<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Charlotte</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_46984431</link>
        <description>قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 03:56:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4436329/avatar/6jeKKc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Charlotte</title>
            <link>https://virgool.io/@m_46984431</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرثیه ی سیم های خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/charlotte-t9hovluyw4gq-t9hovluyw4gq</link>
                <description>شب ژرف، گیسوان سیاه مخملی اش را به شهر می نمایاند.و در آن هنگام، ویولن سل نواخته می شود.با انگشتان بلند و زیبایش، با حرکاتی جسورانه، سیم ها را نوازش می کند.گاه در اوج موسیقی، سرش را با ریتمی سریع و محسوس تکان می دهد.در لحظات وجد، از جایش بلند می شود که من را مسخ خوش قامتی اش می کند.آهنگ ها، زمان نواختن و ریز به ریز حرکاتش در حین نواختن، همه را از برم؛ زیرا که هر لحظه ی او توسط سایه اش، به نظاره ی من درآمده بود. سایه ای که نمی‌دانم او به من خیره شده، یا من به او...هرشب پنجره اش را باز می کند و نوای ویولنش را در فضا متشتت می سازد.من هم از پنجره اتاقم، به سایه اش که بر دیوار مقابل پنجره اش می افتد، چشم می دوزم.آن شب هم آمد.مثل همیشه پنجره را باز کرد و توانستم در کسری از ثانیه نظاره گر انگشتانش باشم.ویولن را بر شانه اش گذاشت. با آرشه اش، با تکان هایی مجذوب کننده، سیم ها را می لرزاند و من را مضمحل می گرداند.آن شب هم مثل همیشه عمیق و دلربا می نواخت؛گویی که نت های موسیقی نه از سیم های ویولن، بلکه از افکاری مهجور، دلی کدورتیافتهو یا جسمی ملول بر می خاستند. نوایی فتان و جنون آمیز که روحت را تسخیر می کرد. پس از اندکی، متوقف می شود. سرش را به طرف پنجره کج می کند. نمی دانم آیا او هم می‌تواند سایه ی من را ببیند؟به کنار پنجره می آید. بعد صدای کشیده شدن جسمی تیز در گوشم می پیچد. همیشه میان نواختن، این وقفه را ایجاد می کند...و در سکوتی سهمگین، دوباره موسیقی را به جوش آورد.با ارتعاش نت ها در اتاقم، دل من را هم ارتعاشی لرزاند.می خواستم آن سایه را لمس کنم. می خواستم بدانم آیا او به همان هوش ربایی ست که تصویر تاریک فامش است؟به سمت خانه اش پیش می روم.در که باز می شود...نفسم در سینه حبس می شود.نوای ویولنش را بو می کشم.آهسته از پله ها بالا می خزم.هر لحظه، هر نت، سیاهی اش را در وجودم می چکاند و طنینی عمیق تر بر دلم می اندازد.یعنی.. انتظار به پایان رسید؟درِ اتاق نیمه بازش را هل می دهم.رویش به سمت پنجره است. ویولن در دست، غرق در نوای آن تکان می خورد.به سمت من می چرخد.در ابتدا می گویم زیبایی اش توصیف ناپذیر است!و اما... او آرشه ای در دست ندارد...با چاقو می نوازد!اتاق هم عجیب بوی خون می دهد...صدای چکیدن چیزی نگاهم را به گوشه اتاق می کشاند؛جنازه ای غوطه ور در خون خود، به سوی مرگ دستی را بر خیزاند؛اما او دستش را هم قطع کرده بود..کم کم پرده حقیقت، نه تنها به رویم گشوده می شود، بلکه مرا هم به پشت صحنه می کشاند.او با چاقویی که می کُشت، می نواخت.همان سلاحی که در دستان زیبایش بود، همزمان به سمفونی مرگ جان می‌داد...چراکه هرشب بعد از اینکه یکی را به خون می آمیخت، آواز مرگش را سر می داد.و من هر شب در نوای مرگ کسی به رقص می آمدم.اما آن شب فرق داشت.چرا که در یک شب، دو روح در نغمه اش رقصیدند. یکی خاموش شد، دیگری از خود تهی.دستش را به دور گردنم حلقه کرد. چاقویش را زیر گلویم گذاشت. با صدایی که از ته گلویم بر می خاست، از زیبایی اش تحسین کردم‌؛ کاش حرفم را شنیده باشد.آخر چهره اش در آمیغ خون و جنون، مجذوب کننده تر می شود.و حالا امشب نغمه ی من از گلوی بریده ام بر می خیزد،با دستان زیبا و مرگ آلود او...</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 04:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین جرعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-pd9bgmclk8dg-pd9bgmclk8dg-pd9bgmclk8dg-pd9bgmclk8dg-pd9bgmclk8dg</link>
                <description>من برای درکِ جنون، نیازی به بودن در دیوانه‌خانه ندارم.غرش دل انگیزِ آسمان، مرا به بیداری رساند.صدای خراشِ دلِ ابرها با نور های سوزنده، که همراه می شود با پیوندِ تاریکیِ شب، بین تار و پود ابرها.چقدر همه چیز بی نقص است...به جز صدای رعد، همه جا غرق در سکوت است.سکوتی از جنس خفگی اجبارا.سکوتی که کمرت را می شکند.اما صدای تیک تاک ساعت، ریتم موزون شب را می شکافد.ساعت ۱۲ در نگاهم حبس می شود.ساعتی مقدس اما یادآور آرزوهای پوسیده، رنج و عشق نافرجام.دقایقی بیش باقی نمانده.عقربه هایش را با دندان از جا در میاورم و می بلعمشان.ساعت را بر دیوار می کوبم.خرده شیشه هایش را در زیر پا له می کنم‌.ردی گلگون بر زمین کشیده می شود.چقدر همه چیز بی نقص است...حالا مانده ام سرخی یا سیاهی؟کدام بهتر است؟سیاهی پر جذبه است.سیاهی خفقان آور است.سیاهی بی رحم تر است.اما..سرخی خوش عطر تر است.سرخی خوش طعم تر است.سرخی دردآور است.دردآور؟خودش است!من این را ترجیح می دهم.همه جا در سرخی، سرخی و باز هم سرخی.چقدر همه چیز بی نقص است...جامی پر می کنم از سرخی.اما غلیط تر از شراب است این سرخی.جرعه جرعه می نوشم.خوش طعم نیست؛فوق العاده است!اما طمع من بیشتر می شود.باز هم می خواهم بنوشم.جرعه جرعه،جام به جام،گالن به گالن.اصلا می خواهم در وانی از این سرخی غوطه ور شوم‌.آری فکر خوبی است!چقدر همه چیز بی نقص است...وان پر می شود از این رنگ گلگون.آرام آرام.آهسته آهسته.اما من عجله دارم.این سرعت کفایت نمی دهد.باید دل و روده بیرون کشم از حلق و دهان..چقدر همه چیز بی نقص است...حال بسیار دست و دل باز شده ام.اما واقعا دست و دلم باز شده است!صدای قرچ قرچ خرد شدن استخوان هایم گوش خراش است؛یا شاید هم خوش آهنگین.اما باز نوایی دیگر، ریتم های خوش آهنگ و گوش خراش مرا بر هم می زند.نوایی که پس زمینه ی تمام لحظات زندگیم بوده؛نوایی که خواب را از چشمانم می گرفت؛نوایی که گوش هایم را کر کرد.و نگذاشت صدای شیرین او را بشنوم.تپش ها، این ریتم موزون را بر هم می زنند.حالا نوبت به خفه کردن صدای قلب دیوانه ام است.چقدر همه چیز بی نقص است...بوی انزوا و درد و خشم در تک به تکِ مولکول های هوا استشمام می شود.هوایی با بوی خون و جنون و دیوانگی.اکسیژن به پایان رسیده ولی من هم دیگر به آن نیاز ندارم.ریه هایم را از هوای خون آلود و کثیف و سیاه پر می کنم‌.تا جای ممکن هوا را در آن محبوس می کنم.قفسه سینه ام از جا در می آید.چشمانم از حدقه بیرون می زنند.قلبم می ترکد.خون انفجار می کند.چقدر همه چیز بی نقص است...در خون خواری خود، غرق در وانی لبالب از آن،چشم می بندم‌.فرو می روم در اعماق سرخی.خوب مزه مزه می کنم قطرات باقی مانده در زیر زبانم را.استشمام می کنم بوی آهن زنگ زده و فرسوده را.و فرو می‌کنم در زیر پوست درحال مرگ، تیزی چاقو را...هم تیزی هم خفگی، هردوی آنان باهم.صدای تپش رو به اتمام است.حرکت نبض رو به توقف است.و من دیگر شمارش نمی‌کنم؛زیرا که زمان هم در دهانِ این رنگ گم می‌شود.چقدر همه چیز بی نقص است...چراغ‌های دوردست می‌لرزند؛انگار آسمان دارد از من چشم برمی‌دارد. انزوا در من می‌چرخد، مثل سکه‌ای که هر بار یک طرف تازه دارد. هیچ چیز باقی نمانده است؛فقط طعمِ تکرار، لَخت و سوزان. و من غرق در سرخیهمان طور که می خواستم.در ذره ذره ی وجود خود نابود می شومو من همچنان می‌گویم:چقدر همه چیز بی‌نقص است…حتی اگر تمام شوم.با تشکر از دوست عزیزم Velorin در همراهی با من در نوشتن این متن:)</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریایی که مرا پس زد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B3-%D8%B2%D8%AF-pebaypbdbcbb-pebaypbdbcbb-pebaypbdbcbb-pebaypbdbcbb</link>
                <description>دریایی گلگون؟فنجان قهوه در مقابلم جا خوش می کند.عطرش را می پراکند و بینی ام را قلقلک می دهد.انگشتانم را دورش می لغزانم و گرمایش را میان دستانم حبس می کنم.جرعه ای می نوشم؛ تلخی اش را با دقت مزه مزه می کنم. مثل همیشه بی نقص است. برای تکمیل این لحظه یِ نابِ تلخ، پاکت سیگار را از جیب کُتم بیرون می کشم.یک نخ میان انگشتانم جا می گیرد و کورسوی آتشش شعله می کشد.در همان لحظه، همان هشدار همیشگی در گوش هایم زمزمه می شود.با نوایی گرم و شیرین:&quot;عزیزم، سیگار را کنار بگذار&quot;بعد بوسه ی کوچکی بر لاله ی گوشم می نشاند.&quot;تو که می دانی... قهوه و سیگار مکمل هم هستند. نمی شود یکی را داشت و دیگری را نه؛ درست مثل من و تو..&quot;چشم می چرخاند‌.&quot;کم تر زبان چرانی کن! فکر می کنی این طوری شَرَّم کم می شود؟&quot;سیگار را در جا سیگاری می گذارم.&quot;خب.. چرا به جای سیگار، انگشتانت را بین انگشتانم پر نمی کنی تا کمتر به سراغش روم؟!&quot;لبخندش را بی اجبار فرو می خورد.دستانمان، چشمانمان و لب هایمان در هم قفل می شود.لمس هایش چون آتشی بر تنم زبانه می کشد؛ بوسه اش مرا بی تاب و توان می کند؛و چشمانش... آخر که همچون دریایی آبی و آزاد استو هر چه که بیشتر پیش روی، بیشتر در آن غرق می شوی.اما اینبار ‌که در چشمانش می نگرم،دیگر آرام نیست، دیگر رام نیست، دیگر نگاهم را در خود حبس نمی کند.در عمق آن نگاه، هرچیزی نمایان است جز اندکی عشق.چیزی شبیه به یک فرار بی صدا می بینم.و این چشمان حالا، رامِ چشمانی دیگرند..او فهمیده است که دیگر آن آدمِ آرامِ کنارِ فنجانِ قهوه نیستم،اما نمی داند که من سایه ی تاریک تمام لحظات شیرین هستم.. انگار تردیدم را در نگاهم می بیند؛کمی مکث می کند..اما اشتباه کرد.همان لحظه، بی هیچ تردید، سیگار در دستم جا گرفت؛لبخندی سرد بر لبانم نشست.&quot;اگر در این دریای چشمانت، سیاه گودالی آمیخته به سرخی جا گیرد... چطور می شود؟ اصلا دیگر کسی در این دریا شنا می کند یا همان اول از اندک دست و پا زدن هم دریغ می‌کند..؟ &quot;سیگار شعله می کشد.. و چشمانش را برای همیشه در سیاهی مطلق فرو می بَرَد؛لحظه ای درنگ کرد.دستش را بر چشمانش گذاشت؛انگار داشت به آرامی این تاریکی را هضم می کرد...خیسی خون را حس می کند.در آن گودال سیه پیچ می خورد؛و تلو تلو خوران، دست هایش را به در و دیوار می کشاند؛انگار دنبال فرار از این منجلاب است...اما در این سیاهی، صدای جیغ هایش، شیرین ترین موسیقی انتقام بود.حالا دیگر چشمانش در خاموشی بود و برای همیشه در این نقطه از  دنیا، در کنار من ماندگار خواهد ماند.به قهوه ام خیره می شوم؛بخارش آرمیده و گرمایش خاموش است.دیگر از دهان افتاده است.به دستانم نگاهی می اندازم.سیگار بار دیگر به خوبی میان انگشتانم نشسته بود.واقعا عجب یار باوفایی است... پا به پایت که می سوزد هیچ، آنچه که باید هم می سوزاند.از ته مانده ی سیگارم، پکی عمیق می کشم؛ مزه و بوی دود را در وجودم حبس می کنم. با فکر به اینکه حالا آخرین تصویر، من بودم؛وقتی که داشتم آنچه که مال من بود را پس می گرفتم... غلیطی دود ناگاه به سرفه ام می اندازد.اما عجیب است. دریا همین که غرقش می شوی، پس می زند تورا...</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 03:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضیافت پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-st4iynbywrva</link>
                <description>«بدترین شکنجه برای انسان این است که مجبورش کنی کاری کاملاً بی‌فایده را تا ابد تکرار کند.»ـ فئودور داستایوفسکیزندگی.به راستی که کلمه ی عجیب و غیر قابل فهمی است.در بسیاری از کارها، برای داشتن بهترین عملکرد، بهتر است آگاهی پیشین راجبش فرا گرفت؛اما در زندگی لازم نیست.در جریان این حیات، خواهی فهمید هر آنچه را که باید.پیش فرا گرفتنِ دانش، فقط تو را بیشتر نابود می کند و از همان ابتدا، زندگی برایت جهنمی بیش نخواهد بود. جهنمی که آتش ندارد.‌جهنمی با آتشی غیر فیزیکی از جنسِ بارِ سنگینِ دانستن که به مراتب بدتر از هر درد ملموسی است.و دست و پا زدن در آن، فقط شعله ور ترش می کند.تک تک سلول های مغزت هم به کار بیفتند، نخواهی فهمید راز عمق درد در این واژه را.و هر چه که بیشتر در فهمش بکاوی، بیشتر نابود خواهی شد...حال آنچه که روزگار می آموزد چیست؟بی معنا بودن زندگی را.از این سو، افرادی معتقدند که خودمان معنای زندگی هستیم و به این کلمه ی بی معنا، معنا می بخشیم و راهِ یافتن معنا، خودشناسی است.اما من نه اگزیستانسیالیسم هستم و نه نیهیلیسم.چراکه بعضی نمی توانند معنایی ببخشند؛ اما این بی معنا بودن به دلیل تکامل نیافتن خود و یا عدم آگاهی از خود نیست، چرا که ماهیت آنان این است...بی معنا بودن؟ خیر. این &quot;معنای&quot; زندگیشان است که &quot;بی معنا&quot;ست..پس از این جهت می توان گفت زندگی هرکس معنایی دارد!و همان طور که گفتم، دست و پا زدن در این منجلاب خونین و آتشین، فقط بیشتر شعله می فروزاند به سویت.و این دست و پا زدن می تواند به شکل متواری شدن باشد‌.متواری شدن از درد ها، غم ها، خاطرات، اتفاقات ناگوار، افکار مزاحم، آدم های سمی؛و از همه مهم تر، گریختن از خودِ ماهیتِ زندگی.اما باید دانست که اینها، همان زخم هایی است که زندگی بر جسم و روح مان خراشیده. فرار از آن، فقط منجر به باز شدن زخم می شود،دردش را بیشتر نمایان می کندحضورش را پررنگ تر،و حتی زمینه ساز ایجاد زخمی تازه.گاهی زخم‌هایمان تنها چیزی‌اند که ثابت می‌کنند هنوز زنده‌ایم...و درواقع با این دست و پا زدن یا همان متواری شدن، شاهد این خواهی بود که در باتلاقی فرو رفته ای که قبل از آن فقط انگشت کوچک پایت در آن فرو رفته بود و این سقوط، تدریجی‌تر از آن بود که بفهمی.اما آنان که معنای زندگیشان، بی معنایی است چه؟تعدادی از آنان، این معنای تهی را، مانند طنابی به دور گردن خود می آویزند و دار می زنند خود را...تعدادی دیگر در انزوا نشینی بر سر سفره ی این پوچی می نشینند. و انگار منتظرند تا کسی این سفره را پاره و آتش زند‌.اما راز این معنا همین است.کسی تو را نجات نخواهد داد.کسی چنین قدرتی نداشته و ندارد و نخواهد داشت که معنا را به سوی خوشی سوق دهد.تنها، افرادی که خود در این معنای پوچی به سر می برند می توانند سفره شان را با سفره ی آن دیگر افراد، بهم پیوند دهند؛تا لااقل هم صحبتی داشته باشند.همدرد؟به هیچ عنوان.هیچ کس درد آن یکی را نمی تواند درک کند، حتی اگر دقیقا همان درد را چشیده باشد...چراکه آن درد را آن فرد با آن شرایط و با آن حیاتی که دارد، فرد دیگری ندارد...حال به غیر از هم سفره و هم صحبت، می‌توان زخم هایت را نشانش دهی. از سر منشأ آن برایش بگویی و از طعم آن سرخیِ غلیظ.اما اگر آن هم سفره، آن گونه که به نظر می رسید زخم خورده نباشد، یا قصدش نزدیک شدن بود تا خنجر پنهانی اش را بر دل بکارد.. آن وقت زندگی تو را بیشتر به اعماق خودش خواهد کشاند.پس هر کس لایق هم صحبت شدن هم نیست.بهتر است بگویم، بیشتر افراد لایقش نیستند..خوشا به حال آنکه مونس زخم های خود را یافتهاما اگر شما هم یافتید، او را نگه دارید به هر قیمتی.حتی اگر سخت باشد؛حتی اگر نیازمندِ جاری شدنِ همان شرابِ سرخِ غلیظ باشد. اما نه آن چنان که گویی بهایی پرداخته ای، بلکه چون پیش کشی ای ناگزیر.چراکه لازم است این پیش کشی خرج شود تا نامیرا بماند آن مونس بی ادعا.«زندگی تاب خوردن میان رنج و ملال است.»ـ آرتور شوپنهاوراین متن صرفا عقیده بنده است و ممکن است که تعدادی از شما مخالف آن باشید.میتوانید نقد کنید اما از اصلاح جملات من به نحو افکار خودتان بپرهیزید.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 02:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمزمه ی خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-h2ldclrglpve</link>
                <description>چشم که می گشایم،سیاهی از هر سو زبانه می کشد.تا بر می‌خیزم، تلو تلو می خورم؛به ديوار تکیه می دهم.به دنبال پنجره،کشان کشان،دستم را بر دیوار می رانم،تا در چند قدمیِ بعدی، دستگیره پنجره دستم را می گیرد.به منظره ی تاریک پشت پنجره چشم می دوزماما ناگهان جوهره ای ناشناخته در مقابلم نمایان می شود...در دورادور، نقطه ای زرد یا شایدم سپید می بینم.نقطه ای که دورش را حاله ای کم رنگ احاطه کرده و از خود چیزی ساطع می کند که چشمم را می زند.چشمانم را ریز می کنم تا بهتر تشخیص دهم،اما قسم می خورم که تا کنون چنین چیزی ندیده ام!صورتم را نزدیک پنجره می برم.نوک بینی ام از سرما می سوزد.با نفس هایی بریده،ته مانده ی گرمای وجودم را بر آن می دمم.مه ای نازک، دیدم را تار می کند اما به وضوح، همچنان آن ذره ی تپنده قابل رؤیت است.کف دستانم را بر شیشه می فشارم؛شیشه با زبانی سرد و بی جان، پوست دستانم را می لیسد.سعی می کنم انگشتانم را خم کنم، اما انگار شیشه ی پنجره هم مثل هر کس دیگری از لمس هایم هراسیده، چراکه از لرزش به تق تق افتاده است؛ لرزشی که از دستان من انعکاس می شود... انگشتانم را بر شيشه می لغزانم و به آن نقطه نزدیک می کنماما تکان نمی خورد... سرما مانند ماری ناپیدا بین انگشتانم بالا می خزد. سرم را به شیشه می چسبانم؛ حالا به درون جمجمه ام نفوذ می کند.چرا نمی توانم آن نقطه کوچک را بگیرم؟این نقطه چیست که این چنین چشمانم را تسخیر کرده..؟سعی می کنم به یاد بیاورم؛ به یاد بیاورم آن روز های ما پسین تاریکی را...اما آن خزنده ی نامرئی مغزم را نیش می زند و زهرش را می پراکند.قبل از اینکه تمام ذهنم را زهرآگین کند، باید بفهمم که چیست...پیش می روم و می گردم؛ در بین خاکستر خاطرات سوزانده شده ام، می گردم تا پیدایش می کنم...همان نقطه را.آن نقطه، نور است... نقطه ای که از خود درخشندگی ساطع می کند.. نقطه ی فروزانی که در زندگی من دیگر جایی ندارد؛ برای همین برایم ناشناخته بود،برای همین اسمش را هم به یاد نمی آوردم و برای همین نمی توانستم بگیرمش.هم اکنون، مار سرد و سوزان در تمام تنم می خزد و خودش را به تنها نقطه روشن وجودم، که امید داشت هنوز آن نور را بدست بیاورد می رساند. در قلبم رخنه می کند و آن را هم مانند جسم و ذهنم منجمد می کندسرم تیر می کشد، استخوان هایم به لرزه می افتند، دستانم نای جدا شدن از شیشه را ندارند و قلبم مستأصل می شود.این انجماد با هیچ گرمایی ذوب نمی شود.به راحتی در وجودم پیش می راند و آتش کور سوی دلم را خاموش می کند.سردم است و دیگر نه نوری هست و نه گرمایی، فقط سکوتِ وهم‌آورِ این اتاقِ تاریک و من، که در خودم غرق شده‌ام.و حالا، دیگر نمی دانم این سرما از بیرون آمده یا از دلِ خودِ من... ولی این را می دانم که آن نور، از اول هم متعلق به من نبود.و من مانند شب پره ای بودم، که در نهایت همان نوری که به سویش گام برداشتم، مرا نابود کرد...</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 21:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک گلگون</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%DA%AF%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%86-iohuqzgev5uw</link>
                <description>ایران..ای وطن سه رنگم که حالا،سرخیت برافراشته تر شده؛آسمان نیلگونت حالا گلگون شده استو خورشیدِ غروبت غمگین تر؛ابرهای گره خورده ات،غمت را فریاد می زنند؛بغضت را به خیابان ها می کشندو اشک هایت را بر زمین می کوبند؛می دانم.می دانم که در دلت غوغاست،که چقدر پریشانی...من هم پریشانم...و همه ی مردمت غرق در ملالت...اما..می بینی؟آن جوانان سرو قامتت را که در خاکت پابرجا مانده اند و ریشه هایشان را گسترانیده اند تا ذره ای از آن را نربایند.می شنوی؟نغمه ی لالاییِ مادری را که این بار برای به خواب رفتن نه،بلکه برای برخاستن کودکش می‌خواند...کودکی که از آغوش مادرش دریده شده؛کودکی که نوای آواز های مظلومانه اش را با صدای مهیب موشک ها شکافتند؛کودکی که شادی اش را به ترس آمیختندو عروسک هایش را بی مادر کردند.می بینی؟که به پهنا خاکت جون جاری شده است...خون هایی که نخست در رگ ها می غلتیدند و جان یکی را برپا می داشتند،اما رگ ها شکافته شدند تا دریایی بخروشانند؛برای برپایی هزاران جان دیگر،برای نامیرا شدن نام تو در دل ها،برای تپش دانه های خاک تو در این سرزمین.ایران،این نجوا های برخاسته از رگ های گشوده شده را ببیناین خونِ دل های جوشیده را...من هم می‌بینم..می بینم که در ژرفیِ سیاهیِ شب هایتهمچنان ستاره هایت راه را روشن نگه داشته اند؛می بینم که کوه هایت همچنان استوار مانده اند؛می بینم که با غم نهفته در جانتهمچنان طلوع خورشیدت درخشان تر از غروبت است.ایران،این نسل، خوب می تواند با اشک بخندد...و دلش را سپر کند برایت.«من به این دلیل می‌نویسم که تو، ای وطن، تنها چیزی هستی که در این دنیای بی‌رحم، به من هویت می‌دهی. حتی اگر بخواهی مرا نادیده بگیری.» غسان کنفانی«وطن، همه‌ی آن دردهایی است که با ما بزرگ شده‌اند و حالا دیگر بخشی از تنِ ما هستند.» محمود دولت‌آبادی</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 01:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین والسِ نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_46984431/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-yhkuz6geptf5</link>
                <description>۱۰ دقیقه مانده به نیمه شب است.سکوت آزار دهنده ای بر همه جا حاکم است.گرامافون را روشن می کنم.آهنگ مورد علاقه مان پخش می شود و بغضِ سکوتِ شب را می بلعد.صدایش را تا آخر زیاد می کنم و با ریتم آهنگ به سویش قدم بر می دارم.بر روی مبل لم داده و صورتش را به طرف دیگری کج کرده است.دستم را به سمتش دراز می کنم اما نمی گیرد.&quot;خدای من! باز چه شده؟ اگر نمی خواهی حرفی بزنی، حداقل با من همراهی کن...&quot;دستش را می گیرم و انگشتانم را بین انگشتانش قفل می کنم.به سمت خود می کشاندمش و مقابلم می ایستد.بازوی دیگرم را دور کمرش حلقه میکنم و او را به خود می چسبانم.صورتش را در گردنم فرو می کند و من را از نگاهش بی نصیب می سازد.با آهنگ پیش می رویم، در نوایی که میان ما می پیچد.کمرش را سفت تر می چسبم و به رقص می آورمش.موسیقی بر سرتاسر وجودم طنین می اندازدو مرا غرق در گذشته ای نه چندان دور می کند.یاد اولین دیدارمان می افتم.با همان نگاه اول، مجذوب چشمان درخشانش شدم.چشمانی که ستاره ها نیز در مقابلش زانو می زدند.لبخند شیرین و دلچسبی هم داشتو با حرف هایش دلم را گرم می کرد.اما...به یک باره چه شد؟دیگر برق چشمانش خاموش شد؛لبخندش تلخ شد وحرف هایش دل سردم می کرد...در حالی که من هروز آتش عشقم شعله ور تر می شد و او را در محبت خود غرق می کردم!متوجه چیزی می شوم.پیراهنم رنگی شده...دستانم هم همین طور...اما من که نقاشی نکردم!پس این رنگ سرخ چه می گوید؟!چیزی بر بر گردنم سر می‌خورد و احساس خیسی می کنم...دارد گریه می‌کند؟صورتش را عقب می کشم.گلگون شده استو انگار که در اشک هایش آهن حل شده باشه، رنگ و بوی زنگ زدگی می دهد!صدای تیک تاک ساعت، نیمه شب را اعلام می کند و همزمان با آن، صدای ناقوسی در سرم می پیچد.همه چیز در مقابلم جان می گیرد...چهره ی آن پسر هم سرخ شده بود.البته من رنگی اش کردم!همان پسری که او را بیش تر از من می خنداند؛همان که او را، برق چشمانش را و لبخندش را از من دزدید!مجبور شدم دست و پای نحیف دخترکم را هم ببندم..بعد از اینکه پسر را سلاخی کردم،نمی دانم چرا، او به جایش یکسره جیغ می کشید؟مرا دیوانه می نامید!آخَر مَگر مَن دیوانهِ ام؟!جیغ هایش برایم آزار دهنده بودند و دوست نداشتم او را در این وضع ببینماما در عین حال لذت می بردم!تا اینکه اسم آن حرامزاده را آورد...لب هایش را با دقت بهم دوختم.&quot;بی صدا زیبا تری!&quot;چشمانش با نگاهی زجر دیده به من خیره بودند.&quot;می دانی؟ از اولش هم برایت زیادی بودم، مگر نه؟ لقمه ی بزرگ تر از دهانت که بگذاری، هول می شوی؛ در گلویت گیر می‌کند و خفه می شوی...&quot;اشک هایش بی وقفه می بارید.&quot;لعنتی! باز هم می توانم صداهای محبوس در گلویت را که نام آن پسر را فریاد می زنی بشنوم! پس بگذار هردومان را راحت کنم.&quot;با صدای اوج موسیقی به زمان حال پرتاب می شومو ناگهان با توقف رقص،وزن غیر منتظره اش را حس می کنم...بازویم را از دورش آزاد می کنم.یک مرتبه از آغوشم رها می شود و محکم بر زمین می افتد.راستش از هارمونی رنگ ها زیاد سر در نمی آورماما بی تردید می گویم که تلفیق جذابی ساخته شده؛حالا که غوطه ور در رنگی است که آخرین بار، با لب های دوخته شده اش چشید...؛ رنگِ سرخ!و در آن نیمه شب، برای همیشه، با آن موسیقی کلاسیک، رقص والس و عشقم وداع کردم.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 22:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدحام در جمجمه</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%AD%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87-saivptf4z9tu</link>
                <description>زنجیری نا گشودنیپیچ و تاب می خورند،به هر سو هجوم می آوردندو همه جا را از آن خود می کنند؛افکارم را می گویم...افکاری که در هر گوشه و کناری از ذهنم جا خوش کردهو در هر شکاف مغزم ریشه دوانده اند.افکاری که گاه و بی گاه از گذشته و آینده سر کشی می کنند،در میان این سرکشی ها در هم تنیده می شوند و گیر می کنند.می خواهم گره را پاره کنماما هرچه می کشم سفت تر می شود.این رشته گره خورده نه تنها گسسته نمی شود،بلکه باز هم نمی شود.در میان این تنیدگی و پیچ در پیچی،گاهی صداهایی بر می خیزندو گاه تصاویر و چهره هایی در مقابلم لبخند می گشایند.صداها و چهره هایی آشنا و در عین حال غریب که خاطره نام دارند.افکارم قدم زنان از رویشان گذر می کندو رد پای خود را بر آنها بر جای می گذارد.در این رفت و آمد ها،گرد و غبار فراموشی را از رویشان می پراکند و زنده شان می کند.انگار که خاطرات بعد از غبار گیری،با سرفه های پی در پی از خوابی طولانی بر می خیزند و رنگ و رو می گیرند؛به محض بیدار شدنشان چشم می چرخانندتا هر چیز کوچکِ آشنایی را به گذشته پیوند دهند و عذابت بدهند.از شباهت تلخی قهوه به تلخی روزگار پیشین بگیرتا سوخته شدن سیگاری که مانند زندگیت سوزانده شده و دودش بر هوا رفته...کاش می توانستم صداها را خفه کنم و چهره ها را خونین.کاش می توانستم خاطرات را با همان آتش سیگار بسوزانم و خاکستر کنم.کاش می توانستم دست و پای افکارم را ببندم،اسیرشان کنمو در گودالی ته ذهنم چالهِ شان کنم.گودالی سیاه و عمیق که هرگز سر باز نکند...درحالی که سال هاست که درحال کندن آن گودال و پر کردنش با افکار مزاحمم هستم،اما دریغ از اینکه لحظه ای گودال را ترک نکنند.سرم درد می‌گیرد،چشمانم می سوزدو از یاد آوری آن روزها پاهایم هم سست می شود. شاید نتوان افکار را بی صدا و خاطرات را کشت،اما... میتوانم چشمانم را کور کنم تا دیگر با دیدن هر چیزی به یادش نیفتم؛می‌توانم پاهایم را فلج کنم تا دیگر به سمت او پا نکشم؛می‌توانم مغزم را بی جان کنم تا دیگر او را در خود نپروراندو می‌توانم قلبم را خاموش کنم تا دیگر برای او نتپد..‌.پیش از آنکه افکارم این بلاها را نصیبم کند،آن هم تدریجی و به مراتب دردناک تر...صدایی بر فضا طنین می اندازد؛صدای اوست.شاید هم اشتباه میکنم و فقط در ذهنم اکو می شود. اما به هر حال آن صدا،آخرین صدایی است که ذهنم را می شکافد و بعد،گلوله ای این حکم را اجرا می کند؛آنگاه سیاهی و سکوت مطلق همه جا را فرا می خواند.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 12:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوای بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-a9jiwx6c3cvx</link>
                <description>هیسس...خوب گوش کن!تنها نوایی است که بی صداست،اما در دلش هزاران حرف گنجانده شده؛افسوس که هرکسی این نوا را نمی‌شنود... نوایی که در بغضی است که در گلویت می‌خزد و بالا می‌ آید،اما قورت داده می‌شود.نوایی که در گریه های بی صدا گم گشته، فریاد ها را بی جان کرده، در کینه های هزارساله جا خوش کردهو در خنده های مصنوعی نمایان شده... در شب هایی که تا سحر با اشک سپری شدندتا روز، حرفی بی جا زده نشود؛در آغوش های پس از انتظار طولانی؛در قابِ عکسِ دلبرِ از دست رفته؛در دانه های خاکی که عزیزت را پنهان کرده؛در همهمه های پیچ در پیچ، در خداحافظی های اجباری، در انزوا های بی پایان و در دل های شکسته.همیشه میدانستم که آنکه در گوشه ای کمین کرده و در یک آن نفس هایت را خفه میکند، مرگ است.شاید ترسناک به نظر برسد،اما مرگ بلایی است که همه دچارش می شوند.وای به حال آنکه مرگشبا قاتلی بی رحم تر دست دوستی بدهد؛قاتلی از جنس سکوت، قاتلی که خاموش و بی صدا از این دنیا می رهاندت... چرا که هیچ گاه فرصت فریاد را نخواهی داشت؛فریاد ِاین پایانِ بی صدا.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 19:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ای با صدای من</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-gog5zxc92n4o</link>
                <description>&quot;تو...این صدا را می شنوی؟&quot;سرم را چرخاندم و سعی کردم صورتش را در تاریکی بهتر ببینم اما انگار هرچه دقیق تر می شوم، به وضوح مبهم تر می شود.تنها، چشمانی درخشان است که قابل رویت است...و البته آن لبخند...لبخندی ژکوند و مسخره به لب دارد؛لبخندی آغشته به ترحم.دستانش را بر قلبم می گذارد.&quot;می شنوم! اما تو چه؟ این را حس می کنی...؟&quot;متوجه بی احساسی چهره ام می شود.دستش را بر صورتم می کشد،بر چشمانم؛اشک هایم را پاک می کند اما سوزشی بر چهره ام کشیده می شود؛انگشتانش را بر انحنای لبخند خشک شده ام می کشد.می دانم قصدش مهرورزی نیست اما توانایی پس کشیدنش را ندارم.گلویم دارد از بغض خفه می شود که ناگهان دستش را بر گلویم می گذارد و می فشارد...&quot;میدانی چیست؟ می دانی چرا به همه محبت می ورزی اما کسی جبران نمیکند؟ اینکه همه به تو ترحم می ورزند و دردت را درمان نمی کنند؟ چرا باید در این تاریکی خفقان آور، در تنهایی، بغض های بلعیده شده ات را بشماری و اشک بریزی؟؟!&quot;حلقه دستش را تنگ تر می‌کند و چشمانش را تیز تر.نگاهش تأسف‌بار و تحقیر آمیز است.منتظر است التماسش کنم که رهایم کند اما نمی داند که این پایان برایم لذت بخش است.نزدیکتر می آید...&quot;چون تو&quot;نفسش را بر صورتم می دمد.&quot;یک بازنده ای&quot;چشمانم را می بندم.&quot;تو مستحق این درد، تنهایی، ترحم، تحقیر، آشفتگی و مرگ تدریجی هستی&quot;نفسم بند می آید.&quot;اگر برای چیزی بهتر از این دست و پا بزنی به دردی عمیق تر فرو می روی. پس پایت را از گلیمت بیشتر نگذار!&quot;کماکان چنگال هایش را در گلویم فرو می‌کند.بوی زخم را حس می کنم.&quot;تو برای هیچ کس اهمیتی نداری، هیچ کس انتظارت را نمی کشد‌. فقط یک سرگرمی یک بار مصرفی. یک وسیله ی ترحم ورزی؛ یک نقطه ی کور ته دنیا...&quot;همان طور که گلویم را می فشارد، به قلبم هم چنگ می زند.می‌خواهد زجه و تمنا هایم را بشنود.اما سکوت اختیار میکنم و در موسیقی ای که در پس ذهنم بلند می شود، غرق می شوم.صدای لالایی گوش نوازی سروده می شود؛ لالایی ای که می گوید &quot;وقت خواب است.&quot;نا خودآگاه چشمانم را باز می کنم.کمی تار میبینم...اما... مطمئنم که همان نگاه تحقیر آمیز قبل را ندارد!نگاه ضعیف و رنجیده ای می بینم؛نگاه بغض آلود و آمیخته به تنهایی.چشمانی که به دنبال تنفسی تازه می گردد؛به دنبال رهایی از این تاریکی محض، تاریکی ای که مردمک ها به خاطرش گشوده شده اند.ابروهایی که از آشفتگی در هم تنیده شده وچروک هایی کنار چشم که از ترس و خستگی ورچیده شده اند...انگار چشمان، این آزادی را از من می خواهند.و برای یک لحظه... چشمان خودم را می بینم!یادداشت نویسندهگاهی ذهن،صدای زخم‌های کهنه را به شکل چهره‌ای تازه برمی‌گرداند.آن‌چه در این روایت می‌بینید،هیولا نیست، سایه است؛سایه‌ای که از تحقیرها، قضاوت‌هاو جمله‌هایی ساخته شدهکه روزی از بیرون گفته شدندو بعد، برای همیشه، در درون ماندند.این صدا واقعی نیست،اما دردش چرا.این نگاه از تاریکی نیامده،از ذهنی آمده که بیش از حد تنها مانده است.و شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا،نه خفه شدن،بلکه لحظه‌ای‌ستکه می‌فهمیمچشمانی که به ما زل زده‌اند،سال‌هاستاز آنِ خودِ ما بوده‌اند.این بازتاب ذهن فردی است که با اسکیزوفرنی زندگی می کند.شاید برگرفته از اندکی تجربه</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته هایی از خونِ دل</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84-zvsyvkdlqx2j</link>
                <description>قلمم را آغشته به خون خود کردم...خنجرش را پرتاب کرد؛ آرام و بی صدا. درست وسط سینه ام.از دوردست ها، اما چنان سریع که حتی متوجه اصابتش هم نشدم.فقط در یک لحظه تیزی اش فرو رفت، درد از یک نقطه سر باز کرد، آرام آرام از در و دیوار دلم خزید و خودش را در اعماق نهفت.تا به خودم آمدم دیدم همه ی وجودم در سیاهی بلعیده شده، سیاهی ای دریغ از یک روزنه و کورسویی از روشنایی؛قلب شيشه ایم خرد شده بود، آنقدر که حتی دیگر نمی‌شد مثل قبل چسب کاری اش کرد.مقابل آینه ایستادم. خنجر را بیرون کشیدم؛جای اصابت نمایان شد.نقطه عطف من مورد هجوم قرار گرفته بود و من نمی توانستم نجاتش دهم. فقط می توانستم به وضوح نابود شدنش را ببینم، نقطه ای که زندگیم در مشتش بود اما حالا من آن را در مشت داشتم...پیراهنم خونین بود، دستانم هم همین طور.همه جا بوی تعفن آور خون می آمد، خونی که متعلق به من بود اما به آن تعصبی نداشتم چراکه بر خلاف همیشه که از بو و مزه ی خون لذت می بردم، این بار به نظرم رقت انگیز بود.بوی جنازه هم استشمام می شد.جنازه ای که حال، مقابل خودش ایستاده بود و می کاوید...؛به دنبال ذره ای آشنایی، میان این بیگانگی محض.لبخند ژکوندی بر لب داشت و آن نگاه، آن دستان و آن قلب دیگر مثل سابق نبود؛دیگر برق محسوس چشمانش، ذهن بلند پروازش و قلب آکنده از شادی اش را نداشت.حتی تا دقایقی دیگر، دیگر جانش را هم نخواهد داشت.خرده شيشه های قلبم در خون می غلتیدند و در رگ ها به جریان افتاده بودند.با هر جنبش، لبه های تیزشان را می خراشانیدند و رگ ها را می شکافتند؛ حرکاتشان را لحظه به لحظه حس می کردم.انگار که درد آن خنجر کافی نبود!به جستجوی قلمی گشتم، اما چیزی نیافتم.آنگاه یکی از آن خرده شیشه هارا بیرون کشیدم، به خون خود آغشته کردم و بر کاغذ به رقص آوردمش...هر آنچه که در قلبی که دیگر نبود، می‌گذشت و در گوشم زمزمه می شد را بر کاغذ نشاندم...تا جایی که دیگر خونی باقی نماند،شیشه ها از حرکت بازماندند،نوایی زمزمه نشد،قلم بر زمین افتاد وقلب خاموش و تاریکم به خواب رفت، خوابی عمیق...خوابی که سال ها انتظارش را می کشید.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 15:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوشِ گرگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-oiphsgptqigb</link>
                <description>حسی آشنا؛حسی است آشنا؛حسی عمیق و آکنده از درد و تباهی.حسی که سراسر وجودت را در بر می‌گیردتا در نهایت قلبت را تسخیر کند ،بفشارد و بی احساس کند.حسی است که با ما زاده شده ، از همان ۹ ماهی که درون جان دیگری پرورانده شدی اما تا به خود آمدی، جدایت کردند و به میان گله گرگ ها فرستاده شدی، تا یاد بگیری جامه گوسفندی را از تنت برهانی؛در غیر این صورت خورده میشوی.اگر هم جان سالم به در ببری، با زوزه هایشان از هم گسسته می شوی و با چنگال هایشان خون آلود...و به هنگام اجل، همان حس، دستانت را در دست خود می‌گیرد و به دل خاک فرو میکشاندت.حسی است که هنگامی که پا به دنیای جدیدی میگذاری در ذهنت معلق میماند؛هنگامی که لبخندی به چهره می کشانی اما در عوض ابرو های گره خورده نصیبت میکنند؛زمانی که دستی دراز میکنی اما آن را پس میزنند؛به هنگامی که با ذوق و شوق داستانی می سرایی اما دیگران غرق در نوایی دیگرند؛وقتی که سفره دلت را می گشایی اما آن را لگدمال می‌کنند؛هنگامی که زخم هایت را فراموش می‌کنی اما آن را می‌شکافند؛زمانی که در آینه می نگری اما هیچ کس را نمیبینی...حسی که در بغض فرو خورده ات نهفته شده،در اشک هایت گنجانده شده،در نگاه هایت پدیدار شده‌،در لبخندت آمیخته شده،در سکوتت کز کردهو در دلت انباشته شده...همچنین در پژواک های بی پایان ذهنت غوطه ور شده اند،در پژواک های《 تو تنهایی ، کسی تو را نمیخواهد ، هیچ کس تو را دوست ندارد 》و در نهایت چشمانت را می فشاری ،افکارت را می پراکنی ،دلت را می تکانی و با خود می‌گویی &quot;آری می دانم&quot;و به آغوشِ بازِ تاریکیِ خلوتت پناه می‌بری.آغوشی که تو را میخواهد و در خود حبست می‌کند تا هنگامی که اقیانوس زلال چشمانت به مردابی خشک و گل آلود تبدیل شوند و تکه های شکسته قلبت دوباره از نو بهم پیوسته شوند،پیوندی که به تاری نازک بند است و لمسی کوچک، پاره کردنش را بسنده است.لمسی از جنس نگاه ها و حرف هایی تیز و آلوده،که به هنگام بریدن جانت، فریادت را میان سکوت همیشگی اطرافت محو می‌کند؛و آلودگی اش راه خود را میان دلت باز می‌کند و همان جا، جا خوش میکند تا مرحمی او را تسکین دهد،اما به جایش ترحم است که پیدایش می‌شود که نمکی است بر روی این زخم.تنهایی حس متعلق نبودن به جا و مکانی است،حسی که بارها این را به تو گوشزد میکند که به جایی تعلق نداری و کسی انتظارت را نمی کشد؛تنهایی دردی است که درمان ندارد...کاش به جای بازداشتن و فراری دادان دیگران، آن هارا با لبخندی گرم به سوی خود فراخوانیم تا شاید دلی شاد شود؛اگر هنوز دلی مانده باشد...!</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 17:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنجر احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/charlotte-mwgdsi2qsycq</link>
                <description>دوستت دارم های بی معنا؛قلب های بی احساس؛چشم های بی صدا؛لمس های بی وفا؛بوسه های بی نشان؛آغوش های بی پناه؛دیدار های بی تکرار؛و این هاست که دل ها را بی جان و بی نوا می‌کند...</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 01:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرد شدن</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/charlotte-xecx7bfcoyk1</link>
                <description>ط ر د ش د نمن به معنا واقعی دارم طرد میشم، به معنا واقعی تنها میشم ، به معنا واقعی غرق میشم ، به معنا واقعی دارم فروکش میکنم ،به معنا واقعی خفه میشم ،به معنا واقعی فقط حباب هایی بی صدا ازم باقی مونده ، به معنا واقعی شنا کردن بلد نیستم ،به معنا واقعی به خشکی نخواهم رسید ، به معنا واقعی دارم میمیرم!</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 18:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایش</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-qey9zg8nbkai</link>
                <description>چشم هایش...چشم هایش به زیبایی ستاره هاست!مژه های پرپشت و بلندش طوری از آن محافظت می‌کنند که انگار هرکسی لایق تماشایش نیست...اما افسوس که آن چشم ها برای دیدن طوفانی کشنده باز شده اند؛طوفانی که حتی یه قطره اش هم لایق نیست تا او را برای خود داشته باشد.با این حال گویی او ، آن طوفان را بارانی الهی می‌بیند!چرا که چند باری به او روی خوش نشان دادهو چشم هایش را چون آسمان شب خوانده،چرا که به او گفته او را چون مرواریدی درخشان در دلش گنجانده و می پرستد...اما...او طوفان است.هر چه بگوید ، هر چقدر هم رام باشد ،باز هم طوفانی است که به وقتش متلاطم می‌شود و  همه جا را نابود می‌کند.ای پری چهره،این حس زیبایی که در آن گم شده ای ،آرامش قبل از طوفان است...نگذار اثر بی رحمی اش بر دلت باقی بماند.اگر رهایش نکنی،بدترش را نشان خواهد داد،طوری که با دیدن اشک هایت به یاد او بیفتیو از چشمانت متنفر شوی...Ch.</description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 03:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>