<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شین، خ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47161858</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:11:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>شین، خ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47161858</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهرک نورآباد 51</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47161858/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-51-xhltsinygkhm</link>
                <description>«دارم بهت میگم اصلا انگار خود آینده بود! همه چی باحال و جدید بود اصلا باورم نمی...»آزاده بود، خواهر پرشور، نترس و یکم دیوونه ی من. وقتی شروع به تعریف کردن چیزی میکنه خدا میدونه کی حرفاش تموم میشه. بعضی وقتا اصلا نمیفهمم چی میگه.«... اصلا داداش اینجوری نمیشه! الان هم ماشین رو میارم هم خودم میام از نزدیک برات بگم»و قبل از اینکه بتونم بگم حالا خسته ای استراحت کن باشه بعدا و این حرفا، گوشی رو قطع کرد. خونه من خیلی از خونه بابا اینا دور نبود. میدونستم که زود میرسه. رفتم و چای تازه دم کردم.آزاده سه روز پیش ماشینم رو امانت گرفت تا بره صحرای حلوان و باران شهابی و آسمون شب و این چیزا رو ببینه. البته که نگران بودم ولی میدونستم آزاده حتی تنهایی هم میتونه از پس هر چیزی بر بیاد.زنگ در به صدا در اومد، باز کردم. از پنجره ماشین رو نگاه کردم، نه اتفاقی براش نیوفتاده بود. خیالم راحت شد.آزاده بدون هیچ سلام و احوالپرسی شروع کرد.«... خب داداش داشتم میگفتم نزدیک های کویر بودم که ماشین خاموش شد، هر کار کردم هم درست نشد. هر چی هم منتظر موندم هیچ کس نیومد، گوشیمم آنتن نداشت که به امدادخودرویی چیزی زنگ بزنم. پیاده رفتم تا یه نور آبی وسط بیابون دیدم. بهش که رسیدم دیدم نوشته به شهرک نورآباد 51 خوش آمدید. بعد جالبیش اینجا بود که فقط همون تابلو بود یعنی بعد از تابلو هیچی نبود تا چشمم کار میکرد فقط بیابون بود...»«چی داری میگی دختر؟ پیاده رفتی؟ توی بیابون؟ اونم شب؟ یه ذره هم نترسیدی؟»«تو که میدونی من عاشق ترسم. ولی برای اینکه خیال شماهارو راحت کنم هم اسپری فلفل باهام بود هم شوکری که بابا بهم هدیه داده بود. بعدشم وسط حرفم نیا دارم! داشتم میگفتم که آره هیچی بعد از اون تابلو نبود، تا اینکه رفتم جلوتر و به محض اینکه از تابلو ردشدم یه دفعه همه جا روشن شد و یه شهر کوچیک جلوم بود. داداش این شهر انگار توی آینده زندگی میکرد.»«آزاده حالت خوبه؟ وای خدا تو اصلا نخوابیدی، احتمالا زده به سرت.»«بذار ادامه اش رو بگم، اول این شهر تاکسی بود و منم سوار شدم که برم یه تعمیرکار پیدا کنم، بعد داداش توی این شهر همه پرداخت هاشون با گوشی بود، اصلا هیچ پرداخت دیگه ای قبول نمیکردن. تاکسی، تعمیرکار، رستوران همه چی اصلا عجیب و غریب بود. اولش با خودم فکر کردم اینجوری که برای هر پرداخت باید ده دقیقه ای معطل بشیم خیلی مسخره اس! ولی بعد دیدم نه اونا یه چیزی دارن به اسم پرداخت پیمان یا همچین چیزی، اینجوریه که فقط یه بار مشخصات و این چیزا رو وارد میکنی و بعد هر پرداختی لازم باشه با یه تایید کوچولو انجام میده خودش و معطل نمیشی.»«یعنی چی مگه میشه همچین چیزی؟»«آره که میشه داداش، اونا قبض و قسط و همه چیزشون رو با همین پرداخت میکردن و خیلی راحت و سریع تر بود. اونجا اصلا رسید کاغذی نداشتن! پول نقد هم عملا کارکردی نداشت همه چیز با پرداخت پیمان انجام میشد. اصلا عالی بود نمیدونم چطور فقط خودشون دارنش و جاهای دیگه ندارن. این میتونه زندگی رو سریع تر و راحت تر کنه.»«بذار دارم درموردش سرچ میکنم ببینم همچین چیزی واقعا هست یا اینکه تو واقعا نیاز به خواب و استراحت داری.»شهرک نورآباد 51 رو سرچ کردم ولی نه چیزی پیدا نکردم. پرداخت پیمان رو سرچ کردم و دیدم آره انگار همچین چیزی هست. اگه همونطور که خواهرم میگه باشه، باورنکردنیه. میرم که ازش استفاده کنم و برای خودم راه بندازمش.</description>
                <category>شین، خ</category>
                <author>شین، خ</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 23:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از پشیمونی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47161858/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-h3b0ztuj3izb</link>
                <description>« چشم هام خیس شده، گوشه اتاق نشستم و دارم به پیکرهای بی‌جان هم‌تیمی هام نگاه میکنم. یدفعه چه اتفاقی افتاد؟ انگار که اینجا بمب منفجر کردند. بدتر اینکه دست های خودم هم خونیه ولی... من چیزیم نشده...همین چند لحظه پیش بود که زیر باد خنک کولر نشسته بودم و داشتم باهاشون روی پروژه جدیدِ طراحی کاراکتر کار میکردم. کارکردن با اونا همیشه لذت بخش بوده برام. از روزی که تصمیم گرفتم فریلنسری کار کنم، کنارم بودند. ما با همدیگه تیمِ «از خونه بیرون نرو» رو تشکیل دادیم. پروژه های بزرگ و مطرحی رو با هم تموم کردیم.حالا کجاییم؟ به تیکه های شکسته و خورد شده شون، بُهت زده نگاه میکنم. مانیتورم، سیستمم و تبلت گرافیکیم، هم‌تیمی های قدیمی و دوست داشتنیم بودند که نابود شدند. اونم به دست... خودم...!اشک هام روی صورتم غلت میخورند. چه ذوقی داشتم وقتی لِئو رو آنباکس میکردم. خودش میگفت که به بِرندش توجه نکنم و لِئو صداش بزنم. میگفت مثل آیمک و سامسونگ مغرور نیست و دوست داره صمیمی و خاکی باشه. آخ قربون اون پیکسل هاش بشم. صفحه اش... خمیده بود! فکرش رو بکن، کمر خودش رو خم کرده بود تا... تا چشم های من... اذیت نشن.هوئیون رو چی بگم؟ شاهزاده چینی که ژاپن رو شکست داده بود، با اون همه جلال و جبروت... خودش رو در اختیار دست های... دست های ناشی من میذاشت. هیچ وقت اعتراض نکرد که چرا طرح های حرفه ای تر نمیکشم. هیچ وقت نگفت من یه قلم حرفه ایم چرا با توی آماتور کار کنم. نه نه... نه برعکس اشتباهاتم رو می پوشوند و به روی خودش نمیاورد.بغضم میترکه، با هق هق هم‌تیمی های تیکه پاره ام رو بغل میکنم. اشک هام سرازیر میشن و مدارها و باقی اجزاشون رو خیس میکنند. من... وقتی مشغول کارم، خیلیییی حساس میشم. تقصیر من نبود، برق یهو قطع شد. بخدا برق قطع شد... وسط پروژه ای که ذخیره اش نکردم... برق قطع شد و من... »دفترم را بستم، انگار فقط همین قدر توانسته بودم از آن روز و آن خاطره بنویسم. فکر میکردم قطع شدن برق بخاطر اختلالات شبکه و این چیزا بوده ولی نه، تقصیر خودم بود. من قبض برق رو پرداخت نکرده بودم. عذاب وجدانم خیلی بیشتر شد. لِئو را برای تعمیر بردم بهترین جای ممکن، ولی بهم گفتن که تعمیر شدنی نیست. تصمیم گرفتم توی گلدونم دفنش کنم.اما هوئیون و باقی هم تیمی ها تعمیر شدند و الان دارن کار میکنن. برای مشکل فراموشی قبض هم رفتم پیش یه آدم کار درست. الان دیگه قبض هام رو یادم نمیره و فقط توی چند لحظه میتونم پرداخت کنم. قسط های لِئو دوم رو هم همون طوری پرداخت میکنم. کاش قبلا با این پیمان و پرداخت مستقیم آشنا شده بودم.</description>
                <category>شین، خ</category>
                <author>شین، خ</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 23:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>