<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داروساز وراج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46950843</link>
        <description>یک تازه‌کار در ماجراجویی نوشتن
انتهای راه تحصیل داروسازی
به دنبال نقشه گنج</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:05:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1701204/avatar/TdIg6D.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داروساز وراج</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46950843</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هجده سال نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-gycdnsmb9xhg</link>
                <description>روز دوم تا بیست و پنج سالگی- ساعت 6 عصرتمرین شکرگزاری سخت‌ترین و حوصله‌سربرترین تکلیف ممکن است. مجبورتان می‌کنند هر بار دنبال چیز جدیدی بگردید برای شکرگزاری کردن. من معمولا چند تا چیز ثابت را نام می‌برم و به نظرم حس خوبش مهم است نه تکراری نبودنش: «خدایا شکرت بابت امروز. خدایا شکرت که می‌شناسمت. خدایا شکرت که رنگها رو می‌بینم. خدایا شکرت که می‌تونم بخونم و بنویسم.»جمله‌ی آخر یعنی &quot;خدایا شکرت که می‌توانم بخوانم و بنویسم&quot; خودش یک داستان می‌تواند باشد. هر کسی ممکن است فکر کند من دختری بودم در قبیله‌ای در آفریقا که از دهکده‌ام فرار کرده‌ام و خودم را از سنت‌های زن‌ستیزانه نجات داده‌ام و به زور باسواد شده‌ام. یا ممکن است دختری باشم در منطقه‌ای گرم و خشک، در چادری سفیدرنگ که با چند بچه‌ی دیگر از میان صدای قار و قور شکم‌های گرسنه‌مان، سعی کرده‌ایم به صدای معلم جهادی گوش بدهیم و خواندن یاد بگیریم.خواندن و نوشتن شاید اولین سطح از همه چیز و پیش پاافتاده و بی‌مزه باشد؛ ولی من هیچ چیز را، ابدا هیچ چیز را با خواندن و نوشتن عوض نمی‌کنم. هجده سال از زمانی که این پرنده‌ی هما روی شانه‌ام نشسته است می‌گذرد.خواندن را دوست دارم. ولی نوشتن را آه! پرستش می‌کنم! نوشتن رویای من و به طرز وحشتناکی خود من است. در هیچ کاری مثل نوشتن خودم نیستم. در هیچ جایی به جز این صفحه‌ی سفید احساس آزادی ندارم.امسال نوشتن را کمی جدی گرفتم. خدایا! کمی جدی گرفتنش با من چه کرد! این اعتماد به نفس برای نوشتن را از کجا گیر آوردم؟نوشتن چیزی نیست که به آن افتخار کنم. دقیق‌تر بگویم، نوشتن باعث می‌شود از عذاب وجدان دلم بخواهد یک گوشه قایم بشوم. مثل این است که از میان فرزندان صالح و خوشگلم،‌ آن بچه‌ی دردسرساز و یاغی را از بقیه بیشتر دوست داشته باشم. کمی معمولی‌تر و کمی افتخارآمیزتر و کمی بیشتر شبیه نقشه‌ی الف باش حسنا! لطفا!از نوشتن سخت‌تر، اعلام وجود برای نوشتن است. وقتی به دیگران می‌گویم که می‌نویسم با خودم می‌گویم:«احتمالا با خودشون می‌گن لابد از این احساساتی‌های شاعره که ثبات فکری نداره. احتمالا چیز خاصی نمی‌نویسه و توهم استعداد و علاقه داره. چیز مهمی هم نیست. همه تو نوجوونیش یه دور شاعر و نویسنده بودن. خب همه‌ی ما یه چیزایی می‌نویسم، نه؟»خب.. نه متوجه نمی‌شوید!‌ امسال فهمیدم نوشتن برای من نقشه‌ی ب نیست. بلکه نوشتن خود اصل و هدف است. باید به خودم قول بدهم که بیشتر و بیشتر جدی‌اش بگیرم.ربط تصویر؟ یک زمانی یک نفر بهم گفت:«حسنا سکوت!» حرف به حرف اسمم را واضح و محکم ادا کرد و گفت: «من منتظرم از تو داستان‌های بیشتری بخونم!» من هر وقت حوصله ندارم برای او می‌نویسم. در این دنیا یک نفر هست که می‌خواهد از من بیشتر بخواند.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 22:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا در بیست و پنج سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-j2m9q8k2azya</link>
                <description>روز چهارم تا تولد بیست و پنج سالگیساعت ۱۲ ظهربچه‌های کوچک ده بار تلاش می‌کنند تا در یک جعبه را باز کنند. صد بار زمین می‌خورند تا بتوانند درست راه بروند. میلیون‌ها دفعه کلمات اشتباه به کار می‌برند تا بتوانند درست تلفظ کنند. بچه‌های انسان امیدوارترین موجودات جهانند. به نظر من به خاطر این است که بچه‌ها هیچ‌وقت تنها نیستند. هیچ وقت تنها نمی‌مانند. بالاخره یک نفر پیدا می‌شود که غذایشان را بدهد، لباس تنشان کند و بهشان یاد بدهد چطور درست صحبت کنند.من هنوز دارم یاد می‌گیرم چطور درست صحبت کنم. چطور درست راهم را در شهر پیدا کنم. چطور درست دوست پیدا کنم. چطور درست تصمیم بگیرم. چطور درست زندگی کنم. با این تفاوت که خودم باید گلیم خودم را از آب بکشم بیرون. دیگر مثل بچگی‌هایم اگر خرابکاری کنم کسی نمی‌آید قربان صدقه‌ام برود!خدا برای من یعنی امید. امید به اینکه یک نفر هست که تنهایم نگذارد. نسبت به گذشته چیز زیادی فرق نکرده است. سر نماز به کفش‌هایم فکر می‌کنم. چیزهای زیادی درباره خدا و دینم است که نمی‌دانم. وسط دعا خواندن حوصله‌ام سر می‌رود. از حالا برای به هم ریختگی خوابم در ماه رمضان غر می‌زنم.ولی درگیر شده‌ام. گیر افتاده‌ام. وقتی در مسجد کوفه بودم و به صف آخر نماز جماعت رسیدم که بیرون از درها و روی سنگ سرد باید می‌ایستادم، وقتی مهرم در آن سرما به قدری یخ زده‌ بود که پیشانی‌ام را می‌سوازند، فهمیدم که بدجور دلم رفته است. وقتی می‌خواستم از مهربانترین آدم روی زمین خداحافظی کنم، فهمیدم بدجور اسیر شده‌ام. وقتی خودم را به دعاها و ذکرهای کوتاه، نه از سر قوانین یا از ترس، از علاقه پایبند کردم فهمیدم که دیگر بازگشتی برایم نیست. برای من، خدا، امید است. چطور از امید دل بکنم؟من امسال باید امید را یاد می‌گرفتم. باید وقتی خرابکاری می‌کردم یکجوری بر می‌گشتم به مسیر. مثل الان که یک روز از چالشم از دست رفت...خلاصه که؛ در بیست و پنج سالگی خدا برای من فرق می‌کند.      </description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 13:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدن بیست و پنج سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ppub3cvfctxp</link>
                <description>روز ششم تا تولد بیست و پنج سالگی- ساعت ۱۱ صبحدر دبیرستان، یک روز یک کمک‌معلم وارد کلاسمان شد و با دیدن چهره‌های ما خندید. گفتیم چرا؟ گفت چهره‌هایمان بامزه است. به هم نگاه کردیم و من همانجا تصمیم گرفتم منتظر روزی بمانم که آنقدر بزرگ بشوم که به چهره‌ی بچه دبیرستانی‌ها بخندم. دماغ بزرگ،‌ابروهای نامرتب،‌ موهای پرپشت و وز و صورت‌های بدون یک قطره لوازم آرایشی احتمالا باعث خنده‌اش شده بود. شاید هم یک چیزی تو صورتمان بود؛ ترکیبی از خامی و سرخوشی و غرور و لجبازی. ‌ فکر می‌کردم از نوجوانی به بعد، قیافه‌ی آدم آن چنان فرقی نمی‌کند؛ نه! ‌یک تغییری می‌کند لابد. یک تغییری می‌کند که وقتی دوستان دوره‌ی دبیرستانم را ببینم،‌«عوض شده‌اند.» که اگر من را ببینند «عوض شده‌ام.» مگر دوران بلوغ به اتمام نرسید؟ پس چرا قیافه‌هایمان بالغ‌تر شد؟ اگر هنوز چین و چروک معنایی ندارد، چطور خاطرات هفت سال از هیجده تا بیست و پنج می‌افتد تو صورت آدم؟گردباد بیست و پنج سالگی به من نزدیک شد و بدن من را به سمت خودش کشید. رسیدگی به خود،‌ شد جزو دغدغه‌هایم. چندین کرم و شوینده جمع شد روی میز توالتم. مبارزه‌ای شدید با آکنه و خشکی پوست را آغاز کردم. لوازم آرایشی‌ام نسبت به سال قبل دو برابر شدند. (البته هنوز کم به حساب می‌آید) زمانی‌که جلوی آینه می‌گذارندم دو برابر شد. چهارچوب‌ها را شکستم و موهایم را رنگ کردم. برای اولین بار برایم مهم شد: وای باید به سلامتی‌ام برسم! امسال به هیچ عادتی به اندازه‌ی ورزش و رژیم غذایی و خواب مناسب نتوانستم پایبند باشم. انگار قبلش بدنم فقط یک جسمی بود که باید من را این ور و آن ور می‌برد؛ ولی حالا با وسواسی همراه با علاقه بهش می‌رسم. برایم مشخص است که نصف حال خوبم به بدنم مربوط است.آیا همه چیز مربوط به این جسم مثبت است؟ اقرار می‌کنم که از پیر و فرتوت شدن هراس دارم. کابوسم این است که روزی برسد که هر روز هشت تا قرص رنگی بیندازم بالا و مفاصلم جیر جیر کند. می‌ترسم که بدنم دیگر درست کار نکند. اقرار می‌کنم که قبلا جلوی آینه خودم را بیشتر دوست داشتم و خودم را هیچ وقت با مشتی مدل (لطفا مادل تلفظ کنید! بهشان بر می‌خورد) مقایسه نمی‌کردم.در هر صورت، اگر حسنای مغرور شانزده ساله من را می‌دید که چطور به سلامتی و زیبایی اهمیت می‌دهم بهم چشم‌غره می‌رفت. من چه کار می‌کردم؟ با ماشین زیرش می‌کردم. بعد می‌رفتم مثل یک مرد خیکی دست در جیبش می‌کردم؛ یک تومنی و دو تومنی از اعتماد به نفسش را برمی‌داشتم و قبل اینکه او بزند در گوشم، می‌خواباندم در گوشش که لجبازی را درباره‌ی خانم شدن کنار بگذارد. بعد هم که گوشش خون می‌آمد می‌بردمش دکتر تا بهش آب انار بدهد.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 11:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرت سیاه بیست و پنج سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-fr6wevdikbfo</link>
                <description>روز هفتم تا تولد بیست و پنج سالگیقول بدهید نصیحت یا قضاوتم نکنید.همه دنبال عشق هستند. عشق به خود، عشق به دیگری، عشق به همه. این همه شعر و داستان و دلنوشته فقط برای عشق.اخیرا کتابی خواندم به نام «این منم» از روثی لینزی از زندگی واقعی خودش. او رنج و دردی را به دوش می‌کشید که او را به جایی رساند که افتاد در تخت خواب و حتی نمی‌توانست استحمام کند. وابسته‌ی داروهای ضد درد اپیوئیدی شد و... چگونه التیام می‌یابد؟ چگونه؟ باور کنید در طول مطالعه کتاب به جواب واحدی نرسیدم. از نظر من نویسنده خودش یک پاسخ دارد که خیلی اصرار دارد بگوید همین است و هیچ: عشق. و برای التیام خود به خودش می‌گوید:«تو خود عشقی.»من از آن آدم‌ها بودم که بلد نبودم سایه‌ی کسی را با تیر بزنم. در تربیت والدینم دلخوری و ناراحتی سم بود. سم! به قول کسی «مردم‌دار.» حالا شاید مخالف باشید. در کامنتها اجازه دارید تخریبم کنید و خاطرات قدیمی را بکشید بیرون که اثبات کنید که آدم کینه شتری بودم. در هر صورت!در فضای مجازی همه تولدشان را با احساس عشق و زیبایی و گل و بلبل به اشتراک می‌گذارند... ولی من امسال تنفر را آموختم. امسال،‌ سال نحس تنفر بود. یاد گرفتم چشم دیدن کسی را نداشته باشم؛ به خاطر تنفر جایگاهم را عوض کنم؛ به خاطر تنفر نه بگویم؛ به خاطر تنفر بروم جای دیگری بنشینم؛ به خاطر تنفر به کسی مهربان نگاه نکنم؛ متنفر شوم و از کسی ناامید بشوم؛ در خلوت خودم دندان قروچه بروم و با آدم‌های فرضی یک معرکه‌ی جنگ راه بیندازم. به خاطر تنفر بایستم،‌از خودم دفاع کنم. از حسنا دفاع کنم. چرا نباید ازش دفاع کنم؟ کارهایی که تا به حال ازم بر نمی‌آمد.مایه تاسف است. والدینی که یک عمر تلاش کردند دخترشان یک فرشته‌ی آرام بار بیاید که بی‌نهایت عشق بورزد و یک خط و خش کوچک روی کسی نیندازد، حالا شبیه یک حیوان وحشی برای بقا چنگ می‌اندازد. یک اسب وحشی سیاه رنگ از دنیای مردگان برگشته است که بعضی وقتها واقعا و لفظا باید به او هوش کنم که آرام گیرد.واقعا عشق کافی است؟ من این تنفر را دوست دارم. این اسب سرکش را دوست دارم. این اسب سرکش که می‌گوید دیگران همیشه شایسته نیستند. دیگران لایق هر چیزی نیستند. حتی گاهی لزومی ندارد که شنیده شوند. اسب سیاهی که سم می‌کوبد، شیهه می‌کشد و با تمام وجود برای من می‌جنگد. با تمام وجود تلاش می‌کند آزاد و آزاده باشم.تنفر یا عشق؟ تا وقتی متنفر نشده‌اید چگونه عاشق می‌شوید؟ تا وقتی اسب سیاهی در درون خود ندارید، چگونه از عشقتان محافظت می‌کنید؟دلم می‌خواست در پیج شخصی خودم این نوشته را منتشر نکنم. خجالت‌زده ام می‌کند. ولی خب، بیایید کمی نفرت را ستایش کنیم؛ هر چند نفرت‌انگیز باشد.من خوشحالم که این اسب سیاه را دارم. فقط کمی باید دست آموزش کنم. باید اهلی‌اش کنم.در انتها، لازم نیست بهم نصیحت کنید، خودم می‌دانم. امسال تنفر را آموختم و سال بعد نوبت عشق است.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 15:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و پنج پهناور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1-aozosnbeda8i</link>
                <description>روز هشتم تا تولد بیست و پنج سالگی- ساعت 7 و نیم شبقول بدهید نصیحت یا قضاوتم نکنید.من امسال از ترس قفل کردم. بدترین لباستان‌ را تصور کنید که دلتان می‌خواهد آن را دور بیندازید. فکر کنید به الیاف آن. برای ساخت آن الیاف چه کارگرهایی عرق ریختند و چه صاحبکاری پول به جیب برده است؟ بشر چه قدر زحمت کشیده است که کشف کند چطور الیاف بسازد؟ فکر کنید به رنگ لباستان. به نظرتان ساخت رنگ در گذشته به همین سادگی بوده است؟ فکر کنید به کارگری که لباستان را برش داده و دوخته است. شما فکر می‌کنید همیشه بشر همینطور لباس دوخته است؟البته فکر نکنید لباستان خیلی خاص باشد. تکراری است. به اندازه‌ی طول تاریخ، تکراری است و ارزشمند.این احساس من بود نسبت به دنیا در نزدیکی بیست و پنج سالگی: چه قدر دنیا پهناور است. هر چیز کوچکی پر زحمت به دست آمده است و نسلی از انسانها پشت او ایستاده اند. در عین حال چه قدر تکراری است.البته این را از درسهایم آموختم. وقتی که میکروگرم دوز دارو تغییر می‌کند و یک نفر را می‌تواند بکشد.فهمیدم همه چیز، حتی نازلترین و بی‌اهمیت ترین چیزها، مثل یک عدد برگ خشکیده یک درخت، بسیار ارزشمند است و به سختی به دست آمده است. هر انسانی حاصل یک شگفتی در بدن یک زن و رنج او برای زاییدن اوست. هر انسانی، حتی انسانی که مانند برگ خشکیده درخت کنار خیابان افتاده باشد، ارزشمند است.در بیست و پنج سالگی فهمیدم دلم می‌خواهد این دنیای پهناور را بگردم. تنوعش را پیدا کنم. الگوهای تکراری را بیابم و ببینم که کوچکترین چیزها می‌تواند چه قدر ارزشمند باشد. دلم می‌خواست همه کتابهای دنیا و حقایق را مطالعه کنم. دلم می‌خواست هیجان را تجربه کنم! آدرنالین را در رگ‌هایم حس کنم! شگفت‌زده شوم! فهمیدم واقعا بر خلاف چیزی که جامعه در مغز ما فرو می‌کند ما اصلا دست و بالمان بسته نیست و چه قدر کار در دنیا هست که می‌توان انجام داد! میلیون‌ها راه برای زندگی کردن وجود دارد!خب، خیال می‌کنید زدم از خانه بیرون؟ رفتم چیزهای مختلف را امتحان کنم؟ خیر! گم شدم. من از آن آدمها بودم که متاسفانه عادت کردم که هر چیزی یک دستورالعملی داشته باشد. متاسفانه قفل کردم.امروز بالای این کوه فکر کردم که چه قدر دنیا پهناور است. تمام کوه‌ها شبیه هم هستند و با اینحال هر کدام خاص و دیدنی هستند. من گم شدم! این همه آدم از کوه‌های مختلف بالا رفته‌اند. حسنا، تو قرار است از کدام کوه بالا بروی؟ در حالیکه عمرم کوتاه‌ است. در حالیکه می‌دانم کوچکترین سنگریزه که از زیر پایم بیفتد می‌تواند سرنوشت خودم و عده‌ای را تغییر دهد. کوچکترین چیزها، می‌توانند قدرت داشته باشند. همان اثر پروانه‌ای.امسال از ترس قفل کردم.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 22:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرباد بیست و پنج سالگی- روز نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-xmbzurgspg9h</link>
                <description>روز نهم تا تولد بیست و پنج سالگی- ساعت 12 ظهرقول بدهید؛ نصیحت یا قضاوتم نکنید.می‌دانید آدم‌ها بیشتر در چه سنی در دوی ماراتون شرکت می‌کنند؟ بیست و نه سالگی. سی و نه سالگی. وقتی که به سن رندی نزدیک می‌شوند، تا از این دیرتر نشده است، می‌روند سراغ یک کار معنادار!این را از کتاب when آموختم. کتابی که اعتقاد دارد زمان مهم است. بر خلاف آنچه دوست داریم به ما بگویند که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. یادم نیست این کتاب را کی خواندم. بیست سالگی شاید. شاید نوزده سالگی. آن موقع بابا بود. من خیلی چیزها را اینطور می‌سنجم: آن موقع که بود. آن موقع که نبود.خلاصه که؛ آن موقع فکر می‌کردم به سندروم بیست و نه سالگی یا سی سالگی دچار نخواهم شد و لابد در آن سن، آن چنان قله‌های موفقیت را در نوردیده‌ام که مغرورانه پشت سرم را نگاه کنم و برای تمام آنها که تا سی سالگی نتوانسته‌اند خودشان را به بالای قله‌ها برسانند، پشت چشم نازک کنم و احساس ترحم بهشان تقدیم کنم.ولی این سندروم زودتر آمد سراغم. در بیست و چهار سالگی. بیست و پنج عدد رندی است. عدد مزخرف رند.از سن بیست و دو تا بیست و چهار همه‌چیز جالب‌تر شده بود، می‌فهمید،نه؟ خودم را بهتر می‌شناختم. بیشتر می‌فهمیدم از دنیا چه می‌خواهم. تا اینکه زنگ مزخرف بیست و چهار سالگی به صدا در آمد و این یک سال، همه چیز درهم و برهم‌تر شد. رفته رفته بدتر می‌شد و بدتر می‌شد تا اینکه به اینجا رسیده است! روز نهم به بیست و پنج سالگی... انگار که مغزم ناگهان تصمیم به خانه‌تکانی گرفته باشد و همه چیزها را از کمدها ریخته باشد بیرون. تمام افکار و باورهایم وسط اتاقم ریخته است و نمی‌توانم چیزی را از آن شلوغی پیدا کنم. بخواهم ساده‌ترش کنم، درباره‌ی یک موضوع واحد امسال به تعداد هفته‌ها و ماه‌هایش نظرم عوض شده است. دقیقا زمانی‌که حس می‌کردم دارم بالغ می‌شوم و داشتم ازش لذت می‌بردم، برگشتم به نوجوانی.امسال چه کار کردم؟ یادم نمی‌آید. امسال چه کارهایی که می‌خواستم شروع کنم و نشد. چه تغییرهایی که می‌خواستم بکنم و نکردم. چه چیزهایی که فکر می‌کردم طور دیگری باشند و نبودند. نشدند. امسال در چیزهای کوچک و زیادی شکست خوردم. امسال به معنای واقعی یک گوشه ایستادم و اطرافیانم را بابت چرخیدن چرخ زندگی‌شان تشویق کردم در حالیکه پاهایم در یک باتلاق گیر افتاده بود و خدا خدا می‌کردم یک نفر وضعیت من را متوجه شود. حالا گردباد بیست و پنج سالگی به من نزدیک‌تر می‌شود. مشاهده می‌کنم که دیگران از من جلو افتاده‌اند و مشغول خودشان هستند. دیگر تلاش هم نمی‌کنم پاهایم را از گل و لای بکشم بیرون. طوفان رسیده است به پشت سرم. دیگر دیر شده است. گردباد به من نزدیکتر می‌شود و من را می‌بلعد. باید پذیرفتن را آغاز کنم.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 13:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به «کتاب گلرخ»، با عشق و نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%84%D8%B1%D8%AE-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-m9zybuudvizf</link>
                <description>به گمانم کتاب اشتباهی از سیامک گلشیری انتخاب کردم. باید داستانی از او انتخاب می‌کردم که معروف‌تر باشد و جایزه برده باشد. در هر صورت، من مثل زنبورها هستم که کتاب‌هایی را انتخاب می‌کند که ظاهر جذاب و نام هیجان‌انگیزی داشته باشند! نام کتاب هم به اندازه‌ی کافی جذاب است: تقدیم به گلرخ، با عشق و نفرت.هشدار شماره 1: زبانم دست خودم نیست و ممکن است اسپویل کنم!هشدار شماره 2: من نقد نمی‌کنم. نه صلاحیت و علمش را دارم و نه حوصله‌اش را. صرفا از سفر خودم با این کتاب گزارشی تهیه کرده‌ام. داستان این کتاب جنایی و معمایی است. از زبان اول شخص است. داستان صاف و صادق است. با توصیف و بیان احساسات و پیچیدگی طرف نیستیم. به گمانم سبکش رئالیسم باشد. ما با آقای نویسنده همراه می‌شویم (در داستان از نام کوچک او خیلی اسم نبرد و من اسمش را فراموش کردم) که به درخواست همسر سابق خود، گلرخ، مبنی بر اینکه بیا شمال در جلسه‌ی کتابخوانی کتاب خودت شرکت کن و به چند نفر امضا بده، آری می‌گوید! داستان از جایی شروع می‌شود که با آقای نویسنده در جاده‌ی تهران به شمال هستیم.داستان مثل آب و هوای شمال، خواب‌آور است. با دیالوگ‌های فراوان روبه‌رو هستیم. داستان کاملا دیالوگ‌محور است و تمام اطلاعات داستان را از دیالوگ‌ها دریافت می‌کنیم. نویسنده هم برای اینکه از نظر دیالوگ‌خوانی اغنا شویم جملات بیشتری را اضافه می‌کند تا بیشتر دیالوگ بخوانیم. جملاتی مثل:«می‌خوای بدونی بهم چی گفت؟»«می‌خوای بدونی چی کار کردم؟»«یادت می‌آد چی کار کردیم؟»«یادت می‌آد چی گفتی؟». ابتدای داستان یعنی همان جلسه‌ی کتابخوانی بسیار حوصله‌سربر است و از جایی که گلرخ و آقای نویسنده به خانه‌ی گلرخ می‌روند، تازه کمی داستان جذاب‌تر می‌شود. یک جذابِ خواب‌آور.ما در این حال و هوای خواب‌آور، حال و هوای خوفناک داستان را هم درک می‌کنیم. مثلا می‌فهمیم آقای نویسنده خود، نویسنده‌ی کتاب‌های جنایی است. آدم‌ها در طول داستان، داستان‌های جنایی زندگی شخصی‌شان را برای او تعریف می‌کنند تا در داستان‌های خود بنویسد. زنی در جلسه‌ی کتابخوانی به آقای نویسنده هشدار می‌دهد که حس می‌کند، قرار است اتفاق بدی برای او بیفتد. وقتی آقای نویسنده به خانه‌ی گلرخ می‌رود یک مرد در تاریکی شب، لب ساحل دائما برای او دست تکان می‌دهد. شاید روحی است که می‌خواهد به او هشدار دهد!کتاب کوتاهی است. خوشخوان است. در طول کتاب ما در انتظاری کشنده به سر می‌بریم. منتظر یک اتفاق عاشقانه و خائنانه میان گلرخ و آقای نویسنده هستیم. منتظر برخورد حسام (همسر فعلی گلرخ) با آقای نویسنده هستیم. منتظر هستیم که به پرسش‌های ما پاسخ داده شود: چرا حسام گلرخ را ترک کرده است؟ چرا گلرخ آقای نویسنده را به شمال کشانده است؟ و منتظر یک اتفاق جنایی میان هوای خواب‌آور و مه‌آلود شمال هستیم.در آخر کتاب، نویسنده به انتظار ما پایان می‌دهد. اتفاقاتی، خون‌آلود و شوکه‌کننده و البته «یهویی».داستان برای من، کاملا به یاد ماندنی است. حال و هوای شمال، ویلای گلرخ و حسام که خیلی شیک و تجملی است، قصد و غرض‌های شخصیت‌های داستان... بعد تمام کردن این کتاب مطمئن باشید تا چند روزی به خودتان می‌آیید و می‌بینید دارید به کتاب فکر می‌کنید! به تمام دیالوگ‌های خواب‌آورش. و در نهایت کتاب را خشنود و خوشحال به کناری گذاشتم و سوالم این است: آیا دوباره این کتاب را خواهم خواند؟؟؟</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 12:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزت نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-v4jtswywlt7f</link>
                <description>این پست را صرفا جهت حفظ قولی که به خود داده‌ام منتشر می‌کنم. وگرنه می‌دانم که حرف خاصی برای زدن ندارم.قبلا شنیده‌ام که عزت نفس یعنی همانطور به قول و قرارهایی که با خودت می‌گذاری پایبند باشی، که با قول و قرار با دیگران پایبند هستی.امروز به قولم با حسنا عمل کردم.پس در کامنت پست قبلی‌ام ناسزا ننویسید! باتشکر.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 22:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-rxou0bsqcmbd</link>
                <description>من را فالو کنید چون.‌..برای اینکه خوب بنویسم می‌خواهم تمرین کنم.برای اینکه خوب بنویسم تمرین می‌کنم.اگر اینجا تا فردا پست جدیدی از من ندیدید لطفا از کامنت‌های این پست جهت خالی کردن عصبانیتتان (علتش هر چه باشد!) و نوشتن ناسزا استفاده کنید.اگر هم حضوری مرا می‌شناختید درگیری فیزیکی هم پذیرا هستم.اگر ننوشتم... یعنی به اندازه کافی نمی‌خواهمش.بی‌خیال می‌شوم و هدف دیگری پیش می‌گیرم.</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 19:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به امیلی در نیومون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46950843/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86-f6dx1dxfhpes</link>
                <description>امیلی عزیز؛امیدوارم حالت خوب باشد. حال خاله الیزابت و خاله لورا چطور است؟ پسرعمو جیمی چطور؟ با دوستانت همه چیز خوب است؟ هنوز هم شعر می‌گویی؟ داستان جدیدی نوشته‌ای؟الان که این نامه را می‌نویسم یک ساعت از اتمام جلد اول زندگی تو گذشته است. باید اعتراف کنم که خواندن داستان زندگی تو از کودکی تا چهارده سالگی من را بسیار تحت تاثیر قرار داد، در حدی که با درخت انجیر حیاطمان یک تعهد بستم! دوست داری ماجرا را برایت تعریف کنم؟وقتی کتاب «امیلی در نیومون» را می‌خواندم، شور و شوق کودکانه‌ی تو و احساسات تند و پر تبت، احساسی را به من منتقل کرد که من مدت‌ها بود فراموش کرده بودم. در میان سوپ زندگی با طعم‌های گوناگون، این مزه را کم داشتم! حس سرزندگی. متوجه شدم در زندگی چه قدر به خودم و اطرافم سخت گرفته بودم. چه زیبایی‌ها و چیزهای نابی که پشت استانداردهای سفت و سخت «خوشبختی» و «موفقیت» گم و گور شده بودند. از تو متشکرم امیلی عزیزم! امیلی جان، یک سوال! تو یواشکی از تدی بیشتر خوشت می‌آید؟ ولی من مطمئنم پری بیشتر عاشق توست. این نکته نظر تو را عوض نمی‌کند؟ امیدوارم در نامه‌ات به من جوابش را بدهی! وگرنه احتمالا مجبور خواهم بود جلد دوم و سوم کتاب را تهیه کنم! اگر درست یادم باشد در خلاصه ی پشت کتاب خواندم که تو با آن کسی که دوست داری ازدواج نمی‌کنی. درست است؟ امیدوارم اشتباه خوانده باشم! در هر صورت زندگی با رنج همراه است. بگذریم... داشتم سفره ی دلم را برایت باز می‌کردم!وقتی در خاطرات کودکی تو غرق بودم، یاد خودم افتادم! البته من مثل تو عجیب و غریب حرف نمی‌زدم و باعث نمی‌شدم دیگران مثل خاله الیزابت به من بگویند:«چرا خل شدی؟» و همچنین ظاهر تاثیرگذاری مثل تو نداشتم که افراد آگاه‌تر با یک نگاه متوجه شوند از سرزمین جن و پریان آمده‌ام. تا آنجا که یادم است، من بسیار معمولی بودم. اما عاشق داستان و رمان بودم و می‌نوشتم. امیلی جان، امیدوارم به من نخندی! این قابل اثبات است. چون من هنوز دفترهایی که از اول دبستان از کلمات پر می‌کردم را نگه داشته‌ام. اما چه فایده؟ کسی نبود که مثل معلم تو یا پدر کسیدی یا دین پریست من را تشویق کند و بگوید:«هر چه که هست، ادامه بده! تو بعدا یک چیزی می‌شوی.» از نظر دیگران اگر من قرار بود «یک چیزی» بشوم به خاطر نمره‌های بیستی بود که ردیف می‌کردم. (این جمله‌ای است که همیشه مادرم به کار می‌برد.) اصلا برای همین خودم را برای کنکور یک سال به خاک و خون کشیدم! (این اغراق است. منظورم استرس و اضطراب زیاد بود.) خلاصه که نوشته‌های من در مواردی معلم‌های انشایم را به وجد می‌آورد که باعث حسادت دوستان و هم‌کلاسی‌هایم می‌شد. پدر و مادرم به استعداد من آگاه بودند اما برای آن برنامه‌ای در نظر نداشتند. گاهی می‌گفتند برای مجله‌‌ای نوشته‌ای بفرستم، ولی نقص من این است که نمی‌توانم «سفارشی» بنویسم. گاهی هم می‌گفتند این کار درآمد ندارد. بعضی اوقات که نوشته‌ام را نشانشان می‌دادم در حالیکه در دلم پروانه‌ها تند تند بال می‌زدند با این عکس العمل مواجه می‌شدم:«قشنگ نوشتی اماچه‌قدر بدخط شده‌ای! اینجا را اشتباه نوشتی. عوض کن و بنویس فلان.»و من هم که کودکی حساس و زودرنج بودم، تصمیم گرفتم نوشته‌ام را نشان کسی ندهم. بزرگتر که شدم تصمیم گرفتم خاطره نویسی را شروع کنم. و خدای من! چه لحظات لذت بخشی بود! وقتی در سررسیدم می‌نوشتم و نقاشی می‌کشیدم و ماجراهای احمقانه‌ی دبیرستانم را برای خواننده ی خیالی تعریف می‌کردم. اما می‌دانی امیلی عزیز؟ من هم مثل تو خشم و غم و نفرتم را سر دفتر خاطراتم خالی می‌کردم و چه کسی دوست دارد بعدا دفترش را بخواند و ببیند یک سال از فلان کس ابراز تنفر کرده است؟ یا یک سال ناله کرده است؟ برای همین رهایش کردم. گویی از خودم، از خود واقعی‌ام بدم آمده بود. نمی‌خواستم بنویسم که از خودم فرار کنم. که ندانم در مغز کوچک من چه امواجی از جنس شیطان خروشان است!بعد از آن می‌نوشتم کم و بیش. گاهی در اینستاگرام پست می‌کردم. گاهی استوری می‌گذاشتم. اما مثل گذشته ادامه ندادم. در حالیکه وقتی به آینده فکر می‌کردم هنوز رویای نوجوانی‌ام در سرم بود:«من می‌خواهم نویسنده شوم!» و از اینکه هنوز این رویا را داشتم خجالت می‌کشیدم. می‌دانی امیلی عزیز، سعی کردم بچسبم به درس و مشقم. بچسبم به دانشگاه. و تو که باید خوب بدانی، کسی مثل من نمی‌تواند ننویسد! تمام مدت عذاب کشیدم. من بارها تلاش کردم دوباره شروع به نوشتن کنم. اما قلمم خشک شده بود. روی برگه‌ام جیرجیر می‌کرد و چیزی جز سیلاب افکار درهم و برهم نبود که من روی کاغذ استفراغ می‌کردم. از خودم ناامید شده بودم. کلاس شرکت کردم. مدتی نوشتم و باز رها کردم. شاید تمام مدت مشکل من این بود که از کار خودم مطمئن نبودم. ناسلامتی قرار بود خانم دکتر شوم، پس چه شد؟ من چرا دارم سعی می‌کنم با کلمات کلنجار بروم؟ من به این سرزمین نوشته‌ها تعلق ندارم. امتحانات دانشگاه که تمام شد رمان زندگی تو اثر مونتگومری را برداشتم و شروع به خواندن کردم. با خودم برنامه گذاشتم در کنارش «سعی کنم» که بنویسم! و امیلی عزیز! تو من را درست مثل دین پریست تحت تاثیر قرار دادی! فهمیدم اینطور نمی‌شود. من همیشه دوست داشتم که بنویسم. چرا این کار را نکنم؟ وقتی کتابت را تمام می‌کردم در حیاط خانه‌مان نشسته بودم. بلافاصله شروع به نوشتن کردم و پس از درد دل کردن با دفتر خاطراتم نوشتم: «من تصمیم گرفته‌ام یک نویسنده شوم! بیشتر از یک داروساز. و بیشتر از هر چیز دیگری.» بعد برای اثبات این تعهد با درخت انجیر حیاط قرار بستم و برای امضایش یک انجیر از درخت کندم. انجیر را که از وسط باز کردم دانه‌های قرمزش به من خوشامد گفتند و رنگ شیرینش به من خودیابی‌ام را تبریک گفت! و من اینطور برای خودم جشن گرفتم.امیلی عزیز، سوءتفاهم نشود. من دوست داشتم داروسازی بخوانم و یک داروساز با مسئولیت خواهم شد. اما متوجه شدم که این من را راضی نمی‌کند. بنابراین نوشتن را ادامه خواهم داد. گرچه از آینده خبر ندارم. نمی‌دانم خداوند برای من چه چیزی تقدیر کرده است. شاید یک روزی هم برسد که قلم را ببوسم و برای همیشه کنار بگذارم! اما تا آن روز فعلا این استراتژی من است. (این کلمه را از یک پادکست یادگرفتم. گوینده اعتقاد داشت ما نباید دنبال هدف باشیم چون ما را محدود می‌کنند، بلکه باید استراتژی داشته باشیم.)بعد از این حس جذاب که سرزندگی و نویسندگی دوباره به من بازگشت، زندگی‌نامه‌ی خالق تو را خواندم. بیچاره مونتگومری! به نظر می‌رسد زندگی وفق مرادش نبوده است. همانطور که می‌نویسد: «برای زنی که به دنیا شادی داده بود، این زندگی بسیار غم‌انگیز بود.» به نظر من تو بازتابی باشی از زندگی او. تو و آنه شرلی و سارا استنلی! قبول داری؟راستی امیلی جان، به نظرت داستان آنه شرلی را بخوانم؟ امیدوارم قلم کتابش مثل تو باشد!با آرزوهای خوب برای تو؛ از طرف داروساز وراج</description>
                <category>داروساز وراج</category>
                <author>داروساز وراج</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 15:50:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>