<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های س. سلطانیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47090269</link>
        <description>من از دل آرشیو و رنگ بوم های نقاشی ام، دلیلی برای نوشتن ایجاد می کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:00:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/832384/avatar/RzAbXr.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>س. سلطانیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47090269</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عطر یاد تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47090269/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-yld34crkdvks</link>
                <description>پاییز برای من عطر خاصی دارد ، عطر گل های آبی، عطر یاد تو...دیر زمانی می شود که آن سال های خوب رفته اند اما نه تو رفته ای، نه یادت، نه  عطرت نه صدایت.من، صدای تو را از پس آهنگ های محزون و خش خش برگ های پاییزی می شنوم.تو رفته ای  و من سال هاست که در کوچه پس کوچه های شهر به دنبال تو می گردم.راستی، ببین !!!مثل همان سال ها، هنوز به همان زیبایی، آن خاطرات را حفظ کرده ام.آیا، تو هم، این گونه خاطرات مرا به یاد داری؟photo by: soltanian</description>
                <category>س. سلطانیان</category>
                <author>س. سلطانیان</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 01:28:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته یا دل شِکوِه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47090269/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D9%90%DA%A9%D9%88%D9%90%D9%87-pagnt2tgyiyc</link>
                <description>سلام.کرونا و کارورزیامروز شنبه 19 تیر ماه 1400.مدتی است که در یک سازمانی، مشغول گذراندن واحد کارورزی ام.​​گرما و کرونا و ماسک و کارورزی و پایان نامه، تمام درگیری های این روزهای من.واقعا تحمل ساعت ها ماسک روی صورت، و بسته شدن راه نفس، تو این گرما، بسیار زجر آوره. اما تحمل همه این ها یا صبر و توانایی که از خودم دارم آسون میشه و مثل همیشه با خنده و چند موزیک حل میشه اما تحمل خیلی چیزا سخته و واقعا هیچ، خنده و موزیک و حتی شاید هیچ مُسَکنی نتونه آرومت کنه.امروز رفتم واحد تمبر و شناسایی تمبر و ورود اطلاعات تمبر در کاربرگه و در سیستم.از اونجایی که خودم 3 آلبوم تمبر دارم، اما دیدن تمبرها برام جالب بود مخصوصا وقتی که می دیدم بیشتر تمبرها رو تو آلبوم خودم دارم.بعد از دیدن چند تمبر از کشورهای مختلف، تمبرهای بریتانیا، نظرمو جلب کرد. در عین تمییزی و شکیل بودن و ظرافت، اما یک تعداد حروف مثل: TC یا M00 ( ام، دو صفر) به صورت عمودی و سوزن وار بطوری که فقط تو نور خورشید دیده می شد، حک شده بود روی تمبرها، مسئول بخش که توضیح می داد، بین حرفاش پرسیدم: این، حروف نقش بسته ظریف در وسط تمبر، نشان چیه؟؟؟مسئول بخش، علامتی تعجب وار به عکس ها انداخت و با تعجب گفت: کو؟؟؟??​ ​به هر زحمتی بود پیداش کرد و بعد زیر لب گفت: تا حالا ندیده بودم این رو.حتی تشکرهم نکرد که مثلا چه خوب، این رو من نمی دونستم.قطعا، برا پیدا کردن این مورد تو تمبر از مافوقش تشویقی هم می گیره. پیش خودم گفتم نمی دونست، کاش بهش نمی گفتم که تو ناآگاهیش می موند اما، دل ما خیلی پاک تر از این چیزاست.از رو کنجکاوی گفتم: چند ساله اینجا خدمت می کنید؟گفت: ده سالپیش خودم گفتم ده سااااال .ده ساله که به عنوان مسئول بخش تمبر، اینو ندیدی، پس چطور اطلاعات تمبر و در میاری و تو کاربرگه می زنی؟؟حقیقتش خیلی بهم ریختم و شاید دیگه تمرکزی به حرفاش نداشتم و فقط تمبرها رو دیدم. احساس کردم اطلاعات خودم بیشتر از مسئولیست که داره توضیح میده.تو مسیر برگشت: تمام ذهنم مشغول بود که ده سال خدمت کنی و متوجه جزییات کارت نباشی، و یا اصلا نبینی جزییات رو.چیزی که من تو اولین تمبر از نوع خارجی، متوجه آن شدم.باز هم ذهنم پر شد از گلایه ها و بی انصافیا که چطور و بر اساس چه معیاری، بعضی آدما، در چنین سازمان های شناخته شده ای، مشغول به کار میشوند و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.پی نوشت: بی عدالتی در جامعه بیداد می کند در نوع های مختلف.اما باز هم شکایتی نیست.  &quot;ولی&quot; ، &quot;اما &quot; ، &quot; ولی&quot;..... حیف، حیف و هزاران بار حیف.??​حال این روزهایم  خوب است اما نمی گذارند خوب باشم. ما کندیم از دیارمون  و رفاه و آرامش خانه و اومدیم اینجا تو این دخمه ها با ماسکی که همیشه بهمون آویزونه حتی برای برداشتن یک لیوان آب، فقط و فقط برای اینکه کارمون پیش بره اما چه کاری که هیچ کس در آن نقشی ندارد جز دانشجو.در کاری که دو سال است شروع کرده ام، تنهایم. نه مشاوری نه راهنمایی.مشاور که روزه سکوت گرفته و حرف نمی زند. استاد راهنما هم که فقط تیکه میندازد و کار رو از رو دوش خودش انداخته و سپرده به من که تایید رو از کسی غیر از اساتید، بگیرم. حتی زحمت یکبار خواندن مطالب رو هم نمی کشد و صد افسوس، که اگر دفاعی باشد،  &quot;به به&quot; و &quot;چه چه&quot; و تبریک برای اساتید است که هیچ نقشی ندارند و ناسزا و کم کاری برای دانشجویی است که حتی در خواب هم، تمام ذهنش درگیر مساله ایست که آیا به سرانجام می رسد یا نه و حق الناسی بماند برای دنیای دیگر &quot;اگر &quot; باشد.و بارها یاد جمله معروف نوشته شده در تمام صفحات مجازیم افتادم:( شب ها وجدانت را ببوس، اگر بیدار بود)​</description>
                <category>س. سلطانیان</category>
                <author>س. سلطانیان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 19:58:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به نگاه های منتظر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47090269/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-pjwhx7it2vqa</link>
                <description>سهیلا سلطانیاندنیای مجازی را دوست ندارم‌‌، چون در آن، همه چیز زیباست، همه، همدیگر را دوست دارند و به همدیگر  احترام می گذارند و با کلمات زیبا، دیگری را صدا می زنند.دنیای مجازی را دوست ندارم، چون دنیای سرد و بی احساسی است. عزیزانی منتظر و چشم به راهند تا فرزندی، نوه ای یا آشنایی حتی دور، از راه برسد و در را بکوبد و بگوید سلام مادرم، پدرم، حالت چطور است.اما غافل از آنکه، عکس هایشان، لایک خور فضاهای مجازی اینستاگرام و واتس آپ و فیس بوک شده است.مادرانی که عمری را زیستن و نگذاشتن گیسوان سپید همچون ابریشم شان را، نگاهی نامحرم ببیند، اما به یکباره در تمام دنیا مشهور شدن و قلب های قرمز برایشان هدیه می رود.مگر آن فالور غریبه صفحه شخصی من، چه احساسی به عزیزانم دارد که با قلب و لایک و کامنت، تولدش را تبریک می گوید.چه بر سر احساساتمان آمده؟کلمات ناب و پر از احساس مان که در عین سادگی به زبان می آوردیم، کجا رفتند؟می دانم، این جمله را، نسل های قدیمی برایم گفته اند: ما، هیچ وقت نگفتیم دوستت دارم اما بارها، آن را در اعمال و رفتارمان نشان دادیم. اما نسل امروز را بگویم، همه، را دوست دارند و مدام منتظر ارسال قلب های قرمز برای تولد عزیزانشان هستند در حالی که غافلند از نگاه های منتظر به دراز مجموعه دل نوشته های  آرشیو شخصی</description>
                <category>س. سلطانیان</category>
                <author>س. سلطانیان</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 14:31:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>