیمون قرار داره یا این که بدونیم ما کجایِ زندگی خودمون وایستادیم؟ اصلا چقدر هر چند‌ وقت یه بار به درون چشم‌های همراهانمون نگاه می‌کنیم؟ چقدر به گفت و گو‌های درونیمون توجه می‌کنیم؟ چقدر حواسمون هست به جای همش توپیدن به خودمون، کمی هم خودشفقتی داشته باشیم؟ یا اصلا آخرین باری که راجع به هر کدوم از اینا فکر کردیم و اندازه‌ی یه نخود اهمیت دادیم کی بوده؟Pay attention to the 👀 </description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 14:23:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ با بی‌حوصلگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C-uf9yflm2gukt</link>
                <description>بی‌حوصله بودن دقیقاً همون چیزیِ که نمی‌خوایم باشه، ولی خب هست. بدون فوت وقت، باید بگم سوالی که همه دارن اینِ که، باهاش چیکار کنیم؟وصلمون انقدر سر نره؟ چرا همه چیز کسل کننده‌اس؟.                                      معمولاً همه دنبال این هستن که، به محض بی‌حوصله شدن، خودشون رو سرگرم کارای بیهوده کنن. از طرفی امروزه فضای مجازی و تلفن‌های همراه و مجموعاً دسترسی سریع به ابزار ‌های رفع بی‌حوصلگی هم، برامون فراهم شده. منتها من اینجام تا به عنوان کسی که چنین چیزی رو کشف کرده، جواب سوالتون رو بدم و بگم:                                             دلبندانم!                                                  هییییچ کاری نمیشه کردش، بله دقیقاً درست خوندین، هیچکاری نمیشه کرد. نمیشه از شرش خلاص شد. نمیشه و نباید هم بشه. البته جز یه کار. میتونیم باهاش دوست بشیم. لازم نیست باهاش در جنگ باشیم. قول میدم دوست مهربونی براتون باشه. من تضمینش میکنم. قول میدم ترس نداشته باشه و زیادم سخت نباشه. قبل از اینکه مقدمات مذاکره رو با بی حوصلگی فراهم کنین، باید بدونین، شما یک انسان هستین، که حق داره تمام این احساسات و حالاتی از این قبیل رو، تجربه کنه. هیچ هم بد نیست، خجالت آور نیست و ترسناک نیست. به هیچ وجه نباید با انواع و اقسام راه‌های فرار کردن، پس بزنیدشون. حالا نکته‌ای که در این بین هست اینه که، من دارم درباره‌ی کسایی حرف می‌زنم که گاه به گاه این حالت به سراغشون میاد، نه افرادی که دائما چنین احساسی دارن و دست و دلشون به هیچ کاری نمیره. چون بین این دوتا تفاوت زیادی هست که هدف من توضیح اون نیست.                                        حالا که بی‌حوصلگی رو مثل تمام تجربیات دیگه، پذیرفتین و فهمیدین که لازم نیست حتماً باهاش بجنگیم و دشمن باشیم. باید این خبر رو بهتون بدم که شما از همین الان شروع کردین به دراز کردن دست دوستی به طرف اون. قدم بعدی، خوندن ذهن بی حوصلگیِ، باید بدونیم چی از ما می‌خواد؟ حرفش چیه؟.                                     تنها خواسته‌‌اش همراهی کردن ماست. همین که بدونه پس زده نمیشه و جزئی از ماست. اون می‌خواد بهمون بگه که اونقدرا هم بد نیست. آخرین چیزی که برای راه اومدن با بی حوصلگی لازمِ انجام بدیم، جامهٔ عمل پوشوندن به دونسته‌هامون هست. به این شکل که وقتی توی موقعیت‌های مختلف هستین، از نشستن سرکلاس‌های درس و پشت میز کاری‌تون یا نشستن توی مترو و اتوبوس گرفته تا وقتی که وارد یک جمع جدید میشید و یا با کسی دعواتون میشه، رفتار‌ها و عکس‌العمل‌‌تون رو زیر نظر بگیرین. توی خیلی از این موارد شما ممکنه سریعاً برید سراغ موبایل‌تون و بخواید همه چیز رو فراموش کنین. در صورتی که اگر چند ثانیه مکث کنین و سعی کنین در همون شرایط ماندگی کنین، به مراتب خیلی بهتره. چرا بهتره؟ چون بعد از اینکه شما سعی کردین از موقعیت‌های کسل کننده و استرس زا فرار نکنین، و در برابر فوراً سر خودتون رو گرم کردن، مقاومت کردین؛ درواقع بی حوصلگی در آغوش میکشین و اینجاست که راه حل‌ها و ایده‌ها شروع به سریز کردن میکنن. حالا شما میتونین دست به قلم بشین، ایده‌ها رو بنویسین، یا حتی نظاره‌گر افکارتون باشین، ببینین چه چیزایی منتظر هجوم آوردن بودن و شما بهشون اجازه اومدن نمیدادین. در واقع هر زمان شما بی حوصله می‌شدین، می‌رفتین سراغ چیزی که سریعاً خودتون رو مشغول نگه دارین، اینجوری مانع افکار مثبت و راه‌حل هایی میشدین که میتونستین با فکر کردن بهش برسین.                         جمع بندی:                                                             بنابراین گام اول شناختن جنس بی حوصلگی‌تون هست. اگر شما این نوعی که توضیح دادم رو دارین این راه میتونه مفید واقع بشه براتون.           گام دوم، این هست که نظاره‌گر افکار و رفتار خودتون باشین. مثلاً من ممکنه زمانی که سر کلاس هستم، با خط خطی کردن دفترم به بی حوصله بودن تن بدم و حواس خودم رو پرت کنم، یکی دیگه ممکنه با رفتن توی اینستاگرام این کار رو انجام بده. مهمه که خودتون رو بشناسین. از خودتون بپرسین من چیکار میکنم وقتی که حوصله‌ام سر میره؟                                              گام سوم دوست شدن باهاشه، قبول کنین که طبیعیه کسل باشین. اوایلش در این حالت موندن سخته و ممکنه شما بخواین بگردین به روال قبلی. اگر یکم صبوری کنین، می‌رسین به سرریز شدن افکار جهت دار‌تر. شروع می‌کنین به گوش دادن به حرفای بقیه و به اطرافت‌تون بیشتر دقت می‌کنین. حتی این موضوع باعث میشه توجه‌تون به دنیای بیرون خیلی بیشتر بشه. چیز‌هایی رو ببینید که کمتر کسی متوجهش میشه و بیشتر در لحظه بودن رو تجربه می‌کنین.                                                                 کلام آخر، خوشحال میشم بازخوردتون رو داشته باشم. دوست دارم بدونم برای شما چقدر این مطلب کمک کننده بوده.  بی‌حوصلگی بخشی از ماست.   </description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 21:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Love &amp; hate</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/love-hate-jooaevipbzir</link>
                <description>اگر روزی برگردم.                                          برگردم به خودم، به توبه ما،نه!برنمی‌گردم، &quot;اگر&quot; ای وجود ندارد! حتی وقتی این سیاره با آتشت خشمت بسوزد.حتی وقتی این انسان ها تو را بپرستند.حتی وقتی این هوی و هوس رنگ عشق بگیرد.حتی وقتی این خانه دوباره از چنان نوری سریز شود که خورشید به آن حسادت کند.حتی وقتی که دوباره فهمیدم چقدر دوستت می‌داشتم!حتی وقتی فهمیدی که چقدر اشتباه کردی!حتی وقتی که فهمیدیم چقدر کودکانه با نوایِ خالص عشقمان برخورد کردیم!حتی وقتی فهمیدیم راهِ بازگشتی هست...من برنمی‌گردم به خاطر آن یک لحظه که نگاهم به نگاهت افتاد و به‌خاطر آن دم که نگاهت را از من گرفتی. به‌خاطر آن یک لحظه که غافل شدیم. به‌خاطر آن لحظه که مُردیم و دفن شدیم اما به یکدیگر کمک نکردیم.به‌خاطر تمام این لحظه‌ها،برنمی‌گردم به خودم،به توبه ما!               Let&#039;s burn all of it!✍🏻 ۱۳ مهر ۱۴۰۲</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 21:57:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45603698/%D9%86%D8%B8%D9%85-ypds2r5ywv7s</link>
                <description>ویدیویی دیدیم، مردی میکروفون به دست فریاد می‌زد و جملات انگیزشی بر زبان می‌آورد. جمله‌ای به گوشم خورد که تا به الان آویزهٔ گوشم کرده و زندگی را پیش می‌برم:                            《بهترین نسخه از شما، نسخه‌ای نیست که می‌تواند همه‌ی کار‌ها را به بهترین شیوه انجام دهد، بهترین نسخه از شما، نسخه‌ی منظم شماست !》نسخه‌ای که نظم را درک کرده و در همهٔ ابعاد زندگی‌اش به کار می‌برد. پیروی از نظم در روابط، در کار و اهداف، در کار‌های روزمره و به طور کلی در سبک زندگی، می‌تواند شما را به بهترین نسخه از خودتان تبدیل کند . اما اگر بخواهم به یکی از بزرگترین مانع ها بر سرِ راه نظم بپردازم ، &quot;کمالگرایی&quot; خواهد بود. فرض کنید:                من از همین لحظه می‌خواهم در همهٔ ابعاد زندگی‌ام برنامه ریزی شده پیش بروم. تصمیم می‌گیرم امشب ساعت دَه بخوابم، در صورتی که هر شب تا ساعت سه و نیمِ شب بیدار بوده‌ام.  به خود می‌گویم از ساعت ۵ صبح بیدار خواهم شد و کار‌های روزمره را به بهترین شیوه انجام می‌دهم. شاید بدین شیوه، حتی تا روز سوم هم دوام بیاورید، اما در روز چهارم به شکلی از پا درمی‌آیید که تا یک هفته دست به هیچ‌کار نخواهید زد!، در صورتی که اگر قبل از رویا بافی و متوهم بودن، خود را می‌شناختید ، این کار را با خود نمی‌کردید. پس گام اول برای وارد شدن نظم در زندگی، شناختن*توان خودتان* است.همانند بسیاری دیگر از موارد که&quot; خود شناسی &quot;در اهمیت بالایی برخوردار است؛ برایِ دستیابی به نظم هم کمک کننده است. پس برنامهٔ زندگی خود را ابتدا بر اساس توان خود بچینید و به تدریج به اهداف و کیفیت سبک زندگی خود افزوده کنید. نکته ی مهم این است که، در این راه حتما باید&quot; صبر&quot; داشته باشید .</description>
                <category>Setayesh.Mostafaei</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 21:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>