<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45688222</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:37:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1827323/avatar/Iagk1I.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45688222</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روز ها..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45688222/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-ztcv0x410zky</link>
                <description>این روز ها غمم بسیار عمیق است آن قدر که نمی توانم یا شاید نمیخواهم با کسی در مورد آن صحبت کنم آنقدر در چند سال گذشته خبر بد به دستم رسیده که دگر غم هایم و شاید خودم از یادم رفته استدگر حوصله ی برای افراد جدید ندارم و با انگشت شماری افراد روز خود را شب و شب خود را صبح میکنم گاه گاهی دلم میخواهد فرد جدیدی را بیازمایم اما انگار دیگر فراموش کرده ام فردی که نمیشناسم چگونه صحبت کنم چگونه رابطه جدید تشکیل دهم و چگونه در اجتماع با دیگران بجوشم این روز ها انگیزه هایم نیز از بین رفته است ،ن دیگر به شغل که زمانی مورد علاقه ام بود علاقه ای دارم ن دیگر اشتیاقی برای ورزش و ن دیگر حوصله ای برای درس خواندن گاه گاهی تنها با خود مینشینم و کنار لیوان چایی یا قهوه ام وسیگاری که آرام میسوزد در زندگی و افراد و رفتار های کسانی که میشناسم غرق در فکر میشوم این روز ها درآمد چندانی ندارم آخر برای دانشگاه و درسی که در رشته مورد علاقه سابقم که چندی به زور نرفتن به سربازی و معافیت تحصیلی به آن مشغولم و زمان زیادی به کار نمیرسم اما همان چندان حقوقی که به دست می آورم صرف خوش حال کردن خانواده و دوستان میشود آخر ترس از تنهایی تنها ترسی است که دیگر دارم در تنهایی غم درونم آشکار و آرام آرام تمام روحم را میمکد نمی دانم چگونه و چرا به این مرحله رسیده ام دست نامرد و بد زمانه ،یا اشتباهات خود ،اما هرچه نگاه میکنم همیشه در تلاش برای بهتر کردن وضیت خود بوده ام و در 90 در صد اوقات به شکست رسیده ام پس میتوان گفت وضعیت بد این روزها نیز بی تاثیر نبوده است پس این روز ها میکوشم تا علاقه ام را بر گردانم و به دیگران نیز کمک کنم از علاقه شان دور نشوند این روز ها همه باهم و در کنار هم میتوانیم به موفقیت برسیم </description>
                <category>ایمان</category>
                <author>ایمان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Oct 2022 17:55:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوان رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45688222/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-hr4waqw7n7py</link>
                <description>شب را که باید تا صبحدم من سر کنم فکر خوبی از برای حال این آدم کنم آنقدر دردش زیاد و نبودش هیچ التیام ور ن روزی بودش  این دنیا به کام اخر اینجا در کنار این اتاق رفت و رفت تا که گوید یک کلاماین جوانی را نمیخواهم دگر چون که صد پیری نباشد از این بدتر</description>
                <category>ایمان</category>
                <author>ایمان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 23:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45688222/%D8%BA%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-vx4ra2g7tm2v</link>
                <description>دلنوشت و دلنوشت و دلنوشت انچنان اندوه داریم وای از سرنوشت انقدر تاریک ومبهم کورسویی رو ب رو ما نمیدانیم چیست آن رو ب رو هم غم وترس جدایی از همه هم نیاز رفتن از این همهمهتا که روزی خواستیم رو خوش کنیم راحتی باشد و چایی نوش کنیم انقدر زجر و حراس از هر کجا آمد شد هر بلایی سد ما انقدر این شاعر مجنونه حال هی نوشت وهی نوشت بی اختیار تا که ناگه با دلی دور از امید رفت و ماند این جمله های بس بعید </description>
                <category>ایمان</category>
                <author>ایمان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 23:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نوشته تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45688222/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-mbob69h2baqm</link>
                <description>در این شهر پر از غم در این اندوه تاریکی و مبهم در این غوغای شور و پر هیاهو در این سختی در این غم های انبود کسی مانده کسی که بی خیال است دلی خون دارد و بس خسته جان است کشیده انقدر زجر زمانه چشیده انقدر تیر تازیانه تنش از زخم و از دردی که دارد دگر جانی برای راهی نداردبعد از این درد ها و غصه ها انقدر دیده از اینان ماجرا که دگر عاری شده این مرد ما ن دگر تاب کنشی دارد او ن در تاب توان آرزو پس در این دنیا عظیم انقدر میماندش جان سر ب زیرتاکه شاید راه خوبی یافته یاکه خود راحت کند هرچه به خود انداخته </description>
                <category>ایمان</category>
                <author>ایمان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 23:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>