<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی روستائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46834960</link>
        <description>لقمه‌خور سفرهٔ بابرکت ادبیات ایران و جهانم و هم‌نظر با جناب نظامی گنجوی در اینکه:
هر رطبی کز سر این خوان بوَد / آن نه سخن، پاره‌ای از جان بود // خط هر اندیشه که پیوسته‌اند / بر پرِ مرغان سخن بسته‌اند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:15:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3560853/avatar/34LEqw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی روستائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46834960</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مولانای سوررئالیست و نهنگ بحرفرسا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46834960/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7-o7qodhmcnkcd</link>
                <description>امروز بعد مدت‌ها باز آلبوم «گل صدبرگ» را گوش کردم. باز رسید به ترک آخر، شاهکار رضا قاسمی، و مولانا که می‌سرود، ذوالفنون که می‌سه‌تارید، ناظری که می‌خواند، و دستگاه شور که می‌شورید و می‌شوراند:چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون     /     دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحونچه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید     /     چو کشتی‌ام دراندازد میان قُلْزُم پرخونزند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد     /     که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگوننهنگی هم برآرد سر‌، خورد آن آب دریا را     /     چنان دریای بی‌پایان‌، شود بی‌آب چون هامونشکافد نیز آن هامون‌، نهنگ بحرفرسا را     /     کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارونچو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا     /     چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چونچه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم     /     که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون.در هیاهوی این‌همه سه‌تار و شعر و آواز، مولانا را می‌بینم که گرفتار آمده در پیچ‌وتابِ موجِ جیحونِ اشکِ چشمش. سیلی می‌شود هر موج، سیلی‌اش می‌زند و پرت می‌کند کشتی وجودش را در اقیانوس پُرخون. موج از پشت موج می‌زند به کشتی، کشتی می‌شکافد تخته‌تخته، هر تخته بازیچهٔ موجی. سر بر می‌دارد نهنگی در آن تلاطم و می‌بلعد دریا را و دریا اینک صحرای خشک. می‌شکافد صحرا و می‌کشد به کام خشک خویش نهنگ اقیانوس‌خوار را، چنان‌که کشیده بود در کام خشک خود روزی قارون را. صحرا نیز چون دودی به هوا می‌رود و ناگهان شاعر که انگار از یک نشئگی خلاص شده دوباره خود را روی زمین می‌یابد و بهترین توضیح را در این می‌یابد که بگوید «نمی‌دانم».ببینید پانهادن در دریای پرتلاطم عرفان چه کرده با دل شاعر! ببینید وادی حیرتِ یک عارف شش‌دانگ را! شما را نمی‌دانم ولی من در آن گیرودار، صدای خِر خر ِخفه‌شدن و غرق‌شدن و آب‌درگلورفتن‌های مولانا را در واج‌آرایی صدای «ت» و «خ» در «تخته‌تخته بشکافدِ» این بیت می‌شنیدم: «زند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد / که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون». صدای غِر غِر نهنگ بحرفرسا را هم شنیدم وقتی قارون‌وار دست قدرتی ناپیدا به قعر زمین می‌کشیدش. گوش کنید به تکرار صدای «ک» و «ق» و «ه»: «شکافد نیز آن هامون‌، نهنگ بحرفرسا را / کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون».هجمه این همه حوادث در یک غزل مولانا شاید علتی باشد بر اینکه شمس لنگرودی شعر او را خشن می‌داند. در لابه‌لای این غزل، نشاط و تحرکی‌است که مرا یاد اشاره عالمانه تی.اس. الیوت، نویسنده آمریکایی، می‌اندازد که اثر ادبی را خون ادیب می‌داند که جوهر می‌گردد و بر صفحه کاغذ روان می‌شود و مولانا خود نیز در همین معنا  گفته است: «خون چو می‌جوشد، منَش از شعر رنگی می‌دهم». جالب اینکه ازقضا این همان غزلی است که شهرام ناظری، چنان‌که در خاطره‌ای نقل کرده، در اولین ملاقاتش با استاد بنان آن را به آواز می‌خواند تا قدرت صدای خود را به استاد پیر نشان دهد. اما غزل به نیمه نرسیده، بنان متوقفش می‌کند و تندی می‌کند که: چه می‌خوانی جوان؟! چیزی بخوان که به گوش آدم لطیف بیاید و صدایت را هم لطیف کند. با همه محبوبیتی که استاد بنان پیش من و لابد شهرام ناظری دارد، باز می‌گویم که خوب شد این جوان کرمانشاهی که آن‌موقع بیست و دوسه سالش بیشتر نبود، حرف استاد را گوش نداد، وگرنه این‌همه اشعار مولانا را چه کسی غیر او به این منتهی‌درجهٔ خوش‌نوایی می‌خواند و در خاطر موسیقایی‌مان می‌ماند؛ البته که منکر هنرمندی‌های جناب حسام‌الدین سراج روی غزل‌های مولانا نیستم. صدایشان همیشه گرم بادا.صد البته که این خشن بودن‌ها، که شمس لنگرودی آن را حاصل وضعیت تاریخی‌اجتماعی دوره زندگانی شاعر و هردم فرار از دم شمشیر تتار و سرگردانی و خانه‌به‌دوشی در مسیر دورودراز شرق به غرب می‌داند، به کلیت زبان و فنون معناپروری مولانا در غزلیات و مثنوی‌هایش می‌آید، چنان‌که لطافت و نرمی به غزل‌های حافظ. چه‌بسا که حافظ نیز این تجربیات درهم‌شکننده عرفانی را داشته، حداقل قوزکی در آن «قلزم پرخون» تر کرده، ولی با زبانی متفاوت حکایت کرده:«چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود     /     ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد»یا«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل     /     کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها»، آنجا که اعتراف کرده «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها». (شاید این لطیف‌سرایی و نرم‌گویی حافظانه از آن باشد که او، برخلاف مولانا، در پرتو حمایت شمشیر شاه شجاع و ابواسحاق، در ساحل به‌مراتب امن‌تری روزگار به‌سر برد. البته که چه خوب که اینگونه بود وگرنه حافظ نه آن می‌شد که شد و ما نه آن داشتیم که داریم.) نظر به سیر غریب حوادث در این غزل مولانا، من نمی‌دانم چرا باید سوررئالیسم را مطلقْ ساخته‌وپرداخته دهه سوم قرن بیستم بدانیم. سیدایوب نقش‌بندی در کتاب ادبیات جهان، چهار صفت برای این مکتب نگاشته: طنز، رویا، دیوانگی، و امر شگفت و جادو.بگو از این چهار کدام‌یک در این شعر نبود. مگر نه آنکه کل داستان طنز بود، آن هم از زبان شاعری که در غزل شماره ۱۴‌ دیوانش مدعی است که:گر سیل عالم پُر شود، هر موج چون اشتر شود     /      مرغان آبی را چه غم؟ تا غم خورد مرغ هواما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته     /     زآنسان که ماهی را بود، دریا و توفان جان‌فزاعارفی که آموخته موج و بحر است و مانند ماهی، دریا و توفان برایش جان‌فزایی می‌کنند، نه جان‌کاهی، چگونه تخته‌بند وجودش در آن دریا آن‌چنان درهم شکست؟! مگر طنز چیست جز برخورد این‌چنین غیرمنتظره با تکررهای ملال‌آور زندگی؟سهم رویا و دیوانگی و جادویش هم چه نمودی بهتر از نهنگ بحرفرسایی که اقیانوس را لاجرعه سر می‌کشد و خود مانند لقمه‌ای در گلوی خشک همان اقیانوس بلعیده می‌شود. سوررئال‌تر از این؟به‌قول خود جناب آندره برتون، همان‌که پایه‌گذار این مکتب شناخته می‌شود، سوررئالیسم چیزی نیست جز حاصل رویاهای آدمی و حرف‌هایی که در حالت خلسه بر زبانش می‌آیند. خلسه در این غزل مولانا آن‌قدر عمیق است که خودش می‌گوید گویا در آن دریا «کفی افیون»، به‌قول امروزی‌ها، بالا انداخته بود که در گیجی و منگی حاصل از آن، آن دیده بود که حکایت کرد و شنیدیم....لطفا دنبال پاراگراف «نتیجه‌گیری» نگردید که این پریشان‌نوشته خود چیزی نبود جز حاصل گیجی و منگی و ندانستگی و دهان‌بستگی نگارنده در وقت گوش کردن به آن قطعه موسیقی عجیب رضا قاسمی و این غزل غریب مولانا.شما هم مختارید در قسمت نظرات، دیدگاه خودتان را درباره این غزل و این موسیقی اضافه کنید.مصطفی روستائیاسفندماه ۱۴۰۳</description>
                <category>مصطفی روستائی</category>
                <author>مصطفی روستائی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 13:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسیدند: چرا می‌خواهی محتوا بنویسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46834960/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-gnpjsk6d9gjn</link>
                <description>جواب این سوال ساده است: چون می‌خواهم بنویسم. اما چه را و چرا؟ هرآنچه تابه‌حال ننوشته‌ام. هرآنچه می‌توانسته‌ام و بر کاغذ نیاورده‌ام. هرچه خوانده‌ام، در تهِ آن برکه‌ای که الان می‌توانم «عمیق» بخوانمش، رسوب کرده؛ از رمان‌های ژول ورن و الکساندر دوما و سروالتر اسکات تا اشعار حافظ و سعدی و مولانا و کتاب‌های ویل دورانت و الوین تافلر و غیره. خودم از یادآوری‌اش متعجب می‌شوم که چگونه یازده جلد از تاریخ تمدن جهانِ محمود حکیمی را در ۱۴ سالگی دو بار خوانده بودم.همه این کتاب‌ها را مثل سنجابی که فندقش را قایم می‌کند، در پستوی خانه روی‌هم تلنبار می‌کردم. حاصل آن انبارداری اینکه روزی در اواخر نوجوانی، مادرم پرسید «می‌خواهی چه‌کاره شوی مصطفی که همه‌جای خانه را با صندوق‌صندوق کتاب بر ما تنگ کرده‌ای؟» گفتم: «نویسنده». گفت: «مادر، یه کاری کن که آبی و نونی برات بسازه.» بله؛ مادر من، مثل همه مادران هم‌نسلش، تا همین اندازه پراگماتیک بود (کاش سیاستمدارانمان اندکی از او می‌آموختند). بگذریم.اولین بار که متنی نوشتم که دیگران بخوانندش، شاید سیزده یا چهارده سالم بود. آن‌قدر کتاب‌های ماجراجویانه و هم‌زمان اشعار مولانا را خوانده بودم که ذهنم همیشه بر عرشه کشتی‌های خیالی سوار بود و اقیانوس‌های جوشان را درمی‌نوردید و گاهی هم مثل رابینسون کروزئهٔ دانیل دفو، که چهار بار خوانده بودمش، کشتی‌ام غرق می‌شد و بر جزیره‌ای تنها می‌افتادم و همراه با شهرام ناظری و سه‌تار جلال ذوالفنون در شور(۱)، و با شور، می‌خواندم:«چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید  /  چو کشتی‌ام دراندازد میان قُلزم پرخونزند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد  /  که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون».مخلص کلام آنکه همین ذهن پرجنب‌وجوش نوجوانانه هلم داد به سمت نوشتن رمانی پر از ماجراهای دریانوردی با کاراکترهایی خارجی مانند جان اسمیت و پیتر و جیمی‌ پاگنده. «چه دانستم که [آن] سودا مرا زین‌ سان کند مجنون؟» حدود پانزده صفحه‌اش را نوشته بودم. روزی خواهر بزرگترم چرک‌نویس‌هایم را زیر قالی پیدا کرد. بلند شد، شکمش را گرفت، و آن‌قدر به من و رمانم خندید که نوشته و نوشتن را نیمه‌کاره‌ رها کردم. البته مسافران کشتی رمان من شانس آوردند که هنوز داستان به قسمت غرق شدن کشتی‌شان نرسیده بود و می‌توانستند بی‌ماجرایی خود را به ساحلی برسانند. آن که به ساحل نرسید من بودم. خواهرم با آن شکم گنده و قیافه شرورش برایم ادامه کاملا رئالی بود از همان حکایت سوررئالیستی مولانا، وقتی به آنجایش می‌رسید که:«نهنگی هم برآرد سر، خورَد آن آبِ دریا را   /  چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون.»بله، چشمهٔ نوشِ(۲) نوشتنم بی‌آب شد؛ ولی همچنان خواندم و خواندم و خواندم و هنوز هم می‌خوانم.و حالا بعد از سال‌ها، چشمم به دنیای جدیدی روشن شده: تولید محتوا؛ نویسندگی در دنیای دیجیتال. جایی که می‌توانم باز هم بنویسم، و کسی نخندد؛ خندید هم که خندید: چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی؟ذوقی در خود می‌بینم، به قول جناب شهریار «تشحیذشده»، که باز از پس سالیان دراز سر برآورده. ذوق نوشتن. این ‌بار اما با نیم‌نگاهی هم به نونِ نوشتن(۳)! بعد از نزدیک به چهارده سال که سر در کلاف دنیای درونی خودم داشته‌ و بی‌وقفه متن‌های لاتینِ جماعتِ وزینِ دانشجویان و اساتید دانشگاه را ویراستاری کرده‌ام، با دیدن این دنیای جدید به این فکر افتادم که چرا خودم ننویسم. تا کی نوشته‌های این‌وآن را چکش‌کاری کردن؟ با آنچه از زبان فارسی و فرنگی اندوخته‌ام و با حاصل سال‌ها رفاقت با کلمات، خیال می‌کنم بتوانم در دنیای دیجیتال هم بنویسم. برایم واضح است که اینجا قرار نیست چارلز دیکنز باشم یا محمود دولت‌آبادی. اینجا آرزوهای بزرگش را یوجین شوارتز می‌نویسد و کلیدرش را دیوید اگیلوی. اینجا جایی است که به قول فُصحای عرب، خیرُ الکلامِ ما قلَّ و دلَّ(۴). از قضا این دنیای جدید را هم دوست دارم. دوست دارم با دایره واژگانی که در طی سال‌ها خردخرد جمع آورده‌ام، به دیگران کمک کنم تا زودتر و بهتر به هدفشان برسند، خواه هدفشان فروختن محصولشان باشد، خواه معرفی آن یا روایت داستان خودشان و برند تجاری‌شان.می‌دانم می‌توانم. می‌دانم که کافی‌ست آن «رسوب‌ها» را از صافی تجربه‌ای درست رد کنم تا شربتی شود گوارا، نوشیدنی و نیوشیدنی. فقط کاش مادرم هنوز زنده بود و می‌دید که در زمانهٔ نو می‌توان از نوشتن هم آبی و نانی ساخت.مصطفی روستائیمهر ۱۴۰۳....................................................................................................................................۱. آلبوم گل صدبرگ در آواز بیات ترک، از مشتقات دستگاه شور.۲. نام آلبومی با صدای استاد محمدرضا شجریان و تار استاد محمدرضا لطفی در راست‌پنچگاه.۳. «نونِ نوشتن»، نام کتابی از محمود دولت‌آبادی.۴. بهترین سخن آن است که با کمترین کلمات به مقصود رهنما باشد.</description>
                <category>مصطفی روستائی</category>
                <author>مصطفی روستائی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 12:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>