<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرجان امجد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46488480</link>
        <description>از سوگ شروع کردم و با نوشتن آرام شدم. ترم هشتم مدرسه‌ی سمر. تنهایی، عشق و بی‌زمانی، تم‌های ثابت جهان داستانی‌ منند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:19:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4099893/avatar/tee0Uf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرجان امجد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46488480</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سخت ترین کار، کار در معدن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xlspmjoehtjw</link>
                <description>هرجا می‌رسم، اول سقف رو نگاه می‌کنم.مهمونی هم که باشه، چراغا رو می‌شمرم… بعد چشم‌قرمزا رو. دوربینا رو می گم.دو تا که باشه، زاویه مرده نداره.سه تا که باشه، باید مسیرمو عوض کنم.از شیشه‌ی مغازه‌ها خودمو برعکس می‌بینم.آدم عادی یقه‌ی لباسشو صاف می‌کنه،من فاصله‌مو تا در حساب می‌کنم.از وقتی یادمه، کلید همیشه توی دستم بود.یه دسته کلید.من از اونام که با گوش می‌فهمن قفل چند پَله‌ست.با صداش، با بوی زنگ‌زدگیش.قفل گاوصندوق رو که باز می‌کنم، با اون صدای «تق» آخر… نشئه میشم. کیفور.مثل وقتی یکی سیگار اول صبحشو می‌کشه.طلا که می‌بینم، انگشتام مورمور میشه.یه شب، زنم خواب بود… برق گوشواره‌هاش چشممو گرفت.رفتم آروم از گوشش درآوردم، انداختم تو جیبم.اگه بیدار می‌شد که خیلی ضایع بود.اون که کار ما رو نمی‌دونه… بعدش گذاشتمشون سر جاش، ولی حسش… مثل نفس کشیدن بود.یه بار مهمونی خواهرم بود. همه نشسته بودن دور سفره.چشمم به النگوی دخترخالم بود.هر بار که دستشو می‌برد سمت سالاد، صداش مثل زنگ ساعت می‌پیچید تو گوشم.یه بار پلیسه داشت گیرم می‌انداخت… نامرد.از بالای پشت‌بوم پریدم تو کوچه اون‌وری. همون لحظه صدای شکستن پامو شنیدم.ولی وانَستادم… کشون‌کشون رفتم سر کار. قفل مشتری رو قول داده بودم همون شب باز کنم.کار ما خیلی سخته… حتی سخت‌تر از کار کردن توی معدن.همیشه یه جفت از این کتونی زرنگیا پام هست.یه کوله پشتی رو کولَمه، همون که از اون پسره دماغ‌عملیه زدم.لباس و وسایل کارم همیشه توشه.ما همیشه مشکی می‌پوشیم، ولی یه پیراهن رنگی هم می‌ذارم تو کوله، برای وقتی که باید تو جمع گم و گور بشم. یه ماسک سیاه هم دارم از اینا که سرت می کنی و فقط چشات معلومه، اونم تو‌کوله است با پنجه بکس و‌گاز فلفل و …کار ما ساعت و روز و شب نمی‌شناسه…حتی وقتی بچه‌مو می‌برم پارک، از روی تاب‌ها، حلقه‌ی انگشترای مامانا رو می‌شمرم.یه بار تو صف نونوایی، پیرمردی اومد اسکناس از جیبش دربیاره.دستش لرزید، اسکناسا ولو شد.قبل از خودش جمعشون کردم… نه از مهربونی.فقط انگشتام ناخودآگاه بسته شدن روشون.کف کفشامو با دستمال می‌پاکم.نه واسه تمیزی… واسه احترام.به ردپایی که نباید بمونه.صدای خش‌خش دستمال رو کف لاستیکی، باید بی‌صدا باشه.اگه صدا بده، یعنی کفش زیادی ساییده شده.بچه که بودم، توی مدرسه یه بار جامدادی هم‌کلاسی‌مو برداشتم.نه به خاطر مداداش… به خاطر قفل کوچیکش.اون روز فهمیدم بعضی قفل‌ها باز شدنشون از خود جایزه شیرین‌تره.ساعت ندارم، ولی از اون صدای اذان، فاصله‌مو با پاسگاه پلیس می‌فهمم.از سایه‌ی تیر چراغ برق، می‌دونم چند دقیقه وقت دارم تا دوربین برگرده.اول دستا رو می‌بینم، بعد صورتارو. انگشتر، ساعت، گوشی… هرچی جا بشه توی مشت.به بار تو مترو، رو به رویی‌م خوابش برده بود. گوشی از دستش سر خورد، اومد بیفته.قبل از اینکه بخوره زمین، تو هوا گرفتمش.لبخند زد، گفت: «مرسی.»نمی‌دونست تو دلم داشتم وزنشو می‌سنجیدم.هیچ‌چیزو دو بار از یه‌جا نمی‌برم. یه‌بار که برداشتم، دیگه تمومه.جای دست‌خورده رو نمی‌شه دوباره لیسید.بوی چرم نو رو دوست دارم،اما بوی چرم کهنه راهو لو می‌ده.مثل بوی عطر مونده رو یقه.گاهی واسه خودم می‌خرم.پولشو از همون‌جا که برداشتم، می‌دم.این‌جوری می‌گم که صاحبش عوض شده، نه این‌که گم شده.تو جیبم همیشه یه جفت دستکش نازک دارم، حتی تابستون.عرقش اذیتم نمی‌کنه.بدون اونا، خیال می‌کنم دارم بدون دست کار می‌کنم.نشون دارم، ولی اسم نه.یه خال، کنار گوش راستم.هیچ‌کس ندیده…اما اگه روزی یکی اونو ببینه، یعنی یه جایی رد گذاشتم و گاف دادم.و اون روز… دیگه کارم تمومه.#مرجان_امجدمرداد ماه چهارده صفر چهار</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 18:46:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه بار سمت راست، سه بار سمت چپ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%BE-w9fjdem98cgi</link>
                <description>خواندن این متن برای افراد حساس، توصیه نمیشود. اول، سَر،باید آب رو از فرق سر بریزی.سه بار.بعد سمت راست بدن.آب باید ولرم باشه.نه سرد، نه داغ.صابون نمی‌زنم.آب گرم کافیه.آب که بخوره به استخون ترقوه، باید بگی: «رفتنیه، رفتنیه…»پنبه رو می‌ذارم کنار.چهار تا گلوله، برای حفره‌ها.پنبه رو باید محکم بذارم.اگه سُر بخوره، توی خاک، می‌ریزه بیرون.اون‌وقته که همه می‌فهمن درست کفن نکردی.سنگ زیر سر رو می‌ذارم.بلند نیست. یه تکه مرمر صافه.که سر بالا نیاد.باید رو به قبله باشه.ولی خودش نمی‌دونه قبله کجاست.من باید بدونم.این کار هر روزمهلباسمو می‌پوشم.روپوش سفید، چهار تا دکمه، دونه‌به‌دونه، از بالا به پایین.صافش می‌کنم که تا نَفَسِ آخر بی‌چین بمونه.پیش‌بند مشکی پلاستیکی، سفت، بدون ترک.چکمه‌هام بلندن. تا زانو.نه برای راحتی.برای اینکه آب ازشون رد نشه.برای اینکه کافور، پوست رو نمی‌بخشه.دستکش‌ها رو هم آخر سر می‌کشم.نه برای تمیزی.برای اینکه دمای تنِ مرده از تنِ من جدا بمونه.دست که می‌زنم به مو، گاهی گره خورده.دست که می‌زنم به گردن، گاهی سفت شده.بعد، کفن.سه لایه.یه لایه برای تن.یه لایه برای روح.یه لایه برای اون چیزی که هیچ‌کس نمی‌دونه چیه، ولی همه با خودشون می‌برن.وقتی پارچه رو می‌پیچم دور ساق پا، دلم می‌خواد خطش صاف باشه.یه بار یه چروک افتاده بود، تا شب خوابم نبرد.هر شب، صدای شیر آب مرده‌شورخونه توی گوشمه.انگار دارم دست‌هامو می‌شورم، حتی وقتی چیزی توی دستم نیست.گاهی از بوی کافور می‌فهمم چندشنبه‌ست.سه‌شنبه‌ها کافور زودتر تموم می‌شه.همه‌چی باید دقیق باشه.پارچه‌ی وسط باید روی ناف بیفته.اگه حتی یه بند انگشت جابجا باشه، حس می‌کنم یه چیزی جا موندهکفن که تموم شد، یه لحظه وایمیستم.همه میرن.ولی من می‌مونم.نه برای دعا.نه برای فاتحه.فقط نگاه می‌کنم.که ببینم تموم شد یا نه.بعضیا هنوز حرف دارن.اونی که زنشو نبخشید.اونی که بچه‌اشو ندید.اونی که یادش رفت بگه ببخشید.اونا آروم نمیرن.اونا تو کفن صدا میدن.آهسته.مث آدمایی که شب، خوابشون نمی‌بره‌گاهی توی چینِ کفن، مو پیدا می‌کنم.بلند. نازک.نمی‌دونم زن بوده یا مرد.دیگه مهم نیست.همه‌شون بعدِ غسل، یه شکل می‌شن.یه رنگ.یه وزن.«من فقط غسّالم… ولی گاهی فکر می‌کنم شاید خدا منو گذاشته ته این دخمه، تا آخرین رازشو پیش من لو بده.»#مرجان_امجدمردادماه چهارده صفر چهار</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 18:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماره ۳۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B2-pnpkpe6czw2b</link>
                <description>دست‌هامو کردم تو جیب پالتویی که نمی‌دونم مال کیه.تویِ جیب چپش یه گلوله بود.آدم‌ها توی صف ایستاده‌ن.زیر تابلویی به اسم «نونوایی شهید فتاح زاده»قبلا اسمش « پست فرماندهی/ بخش اعزام بود.» حتمن برای اینکه جاسوس‌ها نفهمن اسمش رو کردن نونوایی و مثلا آدما تو صف واستادن که نون بخرن.آدما نه نگاه می‌کنن، نه پلک می‌زنن.فقط بخارِ نفس‌هاشونه که میاد رو صورت‌ها.نمی‌دونم این بخارها آدم‌ن؟یا ماها مرده‌ایم، اینا هنوز دارن نفس می‌کشن.یه بچه‌ی بی‌صدا توی صفه.تویِ چشم‌هاش، خورشید رو دوخته‌ن.اگه بِهِم برسه، می‌رم عقب‌تر.نمی‌خوام بچه‌ها توی صف جنگ بمونن.زن جلویی، توی کیفش آینه نداره.اما هی لب‌هاشو رنگ می‌کنه.شاید فکر می‌کنه وقتی شهید شد، باید خوشگل باشه.یا شاید از بچه‌های اطلاعاته و نباید شناخته بشه.وقتی نوبتم شد،یکی فریاد زد: شماره ۳۲آره، شماره من بود.گفتم :_سلام، برادر.  شماره ۳۲ آماده‌ی اعزامه._ برادر می‌پرسه: چند تا می‌خوای؟_ می‌گم: دوتا نارنجک. یه کلاشینکوف.دو تا از نارنجکا رو برمیدارم، یکی رو میذارم تو جیبم و یکی رو نگه میدارم تو دست راستم.نرمه. زیادی نرمه.این از اون جدیده‌سااونوختا از اینا نداشتیم. این حتما شیمیایی داره.از روی میز یه کلاشینکف ورداشتم ولی چرا این‌قدر داغه؟دستم سوخت.پرتش کردم زمین.صدای آژیر بلند شد.بوم! بوم! صدای انفجارپریدم پسر بچه توی صف رو بغل کردم و خودم رو انداختم روش که به اون آسیبی نرسه._ برادر داد زد:   عباس دیوونه! چیکار می کنی؟     چرا برکت خدا رو می‌ندازی زمین؟_برکت خدا؟  این… نون بود؟!_ حالا خدا منو می‌ندازه جهنم؟زود ورش داشتم از رو زمین.دست‌هام می‌لرزیدن.صدای یک بمب، خیلی دور‌تر از اینجا، شنیده می‌شد._ گفتم: حاج‌آقا، کی اعزام می‌شیم؟اون فقط نگام کرد.لبخندش کج بود.صداش نازک شد. گفت:_ جنگ تموم شده، پسرجون؛ یه بار رفتی جنگیدی و موجی برگشتی ولی دیگه تموم شد و قرار نیست دوباره جنگی اتفاق بیفته.برو خونه پسرم …ننه‌ات نگرون می‌شه.اون دو تا خمیر رو هم بذار سر جاش …#مرجان_امجدمرداد ماه چهارده صفر چهار</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 05:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَردی از جنسِ خِرَد و نور</title>
                <link>https://virgool.io/Tabagheshirvooni/%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D8%AE%D9%90%D8%B1%D9%8E%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1-tlenhf2p54rc</link>
                <description>من مردی را می‌شناسم که وجودش عشق است،نگاهش، تلألوِ نورِ الهی‌ست،در نگاهش، اطمینان هست و امنیت.با صدایش باران می‌بارد بر دشت تشنه دل‌ها.سکوتش، روشنیِ شب‌های بی‌ستاره می‌شود.عارف است، فیلسوف است، استاد است، شاگرد است.او واژه‌ها را نمی‌نویسد، زندگی می‌کند.وقتی می‌خندد، درختی در جان آدمیزاد شکوفه می‌زند.او مرهمِ دل‌های زخم‌خورده است،شفایِ قلب‌هایِ شکسته.در حضور او، دل‌ها خجالت می‌کشند از سنگ بودن و زمان شرم می‌کند از شتاب.حافظِ آیات و قصیده‌هاست،دل‌آگاهِ مثنوی‌ست،با دلی کودک، و خردی فراتر از زمان،خِرَدی که همچون نسیمی آرام و بی‌انتها،از دل قرون و اعصار می‌گذرد،و حکمتش به قدمت افسانه‌ها و حکایات کهن است.این خرد، نوری است که نه می‌میرد و نه کهنه می‌شود، بلکه هر روز تازه‌تر و ژرف‌تر می‌تابد،و راهنمایی است برای دل‌هایِ جستجوگر،که در میان پیچ‌وخم‌های زندگی، آرامش و بصیرتی تازه می‌یابند.او از جنسِ خاک نیست، از جنس کشف است. نه، کشف نه، از جنس اکتشاف.از تبارِ روشنایی ابدی.از نسلِ آینه، از قبیله‌ی خورشید.کلامش، دُرّ است، جواهر است، گوهر است، مرجان است.هر واژه‌اش جُرعه‌ای از دریایِ دانایی‌ست،هر جمله‌اش گنجی در دلِ غاری تاریک.مردی‌ست که در حضورش، افکار پَلید، جرأت ورود ندارند.و ما،خوشه‌چین‌های روشنایی،در کنارش، فقط نوشتن را نمی‌آموزیم،بلکه «یاد می‌گیریم چگونه خودمان را زندگی کنیم.»نامش دکتر علی اکبر ترابیان است،اما برای مناو «مرشد» است،نه به معنای دینی یا عرفانیِ کلیشه‌ای،بلکه به معنای انسانی که می‌توانی پشتت را به او گرم کنی، وقتی همه چیز یخ زده است.هنوز نمیدانم، حالا که از او می‌نویسم،نمی‌دانم ستایشش می‌کنم، یا دلتنگشم…او مرا از عمق آواری که با از دست دادن پاره‌هایِ تَنَم، حمیدم و مادرم، بر زندگی‌ام فروریخت و تا قعر زمین، تاریک ترین نقطه، هل داده بود،نجات داد.بارها افتادم ولی دستم را گرفت.خدایِ متعال، حافظِ ایشان و عزیزانشان باشد.آمینمرجان امجدبیست و دوم تیرماه چهارده صفر چهار</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 01:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرثیه‌ای بَرایِ خاک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-wvrrlse8vo6n</link>
                <description>                                          *****************۱- مرجانخاک شدم،خودم را در زمین ریختم، آن روز که حمید را آوردند.با دست‌هایی که هنوز نفهمیده بودند چطور باید وداع کنند.نه برای پوشاندنش،برای در آغوش گرفتنش.او آرام خوابید و من شروع به لرزیدن کردم.صدایِ خاک ‌ریختن، هنوز در گوشم هست.مثل تکرارِ یک آیه، بی‌صدا، بی‌پایان.به سال نگذشت.مادرم را هم آوردند.این‌بار دست‌هایم بلندتر بودند.بَلد بودند چطور دورِ  یک  تنِ بی‌نفس بپیچند، چطور اشک را نگه دارند تا کسی نبیند، چطور گرم باشند برایِ تنِ سردِ مادر.قبل از او، پسرش خوابیده بود.و من، خاکِ میان‌شان، میان دو قلب خاموش، میان دو نفسِ بریده،ایستاده‌ام و چیزی نمی‌گویم.من مرجانم. خاکی که سنگ شد،یاد شد،گور شد،من هنوز صدایشان را از درونم می‌شنوم.هنوز هر وقت تو می‌آیی و دستت را رویِ سنگ می‌کشی، من از زیر پوستِ زمین، دستانت را می‌بویم.خاک شدمفرورفته، افسرده‌فام، فروبوسنده.برادرم را در من کاشتند؛بی‌وداع، بی‌نام‌‌ماند.هیچ‌کس نپرسید:تو که خاکی،چرا می‌لرزی؟من شدم گورستان‌وَش، خاموش‌وَند،و داغ‌مند از دو سو.می‌گویند رویِ سنگِ من نوشته شده،اما نه…من خودم سنگم. سنگ‌نوشته‌ام.با هر قطره اشک تو،بی‌صدا شِکاف می‌خورم.با هر قدمت، تَرَک می‌پاشم.من خاکم،پر از سوگواره‌هایِ نگفته،بی‌آغوش‌مانده،اما مادر‌مند…برادر‌دار…اگرچه هیچ‌کس دیگر آن‌ها را در من نمی‌بیند.نفس نمی‌کشم،ولی هنوز پُرم از نفَس‌هایی که در من تمام شدند.برادرم، جوان‌رفت، بی‌‌بَرمانْد،مادرم، آرام‌وَش، خسته‌ناک،هر دو را در خودم جا داده‌ام،بی‌تاب، بی‌خواب،یادناک.هر شب خواب می‌بینم:کسی مرا آب می‌دهد.نه باران، نه اشک،مهربانی‌وش.تو که می‌آیی،قدم‌هات سوگ‌کوب‌اند.صدایشان از همه بلندتر است.رویِ من گُل می‌کاری،خاکی که هر گلش، یک خاطره‌ است.من یاد دارم همه چیز را،نه گذشته‌ام، نه رفته‌ام،من هنوز در اتاقی که مادر لبخند زد، نفس می‌کشم.برادرت را هنوز بغل می‌کنم،نه با دست، با عطر،با لحن،با سایه‌ای که روی دیوار جا ماند.من یادمندم،یادناک،یادآگین،با یک آهنگ، با یک عکس،با صدای خنده‌ای که در راه‌پله گیر کرده بود.من یادگارم،خیاطی می‌کنم،وصله می‌زنم به روزهایِ  بی‌کسی،با تکه‌های آستین مادر،با دکمه‌ای از پیراهن برادرت.اگر امشب خوابت نمی‌بَرد،تقصیر من است.من یادنامه‌ام.و تو هنوز خواننده‌ی منی.اندوهگینم،نه در تو،تو در منی.من پیش از برادرت آمدم،وقتی خبر را شنیدی، من مثل چای داغ در گلویت فرو رفتم.نه سوختم، نه خنک شدم، ماندم.بعد، مادرت که رفت،من اندوه‌ناک‌تر شدم،تو اندوه‌مند شدی،و من بزرگ شدم،بزرگ‌تر از اشک،بزرگ‌تر از سکوت.من اندوه‌کارم؛کارم با دل‌هاست، با بوسه‌های نرسیده، با آغوش‌های جامانده.اندوه‌زارم را شب‌ها باز می‌کنم و خاطره‌ها را در آن می‌کارم.تو هر وقت بغض می‌کنی، من رشد می‌کنم.گاهی که می‌آیی و ساکت می‌ایستی،صدایت را نمی‌شنوم،اما در دل بی‌تابی‌ات،ریشه‌ها حرکت می‌کنند.می‌دانم نمی‌پرسی،نمی‌خواهی دوباره بشنوی،ولی اگر بپرسی، می‌گویم:آرامند.بی‌درد،فقط بی‌زبان.حمید،آن‌قدر آرام خوابیده که صدای مادر هم او را بیدار نمی‌کند.مادر؟گاهی شب‌ها دستش را روی سینه‌ی او می‌گذارد،نه برای بیدار کردنش،فقط برای اینکه مطمئن شود هست.****************۲-حامدسوگوار نبودم.سوگ‌پوش بودم.غم را با سکوت پنهان می‌کردم،اما صداهایشان،از درونم، بی‌اجازه، عبور می‌کردند.اندوه‌مندم می‌پنداشتند،اما اندوه‌زار در من نهفته بود،زیرِ صدای عادی،زیرِ خنده‌هایِ  یادگار.یادآگین شدم از بوی چای.نه چایِ تازه،چایِ ته‌ماندهٔ روی سماورِ مادر،آن روز که دیگر نریخت.بی‌اندوهی دروغ است.خاک هم از این غم لبریز است.حمید هنوز در خوابم می‌دَوَد.مادر؟در سکوت گریه می‌کند.و من،بازسوگوار،هر شب می‌شکنم در خودم،بی‌صدا،بی‌فریاد،بی‌بود.گاهی شب که دیر می‌خوابم،اندوه، یادآگین‌تر می‌شود.نه با تصویر،با صدا.صدای نفسِ مادرم وقتی خوابش نمی‌بُرد.صدای پای حمید، وقتی کلید را در قفل گیر می‌انداخت.یاددار شده‌ام.نه با عکس.با گوش.با خواب.با چیزی که هنوز نرفته،اما دیگر هم نیست.#مرجان_امجدخرداد ماهِ چهارده صفر چهار</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 05:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسِ قَنات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%90-%D9%82%D9%8E%D9%86%D8%A7%D8%AA-lfxp9g7wtqw2</link>
                <description>روی تپه‌ی خاکی کنار قنات نشسته بودم و محو تماشای نازگل بودم که چهارزانو و برهنه، سَرِ مظهر قنات روستا نشسته بود و تکیه داده بود به تک ‌درخت انجیری که برهنگیِ برگ هایش به نیمه رسیده ولی هنوز سایه ای داشت که بشود از خُنکایِ آن بهره برد.کمی از خاک خیس پای درخت را برداشت، بویید، و به دست‌ها و شکمش مالید.لبخندی کُنج لب‌هایش نشست؛ انگار دلِ بیوه‌اش غَنج می‌رفت از این عروسی دوباره!از حنابندان و سُرخاب و سُرمه و وَسمه.بلند گفت:– خُدا بیامرزت مرد، چی زود رفتی ها… مو موندِم بی‌تو. قربون اون نگاهای دزدکیت، از بالای بوم، که دلِ مو رو می‌لرزوند. هنو که یادِت می‌افتم، دلِ مو هوات‌و می‌کنه…موهای سرخ از حنایش، با دو بافه‌ی سفت صورتش را قاب گرفته و سینه های افتاده‌اش را پوشانده بود.با همان دستِ خاک‌آلود، تسبیحش را برداشت. لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خوردند و ذکر می‌گفت؛ آرام، با صبر.ذکر نمی‌گفت؛ انگار کلمه‌ها را، به نخِ خاک و دعا می‌دوخت و گره می‌زد به دیوار قنات. هر از گاهی بلند می‌شد، تا سرِ قنات می‌رفت و ذکرهایش را به طاق و دیوار قنات فوت می‌کرد.آفتاب که کوبید وسط سَر، و صدای اذان ظهر پیچید تو دشت، نازگل انگار که صبرش ته کشیده باشه، برخاست و سرش را در دهانه‌ی قنات فرو برد.چشمانش، که به تاریکی عادت کرد، جلوتر رفت. گوش تیز کرد شاید صدای شُرشُر آبی بشنود.چشم ریز کرد، بلکه برق کوچکی از نور در دل سیاهی ببیند. اما هیچ نبود.آهی کشید.و ناگهان فریاد زد:– مو عروستُم … پس کو پیدات؟ چرا نمی‌آیی ها…؟صدایش در قنات خشک پیچید. چندبار پژواکش برگشت و بعد…زمین دهان باز کرد، قنات آوار شد.از همان‌جایی که نشسته بودم، دویدم سمت قنات. دهانه‌اش فرو ریخته بود.بغضم را فرو خوردم ، نفسم بند آمده بود.دَوان، دَوان، با تمامیِ جان، به‌سختی خودم را رساندم آبادی.توان حرف زدن نداشتم؛ فقط فریاد زدم:– بیل بیارین! کلنگ بیارین! نازگلاهالی، به خیال جوشش آب، خوشحال به راه افتادند.اما آن‌چه پیش رویشان بود، قناتی ویران بود… و بی‌عروس.⸻همه‌چیز از زلزله‌ی یعقوب‌آباد شروع شد.من که دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران بودم، با شنیدن خبر زلزله، برگشتم به روستا.‌ اهالی همه سالم بودند، اما قنات خشکیده بود.زلزله که آمد؛ زمین زد به قنات آبادی. حالا چاهش بود که رُمبید یا تونل, که آب از قنات افتاد. وحشت افتاد به جان مردم. قنات، شاهرگ چهل خانه و صد تاکستان بود.مردها بیل و فانوس برداشتند، زدند به دل مادرچاه تونل‌ها سالم بود، ولی آب نبود.ریش‌سفیدها شور کردند و گفتند وقت عروس گرفتن برای قناته.در روستای ما، این رسم، زمان خشکسالی‌ست.زن قنات را از میان بیوه‌زنانی برمی‌گزینند که شوهرشان به مرگ طبیعی رفته بود و قصد ازدواج دوباره نداشتند. او را به عقد قنات درمی‌آوردند.زن قنات، مکلف بود هفته‌ای یک‌بار تنش را با آب قنات بشوید و در زمستان وضو بگیرد، و دعا کند که آب قنات خشک نشود.در مقابل، مردم سهمی کوچک از محصول‌شان را به او می‌دادند.آن روز، چند تن از اهالی و ریش سفیدان آبادی، دور هم نشسته بودند برای انتخاب عروس قنات.مشهدی‌عباس گفت:– بیوه‌ی الله‌یارو بِکِنیُم عروس. همین روزاست که بره پیش خدابیامُرز.یکی گفت:– خودِش می‌گه یه پاش لب گوره. چطور بُره تو آبِ سَرِد قنات، بدبخت؟دیگری گفت:– بنده‌خُدا قیافه‌شم نچسبه. قنات اگه بِبینِش، می‌ترسِه وامُونه خو…چند نفر دیگر هم پیشنهاد شدند و رد شدند تا اینکه سوری‌خانم، کلانتر روستا گفت:– نازگل خوبه. شویش مرده، کسی بالاسرش نیس. ثواب داره یه نونی هم بهش برسه.سال‌ها گذشته بود از مرگ مشهدی‌غلام، شوهر نازگل.همان روزی که چپقش را چاق کرد، تا آخر دود کرد، و همان‌جا روی پشتیِ  پُر از کاهَش مُرد.نازگل دیگر ازدواج نکرد و نان‌آوری نداشت.دار و ندارش، همان یک غربیل باغچه بود برای سیب‌زمینی و سبزی‌کاری. او را انتخاب کردند.صبح همان روز، مُلایِ روستا، طی مراسمی رسمی، او را به عقد قنات درآورد.بعد مردها رفتند به کارشان.زن‌ها دور نازگل را گرفتند. بزکش کردند.با دایره و تمبک، به زلفش حنا بستند.سرخاب و سفیدآب و وَسمه کردند.بعد نشاندندش سَرِ قنات و یک‌صدا گفتند:– ای آب، این هم زنت؛ برگرد به وطنت!و نازگل را، که زیباتر شده بود، تنها گذاشتند.و حالا قنات، آوار شده بود روی سرِ عروس زیبایش …⸻مردها وقت تلف نکردند.آستین‌ها بالا، بیل‌ها در دست، خاک‌ها را از دهانه‌ی قنات بیرون می‌ریختند. چرخ چاه می‌چرخید و دلو، خاک بالا می‌آورد.آفتاب هنوز غروب نکرده بود، نماز نازگل هنوز قضا نشده بود، جنازه‌اش را، از تهِ قنات بیرون کشیدند.خاکِ قناتِ خشک، پوششی شده بود برای تنِ برهنه‌ی عروسش.صدای صلوات که بلند شد، من خیره ماندم به او که در پارچه‌ای سفید پیچیده شده بود و صورت بزک‌شده‌اش در آن میان  می‌درخشید. حالا نام نازگل، برازنده‌اش بود.اشک‌ها چکید، روستا سیاه‌پوش شد…غبار اندوه، روی بام‌ها نشست.روز بازگشتم، از کدخدا پرسیدم:– اگه نازگل اون روز نمی‌رفت ته قنات، هوار نمی‌زد و قنات نمی‌ریخت، آب، برمی‌گشت تو رَگ قنات؟کدخدا، سرش را آروم تکان داد و گفت:– الله اعلم، دخترم…#مرجان_امجدخردادماهِ چهارده صفر چهار</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 00:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابلویِ آبی، خاطراتِ سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-gtyeeyqo4yhq</link>
                <description>بعد از اینکه مامان فوت کرد،همه‌چی موند، جز صداش.نه درها قفل شدن، نه پنجره‌ها شکستن،ولی هیچ چیز سر جای خودش نبود.نه صداها،نه نورها و نه حتی ما.حامد، که با مامان زندگی می‌کرد،چند شب پشت هم گفت نمی‌تونه بخوابه.گفت خونه تاریک‌تر از قبل شده،حتی وقتی چراغا روشنن.براش یه آپارتمان کوچیک گرفتیم.ساده، فقط برای نفس کشیدن.همه‌چی معمولی بود…تا وقتی رسیدیم به اون تابلو.همه‌چیز از همون‌جا شروع شد…گفتم:– نمی‌خوای بگی دیدیش؟حامد نگاهش رو از ناخن‌هاش کَند، اما نگاهش به من نبود.به دیوار بود.به جایی که انگار یه نفر با ناخن یه جمله روش نوشته و پاک کرده.– دیدم…بار اول که دیدم، فقط ماتم برد.گفتم: خب برای این که خیلی عجیبه!_ولی وقتی دیدم دقیقاً همون روز…تو اون روزِ خاص …مکث کرد.لب‌هاش کمی لرزید.من ادامه دادم:– روز تولد مامان بود. همون روز که کلید رو تحویل گرفتی.سکوت افتاد.همزمان، انگار یه وزنه‌ روی هوا معلق شد و ما دوتا زیرش موندیم.حامد آه کشید.– نمی‌خواستم بگم. چون می‌دونستم تو هم حسش می‌کنی.و اگه هر دومون بگیم “نشونه‌ست”،دیگه نمی‌تونیم پسش بگیریم.سرم رو تکون دادم.– حالا که بگی یا نگی، چیزی عوض نمی‌شه.این اسم، این تاریخ، این کوچه…انگار همه‌ش از قبل، نوشته شده بوده.حامد گفت:– یه تابلوی آبی، با حروف سفید.وسط یه شهر خاکستری.نه تنها اسمشون،تاریخ‌شون هم،روز تولدش…همه‌چی انگار برای ما چیده شده.– حامد… ما توی یه شهرِ حداقل ده میلیون نفری هستیم،هزار تا کوچه، هزار تا اسم.چطور کوچه‌ خونه‌ تو اسمش دقیقاً ترکیب اسم پدر و فامیلی مامان باشه؟« غلامرضا میرزایی »لب‌هاش رو بهم فشرد.یه لحظه پلک زد، انگار یه تصویر توی ذهنش پرید و دوباره رفت.– اصلاً شبیه اتفاق نیست.شبیه جمله‌ست.انگار کسی نوشته‌ش…برای ما.برای حالای ما.مکث کردم.– یعنی یه نشونه‌ست؟گفت:– نه از اون نشونه‌هایی که آدم به خودش تلقین می‌کنه.از اونایی که وقتی می‌بینیش، اول می‌خندی، بعد ساکت می‌شی، بعد یه‌جوری دلت می‌خواد بری زیر پتو قایم شی.از اون نشونه‌هایی که اگه انکارشون کنی، هنوز هم کار خودشونو می‌کنن.انگار می‌خوان بگن مامان و رضا حواسشون به من هست!اینو گفت و دوباره تکیه داد به دیوار.نگاهش، دیگه تو اتاق نبود.یه‌جایی بین آجرهای اون کوچه،یه‌جایی پشت اون اسم…دستم بی‌اختیار رفت سمت فنجون.چای یخ کرده بود.یه لحظه مزه‌ش انگار شبیه چیزی شد که سال‌ها پیش، مامان درست می‌کرد.ولی محاله…محاله مزه‌ی خاطره، توی فنجون امشب جا مونده باشه.حامد همون‌جوری که زانوهاش رو بغل گرفته بود، گفت:– دیشب یه خواب دیدم.تو صداش تردید بود، ولی تهش یه چیزی لرزید.– خواب دیدم یه نفر داشت از پایین پنجره صدام می‌کرد…اسم منو نمی‌گفت.یه جمله می‌گفت. تکرار می‌کرد. آروم. انگار از پشت یه پرده‌ی خیس.نگاش کردم.چشماش از خواب حرف نمی‌زدن، از یه چیزی واقعی‌تر.پرسیدم:– چی می‌گفت؟مکث کرد. بعد زمزمه کرد:– «اسم‌ها فقط نشونه نیستن، گاهی جهت‌ دارن.»گفتم:– چه عجیب…همون لحظه، نورِ چراغ کوچه افتاد روی تابلوی آبی.و برای چند ثانیه، حروف سفید، یه‌جوری درخشش داشتن که انگار واقعاً داشتن چیزی می‌گفتن.صبح فردا، هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم.نه درباره‌ی خواب، نه درباره‌ی تابلو، نه درباره‌ی اون حس عجیب که هنوز تو دیوارها موج می‌زد.اما وقتی صبحانه تموم شد، حامد گفت:– بریم خرید؟گفتم:– چی می‌خوای؟جواب نداد.دو ساعت بعد، برگشتیم با یه سطل، دستمال پارچه‌ای نو، شوینده‌های قوی و یه گلدون دیواری سفالی که طرح ساده‌ای داشت. توی خونه چیزی نداشتیم چون هنوز وسیله نبرده بودیم.توی پلاستیک کنار دستم، بوته‌های تازه‌ی گل محمدی نفس می‌کشیدن.یه جوری زنده، یه جوری که انگار خودشون می‌دونستن کجا قراره کاشته شن.رفتیم سر کوچه.آفتاب ملایم بود، هوا کمی گرم.تابلو هنوز همون‌جا بود.ساکت، ولی حالا انگار خجالتی‌تر.حامد بالا رفت، دستمال رو تو آب و کف زد، شروع کرد به برق انداختن اون تابلوی قدیمی.من هم گلدون رو از پلاستیک درآوردم.بوته‌ها رو با دقت، یکی‌یکی توی خاک گذاشتم، دستم خاکی شد، ناخنام پر از گرد برگ.ولی حالم خوب بود.نه خوش، نه غمگین.فقط… صاف.وقتی گلدون رو زیر تابلو نصب کردیم،یه شاخه‌ی نازک از گل، خم شد و افتاد روی یکی از کلمات:“غلام”  از غلامرضاما از بچگی صداش می‌کردیم رضا!من دیگه طاقت نیاوردم.حامد رو بغل کردم و یک دل سیر گریه کردیم.دو روز بعد، غروب بود.من داشتم برگ‌های خشک گل‌ها رو از زیر گلدون جمع می‌کردم که صدای زنگ در اومد.حامد جلوتر بود، در رو باز کرد.از صدای مکث‌دار سلامش، معلوم بود که یه چیزی یادش افتاده.صدام زد:– مرجان…رفتم دم در.زنی ایستاده بود، قد متوسط، با پوست سفید، عینک آفتابی زده بود ولی نگاهش پیداتر از هرچیزی بود.لبخندش آرام و دقیق.انگار تمرین‌شده نبودانگار سال‌ها آماده نگه‌اش داشته بود.عینکشو برداشت.– سلام عزیزکم چقدر بزرگ و خوشگل شدی … ولی نگاهت هنوز همون نگاه محجوب و آروم بچگیتهچند لحظه فقط نگاش کردم.اسمش، خودش اومد بالا:– هما جون؟!لبخند زد.– خودمم. پیر شدم، ولی هنوز می‌تونم با یه لیوان چای همه‌ چیو از نو شروع کنم.در بازتر شد.هوای عصر پیچید توی خونه.نشستیم.اولش حرفای ساده زدیم.از مامان گفت. از شیطنت‌هاشون.از خنده‌هاش، از چای دم‌کرده‌هاش، از روزایی که خونه‌ی قدیمی بوی گل می‌داد.از رفتنش از ایران و دلتنگی‌های عمیقش.بعد، از کیفش یه بسته‌ی کاهی درآورد.بسته رو گذاشت وسط میز.بدون منت؛ فقط گفت:– این دفتر، مال اون روزاییه که نمی‌شد عشق رو جار زد.نامه‌های عاشقانه مامان و رضا است وقتی هنوز ازدواج نکرده بودن.یه وقتی طاهره داد من ببرم سیمیش کنم و جلد براش بذارم که سالم بمونه و از همون موقع موند دست من.فکر کردم الان که دیگه نیست، شماها باید داشته باشینش.بسته رو گذاشتم روی میز.نخ دورش دو بار گره خورده بود، نه محکم، نه شل، انگار منتظر مونده بود تا دست ما برسه.من و حامد کنار هم نشستیم.بازش کردم.تو بسته، یه دفتر بود. جلد نازک، سیمی، لبه‌ها کمی سائیده‌شده.روش، یه عکس: حامد نوزاد بود.کوچیک، لُپ‌گرد، با چشم‌هایی بسته، توی پتوی گلدار.و من که دوازده سالم بود، نشسته روی لبه‌ی تخت، حامد رو تو بغلم گرفته بودم.موهام بافته شده، نگاهم خجالتی، ولی سفت نگهش داشته بودم.انگار از همون موقع، بلد بودم بعضی چیزها باید بدون حرف مراقبت بشن.دستم رفت سمت دفتر.سیمش زنگ زده بود.صفحه‌ی اول با خط درشت، فقط نوشته بود:«برای تو، وقتی هنوز همو نمی‌شناختیم.»حامد گفت:– بازش می‌کنی؟بهش نگاه کردم.گفتم:– تو چی میگی؟مکث کرد.– نمی‌دونم… حس می‌کنم یه چیزایی باید سر جاشون بمونن.دوباره نگاهش کردم.بعد، دفتر رو آروم بستم.نه از ترس.نه از دلتنگی.از احترام به عشق.گفتم:– نمی‌خونیم.ولی نگهش می‌داریم.حامد گفت:– آره.بعضی چیزا، وقتی خونده بشن، دیگه همون نمی‌مونن.دفتر رو گذاشتم توی کشوی میز چوبی.همون کشویی که دستگیره‌اش لق بود.عکس رو گذاشتم روی طاقچه.حامد نگاهش کرد، بعد نگام کرد.گفت:– واقعاً دوازده سالت بود؟گفتم:– آره.ولی اون روز حس می‌کردم خیلی بزرگ‌ترم.انگار دنیا دست من بود.لبخند زد.همون لبخند خسته‌ای که انگار از راه دور اومده باشه.فضا، پر بود از اسم، از خاطره، از نخواندن.از چیزهایی که سر جاشون موندن.اون شب، قبل اینکه بخوابیم، رفتم سمت کشو.نه برای دفتر،برای اینکه دنبال یه کشِ سر قدیمی بودم.ولی وقتی کشو رو باز کردم،یه چیز افتاد پایین.یه برگه‌ی کوچیک، از ته دفتر دراومده بود.اصلاً نمی‌دونستم اونجاست.برداشتمش.یه نقاشی بچگانه بود.یه خونه‌ی ساده، یه گل کنار دیوار، یه در نیمه‌باز.و زیرش، با مداد قرمز نوشته بود:«بیا خونه‌مون.»خط، خط بچه‌گونه بود.شاید مال حامد، شاید حتی مال خودم.هیچ‌کدوم یادمون نمیومد.ولی اون جمله…یه پیام نبود.یه دعوت بود…#مرجان_امجدتیرماه چهار صفر چهارده</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 22:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از غم تا قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46488480/%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85-gdoupb4nkpzx</link>
                <description>بعد از فوت برادرم، با غمِ بزرگی درونم روبه‌رو بودم. از آنجا که اهل بیانِ شفاهیِ غصه هایم نیستم، تصمیم گرفتم از غُصه هایم، قِصه بسازم.خیلی اتفاقی از طریق اینستاگرام با موسسه وزین سمر آشنا شدم که کلاسهایِ نویسندگی داشت. ثبت نام کردم برای آنکه بتوانم از حمید عزیزم بنویسم. فضای کلاسها انقدر امن و الهام بخش بود که ادامه دادم داستان نویسی را و الان ترم هشتم هستم. جا داره تشکر فراوان بکنم از همه اعضای انجمن سمر؛ بویژه استاد بسیار بسیار عزیزم، جناب دکتر علی اکبر ترابیان که بسیار آموختم از ایشان.در نوشته هایم مضمونهایی مثل تنهایی، عشق، مرگ، بی‌زمانی، خانه بیشتر تکرار می‌شوند. داستان‌هایم معمولاً در مرز میان واقعیت و خیال شکل می‌گیرند؛ جایی ‌که زمان ثابت نمی‌ماند و آدم‌ها در مواجهه با غم، دلتنگی یا مکاشفه‌های ناگهانی، دوباره تعریف می‌شوند. دوست دارم داستان‌هایم آن‌قدر کشش داشته باشند که مخاطب، بعد از خواندنشان احساس نکند وقتش را تلف کرده، و توقع ندارم همه یک حس واحد را تجربه کنند.</description>
                <category>مرجان امجد</category>
                <author>مرجان امجد</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 02:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>