<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_47357834</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47357834</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:48:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_47357834</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47357834</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عملیات دزدیدن موشک زمینی: اعترافات یک پسر پشیمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47357834/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-vfyoqemcbagl</link>
                <description>نمی‌دانم چند بار باید این ماجرا را برای خودم تعریف کنم تا کمی از خجالتم کم شود. اما از همان شب فهمیدم که پدرم یک انسان معمولی نیست، او یک موجود فرازمینی است که توانایی غیب‌بینی و جاسوسی دارد! اجازه بدهید ماجرا را از اول تعریف کنم.من، امیر، ۲۲ ساله و کاملاً بی‌تجربه در امر «برداشتن بدون اجازه» وسیله‌ای به نام پراید مدل ۸۲ پدرم بودم. پدرم به این ماشین سفیدِ لکنته، نه به چشم یک خودرو، بلکه به چشم یک ارثیه ساسانی می‌دید. همیشه با وضو به آن دست می‌زد و هر کس که نزدیکش می‌شد، باید قبلش غسل می‌کرد! سوئیچ آن هم مثل کلید گنجینهٔ پادشاهی، روی یک جاکلیدی آویزان بود.شب موعود، شب چهارشنبه‌سوریِ دوران جوانی من بود. پدر و مادر غرق در اخبار ساعت یازده شب. بهترین، و شاید تنها فرصت. با احتیاطِ یک دزد حرفه‌ای و اضطرابِ یک قاتل تازه‌کار، سوئیچ را از روی جاکلیدی برداشتم. دست‌هایم چنان می‌لرزید که اگر زلزله‌سنجی در خانه بود، حتماً اعلام وضعیت قرمز می‌کرد.فاز اول «عملیات موشک زمینی»، خروج بی‌صدای موشک از پارکینگ بود. پراید سفید با یک صدای ناله‌مانند استارت خورد که بیشتر شبیه جیغ یک روح تسخیر شده بود تا صدای یک موتور معمولی. زیر لب استغفار کردم و دنده عقب گرفتم. اما در آن تاریکی و عجله، فراموش کردم که تنظیم آینه‌ها فقط مختص پدرم است.&gt; تققق! کرررچ!صدایی شبیه مالیدن یک سینی بزرگ روی دیوار گچی. خشکم زد. لابد همسایه‌ها تا حالا بیدار شده‌اند و پدرم هم با چشمانی که از حدقه بیرون زده، در آستانهٔ پارکینگ ایستاده است. اما نه. فقط صدای بوق ممتد یک ماشین بود که راننده‌اش از دست من عصبانی شده بود. به در پارکینگ نگاه کردم. حالا یک فرورفتگی هنریِ جدید در گوشه‌اش داشت. خوشبختانه پدرم فرورفتگی‌های قبلی را به یادگاری از زمان جنگ نسبت داده بود و بعید بود به این زودی متوجه شود که من یک اثر هنری مدرن به آن اضافه کرده‌ام.نفس عمیقی کشیدم و با نهایت شتاب (یعنی حدود ۶۰ کیلومتر در ساعت که نهایت سرعت پراید بابام بود!)، از کوچه خارج شدم. هدف: رسیدن به محفلی دوستانه که در آنجا همه با ماشین‌های مدل‌بالا حاضر می‌شوند و من می‌خواستم حداقل برای یک شب، «امیر خفن ماشین‌دار» باشم.همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه یکباره صدای گوش‌خراش آهنگ «تَتَل پَتَل» از بلندگوی ماشین پخش شد. سیستم صوتی ماشین پدرم، که فقط می‌توانست صدای خواننده‌های قدیمی با ریش سفید و صدایی بم را پخش کند، انگار با هوش مصنوعی شخصی شده بود تا مرا در هر شرایطی خجالت‌زده کند.با عصبانیت دستم را روی دکمه‌های رادیو کوبیدم. یک دکمه... نه! دو دکمه... فایده‌ای نداشت! ناگهان یک دکمه‌ی کوچک و قرمز را در کنار ضبط پیدا کردم و با خشونت فشارش دادم تا خاموش شود.به جای خاموش شدن آهنگ، صدای عمیق و بمی که متعلق به پدرم بود، از بلندگو پخش شد:&gt; &quot;سلام امیر آقا! پسرم، می‌دونم که الان داری این رو گوش می‌دی. اون دکمه‌ی قرمزی که فشار دادی، یک میکروفون جاسوسی مخفی بود که نصب کردم. چون می‌دونم وقتی من خوابم، شیطون می‌ره زیر پوستت! هر اتفاقی که بیفته، من دارم می‌شنوم!&quot;چنان شوکه شدم که نزدیک بود بزنم به یک درخت زبان گنجشک. این دیگر چه دیوانگی‌ای بود؟ پدرم واقعاً یک گجت جاسوسی در ماشین نصب کرده بود؟ صدای ضبط شده ادامه داد:&gt; &quot;اگه داری می‌ری خونه‌ی علی، سلام برسون و بگو شام دیشبش عالی بود. و در ضمن، حواست باشه که چراغ روغن داره چشمک می‌زنه. وایسا... الان یه صدای عجیب اومد. اون صدای چی بود امیر؟ نکنه به پرایدم آسیب زدی؟&quot;با صدای بلند و عصبی داد زدم: &quot;بابا! این فقط صدای ضبط شده‌ست! تو واقعاً فکر کردی منو ترسوندی؟&quot;صدای ضبط شده: &quot;آها! پس صدای ماشین نبود! صدای خودت بود که ترسیدی. می‌خواستم بگم که من واقعاً توی ماشینم! اون دکمه‌ی قرمز، میکروفون نیست، دکمه‌ی تماس تلفنیه! آینه‌ی بغل سمت راستت رو نگاه کن. من نیم ساعته تو صندوق عقب قایم شدم. می‌خواستم ببینم تا کجا پیش می‌ری!&quot;با وحشت و تعجب به آینه‌ی بغل نگاه کردم. زیر نور ضعیف چراغ‌های عقب، یک چیز سفید و گرد دیدم که تکان می‌خورد... بله، عرقچین پدرم بود که تا نیمه‌ی صورتش پایین آمده بود! لابد از آنجا تمام مدت تماشا کرده و با من حرف زده است!با سرعت ترمز کردم. ماشین با یک صدای ایست ناگهانی متوقف شد.با لکنت پرسیدم: &quot;بابا... تو... اینجا چیکار می‌کنی؟&quot;صدای پدرم از پشت: &quot;هیچی پسرم، گفتم یه وقت احساس تنهایی نکنی، عملیات دزدیدن موشک زمینی باید با حضور صاحب موشک انجام بشه که هیجانش بیشتر شه! حالا برگرد خونه. درضمن، اگه می‌خوای ماشین رو ببری، اول باید بری کارواش، بعد روغن عوض کنی، بعدش هم لاستیک‌ها رو باد کنی. سوئیچ ماشین هم تا یک سال دیگه دست خودته، اما فقط برای این کارها!&quot;سرم را روی فرمان گذاشتم و با خودم عهد کردم که دیگر هرگز، حتی به گمان شوخی، به حریم خصوصی یک پراید مدل ۸۲ و صاحبش تجاوز نکنم. بعضی چیزها را نباید دزدید، حتی اگر خیلی جذاب باشند!</description>
                <category>m_47357834</category>
                <author>m_47357834</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 02:21:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بانک تا پیمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47357834/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-dpnms0c7rcyz</link>
                <description>بچه که بودم، هر ماه درست وقتی که موعد پرداخت قسط یا قبضی چیزی می‌رسید، بابابزرگ دستم رو می‌گرفت و با هم به بانک می‌رفتیم. اون لحظه‌ها برای من چیزی بیشتر از رفتن به یه مکان رسمی و خشک بود. بانک برای من یه سرزمین پر از هیجان و رمز و راز بود با صندلی‌های چرمی بزرگ، صدای چک‌چک ماشین‌حساب‌ها، صف طولانی آدم‌ها و دیدن اسکناس‌های نو و کهنه‌ای توی دست‌هاشون. همه‌چیز به نظرم جذاب بود. بابابزرگ همیشه با خونسردی و آرامش مخصوص خودش کارهاش رو انجام می‌داد و من با چشم‌های پر از کنجکاوی، محو نگاه کردن به اون و همه‌ی جزئیات اطرافم می‌شدم.وقتی پرداخت قسط رو انجام می‌داد و همه‌ چیز تموم می‌شد، می‌زد روی شونه‌ام و می‌گفت: دیدی؟ قسط خونه پرداخت شد!برای من، این جمله چیزی شبیه مجوز ورود به یه دروازه بود، دروازه بزرگسالی! این احساس که بخشی از دنیای جدی بزرگترها شدم، واسه‌م مساوی با حس غرور و خوشحالی بود. بعدش هم توی مسیر برگشت از یه شیرینی‌فروشی رد می‌شدیم و من با یه شیرینی خامه‌ای توی دستم، طعم پیروزی و لذت رو کامل می‌چشیدم!سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم. دیگر خبری از دست‌های گرم بابابزرگ نبود که من رو به سمت بانک ببرن. حالا خودم یه بزرگسال بودم که باید تمام قسط‌ها و قبض‌ها رو تنهایی پرداخت می‌کردم. و خب نه تنها دیگه بهم احساس پیروزی نمی‌داد، که کاملا همراه با بدبختی بود! یه هفته از هر ماه باید یه دلشوره بزرگ رو کنار بقیه دغدغه‌هام جا می‌دادم: دلشوره فراموش کردن پرداخت بدهی‌ها! این‌که نکنه یادم بره؟ نکنه نتونم پرداخت کنم و خدماتشون رو قطع کنن؟ نکنه دیر پرداخت کنم و تبدیل به مشتری بدحسابی بشم که دیگه نمی‌تونه وام بگیره؟ بله! از همون روز اول، یادآوری‌های گوشی، پیامک‌های اخطار و استرس دیرکرد، جای لذت و شیرینی بچگی‌هام رو گرفتن!انگار هر ماه یه جنگ جدید با تقویم داشتم. تمام تلاش‌هام برای به‌موقع بودن به نتیجه نمی‌رسید. انگار زمین و زمان می‌خواست خوشی اون روزهای بچگی رو از دماغم بکشه بیرون! هر پیامک یادآوری که واسه‌م می‌اومد، یه تیکه سنگین از مسئولیت‌های بزرگسالی رو روی شونه‌م می‌ذاشت. تقویم و پیام‌های گوشیم پر شده بود از یادآوری‌های پرداخت و اخطارهای بدهی. تا چشم به هم می‌زدم، ماه جدید می‌آمد و دوباره درگیر همین داستان می‌شدم. بدتر از همه وقتی بود که یه مشکلی پیش می‌اومد و مجبور می‌شدم حضوری برم بانک! دیگه خبری از اون حس قهرمانی بچگی نبود. به جاش با قیافه عصبی و خسته به صف‌های طولانی و چشم‌های بی‌روح و بی‌احساس آدم‌ها نگاه می‌کردم. چجوری بابابزرگ همیشه توی این صف‌ها و با این همه معطل شدن، لبخند می‌زد؟ این سوالی بود که خیلی دلم می‌خواست ازش بپرسم، اما تا حالا این کار رو نکرده بودم. می‌ترسیدم ناامیدش کنم از این‌که نوه ارشدش حتی از پس حفظ کردن یه تاریخ و پرداخت قبض هم برنمیاد! اون هم وقتی که لازم نیست مثل قدیم همیشه و هر ماه بلند بشم و کلی راه تا اداره‌ها و بانک‌ها برم. ولی اینترنتی بودن هم بدبختی‌های خودش رو داره و من به هیچکس نمی‌تونم این رو درست توضیح بدم!یه روز دقیقا وسط پروسه پرداختی که گیر کرده بود و گزینه تایید نهایی کار نمی‌کرد، یاد بابابزرگ افتادم. پرداخت اینترنتی واسه من ۳۰ ساله هم گاهی وقت‌ها مشکل بود، دیگه واسه یه پیرمرد ۸۰ ساله که تازه توی ۷۰ سالگی با موبایل آشنا شده احتمالا غیرممکنه! با حس این‌که چقدر نوه بدی بودم که این همه مدت فقط به خودم فکر می‌کردم و حواسم به سختی اون نبوده، به سمت خونه‌ش راه افتادم. تصور این‌که هر ماه با پادرد و کمردرد این‌همه راه رو تا بانک می‌ره، عذاب وجدان زیادی بهم داد.وقتی رسیدم، یه دل سیر بغلش کردم تا یه ذره از احساس‌های بدم کم بشه. بعد از احوال‌پرسی از کل خانواده و پرسیدن ریز جزئیاتی که خودم هم نمی‌دونستم، از خودش و عمه‌ها و عموهام گفت. وسط حرف‌هاش یهو گفت خدا پیمان رو خیر بده! با فکر این‌که باز اسم پسرعمه‌های نه‌چندان عزیزم رو یادم رفته، پرسیدم: کدوم پیمان؟-پیمان دیگه! همین پرداخت مستقیمه که خودکار قسط و قبض‌ها رو پرداخت می‌کنه!چایی توی گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه کردن. سرفه‌هام و قیافه‌م که احتمالا از دو کیلومتری داد می‌زد از همچین چیزی خبر ندارم، بابابزرگ رو از من متعجب‌تر کرد. بقیه ساعت‌هایی که کنارش بودم، من شده بودم یه پیرمرد ۸۳ ساله که داره از یه جوون امروزی آشنا به تکنولوژی، روش‌ پرداخت مستقیم و خداحافظی از استرس‌های هر ماهه رو یاد می‌گیره!</description>
                <category>m_47357834</category>
                <author>m_47357834</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 15:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت ورق پلی کربنات دوجداره اصفهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47357834/%D9%88%D8%B1%D9%82-%D9%BE%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-k6mepjrfk4xt</link>
                <description>پلی کربنات ( Polycarbonate) از خانواده پلیمرهای ترموپلاستیک است، و به گستردگی در زمینه های قالب سازی و تغییرات حرارتی کاربرد دارد. این نوع ورق‌ها به گستردگی در صنایع شیمیایی نوین کاربرد دارند. این ورق‌ها سخت‌ترین ماده‌های شفافی هستند که به عنوان گزینه‌ای مناسب بجای شیشه در بخش‌های مختلف ساختمانی مورد استفاده قرار می‌گیرد. در این مطلب سعی داریم درباره قیمت ورق پلی کربنات صحبت کنیم.محصولی از جنس ترموپلاستیک است که خواصی فیزیکی و شیمیایی خاصی دارد. تولید کنندگان این محصول را به صورت ورقه ای تولید می‌کنند تا بتوان آن را در قسمت های مختلف ساختمان استفاده کنند.  همچنین باید بدانید که این محصول دارای مقاومت بیشتری در برابر ضربه و فشار است. شما می‌توانید ورقه های پلی کربنات را با توجه به سلیقه های خود در رنگ های مختلف تهیه کنید.فروش انواع ورق پلی کربنات سینوسی، موج دار، تخت و ساير مدل‌ها.ورق های پلی ویو (سینوسی) دوجداره پلی کربنات سبک و شفاف می باشد و در برابر عوامل جوی مانند طوفان و تگرگ کاملا مقاوم است.ورق های پلی ویو - پلی کربنات سبک و شفاف - ورق پلی کربنات سینوسی - ورق پلی کربنات شفاف - دیوار پلی کربنات</description>
                <category>m_47357834</category>
                <author>m_47357834</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 16:59:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>