<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aidan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45837045</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:05:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2881305/avatar/lO5gxb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aidan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45837045</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا کوشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45837045/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B4%DB%8C-siso6fm3vatd</link>
                <description>انگار همین دیروز بود که برای اومدن عید اونقدر ذوق داشتم که واسش بیدار میموندم:)به ماهی قرمز توی تنگ نگاه میکردم، عاشق بوی سبزه ای بودم که خودم لحظه به لحظه پای جوونه هاش نشستم. به سمنو های توی ظرف چینی که گلای آبی داشت ناخونک میزدم،توی آینه ی روی سفره اَدا در میاوردمو بهترین لباسمو میپوشیدم، لبخند میزدم... تو چشام میتونستی بخونی که منتظر عیدی لای کتاب قرآنم.مرا چه شد؟اون دختری که وقتی میرفت خرید غر میزد، میگفت خسته شدم. اونی که واسه پشمک هر کاری میکرد کو؟.   اونی که خیلی وقتا دنبال پروانه ها میرفت، چش شد؟ شاید فقط فهمیده همه ی اینا اَلکین، نه اینکه واقعی نباشن نه، فقط چیزای دیگه ای جاشونو پر کرد...نمره، استرس، بیخوابی،ترس ،تمسخر،مجازات خودش هر شب،بیتفاوتی،خاکستری بودن.او خوب است، فقط دیگر نمیخندد،نه تلاشی واسه ی آن می‌کند.  از جمع فاصله میگیرد،چون میداند هیچ کس به حرف هایش حتی برای لحظه‌ای توجه نخواهد کرد.   دستان سردش را در جیب پالتو میگذارد، دیگر اشتیاقی برای گرفتن دست های کسی ندارد. چون زمانی که لازم بود باشند و نجاتش دهند باور کردند که خوب است:)دخترک ما همین گونه بزرگ شد،زنده ماند و زندگی نکرد. لبخند زد اما کسی غم پشت چهره اش را نفهمید، سکوت کردو کسی حرف ها را نشنید، گاهی از تمام دنیا غر میزد.اما تنها چیزی که تحویل میگرفت: نصیحت های پوچ مترسک ها بود.وقتی خیلی از شب ها تا خود صبح بیدار بود تا نمره ای بگیرد و کاغذی را به دست بگیرد تا ارزشش با همان اعداد سنجیده شود کسی از او پرسید که کمک میخواد؟نه.غر زد.سرکوب شد. خوشحالیش را هدف گرفتند،عجب تیر انداز های ماهری بودند!!!... در آخر خسته شد و خسته ماند.برای خوشحالی خیلیییییییی ها، خیلییی چیز ها از خودش را فدا کرد.    لبخندش را برای لبخندشان.  شیطنتش را برای، آرامش بی وقفشان. و روحش را برایشان در قفس زندانی کرد،تا مبادا به آنها آسیبی بزند.خلاصه ی زندگی در سه کلمه بود برایش: آمدند.            رنج کشیدند.             مردند.     :)پ ن: وی به این نکته ی بسیار مهم اشاره میکند که، در این دنیای به اصتلاح بزرگ، با مترسک های ترسناکش کسی را داشته، دارد و خواهد داشت که تمام این وجود دخترک ما را مو به مو میفهمید:)از همین جا میخواممممممممممم دور سرش بگردم، که همیشه کنارم بوده و تنها کسی هستم که دلم میخواد خودم دستاشو بگیرم.</description>
                <category>Aidan</category>
                <author>Aidan</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 20:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>For You.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45837045/for-you-vcy5wtxxmlkh</link>
                <description>بیا این بار از مقدمه دست بکشیم باشه؟بیا و مقدمه ی من شومقدمهٔ داستانمبیا و نویسندهٔ داستان بی پایان من شوبیا با هم آخر داستانمونو  بنویسیم باشه؟آخه من که نمیتونم یه تَنه همشو تموم کنم.یادمه یه سال قبل  تو این ساعت،  هدفون رو گوشم بود.خیره بودم به بیرون پنجره و اگههه گفتی داشتم چیو گوش می کردم؟؟؟ آفرین قایق، بازم قایق تنها آهنگی بود که داشتم.ولی تو منو نجات دادی...با هر ثانیه که میگذره، با گذر هر دقیقه، ساعت، روز،هفته یا حتی ماه بیشتر دوست دارم:)حالا میدونی چرا؟بیا یه نگاه به سرمای زمستون بندازیم،خب وقتی دارم از سرما به خودم میلزرم و حتی لبام سرخ شدن، پاهام بد جور قفل شدن و درد میکنن برام همون کرسی میشی همونی که لازمش دارمهمون چتری که تو بارون باعث میشه خیس نشم و سرما نخورم.آخرین جلد کتاب مورد علاقمی که کاملم میکنیهمون عطر موندگار قهوه تو خونه، دقیقا خودتیآهنگی که وقتی میشنومِش میگم« هیییی، من کِی همهٔ زندگیمو برات گفتم که اینقدر قشنگ توصیفم میکنی». همون هدفی که ازش همه حرف میزنن، میگن باید امید داشته باشی و پشتکار . میدونی پشت کارم واسه این که ادامه بدم خودتی؟‌       چون یه جایی، ته این تونل یه نور هست که فقط واسه اون دارم ادامه میدم.        مث ماهی که وقتی نگاهش میکنم بی اختیار لبخند میزنم . به قول آقای آریانفر  « واسه همینه که بهت میگم اَبد من یعنی ختم میشی به من، ختم میشیم به هم»همون خبر تعطیلی مدارس تو مضخرف ترین حالت ممکنی، که وقتی بهش فک میکنم ذوق زده میشم:)همون غذایی که دوسش دارم بعد یه روز سخت.     بوی نون سنگک داغ سر سفره توییبستنی قیفی بزرگ شکلاتی تو زمستون.                    دوغ سرد و نعنایی تو تابستون         همون عروسکم که همه چیو بهش میگم بدون اینکه حتی بترسم از قضاوتش... همون کلاهم که خیلی دوسش دارمو میدونم به تو بیشتر میاد.توو تموم اینا میبینمت.    به خاطر همینه که میگم دلبرر جانچون تو تموم این لحظات بودی.      بقیه همیشه میگن در حد توانشون کمکم میکننولی تو وقتی رو به موتی هم برام فیلم میگیری، چون میدونی چقدرررر دلم میخواد بگذره این روزا.   و فقط توییی که میفهمی منه لجبازوووووو:)</description>
                <category>Aidan</category>
                <author>Aidan</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 18:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45837045/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-yeu0s9gwgp9a</link>
                <description>امشب مانند شب قبل و شب قبلش، اصلأ مانند هر شب خیره به آسمان در انتظار ماه، پشت پنجره نگاهی به بام خانهٔ پیرمرد داستان می اندازم... چراغی با نوری کم روشن میکند، انگاری دلش پر است اما از چه؟! از غم؟ از روز های تکراری و خسته کنندهٔ همیشه؟ از کار های پاره وقت و لبخند دروغینش؟ نمیدانم. او هم مثل من به آسمان تیرهٔ همیشگی چشم دوخته است، با اینکه میدانیم ماه امشب هم ما را از یاد برده است ، باز هم با برق چشمان ِِ خسته یمان به ستاره های کوچک زل میزنیم. امشب حتی جیرجیرک هم مثل همیشه نمیخواند، صدای فریاد از کوچه های خلوت شهر به گوش میرسد آزارم میدهد . از انتظار دست میکشم بدون حرفی ، بدون کاری به خود در آینه مینگرم ، در خانه بی هدف راه میروم انگار حتی با درد دستانم خیال خواب ندارم.ناگهان به ساعت چوبی نگاهی میکنم، خواب است!!! گویی فقط منم که خواب ندارم. به سمت تاریکی میروم ، سایه ای به دنبالم می آید صدای پایش را میشنوم اما دیگر واکنشی نشان نخواهم داد. من بی‌خیال تر از همیشه روی پتوی سرد تخت قلت میخورم، باز هم بیدارم، با خود چه حرفایی که در خلوت شبِ بدون ماه نمیزنم. با لب هایی که خیلی وقت است غرق سکوتند به سقف زل میزنم اتفاقات را مرور میکنم و کاری از پیش نمیبرم. هر چقدر هم که بیشتر فکر میکنم بیشتر در دامش می افتم ... با زور پلک هایم را روی هم خواهم گذاشت، صفحه سیاهِ سیاه است حتی از شب هم سیاه تر ستاره ای در آن نیست چراغی روشن نیست و تنها صدایی که میشنوم صدای باران و نفس های اوست . کم کم خیال ها همچون رنگ های آبرنگ به روی صحنه می آیند، با ملایمت نقاشِ همیشه پر ذوق قلمو را در دست میگیرد و میکشد و میکشد...از ارتفاع ، از بالای سکوی زیبای آب رنگی پرت میشوم در دریا... نفس نفس میزنم، ساعت ۴ صبح است چرا همیشه همین طوری میشود؟! باز هم قرار است فکر ها هجوم بیاورند به من، به تو، به ما...اما میگذرد این روز ها       مانند طلوع خورشید فردا.     :)</description>
                <category>Aidan</category>
                <author>Aidan</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 20:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میترسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45837045/%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-qtvk7raxn08k</link>
                <description>ترس چیز عجیبیه ، خیلی عجیب...حتی انواعم داره!!!! از روی غریزه... ساخته ی این ذهن، غرق در سراب خیال... حتی شده از روی اجبار.خب با این حساب نمیدونم ترس از ذات تو کدوم دسته قرار میگیره!؟وحشت از ذات عحیب و مضحکِ خودم ، جالبه، یه حس مبهم میده بهم.یه حسی که انگار، من وقتی توی چشای خودم زل میزنم، اولین سوالی که میاد به ذهنم اینه:تو چی هستی؟.       میخوای بگی آدم؟.  بیخیالللل         خودتم از ذات کثیفت خبر داری     تو فقط جلوشون نقش بازی میکنی که مبادا یه وقت واقعیت رو بفهمنو تنها تر شی.      همینه؛ چرا میخوای خودتو گول بزنی؟.     تو، تو تنهاییتِ خود واقعیتی....       جلو بقیه که حتی دزدم خودشو خوب نشون میدههه!!!این که بخوام قبول کنم یه آدم، نه یه چیز عجیبم تلخه...من از رفتن آدما ناراحت نمیشم، از اینکه یه وقت منه واقعی رو ببیننو شوکه شن، میترسم...میترسم منه پشت این لبخندو ببینی، بهم بگی: خداحافظ!!! از بین تموم این سیاهی ها،نور شدی برام... ولی اگه،اگه این دستای سردو بگیری و توی چشای پر مِهَم نگاه بندازی، اگه بفهمی چقدر خاکستریم،نه اون آدم رنگی که فکر میکردی چی؟ نمیترسی ازم؟</description>
                <category>Aidan</category>
                <author>Aidan</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 22:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گمشدم!!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%85-r7zkcgsnp3nr</link>
                <description>من گمشدم...البته خودم که نه یه قسمتی از من یه بعد من یا شایدم واقعا کسی که گمشده خودمم. خب معمولا وقتی یه چیزی یا یه کسی که مهمه گم میشه ، دنبالش میگردن یا اطلاعیه میزنن دیگه ولی من نه خودمو دیدم نه میدونم کجا گم شده یا گمش کردم...فقط میدونم خیلیییییییی وقته که گمش کردم . دقیقا از همون جایی که دیگه وقتی خودمو توی آینه نگاه میکردم برام اهمیتی نداشت ظاهرم چقدر بهم ریختس و واکنشی نشون نمیدادم ، مهم نبود با لبخند برم یا با بغض فقط میرفتم... تو تموم اون موقع هایی که می پرسیدی: خوبم؟و من با تمام توان مینوشتم: خوبمممممممممممم!!! ، در صورتی که هیچ حسی نداشتم و فقط یادمه دلم میخواست نگران منم نشی همین.شاید بگی چرا بهت نگفتم خب ..... آدما به اونی که دوسش دارن دروغ نمیگن ولی طاقت غمشم ندارن!!! اینکه صب ساعت ۳ بلند شدیو ، ، گودرتمندددد، با اون چال گونت، با لبخندگشنگتتتتت.بهم صب بخیرررررر بگیو من بگم ،حالم خوب نیست؟ بیخیال. به خاطر همین فقط گفتم صبتتتتتتتتتتتتتت بخیررررررررررررررر و رفتم.رفتم دنبال خودم بگردم.. لای به لای تموم ابرای خاکستری، رو زمین، بین رنگای عوض شده ی برگای درخت توت، میون تموم نفسای گرمم تو سردی زمستون، همشون ولی اثری ازش نیست.هر جور شده خودمو میرسونم به مدرسه به حیاط خلوتش ولی کسیو رو صندلی نمیبینم ، از پله ها میرم بالا با امید اینکه یه نشونی ازش ببینم میرم و درو باز میکنم اما پره از آدمای طلب کارو عجیب و غریب.. تا اون جایی که یادمه من این طوری نبودم. لای هیچ کتابی، دفتری،حتی لای دفتر خاطراتمم نبود. کاش حداقل بهش میگفتم توی قایم موشک خوب نیستم... ولی انگار تو حرفه ای بودی!نزدیکای ساعت ۲ که راهی خونه میشم بازم دنبالشم بین ماشینای سفید با دودای سیاه.. به صورت تک تک آدما که نگاه میکنم میبینم انگار تنها کسی که دنبال خود گمشدش میگرده من نیستم، اونام میگردن البته میگشتن آخه ناامیدی از پیدا نشدنشون داشت تو اون صورتا خودشو بد جور نشون میداد...وقتی میرسم با بی‌تفاوتی عجیبی بدون کف بازی، بدون توجه، با سکوت کامل و خستگی هر روز رو تخت ولو میشم .ناخداگاه چشام خسته میشن و خوابم میبره ولی زمانی که بیدار میشم انگار از قبل خسته ترم، اگه اون بخشم بود این طوری نمیشد.. وقتی بلاخره از غار تنهایی درمیام و میرم طرف نور اذیتممم می‌کنه تاریکی رو ترجیح میدم.و سوال پیچ میشم که چرا اینقدر میخوابم؟ و باید بگم آفرین سوال خوبیه ، سوال بعدی... بعد گذشت ساعتها بازم شب میشه و جالبیش اینجاست که با این که خوابیده بودم بازم دلم میخواد بخوابم..!! دوست دارم بخوابمو چشامو ببندم، آخه وقتی میبندمشون تو رو کنارم تو کتاب خونم میبینم دلتنگیم برطرف میشه برات از روزم میگم یه دل سیر غر میزنم و مث همیشه دلداریم میدی منو میخندونی، دست میکشی رو سرم باهام حرف میزنی اونقدر این قشنگه که دلم نمیخواد بیدار شم.. اما خوابه دیگه نمیشه کاریش کرد.امروز وقتی از مدرسه برگشتم سر راهم یه گربه سیاه دیدم با چشای سبز تیله ای داشت بهم نگا میکرد منم داشتم نگاش میکردم دلم میخواست بهش بگم به توعم میگن براشون بدشانسی میاری؟ اشکال نداره آخه منم همین حسو دارم..:) رسیدم خونه دیدم پیام دادی بعد چن ساعت لبخند اومد رو لبم همون طوری نشستم فک کردم پای درساتی ، گفتم یه سلامی بگمو برم امااا تو بودییییییی بعد اون همه سکوت حرف زدم، بعدش به بهانه ی هم پا بودن باهات کارامو بکنم، خیلیییییییی خوش گذشت انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش داشتم رو اعصاب خودم راه میرفتم..انگار کسی که گمش کرده بودمو ، امروز توی تو دیدمش!!:)</description>
                <category>Aidan</category>
                <author>Aidan</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 23:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>