<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elay</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47593209</link>
        <description>و چه کودکانه خیال میکردم `روزی زندگی برایمان سبز سبز خواهد شد`</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4814589/avatar/4c9l3n.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elay</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47593209</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایا کسی میداند این خودکار ها تا کجا توان دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47593209/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-vvzm3vvtwmku</link>
                <description>چطور است که ما از تمام روزهایمان حتی سهم به اغوش گرفتن یک بهار را هم نداشتیم؟                                             چرا این روزها، اَبر سیاه زندگی مدام به دنبال ما میگردد؟       چندین ماه است که دیگر لبخند های زیبای زیادی را در کنارمان نداریم.                                                                    مگر ما همگی فقط یک مشت زندگی نمیخواستیم؟مگر بهای یک مشت زندگی در اینجا چقدر گران بود که بازهم مانند تمام آرزوهایمان هزینه پرداخت آن را نداشتیم؟           آیا در شروط دریافت این همه بدبختی شکستگی روح و بی ذوق شدنمان هم درج شده بود؟                                          ما که از این دنیا بجز گذری راحت، از زندگی چیزی نخواستیم ولی من نمی دانم چرا جاده عبور این راه همیشه از وسط خیالاتمان بوده است.                                                          امید هم این روزها دیگر جوابگوی این حالمان نیست...       امیدی که در اوج نا امیدی در کنارمان قدم بر میداشت ترجیح داد خود را از این بازی پر از تقلب خارج کند.              ما در این جهان، هیچ سهمی از زیبایی ها و لطافت ها نداشتیم و تنها چیزی که بیشتر از پیمانه اش به ما رسید همان خودکار های بی جوهر زمان بوده است که توانی برای پاسخگویی به هیچکدام از جواب های زندگی را نداشت اما ما بازهم با همین خودکار های بی جوهر هر چند نامرئی قلمی بر کاغذ برداشتیم ولی میبینید که چه شد؟                 تنها چیزی که از ما باقی ماند اثری از خودکار های بی جوهر بود که آنهم چند وقت دیگر به فراموشی سپرده میشود...      ولی من بازهم با وجود نبود خیلی ادم ها میخوام باور کنم که درست است که درد را از هر طرف بخوانی همان درد است ولی اگر جنگ را از آن طرف بخوانی میشود گنج         میخواهم بگویم شاید در دردِ روزهای جنگمان، گنجی به انتظارمان نشسته باشد.                                                                                                                                                                                                                                                                </description>
                <category>Elay</category>
                <author>Elay</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 15:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی ونگوگ هم دیگر دوست ندارد حق را به خودش بدهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47593209/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%AF%D9%88%DA%AF-%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%AF-mbfrs8lmnmmr</link>
                <description>خب شاید واقعا حق با ونگوگ بود غم برای همیشه باقی میماند.ای کاش میشد برگشت بزنیم به دوران خوش بچگی البته که نمیشود گفت ،خیلی خوش بودیم ولی در آن سرزمین کودکی انتهای دنیا را بازی با بچه ها می‌دیدیم و خبری از انواع رنج ها نداشتیم که وجودمان بخواهد از درد سیاه شود.                                                                    بچگی هایمان مفهموم خیلی از کلمات را نمی دانستیم و به خیال خوشمان فکر میکردیم ما همان نقش اصلی های زندگی هستیم که روزی قرار است دنیا را از وجود آدم بدها در امان نگه داریم بی آنکه بدانیم برای خوب ماندن مجبور شدیم در خیلی از جاها آدمِ بدِ داستان شناخته شویم.          اصلا چه می فهمیدیم بزرگ شدن یعنی باید برای اندکی زنده ماندن هر روزه تا جان داریم رکاب بزنیم؟ باز هم تکرار میکنم  فقط برای اندکی زنده ماندن و نه اندکی زندگی کردن...                                                                       گاهی فکر میکنم شاید شادیمان را جایی مخفی کرده ایم برای روزهای مبادا که اگر تا چندی دیگر از آن بسته مخفی استفاده نکینم همگی دچار نیستی دست جمعی میشویم وگرنه که این رها نشدن از غم در این روزها ، آن هم غم هایی که حقمان نیست قسمت تکراری داستان ما ادم های اینجا شده است...                                                       دختر بچه درونم این روزها با چشم های گریان هر لحظه اماده باریدن به یاد تمام حَسرت های زندگی اش است البته که حق دارد او حتی کوچکترین خواسته هایش در این اینجا بزرگ شمرده میشد و اجازه دسترسی به انها را نداشت.         او این روزها سوگواری میکند برای تمام دویدن ها و نرسیدن هایش ، برای تمام محکم بودن ها و آوار تمام رویاهایش در همین یکبارِ زندگی....                                                         منِ این روزها کم کم دارد می فهمد که ادم ها از یک جایی به بعد نه کشش ادامه دارند و نه توانایی برای رها کردن  خب من این روزها در همان نقطه پایان ایستاده ام و نمی دانم باید به کدام ریسمان چنگ بیندازم برای نجات، حتی گاهی میگویم باید قبول کنم هیچکدام در جایی که میخواستیم هیچوقت قرار نخواهیم گرفت...                                                                                                </description>
                <category>Elay</category>
                <author>Elay</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 00:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باقی مانده مانده ای از من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47593209/%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-yn93ijhova7b</link>
                <description>من از طرف خودم اسکار عمیق ترین و غمگین ترین جمله را به تکه تکه شدن میدهم.در هر جایی از داستان قرار بگیرد روحت را خراش میدهد.البته که برای هر کسی به یک شکل ظاهر میشود برای یک عاشق قلبش ،برای بچه ها عروسک هایشان ،برای ادم های سالخورده صمیمیت خانواده اشان و شاید برای من هم دستانم باشد.بله درست شنیدید دستانم...دلم میخواهد گاهی انها را تکه تکه کنم و دور بیندازم تا نتوانند احساسات کسی را لمس کنند.میدانی انها هیچوقت به حرفت گوش نمی دهند هر چقدر به انها گوشزد کنی مراقب باشید ،من دیگر نمی توانم با رها کردنتان کنار بیایم انها لجبازانه به دنبال دیگران میگردندالبته که تنها مشکلم کنار نیامدن برای رها کردنم نیست من هر بار میبینم که ادمها چه راحت میتوانند از من بگذرند حس میکنم غیر قابل تحمل تر میشوم برای همان اندک افرادی که هنوز مانده اند.ادمها هیچوقت </description>
                <category>Elay</category>
                <author>Elay</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 23:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>