<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fateme</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45832973</link>
        <description>غرقه شدگانیم در اندیشه و اندوه..

کانال تلگرام https://t.me/Metanoia_aaa</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>fateme</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45832973</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مجبوریم نقش بازی کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-kndty5pyt4lm</link>
                <description>خیلی از ماها تو جایی بزرگ شدیم که مجبور بودیم نقش بازی کنیمنقش یک ادم شاد ، برنده و راضیما مجبور بودیم این نقش رو بازی کنیم تا فشار خانواده رو تحمل کنیمتا بتونیم حرف های بقیه رو پشت سر بزاریمتا بتونیم حداقل تو خلوت مون رویاهامون رو زنده نگه داریم :)ما مجبور بودیم که اینجوری زندگی کنیم ...اما از یک جایی به بعد خوب نقش بازی کردیم ، جوری که باورمون شد قوی هستیم ، خوش حال هستیم حتی اگر لبخند نزنیم .میدونیم خوش حالیم و در عین حال ناراحت اما نمیشه که ادامه ندادنمیشه که نشست و منتظر بقیه موندفکر می کنم باید جوری نقش بازی کرد که نتیجه اش بشه خلق همون آدم قوی توی بازی</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 18:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش کردنت سخت نبود، تمام کردنت سخت بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-n60lepx0vheh</link>
                <description>در حالی که سعی می‌کنم به تو فکر نکنم، باز هم به تو فکر می‌کنمسعی می‌کنم به تو فکر نکنم؛ اما تمام راه‌ها باز به تو ختم می‌شوند.دلم برایت تنگ می‌شود، درست در همان لحظه‌هایی که به خودم قول داده‌ام دیگر دلتنگت نشوم.زندگی بدون تو ادامه پیدا می‌کند؛مثل همیشه.مثل زندگیِ آدم‌هایی که یاد گرفته‌اند با نبودن‌ها کنار بیایند، حتی اگر هیچ‌وقت واقعاً کنار نیامده باشند.فقط امیدوارم روزی که دوباره این نوشته‌ها را می‌خوانم،یادم نیاید با قلبم چه کردی.یادم نیاید چند بار مچاله‌اش کردی و رفتی. و تو، فقط یکی از خواسته‌های نرسیده‌ی من باشی؛مثل باقی چیزهایی که دوست‌شان داشتم و سهمم نشدند.من فهمیدم فراموش کردنت آن‌قدرها هم سخت نبود؛سختیِ ماجرا این بود که دلم نمی‌خواست دوست داشتنت در من تمام شود.دلم نمی‌خواست شبی سر روی بالش بگذارمو بفهمم امروز حتی یک بار هم برای نبودنت غصه نخورده‌ام.اما تو نیستی،و من دیگر نمی‌توانم تا همیشه تو را در سرم نگه دارم.ذهنم درگیره اینه که آدم واقعاً فراموش می‌کنه، یا فقط عادت می‌کنه؟</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 19:36:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر تکرار شد، دیگه اسمش اشتباه نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cpmlukbue2vk</link>
                <description>ما همه‌مون یه جای زندگی اشتباه کردیم؛ اشتباهی که عمدی بود.یعنی تهِ دل‌مون دوست داشتیم همون کارِ اشتباه رو انجام بدیم.اولین باری که احساس‌مون رو به کسی گفتیم…اولین باری که یکی رو گذاشتیم توی اولویت‌مون…اولین باری که به خاطر یکی، قید یه سری چیزها رو زدیم…اولین باری که غرورمون رو شکستیم…این «اولین‌ها» رو خودمون خواستیم که انجام بدیم، چون دوست داشتیم.اما از یه جایی به بعد اگر تکرار بشه ،اگر بشه بار دوم، سوم و… دیگه اشتباهِ دوست‌داشتنی نیست؛ یه حماقته.حماقتی که تا آخر عمر اثرش روی زندگیت باقی میمونه و احمق نشون داده میشی.اون‌وقت می‌ری جلوی آینه، خودت رو مقایسه می‌کنی، و شروع می‌کنی به کندن زخم‌هایی که خوردی…در حالی که حقیقت اینه: برای اینکه یه زخم خوب بشه، باید دیگه بهش دست نزنی.برای همین درد و غصه‌ها رو نباید هی دوره کرد…وقتی اشتباهاتِ دوست‌داشتنی‌تون به هیچ جا نرسید، حداقل مثل من احمق نشید.به قول سعدی:«مرا دردی‌ست اندر دل که گر گویم زبان سوزدو گر پنهان کنم ترسم که مغز و استخوان سوزد»به نظرتون از کجا به بعد، اشتباه تبدیل می‌شه به انتخاب؟</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 17:54:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه نخندیدم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-cftdnginllld</link>
                <description>من تو نسخه‌ی ۵ سال پیشم نه به عشق اعتقاد داشتم، نه به دوست داشتنِ کسی بیرون از خانواده.هیچ‌وقت برام قابل درک نبود آدم‌هایی که عاشق می‌شن، شکست عشقی می‌خورن، یا توی دبیرستان و راهنمایی «کات» می‌کنن و گریه‌زاری راه می‌ندازن. حتی گاهی از رفتارشون خنده‌م می‌گرفت.آخرش واکنش زندگی به من دقیقاً همین شعر بود:«تمام عمر خندیدم به این عاشق، به آن عاشق؛چنان عشقی نصیبم شد که من دیگر نخندیدم :)»واقعاً هم همین شد. زندگی‌م دو بخش شد: قبلِ اون، بعدِ اون. و مسخره‌وار، بد هم شد.انگار ک*ن آسمون پاره شد و خدا یکی رو انداخت وسط زندگیم؛ کسی که نه تو یک شهر بودیم، نه فرهنگ‌هامون شبیه هم. عاشقِ کسی شدم که وقتی باهاش آشنا شدم، اصلاً فکرش رو نمی‌کردم یه روزی این‌قدر عزیز بشه که همین الان که دارم درباره‌ش می‌نویسم، اشک تو چشم‌هام حلقه بزنه.شروع‌مون عجیب بود و قرار نبود علاقه‌ای شکل بگیره. فقط قرار بود موقت، توی یک داستان همکار باشیم و بعد از ۶ ماه که کارمون تموم می‌شه، دیگه ربطی به هم نداشته باشیم.اما اون رابطه ۵ سال طول کشید.اون یک جوجه دانشجوی پزشکی بود که هیچی نداشت. من کنارش بودم. توی بی‌خوابی‌هاش،بی پولی هاش، کشیک‌های شبانه‌ش، بیدار می‌موندم که تنها نباشه. پا به پا درس می‌خوندیم و تلاش می‌کردیم… و من بیشتر از قبل عاشق می‌شدم.سال آخر پزشکی بود که با یک زن چند سال بزرگ‌تر از خودش، همه‌چیز رو ریخت به هم و ولم کرد. چون اون زن مدیرعامل یک شرکت بود، پولدار بود… یعنی منو به پول فروخت.رابطه‌شون چندماه هم دوام نیاورد و بهم خورد. دست از پا درازتر برگشت و من چون هنوز دوستش داشتم، ندیده گرفتم… و باز کنارش موندم. باید بگم بازم پشیمونم کرد...راستش بدترین کاری که می‌تونی با یه آدم بکنی اینه که کاری کنی آرزو کنه کاش هیچ‌وقت تو رو نمی‌شناخت.یعنی حاضر باشه همه‌ی خاطره‌های خوبش رو بده بره، فقط تو براش یک غریبه باشی.برای شما هم پیش اومده یه روزی آرزو کنید کاش اصلاً یک نفر رو نمی‌شناختید؟»</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بمیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-onnuk3euppnu</link>
                <description>گاهی در زندگی، آن‌قدر تحت فشار قرار می‌گیری که گذراندن روزها برایت سخت می‌شود.احساس می‌کنی تنهاترین آدم زمینی و بقیه در سیاره‌ای دیگرند.دردها آن‌قدر عمیق می‌شوند که خودت را در تهِ دره‌ای وسیع می‌بینی؛جایی که هیچ کاری از دستت برنمی‌آید.ممکن است در آن لحظه‌ها هر چیزی به ذهنت برسد؛حتی این‌که از خودت بپرسی چرا اصلاً وجود داری،یا آرزو کنی کاش بمیری   و این همه درد پایان بگیرد.من مدت‌هاست این‌ها را تجربه می‌کنم،و قطعاً می‌توانم بگویم آن لحظه‌ای که دلت برای خودت می‌سوزد،بدترین و غم‌انگیزترین حس دنیا را تجربه می‌کنی.</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 00:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودم معذرت میخوام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-h8jzxn5haysg</link>
                <description>شاید اگر تو نبودی، این منِ قوی هم امروز وجود نداشت.شاید اگر قلبم را نمی‌شکستی، نمی‌فهمیدم نباید حرف‌های هرکسی را باور کنم.شاید اگر با تو آشنا نمی‌شدم، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم آدم‌ها همیشه همانی نیستند که نشان می‌دهند.تو برای من لازم بودی…تا بفهمم برای همه، نباید همه‌ی وجودم را گذاشت.به تعداد دفعاتی که باید ازت متنفر می‌شدم اما برای دوست داشتنت بهانه تراشیدم، از خودم معذرت می‌خوام.به تعداد دفعاتی که باید تنهات می‌گذاشتم اما بهانه تراشیدم تا کنارت بمونم، از خودم معذرت می‌خوام.به تعداد دفعاتی که باید باهات بحث می‌کردم اما کوتاه اومدم، از خودم معذرت می‌خوام.به تعداد دفعاتی که اشتباه کردی و نادیده گرفتم، از خودم معذرت می‌خوام.به تعداد دفعاتی که خودم را نادیده گرفتم و فقط تو را دیدم، از خودم معذرت می‌خوامبه نظرتون سخت‌ترین بخشِ قوی شدن چیه؟ ترک کردن یا بخشیدنِ خود؟</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 19:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب صبر نمی‌کردی!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%AE%D8%A8-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-kix3txrnz9s8</link>
                <description>ترم ۴ بودیم. یکی از دوستام عاشقِ پسری شد که برق میخوند و توی دانشکده به «نابغه» معروف بود؛ از آن‌هایی که فکر می‌کرد انیشتینِ زمانه هست و یک «استعداد درخشان» هم تنگِ اسمش زده بود و کلا دیگه خدا را بنده نبود. از حق نگذریم، قیافه‌اش خوب بود، اما از آن تیپ‌هایی که کلاً با دخترا حرف نمی‌زد، تمام زندگی‌اش درس بود و تنها رویایش «اپلای کردن».رفیقِ بیچاره‌ی من، وقتی اونو می‌دید دست و پاش رو گم می‌کرد، سرخ و سفید می‌شد و آن‌قدر ضایع‌بازی درآورد که حتی رفقای آن پسر هم فهمیدند که عاشق و دیوونه این پسره است . آخرش دل را به دریا زد؛ خودش جرئت نکرد، یکی را فرستاد تا حرف دلش را به آن «انیشتینِ قلابی» بزنه..جوابِ پسر؟اول با تکبر گفت: «من اصلاً وقتِ این مسخره‌بازی‌ها را ندارم، ترم بعد درسم تمام میشه و در شأنِ من نیست با هر کسی اوکی شم…»اما بعد، کمی تعلل کرد و انگار که میخواست موش و گربه بازی راه بندازه، گفت: «بهش بگو این ترم نه، ترم بعد…»یک ترمِ تمام، ما غش و ضعف و رویاپردازی‌های رفیقمون رو تحمل کردیم. بماند که اون عوضی، قصه رو به همه گفته بود و هر کسی رو می‌دید، پز می‌داد که «فلان دختر به من پیشنهاد داده». کل دانشکده پچ‌پچ می‌کردند و به رفیقِ من می‌خندیدند.شد ترم بعد. رفیقم با هزار امید پیام داد: «صبر کردم، حالا ترم آخره…»و آنجا بود که پسر، چهره‌ی واقعیش رو نشان داد. با کمالِ وقاحت گفت:«خب صبر نمی‌کردی! فکر کردی من آن‌قدر سطحم پایین هست که به تو اهمیت بدم؟»صدای شکستنِ قلبِ رفیقم هنوز توی گوشم هست . اون روزها گذشت، اما یک سوال توی ذهن من موند: چطور یک نفر می‌تونه این‌قدر بی‌شخصیت و بی‌ملاحظه باشه؟ چطور یک «برچسبِ نخبگی» می‌تونه به یک آدم اجازه بده با احساساتِ دیگران بازی کنه؟لطفاً انتقامِ روابط و تجربه‌های بدِ گذشته‌تون را از آدم‌هایی که دوستتون دارند نگیرین. کسی که دوستتون داره، گناهکار نیست؛ اون فقط «قلبش» را به شما امانت داده . حق ندارید چون خودتون را بالا می‌بینید، آدم‌ها را له کنید.ایشون نمونه بارز این بود که تحصیلات شعور نمیاره</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا به کور میرسد ، عاشق به سنگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF-c5aubl4evf2l</link>
                <description>مدتی است حال غریبی دارم…انگار همه‌ی دوستانم افتاده‌اند کلاس «الف» و من کلاس «ب».انگار همه رفته‌اند اردو، به جز من.انگار در یارکشیِ فوتبال، کسی من را برنداشته است.انگار دارم استوری رفیق‌هایم را می‌بینم که رفته‌اند عشق و حال و من را پیچانده‌اند.انگار تک‌تکِ دوستانم تولدم را یادشان رفته…انگار از یک اتفاق مهم فیلم گرفته‌ام، ولی دکمه‌ی ضبط را نزده‌ام!انگار شارژ گوشی‌ام ۱ درصد است و منتظر یک تماسِ مهم هستم.انگار معلم می‌گوید: «بقیه‌اش را تو بخوان» و من اصلاً حواسم نبوده که کجاییم.انگار یک چیزی را فراموش کرده‌ام، ولی نمی‌دانم چیست…این روزها درک عمیقی از زندگی پیدا کرده‌ام؛ انگار یک پیرزن با کوله‌باری از تجربه‌ام. روزگار صفحه‌ی عجیبی است:زیبا باشی، به «کور» می‌رسی، خوش‌صدا باشی، به «کر» می‌رسی، و عاشق باشی… هم به «سنگ» می‌رسی.برای همین، هر وقت مثل من بیش از حد دلتنگ بی لیاقت ها شدید، به این فکر کنید که:آن آدم می‌توانست به یک قهوه دعوتتان کند، اما «نخواست».می‌توانست کنارتان باشد، اما «نخواست».می‌توانست زنگ بزند و صدایتان را بشنود، اما «نزد».می‌توانست برای نگه‌داشتنتان تلاش کند، اما «نخواست».همین «نخواستن»، تمامِ جواب‌های ماست.شما کدوم یکی از اینها رو بیشتر زندگی کردید؟تصویر ساخته AI  هست </description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 18:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی درد، تار و پودِ زندگی‌ات می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-i28vrdafstqs</link>
                <description>بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست درد را مثل یک نخِ اضافه از پارچه‌ی زندگی‌ام بکنم و دور بیندازم؛ ولی هر بار که دست بردم به این نخ، فهمیدم درد، تار و پودِ جدا نشدنیِ همین پارچه است.جدا کردنش نه‌تنها غیرممکن است، بلکه مخرب هم هست؛انگار اگر زورکی بخواهی درد را حذف کنی، در واقع داری به خودت آسیب می‌زنی، نه به درد در حقیقت یعنی برای درد، زیادی تره خرد کرده‌ای.در تمام این مدت خوب فهمیدم زندگی، به‌خودیِ‌خود یک جور رنج کشیدن است.ثروتمند به‌خاطر ثروتش در رنج است، فقیر به‌خاطر فقرش.آدمِ بی‌خانواده رنج می‌کشد چون خانواده ندارد، و آن‌که خانواده دارد، به‌خاطر همان خانواده در رنج است.کسی که عاشق است، یک جورِ خاصی در رنج است،و کسی که هرگز عشق را تجربه نکرده، در حسرتِ جرعه‌ای عشق می‌سوزد.یک‌جورهایی انگار «انتخابِ نوعِ درد» با ماست، نه «داشتن یا نداشتنِ درد»…نمی‌دانم ربطِ مستقیم به این حرف‌هایم دارد یا نه،اما صادق هدایت یک جمله‌ای دارد که سال‌هاست تهِ ذهنم لانه کرده:«اندوه که از حد بگذرد، جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتناییِ مزمن و دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آن‌چه اهمیت دارد، یک کشتار خوفناکِ حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند… و در آن لحظه، در سکوت، فقط نگاه می‌کنی و نگاه…»گاهی با خودم فکر می‌کنم:من در کدام نقطه‌ام؟هنوز در مرحله‌ی «درد کشیدن و تقلا» هستم،یا به آن «بی‌اعتناییِ مزمن» رسیده‌ام که دیگر هیچ‌چیز تکانم نمی‌دهد؟راستش را بخواهید،از این کشتارِ آرامِ حس‌ها بیشتر می‌ترسمتا از خودِ درد.شما چطور؟بیشتر از درد می‌ترسید، یا از لحظه‌ای که دیگر هیچ چیز برایتان مهم نیست؟</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 12:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسویه نکرده‌ام، ریخته‌ام توی خودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%AA%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-rj7upwzbhjk3-rj7upwzbhjk3</link>
                <description>چرا همیشه اونی که باید درک می‌کرد، من بودم؟چرا نگفتم گند زدی به زندگیم؟ چرا نگفتم حالم از همه‌تون بهم می‌خوره؟چقدر فشار آوردم به لب‌هام که جایِ فریاد، لبخند بزنه! من تیکه‌تیکه‌ شدم، شخصیتم رو خُرد کردم که احترامِ اونا خط برنداره. اونا یعنی اون بدهکارِ منه و من پیشِ خودم ضمانت کردم که کار به تلافی نکشه. نتونستم ببخشم، فقط خودم رو زدم به فراموشی…اگر تسویه می‌کردم، تخلیه می‌شدم؛ اما نکردم. ریختم تو خودم. اون‌قدر ریختم تو خودم که الان “سه قلو” باردارم: یک قُل خشم، یک قُل نفرت، یک قُل هیاهو…و به قول طالب آملی:چو از سنگین‌دلی‌های تو یاد آرم شبِ هجرانکشم آهی که فریاد از دلِ فولاد برخیزد</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 11:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایِ نبودنت درد می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45832973/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-vcsli93hidim</link>
                <description>آدمی در هر برهه از زندگی دست به خیال‌بافی می‌زند. این استراتژی برای ادامه زیستن، تنها معطوف به آینده و روزهای پیش‌رو نیست؛ آدم به عقب برمی‌گردد و گذشته را آن‌گونه که می‌توانست باشد یا نباشد، در رویاهایش می‌بافد.با دلِ همین خیال‌بافی‌ها، شب‌ها را از دلِ روزها می‌یابم و برای یاری که امروز، ما و او هیچ شباهتی به سال‌های دورِ دیدار ندارد، ترانه می‌نویسم:«اگر نرفته بودی جاده پر از ترانه / کوچه پر از غزل بود سوی تو روانه»اما چه کنم؟ من همه تلاشم را کردم؛ خیلی هم تلاش کردم که همه چیز را درست کنم، ولی دیگر زورم به نخواستنش نرسید.اکنون که دارم فکر می‌کنم، می‌بینم عباس معروفی راست می‌گفت: «حضورش برایم هیچ اهمیتی نداشت، اما غیبتش خیلی آزاردهنده بود.»جای نبودنت درد می‌کند؛ دردی که تو هیچ‌وقت قرار نیست از آن باخبر شوی.</description>
                <category>fateme</category>
                <author>fateme</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 21:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>