<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Happy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_45897029</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:47:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1694495/avatar/iyWBde.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Happy</title>
            <link>https://virgool.io/@m_45897029</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط یک گناه وجود دارد…آن هم دزدی است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45897029/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lmq7gwz4e6ky</link>
                <description>رمان بادبادک باز رو امروز تموم کردم …من با این کتاب اشک ریختم…خندیدم…هیجان زده شدم و قلبم از استرس کوبید….داستانی بود  پر از ناگفته ها و توصیفات به جا…ماجرای پسری افغان به نام امیر و سیر گذشتش از گذشته تا کنون…با حضور حسن پسری هزاره‌ای که به گفته خودش صمیمی ترین رفیقش بود تا  زندگی در افغانستان و اجبار به مهاجرت به آمریکا با پدرش…نویسنده شدن و عاشق شدنش و از دست دادن تنها حامی‌ زندگیشتوصیفات خالد حسینی ازخفقان و فضای حاکم بر افغانستان قلب هر ادمی رو به درد می اورد…یه جاش خیلی قشنگ و غم انگیز بود گفت:تو افغانستان کودک های بسیاری هست اما کودکی نیست…و پیشنهاد میکنم حتما بخونید این رمان جذاب رو?به امید جهانی در صلح و ارامش</description>
                <category>Happy</category>
                <author>Happy</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 01:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در ورای ناامیدی اغاز می شود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_45897029/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-goxmc9jl8xub</link>
                <description>#کتابخانه_نیمه شباین کتاب رو من هدیه گرفتم اوایل مقاومت می کردم در برابر خوندنش ...اما خب وقتی شروع به خواندنش کردم درس های جالبی ازش گرفتم .کلیت این کتاب راجع به حسرت هاست زندگی دختری به نام نورا رو روایت می کنه .نورا سید 36 ساله از بیماری افسردگی رنج میبره و تو زندگی به نظر خودش نسبت به همسن و سالانش زیاد موفق نیست نه در زندگی شغلی و نه احساسی که خب مرگ ناگهانی گربه اش ولتس هم تیر اخر رو به زندگی از هم گسیخته اش وارد می کند همه این ها باعث میشه یک شب تصمیمی که نباید بگیره رو بگیره و داستان از حالا به بعد شروع میشه ....تو ان حالت خلسه مانند وارد کتابخونه ای میشه با میلیون ها کتاب سبز رنگ که هر کتاب یه زندگی با انتخاب های متفاوت نوراست در جهان های موازی که روزی حسرت انتخاب نکردن اون ها باعث بوجود اومدن این توده ناامیدی بزرگ در وجودش شده ....خوندنش خالی از لطف نیست.....یه جاش حرف قشنگی زد بعد ار کلی انتخاب های مختلف به زندگی ای رسید که عشق داشت نسبت به خانوادش و فرزندش...و نورا به این نتیجه رسید که زندگی بدون عشق معنی ای ندارد و شاید اصلی ترین مشکل زندگی واقعیش همین موضوع بوده باشد..کمبود عشق.لازم نیست زندگی رو درک کنی.فقط باید اون رو زندگی کنی.. </description>
                <category>Happy</category>
                <author>Happy</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 13:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین بار که پریود شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-zaaibkp6tvlq</link>
                <description>من دختر خجالتی بودم اون روز یکی از روزهای معمولی مدرسه بود مدرسه تعطیل شده بود و تو مسیر خونه بودم وقتی که از پشت سرم صدای خنده و پچ پچ دوتا دختر همسن و سال خودم رو شنیدم که داشتن راجع به لک شدن فرمم صحبت میکردن بدترین حس دنیا به سراغم اومد حس خجالت شرم ....نمیدونم چقدر طول کشید تا به خونه برسم ولی وقتی این موضوع رو با مامانم به اشتراک گذاشتم با توجه به اموزش هایی که قبل خودشون  بهم داده بودن و مدرسه تا حدودی ...اون لحظات ابتدایی برام با ارامش گذشت ...برام جدید و غیرقابل درک نبود....اما حس عجیبی بود که کلمه ای برای توصیف حسم پیدا نمی کنم....خاطره خوبی که ازدوران پریودی در زمان مدرسه برام به جا موند وقتی بود که به دلیل کیست های تخمدان خونریزی شدیدی داشتم و اون روز متاسفانه خون از چند لایه لباسم عبور کرده بود ...تقریبا تمام صندلیم بخشی از دیوار کناریم رو لک کرده بود...و برخورد مدیر عزیزم اینجوری بود که رفتن کیف و وسایل من رو جمع کردن برام اوردن اشکامو پاک کردن گفتن که زنگ میزنن خانوادم بیان دنبالم نگران هیچی نباشم و با معلم کلاس بعدی ام صحبت می کنن تا غیبت غیر موجه رد نشه برام و معلم عزیزم با خنده سعی در خندوندن من داشتن گفتن عه خب میگفتی سایزمون که یکیه برات می اوردم از خونه...شاید این رفتار به ظاهر ساده بیاد اما تو اون شرایط حساس برای من اندازه یه دنیا ارزش داشت و ازشون سپاسگذارم....و امیدوارم تمام خانم ها این دوران حساس رو در ارامش و اگاهی و بهداشت سپری کنند...</description>
                <category>Happy</category>
                <author>Happy</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 15:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>