<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nika</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47265239</link>
        <description>یه کتاب دوست قلم به دست ناشناس✍🍃</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 20:52:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4891898/avatar/wZSiUp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nika</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47265239</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تغییر/روانشناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47265239/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-qmmexi2epjjk</link>
                <description>   آقای نویسنده میگفت دو چیز در این دنیا بهترین است، یکی داستان و دیگری سکوت.اما حالا، داشت چیز دیگری میگفت. شاید من فرق کرده بودم که حرف های او را نمیفهمیدم. شاید هم او فرق کرده بود که دیگر عقاید پیشین خود را نداشت.آقای نویسنده میگفت که نوشتن نباید برای مشهور شدن باشد. باید برای دل خودت باشد و بس. باید حالت را خوب کند.حالا داشت چیز دیگری میگفت. شاید هر دو تغییر کرده بودیم. من کوچکتر شده بودم و او بزرگتر.آقای نویسنده خیلی چیز ها میگفت، اما یک چیز گفت که بیشتر از همه چیز در ذهنم ماند: اگر برخلاف اینها گفتم، یعنی دیوانه شده‌ام. یعنی باید کمکم کنی.من اینجا آمده بودم که کمکش کنم. البته نه تنها جشنواره های انتشارات را دوست نداشتم، بلکه شخصیت جدید آقای نویسنده مرا به وحشت انداخته بود.تنها به این دلیل آمدم که کمکش کنم، همین و بس. اما باز هم رفتارش، حرف هایش، شخصیتش باعث تزلزل اطمینان من میشد. شاید آن موقع هنوز خود واقعی اش را پیدا نکرده بود. شاید اکنون، خودش بود. نه زمانی که من شاگردش بودم و او استادم.خاطرات زیادی از او دارم. از همان روز اول که دم در خانه اش زنگ را زدم. بیرون آمد و گفت:&quot;فرمایش؟&quot;با شور و اشتیاق گفتم:&quot;میخواهم به من نوشتن بیاموزی.&quot; لبخند زد و بعد، چند دقیقه ای با من حرف زد. پرسید:&quot;اسمت چیست؟&quot;گفتم:&quot;سهیل.&quot;دستی به سرم کشید و گفت:&quot;فردا، دوباره به دیدنم بیا.&quot;و آن فرداها سرآغاز خوش‌ترین لحظاتم بودند. همان فردا ها باعث شدند باور نکنم که همچین آدمی شده. کتابی دست گرفته بود و با لبخندی بزرگ سخنرانی میکرد. طرفدار داشت، آن هم زیاد. همه واسه‌ی گرفتن امضا دست و پا میشکستند.‌حتی چند نفر کنار سکو ایستاده بودند تا از او هنگام سخنرانی محافظت کنند.نمیدانستم چطور به او برسم، اما او گفته بود کمکش کنم. و من همیشه به حرف هایش گوش میکردم. برای یک لحظه به حرف هایش گوش دادم:&quot; این کلمات است که به تک تک انسان ها جان میدهد. نه فقط در کتاب، بلکه در واقعیت. ما بی کلمات هیچ چیز نیستیم. گفت و گو ها هرچند کوچک، ما را میسازد. کلمات ما را میسازند و ما کتاب ها را.&quot; مردم دست زدند. دست زدند بی‌آنکه به معنی فکر کنند. فقط دست زدند چون میدانستند آقای نویسنده الان از آنها این را میخواهد.آقای نویسنده این را نمیگفت، آن موقع ها میگفت:&quot; کلمات پوچند، بی‌معنی اند. جایگزین دارند. موجودیت انسان را هیچ چیز توصیف نمیکند.&quot;لرزیدم، کدام واقعی بود؟ آقای نویسنده، یا این آقای با اعتماد به نفس؟ذهنم مشوش بود، باید چه میگفتم؟مردم را کنار زدم. قدم به قدم جلو میرفتم. انگار اسبی بودم که تازه بندش را باز کرده اند. هر کسی که کنار میرفت، یک ببخشید زیر لبی میگفتم. وقتی به پایین سکو و پیش پای محافظان رسیدم، با تمام توانم داد زدم:&quot;آقای نویسنده!&quot;صدای مردم بلند بود، موزیک پشت صحنه هم صدا ها را خفه میکرد. اما آقای نویسنده برگشت، نگاهم کرد. داخل نگاهش ناگهان هزاران چیز مرد. اولی، اطمینانش در سخن بود و آن لبخندش. برای یک لحظه خودش شد. خودی شد که قلم را به دستم داد. نه برای فرو کردن اراجیفم در مغز مردم، برای اینکه بتوانم خودم باشم.لرزید، با اینکه نزدیکم نبود اما فهمیدم. برای یک لحظه با وجود صدای کرکننده، دنیا برای ما ساکت شد. فقط ما بودیم و نگاهمان.دیدم که تکان خورد و گفت:&quot; یک لحظه آقایون،بانوان.&quot; پایین آمد و من و کنار در به من خیره شد. فرصت را مناسب دیدم و به سمت در دویدم. نفس نفس زنان میله های کنار در را را گرفتم و بالا را نگاه کردم:&quot; سلام، استاد.&quot;_چرا به اینجا اومدی؟_چی؟_میگم چرا به اینجا اومدی؟_فرمایش خودتون بود آقا! اومدم نجاتتون بدم._از چه نظر؟ریش هایش را خاراند و شاکی به من نگاه کرد. نفسی گرفتم و گفتم:&quot; سال ها پیش یادتان هست؟ همان موقع که شما بودید و من و قلم ها؟ تغییر کرده اید، عوض شده اید. گفته بودید که به کمکم بیایید اگر از عقیده خودم پا پس کشیدم. حالا چرا همچین شدید؟ میروید و بالا و متضاد حرف هایتان را میکنید در گوش مردم؟&quot;سکوت کرد. لب هایش را گزید. فکر میکرد میتواند سکوت را مخفی کند، اما من منتظر جواب بودم. گفت:&quot; آن موقع خیلی چیز ها به تو یاد دادم. اینکه چطور بنویسی،  در چه مورد بنویسی، با چه بنویسی، برای چه بنویسی. اما یک چیز را به تو یاد ندادم...&quot; مکث کرد:&quot;زمان را نمیشود نوشت. من میخواستم که تو، من را بنویسی که تا ابد در آن زمان زندگی کنم. اما خوب نگاه کن، هم زمان با زمان، من هم فرق کرده ام.&quot;متزلزل شدم. پس چرامن هنوز همان سهیل نوجوان بودم؟ همان شور...همان شوق... همان نوشته ها؟ مگر من در زمان قفل شده بودم؟ چرا من تغییر نکرده بودم، اما استاد به کل یک آدم دیگر شده بود؟گفتم:&quot;فرق کرده اید؟ اما استاد، شما هنوز هم همانید. همان آقای نویسنده. اما حالا مثل پرنده ای شدید که در شوق تغییر بال میگشاید و بعد در نیمه راه، سقوط میکند.&quot;آقای نویسنده با خشم رو به من میغرد:&quot; من سقوط کردم؟ یا تو؟ به التماس آمده ای که دوست قبلی ات را بگردانی. اما نگاه کن، من حالا اسم و رسمی دارم! و تنها دلیلی که برایت وقت گذاشتم این است که هنوز به تو دینی دارم، که حالا دیگر نیست.&quot;_اما...اما... چه دینی؟سکوت ما را میبلعد. چشمانمان یک لحظه در هم گره میخورد. غمگین است، حتی اگر لبخند بزند. برای یک لحظه انگار بغض کرده:&quot;هر دینی را نباید گفت. &quot;  برگشت که برود. قدم زنان دور شد و من ماندم و یک خاطره،از همان خاطره های شیرینی که در صندوق قلبتان مخفی‌شان میکنی.در سکوت و تنهایی با خودم زمزمه کردم:&quot;هر کسی را نباید نجات داد.&quot; و به قصد بازگشت به سمت خانه حرکت کردم.سمت خانه حرکت کردم خانه، از در خروجی گذشتم.</description>
                <category>Nika</category>
                <author>Nika</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 14:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاشی،رئالیسم جادویی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47265239/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-unken6vyf4fi</link>
                <description>همه چیز از آنجا شروع شد که من به نگهبان شبانه ایستگاه ترفیع گرفتم.شب بود که قرچ قرچ در برقی از پشت سرم به صدا در آمد. مردی بود فرسوده و پیر. توجهی به من نکرد، فقط رفت سمت ایستگاه. اولین چیزی که دیدم، یک کاشی بود. نباید اجازه میدادم کاشی را در جای خود بگذارد. کسی تا به حال اینکار را نکرده بود: که خودش، کاشی خودش را جا بیندازد. اما از طرفی کنجکاو بودم. دوست داشتم اولین نفری باشم که این اتفاق را میدیدم.مرد پیر، کاشی را روی جایش گذاشت و بعد فشارش داد. گفتم:&quot;میخواهی بروی؟&quot;نگاه سردی کرد. برای یک لحظه حواسش از کاشی پرت شد. صدایش پیر نبود، هنوز جوان بود:&quot; این دنیا را دوست ندارم.&quot;گفتم:&quot;من هم این دنیا را دوست ندارم.&quot;کاشی را هنوز جا نداده بود. اما من قرار نبود جلویش را بگیرم. درکش میکردم، با تمام وجودم.گفت:&quot; باید به وظیفه‌ات عمل کنی. من نباید این کار ا انجام بدهم، قانون میگوید. جلویم را بگیر، زود باش.&quot;به دیوار تکیه میدهم. حرفی نمیزنم، فقط نگاه رد و بدل میشود. چشمانش کم کم امید میگیرند . خودش حرف زدن را شروع میکند:&quot;عجیب است که درک میکنی.&quot;کاشی را فشار میدهد. صدای تق بلند جا خوردن کاشی در ایستگاه میپیچد.میدانم قرار است چه بشود.پیرمرد کاشی اش را در جای مخصوص گذاشته. وقتی که کم کم کاشی میدرخشد، پیرمرد بغض میکند.نگاهش میکنم و آخرین سوال عمرش را از او میپرسم:&quot;تو که هستی؟&quot;لبخند غمگینی میزند:&quot; پیرمردی که شاید در پس زمینه زندگی ات بود، اما محو شد.&quot;چشمانم را میبندم. هیچ کس دوست ندارد کسی شاهد مرگش باشد. وقتی هاله زندگی از دورم میرود، به سمت کاشی میروم.نگاره های زیادی ندارد. فقط یک گردباد است و آدم ها.زندگی‌اش همین بوده؟ گردباد و انسان؟آهی میکشم و برمیگردم. کسی نباید بفهمد که گذاشتم کسی خودش، کاشی جا بندازد. شاید اخراجم کنند. شاید به زندان بیندازندم.اما مهم نیست.اینجا در ایستگاه یاد گرفته‌ایم نسبت مرگ ها بی‌توجه باشیم. قانون ما این است: روح ها تا وقتی کاشی‌شان جا نخورد، آرام نمیگیرند.پدرم به این حرف ها میگفت توهم، خرافات، خزعبلات. اما من آمدم داخل ایستگاه، نه که شیفته کاشی ها باشم. فقط به پول نیاز داشتم.نفسی میگیرم و سعی میکنم فکر نکنم. همین الان قانون را شکستم، کارم را درست انجام ندادم. اما آیا پشیمانم؟ نه. انسان ها در زندگی حبس نیستند. بگذار بروند، چه میشود؟ میروم سمت سنجاق سینه مشخصاتم. یک ماه است که سنجاقش لق شده، اما هیچ کسی به حرف هایم توجه نمیکند. من که میدانم آخر یک روز، از لباسم می‌افتد و میرود داخل جوب فاضلاب.&quot;آذرباد گم گشته.&quot; اسمم را دوست دارم، شاید به این خاطر که تنها یادگاری پدرم است. پدرم شاعر بود و همین در توضیح اسمم کفاف میدهد.پاهایم سست میشود.پدرم اشتباه میکرد؟ خیلی ها اشتباه میکنند.افکارم سرد و بسته در ذهنم میپیچند. آنقدر به کف زمین نگاه میکنم که کسی پشتم را میزند. نمیترسم، اما سریع برمیگردم.پیرمرد.نمرده، زنده است.کاشی ها، او را نکشتند.ناله میکند، زیر پلک هایش هیچ چشمی نیست، سیاهی مطلق. دهانش را باز میکند تا حرفی بزند، اما صدایی بیرون نمی‌آید.دستش روی شانه ام میلرزد، بالاخره میگوید:&quot;اونا...اونا روحم رو گرفتند...&quot; خم میشود و سرفه میکند.یخ میکنم و حسی غریب نوک پاهایم را میسوزاند. کاشی...کاشی پیرمرد دوباره از جا درآمده. انگار پا داشته، یا آدم بوده.شاید هم روح پیرمرد در کالبد کاشی آن را تکان داده.حالا دیگر دستانم میلرزد، پاهایم مور مور میشوند. پیرمرد به سختی ادامه میدهد:&quot;کمکم کن ...&quot;یک قدم دیگر عقب میروم. پیرمرد روی زانو هایش خم شده و مینالد:&quot;کمکم کن...&quot;پیرمرد سرش را بالا می‌آورد. با چشمانش که خلا و نیستی تصاحبش کرده به من زل میزند. دوباره تکرار میکند:&quot;کمکم کن...&quot;باید فرار کنم،اما پاهایم ایستاده اند. انگار پا ندارم. انگار این جسم فقط یک مجسمه بی‌تحرک است.پیرمرد میگوید:&quot;همه...همه‌شان دروغ میگفتند.&quot; چشمانم نبض دارند.. مغزم از این همه اتفاقات خسته شده. شاید دارم خواب میبینم...پیرمرد یک قدم جلو می‌آید.سپس روی زمین سفت ایستگاه، می‌افتد.از گلویم بیرون میپرد:&quot;دروغ...&quot;و صدایم چند بار در سکوت ایستگاه تکرار میشود.از گلویم بیرون میپرد:&quot;دروغ...&quot;و صدایم چند بار در سکوت ایستگاه تکرار میشود.</description>
                <category>Nika</category>
                <author>Nika</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 20:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>