<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختری با کفش های قرمز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47019555</link>
        <description>تو روزای بارونی، برخلاف همه همیشه خوشحال ترینم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1606319/avatar/76UxB1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختری با کفش های قرمز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47019555</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرا بگذارید و بگذرید....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%AF-qu4asjy1x6zw</link>
                <description>بنظرم شکست عشقی ها کوچیکترین مسائلی هستن که یه ادم میتونه بابتش استخوون درد بگیره بشکنه زجه بزنه یا به ناامیدی مطلق برسه...حتی با خدا قهر کنه!نمیدونم تاحالا درگیر مشکلات عمیق خانوادگی بودی یا نه...اما همینقدر بهت بگم که تاب و توانی برات نمیمونه و شب و روز رو ازیت میگیره مخصوصا اگه تو اون کسی باشی که کاری ازش برنمیاد!!!من میخوام انصراف بدم...از حتی خانواده اما نمیشه فقط میخوام این حجم از فشار کم بشهفقط میخوام بنو به حال خودم بذارن و برنحتی میخوام من برممرگ؟؟؟ نه بابا بچه ام مگه؟ اصلا جراتشو دارم مگه؟! نه اینجوری نیستم فقط میخوام دوتا پایی که روش وایسادم رو روغن کاری کنم و تا ته دنیا بدوام و دور شم از همه چیکاش یکی به خدا بگه من فقط بیست و خورده ای سال بیشتر ندارم انقدر بیرحمی نکن...</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 00:21:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم دریا میخواد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-mipoa87rsnaz</link>
                <description>میخوام لباس بپوشم یه مانتوی خنک نخی با یه شلوار بگ گشاد و یه کوله پشتی بندازم پشتم ، شالمو رها بندازم روی سرم و بزنم بیرون.برم ترمینال آزادی وایسم و اولین ماشین به مقصد شمال رو سوار شم ...کجا؟ هرجا. هرجای شمال که دریا باشه میخوام کل مسافت جاده رو هندزفری بذارم و آهنگ گوش کنم ... میخوام تمام مسیر سرمو بچسبونم به شیشه ی ماشین و کسی کاری به کارم نداشته باشه و من اشک بریزم تا برسم به مقصدمپیاده که شدم راه بیفتم به سمت دریا...مستقیم ، بدون رفتن به هتل و ویلا!وایسم جلوی آب ، کوله مو بندازم زمین کفشامو هم دربیارم و برم سمت آب ...تا زانو.میخوام همه ی این خستگیارو بشوره ببره میخوام ازمن یه من جدید بسازه ...میخوام انرژی و سرحالی آدم 5 سال  پیش رو داشته باشمآب تا زانوهامه ولی احساس غرق شدن دارم من غرق شدم توی زندگیم میخوام التماس کنم یکی نجاتم بده من دیگه زورم نمیرسه دیگه تو توانم نیست...اطرافمو نگاه میکنم امیدوارم خلوت باشه درواقع امیدوارم هیچ آدمی اون اطراف نباشه . میزنم زیر گریه تا سبک بشم از اون گریه هایی که توی خونمون و سرکار و خیابون و مهمونی و هیچ جا نمیتونم بکنم.گریه میکنم هق میزنم آروم نمیشم...میام بیرون از آب ، وایمیسم خشک بشم کفشامو میپوشم کوله مو برمیدارم دوباره به مقصد خونمون حرکت میکنمشکست عشقی؟ نه بابا! شکست عشقی نخوردم فاز ناله هم ندارم ...دارم زیر بار مسئولیت های زندگی له میشم  دغدغه هام زیادن هیچکدوم هم مناسب یه دختر 24 ساله نیست و فقط دلم دریا میخواد...</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 22:38:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت خالی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-wz7fenodsehq</link>
                <description>من همیشه خودم بودممیدونی یعنی چی؟ یعنی خودم برای خودم بودم! و کافی بودم و همینی بودم که باید می بودم..تا بحال پیش نیومده کسی برای من کاری انجام بده نمیدونم متوجه منظورم هستی یا تو از اون دسته آدمهایی هستی که دیگران حاضرند برایت کاری را انجام دهند و تو سرانجام از به چیزی که خواستی رسیدی...من نه! من همیشه خودم برای خودم انجامش دادم سخت ترین کارها رو تنهایی پیش بردم آشنا نداشتم از خانواده پولدار نبودم و چه بسا دغدغه های خانواده ام رو هم داشتم حالا وقت خالی میخوام تا یکم از بار سنگین همه ی کارهارو به تنهایی انجام دادن شونه خالی کنم اما نمیشه...من فقط یکم وقت خالی میخوام بین اینهمه دوندگی و نرسیدن کاش میشد نشست و نظاره گر بود و همه چیز درست میشد...دقیقا عین اونهایی که همیشه کسی را دارند که برایشان کاری را بکند...فقط برای آنها!</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 22:26:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا و استفراغ!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-ulnvoqusflw0</link>
                <description>تَق تَق...تَق تَق...به در می کوبید اما اون در رو باز نمی کرد نه که نخواد اجازه شو نداشت مغزش بهش دستور می داد که در رو باز نکن... هرچند خودش هم تمایلی به باز کردن در اتاق نداشت!مدام به خودش می گفت که هیچوقت در رو روش باز نکن ! اون هیولا میخواد بیاد داخل و  ممکنه توی خونه موندگار بشه...با مرور این جملاتی که  داخل ذهنش بود و نُت تَق تَقی که به در میخورد شدیدا دچار اضطراب شده بودگوشیش رو سایلنت کرد که اگر زنگ خورد صداش بیرون نره و هیولا نشنوه!  تظاهر کرد که خونه نیست...دستگیره ی در بالا و پایین می شد...در قفل بودمیدونست که هیولا نمیتونه وارد بشهمی دونست که داخل  خونه در امانه... اما می ترسیدفقط 16 سالش بود، اما کی گفته که 16 ساله ها دیگه نباید از هیولا بترسنبنظرم 40 یا 50 ساله هایی هستن که هنوز از هیولاها می ترسن و یا حتی هر کدوم دارن با یه هیولا توی خونه زندگی میکنناز شدت اضطراب، تهوع گرفته بودتمام بدنش عرق کرده بود و خودش صدای قبلش رو می شنید و میلرزیدهنوز به در می کوبید ..تق تق تق تقخسته شد...دیگه در نزد... رفت!وقتی مادر به خونه اومد بهش گفته بود که چرا در رو باز نکرده و اجازه نداده که هیولا ب داخل بیاد ؟ هیولا انگار فقط میخواسته روپوش کارش رو برداره و بره ...همین!همین؟؟!!! اما اون تمام اون چندساعتی که منتظر بود تا مادرش به خونه بیاد رو توی دستشویی سپری کرده بود و مدام بالا آورده بود و چیزی از جونش نمونده بود...اون حتی تمام ترس هاش، اضطرابش و قلبش رو نزدیک بود که بالا بیاره...ساعتها به سنگ دیوار دستشویی تکیه داده بود و از شدت استفراغ و فشاری که به گلو و سرش اومده بود زار زار اشک ریخته بود ...16 سالش بود!اما هیولا فقط اومده بود که چیزی برداره و بره؟؟؟با اومدن مادر، آروم شد! کاش هیولا برای همیشه خونشون رو ترک کنه تا اون و مادرش راحت باشن!حالا چیزی نمونده که 24 ساله بشه و هیولا خونشون رو ترک کرده  اما هنوز خواب میبینه که هیولا میخواد بیاد داخل خونه و اون باز هم داره بالا میاره..</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 23:08:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی دست و پاها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7-spoagykpiaha</link>
                <description>دختربچه بدنیا اومد!اون یه دختربچه ی باهوش، خوش فکر و کنجکاو بود توی یه خونواده ی معمولی و زندگی معمولی تر!اما یه مشکلی وجود داشت...خانواده بطور وابسته منشانه ای دختر رو دوست داشتن و اون رو توسط یه طناب  دومتری از جنس خارهای گل سرخ ،داخل کلبه بسته بودن و دختر فقط حق داشت که مساحت داخل کلبه رو طی کنه و وقتی دومتر تموم میشد خار طنابی که به پاهاش بسته شده بود مجبورش می کرد که برگرده به جای اولش!تا اینکه قحطی شد ...همه ی اهالی روستا تا جایی که براشون امکان داشت از اونجا رفتن و کم کم بجز حیوانات روستا کسی توی روستا نموندتقریبا می شد گفت که تنها انسان هایی که توی اون روستا زندگی می کردن خانواده ی اون دخترکوچولو بودنهرچند که دیگه خیلی کوچولو نبود و الان 13 سالش شده بودقحطی سختی بود و دیگه غذا و آذوقه برای خورد و خوراک روزمره هم پیدا نمی شد...خانواده ی دختر شروع به کشتن حیوانات و تغدیه از گوشت اونها کردن اما اون دختر گوشت نمیخورد! به خوردن ته مونده های کیسه ی آرد و ذرت ته انبار کلبه عادت کرده بودرفته رفته خانواده ی دختر تمام حیوانات روستارو برای تغذیه کشتن  و دیگه حیوونی توی روستا نمونده بوداما اونا همچنان گشنه میشدنکم کم از هم شروع به تغذیه کردن...دخترک موند و خانواده ای گوشت خوار که اول از حیوونای شروع کردن و بعد که چیزی باقی نموند دست و پای خودشون رو شروع به خوردن کردنحالا دخترک مونده و بی دست و پاها...کساییکه اون باید برایشون دست و پا باشه و توی قحطی، خوشی، جشن، غم و اندوه غذایی پیدا کنه و به اونها بده اما خودش با طناب بسته شده و نمیتونه از کلبه حتی خارج بشه!احساس میکنم اخرین غذایی که دخترک به اونها میده گوشت خودشه ....امیدوارم قبل از قربانی شدن خودش، بتونه برای همیشه از اون روستا فرار کنه !</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 20:57:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر میز ناهارخوری ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-gcinaoaljdek</link>
                <description>6ساله که بود وقتی دعوا می شد یه جای همیشگی داشت که اونجا قایم بشهمی ترسید متعلقاتش رو از دست بدهمی ترسید دیگه کسی رو نداشته باشه که کنارش باشه و از تنها موندن خیلی میترسید...چشماشو می بست گوش هاش رو هم می گرفت و آروم شعرای بچگیشو زمزمه می کرد &quot;عروسک قشنگ من قرمز پوشیده...تورخت خواب مخمل آبیش خوابیده...&quot;  همیشه اونجا قایم می  شدهمیشه اینجوری آروم میشد!نه میخواست ببینه نه میخواست بشنوه!میخواست خیال کنه همه چیز عالیه و هیچ چیزی وجود نداره ک ناراحتش کنه یا اینجوری بترسونتش!چشماشو می بست و به رویاهاش سر می زد،  به چیزای قشنگ به داشتن اسکیت صورتی و درخت زردآلوی خونه باغ بابابزرگ و  عروسکی که چندروز قبلش وقتی دست مامانشو گرفته بود از پشت ویترین دید و اسمش رو &quot;همیمو&quot; گذاشته بود فکر میکرد...اون جایی که قایم می شد خیلی توی چشم نبود همیشه هم وقتی دعوا ته می گرفت و سکوت بدی خونه رو می گرفت کسی متوجه نبود که اون کجاست  و اون خودش یواشکی میومد بیروناونجا تاریک بود و حس خفگی به آدم بزرگا دست می داد اما اون آدم بزرگ نبود اون 6 سالش بود اما شاهد اتفاقی ناراحت کننده بین آدم بزرگا بود ..زیر میز ناهارخوری اما آروم بود خیلی آروم بود...همیشه وقتی دعوا میشد زیر میزناهارخوری قایم میشد!</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 20:27:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاهایی که قطع شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-uvkjmw0dhux5</link>
                <description>یه دختربچه بود که عاشق کفش های قرمز پاشنه بلند بودهمیشه اونارو می پوشید و هیچوقت از خودش جداش نمی کردحتی اگه جاهایی می رفت که مذهبی بود باز هم اون کفشا رو می پوشید...یک روز کفشا انقدر رقصیدن که مجبور به قطع پاهاش شد اما پاهایی که قطع شده بود همچنان داشتن می رقصیدن....ست اون کفشارو از پاش دربیاره!اما بازم عاشق اون کفشای قرمز بودیک روز کفشا انقدر رقصیدن که مجبور به قطع پاهاش شد اما پاهایی که قطع شده بود همچنان داشتن میرقصیدن....بعضی وقتا یه چیزایی رو هرگز نمیشه فراموش کرد حتی اگه دورشون بندازی!....کتاب دختری با کفش های قرمز هانس کریستین اندرسن رو خوندین؟</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 20:13:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اینجا شروع میشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47019555/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-knd7fxa6j8rw</link>
                <description>خیلی پرم!یک ماه و چند روز دیگه وارد 24 سالگی میشم و حرف هایی هست که هیچوقت هیچ جا ابدا بازگو نکردمنمیدونم شاید ترسیدم قضاوتم کننشاید ترسیدم بهم طعنه بزنن یا سرزنش بشمخجالت میکشیدم کسی شرایطمو بدونهآخ!!!!!اما تا الان راجبش با هیشکی حرفی نزدمنمیتونم دردودل کنم این خیییلی سخته واقعا سخته!هم انگیزه دارم هم از درون پوچمقوی ترین آدمی ک توی زندگیم دیدم خودم بودم همیشه و دلم میخواست یکی عین خودمو کنار خودم داشته باشم...آخ!!!!!خیلی تلخه صحبت کردن از گذشته ...پر از رنجش ، خشم ، کینه ، حال بد و حسای منفیمچیزایی که بهم گذشت حرف زدن ازش سختهامیدوارم یه روزی بتونم آرامش درونی پیدا کنم...</description>
                <category>دختری با کفش های قرمز</category>
                <author>دختری با کفش های قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 20:07:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>