<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد خضری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46539612</link>
        <description>نمی‌دانم، شاید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:53:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2495387/avatar/7t1tHI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد خضری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46539612</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقل هر جور که از خُلق کریمت کردند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46539612/%D9%86%D9%82%D9%84-%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%8F%D9%84%D9%82-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-n6npotxzab3h</link>
                <description>پرده دومصدای در می‌آمد. بی‌بی در را باز کرد. سمیه بود و بچه‌هایش.«سلام ننه.»«سلام بی‌بی.»«شوهرت کجاست؟ چرا نیومد؟»«رفت سر باغ، امشب نگهبانی دارن.»بی‌بی در را بست. سمیه وارد حیاط شد. از پله‌ها بالا رفت و وارد خانه شد. نرگس بی‌بی را بغل کرد و بی‌بی خم شد و رضا را بوسید. رضا، پسر سمیه، کوله‌پشتی فیلی داشت و دستش در دست نرگس بود. بچه‌ها وارد خانه شدند.سمیه چادرش را در آورد و کنار گلخانه گذاشت. در اتاق فاطی باز بود.«سلام فاطی، چطوری؟»فاطی نشسته بود، چانه‌اش روی زانو بود و به روبه‌رو نگاه می‌کرد. نرگس تا خواست پیش خاله فاطی برود، مادر جلویش را گرفت.«مامان، برو تو هال با رضا نقاشی بکش. اینجا نیا.»«مامان، می‌خوام به خاله سلام کنم. خودت گفتی اولین سلام ۶۹ تا ثواب داره، جوابش یکی.»«نمی‌خواد مامان، برو تو هال.»فاطی سرش را تکان نداد. سمیه وارد اتاق شد و به سمت پنجره‌ها رفت. پنجره با پرده‌های سفید سرتاسری که پایینشان چند نوار طلایی بود. یک دیوار اتاق سه پنجره قدی داشت که به حیاط راه داشتند. یک آینه کنار دیوار تکیه داده شده بود. یک روزنامه که روی آن پر از مو بود و یک برس.«بی‌بی؟ امسال پرده‌ها رو نشستی؟ خیلی کثیفن، پر خاک شدن.»صدایی نیامد.«مامان، بی‌بی داره نماز می‌خونه.»سمیه دوست داشت حرفی بزند یا یک‌جوری باب صحبت را باز کند. توی اتاق چرخید. نشست کنار آینه. خودش را نگاه کرد. روسری‌اش کمی عقب آمده بود. جلوی موهایش پیدا شده بود. موهای رنگ‌شده‌ی قهوه‌ای که بین‌شان چند تار موی سفید هم بود؛ تعداد موهای سفید بیشتر شده بود. برس را برداشت، با دست موهای داخلش را در آورد و روی روزنامه انداخت. یک دستمال کاغذی برداشت و روی آینه کشید. دستمال را روی روزنامه انداخت و روزنامه را جمع کرد و از اتاق بیرون رفت.بچه‌ها مشغول هم بودند. رضا داشت مدادها را از جعبه مداد رنگی بیرون می‌آورد. نرگس نیم‌نگاهی به اتاق خاله فاطی داشت. بی‌بی روی سجاده، نشسته نماز می‌خواند.«بی‌بی، بابا ناهار میاد خونه؟»«آره، مرغا رو گذاشتم بیرونِ فریزر.»سمیه مشغول شد. توی کابینت‌ها دنبال وسایل گشت و شروع به پختن غذا کرد. نرگس مداد زردش را برداشت، نگاهی به سمت آشپزخانه انداخت و آرام به سمت اتاق خاله فاطی رفت. خاله فاطی سرش روی زانویش بود. بدون حرف و تکانی. نرگس جلوی خاله ایستاد. خاله با چشمانش نرگس را نگاه کرد.«بیا خاله، سلام، خوبی قربونت برم؟»«خاله، مامانم نذاشت سلام کنم. الان من یکی ثواب بردم.»«خاله، ثوابای منم مال تو.»«خاله، نوک مدادم شکست. میشه برام تراشش کنی؟»سمیه از اون‌ور آشپزخانه داد زد:«نرگس، رضا رو ول کردی رفتی کجا؟ بیا الان پاک‌کن رو می‌کنه تو دهنش.»قبل از اینکه مداد را به خاله بدهد، از همان جا داد زد:«مامان، بخدا مدادمو می‌خواستم تراش کنم.»«بیا بیرون ببینم.»«الان میام مامان.»سمیه آمد دم در اتاق ایستاد. با جدیت تمام گفت:«گفتم همین الان بیا بیرون، بشین کنار رضا، تکون هم نخور. پشیمونم نکن که آوردتم نرگس. بیا بیرون ببینم.»نرگس با بغض از اتاق بیرون آمد و کنار رضا نشست. در دستش مداد زرد نوک‌شکسته هم بود. لبانش می‌لرزید و چشمانش پر از اشک شده بود. سعی کرد گریه نکند. رضا داشت روی کاغذ سفیدی که از دفتر نرگس کنده شده بود خط‌خطی می‌کرد؛ خط‌های عمودی با مدادهای تیره با نوک‌های تراش‌نشده.سمیه به آشپزخانه برگشت. بی‌بی را دید که روی صندلی نشسته بود و لیوان آبی دستش بود.«ببین این قرصی که من خوردم چی پشتش نوشته؟»«چی شده بی‌بی؟»«هر بار که اینو می‌خورم جون از تو پاهام می‌ره. اصلاً نمی‌تونم وایسم. خیلی بی‌جونم می‌کنه.»«مادر، فاطی هیچی نگفت؟»«نه، از دیشب نشسته تو اتاقش. غذا نمی‌خوره، حرف نمی‌زنه، بیرونم نمیاد.»«مادر، احمد دیروز رفته با یارو صحبت کرده. به خاطر این قهر کرده فاطی.»«احمد چی گفته به یارو؟»«هیچی مادر. رفته نصیحتش کرده، گفته دور خونه حاج رمضونو خط بکش.»بی‌بی بدون اینکه تغییری در صورتش بدهد، گفت:«سمیه، احمد چی گفته؟»«نمی‌دونم بی‌بی، خبر ندارم. چرا از بابا نمی‌پرسی؟»«بابا از کجا می‌دونه؟ تو خبر نداری؟ بابا خبر داره؟ بخدا من دیگه کشش ندارم. بیا بگو احمد چی گفته.»سمیه رفت به سمت گاز و کبریت را برداشت و تکانش داد. جعبه کبریت را باز کرد. یک کبریت بیشتر نمانده بود.«سمیه، چرا حرف نمی‌زنی؟ می‌گم بابا چرا خبر داره؟»«نمی‌دونم بی‌بی. احمد گفت با بابا صحبت کرده.»کبریت را کشید و کبریت از وسط شکست.«بی‌بی، کبریتات کجان؟»بی‌بی بلند شد، روبه‌روی سمیه ایستاد، صورتش را در هم کشید و گفت:«سمیه، همون بار اولی که مادر احمد توی خونه‌ی فرنگیس حرف کاظم رو آورد، من همونجا بهش گفتم فاطی می‌خواد درس بخونه. دنبال یه دختر دیگه باشن. همونجا جوابشو دادم. احمد چیزی گفته به بابا؟»سمیه به بی‌بی نگاه نکرد. بین کشوها دنبال کبریت بود. بی‌بی نگاهش را از سمیه برنداشت. با دست دو بار محکم روی میز زد و گفت:«من مطمئنم تو و شوهرت برای بچه‌ی من نقشه کشیدید. سمیه، به مرگ خودم ازت نمی‌گذرم بخوای فاطی رو بدبخت کنی. بخوای حرف اینو بیاری که برای کاظم می‌خواینش. همون دفعه اول مادر شوهرت گفت و من گفتم نه. تو الان دنبالش رو نگیر. دلت برای خواهرت بسوزه.»و از آشپزخانه خارج شد. بیرون از آشپزخانه، فاطی را دید که داشت مدادهای نرگس را تراش می‌کرد. نفهمید چقدر از صحبت‌ها را شنیده. لنگ‌لنگان به سمت حیاط رفت.سمیه از آشپزخانه بیرون آمد. فاطی را دید. نرگس تا مادر را دید، گفت:«مامان، بخدا من نرفتم پیش خاله.»فاطی مدادها را تراش کرده بود. بلند شد و به سمت اتاق رفت. سمیه پشت سر فاطی وارد اتاق شد و در را بست.«بشین، باهات کار دارم.»فاطی جلوی آینه رفت و نشست. موهایش را که بسته بود باز کرد.«یارو بهت گفت احمد رفته پیشش؟»آرام سرش را تکان داد تا موها دورش پخش شوند.«فاطی ببین، من خواهر بزرگتم. خیرتو بیشتر از همه می‌خوام. تجربه دارم. به جون بابا برای دعوا هم نیومدم.»فاطی یک روزنامه جلوی خودش پهن کرد، برس را برداشت و آرام شروع کرد شانه زدن. موهای خرمایی بلندی که تا پایین شانه‌هایش می‌رسید. موهایی که انگار همین الان با روغن چربشان کرده‌ای.«ببین، صد بار در مورد طاها با هم صحبت کردیم. کاری به بی‌پولیش ندارم، کاری به خونوادش ندارم، کاری ندارم که قبل تو با صد نفر بوده. همه اینا به کنار. ولله، امشب بهش پیام بدی دیگه نمی‌خوایش، فردا با یکی دیگه دوست می‌شه. فاطی، اون اصلاً تو رو دوست نداره. بفهم اینو. هزار بارم احمد گفته دیدنش با دخترای دیگه. اصلاً تو که اینقدر سنگشو به سینه می‌زنی، تا حالا گوشیشو چک کردی؟ تا حالا امتحانش کردی؟»فاطی به آینه نگاه می‌کرد.«هیچی نمی‌خوای بگی؟ دیروز احمد می‌گفت تو مغازه با یکی دیده بودش.»سرش را کج کرده بود و با یک دست موها را گرفته بود و با دست دیگر شانه می‌زد.«باشه، هیچی نگو. ولی احمد با بابا صحبت کرده. مادر احمد آخر هفته دارن میان اینجا. حالا موهاتو برا طاها شونه کن ببین دیگه رنگ طاها رو می‌بینی یا نه. من نمی‌ذارم طاها بدبختت کنه.»سمیه این را گفت و بلند شد. از اتاق آمد بیرون. بی‌بی نشسته بود کنار بچه‌ها و برایشان میوه خرد می‌کرد. نگاهی به بی‌بی کرد و به سمت آشپزخانه رفت.پرده اولماشین جلوی در املاکی ایستاد.«سوییچ رو ماشینه، بشین همینجا من برم با این یارو صحبت کنم.»«باشه.»از ماشین پیاده شد و به سمت املاکی رفت. از در وارد شد و سلامی پراند.«طاها، یه لحظه بیا بیرون کارت دارم.»طاها به صندلی تکیه داده بود و گوشی در دستش، انگار که داشت کلیپی را با صدای بلند می‌دید. نگاهی به در مغازه انداخت. طاها همیشه موهای ژل‌زده داشت؛ موهای سیاهی که با ژل برق می‌زد. همیشه شلوار تنگ جین و تیشرت مشکی می‌پوشید. صورتش شیش تیغ و ریش بزی داشت. صورتی که حتی اگر اول صبح اصلاحش می‌کرد، تا ظهر رد موهای تازه دیده می‌شد. گوشی به دستش بود و وقتی تلفنی با کسی صحبت می‌کرد، تلفن را از روی بلندگو جواب می‌داد.طاها از پشت میز بلند شد. گوشی را در جیب سمت راستش فرو کرد و به سمت در رفت. نیمی از گوشی از جیب بیرون بود. پاهایش را روی زمین می‌کشید و به جلو می‌آمد.«سلام احمد آقا.»«بیا بریم تا این مغازه ساعت‌فروشی.»مغازه ساعت‌فروشی سه مغازه بالاتر از املاکی بود. املاکی در آن منطقه زیاد بود. هر خیابان حداقل یک املاکی داشت. وارد مغازه شدند.«سلام احمد آقا، خوش اومدی. جونم، در خدمتم.»«سلام آقای طاهری، مخلصم. آقاجان، اون سِت زنونه مردونه هر چی داری بیار.»«به روی چشم، احمد آقا.»پنج سری زوج ساعت روی میز گذاشت. احمد با دقت نگاه کرد، قیمت‌ها را پرسید و بعد از هر قیمت به طاها نگاه کرد.«احمدآقا، اینم قابلتونو نداره. ۱۳ میلیون و ۲۰۰.»«خب طاها، کدومو برمی‌داری برای خودتو فاطی؟»مغازه‌دار به طاها نگاه کرد. طاها هم به احمد.«احمد، منظورت چیه از این کارا؟ می‌خوای بگی خیلی وضعتون خوبه؟»«نه نمی‌خوام بگم وضعمون خوبه. اینو که می‌دونی، همه هم می‌دونن. می‌خوام بگم تو لقمه بزرگ‌تر از دهنت برداشتی. تو که هر روز با یه نفری، این سری آدم غلطیو انتخاب کردی. دست روی بد کسی گذاشتی. شاید رمضون چیزی بهت نگه، ولی من نمی‌ذارم آبروشونو ببری.»طاهری، نگران از لحن تند احمد، از اینکه یک‌دفعه صدای احمد بالا رفت و از ترس اینکه الان دعوایی شکل بگیرد، آرام گفت:«احمد آقا…»قبل از اینکه طاهری جمله‌اش را کامل کند، احمد دست کرد در کیفش و بدون اینکه چشمانش را از صورت طاها بردارد، کارت را روی شیشه ساعت‌فروشی گذاشت.«آقای طاهری، همین آخری رو برمی‌دارم. جفتشم کادو کن.»احمد ادامه داد:«ببین پسرجون، این دوتا ساعت مال عروس و دومادن. شایدم بخوای بدونی دوماد کیه. کارتای عروسی که پخش شد، می‌تونی بیای از آقای طاهری بپرسی.»احمد ساعت‌ها را برداشت و از مغازه بیرون آمد. به سمت ماشین رفت و طاها نگاهی به طاهری انداخت. از مغازه بیرون آمد و به ماشین احمد نگاه کرد. کاظم داخل ماشین نشسته بود و به او نگاه می‌کرد.احمد در ماشین را باز کرد و ساعت‌ها را به کاظم داد. رو به طاها گفت:«نبینم دور زن مردم دیده بشی، حرفی بزنی یا غلط اضافه‌ای بکنی. درسته پدرت عرق‌خور بود، بی‌بته بود، ولی بی‌ناموس نبود. اگه تخم و ترکه همونی، دور زن مردم رو خط بکش.»احمد منتظر شنیدن حرف‌های طاها نشد. در را بست و از آنجا رفت. طاها گوشی را از جیبش درآورد، شماره‌ی فاطی را گرفت، صدا را گذاشت روی بلندگو.«الو فاطی…»پرده سوم و چهارماحمد، سمیه و بچه‌ها را رساند خانه‌ی بی‌بی. جلوی در، قبل از اینکه پیاده شوند، رو به سمیه گفت:«امشب آبروریزی نکنه خواهرت، می‌خوام تمومش کنیم.»«بی‌بی دیگه باهام حرف نمی‌زنه احمد، قهر کرده.»«آروم می‌گیره. داریم دخترشو نجات می‌دیم. یه هفته بعد آشتی می‌کنه. باید دستای مادر من و کاظم رو ببوسه.»سمیه چادر طرح‌دارش را پوشیده بود. روسری رنگیِ آبی و زردش را سر کرده بود و از زیر روسری بخشی از موهایش بیرون گذاشته بود. چشمانش را به‌طور ناشیانه‌ای سرمه کشیده بود. رژ لب تیره‌ای زده بود. احمد نگاهی به موهای سمیه کرد.«کی موهاتو رنگ کردی؟»سمیه، دستی به روسری و موهایش زد.«مگه مهمم هست؟»«خیلی خب، موهاتو بده تو. مادرم خوشش نمیاد.»«بذار مادرت بیاد بعد. بخدا یه بار به دلم موند یکم به منی که زنتم توجه کنی، یکم حواست به من باشه.»«الان وقت این حرفا نیست. پیاده‌شین، دیر شد. می‌خوام برم دنبالشون.»«بله، هیچ وقت وقت این حرفا نیست.»سمیه با بغض از ماشین پیاده شد. رضا را بغل گرفت و منتظر شد نرگس پیاده شود. جلو در رفت، در زد و داخل رفت.سمیه که وارد خانه شد، پدرش را دید. نرگس جلو رفت.«سلام باباجون.»«سلام دخترنازم.»خانه انگار آماده هیچ چیز نبود. در اتاق فاطی بسته بود. صدای کتری از آشپزخانه می‌آمد. اثری از بی‌بی نبود.«بابا، بی‌بی کجاست؟»«تو آشپزخونه‌س. احمد کو بابا؟»«رفت مادرشو بیاره بابا، الان میان.»سمیه نمی‌دانست چکار کند. در اتاق فاطی بسته بود. نمی‌خواست در این وضعیت چشم در چشم بی‌بی شود. بابا نشسته بود و چیزی نمی‌گفت. آرام به سمت نرگس رفت.«مامان، برو پیش خاله فاطی ببین چیکار می‌کنه.»نرگس با جوراب شلواری سفید و موهای بافته‌شده‌اش به سمت اتاق خاله رفت. سعی کرد در اتاق را باز کند، اما در قفل بود.رو به مادر گفت:«مامان، در اتاق خاله قفله.»بی‌بی از آشپزخانه بیرون آمد.«نرگس، بیا اینور. خالت مریضه امشب، در رو قفل کرده که کسی مریضیشو نگیره.»نرگس هاج‌و‌واج به بی‌بی نگاه کرد. از آن طرف حاج رمضون از فکر درآمد و گفت:«یعنی چی مریضه؟ خواستگار داره میاد، مردم مسخره‌ی ما نیستن که.»این را گفت و بلند شد و به سمت اتاق رفت. شروع کرد به در زدن.«فاطی، فاطی، در رو باز کن.»دستگیره‌ی در را تکان می‌داد و در می‌زد و تکرار می‌کرد:«فاطی، در رو باز کن. بهت می‌گم، تا قیامت که نمی‌تونی تو اتاق بمونی.»بی‌بی رو به سمیه کرد. سمیه داشت به در کوبیدن‌های پدرش نگاه می‌کرد و متوجه نگاه بی‌بی شد. سرش را پایین انداخت.صدای زنگ در آمد. سمیه ناخودآگاه ایستاد. پدر از در زدن دست کشید و رو به در اتاق گفت:«فاطی، خداشاهده وقتی صدات کردم اگه بیرون نیای، به روح مادرم عاقت می‌کنم.»از کنار اتاق به سمت در ورودی رفت، دمپایی‌هایش را پوشید، از سه پله‌ای که حیاط را از خانه جدا می‌کرد پایین آمد و به سمت در رفت. در را باز کرد. مادر احمد و کاظم را با یک جعبه شیرینی دید. احمد داشت ماشین را پارک می‌کرد. خوش‌آمد گفت و وارد حیاط شدند. در را نیمه‌باز گذاشت تا احمد خودش بیاید و در را ببندد.مادر احمد جلو رفت. چادرش را سفت دور خود پیچیده بود. کاظم هم پشت سر مادر، هی به عقب برمی‌گشت و به حاج رمضون نگاه می‌کرد. حاج رمضون بعد از آن‌ها وارد خانه شد. تعارف کرد و روبه‌روی آن‌ها نشست. همین که داشت با مادر احمد احوال‌پرسی می‌کرد، صدای بسته شدن در حیاط آمد و کمی بعد احمد از در خانه داخل آمد و بلافاصله کنار حاج رمضون نشست.سمیه از آشپزخانه بیرون آمد و سلام و علیکی با مادرشوهر و برادرشوهرش کرد. بعد سراغ ریختن چای رفت و خودش را مشغول کرد.وقتی با سینی چای برگشت و به سمت مادر احمد رفت، مادر احمد پرسید:«بی‌بی کجاست، سمیه؟»همین که این را گفت، حاج رمضون شروع کرد به صدا کردن بی‌بی:«بی‌بی؟ هست؟ الان می‌رسه خدمتتون، حاج خانم.»بی‌بی از اتاق خودش، پشت گلخانه، لنگان‌لنگان بیرون آمد.«سلام، حاج خانم. خیلی خوش اومدین.»این را گفت و به سمت آشپزخانه رفت. همه چیز بهم ریخته بود؛ سردی بی‌بی، درهم بودن حاج رمضون و استرس سمیه.کاظم به احمد نگاه کرد. احمد با نگاهش و دستانش نشان داد که همه چیز تحت کنترل است، اما این‌طور به نظر نمی‌رسید. مادر احمد رو به حاج رمضون گفت:«حاجی، من بار اولی نیست که در این خونه رو می‌زنم. من از این خونه خیر دیدم. همه جا هم گفتم، دخترای رمضون نظیر ندارن؛ از کمالات و خانمی و وقار. اونم به خاطر نون حلالیه که تو سر سفره‌ت گذاشتی. باور کن، حاج رمضون، اگه پنج‌تا دخترم داشتی، برای هر پنج‌تا پسرم می‌گرفتمشون. این دخترتم مثل همون پسرت که رفته خارج، عقل کلیه. من یه بار دیگه‌ام از بی‌بی خواستگاریش کرده بودم. گفته بود می‌خواد درس بخونه و دانشگاه بره. دانشگاه بره بشه مثل پسرت؟ بره خارج؟ نمی‌خواد. بذار بشینه کنار همین سمیه بچه بزرگ کنه، عصای دست پدر و مادرش باشه. فاطی خیلی دختر خوبیه. هیچ‌کی تو شهر به قشنگیش نیست. حاجی، بی‌بی نمیاد بشینه؟»حاج رمضون شروع کرد به صدا کردن بی‌بی. عذر خواست و داخل آشپزخانه رفت. سمیه روی زمین نشسته بود و گریه می‌کرد. توجهی به سمیه نکرد. بی‌بی صورتش بی‌حالت‌تر از همیشه بود.«پاشو، بیا بریم. زشته، نشستن، سراغتو می‌گیره. پاشو.»بی‌بی نگاهی به حاج رمضون کرد. چیزی نگفت و خودش را آماده کرد تا بیاید. حاج رمضون دوباره پیش مهمان‌ها برگشت و بعد از او، بی‌بی به جمع اضافه شد. بی‌بی طرف دیگر حاج رمضون نشست. مادر احمد ادامه داد:«بله، بی‌بی، داشتم می‌گفتم. به حاج رمضون گفتم، دختر آخرت، فاطی، من اصلاً همون اول خواستگار فاطی بودم برا پسرام. گفتن رمضون تا دختر اولشو عروس نکنه، فاطی رو عروس نمی‌کنه. بی‌بی، من خبر دارم. فاطی از پسر رسول خوشش میاد. احمد بهم گفت.»بی‌بی نگاهی به احمد انداخت. مادر احمد ادامه داد:«نه، نه که احمد بیاد بگه. دیگه الان همه می‌دونن. با این وجود، من باز دلم راضی به این وصلته. پیش خودم گفتم گناه داره، حاج رمضون. گناه داره، بی‌بی. اینا یه عمر با آبرو زندگی کردن. کاظمم دلش راضیه، حرف گوش مادرشو می‌ده. سر سفره من بزرگ شده. هرچی بگم همونه. در ضمن، پسر رسول، پسر رسوله. کسی نیست رسول رو نشناسه. هیچی نگم که هرچی بگم غیبته.»حاج رمضون با سری پایین حرف‌ها را می‌شنید، گوش می‌داد و از خجالت کار دخترش قلبش در فشار و عذاب بود. رو به مادر احمد گفت:«خدا خیرت بده، حاج خانم. خدا روح حاج محمد رو شاد کنه.»«بی‌بی، نمی‌گی فاطی بیاد ما ببینیمش؟»حاج رمضون رو کرد به بی‌بی و انگار که اتفاقی نیفتاده، گفت:«برو، فاطی رو بیار.»بی‌بی نمی‌دانست چه کار کند. حرفش را بزند؟ بگوید چایتان را بخورید و شیرینی که آوردید را بردارید و ببرید؟ چیزی نگوید؟ گیر کرده بود.«بی‌بی، پاشو. پاشو برو فاطی رو بیار.»بی‌بی دستش را به زانو گرفت و بلند شد. چند قدمی به سمت اتاق فاطی رفت، ایستاد و برگشت به سمت آشپزخانه. شیرینی را برداشت و به سمت مهمان‌ها آمد.«بیا، احمدآقا، دست شما درد نکنه. حاج خانم، چایتون رو خوردین، تشریف ببرین. من تا زنده‌ام بچمو به کاظم نمی‌دم. اون دفعه هم توی خونه‌ی فرنگیس گفتین. حرمتت رو نگه داشتم. هیچی بهت نگفتم.»بی‌بی داشت با دندان‌هایی که به هم می‌خورد، صدایی که می‌لرزید، پس و پیش حرف‌ها را با هم قاطی می‌کرد و ادامه می‌داد. حاج رمضون سرش پایین بود و هیچی نمی‌گفت.«حاج رمضون، تو غیرت نداری که دارن به بچت توهین می‌کنن و نشستی دعاشون می‌کنی؟ نشستی از بزرگیشون می‌گی؟ می‌خوای دخترتو بدی به این؟»شیرینی را به سمت احمد گرفت، ولی احمد دستش را دراز نکرد. شیرینی را به کاظم داد و ادامه داد:«خیلی خوش اومدین. مهمونین، قدمتون سر چشم. بفرمایین.»همه چیز خیلی سریع اتفاق می‌افتاد. احمد استکان چای را زمین گذاشته بود. کاظم هاج و واج بود و این بار برخلاف همیشه نیشش باز نبود. مادر احمد بلند شد، بدون اینکه کوچک‌ترین حرفی بزند. چادرش را دور خودش گرفت. به کاظم گفت:«پاشو.»و به سمت در رفت. پشت سر او احمد بلند شد. خون در صورت احمد دویده بود. صورتش کبود شده بود. رگ‌های کنار شقیقه‌اش بیرون زده بود. انگار که چیزی یادش رفته باشد بردارد. به یک‌باره برگشت، رضا را بغل کرد و با خود برد.حاج رمضون همان سر جای خودش نشسته بود. به بی‌بی نگاه هم نکرد. مثل یک مجسمه که انگار وسط خانه درستش کرده باشند، با گرد و غباری سالیانه. نرگس وامانده به در نگاه می‌کرد؛ به اینکه پدر برگشت و رضا را برد و اصلاً توجهی به حضور او نکرد.پرده سوم و چهارمبا هر ضربه‌ای که پدر به در می‌زد، فاطی می‌لرزید. صدای زنگ در آمد و دنیا روی سرش خراب شد. حاج رمضون گفت:«فاطی، خداشاهده وقتی صدات کردم اگه بیرون نیای، به روح مادرم عاقت می‌کنم.»ترس همه وجود فاطی را فرا گرفته بود. پیش خودش گفت: «باشه، میام بیرون. حرف نمی‌زنم. هرچه گفتن قبول نمی‌کنم.»آرام کنار پنجره آمد. از بغل پرده نگاه کرد. پدر در را باز کرد. مادر احمد و کاظم با یک جعبه شیرینی وارد شدند. در باز ماند. فاطی به در نیمه‌باز نگاه کرد.کاظم را قبلاً هم دیده بود. این بار با موهای کمتر، تقریباً چند رشته مو جلوی سرش مانده بود. کت و شلوار قهوه‌ای شکلاتی، با لبخندی که تا بناگوش می‌رسید. نسخه‌ی متفاوتی از احمد بود؛ هرچقدر احمدشان عبوس و زهرمار بود، کاظم ساده بود و شیرین‌عقل.از لای پرده‌های سفید نگاه می‌کرد. احمد بعد از دقیقه‌ای وارد شد و چشمش به فاطی خورد. پوزخندی زد و در را بست.فاطی احساس حقارت تمام وجودش را گرفت. با بغض و ترس به طاها زنگ زد.«الو، طاها، اینا اومدن خونمون. من نمی‌دونم چیکار کنم. تو رو خدا پاشو بیا اینجا. بیا یه کاری بکن.»«عزیزدلم، من چیکار می‌تونم بکنم؟»«من نمی‌دونم. مگه منو دوست نداری؟ مگه منو نمی‌خوای؟ پاشو بیا. بیا مجلسشونو بهم بزن.»«گریه نکن، فاطی. گریه نکن.»«طاها، بیا دنبالم. من نمی‌خوام خونه بمونم. بیا منو ببر بیرون.»«یعنی چی؟»«من نمی‌دونم، طاها. یه کاری بکن.»گریه‌ی بی‌صدای فاطی پشت تلفن نمی‌گذاشت حرفش را تمام کند. تلفن را قطع کرد. خیلی سریع لباسش را عوض کرد. کنار در ایستاد. صدای مادر احمد را می‌شنید. اشک‌هایش را از روی صورت پاک می‌کرد. تلفنش زنگ خورد، طاها بود. تلفنش را جواب نداد.به سمت پنجره رفت. در پنجره را باز کرد و آرام از پنجره پایین آمد. کفش‌هایش جلوی در بود. اگر می‌خواست کفش‌هایش را بردارد، حتماً دیده می‌شد. قید کفش‌ها را زد و از خانه بیرون آمد.در را که آرام بست، به طاها زنگ زد.«طاها، کجایی؟ من اومدم بیرون.»«کجام؟ دنبال ماشینم. بیام دنبالت. چطوری از خونه اومدی بیرون؟ نفهمیدن؟»«چه اهمیتی داره؟ اومدم بیرون. تو که کاری نکردی برام.»«باشه، پشت خطی دارم. زنگ می‌زنم بهت.»و تلفن را قطع کرد. فاطی پشت در، بدون کفش ایستاده بود. احساس ناامنی داشت. کلافه بود. اشک می‌ریخت و هر لحظه ممکن بود همسایه‌ها یا آشنایی ببیندش. به سمت خیابان حرکت کرد.بدون کفش، راه رفتن روی آسفالت خیابان نشدنی بود. صد متری نرفته بود که سنگ‌ریزه‌های خیابان جورابش را پاره کرده بودند. کنار در یک خانه نشست. به تلفنش نگاه کرد. خبری نبود. دوباره به طاها زنگ زد. پشت خط بود و طاها جواب نمی‌داد.مستاصل شده بود. نه می‌توانست راه برود، نه می‌توانست به طاها زنگ بزند، نه ماشینی از کوچه‌ی آن‌ها رد می‌شد. بلند شد و به سمت خیابان رفت. دیگر به درد پاهایش توجه نکرد.به خیابان که رسید، ماشینی گرفت و به سمت املاکی حرکت کرد. جلوی املاکی رسید. طاها تنها در املاکی نشسته بود. طاها داشت با تلفن صحبت می‌کرد. تلفن روی بلندگو بود. به محض اینکه فاطی را دید، تلفن را قطع کرد.«عزیزم، چطوری اومدی؟ بچه‌ها تو راهن. ماشین میارن. بریم بیرون. نمی‌شد مغازه رو ول کنم.»«چرا جواب تلفنم رو ندادی، طاها؟»منتظر جواب نشد و با پاهای خسته روی صندلی نشست. منتظر اشاره‌ای بود که دوباره بزند زیر گریه. طاها از پشت صندلی بلند شد و آمد به طرف فاطی. دست‌هایش را گرفت. فاطی سرش را آورد پایین و شروع کرد به گریه کردن.«اومده بودن خونمون. می‌خواستن منو بدن به کاظم. طاها، نذار منو بدن بهش.»طاها چیزی نمی‌گفت و جوری ایستاده بود تا از بیرون مغازه کسی چیزی نبیند. دست فاطی را گرفته بود و سرش را نوازش می‌کرد.«طوری نیست، فاطی. گریه نکن. من پیشتم. نمی‌ذارم چیزی بشه.»«چرا نیومدی دنبالم؟ کفش نداشتم. پاهام له شده.»«بخدا منتظر بچه‌ها بودم. قرار بود ماشین بیارن برام و وایسن تو مغازه. دیر کردن.»فاطی گریه می‌کرد. به پاهای خودش نگاه کرد.«دمپایی داری بدی من بپوشم؟»«نه عزیزم. الان ماشین میاد. با ماشین می‌ریم بیرون.»تلفن طاها زنگ خورد. طاها تلفنش را از جیبش درآورد. نگاهی به صفحه تلفن کرد و کمی مکث کرد. دست فاطی را رها کرد و از مغازه بیرون رفت. تلفن را روی بلندگو گذاشت و شروع کرد به حرف زدن.فاطی نگاهی به طاها کرد. طاها را می‌دید که با لبخند با تلفن صحبت می‌کرد. صداهای مبهمی می‌آمد، اما فاطی غرق اشک و درد بود. چشمانش قرمز شده و صورتش پف کرده بود.طاها از در مغازه آمد داخل.«پاشو، فاطی. پاشو، بشین تو ماشین.»یکی از دوستان طاها وارد مغازه شد. نگاهی تمام‌قد به فاطی انداخت و سلام کرد. فاطی زمین را نگاه می‌کرد و آرام جواب سلامی داد و به سمت در مغازه رفت و نگاه دوست طاها را پشت سرش حس می‌کرد.طاها جلوی در مغازه ایستاده بود.«حامد، باش. من نیم ساعته برمی‌گردم. هرکیم اومد، زنگ بزن به من.»فاطی از مغازه بیرون آمد. طاهری، ساعت‌فروش، جلوی در مغازه‌اش سیگار می‌کشید. نگاهی به طاها و فاطی انداخت. کام عمیقی از سیگارش گرفت و ته سیگار را در جوی جلوی مغازه انداخت. طاها توجهی نکرد و سوار ماشین شد.ماشین در برابر چشمان طاهری حرکت کرد و رفت. فاطی در ماشین آرام اشک می‌ریخت و به طاها نگاه می‌کرد. طاها حرفی نمی‌زد. ماشین در شهر چرخ می‌زد.تلفن طاها دوباره زنگ خورد، اما این بار جواب نداد. آرام سرش را روی پای طاها گذاشت و دست او را روی صورت خودش گذاشت.«الان باید چیکار کنیم؟ تا فردا که نمی‌تونیم بیرون باشیم. حتماً تا الان فهمیدن که تو خونه نیستی. میان دنبالت می‌گردن.»فاطی چیزی نمی‌گفت. آرام اشک می‌ریخت. تلفن طاها دوباره زنگ خورد. طاها، بدون اینکه روی بلندگو پاسخ بدهد، تلفن را جواب داد.«جاییم. زنگ می‌زنم.»فاطی حرکتی نمی‌کرد. تکانی، حرفی، هیچ. ماشین ایستاد. طاها دستش را روی صورت فاطی کشید. صورت غرق اشک بود.«پاشو، فاطی. پاشو. باید ماشین حامد رو بریم بدیم. نمی‌شه که تا شب بیرون باشیم. ماشینشو می‌خواد.»فاطی سرش را از روی پای طاها برداشت. با دستانش صورتش را پاک کرد.«طاها؟»«جانم؟»«نمی‌ذاری منو بدن به کاظم؟»«نه عزیزم، نمی‌ذارم.»«منو دوست داری، طاها؟»«معلومه. این چه سوالیه می‌پرسی؟»«وقتی داشتی بیرون تلفن حرف می‌زدی، دلم دوباره برات رفت، طاها. تو نمی‌دونی من چقدر دوستت دارم، طاها.»دوباره چشمان فاطی پر از اشک شد. لبانش شروع به لرزیدن کرد و قطرات اشک جاری شد. طاها نفس عمیقی کشید.«بسه، فاطی. حوصله ندارم تا فردا گریه کردنتو ببینم. بسه، بخدا.»«می‌دونی، طاها؟ من حاضرم به خاطر تو هر کاری بکنم. هر کاری. من نمی‌تونم خودمو بدون تو تصور کنم. نمی‌تونم زندگی‌ای که تو توش نباشی رو طاقت بیارم. تو همه وجود من شدی. نمی‌تونم کسیو به جای تو تحمل کنم.»طاها در حین صحبت‌های فاطی چیزی در تلفنش تایپ می‌کرد و سر تکان می‌داد.«منم دوستت دارم، عزیزم.»«هرکی هم هرچی می‌خواد بگه، من عاشق توام، با همه وجودم، با هرچی که دارم.»«منم خیلی دوستت دارم. حالا بسه. بریم خونتون؟»فاطی دست طاها را گرفت و گفت:«باهام بمون، طاها. خب؟ بمون.»طاها به سمت خانه‌ی حاج رمضون حرکت کرد. در بین راه، فاطی چشم از طاها برنداشت. دستش را در آغوش گرفته بود و هر از چند گاهی دستش را می‌بوسید.ماشین جلوی در خانه توقف کرد. خبری از ماشین احمد نبود. چراغ خانه خاموش به نظر می‌رسید. فاطی به طاها نگاه کرد.«طاها، من می‌ترسم.»«چیزی نمی‌شه. پیاده شو.»فاطی، طاها را بوسید و از ماشین پیاده شد. پا برهنه با پاهایی که زخم شده بودند به سمت در رفت. طاها منتظر نشد تا فاطی وارد شود. تلفن در دست به کسی زنگ زد و از جلوی در خانه رفت.در خانه باز شد. چراغ‌های حیاط خاموش بود. چراغ‌های خانه هم خاموش بود. سمیه دم در ایستاده بود. دور چشمان سمیه سیاه شده بود؛ اثر گریه و آرایش با هم بود. چیزی نگفت و به سمت خانه رفت.فاطی در را بست و وارد خانه شد. خانه تاریک بود. نرگس جلوی در نشسته بود. تا خاله را دید، بلند شد. خودش را در بغل خاله انداخت و زد زیر گریه.فاطی به خانه نگاه می‌کرد. حاج رمضون جلوی تلویزیون افتاده بود. مشخص نبود بیدار است یا خواب. خبری از بی‌بی نبود.«خاله، بابا رضا رو برد. خاله، بابام چرا منو دوست نداره؟»«خاله، بابات تو رو هم دوست داره.»«نه خاله. اگه منو دوست داشت، منم می‌برد.»</description>
                <category>محمد خضری</category>
                <author>محمد خضری</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 16:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46539612/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-gzbu4p7fa85a</link>
                <description>وز وز مگس‌ها، در هوای گرمی که زیر سایه‌هم قابل تحمل نیست، همان عذابی است که هزار هزار پیغمبر وعده‌اش را به انسان خطا کار داده بودند.هنوز بهار تمام نشده بود. خورشید با تمام توان می‌سوزاند. نادر دم در اتاقکش نشسته بود و هرازچندی مگس‌های پیله را می‌‌پراند. لُنگش را برداشت و به سمت شیر آب رفت. زیر آب شستش و آبش را چکاند. به دیوار تکیه داد و لنگ را روی سرش انداخت. از جیب شلوارش جعبه‌ی کبریت را در آورد و سیگاری آتش زد.سبیل‌های پر پشتش رو به حنایی می‌زد. آن طرف‌تر سگ باغ افتاده بود. مشخص نبود که خواب است یا نه، فقط افتاده بود و سرش به روی دستانش بود. نادر پک عمیقی به سیگارش زد و سرخی سر سیگارش را تماشا کرد. از دور صدای ماشین می‌آمد. بعید بود که حاجی باشد، این وقت ظهر که نمی‌آید سر باغ. نادر از جایش بلند شد. کلاه حصیری را سرش گذاشت و اتاقش را دور زد.رو به روی جاده ایستاد تا ببیند کیست.زیر لب فحشی نثار سگ زبان بسته کرد و زیر تابش غلیظ آفتاب با ابروهای گره خورده به ماشین نگاه کرد.ماشین حاجی نبود. نادر سگش را صدا کرد تا جهت اطمینان کنارش باشد. ماشین در بین چاله چوله‌های جاده آرام جلو می‌آمد. سگ از جایش تکان نخورده بود.ماشین که به جلوی اتاقک رسید، راننده بدون اینکه ماشین را خاموش کند پیاده شد و در را بست.- سلام- علیک سلام، اینجا چیکار داری؟ - من با حاجی کار دارم، حاج رضا، هست؟- نه حاجی نیست، عصری میاد؟ شما؟- من از رفیق‌های قدیمیشم، هرچی زنگ میزنم بر نمی‌داره، به هزار بدبختی اینجا رو پیدا کردم.- خب بیا بشین یه چایی برات بیارم.- میتونی زنگ بزنی بهش بگی من اینجام؟- نه! من تلفن ندارم.- نداری؟ مگه میشه؟ اتفاقی اینجا برات بیفته چیکار می‌کنی؟- هیچی، شما برات اتفاقی بیفته توی شهر چیکار میکنی؟ هیچ کاری نمیتونی بکنی میفتی میمیری.مرد از حرف پیرمرد جا خورد، ابرویی بالا انداخت و بحثش را ادامه داد.- آره شاید بمیرم، هیشکی هم نیاد بالاسرم. ولی تو، چمیدونم، نونی غذایی، بنزینی نمیخوای بگی برات بیارن؟- نه، خودم میرم می‌گیرم.- با چی میری؟ پیاده؟- اومدی سر از کار من در بیاری؟- نه واقعا میخوام ببینم چیکار می‌کنی؟- با موتورم میرم شهر میگیرم میام. نمیای چایی برات بریزم؟- خب میری به حاج رضا بگی بیاد؟ با موتورت میتونی بری بگی من اینجام؟- نه نمیتونم. نمیتونم باغ ول کنم.- من اینجام خب.- بله چون تو اینجایی نمیتونم باغ رو ول کنم.- میخوای بگی من دزدم؟ من میگم رفیق حاج رضام- نمیای تو چایی بخوری؟- چرا حرف رو عوض میکنی من خیلی اینجا نمیمونم باید زود حاج رضا رو ببینم.- خب برو ببین.- چجوری ببینم میگم تلفنشو جواب نمیده، به هزار بدبختی هم اینجا رو پیدا کردم و گیر تو افتادمنادر کلاهش را برداشت، دستی به موهای عرق کرده‌اش کشید و دوباره کلاهش را به سر گذاشت. دست در جیبش کرد و دنبال کبریت گشت، کبریتش نبود. بدون توجه به مرد به پشت اتاقک رفت و لنگ و کبریتش را برداشت از آن طرف صدای بسته شدن در ماشین آمد. کبریتش را آتش زد و پک عمیقی به سیگارش زد. منتظر بود تا صدای حرکت ماشین را بشنود ولی خبری نشد. نادر آمد کنار سگ و دستی به پوزه‌ی خشکش زد. 20 لیتری پاره‌ای که همیشه در آن آب میریخت را برداشت و به سمت شیر آب رفت. لنگ را شست و دور گردنش انداخت و 20 لیتری را آب کرد و کنار سگ گذاشت.- بیا برات آب آوردم. پاشو آب بخور.سگ فقط شکمش بالا و پایین می‌شد. 20 لیتری را کج کرد و آب را روی دهن سگ ریخت. - بخور پیرمرد، بخور که تو زودتر از من میمیری.سگ لبانش به حرکت در آمد و هرچه توان داشت گذاشت تا بشیند.پیرمرد به پشت اتاقک رفت و دید ماشین همچنان هست. شیشه‌ها بالاست و مرد در آن نشسته. نادر پک دیگری به سیگارش زد و با لنگ خیس عرق صورتش را پاک کرد.مرد از پشت شیشه به چشمان نادر خیره شده بود. نادر به ماشین نگاه می‌کرد و سیگارش را می‌کشید. سیگارش که تمام شد اتاقک را دور زد و دم درش زیر سایه نشست.سگ آب را خورده بود و دوباره افتاده بود. باد، هُرم گرما را به صورت می‌زد. در آسمان حتی یک تکه‌ی کوچک ابر هم دیده نمی‌شد. انگار هیچ پرنده‌ای هم در آسمان نبود. نادر به سمت شیر آب رفت و پیرهنش را در آورد. زیر شیر آب گرفت و شروع به خیس کردنش کرد. پیرهن را روی زمین انداخت و آب رویش می‌ریخت. بلند شد و به سمت اتاقش رفت تاید دستی را برداشت و دوباره به سمت شیر برگشت. آب روی پیراهن میریخت و تماشا میکرد. شیر را بست و مقداری تاید روی آن ریخت. ناگهان صدای بوق ماشین آمد. توجهی نکرد. مشغول چنگ زدن به پیراهن شد. حس می‌کرد آفتاب دارد پوست کمر و شانه‌هایش را می‌سوزاند. دوباره صدای بوق ماشین آمد این بار دوتک بوق. انگار که با نادر کار داشته باشد. نادر لنگ را خیس کرد و روی تنش انداخت که بیشتر از این آفتاب اذیتش نکند. دست به لوله شیر آب زد مثل یک تکه‌ آهن گداخته شده بود. صدای بسته شدن در ماشین آمد. - کری؟ نمیشنوی دارم بوق میزنم؟نادر حتی سرش را برنگرداند که نگاهش کند. مشغول چنگ زدن به لباسش بود. مرد دستی بین موهای وز خود برد و سرش را خاراند. - با توام. گفتی حاج رضا عصر میاد؟ من رفیق قدیمیشم، من تو بلوار حجت کنار مغازش، مغازه داشتم. بیاد بفهمه با من اینجوری برخورد کردی خیلی ناراحت میشهنادر شیر را باز کرد و پیراهنش را شروع به آب کشیدن کرد. لنگ روی کمرش خشک شده بود. پاسخی نمی‌داد. مرد به موهای سینه‌ی نادر نگاه کرد. موهای سفیدی که به ندرت بینشان موهای سیاه هم پیدا می‌شد.نادر پیراهن را که آب کشید، با دو دست عضلانیش رو به باغچه‌ی سبزی کاری شده‌ی کنار شیر آب چلاندش و بعد روی لوله‌ی شیر آب آویزانش کرد. شیر آب را دوباره باز کرد و سرش را زیر آب گرفت و بعد از آن لنگ را خیس کرد. همه‌ی این کارها را در کمال خونسردی و بی‌اعتنایی به مرد انجام می‌داد و کمترین توجهی به او نداشت. لنگ خیس شده را دوباره روی کمرش انداخت و به سمت اتاقش رفت. از اتاق کتری سیاه سوخته‌ی کوچکی آورد و از زیر شیر، پرش کرد. مرد با دیدن کتری خوشحال شد، انگار که نادر کم‌کم دارد یخش آب می‌شود و قصد پذیرایی از او را داشته باشد، فکر کرد باید از نادر دلجویی کند. - پدرجان ببخش اگه سرت داد زدم، شرمنده. تو نمی‌دونی من چقدر دنبال حاج رضا گشتم، چقدر پرس و جو کردم. از طرفی نمیتونستم برم بلوار پیداش کنم. تلفنم رو جواب نمی‌داد. بد مصیبتی گیر کردم.نادر باز بدون توجه به مرد کتری را پر کرد و بدون نگاه کردن به او داخل اتاقک شد.با کبریت گاز پیکنیکی را روشن کرد و کتری را روی آن گذاشت.مرد دم در اتاق ایستاد و داخل اتاق را تماشا کردیک تخت فلزی قدیمی که میله‌های دورش بنظر زنگ زده می‌آمد، یک گاز پیکنیکی، دیوارهای سیمانی، فرشی که فقط وسط اتاق را می‌پوشاند و رد سوختگی‌های کوچک و بزرگ رویش خود نمایی می‌کرد، یک پنجره که مشخص بود بعد از ساخت اتاقک توی دیوار درش آورده‌اند که روی طاقچه‌ی آن چند بسته سیگار و کبریت و یک مهر نماز بود. نادر کتری را روی شعله گذاشت و از زیر تخت قوطیی را برداشت و درش را باز کرد. داخلش را نگاهی کرد و درش را بست و به روی طاقچه گذاشتش.لنگ را از روی کمرش برداشت و دور گردنش انداخت و به مرد نگاهی انداخت. - چاییت کم رنگ می‌شه، شرمنده، چایی کمه- این چه حرفیه هرچی باشه عالیه، میتونم بیام تو؟- بفرمامرد کفش‌هایش را درآورد و پشت در گذاشت و داخل شد. به دور و بر نگاهی انداخت و نمیدانست کجا بنشیند. مستقیم به سمت تخت رفت و روی تخت نشست. همین که روی تخت جاگیر شد صدای ناله‌ی تخت بلند شد و به تلق و تلوق افتاد.نادر نگاهی به مرد کرد و چیزی نگفت. خودش روی فرش کنار پیکنیک گازی نشست. آب جوش آمد، با گوشه‌ی لنگ کتری را از روی پیکنیک برداشت و روی زمین گذاشت. از داخل قوطی یک چایی کیسه‌ای در آورد و داخل کتریی گذاشت.مرد تا این صحنه را دید گفت- وایسا وایسا، چرا این کارو می‌کنی؟ بده به من ببینمو کتری را گرفت و چایی را از داخلش در آورد.- یه لیوان به من بده، نادر یه لیوان از آن کنار برداشت، یه مقداری از آب کتری داخلش ریخت و هم زد و از در اتاقک بیرون ریخت و به دست مرد داد.مرد آب جوش ریخت و چایی کیسه‌ای را داخل لیوان گذاشت.- بیا اینجوری یه چایی خوش رنگ و حسابی می‌شه، لیوانتم بده نادر لیوانش را برداشت، نگاهی داخلش انداخت و فوتی کرد و شروع به سرفه کردن کرد.لیوان را به دست مرد داد و خلت دهانش را دم در تف کرد.مرد چایی کیسه‌ای را داخل لیوان نادر گذاشت و برش گرداند.نادر داخل لیوان آبجوش ریخت و منتظر شد.- قند نداری چایی رو بخوریم؟- نه قندا مورچه گذاشتن ریختمشون بیرون- تلخ بخوریم؟- چیز دیگه‌ای ندارمنادر لیوان را زمین گذاشت و بیرون رفت. از کنار شیر آب پیراهنش را که آویزان کرده بود برداشت و به تن کرد. پیراهن هنوز خیس بود ولی در آن هوا خیلی اذیت کننده نبود. مرد از اتاق با لیوان چاییش بیرون آمد - تو اینجا تنها زندگی میکنی؟- اره- خانم بچه‌هات کجان؟- بچه ندارممرد با لحن شوخی گفت- نداری؟ تو الان باید نوه هم داشته باشی که- ممکنه حاج رضا امروز نیاد، معطل نشی- چرا ترش می‌کنی، یادم نمیاد دیده باشمت، من و حاج رضا 10 سال پیش بر بلوار حجت تخمه می‌دادیم دست مردم. یادمه اومد این باغ رو خرید، هرچی پس انداز داشت داد و یه باغ خرید. ما هرچی بهش گفتیم بابا، تو مغازه داری، بیا بریم باهم حجره‌ی کناری رو بخریم، یکیش کنیم و پاساژ اعیونی درست کنیم قبول نکرد. بهش گفتم اسمشم می‌ذاریم پاساژ نگین. میدونی که اسم دختر حاج رضا نگینه، قرار بود با پسر من ازدواج کنه. الان شوهر کرده؟- دوتا پسرم داره- ماشالا، عجب پس ازدواج کرد نگین خانم. حالا خلاصه که نمیدونم چرا اومد اینجا رو خرید، داشتم می‌اومدم درختای پرتقالش واقعا پر بارن. حسابی انگار بهشون رسیدینادر به جایی خیره شده بود. جلوی در ایستاده بود و حرفی نمیزد.- پدرجان چاییت سرد شدانادر کبریت را از جیب شلوارش در آورد و سیگاری آتش زد، جلوی در کنار سگش نشست.- عجب سگ مریضیه، سگ نگهبان اینجاست؟ فکر کنم از زمانی که حاج رضا اینجا رو خریده همین جا بوده، چقدر بی‌آزاره، راستی شما چند ساله اینجایی؟- 20 سال- 20 سال؟؟ یعنی تو رو روی باغ خریده؟؟ نادر نگاهی به مرد کرد و مرد فهمید که حرف خوبی نزده- منظورم اینه موندی دیگه، ارباب قبلی کی بود؟ اون چرا باغ به این قشنگیشو فروخت و رفت؟ حیف این باغ نبود؟ البته من همیشه با حاج رضا مخالف بودم، گفتم بهت، گفتم بابا حاج رضا بیا بجای خرج اضافی برای اینجا، برای حرص و جوش زدن حفر چاه و دزد و سم و کود و آفت، بچه‌ها رو بفرستیم اروپا هم زندگیشونو بسازن هم پیشرفت کنن. میدونی، من پسرم رو همون 10 سال پیش فرستادم فرانسه، میدونی کجاست دیگه؟ توی اروپاست. نادر سیگارش را با آرامش می‌کشید و به مرد نگاه می‌کرد و آرام گفت &quot;اره میدونم&quot;- جدی؟ خب، اره خلاصه حاجی گوشش بدهکار نبود و اومد اینجا رو خرید، هیچ وقت نشده بود بیام اینجا فقط میدونستم یه باغ داره اینجا، به هزار بدبختی پیداش کردم. راستی اسمت چیه؟- نادر- آقا نادر عزیز تو اینجا تنهایی؟نادر همانطوری که پکی به سیگارش می‌زد سری تکان داد- دست تنها سختت نیست؟ بنظر یه باغ به این عظمت بیشتر از چندتا کارگر میخواد، حاج رضا که آدم خسیسی نبود. کارگر کمکی برات نمیاره؟نادر جوابی نداد. - بنظرت کی میاد حاجی؟ من شب پرواز دارم به تهران، نمیتونم خیلی بمونم. این همه راه نیومدم فقط نیم ساعت پیش حاجی بشینم. تلفن هم که نداری، حداقل شماره تلفن حاجی رو بلدی من بهش زنگ بزنم؟نادر بدون اینکه جواب بدهد پاشد و داخل اتاقک رفت، مرد پشت سر نادر راه افتاد و همین طور می‌گفت که خداخیرت بده حاجی خیلی وقته منو ندیدهنادر داخل اتاق شد و زیر تخت دنبال چیزی گشت. مرد دوباره خواست وارد اتاق شود که نادر گفت:- تو نیا- چی؟ - گفتم تو نیا همون بیرون وایساباشه شماره رو داری من زنگ بزنم بهش؟- وایسا دارم می‌گردمنادر بین یک سری پرونده و مدرک که مشخص بود سالیان زیادی هست که دست نخورده بودند دنبال کاغذ می‌گشت، پوشه‌ای را در آورد و دکمه‌ی آن را باز کرد. کاغذی را بالا گرفت که شبیه یک قول نامه بود. - بنویس- پیدا کردی؟ بگو بگو- 091345609قبل اینکه شماره خواندن نادر تمام بشود مرد ادامه‌ی شماره را گفت- صفر نه شونزده، اینو که دارم مرد مومن، همینو زنگ می‌زنم جواب نمیده، این شماره رو کی از حاجی گرفتی؟- ده سال پیش- از ده سال پیش تا الان شماره نگرفتی ازش؟ بابا تو دیگه کی هستی!!نادر مدارک و کاغذها رو جمع کرد و داخل پوشه گذاشت و زیر تخت انداختانگار که چیزی را دیده باشد که حالش را بد کرده باشد از اتاق بیرون آمد و به سمت شیر آب رفت. آبی به صورتش زد و لنگ را خیس کرد.- نادر تو آشنایی نداری؟ کسو کاری؟ زنی؟- چرا می‌پرسی؟ نه آشنایی دارم نه کس و کار- باشه بابا باشه عصبی نشو، ولش کن اصلا. راستش من همون ده سال پیش از اون جا رفتم، مغازمو فروختم، پولایی که دست مردم داشتم و گرفتم و رفتم تهران. پسرمم فرستادم اونور دنیا خودمم توی تهران مشغول کردم. - چجوری رفیقی هستی که ده ساله رفتی و یه سر به حاج رضا نزدی- من دوست داشتم سر بزنم نمی‌شد که بیام، ما نون و نمک همدیگرو خورده بودیم.- نون و نمک خورده بودی بعد این همه سال یه زنگ بهش میزدی- چی بگم، همچین عادی هم خدافظی نکردیم. دعوا همه جا هست، ماهم دعوا کردیم- سر نگین خانم؟- نه! دعوا قبل موضوع نگین بود، قصه چیز دیگه‌ای بود.- سر پول دعوا کردین؟- پول که همیشه یه سر دعوا هست، ولی ما هیچ وقت شراکتی باهم نداشتیم که بخوایم سر پول دعوامون بشه، حاج رضا از همون اول مارموز بازیاشو داشت، وقتی میدید که من از اول صبح دشت نکردم مشتریای گدا گشنشو میفرستاد سمت من و آخر شب با اون نگاهش منتش و صدبرابر نقد میکرد.نادر با پوزخندی  ماجرا را می‌شنید و سیگار دیگری روشن کرد.- یه نخ هم به من می‌دی؟- بفرما- آره، همیشه کل کل رو داشتیم ولی دعوا سر این چیزا نبود، وقتی که گذشت و هر دوتامون اسمی توی بازار آجیل در کردیم و هشتمون گره نهمون نبود، حاج رضا یه خونه خرید. نمی‌دونم از همون قدیم خوش شانس‌تر بود، بار خوبا همیشه مال اون بود، مشتری پولداره در حجره‌ی اون بود، خرید عیدشون از مغازه‌ی اون بود... چی بگم، خدا براش خواسته بود. خونه رو که خرید مارو دعوت کرد که حرصمونو دربیارهنادر سر تکان می‌داد و خاکستر سیگارش را می‌تکاند- نگینش رو من قبلا توی مغازه دیده بودم ولی اون موقع خیلی بچه‌تر بود، توی خونشون که دیدمش یه پارچه خانم شده بود، همون جا برای پسرم خاستگاریش کردم و حاج رضا گفت که هنوز بچه‌س و غیرمستقیم جواب رد داد. گفتم اشکال نداره یکم بزرگ‌تر بشه درسش تموم بشه باز خاستگاریش می‌کنم. - عجب - آره همون موقع وقتی داشتیم از خونشون برمی‌گشتیم پیش خودم گفتم خدایا چرا من همش عقبم از این رضا، کجای کارم می‌لنگه؟ اون 10 صبح در حجره رو باز می‌کنه من 7 صبح جلو مغازه رو جارو می‌کنم ، اون ناهار رو می‌ره خونه من می‌شینم که مبادا مشتری بیاد و من نباشم. اون شب 6 می‌بنده می‌ره من تا 8 می‌شینم. ولی آخر سر اون باید خونه بخره. تا اینکه زدم به کارای دیگه- کارای دیگه؟- آره، پول می‌دادم دست این و اون.مرد ته سیگارش را انداخت روی زمین و با کفش خاموشش کرد.- اونو اونجا ننداز- چیکارش کنم؟- بدش به منسیگار را از روی زمین برداشت و به نادر داد.- پس زدی توی کار نزول؟- برات تعریف کرده؟ بیشتر از یه کارگر میدونی، نزول اینه که تو پولو بدی به مردم و ماه به ماه سود بگیری، من این کارو نمی‌کردم! من پولو میدادم و یه خونه یا یه باغ یا یه ماشین رو از طرف می‌خریدم و بعدا به خودش همون ماشین رو می‌فروختم. این نزول نیست. هنوز این کینه و حسادت رو کنار نذاشته. حتی به کارگرش هم که تو باشی گفته من نزول خور بودم! عجب.. عجبنادر به بحث ادامه نداد و تفی روی زمین انداخت - بعدش دیگه اوضاع فرق کرد، خونه خریدم، ماشین خریدم و حتی اینقدری پول دستم اومده بود که بتونم تنهایی همون حجره‌ی کناری رو هم بخرم ولی خب حاج رضاتون حاضر نبود پاساژش کنیم، حاضر نبود توسعه بدیم کارمونو و بعدشم اومد اینجا این باغو خرید و بعدم که...- دعواتون سر چی بود.- سر حسادت سر بچه بازی سر ندیدن موفقیت. وقتی که ماجرا برای من فرق کرد و رنگ و بویی عوض کردم حاج رضاتون افتاد دنبال کار من که تو این همه پولو از کجا آوردی و آخر سر یه نزول خور بست به دم من و آبرومو توی بازار برد. هرجا می‌رفتم جواب سلامم نمی‌دادن. یه کاری کرده بود که مردم کوچه و خیابون مثل سگ باهام رفتار می‌کردن. کار و کاسبی آجیلم کساد شده بود ولی پولایی که دست مردم داشتم داشت برام کار می‌کرد. - مغازتو فروختی؟- کار دیگه‌ای نمی‌شد کرد، فروختم و رفتم، با کینه هم رفتم کینه حاج رضا. یه سیگار دیگه بهم بدهنادر یه سیگار دیگه درآورد و به مرد داد- حالا اومدی اینجا چیکار؟ - اومدم بهش چیزیو بگم.- چی؟ - به خودش باید بگم. نادر به مرد خیره ماند و چیزی نگفتمرد اندکی مکث کرد و ادامه داد:- میخوام بهش بگم اره من نزول خور شدم، من پول شبهه دار وارد زندگیم کردم، ولی تو بچه‌ی پیغمبر نبودی! تو آبروی منو همه جا بردی، تو باعث شدی که من برم، تو باعث شدی که برم آواره‌ی شهر غریب بشم و بچم بره اونور دنیا، تو کاری کردی که دیگه نتونم از اون چاه گُه در بیام، همش مقصرش تو بودی. میخوام اینو بگم و برم. پک سنگینی به سیگارش زد و از جایش بلند شد و به سمت ماشینش رفت.نادر صدای موتوری را از طرف جاده شنیدبلند شد و سمت جاده رفت مرد داخل ماشین نشسته بود و سیگارش را می‌کشید و چشمانش را بسته بودموتور از راه رسیدجاسم کارگر باغ بغل بود که با چفیه‌ای صورتش را پوشانده بود که خاک به گلویش نرود- سلام آقا خوبین؟- سلام جاسم، چطوری؟ - قربان شما، آقا دارم میرم شهر چیزی میخواین براتون بگیرم؟- جاسم برام یه بسته سیگار بگیر- به چشم آقا، کبریتم بگیرم؟- نه کبریت دارم، راستی برو دم مغازه جعفر بگو رفیق حاجی اومده باغ، بگو بهش خبر بدن- آقا بگم کی اومده؟مرد که شیشه را پایین داده بود گفت مجید مجتهدی- مجید مجتهدی - به چشم آقا، - برو خدا به همراهتموترو از همان راهی که آمده بود دور شد.مرد از ماشین پیاده شد و رو به نادر کرد و گفت- کارگرت بود؟ اینجا انگار سر کارگر همه‌ای- کارگر باغ بغله- خیلی احترامت می‌کرد آقا نادرنادر چیزی نگفت - اگه بخواد بیاد نیم ساعت دیگه میاد- رضا؟- آره حاج رضا- برای شما شده حاج رضا، حاج رضا، این حاجی شما برای من پشمم نیستاین را گفت و به چهره‌ی نادر خیره شد، به چروک‌های دور چشمش، منتظر شد تا نادر جوابی بدهد. حس نمی‌کرد که نادر یک کارگر ساده باشد، یک پیرمرد که صبح به صبح بلند شود و برود به دنبال کود و با تراکتور زمین را شخم بزند یا شب‌ها لاستیکی آتش بزند و چراغ قوه به دست بین درختان دنبال دزد بگردد. به نادر نمی‌ آمد. - حاج رضا، حاج رضا، این حاج رضا شما وقتی حج رفت بهش نگفتن آبروی بنده‌ی خدا از خونه‌ی کعبه مهم‌تره؟ بهش نگفته بودن وقتی میری همه جا چو میندازی که مجید نزول خوره در و همسایه با زن و بچش چجوری تا می‌کنن؟ نمی‌دونست وسط مسجد بازار بلند به آخوند مسجد بگی &quot;حاج آقا از نزول برامون بگو&quot; همه برگردن به من نگاه کنن یعنی چی؟ نمی‌دونست؟مرد در بین گفتن این وقایع لکنت می‌گرفت، قدری مکث می‌کرد و دنبال کلمه می‌گشت و ادامه می‌داد. انگار که بخواهد ماجرا را برای قاضی تعریف کند و حکم را بلافاصله از او بگیرد و با آمدن حاج رضا حکم را اجرا کند. - ده سال مونده بود بیخ گلوم، براش پیغوم و نامه فرستاده بودم که زندگیتو تباه می‌کنم ولی دلم راضی نمی‌شد. تو چرا هیچی نمی‌‌گی؟ لال‌مونی گرفتی؟- چی بگم؟ مگه نزول نمی‌دادی؟- می‌دادم، باید آبرومو ببره حاج رضاتون؟ باید بدبختم کنه؟- مگه برات مهم بود؟- معلومه که مهم بود؟ منظورت چیه؟ تو آبروت برات مهم نیست؟ اصلا میفهمی بی آبرو بودن یعنی چی؟- آره می‌فهمم بی‌آبرویی چیه، می‌فهممنادر به سمت اتاقک رفت و داخل اتاقک نشست. مرد پشت سرش راه افتاد دم در اتاق ایستاد. - اجازه هست؟نادر سری تکان داد، مرد بدون توجه به کثیفی و تمیزی روی فرش خاک گرفته و سوخته نشست. نادر بسته‌ی سیگار تمام شده‌اش را روی طاقچه انداخت و باقی جعبه‌ها را نگاه کرد. همه خالی بودند و سیگاری نداشت. - سیگار دارم، می‌خوای برم از تو ماشین برات بیارم؟- لازم نکردهمرد بلند شد و به سمت ماشینش رفت و یک پاکت سیگار آورد یک نخ را به نادر تعارف کرد ولی نادر قبول نکرد.- میدونم دست به مال من نمیزنی، ولی این به جای چایی و سیگاری که بهم دادی.- نمی‌خواممجید لبخند از روی صورتش محو شد و به درکی گفت و سیگار را با فندکش روشن کرد.پکی به سیگارش زد و دودش را سمت نادر بیرون داد و گفت- میدونی از چی میسوزم؟ از اینکه حاج رضاتون هم از همین کارا میکرد، حاضر نبود یه گرم اجیل رو کم و زیاد کنه، میگفت حق ناسه ولی وقتی بحث آبروی من و زن و بچم شد چشماشو بست و بی حیثیتمون کرد. این کارا باهم جور در نمیاد. این مسلمونی نیست. این دروغه، کلک بازی و حروم زادگیه...نادر صحبت مرد را با صدای بمی که در شرف یک دعوای مفصل باشد قطع کرد و گفت- حرف دهنتو بفهم، از ظهر داری یه بند در گوش من اراجیف بار می‌کنی و من فقط تماشات کردم، حوصله‌ی تو و ماجراتو با حاج رضا ندارم، ولی اگه بخوای به پدر و مادرش که مردن فحش بدی همین جا کنار سگم چالت می‌کنم.مرد دود سیگارش را بیرون داد و با ترسی که مشخص بود در جانش دویده گفت:- تو کارگرشی یا بادیگاردشی مرتیکه که منو تهدید می‌کنی؟ هر جور دلم بخواد صحبت می‌کنم. به توهم هیچ ربطی نداره. نادر سری تکان داد، مهمان بود، نمی‌خواست کاری کند که نباید. سکوت کرد و چیزی نگفت. مرد تا دست برتر را پیدا کرد، گستاخی را ادامه داد و با اعتماد به نفس بیشتری گفت:- مرتیکه‌ی الاغ چی شد؟ چرا لال مونی گرفتی، گدازاده من اگه نتونم توی حمال رو سرجات بشونم که کلاهم پس معرکسفحش دیگری نثار نادر کرد و بلند شد و لگدی زیر کتری سیاه زد و صدای شکستن چیزی آمد. بدون اینکه نگاهی به لیوان شکسته بکند از اتاق خارج شد. حتی پشت سرش را نگاه نکرد تا عکس العمل نادر را ببیند. داخل ماشین نشست. ماشین مثل کوره داغ شده بود ماشین را حرکت داد و در سایه‌ای ایستاد و منتظر ماند تا حاج رضا بیاید.نادر به لیوان شکسته نگاهی کرد. احساس می‌کرد باید کاری می‌کرد. ولی خیلی بی‌حوصله‌تر از آنی بود که دنبال درگیری باشد. آن هم با کسی که بعد از ده سال به دیدن دوستش آمده، آن هم چه دوستی و چه ارتباطی. دست خودش نبود، روی یک سری از حرف‌ها حساس بود. جلوی در اتاق سگ را دید که بلند شده و به سمت جاده می‌رود. فهمید که حاج رضا در راه است. از اتاقک خارج شد به سمت جاده رفت و ماشین حاج رضا را می‌دید که بدون احتیاط و با سرعت خیلی بالا به سمت اتاقک می‌آمد. در مسیر گرد وخاک شده بود. ماشین رسید. سگ کنار ماشین ایستاد و منتظر بود طبق معمول حاج رضا کیسه‌ی استخوان‌های مانده را از جعبه کنار دیواری برای سگ پاره کند تا شکمی از عزا در بیاورد. اما حاج رضا ماشین را خاموش کرد و بدون توجه به سگ به سمت اتاقک رفت. - کجاست؟- سلام - سلام نادر، کجاست؟- تو ماشینش نشسته، اونجا کنار دیوار.حاج رضا به سمت ماشین رفت. با فاصله در کنار ماشین ایستاد و به مجید نگاه کرد. منتظر ماند تا پیاده شود. نادر با فاصله منتظر بود تا مرد از ماشین پیاده شود. سگ مریض و خسته که از غذا نا امید شده بود کنار پای نادر آمده بود و سرش را به پای نادر می‌مالاند.مرد ماشین را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد. نگاهی به نادر انداخت و بعد رو به حاج رضا کرد. صورتش بی‌حالت بود، نه اثری از خشم نه ناراحتی نه هیچ حالت دیگری- فکر کردم با پسرت از ایران رفتی، چرا اومدی اینجا؟ می‌اومدی توی شهر ببینمت- همونجایی که ابرومو بردی؟- از ترس آبروت بود که نزول نمیدادی به مردم. خونشونو توی شیشه نمی‌کردی، مردم و بیچاره نمی‌کردی. - تو مگه جای خدایی که برای من حکم می‌کنی؟حاج رضا با لحنی که در آن خنده و تمسخر داشت ادامه داد: - خداروشکر همون موقع مردم شناختنت، همون موقع همه فهمیدن کی هستی و چی هستی. ببین الان میتونی یه سر به بازار بزنی؟ ببین میتونی نیم کیلو پسته بخری، ببین اندازه اکبرحمال آدم حسابت می‌کنن؟ نه آقا نه! پول حروم آتیش می‌زنه زندگیتو. خدا جای حق نشسته.مجید هیچ حرفی نمی‌توانست بزند. فقط تماشا می‌کرد و لرزش دستانش از دور مشخص بود. نه می‌توانست نفرین کند و نه می‌توانست درگیر شود. آمده بود که برای بار دوم تحقیر شود.حاج رضا که دید مجید حرفی نمی‌زند ادامه داد: - نکنه از تهرانم بیرونت کردن؟ اونجا که حروم خور مثل تو زیاد داره، اونجا همکارات زیادن، نکنه کلاهشونو برداشتی بیرونت کردن؟ - حاج رضا! حاج رضا! تند نرو، وایسا، ببین نه منو از تهران بیرون کردن، نه کلاه بقیه رو برداشتم، این جا هم کسی نیست که بخوای آبرومو ببری. یه دونه کارگرته که قبلا به اندازه‌ی کافی گفتی بهش. من نمی‌دونم خدایی که می‌گی هست یا نه، من نمی‌دونم قیامتی که می‌گی هست یا نه، من هیچی نمی‌دونم، ولی باید بترسی، باید دعا کنی که نباشه، چون اگه قیامتی باشه، حساب و کتابی باشه، خیلی کارت سخت می‌شه.مرد در حال صحبت بود که حاج رضا با عصبانیت صحبتش را قطع کرد و داد زد:- ببین کی داره از خدا و پیغمبر و قیامت صحبت می‌کنه، نزول خور یک شهر، حروم خوری که فقط پولو می‌شناختمجید بدون توجه به حرف‌های حاج رضا ادامه داد:- کارت خیلی سخته، من می‌رم پیدا می‌کنم ادمایی که بهشون نزول داده بودم و پولو بهشون بر می‌گردونم، حلالیت می‌گیرم و خودمو از این عذاب رها می‌کنم ولی تو حاج رضا، تو، تو چیکار می‌خوای بکنی با بلایی که سرم آوردی؟ با حرفایی که پشت سرم زدی، با کاری که با خانوادم کردی، باعث شدی بچم اون ور دنیا آواره بشه، زنم مریض بشه، می‌خوای چیکار کنی؟ چیکار می‌تونی بکنی؟ - جبران کنی؟ فکر کردی الکیه؟ جبران کن!و شروع به صدا زدن کرد:- نادر؟ نادر؟ بیا ببینم آقا می‌خواد جبران کنه! بیا جبران کن زندگیی که از نادر سیاه شده رو، زنش مرد و باغش رو فروخت به من تا چک‌هایی که به یه حروم خوری مثل تو داده رو پاس کنه، چون هنوز فصل برداشت نرسیده بود و نمی‌تونست پول شیمی درمانی زنشو جور کنه! جبران کن حروم خور! جبران کن دیگه! مجید! مگه می‌تونی پیدا کنی زندگی‌هایی که به گُه کشیدی رو؟ مگه الکیه بری در خونه‌ی طرف رو بزنی بگی ببخشید من ده سال پیش 20 میلیون پولی که بهتون قرض دادم رو پنج بار ازتون گرفتم الان پشیمونم باقیشو بهتون بدم؟ نه نمی‌شه! زندگی‌هایی که سوزوندی رو نمی‌تونی درست کنی.مجید به نادر نگاه کرد. نادر روی زمین نشسته بود و آرام سر سگ را نوازش می‌کرد و سعی می‌کرد به چشمانش توجهی نکند. - همین حالا از باغ من برو بیرون، نمی‌خوام مردم ببینن بفهمن من یه نزول خورو راه دادم به باغم. تا همینجاشم که اومدی مارو کفاره لازم کردی.- حساب من با اونایی هست که بهشون پول دادم و گرفتم ولی تو کاری کردی که نتونم سر بلند کنم. اگه قیامتی باشه اون جا منتظرت می‌مونم.این را گفت و سوار ماشینش شد. ماشین را روشن کرد و به سمت جاده حرکت کرد. حاج رضا احساس خفگی داشت. خیلی سختش شده بود که مجیدنزول‌خور آمده و او را با وعده‌ی قیامت ترسانده. به درکی گفت و رو به نادر کرد. نادر مشغول سگ بی‌حال بود. - می‌دونی کی بود؟ این همونی بود که قبلا گفتم نزول خور بوده و بازار به گند کشید و ...نادر حرفش را قطع کرد و گفت:- فهمیدم کی بود، لازم نیست دوباره بگی- مثل همون حروم خوری که تو رو به این روز انداخت، خدا می‌دونه چند نفر رو مثل تو بدبخت کردهحاج رضا این حرف‌ها را می‌زد تا آرام شود اما نادر نگاهش نمی‌کرد. حرصش گرفته بود. کلافه شده بود و می‌خواست در مورد مجید صحبت کند و نادر گوش شنوایی نبود. خداحافظی گفت و به سمت بازار رفت. باید آمدن مجید را برای رفقای قدیمی‌‌اش تعریف می‌کرد.</description>
                <category>محمد خضری</category>
                <author>محمد خضری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 11:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوغ و نوشابه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46539612/%D8%AF%D9%88%D8%BA-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%87-hyzonzhu8den</link>
                <description>ساعت ۳ بعد از ظهر زمستون اوایل دی ماه هوا؟ خیلی سرده ولی بوی سرب می‌ده، مثل همیشه هوای تهران آلودس کوه‌ها مشخص نیستن، حتی نمیدونی که این آلودگی تا کجای کوه‌هاست اینقدر که آسمون گرفته‌سمحل قرار، میدون ونکدیشب تا نماز صبح باهم صحبت کردیم بخاطر همین دیر بیدار شدم، چشمام پف کردن حدودای ظهر که پاشدم دوش گرفتم، موهامو با شامپو نشستم تا به حالت عادی خودش پف کنه بعد دوش دو سه‌تا عطسه و شروع آبریزش بینی متوقف نمیشه نمی‌دونم چه حکمتیه وقتی دوش می‌گیرم انگار چندجامو پشه نیش زده‌باشه، باد می‌کنه و میخارهیه لیوان شیر می‌خورم، مسواک می‌زنم برای ناهار واینمیستم منطقی نیست قرار آخر رو دیر برسمحوصله‌ی غذا هم ندارم وسط روز اسنپ برای رفتن به ونک خیلی گرونهبا بی‌ارتی میرسم به ونک ساعت ۳بعد از ظهرهوا بوی سرب می‌دهدور میدون مردم درگیر روزمره‌ی خودشوننمنتظرم تا بیاد چی باید بهش بگم؟گفتنی‌ها رو هزار بار گفتیم گریه؟من گریه نکردم، می‌دونم دیگه قرار نیست چیزی بشه شایدم دوباره همو ببینیم،شایدم نه مهمه؟نمی‌دونم شاید یکی بهتر از اون پیدا بشهپیش خودم می‌گم که من عاشقش نیستم که اینجوری فکر می‌کنم اون هیچ وقت کسیو جای من تصور نمی‌کنه…بی‌خود، مطمئنم به سال نرسیده، با یکی دیگه می‌ره توی رابطهخب نشدچیکار کنم؟تو بهترینی که باید می‌بودی نبودی تو اونقدرم خوشگل نبودی اونقدر شیرین نبودی اونقدر خواستنی نمی‌دونم گوشیمو در میارم پیام داده دیر میرسه کجا برم؟یه نگاه میندازم به میدون تاکسی‌ها منتظرن مسافر بیاد تا حرکت کنن کارمندا دیرتر تعطیل میشن، کم مسافر میاد وسط روز به ماشینا نگاه می‌کنم تو کدومشونه؟از کجا میاد؟خونه یا از ولیعصرمهم نیست چرا مهمه، باید بدونم از کجا میاد تا بدونم کجا منتظر وایستمچرا براش یادگاری نگرفتم؟قشنگ نیست که یه چی بگیرم دم آخری؟نه، قشنگ نیستبعدا ببینتش یادش می‌افته غصه می‌خورهبعد از تموم شدن این رابطه زندگیم رو از نو میسازم نه که بد کرده باشه باهام، نهبد نکرده، ولی اونقدرام فوق‌العاده نیست دیگه من یکیو می‌خوام که فوق‌العاده باشه یکی که هدف زندگیم باشه اونقدر که ارزش مردن داشته باشهبتونم براش بمیرمبرای تو نمیشه مردتو چرا برای من میمیری؟ناراحتم که اینقدر دوستم داری کاش هیچ وقت عاشقم نمی‌شدیهیچ وقت وابسته‌م نمی‌شدی اهیه تاکسی دور میدون وایسادنه اون نیست دیشب بهم گفتی که دستات درد می‌کنه میترسی که مریض شده باشی دستات کز کز می‌کنه اره منم خیلی می‌ترسم نکنه مریض شی مامانت بیاد خر منو بگیره؟برای خودتم ناراحتم، نه که نباشم ولی از مامانت می‌ترسم بیشتر از مریضی تو  حوصله‌ی بدبختی اینجوری رو ندارم+ سلام- سلام از کجا اومدی؟ چرا دیر کردی+ اسنپ قبول نمی‌کرد- از خونه اومدی؟+ اره - کجا بریم؟+ نمی‌دونم- غذا خوردی؟+ نه - بریم این ساندویچیه؟+ نمی‌دونم- بیا بریمساعت ۳:۲۰ وارد رستوران هایدا شدیم خلوته نسبتا، دوتا ژامبون با یه دوغ و نوشابه من نوشابه نمی‌خورم، نه که برای زندگی سالم نه، برای اینکه دوست ندارم از پله‌ها بالا رفتیم یه میز چهار نفره با ویوی میدونخیلیم ویوی مهمی نیستچادرشو دور خودش جمع می‌کنه و می‌شینهچشماش بنظر نمیاد که گریه کرده باشهولی پف چشمام شاید این حسو بهش بده که من حسابی گریه کردمراستش دوست دارم اینجوری بنظر برسمکه برام خیلی مهمهدوست دارم وفادار بنظر برسم خیلی احساسی و حساسخیلی دردجدایی کشیدهاینجوری در موردم فکر می‌کنه؟نمیدونم، شاید نهحتما نه هزاربار بهم مستقیم گفته که تو عاشقم نبودیبا لبخندبا گریه تو شوخی تو دعوا همه جوره بهم گفته بودپف چشمام دیگه این دم آخری بدرد بخور نیستسرشو انداخته پایین هیچی نمی‌گه همیشه برای من شروع کردن صحبت خیلی سادسولی الان چی بگم؟خوش آمدی به آخرین دیدارمون؟مسخره بنظر میادوصیت کنم؟بگم دوست دارم؟از آینده بگم؟کدوم آینده؟از گذشته بگم؟که مثلا یادته رفتیم سینما؟یا مثلا یادته چقدر باهوش بودم توی حدس زدن فکرات؟بدرد کی می‌خوره این حرفا؟جفتمون ساکتیم - نمی‌خوای چیزی بگی؟میخوای ساکت بمونی؟همینجوری؟هیچی نگفت سرش پایینه - دستت چطوره؟نمی‌خوای بری آزمایش بدی؟هیچی، هیچی نمی‌گه به دستاش نگاه می‌کنم دستمو می‌برم جلو که دستاشو بگیرمانگشتای کشیدشوی ذره توی دستام نگه‌دارمخیلی آروم و بی‌جون می‌کشه دستشو…دستاش ولی گرم بودن مثل همیشهبهش می‌گفتم توی دستات بخاری داریهمیشه توی سرما دستاش داغ بود انگار همین چند لحظه‌ی پیش دستاش جلوی آتیش بوده هنوز گرم بودن دستشو آروم کشید رفت سراغ کیفش بسته‌ی دستمالشو در آورد، خیلی آروم،انگار یکی رفته توی تنظیمات و سرعت حرکاتشو گذاشته روی نیم ایکس احساس شرمندگی دارم دستمالو بر داشتو بینیشو گرفت چشماشو نگاه کردم سرش پایینه اصلا نگاهم نمی‌کنه مژه‌های بالاش خیسناره داره گریه می‌کنهگفتن گریه نکن چه فایده‌ای داره-عزیزم زشته الان غذا رو میارن، اینجوری نکنچه اهمیتی داره واقعا؟واقعا چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟نمی‌تونم حرفی بزنم که آرومش کنممثل شاهدیم که شهادت داده قاتل کیه، بعد بخواد قاتل رو بخاطر حکمی که گرفته آروم کنهمسخرسچی بگم؟ببخشید که زندگیتو خراب کردم؟خیلی آروم گریه می‌کنهکسی تا توی صورتش دقیق نشه نمی‌تونه بفهمه چی شده غذا رو آوردن دوتا ساندویچیه دوغ و یه نوشابه سس‌هارو هم گذاشت روی میز و رفت میز بغلی که غذاهاشونو رو جمع کنه میز رو تمیز کرد و رفت طبقه پایینخوبه که دیگه هیچ کس بالا نیست - بخاطر کم غذاییته اگه دستات کزکز می‌کنن، ضعیف شدی، باید غذای مقوی بخوری ساندویچ‌ رو باز کردم گاز اولو زدم و یکم سس زدم روش گاز دوم سس ریخت روی دستم میزمون دستمال نداشت گفتم یه دستمال بهم میدی؟دست کرد توی کیفشو و یه دستمال بهم داد - نمیخوای غذا بخوری؟میخوای بکشی منو؟هیچی نگفتساندویچ رو گذاشتم کنار الان خوردن خیلی زشتهگرسنمه ولی زشته- چرا نگاهم نمی‌کنی؟هیچی نگفت- خب باشه هیچی نگو، فقط نگام کن، داری آتیشم می‌زنی متوجهی؟ساکت‌تر از قبل سرش پایین بوددستاش با دستمال بازی می‌کرد انگار پلکم‌ نمی‌زدانتظار داشتم که چیکار کنه؟دوست داشتم چیکار کنه؟دوباره دست کرد توی کیفش گوشیشو درآورداز قلب آبی روی گوشی فهمیدم مامانش زنگ زده، باید الان سر کار باشه صداشو صاف کرد و جواب دادگفت تو راهه داره میادقطع کردرفت که اسنپ بگیره- داری میری؟اینقد زود؟بمونه چیکار؟بمونه هیچی نگه؟بمونه اشک بریزه؟تا درخواست رو زد قبول شدشاید همون تاکسی‌های خالی میدون بودنبلند شدپشت سرش بلند شدمساندویچش دست نخورده بودبرش داشتم ساندویچ خودمم برداشتم چجوری دوتا قوطی دوغ و نوشابه رو بردارم رفتم پایین که یه نایلون بگیرمگرفتم، ساندویچا و دوغ و نوشابه رو  ریختم توشخیلی زود از در رفتم بیرون هرچی اینور و اونورو نگاه کردم نبود غیب شد؟رفت؟واینستاد خداحافظی کنم؟خودشم نمی‌خواست؟ناراحت شدمکاش ول می‌کردم دوغ و نوشابه رو…حالا دیگه رفته بود سخته؟نمیدونم، شاید</description>
                <category>محمد خضری</category>
                <author>محمد خضری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 17:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46539612/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-ktcnqjijt6vh</link>
                <description>صدای بوق‌ مترو داره میاداز ته تونل نورش مشخصهاونور سکو برات دست تکون می‌دم نگاه می‌کنی و لبخند می‌زنی بدون صدا می‌گم‌ دوستت دارم همون لبخندو تحویلم میدیمترو میادو سخت می‌شه دیدتسریع نگاهتو برداشتی کیفتو انداختی رو شونت و بلند شدی که سوار مترو بشیولی من حتی سعی کردم توی واگنم پیدات کنم که چند ثانیه بیشتر ببینمتیه دست‌فروش اونجا وایسادهمنتظره در بسته بشه تا شروع کنه به گفتن«هندسفری، کابل شارژ، …»</description>
                <category>محمد خضری</category>
                <author>محمد خضری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 11:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گه‌گهی یاد کن به دشنامم***سخن تلخ از تو شیرین است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46539612/%DA%AF%D9%87-%DA%AF%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%85%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-plclnxxcpkrt</link>
                <description>در باز شد و زن وارد خانه شد. چادر سیاهی که خاک به خوردش رفته بود را از سرش برداشت و به سمتی پرتاب کرد.- کجایی؟ بیا خدا از سر تقصیراتت نگذره.پسر با دهنی باز، مات و مبهوت سرش را از کاغذ کنده شده‌ای برداشت و به سمت مادر رفت. زن بالای سر مریضی که خُرخُر می‌کرد شعله‌ی چراغ نفتی را بیشتر می‌کرد. سرخی صورتش رو به کبودی می‌زد و زیر لب نفرین می‌کرد و پوست لبش را میجوید.-چی گفتی به دختر مدیر؟ چیکار کردی؟ میخوای داغتو بذارن روی دلم؟ میخوای روزگارمو سیاه‌تر از اینی که هست بکنی؟پسر از داخل اتاق سردی که تنها اتاق خانه بود بیرون آمد. با بویی که پدر داشت، تحمل نشستن داخل اتاق اصلی خانه را نداشت، بچه‌ها توی مدرسه بهش می‌گفتن بوی استفراغ می‌دهد. به آن‌ها توجه نمی‌کرد، اهمیتی نداشتند، اما دلش نمی‌خواست بوی استفراغ بدهد. از روی عادت هی خودش، لباس‌هایش، حتی کتاب‌ها و دفترهایی که به جای کیف با کش می‌بستشان را هم بو می‌کرد، که ببیند بویی که بچه‌ها می‌گفتند را دارد یا نه؟ دور می‌ایستاد، از همه فاصله می‌گرفت، همه را از دور تماشا می‌کرد، با بچه‌ها در حیاط نمی‌گشت، حتی موقع تنبیه شدن، 10 ضربه بخاطر عقب رفتنش خورد.با چشمانی که انگار منتظر خبر ناگواری باشد، منتظر ماند، مادر را نگاه کرد. مادر یک سیلی محکم به گوش غلام زد، نمی‌دانست دست مادر سردتر است یا صورتش، ترسید مثل آن روز خون دماغ شود. -چی گفتی بهش؟ سرش را پایین نیاورد، همان‌طور هاج و واج نگاه می‌کرد.درِ خانه انگار هیچ وقت بسته نمی‌شد و لق بود، همیشه‌ی خدا با کوچک‌ترین نسیمی در سرجایش تکان میخورد و زوزه‌ی باد شنیده می‌شد، شاید بخاطر همین، مریض همیشه در تب می‌سوخت و خوب نمی‌شد. آخرین سری با پلاستیک فاصله‌ی بین در را پوشانده بود اما باد خیلی زورش بیشتر بود.ضربه‌ی سیلی که به صورت خورد اشک مادر روی گونه‌اش چکید، با دست اشک را پاک کرد،  ناخن‌ها و دستش خیلی سیاه شده بود. شاید بخاطر گردوها بود، غلام نگاهشان کرد و پلک زد. دستی به صورتش کشید، همان جا که سیلی خورده بود، دستش را بو کرد و عقب عقب رفت.+چی شده؟همه چیز از تنبیه آن روز شروع شده بود، ده ضربه بخاطر ریاضی، ده ضربه بخاطر نیاوردن دفتر، ده ضربه بخاطر عقب عقب رفتن.کتاب ریاضیش گم شده بود، شاید از بین کش افتاده بود. مشخص نبود کجاست. بعد از کلاس شروع به گشتن کرد، جامیزها، طاقچه‌ی کلاس، راه‌روها، حتی دستشویی‌ها، نمی‌دانست که، شاید کسی بخواهد دستش بیاندازد. ولی کتاب از بین کش افتاده، شاید وقتی می‌آمده بین راه افتاده. مسیر را رفت و آمد. نبود که نبود. جلوی مدرسه، بین جوی آب، زیر برگ‌های نارنجی خشکِ روبه‌روی مدرسه، هرجا که فکرش می‌رسید را می‌گشت. گرم گشتن بود که ماشینی جلوی مدرسه ایستاد. یک بنز قهوه‌ای، از آن‌ها که می‌شود از تمیزی درهایشان بجای آینه استفاده‌شان کنی، ماشین بزرگ و ترسناکی بود، از آن ماشین دختری جوان پیاده شد، ماشین اندکی صبر کرد تا در مدرسه بازشود و بعد گازش را گرفت و رفت. موهای خرمایی تیره، بافته شده و منظم تا به وسط کمر، با روبانی سرخ، بدنی ظریف و قلمی کلاه زنانه قرمزی بر روی سرش و بر روی دستش پالتوی سفیدی، با دامن و کتی بر تن، صورتش از دور خیلی مشخص نبود. پسرک بین برگ‌ها نگاه می‌کرد، با دهانی باز و چشمانی گرد شده. دخترک وارد شد. پسر بدون آنکه سرش را پایین بیاورد با دست یقه‌ی پیراهنش را بالا آورد و بویید، بوی دیگری داشت.+چی شده؟ مگه خونه‌ی کدخدا نبودی؟ -بله اونجا بودم، زن مدیر و دخترش اومده بودن.روز بعد از آن روز، بعد از مدرسه در بین برگ‌ها جایی که توجهی جلب نکند می‌ایستاد، درست ساعت 1 بعد از ظهر ماشین می‌رسید، دخترک در می‌زد، در باز می‌شد، ماشین می‌رفت و در بسته می‌شد. از دور رنگ لبان دختر پیدا بود، قرمزی که از صد فرسخ آن طرف‌تر بین صورتی که فقط سفیدی آن مشخص بود دیده می‌شد.هر روزِ غلام همان چند ثانیه بود. بین برگ‌ها نگاه می‌کرد به کسی که رنگ لبانش و موهای بافته شده‌اش از دور جلب توجه می‌کرد.غلام دوست داشتن را بلد نبود، حتی نمی‌دانست دارد چه کار می‌کند و قرار است چه شود، نمی‌دانست انتهای این تماشا چیست؟ ندانستنش از ترسش نبود، بلد نبود. جمعه‌ها بدترین روز هفته بود. سخت می‌گذشت و دیر.تصمیم گرفت رد ماشین را بزند، چرا؟ نمی‌دانست. می‌خواست بیشتر تماشایش کند، چرا؟ بازم نمی‌دانست. کاری می‌توانست بکند؟ نه. فقط میخواستش، شاید ابتدایی‌ترین حسش همین بود. می‌خواستش از ته دل، حتی از خود بیشتر می‌خواستش، شاید اصلا این حس خواستن عنصر سازنده‌ی دوست داشتن باشد کسی چه می‌داند؟یک روز مدرسه که تمام شد با تمام سرعت به سمت خیابان دوید به چهارراه رسید و منتظر ماند تا ببیند ماشین از کدام سمت می‌آید. از سمت شمال یک نقطه‌ی متحرک دید که به سمت او می‌آمد، هول کرد، کجا قایم شود؟ پشت درختی رفت و ایستاد. ماشین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و معلوم بود خودش است. به آرامی سرش را از کنار درخت بیرون آورد، ماشین سرعتش را کم کرد و پیچید، او را بهتر دید. صورت کشیده، چشمان خسته، ابروهای پرپشت و جدیت در چهره. صورتش هیچ عیب و نقصی نداشت، تا به حالا چهره‌ای به آن شکل ندیده بود، پسرک نمی‌دانست زیبا چیست ولی دختر زیبا بود. رنگ سفید صورت دختر باعث درخشش لبانش بود. +دختر مدیر؟-میدونی چی بهم گفت؟ گفت اگه یه بار دیگه ببینم پسرت جلو مدرسه وایمیسته نگاهم کنه به بابام می‌گمروز دیگر، از مدرسه که تعطیل شد، به سمت چهارراه دوید، تصمیم گرفت به سمت شمال برود، جاده طولانی بود و مشخص نبود به کجا می‌رسد.شروع به دویدن کرد، دوید و دوید تا به جایی برسد که ماشین از آنجا می‌آید، شاید خانه‌اش باشد، شاید مدرسه‌اش.وسط دویدن صدای ماشین را شنید که انگار خیلی نزدیک بود. سرجای خود ماند، ماشین با سرعت از کنارش رد شد و او هیچ چیزی ندید، ماشین همان ماشین بود، ولی غلام دختر را ندیده بود، پشت سر ماشین شروع به دویدن کرد اما خاکی که ماشین بلند کرده بود به صورت و حلقش می‌رفت در بین این گردوخاک ماشین به سختی قابل دیدن بود. ماشین دور می‌شد و می‌رفت اما بنظرش آمد که دختر از پشت ماشین برگشت و به او نگاه کرد. پسر ایستاده بود، نفس نفس می‌زد، چشمانش باور نداشت که او را دیده‌اند. ناخودآگاه کتاب‌های با کش بسته شده را رها کرد و پیراهنش را بالا آورد، بو کرد، دخترک او را دیده بود؟ پسر مبهوت مانده بود. ماشین دور شد و پسر خم شد کتاب‌ها را برداشت، کش پاره شده بود. کتاب‌ها را در دست گرفت و به خانه رفت. مادر هنوز به خانه نیامده بود، خانه‌ی کدخدا بود و آنجا را نظافت می‌کرد. پدر در تب می‌سوخت، تشک و بالشت خیس از آب‌دهان و کف بود. بوی ترشیدگی می‌آمد.فردای آن روز پسرک به مدرسه نرفت، راست به سمت چهارراه رفت، جاده‌ی شمالی را گرفت و حرکت کرد تا رسید به جایی که جاده چند شاخه می‌شد. صبح در سرما نشست، نشست تا ظهر شود و ماشین از یکی از آن جاده‌ها بیاید. یک شاخه‌ی جاده به آسفالت می‌خورد و اگر ماشین از آنجا می‌آمد کار پسرک تمام بود، مگر می‌شود پای پیاده تا شهر رفت؟پسرک نشست تا ماشین بیاید اما هوا خیلی سرد بود، دستی به سرش کشید، دستانش را زیر بغلش پنهان کرد و به چشمان دخترک فکر کرد. زمان نمی‌گذشت، می‌دانست که اگر خورشید به وسط آسمان برسد باید کم‌کم ماشین پیدایش شود. آن طرف‌تر سگی روی زمین کنار مخروبه‌ای خوابیده بود. سگی سفید با کرک و پشمی تکه تکه ریخته. پسرک نزدیک سگ شد، سگ چشمانش را باز کرد، حتی سرش را هم بالا نگرفت، زیر چشمی نگاهی به پسرک کرد و منتظر ماند. پسر سنگی برداشت و منتظر واکنش سگ ماند سگ فقط زیرچشمی نگاه کرد. سنگ را به طرف دیگری پرتاب کرد و در کنار جاده نشست.-تو میدونی از کجا میان؟میتونی راهشونو بهم نشون بدی؟سگ حتی چشم‌هایش را باز نکرد.سنگی به سمتش پرتاب کرد چشمانش را دوباره باز کرد، سرش را بالا آورد، انگاری سرفه‌ای زده باشد تکانی خورد و دوباره خوابید. پسرک حرصش گرفت و سنگ بزرگ‌تری برداشت و به سمت سگ پرتاب کرد، سنگ به شکم سگ خورد، سگ شروع به نالیدن کرد. سنگ بعدی را برداشت که پرت کند صدای داد پیرمردی بلند شد؛-از خدا بی‌خبر، چیکار به این زبون بسته‌داری، ولش کنفریاد می‌زد و عصا زنان نزدیک می‌شد.-چرا میزنیش، بی‌شرفپسرک سنگ را انداخت. پیرمرد نزدیک که شد با عصا محکم به پای پسرک زد.-ذلیل شده چیکارش داری؟ از خدانمی‌ترسی؟و یک ضربه‌ی دیگه به پای دیگرش زد.-اینجا چیکار میکنی؟ دنبال چی میگردی؟ اومدی این زبون بسته رو بزنی؟ خدانشناسپسرک پلک زد و چیزی نگفت، سگ سرش را گذاشت زمین و ناله‌اش بی‌صدا شد و تبدیل به نفس کشیدن سختی شد.پیرمرد ریش کثیف و نامرتبی داشت، دستانش زبر و پر از انگشترهای رنگارنگ بود، تخته سنگی انتخاب کرد و روی آن نشست، از جیب عبایی که بر تن داشت مشتی انگشتر بزرگ درآورد و با گوشه‌ی عبا شروع به تمیز کردنشان کرد. با صدای گوش خراشی مشغول صاف کردن گلو شد و هی بر روی زمین آب‌دهان می‌انداخت، بوی خاصی می‌داد، شاید بوی تریاک نامرغوب، بوی ذغالی که با لجن خاموشش کردی و آخرین دمای ذغال صرف تبخیر شیرابه‌ی لجن شده. گلویش را به صورت ناموفقی صاف کرد و گفت:-پسر کی هستی؟ اینجا چی میخوای؟پسرک نگاه کرد و پاسخی نداد.-لالی؟ یا کری؟میگم پسر کی هستی؟ پسرک دهنش باز بود و مثل جغد نگاه می‌کرد، نمی‌دانست چه بگوید، پایش هنوز از شدت ضربه‌ی عصا درد می‌کرد.-مال مدرسه‌ی پایینی؟پسرک که انگار به خودش آمده باشد سریع جواب داد+ها مال مدرسه‌امپیرمرد با حوصله انگشتر‌ها را داخل انگشتش می‌گذاشت و با گوشه‌ی عبا تمیزشان می‌کرد، شاید در هر انگشتش دو یا سه انگشتر بزرگ جا داد، دستان سیاه و زشت حالا پر از انگشتر شده بودن.خورشید از وسط آسمان گذشته بود پسرک حواسش به آسمان نبود، پیرمرد از روی تخته سنگ بلند شد، عصا را همان‌جا گذاشت و سعی کرد بدون عصا صاف بایستد، دستی به ریشش کشید، کلاه گرد سفیدش را روی سرش جابه‌جا کرد و به سمت جاده‌ی آسفالت رفت، اول جاده ایستاد و منتظر ماند، پسرک محو تماشای پیرمرد بود. ماشین از جاده‌ی آسفالت آمد، محو تماشای ماشین بود، سگ خوابیده گوشه‌ی مخروبه سرش را به سمت ماشین بلند کرد. اما پیرمرد منتظر بود تا ماشین برسد، ماشین که از جاده‌ی آسفالت وارد جاده‌ی خاکی شد، سرعتش را کم کرد پیرمرد خودش را نزدیک ماشین کرد و با انگشترهایش به شیشه ضربه می‌زد-خانوم خانوما، انگشتر نمیخوای؟ قربون چشای عسلیت، بیا همش مال توعه، بیاااین کلمات را با لحنی مملو از هیجان میگفت، آب دهانش آویزان بود و با انگشترها به شیشه ضربه می‌زد، ماشین که تازه وارد جاده‌ی خاکی شده بود سرعتش کم بود، راننده توجهی به پیرمرد نداشت ولی دخترک...پسر از جایش تکان نخورد، حتی به ماشین نگاه نکرد، شوکه شده بود، ماشین داشت دور می‌شد، دختر را ندیده بود، پیرمرد را دیده بود که نیشش تا بناگوش باز بود و خانوم‌خانوما گویان قربان صدقه‌ی دختر می‌رفت.از دور داد می‌زد: اسمتو بهم بگو، می‌خوای برات فال بگیرم، میخواای؟ و خنده‌های چندشناکی می‌کرد، از ته دل و به همراهش صدایش دورگه می‌شد و سریعا آب‌دهانی بیرون می‌انداخت.پسر نفهمید چه شده‌است، چشم‌هایش دو دو می‌زد، انگار کسی او را گرفته و حسابی دورش داده و گذاشته‌اش سرجایش، سرش گیج می‌رفت.خم شد، سنگی برداشت و به سمت پیرمرد انداخت، بدون اینکه ببیند سنگ کجا خورده سنگ بعدی را برداشت و پرت کرد، نشمرد که چند سنگ به سمت پیرمرد رها کرده بود، فقط زمانی به خود آمد که دید سگ مادر مرده از کنار دیوار خرابه بلند شده و به سمتی نامعلوم بی‌جان می‌دود.پسرک شروع به دویدن کرد، به سمت خانه؟ نه به سمت ماشین. دخترک را ندیده بود، دوید اما ماشین خیلی دور شده بود، همه‌اش از خودش می‌پرسید که وقتی داشته سنگ به سروکله‌ی پیرمرد می‌زده، او نگاهش می‌کرده؟ نمی‌دانست که باید دلش بخواهد یا نه، نمی‌دانست کدام بهتر است. دوید تا به مدرسه برسد.+نگاش کنم؟ مگه، مگه می‌دونه من نگاش می‌کنم؟اصلا از کجا تو رو شناخته؟ مگه اصلا میدونه من پسر توام؟صبح روز بعد، دیگر نمی‌توانست سرجاده‌ی آسفالت برود، پیرمرد آنجا بود و با اتفاق دیروز خطرش زیاد بود، به مدرسه آمد تا شاید بعد از کلاس او را ببیند. کلاس آخر، همه‌اش حواسش به بیرون بود، وسط کلاس می‌نشست و فکرش همه‌جا بود جز به کلاس. در آخر کلاس، صدای در آمد و ناظم وارد کلاس شد، پشت سرش پیرمرد وارد شد و نگاهی به کلاس انداخت-بین اینا نیست؟سری چرخاند و چشم تو چشم شد، با دست اشاره کرد،-خود حروم‌زادشهبدون اینکه پسرک عکس العملی نشان دهد ناظم یک راست آمد بالای سر نیمکت پسر، گوشش را گرفت بدون آن که تک مداد و دفترش را بردارد، کشان‌کشان به اتاقش برد و قبل از اینکه بخواهد حرفی بزند یک سیلی خوابند بیخ گوشش.خون از بینی پسر جاری شد، ضربه آنقدر محکم بود که پسر شروع به گریه کرد و اشک و خون روی لباسش ترکیب شد.پیرمرد آمد داخل دفتر و گفت:-حروم زاده، باید پول سری که ازم شکستی و بدی، ولت نمی‌کنم.خون بند نمی‌آمد، پیرمرد روی زمین نشسته بود و با گوشه‌ی عبایش انگشتری را پاک می‌کرد و همزمان گلویش را صاف می‌کرد و روی زمین اتاق تف می‌کرد.ناظم از اتاق خارج شده بود؛ مشغول بیرون کردن بچه‌ها و خالی کردن حیاط مدرسه بود.پسرک سرش را بالا گرفته بود تا خون بند بیاید، ناظم وارد اتاق شد، نگاهی به پسرک انداخت، فحشی نثارش کرد و پشت میزش نشست. پیرمرد تف دیگری کرد و گفت:-آقا تکلیف سر شکسته‌ی من چی می‌شه؟ من حالم خوب نیست. می‌فتم می‌میرم خونم می‌فته گردنت.ناظم داد زد،هوی یارووو، اینجا تویلت نیست تف میندازیا، یالا گمشو بیرون، برو تو حیاط من اینو آدمش می‌کنم.پیرمرد بنای بر داد و بیداد گذاشت، شروع به آه و ناله کرد که سرم را شکسته، حالم بده، دارم می‌میرم... تا اینکه ناظم گفت: بلند می‌شی یا با لگد بیرونت کنم؟پیرمرد که توان کتک خوردن دیگری نداشت، در همان حالت نشسته عبایش را روی تف‌ها مالید و با گرفتن میز بلند شد و به حیاط رفت.تا پیرمرد خارج شد، ناظم گفت:تو بد دردسری افتادی، چرا زدیش؟پسرک تا سرش را پایین آورد که جواب دهد، چند قطره خون روی لباسش چکید. چه جوابی بدهد؟ چرا او را زده؟ دلیلش چه بود؟ در گیرودار همین افکار بود که صدای جیغی آمد، یک جیغ دخترانه، انگار خون در سر پسر یخ زد، ناظم سریع از اتاق بیرون دوید، پسرک انگار فلج شده بود، نمی‌توانست کاری بکند، حرکتی، دادی، فریادی، هیچ چیز. می‌دانست او آمده و حالا صدای مدیر را می‌شنید که دخترش را صدا می‌زند. پریا، پریا...صدای داد و بیداد ناظم می‌آمد، صدای فحش‌هایی از ته وجود و بعد صدای بسته شدن در.فردای آن روز، پسر وقتی وارد مدرسه شد، ناظم را دید، ترسید و نگاهش را دزدید، ناظم صدایش کرد. -می‌شناختیش؟+کی‌ رو آقا؟-همون پیرمردو؟+نه آقا-پس کجا با سنگ زدیش؟چرا زدیش؟پسرک جوابی نداد.-با توام؛ کجا زدیش؟ برا چی زدیش؟حرفی برای گفتن نداشت. نمی‌دانست چه بگوید. ناظم دستی زیر چانه‌ی پسرک گذاشت و سرش را رو به بالا گرفت.-گمشو برو سر کلاست. اون دیگه اینجا نمیاد.بعد از شنیدن اسم دختر، حس درونیش قوت گرفته بود، اسمش را حتی بر زبان نمی‌آورد. با این اسم چه می‌توان کرد؟ اصلا اجازه دارد صدایش کند؟بعد از ظهر آن روز در بین برگان خشک و زرد پاییزی منتظر ماند، او آمد ماشین جلوی مدرسه ایستاده بود، کاش آن ماشین آنقدر بزرگ نبود، که او پشت آن پنهان شود، در باز شد، او وارد شد، ماشین حرکت کرد، در بسته شد، دوباره باز شد، پسرک خشکش زد، ناخودآگاه دستش به لباسش رفت تا آن را بو کند اما لباس را بالا نیاورد، سر دخترک از لای در بیرون آمد، به او خیره شد، پسرک دهانش باز بود و پلک نمی‌‎زد. دخترک بیش از هر زمانی به او خیره ماند، با اخمی بر چهره، کلاه قرمزی بر دست، بافتی سبز برتن به شکلی که دستانش بین آستین‌ها پنهان شده بود، به همراه کت و دامن سورمه‌ایش. از دور بالا و پایین شدن شانه‌هایش قابل مشاهده بود. در محکم برهم خورد و پسرک یکه خورد.آرام گفت پریا...پسرک به خانه رفت، مادرش کنار بستر مریض نشسته بود، تا پسر را دید راهیش کرد که گردوها را از خانه‌ی همسایه به خانه‌ی کدخدا ببرد، ده بسته بود.  دست تنها بود ولی دلش می‌خواست بیرون باشد، تا به او فکر کند، در هوای گرفته‌ی خانه نمی‌شود به او فکر کرد. باید جایی به او فکر کند که هوا بوی آزادی بدهد. بسته‌ی آخر را که رساند، زن کدخدا از خانه بیرون آمد، داشت گردو می‌خورد. دوتا از گردوها را برداشت و به پسرک داد، -به مادرت بگو فردا بیاد گردوها رو پوست کنه، بگو زود بیاد.صبح روز بعد، در مدرسه تصمیم گرفت برایش نامه‌ای بنویسد، نامه؟چه بگوید؟ از چه صحبت کند؟ بگوید که بخاطر او پیرمرد را با سنگ زده؟ بگوید لبانش خیلی قرمز است؟ چه بگوید که خوشش بیاید؟ بگوید او را می‌خواهد؟ بگوید کاش آن ماشین نبود تا بیشتر تماشایش بکند؟ بگوید موهایش خیلی بلند است؟درگیر و دار چه بنویسد بود پسرک، نامه را چگونه به او بدهد؟ برود جلو؟ بین در مدرسه بگذارد که وقتی در را باز کرد نامه را بردارد؟بعد از ظهر آن روز، ماشین رسید، در باز شد و بسته شد، خیلی سریع‌تر از هر روز، در که بسته شد، لبخند بر روی لب پسرک نشست که الان در دوباره باز می‌شود. اما دری باز نشد.پسرک منتظر ماند، حتی جلو رفت و نزدیک در شد، خم شد و از زیر در نگاه کرد، هیچ کس در حیاط نبود.پسرک به سمت خانه رفت. مریض داخل بسترش خُرخُر می‌کرد، بوی بد و ترشی می‌آمد، تشک مریض خیس بود، حال آدم بهم می‌خورد، وارد اتاقک شد، هوا سرد بود، روی حصیر نشست. دفترش را زمین گذاشت، کاغذی از آن کند و با مدادش شروع به نوشتن کرد، بالای آن نوشت &quot;نامه&quot;به کلمه نامه خیره شده بود، نمی‌دانست چه بنویسد، از چه بگوید؟ کلمه‌ی اول نوشت، &quot;پریا&quot;انگار در درونش آتشی شعله‌ور در حال سوزاندن همه چیز بود. به پریایی که نوشته بود دقت کرد، خوب نوشته بودش؟ اصلا شروع نامه با پریا درست است؟در خانه باز شد، -کجایی خدا لعنتت کنه، چیکار کردی خدا ازت نگذره؟صدای مادرش از در ورودی شنیده می‌شد که نفرین می‌کرد و آرام نمی‌گرفت. تا به مادر رسید، سیلی محکمی خورد. -چی گفتی بهش؟نمی‌دانست دست مادر سردتر بود یا صورت خودش، گیج شده بود؛+چی شده؟-دختر مدیر گفت اگه یک بار دیگه بیاد و بهم نگاه کنه به بابام می‌گم+دختر مدیر؟ مگه اصلا اون منو می‌شناسه؟ تو رو میشناسه؟دیگر حرف‌های مادرش را نمی‌شنید، انگار به همه‌ی آنچه می‌خواست رسیده بود، او، پریا، می‌شناختش، پریا می‌دانست که او هست.پریا می‌دانست که او هر روز جلوی مدرسه می‌ماند تا ببیندش،پریا می‌دانست که بخاطر او تا سرجاده آمده بود،پریا می‌دانست که به او خیره می‌شود،پریا می‌دانست.به اتاقش بازگشت، نامه را برداشتبه آن نگاه کرد، روی نامه نوشته شده بود، نامه و خط بعد پریا ...جلوی پریا نوشت، پریا، منم.صبح روز بعد، نامه را لای دفترش گذاشته بود، کلاس‌ها تمام شدند، منتظر ماند تا مدرسه خالی شود و در حیاط را ببندند. در حیاط را بستند، پسرک کنار در آمد، نامه را از بین دفترش برداشت آن را بین در گذاشت و در بین برگ‌ها رفت.ماشین از دور نمایان شد. ضربان قلب پسر بالاتر رفت، احساس سردی در بین انگشتانش حس می‌کرد و از شدت نگرانی نمی‌توانست ثابت بماند.ماشین رسید، دخترک جلوی در رفت، با همان ظاهر و همان رژ قرمز همیشگی، قبل در زدن مکثی کرد، از پشت ماشین مشخص نبود که نامه را برداشته یا نه. در زد و در باز شد. ماشین که حرکت کرد، برگشت. نامه را مچاله کرد و به سمت پسرک پرت کرد.-برو گمشورفت. در را پشت سرش محکم بست.پسرک لبخندی زد به شیرینی جانش، به خودش گفت، با من حرف زد...</description>
                <category>محمد خضری</category>
                <author>محمد خضری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 21:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریسمس</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%B3-pned1sl9sk8i</link>
                <description>ساعت نیاز نبود زنگ بزند، در هوای خشک و سرد کرمان همیشه یک ربع مانده به اذان صبح بلند می‌شد. چند دقیقه‌ای در رختخواب می‌نشست. بخاری قدیمی بی‌صدا با نور آبی و نارنجی روشنی و گرما می‌داد. پتو را کنار زد و به سمت در حرکت کرد. در حیاط وضو گرفت و چندتایی عطسه کرد. سریع خودش را به داخل خانه رساند. تلویزیون از شب قبل روشن مانده بود؛ خاموشش کرد و به سمت اتاق پسرش رفت. پسرش هر سال کریسمس به کرمان می‌آمد. تعطیلات را می‌ماند و دوباره بلیط به سمت تهران و بعد ایتالیا. هرچه بود زیر سر آن دخترک موقرمز مشهدی بود. حالا هرچه که باشد عروس این خانواده‌است، نمی‌شود چیزی گفت اما سعید را از پدر گرفته بود. مهمانِ سالی یک بار بدرد هیچ کس نمی‌خورد. بیشتر از دوری، تغییر سعید پدر را جان به لب کرده بود. در اتاق را زد. نور ضعیف هال از لای در داخل اتاق افتاده بود اما چیزی مشخص نبود.   -سعید بابا، نمازه  نماز صبح را خواند و به سمت رختخواب رفت، رختخواب وسط هال کنار بخاری انداخته شده بود. فکرش مشغول بود. چشم به در اتاق داشت. بازم نیاز هست صدایش کند؟ پتو را تا به روی سینه کشید. اما فکر و خیال اجازه نمی‌داد.  از این پهلو به آن پهلو، نه، خوابش نمی‌برد. کم‌کم صدای کبوترهای بیرون توی خانه می‌پیچد. نور کم‌رنگ صبح از پشت پرده‌های خاک گرفته قابل حس بود. پتو را کنار زد، بخاری را کم کرد و رختخواب را جمع کرد. کت مشکیش را پوشید و از خانه بیرون رفت. دوست داشت این چند روز دهن تلخی نکند، اما سختش بود، باید کاری می‌کرد، اینجوری که نمی‌شود، نصیحتی، حرفی، چیزی... آقا سعید مگه نماز چقدر وقتتو می‌گیره بابا؟ از صبح با خودش کلنجار می‌رفت، گیج و درمانده بود. از خانه بیرون زد، رفت نان محلی خرید، داخل یخچال خانه پنیر محلی و زیره‌ی کوهی داشت. به خانه برگشت، ساعت هنوز 8 نشده بود سفره را چید. مشک پنیر، فلاسک چایی که سرش رو به سیاهی می‌زد، استکان و لیوان‌های رنگ و رو باخته و نان محلی. خودش خجالت کشید، کاش عزیز زنده بود و کمکش می‌کرد، یاد همسرش افتاد، هر وقت که می‌خواست لیوان یا وسیله‌ای برای خانه بگیرد، با مقاومت پیرمرد روبه‌رو می‌شد. -حاجی بخدا زشته جلو بچه‌ها یه دست بشقاب خوب نداریم... حتما عروسش بدش می‌آید، پیرمرد حالا هر چیزی را از نگاه چشمان کم رمق عروسش می‌دید، کاش لااقل دخترش پیشش بود، او شاید از پس این صبحانه بر می‌آمد و آبرو داری می‌کرد، تلفن را برداشت و شماره‌‌اش را گرفت، بوق پشت بوق اما تلفن را جواب نداد، حتما بچه‌ها را فرستاده مدرسه و خوابیده‌است. کاش کسی کنارش بود. یادش آمد نبات هم دارند. در کمدها را باز کرد اما یادش نیامد نبات‌ها کجایند، توی کابینت بود؟ از این کابینت به آن کابینت را زیر و رو کرد و آخر سر سطل نباتی را پیدا کرد؛ ای‌داد بیداد که مورچه گذاشته بود. پیرمرد نشست. دلش نمی‌آمد که نبات‌ها را بیرون بریزد. نبات‌ها پر از مورچه‌ی ریز و زرد بود. چه کار باید کرد؟ چند شاخه نبات را برداشت، آبی به آن‌ها گرفت و درجا در لیوانی قرارداد، سه تکه نبات در سه لیوان و استکان، کنار سفره آمد سریع در آن‌ها چایی ریخت تا خیسی نبات‌ها مشخص نباشد. سفره را از روی نان‌ها برداشت.  -سعید بابا، پاشو بیا نون تازه گرفتم، پاشو بابا...  صدایی از اتاق بیرون نیامد، خواب خوابند؛ پیرمرد باز سفره را بر روی نان‌ها کشید. بغض کردن سن و سال نمی‌شناسد. چایی شیرین شده‌ی یخ را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت. دلش نمی‌آمد خالیش کند. کنار ظرفشویی گذاشت و آمد سمت هال.   -چی کم و کسری داشتی؟ چرا ایران نموندی بابا؟ همش تقصیر زنته...خدا از سرش نگذره  نزدیکای ساعت 10 پیرمرد دیگر توان نشستن و کاری نکردن را نداشت در اتاق را نیمه باز کرد و گفت:  -بابا نون توی سفرس خواستی صبحونه بخوری پنیر توی یخچاله  صبا را دید که چشمانش را تنگ کرده بود و به پیرمرد نگاه می‌کرد، موهای موج‌دارش روی بالشت ریخته‌شده بود، پیرمرد خجالت کشید و نگاهش را برگرداند. دستش را از زیر پتو مشت کرده بیرون آورد و خمیازه‌ای کشید و کلمه‌ای نامفهوم گفت و با لبخند باز چشمانش را بست.   پیرمرد از شدت شرم و عصبانیت ضربانش بالا رفته بود. سرش سنگین شده بود و تصویر چشمانش رو به تاری می‎زد. از خانه بیرون زد و به سمت بهشت زهرا رفت. این وقت روز، وسط هفته، ساعت 10 صبح بهشت زهرا مهمانی جز گردوخاک نداشت. ماشین را پارک کرد، از صندوق عقب دوتا بطری آب را برداشت و به سمت خاک عزیز حرکت کرد.  کنار قبر نشست، در بطری را باز کرد و کمی آب روی خاک ریخت و با دست شروع به شستن کرد، باز آب ریخت و سنگ سفید مزار را شست. بطری دیگر را پای درخت زیتون بالای قبر ریخت، درختی که در سرمای زمستان کرمان خشک بنظر می‌رسید. با سوییچ ماشین چندباری روی سنگ قبر زد و گفت: خدابیامرزتت حاج خانم، دلم برات خیلی تنگ شده...کاش بودی. خیلی دلش می‌خواست بتواند گریه کند، اما بعضی وقت‌ها اشک‌ها هم با چشمان شما قهر می‌کنند، اما بغض سفت گلوی شما را در دست نگه‌می‌دارد. از دور معتادی پیدا بود که هی خم و راست می‌شد، به سمت پیرمرد می‌آمد، نزدیک شد و گفت: -خدابیامرزه فاتحه‌ای طلب کنم؟   +نمیخواد برو رد کارت  -یه پنجتومن بده مَ ی سیگاری بخرم، برسه به امواتت  +برو پیکارت مرتیکهخم شد تا بطری‌ها را بردارد، پیرمرد بار دیگر صدایش را بلند کرد و گفت:-دست نزن به اینا  معتاد زیر لب چیزی گفت و دلا دلا سمت دیگری رفتهر از چندی بادی می‌آمد، بهشت زهرا پر از تابلوهای قبور مردگان بود.  پیرمرد بطری‌ها را برداشت و به سمت ماشین حرکت‌ کرد. به خانه که رسید در را باز کرد و وارد شد. صدای حرکت از داخل خانه به گوش می‌رسید، حتما سعید بیدار شده بود. دم در پیرمرد یادش افتاد کاش به جای بهشت زهرا یک سر به بازار رفته بود و حداقل مقداری میوه برای خانه می‌گرفته، پیش خود گفت بعد از ظهر دیگر میوه‌ی خوبی نمانده برای خرید، باشد برای فردا... داخل خانه شد، سعید بیدار شده بود. روی مبل سرش با تلفن همراهش گرم بود، صدای صبا از داخل اتاق می‌آمد. به سفره نگاه کرد، نان دست نخورده بود. -بابا چرا صبحونه نخوردی؟+دستت درد نکنه بابا خوردیم-بابا نونا دست نخوردن چی خوردید؟+تو پرواز بهمون نون و کیک دادن همونارو خوردیم، دستت دردنکنه-بابا چی دلتون میخواد براتون بگیرم، ایطوری که زشته+قربونت بابا همه چی خوبهصبا از در اتاق با سری لخت بیرون آمد، همیشه جوری صحبت می‌کرد انگار صدایش جهر ندارد، بی‌جان، آرام و با عشوه‌ی درونی، موهای نارنجیش، قبلا اینقدر لخت نبود، انگار کاری با آن‌ها کرده، رنگ پوستش به گونه‌ای بود که انگار یک قطره خون در بدنش جریان ندارد. پیرمرد محو تماشای دختر که از اتاق بیرون آمده هول کرد و گفت صبا خانم چایی بریزم برات؟ فلاسک را تکان داد و دنبال لیوان گشت.-نه آقاجون من چایی نمیخورمپیرمرد با لحن مهربانانه‌ای گفت:+میگم چایی بخور، بگو چشم، فکر نکنی ای چاییا مثل مال خودتوننا، اینا مال کرمونن، عصری میریم سر باغ چایی آتیشی براتون درست می‌کنم.سعید همان طور که سرش در گوشی بود گفت: بابا صبا صبح‌ها قهوه می‌خورهپیرمرد نگاهی به سعید کرد و سری تکان داد و زیر لب قهوه‌ای گفت. پاشد و به سمت آشپزخانه رفت بین سبد قرصی شروع به گشتن کرد. خیلی جدی بین آن‌ همه بسته‌ی قرص و شربت‌های مختلف دنبال چیزی بود.سبد را کنار گذاشت و به سمت کابینت‌ها رفت، گشت و گشت و گشت اما اثری از چیزی که می‌خواست پیدا نکرد. خیلی مصمم سوییچ ماشین را برداشت و به سمت در رفت، سعید پرسید بابا کجا؟ پیرمرد گفت که زود برمی‌گردد، مغازه انتهای خیابان بود، روزهایی که تنها بود پیاده به سمت مغازه می‌رفت اما الان فرق داشت، مخصوصا که عروسش قهوه دلش خواسته بود، به مغازه که رسید، حال و احوالی کرد و گفت: جعفر از ای قهوه‌هایی داری که میریزن تو آب؟ -اَ کدوما؟ همی نسکافه‌ها؟+کو بیارشون ببینم-از اینا+ها از همیناروی بسته‌ی نسکافه‌های فوری دقیق‌شد، 3 تا در یکی، یعنی چی؟+جعفر این 3تا1 یعنی چی؟-حاجی هر کدوم از اینا سه تا لیوانه جواب میده، بریزشون توی لیوان، آب جوش کن و هم بزن میشن قهوهپیرمرد یک نسکافه‌ی فوری خرید و راهی خانه شد. به آشپزخانه رفت، کتری آب را دوباره پر کرد و منتظر نشست تا آب بجوشد و برای عروس و فرزند تازه از سفر برگشته‌اش قهوه‌ای ناب بدهد. صبا که در اتاق مشغول کاری بود سعید را صدا زد، سعید گوشی را کنار گذاشت و به سمت اتاق رفت، بعد از چند دقیقه هر دویشان لباس بیرون پوشیده از در اتاق بیرون آمدند، با یک ساک در دست، پیرمرد مات و مبهوت بهشان نگاه کرد.-کجا بابا؟+بابا ما میریم عصری میایم.-چرا ساک همراتونه؟ کجا میری بابا؟+وسیله‌های صباعه، زودی میایم-وایسا براتون قهوه درست کردم باباسعید وارد آشپزخانه شد، لیوان‌هایی که پیرمرد کنار هم گذاشته بود، با یک قاشق شروع به هم زدن کرد. سعید یک لیوان را بالا آورد و به آن نگاه کرد، پوزخندی زد و گفت: دستت دردنکنه باباصبا از دم در صدا می‌زد سعید بیا بریم، اما صدایش جانی نداشت، انگار تمام توان صدایش همینقدر بود، پیرمرد گفت -صبا خانم قهوه درست کردما بیا بخورصبا از دم در با بی‌حوصلگیی ک درچهره‌ش بود &quot;مرسیی&quot; گفت و سعید را باز صدا کرد و خودش به سمت در رفت.سعید مزه‌ای کرد لیوان را و باقیش را در ظرفشویی خالی کرد. پیرمرد فقط تماشا کرد. نمیدانست چه بگوید.-بابا چرا قهوه‌ها رو ریختی بیرون؟ دوست نداشتی؟ لیوان صبا رو نمیبری؟+بابا نمیخواد دستت دردنکنه، اینایی که درست کردی قهوه نیستن، خرابشون کردی، ولش کن عصری میرم میگیرم براش-چرا بابا؟ کجاشون خراب شده؟+ولش کن بابا، میرم زودی میام-کجا میری بابا؟ چرا صبحی نمازت قضا شد؟بغض صدای پیرمرد را کم اثر کرده بود.+ببخشید، میرم زودی میام.-ناهار میای؟+نهیک لیوان آب خورد و رفت. پیرمرد لیوان‌های قهوه را برداشت، نگاهشان کرد و گذاشتشان یخچال. صدای بسته شدن در حیاط آمد.</description>
                <category>محمد خضری</category>
                <author>محمد خضری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 11:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>