<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝖾𝗋𝖿︎𝖺𝗇︎</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45613159</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:57:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4086845/avatar/NLPzIs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝖾𝗋𝖿︎𝖺𝗇︎</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45613159</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45613159/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-yyckoxsflpsx</link>
                <description>بال‌هایم زخمی بودند؛ در حال سقوط بودم، آرام و بی‌صدا، رو به دریای بی‌رحم. خستگی تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، پلک‌هایم سنگین، نگاه خمار، و صفحه‌ی زندگی پیش چشمانم چون مهی غلیظ، تیره و تار شده بود. ناگهان با تمام وجود در دل موج‌ها کوبیده شدم...چشم گشودم؛ دوباره همان تخت لعنتی، همان سقف تکراری، همان کابوس آشنا. تنم غرق عرق بود، زبانم از شدت تشنگی خشک و بیرون‌زده، و لب‌هایم بی‌جان، که تنها توانستم زیر لب زمزمه کنم: «باز هم همون خواب... همون کابوس لعنتی...»من از دریا بیزارم ، نه از هیبتش، که از زخمش. از یادآوری‌اش. از خودش... و از خودم.دریا قاتل عزیزترینم بود.درسته، قاتل مادرم ‌.مادرم برای نجات من رفت... و هرگز برنگشت.از آن روز، بار گناه روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. هر شب خودم را سرزنش می‌کنم که ای کاش هیچ‌گاه پا به ساحل نمی‌گذاشتم... ای کاش مادرم برای نجاتم نمی‌آمد...و ای کاش هایی که هیچ وقت به پایان نمیرسه ولی جان من...می‌دانم که پایانم نزدیک است. دکترها و پرستارها، با آن نگاه‌های خسته و بی‌روحشان، مدام تکرار می‌کنند: «زمان زیادی نمانده...»و حق دارند. مغزم توماری در آغوش دارد. من دارم ذره‌ذره خاموش می‌شوم...اما بیش از این که برای خودم غمگین باشم برای مادرم هستم ،او حتی در زندگی اش شاد نبودپدرم... مردی که نامش با بوی تند الکل و دود سیگار گره خورده بود. شب‌ها که مست به خانه می‌آمد، خانه‌مان بدل به میدان جنگ می‌شد. صدای فریادهایش، ضربه‌های بی‌رحمانه‌اش بر تن مادرم، و گریه‌های من و خواهرم... این بود سهم ما از شب.ما فقط گریه می‌کردیم. فقط التماس. کودک بودیم، اما زخم‌هایمان بزرگ‌تر از سن‌مان بود.مادرم... زنی که قامتش زیر بار زندگی خم شده بود، اما هرگز نشکست. سخت کار می‌کرد، هر روز، هر شب، بی‌وقفه. نه برای خودش، که برای ما. برای آینده‌ای که شاید هرگز ندید.او همیشه از خودش گذشت. از لبخندهایش، از خواسته‌هایش، از زندگی‌ای که حقش بود.و من... من از این گذشت‌ها بیزار بودم. از اینکه هیچ‌وقت خودش را ندید. از اینکه همیشه خودش را فدای ما کرد.اما حالا دیگر نیازی به کار نیست. نیازی به گذشت نیست.او رفته... و من هم در آستانه رفتنم.شاید بالاخره، آن‌جا، در جایی ورای درد و فریاد، دوباره یکدیگر را ببینیم.شاید این‌بار او برای خودش باشد، نه برای دیگران.و من، فقط برای دیدنش، آرزوی مرگ دارم...صدای قدم‌هایی از راهرو می‌اومد. کند، کشیده، مثل سایه‌هایی که از گذشته میان سراغت. نمی‌دونستم پرستاره یا یکی دیگه، فقط امیدوار بودم نباشه... نمی‌خواستم کسی ببینه‌م این شکلی.دستام سرد شده بودن. نمی‌لرزیدن، دیگه حسی هم نداشتن. شاید چون دیگه هیچی برای گرفتن نداشتم.به سقف خیره شدم. سقفی که هزار بار توش غرق شدم، فرار کردم، گریه کردم، فریاد زدم بی‌صدا.لبخند تلخی رو لبم نشست.آره، دارم می‌رم. اما نه به اون نرمی که تو کتابا می‌نویسن. نه با موسیقی، نه با نور سفید. دارم می‌رم با دلی که پُر از حرفِ نگفته‌ست، با گلویی که هیچ‌وقت برای فریاد باز نشد.فقط یه چیزی می‌خواستم. یه بار، فقط یه بار، کاش یکی بغلم می‌کرد و نمی‌پرسید چرا گریه می‌کنی.امیدوارم بعد از من خواهرم خوب زندگی کنه و سرنوشتی مثل من و مادرم نداشته باشه.صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر شد ، زنی با لباسی سپید و سیمایی زیبا وارد بخشی که من بودم شد چشم هایم را باز کردم و شوکه شدم ، اون زن مادرم بود ، نمی‌تونستم تشخیص بدم این واقعی‌ست یا توهم فقط خوشحال بودم از دیدن مادرم‌.سکوت همه جا رو فرا گرفت ،تیک تاک ساعت در گوشم می‌پیچید و قلبم تند تند میزد ، مادرم دست هایم را گرفت و بر سرم بوسه زد ‌.پرستار ها به سمت اتاقم چنان می‌دویدند که انگار به دنبال شکار می‌دوند به سمت من آمده بودند و دستگاه شوک می‌زدند، من فهمیدم که بالخره دارم می‌روم .هیچ حسی نداشتم جز آزادی از بند فلاکت بار دنیا ...بالخره می‌تونستم کنار مادرم باشم .. برای همیشه‌.</description>
                <category>𝖾𝗋𝖿︎𝖺𝗇︎</category>
                <author>𝖾𝗋𝖿︎𝖺𝗇︎</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 02:36:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>