<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MoonLyra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47008549</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:29:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3431497/avatar/GGigsc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MoonLyra</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47008549</link>
        </image>

                    <item>
                <title>|از رز تا نرگس|</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-kxihpwo4wbwo</link>
                <description>تو نمی‌خوانی اما، من باز هم با تیزی خودکار به جان کاغذهای زبان بسته می‌افتم.هرچه از تو، خاطراتت و هرآنچه بویی از تو داشت، دورتر شدم؛ قلبم ضربان‌های کمتری را به یاد تو جا می‌انداخت. منظم‌تر می‌کوبید و ساعت‌های کمتری به درد می‌آمد.آن احساس افسارگسیخته آنچنان آهسته رام شد که یک شب به خودم آمدم و دیدم که دیگر قبل از خواب زمزمه‌های موهومی تو، به آرامشم چنگ نمی‌اندازند! عجیب بود؛ فردای آن شب دیدم که خانه‌ام خالی از هرچه تو دوست داشتی و پر از رد جوانی‌های خودم شده. گل‌های نرگس سفید جای رزهای سرخ و دیوان حافظ جای اشعار شاملو را گرفته بود. حتی بوی تلخ و اضطراب‌آور قهوه هم به مشامم نمی‌خورد و یک دمنوش بهارنارنج، روی اجاق برای خودش قل می‌خورد.ناگهان از تویی که در قلبم بود دور نشدم اما، این فاصله را ناگهانی دریافتم.هنوزهم گاهی میان حرف‌هایم از تکه کلام‌های تو استفاده می‌کنم و گه گداری از روی عادت، بی‌هوا نامت را صدا می‌زنم؛ اما، تو، تمام شده‌ای.همراه تو بخشی از خودم را_که بسیار دوستش می‌داشتم_ در روزهایی که گذشت جا گذاشتم اما، حداقل، یک منِ مجروح به فردای بدون تو رسیده‌است. دیگر عاشق یا حتی دلتنگ هم نیستم؛ فقط یک گودال به ژرفای بودنهایمان در من مانده؛ یک پوچی مطلق که گاهی بوی تو را به خودش می‌گیرد.</description>
                <category>MoonLyra</category>
                <author>MoonLyra</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>| فرمان پدر، دستان من |</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47008549/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-rfkrbjqqiuby</link>
                <description>در ماشین را که باز کرد، توده‌ای از هوای گرم به صورتش برخورد کرد. نفسش را بیرون داد و بی‌تفاوت به هوای خفقان آور ماشین، پشت فرمان جای گرفت. روکش‌های مخمل و مشکی‌ای که رنگشان دیگر به سرخی می‌زد، کمی گرم بودند، اما نه اندازه‌ی فرمان که عملا می‌توانست دستش را بسوزاند!  دستش را پایین برد و صندلی را کمی عقب کشید تا پاهایش جا بشوند، پدرش نسبت به او، قد کوتاه‌تری داشت. استارت زد اما طبق معمول، پراید قدیمی با اولین استارت روشن نشد. بارها تلاش بی نتیجه‌اش را تکرار کرد اما فایده‌ای نداشت. روز شلوغ و آزاردهنده‌ای داشت و همین که مجبور بود برای جا به جا کردن این ماشین، مسیر طولانی‌ای را طی کند، به تنهایی اعصابش را متشنج کرده بود و ناگهان برای لحظه‌ای کنترلش را از دست داد و با مشت، محکم روی فرمان کوبید. همان لحظه، آفتابگیرِ رو به رویش، با شدت پایین آمد؛ آماده‌ی فریاد کشیدن بود که، متوجه نگاهِ خیره‌ی چشمانی براق شد. مکث کرد و آهسته عکس قدیمی چسبانده شده به آفتابگیر را لمس کرد. پسرکی که هنوز به سن نوجوانی هم نرسیده بود، با چشم‌هایی که برقشان، از پس غبارها و خراش‌هایی که در گذر سال‌ها، رو عکس نشسته بود هم به نظر می‌آمد، مغرورانه به پراید سفید تکیه داده و لبخند می‌زد. خاطرات آن روز مقابل چشمش جان گرفتند؛ به یاد داشت که پدرش این عکس را، در همان روز اولی که این ماشین را به خانه آورد، از او گرفته بود. نفسش را به سنگینی بیرون داد و در اتاقک ماشین چشم چرخاند. دستی به کاغذ مچاله شده‌ی کنار درچه‌ی کولر، که برای ثابت نگه داشتنش گذاشته بودند کشید. این هم یکی دیگر از ابتکارهای پدرش بود، مثل بندی که آینه‌بغل لق شده را سر جایش ثابت کرده، و سیم‌هایی که برای یک‌سره شدن کولر به هم پیچیده شده بودند. دستانش ناخوداگاه روی دنده‌ی رنگ و رو رفته نشست؛ پوسته‌ی پوسیده دنده، حسی شبیه دست‌های پینه بسته‌ی پدرش داشت؛ اتفاقا، همانقدر هم گرم بود! مهم نبود چندبار به او پیشنهاد خریدن ماشینی جدید می‌داد، هر بار یک جواب مشابه را می‌شنید: «پولت رو نگه دار واسه خرج عروسیت»با همین ماشین رانندگی را یاد گرفت و حتی شهریه‌ی دانشگاه و تحصیلش هم از کارکردن پدرش با همین ماشین حاصل شد. سالها گذشته بود و دوباره پشت فرمان ماشین پدرش نشست؛ اما این بار ردی از هیجان و اضطراب شیرین دنده عوض کردن، سبقت های ناشیانه و دستان چفت شده به فرمان در وجودش احساس نمی‌کرد. یک جای خالی بزرگ، درست کنارش به چشم می‌خورد. امروز قرار نبود شبیه روزی که با چند سانت فاصله از دیوار، پایش را روی ترمز کوبیده بود، دستِ گرم و چروکیده‌ای روی دستان لرزانش بنشید و لبخند آرامی، ترسش را از بین ببرد. پرایدی که با وجود کهنگی همیشه تمیز به نظر می‌رسید اکنون زیر گرمای تیز اهواز و لایه‌ای از خاک، مجروح تر از همیشه گوشه‌ی خیابان رها شده بود. اما هجمه‌ی ناآشنا و غریبی که از درون گلوش را می‌فشرد، حقیقتی را مثل برق از سرش گذراند؛ او هم درست شبیه ماشین مورد علاقه‌ی پدرش، رها شده بود! رها شده بود به حال خودش، با یک ماشین فکستنی که چندین برابر وزنش خاطره و حسرت حمل می‌کرد. با رد دستانی که روی فرمان می‌دید، اما دیگر نمی‌توانست گرمایشان را احساس کند. دکمه‌ی اول پیراهن مشکی که از گرما به تنش چسبیده بود را باز کرد که شاید راه نفس هایی که پشت بغضش گیر می‌کردند را باز کند. حالا او مانده بود و یک همراه آهنی فرسوده، که شبیه خودش دلتنگ و رنجیده به نظر می‌آمد. همراهی که جاده‌های سبز شمال و مسیرهای مسافرتی را نپیموده و به جایش وجب به وجب کوچه خیابان های شهر را بارها و بارها متر کرده بود. همراهی که در اتاقکش، عطر «پدر» به مشام می‌رسید. نفس عمیقی کشید و استارت زد، این‌بار ماشین سریع روشن شد! از آیینه به خودش خیره شد، چروک‌های جدید کنار چشمش، او را بیشتر شبیه به پدرش کرده بودند. لبخند محوی پشت اشک‌هایی که صورتش را پوشانده بودند، آهسته جان گرفت. حرکت کرد و بی‌توجه به ماشین نو و زیبای خودش، آرام دور شد.پ.ن: صرفا برای ساخت عکس، از هوش مصنوعی استفاده شد.</description>
                <category>MoonLyra</category>
                <author>MoonLyra</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 00:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میرای خیال | برگ دوم</title>
                <link>https://virgool.io/MoonLyra/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-subrryeaqrl1</link>
                <description>مرور روزهای بودنت، درست شبیه نگه‌داشتن صیدی وحشی در قفسی درون قلبم است.صیدی که می‌خروشد و می‌خراشد؛ چنگ می‌کشد و فغان‌کنان، پنجه‌هایش را به دورترین تکه‌های وجودم می‌رساند و ناگهان مقابل پایم پرتشان می‌کند و تا به خودم بیایم، اتاقم پر می‌شود از مرگ‌های کوچکی که قبلا تجربه کرده بودم و اکنون همه با‌هم آمده‌اند تا گریبانم را بگیرند.اما، یک قدم مانده به آخرین نفسم، دستشان را از گلویم برمی‌دارند و خیره به اشک‌هایی که از چشم نافرمانم می‌چکند منتظر می‌مانند؛ منتظر که اشک‌هایم را پاک کنم، نفسی عمیق بکشم و دوباره دردها را فرو ببرم. منتظرند تا این بازی رنج‌آور را برایشان از نو، شروع کنم.**********سر انگشتانت که به دستم خورد، شور عجیبی زیر پوستم دوید، در رگم جاری شد و به گرمی از چشمانم چکید.شورشی مصلحانه در بندبند وجودم در گرفت و در سرم ناقوس جنگ پیچید؛ جنگ خواستن و نداشتنت؛ جنگ بودن و نماندنت.تو، سرابی شکوهمند که اگر یک قدم دیگر به سمتت می‌آمدم محو می‌شدی و من، مسافری که تنها یک قدم مانده بود، عطش جانش را بگیرد.کوتاه بگویم، این یک قدم فاصله‌ی مرگ بود تا مرگ!پس از آن روزها، هنوز هم شور حضورت در رگانم می‌جوشد، اما به چشمانم که می‌رسد، حلقه می‌زند ولی نمی‌چکد؛و این‌گونه شد که پس از تو، همه چیز را تار می‌بینم.********باید قطره‌های خونی که روی صورتم پاشیده‌اند را پاک کنم؛وگرنه، لکه‌ها زنده می‌شوند و راهی برای نفس‌کشیدن پیدا می‌کنند.آن‌ها روی گونه‌هایم می‌خزند و اسم واقعی‌ات را به زبان می‌آورند.و هر چه بیشتر تعلل کنم، کمتر از من باقی خواهد ماند.فرصت زیادی برای نگه‌داشتن آنچه &quot;منم&quot;، نخواهم داشت!</description>
                <category>MoonLyra</category>
                <author>MoonLyra</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 16:56:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میرای خیال | برگ اول</title>
                <link>https://virgool.io/MoonLyra/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-j8nhbifolq9p</link>
                <description>می‌دانم که چیزی را فراموش کرده‌ام.چیزی که شاید بین کمد لباس‌هایم پیدا شود؛ اما اگر آنجا هم نباشد، باید بنشینم و رج به رج خاطراتم را باز کنم،که شاید بین آن حجم عظیمِ دور ریختنی‌هایی که نگه داشته‌ام، جایی از دستم افتاده باشد؛ اما می‌ترسم این گمشده‌ی مجهول، آن‌قدر مهم نباشد که خطر رو‌به‌روشدن با &quot;تو&quot; را برایش به جان بخرم!راستش، یک جایی در دخمه‌ی ذهنم تو را نگه داشته‌ام تا اگر روزی یکهو خودم را گم کردم، بیایم بنشینم آن‌جا و بگویم: خوب، تعریف کن؛ من که بودم؟ولی هنوز خودم را گم نکرده‌ام؛ پس نباید تو را ببینم!چه می‌شود اگر تصمیم بگیری بدون آن‌که من بپرسم شروع به حرف‌ زدن کنی و از میان آن خرت و پرت‌های دور و برت، یقه‌ی یک &quot;من&quot; خاکی و کهنه‌ی قدیمی را بگیری و بالا بکشی و بعد بگویی:- بفرما، این هم خودت!و یک خودِ بی‌خود دیگر روی دستم بگذاری!همانی را می‌گویم که قبل از رفتنت استفاده‌اش می‌کردم؛ احتمالا آن را هم یک‌جایی نزدیک به خودت در ذهنم گم و گور کرده باشم و اگر تو اتفاقی آن را پیدا کرده باشی، دردسر بزرگی می‌شود.به هرحال خود عوض‌کردن آن‌قدر هم کار راحتی نیست!**********سکوتی که شب‌ها در اتاق تاریکم می‌پیچد، صدای تو را به یادم می‌آورد.این تنهایی محض، عجیب به حضور سنگین شبانه‌ات شبیه است، آنقدر که انگار در پس این حریر ستاره‌ای ایستاده‌ای و مرا تماشا می‌کنی!ایستاده‌ای و منتظری تا تو را فرا بخوانم، اما دستت را به سویم دراز نمی‌کنی.تو به سمت من نخواهی آمد، فقط همان‌جا، جایی دورتر از گستره‌ی ذهنم و کمی آن طرف‌تر از خاطراتم به انتظار نشسته‌ای و خسته نمی‌شوی.درست زمانی که فکر می‌کنم دیگر آنجا نیستی، بوی عطرت به مشامم می‌رسد و چنان مرا در خود فرو می‌برد که برای لحظه‌ای جای من و تو با هم عوض می‌شود... .آری، سایه‌ی سنگین من! می‌توانی در کنج تاریک خود آسوده باشی زیرا من هرگز نمی‌توانم از بند تو رهایی یابم.تو یادگار نور درخشانی هستی که روزی به من تابیده بود؛ و اکنون تنها تو از اون روزهای روشن به جا مانده‌ای؛ تویی که مانند من و شاید حتی بیشتر از من، گمشده، خسته و ناتوانی. کسی چه می‌داند؟ شاید این حضور سنگین تاوان من برای به اسارت کشیدن تو باشد.</description>
                <category>MoonLyra</category>
                <author>MoonLyra</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 16:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل سربازی که از پشت سر تیر خورده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47008549/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-alamkjwx2mdi</link>
                <description>جوانی‌هایم نظامی بودم. گروهی از سربازان را فرماندهی می‌کردم و هنگام عبورم از میان مقر، از هر سمتی صدای پا کوبیدن می‌آمد. همیشه هوشیار و گوش به زنگ بودم، هیچکس جز خودم را باور نداشتم و با چهار چشم می‌دیدم و با چهار گوش می‌شنیدم. یک روز به خودم آمدم و دیدم دخترکی با لباس سفید، لبانی سرخ و سری به زیر، کنار در ورودی خانه‌ام ایستاده و دست گل چند رنگی را در دستانش می‌فشارد! نسخه‌ی پیچیده شده توسط خانواده‌ام بود و من هم وقت و حوصله‌ای برای مخالفت نداشتم؛ البته دقیق‌تر بگویم، دلیلی نداشتم!  &quot;همسر&quot; برایم متفاوت از سربازانی که مسئولیتشان را بر عهده داشتم نبود و در آن لحظه ساده لوحانه آن موجود نفوذی تا دندان مسلح را تنها دخترکی ریزنقش با موهایی مشکی و بلند می‌دیدم. روزهای اول ساده گذشت، فقط تجربه‌ی غریب یک حضور جدید و شاید هم مزاحم، در امن‌ترین منطقه‌ام احساس ناخوشایندی بود که اتفاقا از شامه‌ی حساس آن گربه‌ی وحشی دور نماند و باعث شد کنج‌ترین کنج خانه را بیابد و آنجا مظلومانه و کمی ترسیده کز کند و بی‌صدا برای خودش با کلاف کارهای خانه بازی کند و به دیوار پنجول بکشد. روزها می‌گذشت و درست زمانی که فکر می‌کردم گربه‌ی جدیدم دارد به خانه‌ام عادت می‌کند، در واقع زمین بازی او درحال گسترش بود. موهای شب رنگش را آزادانه باز می‌گذاشت و با تارهایی که بر زمین می‌ریخت قلمرو گشایی می‌کرد. و من همچنان در خانه فرماندهی بودم که با چشم باز می‌خوابید، تا شبی که درست پشت کمرم موجودی لطیف و کوچک را احساس کردم! در خواب و بیداری بی‌باکانه خط شکنی کرد و آهسته به آغوشم خزید و اکنون که آن روزها را تحلیل می‌کنم، به نظرم می‌آید که آن اولین حمله‌ی مستقیم دخترک بود!خیلی طول نکشید تا شیفت‌های اضافه‌ام حذف شود و درباره‌ی این که چطور باید موهای بلندش را ببندم کنجکاو شوم، گل فروشی‌های شهر را شناسایی کنم و برای اتاق خواب پرده‌های زخیم‌تری بگیرم تا خورشید کمتر به چشمِ خواب صبحگاهی‌اش بتابد! و منِ آن روزها سریع‌تر از آنچه فکر می‌کرد تسلیم شده و چهارگوشه خانه را به آن چشم‌هایی که تا عمق احساسی که اصلا نمی‌دانستم وجود دارد را تسخیر کرده بود؛ باخت! همه چیز مال او شده بود و در آن خانه تنها یک چیز متعلق به من بود؛ &quot;او&quot;. راستی، دخترک گیس برفی‌ام، هنوز هم تا دندان مسلح است و دندان‌هایش از همه مسلح‌تر، لبخند که می‌زند، تسلیم‌ترینم...</description>
                <category>MoonLyra</category>
                <author>MoonLyra</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 09:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>