<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46334830</link>
        <description>poet</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/531464/avatar/rAvaew.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46334830</link>
        </image>

                    <item>
                <title>که مبادا چو شوم مست؛ تو از یاد روی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%DA%86%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C-hmj4qkxvlc78</link>
                <description>دارم مطب م رو آماده میکنم... یعنی مطب کرایه کردم و دارم وسایل داخل مطب رو تهیه میکنم... همه چیز خیلی گرون تر از چیزی ه که فکر میکردم و این امر موجب رنجش خاطر من شده...جالبه برام، اولین باره که مطب شخصی خودم رو دارم و برای خودم کار میکنم... دوست داشتم تخت روانکاوی بزارم گوشه اطاق، اما تخت روانکاوی هم خیلی گرونه!ببخشید فروید عزیز، اولین پولی که دستم اومد، کاناپه روانکاوی میگیرم...یکم مضطربم، بیشتر معطوف به هزینه ها و دخل و خرج... بعد پیش خودم میگم، خدا بزرگه... تو مگو ما را بدان شه بار نیست... با کریمان کارها دشوار نیست...#مطب روانشناسی دکتر سینا</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 16:14:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-scdbt3vinllx</link>
                <description>اول گفتن بهمن 03، بعد گفتن اردیبهشت، بعد گفتن نمیخواد اصلا تو آزمون بدی، چون رتبه اولی و مقاله داری و... بعد گفتن نه باید آزمون بدی، آزمون میوفته تیرماه... بعد همه چی رفت رو هوا و گفتن آزمون اول شهریور... بعد گفتن وسط شهریور، بعد گفتن آخر شهریور... بعد گفتن اوایل مهر، سرانجام گفتن 15 مهر !آری، این داستان آخرین امتحان زندگی منه که سایه ش ماه هاست من رو تعقیب میکنه... امتحان مهمی ه از طرفی، چون باید قبول شم که پروپوزالم و تصویب کنم، یجورایی از دانشجوی دکتری به کاندیدای دکتری تغییر سِمَت پیدا کنم... از طرفی اصلا مهم نیست! چون اولا نمره نداره، فقط قبول و رد؛ بعد اینکه محتواش 3 درسه که 2 تاش رو خودم توی همون دانشگاه تدریس میکنم! فقط میمونه آمار... هعی... از همه مهم تر اینکه اصلا حس دانشجویی و امتحان و اینا برام غریبه ست! لامذهبا من اینجا استادم! از منم میخواید امتحان بگیرید! چه جوری روتون میشه؟!پشت گوشم کیلومتر ها آزمون جامع نخونده دارم... گاهی حس ش نبود، گاهی واقعا مشکلی پیش میومد، به ویژه اخیرا... البته اون اوایل یکمم خوندما، اما بیش از یک ماهه که سراغش نرفتم و حالا پاییز رو با آمار شروع کردم... از آمار متنفرم، مزخرفه، اصلا در روانشناسی محلی از اعراب نداره، یه مشت هیچی ندون با دستاویز آمار میخوان پژوهش کنن!!! جمع کنید بند و بساط تون رو...آخرین امتحان زندگی؟ چقدر دراماتیک! چقدر امتحان دادم تو زندگیم... حالا آخری شه... بعد آزمون جامع دنیا فکر کنم قشنگ تره...</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 16:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فتوواک؛ پیاده روی و عکاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%81%D8%AA%D9%88%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-v85ldwe0naii</link>
                <description>قدم زدن در خیابان ها و عکاسی شهری، دوربین عکاسی قدیمی با باطری پر و حافظه خالی...! حافظه خالی از کوچه ها و خیابان ها.. محله های قدیمی شهر، چهارراه بارانی... یادت هست آنشب که منتظر تاکسی بودیم و باران بر صورت مان ردی از بوسه را پاک میکرد...؟ همان چهارراه که راهمان بود و بارها از آن راه رفته بودیم... کوچه پس کوچه های ساغری سازان، یاد ایام و قهوه خانه ی همیشگی... عکسی در آیینه ی سالهای جوانی... یادت هست؟ آنروز که کافه چی صدایمان زد: شما چقدر زیبایید؛ بیاید با آیینه دکان من عکس بگیرید... دستانم روی شانه هایت و نگاهم به آخرین پیچ و تاب موهای پشت سرت بود، همان دسته مویی که امتدادش زیر پیراهن ت طغیان کرد و سبزه ی تنت را سبز کرد...آیینه ها گواه اند، از آن همه شوقی که پشت پلک هایمان پنهان کرده بودیم، مبادا باد سرد پاییزی لرزه بر شعله مان بیافکند...یادت هست...؟پاییز در پیش است، خرمالو ها بی تاب اند، برایم خرمالو پوست میگیری؟</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 20:09:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج و سرمستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%B3%D8%AA%DB%8C-blr6cx5h2xol</link>
                <description>دلم میخواهد خودم را خوب بفهمم                                                        تهوع / سارترزندگی آکادمیک، مقاله، دانشجوها، تدریس، آزمون جامع، رساله و... وقتی برای خودم، مطالعات شخصیم، ساز زدن, عکاسی، گوش کردن موسیقی، آشپزی، سریال دیدن، پادکست گوش دادن، مطالعه زبان... کار، مراجع، کسب درآمد، شغل های موقتی و پاره وقت، انتظار برای حق التدریس ناچیز... روابط عاطفی، خانوادگی، دوستانه، کاری... دلم میخواد خودمو خوب بفهمم ... نمیخوام بین این همه مشغله گم بشم...</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 00:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقفِ کوتاه آسمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%B3%D9%82%D9%81%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-qfnzkatfiovw</link>
                <description>زندگی پیچیده ست و هر روز به پیچیدگی آن افزوده می شود...گاهی سقفِ آسمان کوتاه میشود... مرور و یادداشت برداری برای n مین بار از نظریات روانکاوی، هنوز هم چیزهای تازه ای برایم دارد... با وجود اینکه ده ساله دارم با همین موضوعات سر و کله میزنم... سعی میکنم پیچ و مهره های هر نظریه رو باز کنم و دوباره ببندم، کار مورد علاقه مه...!</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 16:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پر از گلشن راز؛ از عقل سرخ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D8%B4%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-b3i2pmsjcaib</link>
                <description>این ترم دانشگاه، دو واحد فلسفه اسلامی هم تدریس میکنم... به طبع علاقه شخصی سالهاست دمخور فلاسفه مسلمان و عرفا و بعضا متکلمین هستم... جسته گریخته مطالعاتی داشتم و ترجمه هایی پراکنده... اما اکنون در لوای تدریس رسمی قدری انسجام و یکرنگی به مطالعات خود دادم و دانشجویانم را در بحر معرفت قوطه ور میکنم... گاهاً بالاجبار...!به عنوان تکلیف اختیاری، اما با نمره ای بسیار زیاد که نوعی جبرِ اختیاری ست! به دانشجویانم گفتم قصه های شیخ اشراق و گلشن راز شیخ محمود شبستری را در کلاس ارائه دهند... بگذریم... چیزی که بیش از هرچه ذهن مرا درگیر میکند، این شعر قیصر است که حق مطلب را بی بدیل ادا کرده ست... چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟بیایید از عشق صحبت کنیمتمام عبادات ما عادت استبه بی‌عادتی کاش عادت کنیمچه اشکال دارد پس از هر نمازدو رکعت گلی را عبادت کنیم؟به هنگام نیّت برای نمازبه آلاله‌ها قصد قربت کنیمچه اشکال دارد که در هر قنوتدمی بشنو از نی حکایت کنیم؟چه اشکال دارد در آیینه‌هاجمال خدا را زیارت کنیم؟مگر موج دریا ز دریا جداستچرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟پراکندگی حاصل کثرت استبیایید تمرین وحدت کنیم«وجود» تو چون عین «ماهیت» استچرا باز بحث «اصالت» کنیم؟اگر عشق خود علت اصلی استچرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟بیا جیب احساس و اندیشه راپر از نقل مهر و محبت کنیمپر از گلشن راز، از عقل سرخپر از کیمیای سعادت کنیمبیایید تا عینِ عین القضاتمیان دل و دین قضاوت کنیماگر سنت اوست نوآورینگاهی هم از نو به سنت کنیممگو کهنه شد رسم عهد الستبیایید تجدید بیعت کنیمبرادر چه شد رسم اخوانیه؟بیا یاد عهد اخوت کنیمبگو قافیه سست یا نادرستهمین بس که ما ساده صحبت کنیمخدایا دلی آفتابی بدهکه از باغ گل‌ها حمایت کنیمرعایت کن آن عاشقی را که گفت:«بیا عاشقی را رعایت کنیم»</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 18:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میری شهر؟ ؛ قسمت سه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%87-fmbxuxlmyh12</link>
                <description>ترم اول دکتری شروع شد. پلی لیستم مملو از ترانه ها و تصانیف دستگاهی و برخی ترانه های قدیمی مربوط به دهه 40 و 50 بود. ترانه های انگلیسی همچنان جای خود را در پلی لیستم حفظ کرده بودند و فهرستی از پادکست های فلسفی هم به چشمم میخورد... خاطرم هست درسگفتاری از سارتر و هایدگر را در طی ترم گوش کردم...  تقریبا ترکیبی از تمام پلی لیست این سالها رو یکجا سر هم کردم...! ترم دو و سه به همین ترتیب ادامه پیدا کرد... درواقع همانطور که هگل پیاشیش نویدش را داده بود، در انتهای تاریخ روح مطلق محققد شد و سنتزی از تمامی ایده های این سالیان در انتها پدیدار گشت... در طی سالیان برخی مکان ها و زمان ها با برخی موسیقی های خاص پیوند خورده بودند؛ مثلا اگر در راه برگشت بودم و شب و در قسمت خاصی از جاده بودم، فلان موسیقی را قریب به یقین پلی میکردم... صبح ها هنگام خروج از خانه و در اولین خیابان های شهر، موسیقی خاص خودش را داشت... ترم دو و ترم سه به همین فرمون گذشت و حالا در آستانه چهارمین ترم دکتری فلش را از ماشین خارج کردم تا در روزهای پایانی تعطیلات، رنگ و بویی بهاری به فلش موسیقی خود بدهم... انباشت خاطرات در طی مسیر حالتی رویا گونه و سوررئال به من القا میکرد... در یک مسیر واحد، احساسات و تجربیات متفاوتی را در سالها تجربه کردم... با یک مثال این موضوع را تبیین میکنم.فرض کنید که برای مقطع کارشناسی یک صفحه سفید را انتخاب کردید و هر خاطره و احساس را روی آن خط کشیدید. برای مقطع ارشد، دو راه پیش روی شماست، یا یک صفحه سفید جدید بردارید و روی آن از نو خط بکشید (یعنی برید یه دانشگاه دیگه!) یا روی همان کاغذ قبلی که از کارشناسی باقی مانده بود، خطوطی را اضافه کنید (یعنی همان دانشگاه بمانید!) ؛ من تمامی تجربیات زندگی ام را روی یک کاغذ خط خطی کردم و حالا ملغمه ای از خاطرات گوناگون پیش روی من است؛ سالهای دانشجویی کارشناسی، ارشد، دکتری و استادی در یک دانشگاه...</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 13:24:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%AE%D9%8F%D9%85%D9%90-%D9%85%D9%90%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xutqw119z1zx</link>
                <description>شکستی مرادر شبی که باد زمهریر بر شاخه های عریان تنم لرزه انداخته بوددر شبی که به پناهت، پناه آوردمدر شبی که باران منتظر اشک های من بوددر شبی که شب نامرد بوددر شبی که از تو، به تو فرار میکردمدر شبی که تاریکی منتظر غروب ما بوددر شبی که عشق؛ عین، شین و قاف حروفی با هم و جدا بودند؛شکستی مرا و باد و باران و تاریکی به من تاختندشکستی مرا و تمام اشعار عاشقانه باختند...سه شنبه 5 فروردین 04</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 11:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میری شهر؟ ؛ قسمت دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88-efracxwhyjoa</link>
                <description>ترم سه ارشد، برای اولین بار پادکست و درسگفتار وارد پلی لیست مسیر خونه تا دانشگاهم شد؛ پادکست های فلسفی و درسگفتارها... یه جور حس مفید بودن دوباره برگشت به مسیرم... یکم گذشت و حوصله م سر رفت از پادکست... و دوباره پناه من موسیقی بود... یه نقل قول از ادورنو هست که میگه هنر آخر سنگر متافیزیک ه در مقابل ابتذال جهان... حالا یه همچین چیزی... موسیقی فاخر و تصانیف دستگاهی و قطعات دیونیزوسی (!) دلمشغولی من بود... ترم چهار ارشد به شدت درگیر مقاله و رساله و کتاب و رزومه و... برای دکتری بودم، هنوزم فکر میکنم خیلی دلم میسوزه برای خودم... دوره خوب و سختی بود برام... دیگه کمتر میرفتم دانشگاه و وقتی میرفتم با ترانه های انگلیسی فرهاد مهراد و چند ترانه گیلگی امرار معاش میکردم... بیا مره یاری بده، می دیلِ دیلداری بدن... روزگاری بود برای خویش...</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 22:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما به بهار گِرِه خورده ایم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%90%D8%B1%D9%90%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-af30tx3llngk</link>
                <description>ما به بهار گِرِه خورده ایم از آن بهار که دیدمت، تا این بهار که با منی، فصل ها را بی بهار ورق زدم،چراکه بهار من توییتویی که در من جوانه میزنیمنم که در تو می رویم،رویش دستهایم بر گرمای تنت و شکوفه های لبخندتآری، بهارِ من توییما به بهار گِرِه خورده ایم...بهار 04برای آ</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 11:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میری شهر؟  ؛ قسمت یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-mcgw0vaou8gl</link>
                <description>میری شهر؟ این اصطلاح برای دانشجوهای دانشگاه ما خیلی آشنا بود... چون دانشگاه و خوابگاه چند کیلومتر خارج از شهر ه و تا شهر حدود 30 تا 40 دقیقه راهه... خرید سیگار، برخی مایحتاج اولیه، خوراکی و... همه نیاز به شهر رفتن بود، هرچند دانشگاه و خوابگاه هم بوفه داشت، اما محصولات چرت و پرتی را برای فروش عرضه میکرد...فارغ از این، برای گردش و هوا خوری نیاز به عبور از دیوار دانشگاه و گذر به شهر بود... سالهای کارشناسی، یکی از مشکلات من در ترم اول، سر رفتن حوصله در فاصله دانشگاه و شهر بود... به قدری که طاقت من را تنگ کرده بود... بعد از ترم اول، با موسیقی و هنذفری انس بیشتری گرفتم و این فاصله را با موسیقی پر کردم... بعد از چند ترم، از موسیقی خسته شدم و در مسیر کتاب خواندم، روزها مطالعه میکردم و شب ها مجدد برنامه موسیقی... شکرخدا... میگذروندیم... تا اینکه کرونا اومد و کلاسا مجازی شد... دیگه فاصله ای از شهر تا دانشگاه وجود نداشت... گذشت و گذشت، ارشد قبول شدم و کرونا تموم شد و دوباره این فاصله را حس کردم... اما اینبار خودم با ماشین شخصی تردد میکردم و شرایط فرق میکرد... از طرفی سرعت ماشین من از اتوبوس های دانشگاه بیشتر بود؛ از طرف دیگه نمیشد مطالعه کرد، چون خب من پشت فرمون بودم... دوباره پناه آوردم به موسیقی... پلی لیستم تا حدی عوض شده بود... این طبیعی بود، طی اون سالها هم بارها پلی لیستم عوض میشد... یه ترم همینجوری گذشت... </description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 20:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با این حجم از دلتنگی چه کنم...؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-cxwncaw3fymm</link>
                <description>با این حجم از دلتنگی چه کنم؟با این حجم از خواستنت، خود را به خیال کدامین بادِ بی راه بسپارم...چرا هیچ مکثی به نگاه تو ختم نمی شود...لامروت، من باید تو را در خواب هایم ببینم؟؛من پِی ات گشتم، دیوار به دیوار و سایه به سایهخودت بگو، با کدامین ابر گریستی که حالا دیدگان من تَر است...؟پنجشنبه 18 بهمن 03برای معشوقه ام، آ</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 19:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا که با تو شادم، پریشان مکن...</title>
                <link>https://virgool.io/Narouei690/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%A9%D9%86-pyrxvfgnth8n</link>
                <description>عکسی از سالها پیش، زمانی که تو را ندیده بودم!آخرین روزهای پاییز 03 ، آخرین روزها از اولین پاییز عاشقانه منیادت هست؟بهار دیدمت، تابستان ما شدیم و حالا پاییزمان را می نگریم... پاییزی که با گرمی نفسهایت گذشت...پاییز امسال، عاشقانه بودتو از زمستان ترسیدی و من گفتم، زمستان هم فصل ماستیکایک فصل ها، از تو عاشقانه می نویسماز تو که زیباترین فصل زندگی منی...29 آذر 03</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 00:02:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او مرا میفهمد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D8%AF-qs5a6wmkql7d</link>
                <description>او مرا میفهمد، وقتی که حتی خودم، خودم را در نمی یابم...! ؛ما ریشه دواندیم، در یکایک لحظات در کنار خیابان های شهر زیر تمام ابرهابه راستی میتوان به آدمیان معتاد شد؛تو ریشه ی منی، برگ های من از توستمن به تو نور میرسانم، تو به من آبما با هم درخت مان را سربلند خواهیم کرد...15 آذر 03</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 22:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت خرید من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-xrxgus8vf7vv</link>
                <description>در یکی از روزهای پاییزی، وقتی که بلک فرایدی نزدیک بود، تصمیم گرفتم که خریدی متفاوت و لذت‌بخش را تجربه کنم. به خاطر شلوغی بازارها و ترافیک سنگین، به سراغ اپلیکیشن اسنپ‌پی رفتم. با ورود به برنامه، بلافاصله با تخفیف‌های ویژه و پیشنهادات جذاب روبرو شدم که بلافاصله خنده بر لب های من آورد!  چند دقیقه‌ای را صرف گشتن در دسته‌بندی‌های مختلف کردم؛ از لباس و کفش گرفته تا لوازم الکترونیکی. از پوشاک تا لوازم ورزشی و ... هر کدام از محصولات با تخفیف‌های قابل توجهی عرضه شده بودند و این حس هیجان را در من ایجاد کرد که می‌توانم خریدهای مورد علاقه‌ام را با قیمت‌های بسیار مناسب تهیه کنم. قیمت هایی که هیچگاه در خیابان های شهر نمیتوانستم تجربه کنم...!  پس از بررسی چندین محصول، بالاخره یک جفت کفش ورزشی زیبا و یک ساعت هوشمند انتخاب کردم. با چند کلیک ساده، سفارش‌هایم را ثبت کردم و منتظر رسیدن آن‌ها شدم. در حین انتظار، احساس رضایت عجیبی داشتم؛ نه تنها به خاطر خریدهای خوبم بلکه به خاطر راحتی فرآیند خرید آنلاین. دیگر خبری از شلوغی شهر و ترافیک نبود، دیگر خبری از صدای بوق و دود ماشین نبود، دیگر خستگی راه نبود. تمام مدت روی مبل بودم و خرید میکردم! خوشحالم که در قرن 21 زندگی میکنم!  علاوه بر این باتوجه به شرایط کاری من، خرید اقساطی معقول ترین شیوه پرداخت هزینه ها برای من و خیلی از همکارای منه، اینکه بتونم به صورت اقساطی و بدون هیچ بهره‌ای خرید کنم، برام باور نکردنی بود. انگار این موهبت از دنیای دیگری وارد این جهان شده بود!پس از اتمام خرید منتظر دریافت کالاها شدم، چند ساعت بعد، پیک اسنپ‌پی درب منزل آمد و بسته‌ها را تحویل داد. هر کدام از بسته ها در بسته بندی زیبا و مطمئن آماده شده بود. وقتی که بسته‌ها را باز کردم، حس خوشحالی عمیقی وجودم را فراگرفت. این تجربه نه تنها باعث شد تا خریدهای مورد نیازم را انجام دهم بلکه لحظاتی شیرین و خاطره‌انگیز برایم رقم زد. بلک فرایدی امسال برای من تبدیل به یک روز خاص شد؛ روزی که راحتی خرید آنلاین و تخفیف‌های فوق‌العاده دست به دست هم دادند تا تجربه‌ای بی‌نظیر بسازند.اسنپ پی واقعا توانست این روز خاص را برای من تبدیل به یک خاطره شیرین کند!</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 15:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ها و نشانی های تو...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-et6k5e75oe3c</link>
                <description>یادمه سالها پیش وقتی نامه های سیدعلی صالحی رو خوندم، پیش خودم گفتم که چقدر احساس نیازه که همچین نوشته هایی خلق بشه... اما حالا میدانم که باید تا سر حد جنون دلداده باشی... باید نفست به نفسش بند باشد... باید ساعت ها بنشینی و به او فکر کنی... خیال کنی، بخندی، غصه بخوری... باید قلبت را بلرزاند... تپش قلبت تبدیل به حرکات قلم شود و کاغذ بستر پر نقش خیال او...حالا امروز به همان شوریدگی مینویسم... دوست دارم سید علی صالحی هم نامه های من و معشوقم را بخواند!؛وقتی دو نفر پایه ی دیوونه بازی هم همدیگه باشن، زندگی قشنگ تر میشه... وقتی تو سال 2024 دو نفر برای هم نامه مینویسند، یعنی هنوز هم میتوان عاشق بود...؛من با تو از نو همه چیز را شناختم... کوچه ها، درختان، سایه ها و نور خورشید، ترمینال، فرودگاه، ماشین، چراغ قرمز و... همه ی اینها با تو معنای دیگری دارند... ؛راستی یاد آن شب افتادم که در کوچه پس کوچه های شهر، وسعت عشق را اندازه میگرفتیم... یادت هست...؟ما آشنا ترین عابران پیاده بودیم، ولی همدیگر را نمیشناختیم...!</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 19:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آری؛ دوستش دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-zx0axn6uujrt</link>
                <description>برایِ او؛ در هفت پردهپرده اولدل بستن به کسی، خیلی عجیب است... تا به خودت می آیی، دلت در گرو دیگری ست... به او گفتم وقتی آدم به کسی دل میبندد، هم جسور می شود و هم ضعیف... من به کسی دل بستم... حالا با جسورترین و ضعیف ترین ورژن سینا مواجه ام... به چیزاهایی ذهنم را مشغول میکنم که تا حالا حتی نمیدانستم چنین موضوعاتی برای فکر کردن وجود دارد!مثلا اینکه نور صبح، وقتی که از خواب بر میخیزد چگونه بر صورت او می تابد... ایا به نور خورشید حسادت کنم؟اینکه همین حالا که من این متن را مینویسم  و میدانم از دست من ناراحت است، قلب او چگونه میتپد؟ به پیرهنش حسادت کنم؟نکند من را کمتر دوست داشته باشد؟ خدانکنه... زبونم لال... این چرت و پرت و ها چیه...؛برایش نامه نوشتم، گفتم کلماتم برای توست... حالا از من گله دارد که کلماتم کو...؟زیبای من، کلماتت در قلب من سماع میکنند، میخواهی همراهشان شوی؟پرده دومیکی از زیباترین قسمت های عاشقی، نشانه هایی ست که معشوق از آن خبر ندارد... مثلا چند روز قبل از تولدم نوشتم؛ من که مجنون تو ام... و تو نمیدانستی تو، تویی... وقتی به تو پیوستم، نوشتم؛ تا به تو پیوستم و تو هرگز نفهمیدی (البته امروز بهت گفتم!)... نوشتم تو آمدی ز دور ها، ز دور ها و تو آن زمان نخواندی... وقتی قرار بود ببینمت، نوشتم شب روی سنگفرش خیس و حالا مینویسم؛ آری دوستش دارم... پرده سومسالها پیش که اولین بار در ویرگول قلم زدم، ویرگول را همچون حیاط خلوت ذهن خود دیدم، جایی که آشفتگی ذهنم را برای خودم تحلیل کنم... و در همه ی این سالها جز این کاربردی برایم نداشت... امروز کسی که دوستش دارم، با آشفتگی های ذهنی این چند سال اخیرم مواجه شد... منظورم دقیقا همین است که نوشته های پراکنده من را در ویرگول خواند (يعني خودم بهش نشان دادم!) و حالا او با این بُعد از ذهن سینا هم آشنا ست...! اولین بار بود که یک شخص حقیقی نوشته های من رو خوند! زمستان امسال، پنجمین سال قلم زدن من در ویرگول محسوب میشه و تو این پنج سال او اولین کسی ست که برای من امن بود، صمیمی بود، گویی خودم بود... که به درون حیاط خلوت ذهنم راهش دادم... پنج سال ناشناس قلم زدم و حالا یکی من را میشناسد! یکی که دوستش دارم... پرده چهارمگاهی در روابط احساسی سوء تفاهم هایی پیش میاد، من اینجوری ام که هم خیلی خوشحال میشم و هم خیلی ناراحت!!! خوشحال میشم که خب میبینم و میفهمم برای مخاطبم مهمم، براش مهمم که برای یه نوشته ی من، یه جواب من، گریه میکنه و از من توضیح میخواد... خوشحالم چون خیالم از خودم راحته، چون میدونم چیزی برای پنهان کردن ندارم... اما ناراحتم، چون میبینم کسی که دوستش دارم، به خاطر من داره اذیت میشه، چون نمیدونم چجوری باید توضیح بدم تا سوء تفاهم برطرف بشه... پرده پنجممن با تصنیف های مرضیه خیلی حال میکنم، ولی محبوب من نه! بعد از طرفی خیلی اوقات دوست دارم تصنیف های مرضیه رو براش بفرستم تا گوش کنه، چون داره دقیقا حق مطلب رو ادا میکنه... اما نمیفرستم چون میدونم دوست نداره مرضیه رو گوش كنه... کلا با خواننده های زن حال نمیکنه... نکنه حسودی میکنه!!!&gt;&gt;&gt;باید خودم وقتی پیششم براش بخونم... مثلا الان این تصنیف مرضیه رو با همه ی وجودم دوست دارم براش بخونم: من که مجنون توام/ مست و مفتون توامدر جهان افسانه ام/ زان که افسون توامبا که گویم راز دل / من که دل خون توام؟پرده ششمحالا من نه تنها با جسور ترين و ضعيف ترين ورژن سينا، بلكه با حساس ترين، حسود ترين، بچه ترين، بزرگ ترين، با گذشت ترين، لج باز ترين، عاقل ترين، عاشق ترين و همه چي ترين ورژن خودم مواجه ام... انگار وجود او من را به توان 2 رسانده! در همه ي صفات اغراق آميز دارم عمل ميكنم...گويي فراموش كرده ام قبل از او چگونه بودم، چگونه زندگي ميكردم... اصلا حس ميكنم هميشه او بود، هميشه حضور او را احساس ميكردم... گويي در تمام اين سالها به او متعهد بودم... پرده هفتمچشمانم را كه ميبندم، ميبينمش... اهل لفاظي نيستم، ساده ميگويم، حتي به خودم...آري؛ دوستش دارم...</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 14:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب روی سنگفرش خیس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-f7scy8eubexv</link>
                <description>فردا اولین روز از آخرین ترم تحصیلی زندگی منه... آخرین ترمی که به عنوان دانشجو میرم سر کلاس... بعد این ترم دیگه هیچوقت تو زندگیم هیچ واحد آموزشی ندارم که پاس کنم... دانشجو بودن پیاپی توی سه مقطع یه جور حس باحال بهم داد... </description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 21:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو آمدی ز دورها، ز دورها...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-teuzwqlomllh</link>
                <description>ارادت قلبی داشتن به یه نفر، خیلی حس خوبیه... ترم دوم کارشناسی بودم که اولین بار دیدمش، استاد تاریخ مکاتب ما بود.  مسن، قد کوتاه، سیبیل متوسط، عینکی، جدی . یه کتاب دو جلدی معرفی کرد که برای دانشجوی سال اولی خیلی غیرمنتظره بود. کلاس شماره یک دانشکده انسانی. ترم یک ارتباط خوبی با روانشناسی نگرفتم، همش مباحث فیزیولوژیک و آمار و... پشیمون شدم از انتخاب رشته ام. تو فکرم اومد تغییر رشته بدم به ادبیات؛ اما کلاس تاریخ مکاتب من و سر وجد آورد. به ویژه مواجه با روانکاوی، در چهارچوب کلاسیک آن، به قرائت صحیح، نه مزخرفاتی که در گارگاه ها و سمینارهای فکاهی به خورد مغزهای صفر کیلومتر میدهند. سر کلاس تاریخ مکاتب بود که فهمیدم انتخابم درسته، روانشناسی رو دوست دارم. اون استاد دوست داشتنی استاد راهنمای پایان نامه ارشد و رساله دکتری من شد و 7 سال بعد، خودم به عنوان جوون ترین استاد دانشکده، تاریخ مکاتب رو تو کلاس 2 دانشکده انسانی تدریس کردم! امیدوارم احیانا کسایی که از اومدن به روانشناسی پشیمون شده بودن، سر کلاس من مسیر درست شون رو پیدا کرده باشن...هفته گذشته، در یک عصر تابستانی، من و استاد عزیز، کتابخونه دفترش توی دانشکده رو با هم تمیز کردیم و کتابا رو دوباره چیدیم و این عصر تبدیل شد به یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی تا به حالم... تازه بهم یاد داد که چطوری با کشیدن پهنای یه کتاب قطور، ردیف کتاب ها رو مرتب کنم!با درود و احترام به س. و. ؛ دمت گرم و سرت خوش باد</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 18:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به تو پیوستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46334830/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-f8q9ruvcdqho</link>
                <description>پاییز که برسه، آخرین ترم تحصیلی زندگیمه... یعنی آخرین ترمی که به عنوان دانشجو میرم سر کلاس... دیگه فقط میمونه رساله دکتری و آزمون جامع... یعنی دیگه کلاس ندارم، امتحان ندارم، تکلیف ندارم !من از موقعی که یادمه داشتم درس میخوندم! یعنی بدون هیچ وقفه از اول ابتدایی تا الان دارم بدون وقفه درس میخونم، تابستون مقطع تموم میشه، پاییز مقطع جدید... کلاس اول، کلاس دوم... راهنمایی، دبیرستان... کارشناسی، ارشد، دکتری... حس عجیبی ه که زندگی رو بدون کلاس درس و امتحان در نظر بگیرم!</description>
                <category>سینا</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 00:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>