<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Charlotte</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46984431</link>
        <description>عمیق در آن تاریکی خیره شده، مدتها ایستادم؛
شگفت‌زده، ترسان، شکاک، رؤیاهایی می‌دیدم که هیچ بشری پیش از این جرأت دیدنشان را نداشت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:06:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4436329/avatar/PUK0tn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Charlotte</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46984431</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاک گلگون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%DA%AF%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%86-iohuqzgev5uw</link>
                <description>ایران..ای وطن سه رنگم که حالا،سرخیت برافراشته تر شده؛آسمان نیلگونت حالا گلگون شده استو خورشیدِ غروبت غمگین تر؛ابرهای گره خورده ات،غمت را فریاد می زنند،بغضت را به خیابان ها می کشندو اشک هایت را بر زمین می کوبند؛می دانم.می دانم که در دلت غوغاست،که چقدر پریشانی...من هم پریشانم...و همه ی مردمت غرق در ملالت...اما..می بینی؟آن جوانان سرو قامتت را که در خاکت پابرجا مانده اند و ریشه هایشان را گسترانیده اند تا ذره ای از آن را نربایند.می شنوی؟نغمه ی لالاییِ مادری را که این بار برای به خواب رفتن نه،بلکه برای برخاستن کودکش می‌خواند...کودکی که از آغوش مادرش دریده شده؛کودکی که نوای آواز های مظلومانه اش را با صدای مهیب موشک ها شکافتند؛کودکی که شادی اش را به ترس آمیختندو عروسک هایش را بی مادر کردند.می بینی؟که به پهنا خاکت جون جاری شده است...خون هایی که نخست در رگ ها می غلتیدند و جان یکی را برپا می داشتند،اما رگ ها شکافته شدند تا دریایی بخروشانند؛برای برپایی هزاران جان دیگر،برای نامیرا شدن نام تو در دل ها،برای تپش دانه های خاک تو در این سرزمین.ایران،این نجوا های برخاسته از رگ های گشوده شده را ببیناین خونِ دل های جوشیده را...من هم می‌بینم..می بینم که در ژرفیِ سیاهیِ شب هایتهمچنان ستاره هایت راه را روشن نگه داشته اند؛می بینم که کوه هایت همچنان استوار مانده اند؛می بینم که با غم نهفته در جانتهمچنان طلوع خورشیدت درخشان تر از غروبت است.ایران،این نسل، خوب می تواند با اشک بخندد...و دلش را سپر کند برایت.▪︎▪︎▪︎«من به این دلیل می‌نویسم که تو، ای وطن، تنها چیزی هستی که در این دنیای بی‌رحم، به من هویت می‌دهی. حتی اگر بخواهی مرا نادیده بگیری.» غسان کنفانی«وطن، همه‌ی آن دردهایی است که با ما بزرگ شده‌اند و حالا دیگر بخشی از تنِ ما هستند.» محمود دولت‌آبادی</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 01:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین والسِ نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-yhkuz6geptf5</link>
                <description>۱۰ دقیقه مانده به نیمه شب است.سکوت آزار دهنده ای بر همه جا حاکم است.گرامافون را روشن میکنم.آهنگ مورد علاقه مان پخش می شود و بغضِ سکوتِ شب را می بلعد.صدایش را تا آخر زیاد میکنم و با ریتم آهنگ به سویش قدم بر می دارم.بر روی مبل لم داده و صورتش را به طرف دیگری کج کرده است.دستم را به سمتش دراز می کنم اما نمی گیرد.&quot;خدای من! باز چه شده؟ اگر نمی خواهی حرفی بزنی، حداقل با من همراهی کن...&quot;دستش را می گیرم و انگشتانم را بین انگشتانش قفل می کنم.به سمت خود می کشاندمش و مقابلم می ایستد.بازوی دیگرم را دور کمرش حلقه میکنم و او را به خود می چسبانم.صورتش را در گردنم فرو می کند و من را از نگاهش بی نصیب می سازد.با آهنگ پیش می رویم، در نوایی که میان ما می پیچد.کمرش را سفت تر می چسبم و به رقص می آورمش.موسیقی بر سرتاسر وجودم طنین می اندازدو مرا غرق در گذشته ای نه چندان دور می کند.یاد اولین دیدارمان می افتم.با همان نگاه اول، مجذوب چشمان درخشانش شدم.چشمانی که ستاره ها نیز در مقابلش زانو می زدند.لبخند شیرین و دلچسبی هم داشتو با حرف هایش دلم را گرم می کرد.اما...،به یک باره چه شد؟دیگر برق چشمانش خاموش شد؛لبخندش تلخ شد وحرف هایش دل سردم می کرد...در حالی که من هروز آتش عشقم شعله ور تر می شد و او را در محبت خود غرق می کردم!متوجه چیزی می شوم.پیراهنم رنگی شده...،دستانم هم همین طور...اما من که نقاشی نکردم!پس این رنگ سرخ چه می گوید؟!چیزی بر بر گردنم سر می‌خورد و احساس خیسی می کنم...دارد گریه می‌کند؟صورتش را عقب می کشم.گلگون شده استو انگار که در اشک هایش آهن حل شده باشه، رنگ و بوی زنگ زدگی می دهد!صدای تیک تاک ساعت، نیمه شب را اعلام می کند و همزمان با آن، صدای ناقوس مانندی در سرم می پیچد.همه چیز در مقابلم جان می گیرد...چهره ی آن پسر هم سرخ شده بود.البته من رنگی اش کردم!همان پسری که او را بیش تر از من می خنداند؛همان که او را، برق چشمانش را و لبخندش را از من دزدید!برای اینکه مزاحم کارم نشود مجبور شدم دست و پای نحیف دخترکم را هم ببندم.بعد از اینکه پسر را سلاخی کردم،نمی دانم، چرا او یکسره جیغ می کشید؟مرا دیوانه می نامید!آخَر مَگر مَن دیوانهِ ام؟!جیغ هایش برایم آزار دهنده بود و دوست نداشتم او را در این وضع ببینماما در عین حال لذت می بردم!تا اینکه اسم آن حرامزاده را آورد...لب هایش را با دقت بهم دوختم.&quot;بی صدا زیبا تری!&quot;چشمانش با نگاهی زجر دیده به من خیره بودند.&quot;می دانی؟ از اولش هم برایت زیادی بودم، مگر نه؟ لقمه ی بزرگ تر از دهانت که بگذاری، هول می شوی؛ در گلویت گیر می‌کند و خفه می شوی...&quot;اشک هایش بی وقفه می بارید.&quot;لعنتی! باز هم می توانم صداهای محبوس در گلویت را که نام آن پسر را فریاد می زنی بشنوم! پس بگذار هردومان را راحت کنم.&quot;با صدای اوج موسیقی به زمان حال پرتاب می شومو ناگهان با توقف رقص،وزن غیر منتظره اش را حس می کنم...بازویم را از دورش آزاد می کنم.یک مرتبه از آغوشم رها می شود و محکم بر زمین می افتد.راستش از هارمونی رنگ ها زیاد سر در نمی آورماما بی تردید می گویم که تلفیق جذابی ساخته شده؛حالا که غوطه ور در رنگی است که آخرین بار، با لب های دوخته شده اش چشید...؛رنگِ سرخ!و در آن نیمه شب، برای همیشه، با آن موسیقی کلاسیک، رقص والس و عشقم وداع کردم.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 22:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدحام در جمجمه</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%AD%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87-saivptf4z9tu</link>
                <description>زنجیری نا گشودنیپیچ و تاب می خورند،به هر سو هجوم می آوردندو همه جا را از آن خود می کنند؛افکارم را می گویم...افکاری که در هر گوشه و کناری از ذهنم جا خوش کردهو در هر شکاف مغزم ریشه دوانده اند.افکاری که گاه و بی گاه از گذشته و آینده سر کشی می کنند،در میان این سرکشی ها در هم تنیده می شوند و گیر می کنند.می خواهم گره را پاره کنماما هرچه می کشم سفت تر می شود.این رشته گره خورده نه تنها گسسته نمی شود،بلکه باز هم نمی شود.در میان این تنیدگی و پیچ در پیچی،گاهی صداهایی بر می خیزندو گاه تصاویر و چهره هایی در مقابلم لبخند می گشایند.صداها و چهره هایی آشنا و در عین حال غریب که خاطره نام دارند.افکارم قدم زنان از رویشان گذر می کندو رد پای خود را بر آنها بر جای می گذارد.در این رفت و آمد ها،گرد و غبار فراموشی را از رویشان می پراکند و زنده شان می کند.انگار که خاطرات بعد از غبار گیری،با سرفه های پی در پی از خوابی طولانی بر می خیزند و رنگ و رو می گیرند؛به محض بیدار شدنشان چشم می چرخانندتا هر چیز کوچکِ آشنایی را به گذشته پیوند دهند و عذابت بدهند.از شباهت تلخی قهوه به تلخی روزگار پیشین بگیرتا سوخته شدن سیگاری که مانند زندگیت سوزانده شده و دودش بر هوا رفته...کاش می توانستم صداها را خفه کنم و چهره ها را خونین.کاش می توانستم خاطرات را با همان آتش سیگار بسوزانم و خاکستر کنم.کاش می توانستم دست و پای افکارم را ببندم،اسیرشان کنمو در گودالی ته ذهنم چالهِ شان کنم.گودالی سیاه و عمیق که هرگز سر باز نکند...درحالی که سال هاست که درحال کندن آن گودال و پر کردنش با افکار مزاحمم هستم،اما دریغ از اینکه لحظه ای گودال را ترک نکنند.سرم درد می‌گیرد،چشمانم می سوزدو از یاد آوری آن روزها پاهایم هم سست می شود. شاید نتوان افکار را بی صدا و خاطرات را کشت،اما... میتوانم چشمانم را کور کنم تا دیگر با دیدن هر چیزی به یادش نیفتم؛می‌توانم پاهایم را فلج کنم تا دیگر به سمت او پا نکشم؛می‌توانم مغزم را بی جان کنم تا دیگر او را در خود نپروراندو می‌توانم قلبم را خاموش کنم تا دیگر برای او نتپد..‌.پیش از آنکه افکارم این بلاها را نصیبم کند،آن هم تدریجی و به مراتب دردناک تر...صدایی بر فضا طنین می اندازد؛صدای اوست.شاید هم اشتباه میکنم و فقط در ذهنم اکو می شود. اما به هر حال آن صدا،آخرین صدایی است که ذهنم را می شکافد و بعد،گلوله ای این حکم را اجرا می کند؛آنگاه سیاهی و سکوت مطلق همه جا را فرا می خواند.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 12:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوای بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-a9jiwx6c3cvx</link>
                <description>هیسس...خوب گوش کن!تنها نوایی است که بی صداست،اما در دلش هزاران حرف گنجانده شده؛افسوس که هرکسی این نوا را نمی‌شنود... نوایی که در بغضی است که در گلویت می‌خزد و بالا می‌ آید،اما قورت داده می‌شود.نوایی که در گریه های بی صدا گم گشته، فریاد ها را بی جان کرده، در کینه های هزارساله جا خوش کردهو در خنده های مصنوعی نمایان شده... در شب هایی که تا سحر با اشک سپری شدندتا روز، حرفی بی جا زده نشود؛در آغوش های پس از انتظار طولانی؛در قابِ عکسِ دلبرِ از دست رفته؛در دانه های خاکی که عزیزت را پنهان کرده؛در همهمه های پیچ در پیچ، در خداحافظی های اجباری، در انزوا های بی پایان و در دل های شکسته.همیشه میدانستم که آنکه در گوشه ای کمین کرده و در یک آن نفس هایت را خفه میکند، مرگ است.شاید ترسناک به نظر برسد،اما مرگ بلایی است که همه دچارش می شوند.وای به حال آنکه مرگشبا قاتلی بی رحم تر دست دوستی بدهد؛قاتلی از جنس سکوت، قاتلی که خاموش و بی صدا از این دنیا می رهاندت... چرا که هیچ گاه فرصت فریاد را نخواهی داشت؛فریاد ِاین پایانِ بی صدا.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 19:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ای با صدای من</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-gog5zxc92n4o</link>
                <description>&quot;تو...این صدا را می شنوی؟&quot;سرم را چرخاندم و سعی کردم صورتش را در تاریکی بهتر ببینم اما انگار هرچه دقیق تر می شوم، به وضوح مبهم تر می شود.تنها، چشمانی درخشان است که قابل رویت است...و البته آن لبخند...لبخندی ژکوند و مسخره به لب دارد؛لبخندی آغشته به ترحم.دستانش را بر قلبم می گذارد.&quot;می شنوم! اما تو چه؟ این را حس می کنی...؟&quot;متوجه بی احساسی چهره ام می شود.دستش را بر صورتم می کشد،بر چشمانم؛اشک هایم را پاک می کند اما سوزشی بر چهره ام کشیده می شود؛انگشتانش را بر انحنای لبخند خشک شده ام می کشد.می دانم قصدش مهرورزی نیست اما توانایی پس کشیدنش را ندارم.گلویم دارد از بغض خفه می شود که ناگهان دستش را بر گلویم می گذارد و می فشارد...&quot;میدانی چیست؟ می دانی چرا به همه محبت می ورزی اما کسی جبران نمیکند؟ اینکه همه به تو ترحم می ورزند و دردت را درمان نمی کنند؟ چرا باید در این تاریکی خفقان آور، در تنهایی، بغض های بلعیده شده ات را بشماری و اشک بریزی؟؟!&quot;حلقه دستش را تنگ تر می‌کند و چشمانش را تیز تر.نگاهش تأسف‌بار و تحقیر آمیز است.منتظر است التماسش کنم که رهایم کند اما نمی داند که این پایان برایم لذت بخش است.نزدیکتر می آید...&quot;چون تو&quot;نفسش را بر صورتم می دمد.&quot;یک بازنده ای&quot;چشمانم را می بندم.&quot;تو مستحق این درد، تنهایی، ترحم، تحقیر، آشفتگی و مرگ تدریجی هستی&quot;نفسم بند می آید.&quot;اگر برای چیزی بهتر از این دست و پا بزنی به دردی عمیق تر فرو می روی. پس پایت را از گلیمت بیشتر نگذار!&quot;کماکان چنگال هایش را در گلویم فرو می‌کند.بوی زخم را حس می کنم.&quot;تو برای هیچ کس اهمیتی نداری، هیچ کس انتظارت را نمی کشد‌. فقط یک سرگرمی یک بار مصرفی. یک وسیله ی ترحم ورزی؛ یک نقطه ی کور ته دنیا...&quot;همان طور که گلویم را می فشارد، به قلبم هم چنگ می زند.می‌خواهد زجه و تمنا هایم را بشنود.اما سکوت اختیار میکنم و در موسیقی ای که در پس ذهنم بلند می شود، غرق می شوم.صدای لالایی گوش نوازی سروده می شود؛ لالایی ای که می گوید &quot;وقت خواب است.&quot;نا خودآگاه چشمانم را باز می کنم.کمی تار میبینم...اما... مطمئنم که همان نگاه تحقیر آمیز قبل را ندارد!نگاه ضعیف و رنجیده ای می بینم؛نگاه بغض آلود و آمیخته به تنهایی.چشمانی که به دنبال تنفسی تازه می گردد؛به دنبال رهایی از این تاریکی محض، تاریکی ای که مردمک ها به خاطرش گشوده شده اند.ابروهایی که از آشفتگی در هم تنیده شده وچروک هایی کنار چشم که از ترس و خستگی ورچیده شده اند...انگار چشمان، این آزادی را از من می خواهند.و برای یک لحظه... چشمان خودم را می بینم!یادداشت نویسندهگاهی ذهن،صدای زخم‌های کهنه را به شکل چهره‌ای تازه برمی‌گرداند.آن‌چه در این روایت می‌بینید،هیولا نیست، سایه است؛سایه‌ای که از تحقیرها، قضاوت‌هاو جمله‌هایی ساخته شدهکه روزی از بیرون گفته شدندو بعد، برای همیشه، در درون ماندند.این صدا واقعی نیست،اما دردش چرا.این نگاه از تاریکی نیامده،از ذهنی آمده که بیش از حد تنها مانده است.و شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا،نه خفه شدن،بلکه لحظه‌ای‌ستکه می‌فهمیمچشمانی که به ما زل زده‌اند،سال‌هاستاز آنِ خودِ ما بوده‌اند.این بازتاب ذهن فردی است که با اسکیزوفرنی زندگی می کند.شاید برگرفته از اندکی تجربه</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته هایی از خونِ دل</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84-zvsyvkdlqx2j</link>
                <description>قلمم را آغشته به خون خود کردم...خنجرش را پرتاب کرد؛ آرام و بی صدا. درست وسط سینه ام.از دوردست ها، اما چنان سریع که حتی متوجه اصابتش هم نشدم.فقط در یک لحظه تیزی اش فرو رفت، درد از یک نقطه سر باز کرد، آرام آرام از در و دیوار دلم خزید و خودش را در اعماق نهفت.تا به خودم آمدم دیدم همه ی وجودم در سیاهی بلعیده شده، سیاهی ای دریغ از یک روزنه و کورسویی از روشنایی؛قلب شيشه ایم خرد شده بود، آنقدر که حتی دیگر نمی‌شد مثل قبل چسب کاری اش کرد.مقابل آینه ایستادم. خنجر را بیرون کشیدم؛جای اصابت نمایان شد.نقطه عطف من مورد هجوم قرار گرفته بود و من نمی توانستم نجاتش دهم. فقط می توانستم به وضوح نابود شدنش را ببینم، نقطه ای که زندگیم در مشتش بود اما حالا من آن را در مشت داشتم...پیراهنم خونین بود، دستانم هم همین طور.همه جا بوی تعفن آور خون می آمد، خونی که متعلق به من بود اما به آن تعصبی نداشتم چراکه بر خلاف همیشه که از بو و مزه ی خون لذت می بردم، این بار به نظرم رقت انگیز بود.بوی جنازه هم استشمام می شد.جنازه ای که حال، مقابل خودش ایستاده بود و می کاوید...؛به دنبال ذره ای آشنایی، میان این بیگانگی محض.لبخند ژکوندی بر لب داشت و آن نگاه، آن دستان و آن قلب دیگر مثل سابق نبود؛دیگر برق محسوس چشمانش، ذهن بلند پروازش و قلب آکنده از شادی اش را نداشت.حتی تا دقایقی دیگر، دیگر جانش را هم نخواهد داشت.خرده شيشه های قلبم در خون می غلتیدند و در رگ ها به جریان افتاده بودند.با هر جنبش، لبه های تیزشان را می خراشانیدند و رگ ها را می شکافتند؛ حرکاتشان را لحظه به لحظه حس می کردم.انگار که درد آن خنجر کافی نبود!به جستجوی قلمی گشتم، اما چیزی نیافتم.آنگاه یکی از آن خرده شیشه هارا بیرون کشیدم، به خون خود آغشته کردم و بر کاغذ به رقص آوردمش...هر آنچه که در قلبی که دیگر نبود، می‌گذشت و در گوشم زمزمه می شد را بر کاغذ نشاندم...تا جایی که دیگر خونی باقی نماند،شیشه ها از حرکت بازماندند،نوایی زمزمه نشد،قلم بر زمین افتاد وقلب خاموش و تاریکم به خواب رفت، خوابی عمیق...خوابی که سال ها انتظارش را می کشید.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 15:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوشِ گرگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-oiphsgptqigb</link>
                <description>حسی آشنا؛حسی است آشنا؛حسی عمیق و آکنده از درد و تباهی.حسی که سراسر وجودت را در بر می‌گیردتا در نهایت قلبت را تسخیر کند ،بفشارد و بی احساس کند.حسی است که با ما زاده شده ، از همان ۹ ماهی که درون جان دیگری پرورانده شدی اما تا به خود آمدی، جدایت کردند و به میان گله گرگ ها فرستاده شدی، تا یاد بگیری جامه گوسفندی را از تنت برهانی؛در غیر این صورت خورده میشوی.اگر هم جان سالم به در ببری، با زوزه هایشان از هم گسسته می شوی و با چنگال هایشان خون آلود...و به هنگام اجل، همان حس، دستانت را در دست خود می‌گیرد و به دل خاک فرو میکشاندت.حسی است که هنگامی که پا به دنیای جدیدی میگذاری در ذهنت معلق میماند؛هنگامی که لبخندی به چهره می کشانی اما در عوض ابرو های گره خورده نصیبت میکنند؛زمانی که دستی دراز میکنی اما آن را پس میزنند؛به هنگامی که با ذوق و شوق داستانی می سرایی اما دیگران غرق در نوایی دیگرند؛وقتی که سفره دلت را می گشایی اما آن را لگدمال می‌کنند؛هنگامی که زخم هایت را فراموش می‌کنی اما آن را می‌شکافند؛زمانی که در آینه می نگری اما هیچ کس را نمیبینی...حسی که در بغض فرو خورده ات نهفته شده،در اشک هایت گنجانده شده،در نگاه هایت پدیدار شده‌،در لبخندت آمیخته شده،در سکوتت کز کردهو در دلت انباشته شده...همچنین در پژواک های بی پایان ذهنت غوطه ور شده اند،در پژواک های《 تو تنهایی ، کسی تو را نمیخواهد ، هیچ کس تو را دوست ندارد 》و در نهایت چشمانت را می فشاری ،افکارت را می پراکنی ،دلت را می تکانی و با خود می‌گویی &quot;آری می دانم&quot;و به آغوشِ بازِ تاریکیِ خلوتت پناه می‌بری.آغوشی که تو را میخواهد و در خود حبست می‌کند تا هنگامی که اقیانوس زلال چشمانت به مردابی خشک و گل آلود تبدیل شوند و تکه های شکسته قلبت دوباره از نو بهم پیوسته شوند،پیوندی که به تاری نازک بند است و لمسی کوچک، پاره کردنش را بسنده است.لمسی از جنس نگاه ها و حرف هایی تیز و آلوده،که به هنگام بریدن جانت، فریادت را میان سکوت همیشگی اطرافت محو می‌کند؛و آلودگی اش راه خود را میان دلت باز می‌کند و همان جا، جا خوش میکند تا مرحمی او را تسکین دهد،اما به جایش ترحم است که پیدایش می‌شود که نمکی است بر روی این زخم.تنهایی حس متعلق نبودن به جا و مکانی است،حسی که بارها این را به تو گوشزد میکند که به جایی تعلق نداری و کسی انتظارت را نمی کشد؛تنهایی دردی است که درمان ندارد...کاش به جای بازداشتن و فراری دادان دیگران، آن هارا با لبخندی گرم به سوی خود فراخوانیم تا شاید دلی شاد شود؛اگر هنوز دلی مانده باشد...!</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 17:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنجر احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/charlotte-mwgdsi2qsycq</link>
                <description>دوستت دارم های بی معنا؛قلب های بی احساس؛چشم های بی صدا؛لمس های بی وفا؛بوسه های بی نشان؛آغوش های بی پناه؛دیدار های بی تکرار؛و این هاست که دل ها را بی جان و بی نوا می‌کند...</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 01:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرد شدن</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/charlotte-xecx7bfcoyk1</link>
                <description>ط ر د ش د نمن به معنا واقعی دارم طرد میشم، به معنا واقعی تنها میشم ، به معنا واقعی غرق میشم ، به معنا واقعی دارم فروکش میکنم ،به معنا واقعی خفه میشم ،به معنا واقعی فقط حباب هایی بی صدا ازم باقی مونده ، به معنا واقعی شنا کردن بلد نیستم ،به معنا واقعی به خشکی نخواهم رسید ، به معنا واقعی دارم میمیرم!</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 18:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایش</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-qey9zg8nbkai</link>
                <description>چشم هایش...چشم هایش به زیبایی ستاره هاست!مژه های پرپشت و بلندش طوری از آن محافظت می‌کنند که انگار هرکسی لایق تماشایش نیست...اما افسوس که آن چشم ها برای دیدن طوفانی کشنده باز شده اند؛طوفانی که حتی یه قطره اش هم لایق نیست تا او را برای خود داشته باشد.با این حال گویی او ، آن طوفان را بارانی الهی می‌بیند!چرا که چند باری به او روی خوش نشان دادهو چشم هایش را چون آسمان شب خوانده،چرا که به او گفته او را چون مرواریدی درخشان در دلش گنجانده و می پرستد...اما...او طوفان است.هر چه بگوید ، هر چقدر هم رام باشد ،باز هم طوفانی است که به وقتش متلاطم می‌شود و  همه جا را نابود می‌کند.ای پری چهره،این حس زیبایی که در آن گم شده ای ،آرامش قبل از طوفان است...نگذار اثر بی رحمی اش بر دلت باقی بماند.اگر رهایش نکنی،بدترش را نشان خواهد داد،طوری که با دیدن اشک هایت به یاد او بیفتیو از چشمانت متنفر شوی...Ch.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 03:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>