<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرجس پوریاوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47925057</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:14:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2720990/avatar/jQVTH1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرجس پوریاوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47925057</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشتی با ماشین پیکان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-ffmkumgh7clm</link>
                <description>تابستان کم‌ کم تمام می‌شد و بوی ماه مهر می‌آمد. آن سال، آخرین سال تحصیلی از دوران دبستانم بود و تصمیم گرفتیم مانند هر سال با سرویس به مدرسه بروم. وقتی برای ثبت نام سرویس اقدام کردیم، به ما گفتند که شاید راننده‌ای که دنبال من می‌آید، پیکان داشته باشد. از همان روزها، حالم بد بود و در عین حال، امیدوار بودم راننده‌ی سرویس، با پراید به دنبالم بیاید. روزهای قبل از مدرسه، به کابوس تبدیل شدند و مرا آزار می‌دادند.بزرگ‌تر‌ها نظرشان این بود که اشکالی ندارد و ماشینش هر چه که باشد، خوب است؛ اما من دلم نمی‌خواست سوار پیکان شوم. دوست نداشتم هر روز این احساس را تجربه کنم که ای کاش ماشین سرویسم چیز دیگری بود و یا ای کاش اصلاً برای ثبت نام سرویس اقدام نمی‌کردیم.وقتی مدرسه‌ها شروع شد و برای مدرسه رفتن و درس خواندن آماده می‌شدم، ماشینی که دنبالم آمد، یک پیکان بود. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.پیکان برای من حس خوبی نداشت. دوست نداشتم سوار آن شوم. وقتی ۳ یا ۴ سالم بود، درب ماشین پیکان خودمان، دستم را گرفت و ناخن‌هایم شکستند. پیکان یا پراید؟ اگر هنوز هم آن روزها بود، پراید را انتخاب می‌کردم تا با آن به مدرسه بروم. پراید، عادی بود. آدم با چیزهای عادی، ذهنش مشغول و آشفته نمی‌شود. چیزهای غیرمعمول و غیرعادی‌اند که نظم را در هم می‌شکنند و آشفتگی به ارمغان می‌آورند. پیکان در آن روزها، نظم ذهنم را به هم می‌ریخت و من دوست داشتم سوار پراید شوم نه پیکان.سرویس بوق می‌زد و من با بی‌میلی سوار ماشین می‌شدم. آن روزها به این فکر می‌کردم که پیاده به مدرسه بروم و بازگردم؛ اما نمی‌شد. پس من چاره‌ای نداشتم جز اینکه با این مسئله کنار بیایم.وقتی سوار ماشین می‌شدم، انرژی زیادی از دست می‌دادم؛ چون با خودم کلنجار می‌رفتم و به خودم می‌گفتم اشکالی ندارد، همه چیز خوب است؛ اما همه چیز خوب نبود. تا مدت‌ها بخاطر اینکه مجبور بودم با پیکان بروم و بیایم، ناراحت بودم.روزهایی که دیرتر بیدار می‌شدم یا شب‌ها دیرتر می‌خوابیدم، یا روزهایی که امتحان داشتم و لازم بود از شب قبل خودم را برای امتحان آماده کنم و استرسی که برای امتحان تجربه می‌کردم، سوار پیکان شدن را برایم سخت‌تر می‌کرد.آن روزها به من آموخت که همه چیز بر وفق مرادم نخواهد بود. گاهی زندگی، ما را در مسیرهایی قرار می‌دهد که دوست نداریم تجربه‌شان کنیم؛ اما چاره‌ای جز تجربه کردن و مواجه شدن و پذیرش آن‌ها نداریم. وقتی به مدرسه می‌رفتم، بعضی از دوستانم که با سرویس می‌آمدند، ماشین آن‌ها هر چیزی بود به غیر از پیکان. من به آن‌ها نگاه می‌کردم و در دل می‌گفتم: ای کاش من هم مجبور نبودم سوار پیکان شوم و سوار ماشین سرویس شدن مانند زنگ تفریح مدرسه به من حس خوبی می‌داد و حالم را خوب می‌کرد. بعضی از دوستانم هم که خانه‌‌شان نزدیک بود و پیاده رفت‌و‌آمد می‌کردند، به من می‌گفتند: میای با هم بریم؟ و من در دل می‌گفتم: ای کاش تو با من می‌آمدی تا من در پیکان، احساس تنهایی نکنم و کمی به من خوش بگذرد.روزها و هفته‌های آن سال تحصیلی را، به اجبار سوار ماشینی می‌شدم که دوستش نداشتم، و این مواجهه‌ به من آموخت صبور باشم و به گذر زمان اعتماد کنم. گذر زمان، نتایج بهتری را برایم رقم زد. در میانه‌ی آن سال و بعد از آن، دیگر ماشین پیکان، حالم را بد نکرد. اکنون هم حالم را بد نمی‌کند. سوار پیکان شدن، تجربه‌ی جالبی است و یادآور بخشی از کودکی‌ام‌.چه کسی فکرش را می‌کرد که یک پیکان زندگی کسی را این‌گونه تحت‌تأثیر قرار بدهد؟   درست است که اکنون حالم به اندازه‌ی آن روزها با پیکان بد نمی‌شود، اما روزهای پر استرس و اضطرابم را برایم یادآوری می‌کند. از اینکه اکنون سوار پیکان شوم، نمی‌ترسم. حتی اکنون که گواهینامه‌ی رانندگی دارم، شاید روزی بخواهم با پیکانی رانندگی کنم. پیکان، بخشی از خاطرات مدرسه‌ام است و هرچقدر ناراحت‌کننده باشد، باز هم آماده‌ام تا با خاطراتی که توسط آن تجربه کرده‌ام مواجه شوم و خاطرات جدیدی نیز با پیکان بسازم.نرجس پوریاوی 🖋️ </description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 16:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-tdcvlsh8vhwg</link>
                <description>خیالی آسودهتنها قدم برداشتن، امکان‌پذیر است.حتی اگر افراد زیادی را کنار خود داشته باشیم، تنهایی وجود خواهد داشت.تجربه‌ای غیرقابل انکار و اجتناب‌ناپذیر.اما حضور افرادی که در موضوع مهمی با ما مشترک هستند، می‌تواند زندگی را دلچسب‌‌تر کند.اولین تجربه‌ی مشترک آن دو نفر، رفتن به سمت کتابخانه بود.یلدا و رها تصمیم گرفتند خود را در این فضا قرار بدهند تا درمورد ادبیات، فلسفه، نویسندگی، دلایلِ نوشتن و موضوعات دیگری که به واسطه‌ی قرار گرفتن در کتابخانه به ذهنشان می‌آید صحبت کنند.کتابخانه با خانه‌ی یلدا فاصله‌ی زیادی نداشت و در آن روز تصمیم گرفت پیاده به آنجا برود.باران می‌بارید و او خوشحال و سرمست از اینکه چنین نعمتی را با چشمانش می‌بیند و با وجودش لمس می‌کند، راه را طی کرد.وقتی رسید، رها آنجا بود.با هم سلام کردند و به سمت آغاز تجربه‌ای مشترک و جدید قدم برداشتند.ابتدا قفسه‌‌ها را یکی پس از دیگری زیر و رو کرده و اگر کتابی توجهشان را جلب می‌کرد به دیگری می‌گفتند و اگر تمایل به حرف زدن درمورد عنوان کتاب داشتند، مکالمه‌ای را رقم می‌زدند. + رها بیا این کتاب‌و ببین!- وای چه عنوان جالبی داره!+ یادداشتش کن که بعداً درموردش بنویسیم‌.- واقعاً؟+ آره. می‌خوام با هم، هم‌نویس بشیم.- این عالیه. چیشد که یک‌هو این تصمیم‌و گرفتی؟+ علاقه‌ی مشترکی که به کتاب‌ها و حرف زدن داریم دیگه. مگه تو متوجه‌ی این تفاهم نشدی؟- چرا متوجه شدم اما بیان نکردم. پس چه خوب که فکر هم دیگه رو خوندیم. خوشحال شدم.+ منم همینطور. حالا عنوان‌و یادداشت کن تا یادمون نرفته.یلدا مشتاق بود و رها مشتاق‌تر. آن‌ها از تمام فرصت‌ها برای یافتن نکته‌ای جدید، به اشتراک گذاشتن آن نکته و حرف زدن درموردش استفاده می‌کردند.نویسنده: نرجس پوریاوی این متن ادامه دارد...</description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 23:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او به خانه بازگشت..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-afebdfgxtqxh</link>
                <description>آرامشی در میان رنج‌هادر سرزمین ما، همه‌چیز ساده بود.حرف زدن آدم‌ها با هم،دوست داشتنشان،نگرانی‌هایشان،خوابیدن و بیدار شدنشان و حتی فکر کردنشان.اینجا کسی رنج نمی‌کشید و نمی‌توانست مدت زمان زیادی غمگین بماند. کافی بود مشکلش را مطرح کند تا همگی برای بهبودی و شفای او، آماده‌ی خدمت باشند.بعضی شب‌ها به خانه‌ی یک نفر از روشن‌فکران و باسوادان محله می‌رفتیم و درمورد مسائل و موضوعات مختلفی صحبت می‌کردیم.یکی از افرادی که آنجا حاضر می‌شد، بسیار پرسشگر بود و پرسش‌های خوبی مطرح می‌کرد و از همه می‌خواست اگر پاسخی برایش دارند، دریغ نکنند.از آنجایی که می‌دیدم ارتباط خوبی با سوال و جواب دارد، تصمیم گرفتم یک‌بار هم من از او سوالی بپرسم و در انتظار پاسخ بمانم.- توی ذهنت دنبال چی می‌گردی که هر بار برات سوال پیش میاد؟+ دنبال چیزی نمی‌گردم. فقط دلم می‌خواد ذهنیت‌های مختلف‌و کنار هم بچینم و نسبت‌به اطرافیانم آگاه‌تر بشم.- این آگاهی قراره چه فایده‌ای برات داشته باشه؟+ فایده‌اش اینه که من رو از خیالاتم بیرون می‌کشه و با دنیای واقعی روبه‌رو می‌کنه.- و اگر کسی که بهت جواب میده هم درگیر خیالاتش باشه چی؟+ اون‌وقت من متوجه میشم. چون خیلی کم پیش میاد آدمی به خیالاتش بها بده. اون قدر تعداد این دسته از افراد کمه که به راحتی میشه تشخیصشون داد.- و این متوجه شدن باعث میشه به جواب اون افراد اهمیتی ندی؟+ برعکس. باعث میشه اهمیت بیشتری قائل بشم.- چرا؟+ چون به این نتیجه می‌رسم که تنها نیستم.- مگه الان تنهایی؟+ هر وقت از چیزی سرمست میشم و یا حسم‌و درمورد موضوعی میگم، اگر اون آدم منو نشناسه فکر می‌کنه دیوونه شدم و به حرفام اهمیتی نمیده.- و تو چه احساسی‌و تجربه می‌کنی؟+ معلومه. ناامنی.- پس با سوال پرسیدن از افراد به دنبال امنیت هم می‌گردی؟+ آره. چون اینطوری راحت‌تر زندگی می‌کنم.مکالمه‌ی ما به پایان رسید و زمان خداحافظی و رفتن به خانه بود.همگی به خانه و تنهایی‌های خود بازگشتیم اما...در شب‌های بعد وقتی دور هم جمع می‌شدیم، او را ندیدم.با خود خیال کردم که شاید از سوالات من خسته و آزرده شده و دیگر نخواسته با من ملاقات داشته باشد.وقتی سراغ او را از میزبان و دیگر دوستان گرفتم، با سردرگمی به هم نگاه کرده و اندکی سکوت کردند.و من که گیج و مبهوت شده بودم، سوال خود را دوباره تکرار کردم.چرا او نیامده‌است؟ مشکلی برایش پیش آمده؟یکی از بزرگان از جای برخاست و رو به من گفت:او بازگشت.+ کجا بازگشت؟ یعنی چه؟- به جهانِ رنج‌های پیچیده.ابتدا چند بار پلک زدم و آب دهانم را قورت دادم اما سعی کردم خونسردی خود را حفظ کنم و فقط بگویم:+ آهان. که اینطور.پس از آن شب دیگر در جمع‌ها حاضر نشدم و تصمیم گرفتم با خودم خلوت کنم.شروع به نوشتن کردم. از اتفاقاتی که افتاده‌ بود نوشتم. از سوالاتی که مطرح می‌کرد. از بودنش و یک‌هو رفتنش. روزها به همین طریق می‌گذشتند و من بیشتر احساس تنهایی و شگفتی می‌کردم. او که پرسشگر قهاری بود، اکنون ذهن مرا به سوالی بی‌ جواب مشغول کرده بود. چهار ماه از این اتفاق می‌گذشت که یک شب به خوابم آمد و دلیل رفتنش  را توضیح داد:وقتی درمورد امنیت و خیالات با هم سخن گفتیم، بسیار دلتنگ شدم. برای روزهایی که عاشق شدم و او به‌جای تعجب از من و حرف‌هایم، درمورد دغدغه‌ها و خیالاتم از من سوال می‌پرسید و سعی می‌کرد برای کنجکاوی‌های خودش پاسخی بیابد. هیچ‌گاه از سوال‌هایش خسته نشدم. زیرا راهی بود تا بیشتر به هم نزدیک شویم. سال‌ها کنار هم ماندیم چون او سوال می‌پرسید و من دلگرم بودم که می‌توانیم راهی برای نزدیکی داشته باشیم. اما خیلی غیرمنتظره بود.بی هیچ برنامه‌ای.حتی بدون خداحافظی.مرگم را می‌گویم.نتوانستم برای آخرین بار و با تمام وجودم به او نگاه کنم.من این دوری را نمی‌خواستم.به همین دلیل از آن دنیای بدون رنج فاصله گرفتم و به جهان زندگان بازگشتم. من بسیار دلتنگش هستم. دلتنگ کسی که از من سوال می‌پرسید و راهی می‌ساخت برای به هم رسیدنمان.که اگر این جهانْ رنجی در پی داشته باشد، می‌ارزد به جهانِ خالی از رنج و بدون او..نویسنده: نرجس پوریاوی</description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 19:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افشای راز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-rvltl4rc50go</link>
                <description>با کدام ساز آرام می‌شوی؟ همان را بنواز..خودشناسی در تمام جوانب زندگی، خودش را نشان می‌دهد.و یکی از پیغام‌های مهمش به ما این است: اگر تلاش کنی خودت‌و خوب بشناسی، زندگی به مراتب بهتری‌و تجربه می‌کنی.خودشناسی باعث می‌شود پا را فراتر از حد نگذاریم و به مرزبندی‌های ذهنی خود تجاوز نکنیم.اغلبْ ما نگران این هستیم که دیگران را راضی نگه داریم و برایش تلاش می‌کنیم اما وقتی به خودمان می‌رسیم، دشمنی می‌شویم که بدترش پیدا نخواهد شد.چرا؟چون یا خودمان را خوب نمی‌شناسیم و یا خودمان را دست‌کم می‌گیریم.( قدردان خود نیستیم.)یکی از تله‌های محیطی این است که نگاه می‌کنیم چه رفتاری از همه بیشتر رایج است و همان را تکرار می‌کنیم.دلیلش چیست؟که پذیرفته شویم و در جمع‌ها و کنار دوستان خود بمانیم.اگر دیگری پرخاشگر است پس من هم همین رفتار را در حق اطرافیانم داشته باشم؛اگر مهربان است و از خودگذشتگی می‌کند پس من هم همین کار را انجام بدهم؛اگر به خودش محبت نمی‌کند، پس شاید نادیده گرفتن هم نوعی عادت است و خوب است؛و اگر هیچ رازی را نگه نمی‌دارد و تمام موارد و مسائل شخصی زندگیش را بازگو می‌کند، پس من هم چنین رفتاری داشته باشم.در این قسمت یک نکته مطرح می‌شود که شاید آن افراد با چنین رفتارهایی هیچ مشکلی ندارند. شاید این‌گونه بودن برای آن‌ها نوعی ارزش است. شاید خیال خودشان راحت است.باید خودمان را بشناسیم و ببینیم با چه رفتاری عمیقاً احساس کم‌ارزشی و اضطراب می‌کنیم و دقیقاً همان را انجام ندهیم و آگاه باشیم که در این راه و رفتار، آسیبی وجود دارد.افشای راز لزوماً نمی‌تواند روش مؤثری برای برقراری ارتباط باشد.منظورم از راز، تمام حرف‌هایی است که ممکن است از گفتن آن‌ها پشیمان شویم.بعضی حرف‌ها را نباید گفت. هرچند که تمایل شدیدی به بازگو کردن داشته باشیم.در چنین شرایطی بهتر است با یک دوست یا فرد امن صحبت کنیم نه در جمع‌ها و برای پذیرفته شدن..نویسنده: نرجس پوریاوی </description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 13:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسیب‌هایمان را نیازاریم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-buaos5ry7shg</link>
                <description>پذیرش آسیب‌ها باعث می‌شود آرام‌تر زندگی کنیم..با وجود ضعف‌ها و ناتوانی‌هایت، باز هم دوستت خواهم داشت. این جمله‌ را در دفترم نوشته بودم، وقتی آن را خواند به من گفت: + تو کتاب مارک منسن هم تقریباً چنین جمله‌ای دیدم که بعدش خودم یه یادداشت کوچیک کنارش نوشتم.پرسیدم چی نوشتی؟+ درمورد زندگیه خودم، اینکه ضعف‌ها و آسیب‌پذیری‌ها رو باید بشناسیم و بپذیریم.- درسته، مصداق همون جمله که می‌گه: « وقتی کسی رو انتخاب می‌کنی، ضعف‌ها و آسیب‌هاش رو هم انتخاب کردی.»و حرفم رو تأیید کرد.همه‌ی ما آسیب‌پذیری‌‌هایی داریم که ممکن است در موقعیت‌های مختلف زندگی، خودشان را به ما نشان بدهند.زمانی این خودنمایی آزاردهنده می‌شود که برای شناسایی و قبول آنها، تلاشی نکرده باشیم.گاهی رفتارهایی را از فرد یا افرادی می‌بینیم که به‌شدت برای ما سنگین و غیرقابل تحمل هستند. حتی کسانی که آنها را به درستی نمی‌شناسیم و فقط اسم و فامیل آن‌ها را می‌دانیم.این بخش از وجود ما نمی‌تواند آسوده و راحت در گوشه‌ای رها شود و ما را به حال خود بگذارد و هرچه بیشتر او را نادیده بگیریم، تلاش بیشتری می‌کند تا خودش را نشان بدهد و بگوید: من هستم و نمی‌تونی از دستم خلاص شی.بیشترین زمانی که این آسیب‌ها خودشان را بروز می‌دهند، در ارتباط عاطفی است.و آنجاست که شریک عاطفی ما متوجه می‌شود نه‌تنها آسیب‌های خودش بلکه آسیب‌‌های ما را نیز باید بپذیرد و تلاش کند از طریق آنها به ما زخم نزند.این تناقض، زیباییِ ذاتی انسان را به بار می‌آورد.یعنی با وجود قدرت؛ شهامت؛ اعتماد‌به‌نفس و توانایی، قسمت‌های تاریکی در وجودمان هست که نیاز به نوازش؛ درک شدن؛ پذیرش و دوست‌ داشته شدن دارند.جنگیدن با این زخم‌ها آن‌ها را بهبود نمی‌بخشد. بلکه ما را ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌کند.نویسنده: نرجس پوریاوی</description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 23:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌نویسِ غیرهمراه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%90-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-sbnessfjhdbd</link>
                <description>تمام هم‌نویس‌ها قرار نیست همراهان خوبی در مسیر نوشتن باشند.همه نمی‌توانند نوشته‌های ما را دوست داشته باشند و حمایت خود را دریغ نکنند.گاهی کسی هم‌نویس است اما همراه نیست. نه نوشته‌ها را می‌خواند و نه اگر بخواند، اظهار نظر می‌کند.اما سوال این است که از هم‌نویسِ غیرهمراه، چه می‌توان آموخت؟۱_ پایدار ماندن انگیزه: به این معنا که ما در نهایت به کار و نوشتن خود ادامه می‌دهیم و بالاخره کسانی پیدا می‌شوند تا نوشته‌های ما را بخوانند.۲_ قدردانی از همراهان واقعی: زمانی که با غیرهمراهان مواجه می‌شویم، ارزشمندی همراهان واقعی را بهتر درک می‌کنیم.۳_ خودشان موضوعی برای نوشتن می‌شوند و می‌توان این تجربه را با کلمات ماندگار کرد.۴_ هم‌نویس غیرهمراه باعث می‌شود پا را فراتر بگذاریم و از دایره‌ی امن خود خارج شویم تا با افراد دیگر و حتی غریبه‌هایی که قرار است همراهان خوبی برای ما شوند آشنا شویم.در مسیر نویسندگی، لازم است با چنین افرادی ملاقات کنیم تا بتوانیم قدرشناسان بهتری برای حمایت کنندگان و هم‌نویس‌های واقعی باشیم.شما تجربه‌ی هم‌نویس داشتن رو داشتید؟ یا خودتون هم‌نویس کسی بودید؟نویسنده: نرجس پوریاوی </description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 18:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجساد چه می‌گویند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%A7%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-hofb81qbzxbg</link>
                <description>آرامشی زیر آسمانزندگی با زندگان کاری دشوار است. هیچکس نمی‌تواند بگوید زندگی‌ام را ساده و بی‌دردسر گذراندم. با این حال اگر هیچ زنده‌ای نبود، باز هم زندگی سخت و طاقت‌فرسا می‌شد.آنچه که اهمیت دارد، ایجاد و حفظ تعادل میان بودن و نبودن آدم‌هاست.گاهی ما به حضور هیچکس نیاز نداریم و این یعنی وقت گذرانی با خود و کسب خودشناسی.گاهی دلمان می‌خواهد فردی دیگر حضور داشته باشد. در گروهی قرار بگیریم. ارتباط اجتماعی بسازیم و درمورد دغدغه‌هایمان صحبت کنیم. برای کسی مهم باشیم و درک شویم.اما زندگی کردن فقط با حضور زنده‌ها نیست. گاهی ناچاریم با مرده‌ها نیز ارتباط بگیریم و یا حتی به آن‌ها دست بزنیم.مردگان چه می‌گویند؟ اگر حتی به آن‌ها نزدیک شویم و بخواهیم برای پژوهشی یا یادگیری نکته‌ای از بدنشان کمک بگیریم. چه کسی می‌گوید که می‌توان از جسم یک مرده تقاضای کمک کرد؟آیا از قلبی که نمی‌تپد، می‌توان جریان زندگی را آموخت؟و از مغزی که فعالیتی ندارد، می‌توان کنترل هیجانات، ابراز احساسات، توجه و تفکر را آموخت؟ بله می‌شود. اما این ارتباط یک‌‌سویه، نمی‌تواند به اندازه‌ی یک ارتباط دوسویه، مفید و کارآمد باشد.اجساد باعث می‌شوند خودمان فکر کنیم. همانطور که اگر با کسی صحبت کنیم و او پاسخ ما را در قالب کلمات ندهد. و این خودمحوری و واگذاری به حال خود، چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟ اگر بخواهیم از او سوالی بپرسیم چه؟ چه کسی قرار است به‌جای او پاسخ بدهد؟بله، اساتید و دیگر آدم‌ها پاسخ خواهند داد. اما آیا این کافی خواهد بود؟اجساد چه می‌گویند؟که زندگی را عمیقاً زندگی کنید و از هیچ فرصتی امتناع نورزید؟که هرچه باشید؛ خواهید مرد؟بله درست است. همین‌ها را می‌گویند. اما یک‌ کار مهم دیگر هم انجام می‌دهند.فعال کردن احساس ترس و میل به قدم گذاشتن در این تاریکی و هراس.بعضی قدرت‌ها را که مرده‌ها دارند، نمی‌توان در زنده‌ها یافت. و این می‌تواند کمبودی که از سکوت آنها به ما می‌رسد را جبران کند. قدرت غیرکلامی به‌جای توانایی حرف زدن. می‌تواند منطقی باشد. نه؟ترسی که از مرده‌ها در دل ما ایجاد می‌شود، محرکی برای قدم برداشتن و عبرت گرفتن از اشتباهات و شکست‌ها و نرسیدن‌ها و تلخی‌ها و رنج‌هاست.اجساد بیشتر از آنکه چیزی بگویند، احساسی را ایجاد می‌کنند.تجربه‌ی مردن هم خوب است.حداقل می‌توان ناگفته‌ها را به احساسی در قلب مخاطب آن حرف‌ها تبدیل کرد. اما این خواستن هم مانند اکثر خواسته‌هایمان، در همان لحظه از آنِ ما نمی‌شود و وقتی هم به دست آورده می‌شود، ممکن است اهمیت خاصی نداشته باشد.این ترس باعث می‌شود به قبرستان برویم و بخواهیم مرده‌ها را ملاقات کنیم.اهمیتی ندارد آن مٌرده ارتباط نزدیکی با ما دارد یا نه. تنها چیزی که اهمیت دارد، رفع ابهام به وسیله‌ی ورود به دنیایی ناشناخته است.قبرستان، فرصتی برای تجربه‌ی غمی عمیق است. آنقدر عمیق که نمی‌توانی منبعش را پیدا کنی. در تاریکی بی‌پایانی دست‌وپا می‌زنی و به خیال خود، بالاخره نجات خواهی یافت. اما تو چون سایه‌ای که آمیخته با سیاهی است، بین تاریکی های پی‌درپی سرگردانی.ابرهای غمناک و سیاه، آسمان قبرستان را پوشانده و از آنها، اندوه می‌چکد. هر قبر، سرگذشتی دارد و ما درد‌های مشترکی با مردگان داریم. و به این سبب است که با در آغوش کشیدن قبرهایشان، شروع به گریه‌های مکرر می‌کنیم و قلبمان آه سر می‌دهد و فریادهای بلند در درونمان شنیده می‌شوند. در آنی، کودک و نوجوان و جوان و پیر می‌شویم. این بازگشت به گذشته و سفر به آینده، خاصیت قدم زدن بر اجساد زمانه است.‌.‌اجساد، آینده‌‌ی ما هستند.و این تمام چیزی است که می‌خواهند بگویند.نویسنده: نرجس پوریاوی ?️پیج اینستاگرام من رو دنبال کنید: narjespouryavi</description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 20:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضور مخاطب در نوشته‌های نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47925057/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-louuhlaqbvkt</link>
                <description>اهمیت سوال پرسیدن سوال پرسیدن از مخاطب، روشی برای نوشتن متن‌های مهم و پرطرفدار است. یک سوال مشخص که پاسخ‌های زیاد و متفاوتی را رقم می‌زند.شاید عده‌ای از افراد در این پرسش و پاسخ همراهی نکنند اما ممکن است فرد دیگری بیاید و پاسخِ نگفته‌ی آنها را مطرح کند و هنگامی‌که آن مطلب خوانده می‌شود، فرد را به تسکین برساند.هر پاسخ، ارزشمند است و ارزشی می‌آفریند.و یکی از راه‌های ارتباطی با مخاطب، به‌گونه‌ای که موردپسند و دلخواه او باشد، همین سوال پرسیدن و به دنبال آن، پاسخ دادن است.معمولاً پاسخ‌ها حیرت‌انگیزاند. زیرا به نظر نمی‌آید کسی به این سوالات پاسخ بدهد اما برخلاف تصور، پاسخ‌ها یکی پس از دیگری ارسال می‌شوند و همین ارتباط دوسویه، احساس شگفتی و موفقیت را در قلب نویسنده ایجاد می‌کند.یکی از سوالاتی که تاکنون با مخاطب‌هایم مطرح کرده و پاسخ‌های زیبایی دریافت کردم، این بوده‌است: «اگر متوجه بشید مخاطب نوشته‌های نویسنده‌ای هستید، چه احساسی در شما ایجاد می‌شه؟»و آنچه در جواب گفتند:۱) واسه اون نوشته ارزش قائلم۲) بستگی به محتوای نوشته داره۳) خب کلمات زیادی برای گفتن احساسات خوب نداریم، ولی اگه ما اونو دوست داریم و اونم برامون بنویسه، واقعا می‌شه عاشق‌تر اون شد.۴) حس قشنگیه۵) افتخار۶) به حرف‌هاش با دقت بیشتری گوش می‌دهم.۷) اگر مخاطب نوشته‌هایی باشم که باعث ایجاد حال خوب در دیگری شدم خیلی خوشحالم می‌کنه اما اگر رنج و غمی باشه که من در اون آدم ایجاد کردم قلبمو غمگین می‌کنه.۸) چطور توضیحش بدم؟ همون حسی که با فوت کردن قاصدک به آدم دست می‌ده.۹) واقعاً دوست داشتم مخاطب نوشته‌های کسی بودم. گویی آیینه‌ای بود در برابرم.۱۰) احساس مهم یا خاص بودن؛ البته به‌طور نسبی، یعنی در حد همون یه نفر نویسنده.۱۱) خب این جالبه چون با نگرش‌های دیگران آشنا میشی.۱۲) وقتی برات وقت گذاشته و نوشته، مگه میشه حس خوبی نداشت؟۱۳) ذوق می‌کنم.۱۴) احساس خالصی از دوست داشتن که هیچ حس دیگه‌ای جایگزینش نمی‌شه.۱۵) چرا از بین این همه آدم، من؟ اما هیچکسی از من نپرسید که اگر متوجه شوم مخاطب نوشته‌های نویسنده‌ای هستم، چه احساسی را تجربه خواهم کرد؟به همین دلیل، پاسخ خود را نمی‌نویسم و به این جمله اعتماد می‌کنم.«فقط زمانی جواب بده که ازت سوال بپرسن.»اما این سوال را باز خواهم پرسید  و پاسخ‌ها را مشتاقانه خواهم خواند.زیرا یکی از ارزشمندترین سوالات در ذهن و زندگی من است.و اکنون شمایی که وقت و انرژی گذاشتید و متن من را خواندید چه؟اگر متوجه شوید مخاطب نوشته‌های نویسنده‌ای هستید، چه احساسی در شما ایجاد می‌شود؟نویسنده: نرجس پوریاوی</description>
                <category>نرجس پوریاوی</category>
                <author>نرجس پوریاوی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 17:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>