<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های no name</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_47982225</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 05:15:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>no name</title>
            <link>https://virgool.io/@m_47982225</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ردیابی داستان‌های خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47982225/%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tm72oziiiow0</link>
                <description>«چشم‌های روشن تو به جد قفقازی‌مان رفته!» این جمله‌ای بود که از بچگی بارها از زبان مادربزرگم شنیده بودم. هر وقت کسی از رنگ متفاوت چشم‌های من یا پسرعمویم سوال می‌کرد، مادربزرگ با قاطعیت این داستان را تعریف می‌کرد: اینکه جد پدری‌شان، مردی بلندقامت و دلیر، سال‌ها پیش از کوه‌های سرسبز قفقاز به ایران مهاجرت کرده بود. داستانی پر از ماجرا، سختی راه و شروع یک زندگی جدید در سرزمینی دیگر. این داستان آنقدر تکرار شده بود که تقریباً به بخشی از هویت خانوادگی ما تبدیل شده بود؛ یک رگه غریب و شاید کمی رمانتیک در پیشینه‌ی معمولی ما.در کنار داستان قفقازی، روایت‌های دیگری هم در خانواده وجود داشت. شاخه مادری خانواده، خودشان را خراسانی اصیل می‌دانستند؛ با تأکید بر ویژگی‌هایی مثل سخت‌کوشی، قناعت و لهجه خاصی که هنوز در صحبت‌های خاله‌ها و دایی‌هایم شنیده می‌شود. گاهی وقت‌ها، سر اینکه کدام ویژگی اخلاقی یا حتی کدام غذا به کدام ریشه برمی‌گردد، بحث‌های شیرینی بین بزرگترها درمی‌گرفت. ما بچه‌ها هم با گوش دادن به این داستان‌ها بزرگ شدیم؛ با یک تصور مبهم اما رنگارنگ از پیشینه‌مان که ترکیبی بود از کوهستان‌های دوردست قفقاز و دشت‌های وسیع خراسان.اما راستش را بخواهید، همیشه یک کرم کنجکاوی در ذهنم وول می‌خورد. آیا این داستان‌ها واقعیت داشتند؟ هیچ سند و مدرک مشخصی، جز حرف‌های سینه‌به‌سینه، وجود نداشت. آیا واقعاً یک جد قفقازی در کار بوده، یا این فقط یک افسانه خانوادگی برای توضیح یک ویژگی ظاهری متفاوت بود؟ چقدر از هویت خراسانی ما واقعی بود و چقدرش تحت تأثیر محل زندگی چند نسل اخیر شکل گرفته بود؟ ایران، سرزمینی با تاریخ پرفراز و نشیب و محل عبور اقوام و فرهنگ‌های مختلف است. آیا ممکن نبود ریشه‌های دیگری هم در این میان پنهان شده باشند؟ رگه‌هایی از مردمان فلات مرکزی، سواحل جنوبی، یا حتی سرزمین‌های دورتری که هرگز به فکرمان هم نرسیده بود؟این سوالات فقط از سر کنجکاوی نبود. احساس می‌کردم دانستن ریشه‌های واقعی‌ام، می‌تواند نگاهم به خودم و به تاریخ خانواده‌ام را عمیق‌تر کند. اینکه بدانم اجداد من واقعاً از کجا آمده‌اند، چه مسیرهایی را طی کرده‌اند و بخشی از کدام روایت بزرگتر تاریخی بوده‌اند، حس تعلق متفاوتی به من می‌داد. شاید درک بهتری از برخی ویژگی‌های خودم یا حتی برخی علایقم پیدا می‌کردم. شاید کشف می‌کردم که با سرزمین‌ها یا فرهنگ‌هایی پیوند دارم که هرگز تصورش را هم نمی‌کردم.داستان‌های خانوادگی، بخشی از هویت ما هستند، اما علم ژنتیک می‌تواند لایه‌های عمیق‌تر و دقیق‌تری از این هویت را برایمان آشکار کند. من بی‌صبرانه منتظرم تا با کمک این فناوری، مهِ نشسته بر داستان‌های اجدادی‌ام را کنار بزنم و نقشه واقعی ریشه‌هایم را کشف کنم؛ سفری در زمان که شاید مرا به سرزمین‌هایی ببرد که هرگز فکرش را هم نمی‌کردم.</description>
                <category>no name</category>
                <author>no name</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 17:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه تکه پیتزای خشک شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47982225/%D8%B3%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-b94dohevqb8g</link>
                <description>شیر آب وان را باز می‌کنم. آب داغ با بخار می‌ریزد تویِ وان و کم کم، پرش می‌کند. می‌روم توی اتاق تا حوله‌ام را بردارم. چند تکه از پیتزایِ دیشب با کلی خرده نان، هنوز رویِ میز است. کلی ظرف نشسته توی سینکِ آشپزخانه است و می‌دانم که خیلی‌ از ظرف‌ها یا دیگر کپک زده‌اند یا هر چیزی که تویشان بوده، خشک شده.می‌روم توی حمام. وان تقریباً پر شده است. آب را می‌بندم و می‌روم تو. آب تقریباً داغ است. چشمانم را می‌بندم و آهسته خودم را می‌فرستم زیرِ آب. صدای ماشین‌های بیرون خانه و داد و بیداد بچه‌هایی که تازه مدرسه‌شان تعطیل شده است، یک دفعه تبدیل می‌شود به یک سری صدای گنگ. با هم قاطی می‌شوند و می‌شوند مثلِ یک صدای هیاهوی نامفهومِ یک دست.یک هفته می‌شود که نسترن رفته. رفته تا به قول خودش برای ساختن آینده‌اش بجنگد و خودش تلاش کند تا آن را بسازد. همه چیز از همان روز اول به هم ریخت. تا وقتی نسترن بود، همه‌ی کارها را با هم می‌کردیم. خانه را با هم مرتب می‌کردیم، غذا می‌پختیم و با هم رفاقت می‌کردیم.روزی که ویزایش آمد، مثلِ همه‌ی کسانی که ویزایشان می‌آید، نمی‌دانست که باید شاد باشد یا دغدغه‌ی منی که کم‌کم داشتم پا به سن می‌گذاشتم را داشته باشد. گفته بود که بعد از رفتن، پروین، هم برایش پدر بوده‌ام و هم مادر؛ و البته می‌دانستم که دارد از همان کلیشه‌هایِ نخ نمای فیلم‌ها استفاده می‌کند.سرم را از زیرِ آب بیرون می‌آورم. صدای بچه‌ها کمتر شده است. با صدایِ زنگ در، چشمانم را باز کردم. هر کس که بود، احتمالاً تا قبل از اینکه بخواهم از وان بیرون بیایم، حوله‌ام را بپوشم و بروم تا در را باز کنم، ناامید شده بود.برای همین، هیچ کاری نمی‌کنم و دوباره غرق می‌شوم در تمام خاطراتی که با نسترن و پروین داشتم؛ روزی که برای اولین بار قرار بود برود مدرسه و چقدر ما تویِ خانه دلتنگ شدیم. پروین چقدر استرس داشت؛ آنقدر که یک ساعت قبل از تعطیل شدن، رفت دمِ در مدرسه ایستاد تا نسترن را خودش بیاورد.دوباره صدایِ زنگِ در آمد. خودم را از وان می‌کشم بیرون. حوله را دور خودم می‌پیچم و همان‌طور که آب از کنارِ پاهایم روی سنگِ کف خانه چکه می‌کرد، خودم را می‌رسانم به پشت در. از چشمیِ روی در می‌بینم که خانم همسایه‌ی روبرویی بود که یک کاسه آش برایمان آورده. عذرخواهی کردم و گفتم که وضعیتم طوری نیست که در را باز کنم. کاسه را می‌گذارد پشتِ در و بعد هم برمی‌گردد توی خانه.در را باز می‌کنم، سینی را برمی‌دارم و می‌گذارمش کنارِ همان چند تکه پیتزای خشک شده‌ی دیشب. با حوله می‌نشینم روی مبل. اگر نسترن بود، حتماً می‌گفت که با حوله‌ی خیس، روی مبل ننشینم. پاکتِ سیگارم را برمی‌دارم، یکی را روشن می‌کنم و دودش را می‌دهم توی هوا.صدای زنگ موبایلم می‌آید. نسترن است. دکمه‌ی سبز روی گوشی را به سمتِ راست می‌کشم و بعد تصویر نسترن است که کل قاب گوشی را پُر می‌کند. صدایش قطع و وصل می‌شود و تصویرش هم هر چند ثانیه یک بار، ثابت می‌شود. این اینترنت کوفتی همیشه ناامیدم می‌کند. اما همین دیدن بی‌کیفیت هم حالم را جا می‌آورد. چند دقیقه‌ای با مکافات، حال هم را پرسیدیم و بعد هم قطع می‌کنیم تا زمانِ دیگری که وضع اینترنت بهتر بود، باز هم با هم حرف بزنیم.راستش را بخواهید، خیلی دوست داشتم بلند شوم و خانه را مرتب کنم، ظرف‌ها را بشورم، خانه را جارو بزنم، سه تکه پیتزای خشک شده را بیندازم توی سطل و بعد هم بنشینم جلوی تلویزیون، اخبار ببینم و آشِ خانم همسایه را بخورم؛ اما حوصله‌اش را نداشتم.می‌روم توی اتاقِ خودم. نسترن کارهایی که تا قبل از این خودش انجام می‌داد و نباید فراموش می‌کردم را روی کاغذ نوشته بود و گذاشته بود توی کشوی میزم. برایم نوشته بود که قبض‌ها را با پیمان به‌صورت اتوماتیک پرداخت می‌کند و نیازی نیست از این بابت نگرانی داشته باشم. اما باید روزهای زوج، به گل‌های پشتِ پنجره آب بدهم. نخل مرداب هم هر روز آب زیاد می‌خواست. کلی کارهای ریز و درشتِ دیگر هم بود که باید انجامشان می‌دادم.به این فکر می‌کنم که به هر حال باید فکری برای خودم بکنم؛ این‌طوری شاید شش ماه هم دوام نیاورم. برگه‌ای که نسترن نوشته بود را می‌چسبانم روی دیوار که همیشه چشمم به آن باشد. بعد هم می‌روم توی آشپزخانه، پارچ آب را پُر می‌کنم و می‌روم تا به نخل مرداب آب بدهم. چند ساعتی درگیرِ کارهای خانه بودم تا بالاخره تمام شد.می‌روم و لَم می‌دهم روی مبل. اخبار دیگر تقریباً تمام شده. کاسه‌ی آش خانم همسایه را برمی‌دارم. چقدر مزه‌ی آش‌هایی را می‌دهد که با نسترن می‌پختیم!</description>
                <category>no name</category>
                <author>no name</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 13:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من وکیل بند بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47982225/%D9%85%D9%86-%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kh6jbnecdzct</link>
                <description>من وکیل‌بند بودم. بخاطر همین با زندانی‌های دیگر روابط نزدیکی داشتم. من هم هیکل درشتی داشتم و هم اینکه بخاطر شاکی خصوصی، قرار بود حالا حالاها در زندان بمانم. همین دو مسئله باعث شده بود تا هم زندانی‌ها و هم رییس زندان دوست داشته باشند که من بشوم رابط بین زندانی‌ها و مسؤلین زندان؛ یعنی همان وکیل‌بند.خیلی وقت‌ها هم که زندانی‌ها به حرفم گوش نمی‌دادند و شروع می‌کردند به غر زدن، به‌نوعی تهدیدشان می‌کردم به اینکه اگر بخواهند همین‌طوری ادامه بدهند، می‌روم و می‌گویم که یکی دیگر را وکیل‌بند بکنند؛ کاری که معمولاً جواب می‌داد.اما راستش را بخواهید، خودم هم از اینکه بیکار بنشینم توی سلول، خیلی خوشم نمی‌آمد. توی زندان، آدم چیزی که زیاد دارد، وقت است و تو باید هنرِ این را داشته باشی که وقتت را دقیقاً «هدر» بدهی تا حوصله‌ات سر نرود. اینکه می‌بینید بعضی از زندانی‌ها در زندان کتاب می‌خوانند یا شطرنج بازی می‌کنند هم جوک است! آن تو که باشی، آنقدر دغدغه و فکر داری که حتی اگر خودت هم اهل مطالعه و کتاب باشی، باز هم حوصله‌ات نمی‌کشد که بنشینی و کتاب بخوانی.در زندان یک قاعده‌ی خیلی کلی و خیلی مهم هست؛ اینکه نباید بشکنی! زندان جای شکستن نیست. این شکستن هم معمولاً خیلی ناگهانی انجام می‌شود. یعنی کافی است یک ریگ زیرِ پایت بلغزد تا سُر بخوری و مستقیم بروی تهِ دره. من این را خیلی خوب می‌دانستم؛ چون افرادی را که در زندان شکسته بودند، زیاد دیده بودم.روزی هم که نگهبان صدایم زد و سهراب را فرستاد تویِ بند، می‌دانستم که سهراب کسی است که احتمال شکستنش زیاد است. اصلاً چهره‌اش را که دیدم فهمیدم برای زندان ساخته نشده و احتمالاً کاری کرده که یا خودش هم نمی‌خواسته آن را انجام دهد و یا اینکه بدهی بالا آورده.سهراب با چهره‌ای درهم و با سر پایین، پایش را گذاشت توی بند؛ احتمالاً برای اولین بار. زندانی‌های دیگر خیلی توجهی به او نکردند. گفتم:داداش اینجا درسته که هتل پنج ستاره نیست. اما اونطوری‌هایی هم که فکر می‌کردی بد و خطرناک نیست.توی سلول خودمان یک تخت خالی بود. اما می‌دانستم اگر ببرمش توی سلول خودمان، حرف‌ها زیاد می‌شود و آن وقت خود سهراب است که تحت فشار قرار می‌گیرد. بخاطر همین، بردمش توی سلولِ هاشم خلجی. هاشم آدمی نبود که بخواهد با کسی حرف بزند یا مثلاً آرامش کند یا از این‌طور چیزها. اما یک ویژگی خوب داشت: اینکه هوایِ ضعیف‌ترها را خیلی داشت.شبِ اول معمولاً سخت‌ترین شب برای زندانی است. شبی که اولاً به اجبار از تمام چیزهایی که دوستشان داشتی جدایت می کنند و حالا تو می‌مانی و دوری از تمام داشته‌هایت و سکوتِ سنگین.فردا صبح رفتم سراغِ سهراب. همان‌طور که انتظارش را داشتم، حالش خوب نبود. از ورشکستگی به‌خاطر بالا رفتن دلار گفت و از قرض‌هایی که گرفته تا فقط کارگاهش را نگه دارد و از خیلی چیزهای دیگر. از اینکه حالا مادر پیرش در خانه تنهاست و حالا کسی نیست که حتی یک لیوان آب دستش بدهد.حرف‌هایی که سهراب می‌زد، تقریباً حرفِ دلِ همه‌ی افرادی بود که توی بند مالی بودند. رویش را به سمتم چرخاند و گفت:تو چرا اینجایی؟هاشم خلجی که تا حالا ساکت رویِ تختش دراز کشیده بود، همان‌طور که روی تخت دراز کشیده بود و به زیرِ تخت بالا سری‌اش نگاه می‌کرد، جواب سهراب را به‌جایِ من داد:داداش اینجا ما همه هم دردیم... پول نداشتیم که افتادیم این تو...و دوباره سکوت بود و کِش کِش دمپایی‌هایی که هر از چند گاهی از جلوی سلول رد می‌شدند. پرسیدم:حالا برنامه‌ای داری که دربیای؟یه مقدار پول گذاشتم تو حساب مادرم. از این سیستما هم گذاشتم که سرِ ماه قسط‌هام رو بده که از این بیشتر نشه. یه آشنا هم دارم که کم کم قراره وسایل کارگاه رو بفروشه پول طلبکارا رو بده.بغضش را با سختی پایین داد و گفت:وسایل کارگاه رو با بدبختی جور کردم ابوالفضل خان...زدم روی شانه‌اش و گفتم:دوباره پامیشی مرد... نگران نباش...و البته خودم هم می دانستم که سختیِ بلند شدنِ مردی که زمین خورده را فقط خودش می‌داند و خودش.</description>
                <category>no name</category>
                <author>no name</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 16:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصون از هر خسارت، فارغ از هر دو جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_47982225/%D9%85%D8%B5%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-svswrwdgyx67</link>
                <description>رئوف خان، یکی از ثروتمندترین اهالی محله بود که صاحب چندین کافه، سوپرمارکت و واحد مسکونی بود. ایشان تمام اموال منقول و غیرمنقول خود را بیمه کرده بود. بیمه‌ی آتش‌سوزی، زلزله، شخص ثالث، بدنه، تکمیلی، شخص ثالث و هر چه که به ذهن آدم برسد. اگر امکانش بود، تمام آنچه که داشت را حتی بیمه‌ی قیامت می‌کرد. رئوف خان مشهور بود به خسیس بودن و همه از او بدشان می‌آمد و رئوف خان هم این را به خوبی می‌دانست و حتی از آن لذت می‌برد. با این حال، آدم مریضی بود. باور نمی‌کنید اگر برایتان تعریف کنم که وقتی از او پرسیدم چرا انقدر برای خدمات بیمه‌های مختلف هزینه می‌کنی، در جواب من چه گفت.سعی کرد که حالتی موقرانه و بزرگ‌منشانه به خود بگیرد. ایستاد و دست‌هایش را در پشت کمرش به هم بست و درحالی که چانه‌اش را در زاویه‌ی صد و بیست درجه با گردنش تنظیم کرد، توضیح داد: می‌دانی؟ همه حسودند و به وضع عالی من حسادت می‌برند و از من بدشان می‌آید. هر بار که کسی از من بدش می‌آید، احساس قدرت می‌کنم. چرا که می‌دانم چیزی دارم که کسی دیگر به خاطر فقدان آن دست به دامان حسادت و کینه شده است.» سپس ادامه داد: «فکر می‌کنی اگر اتفاقی برای من یا اموالم بیفتد، قلبم راضی می‌شود که دشمنم را شاد کرده باشم؟ برای همین همه‌چیز را بیمه کرده‌ام که در صورت بروز هر نوع خسارتی، با جبران خسارتی که بیمه تقبل می‌کند، دهان همه را ببندم.» اما ادعایی که پس از این مطرح کرد حتی عجیب‌تر بود. در حالی که تنظیم زاویه‌ی چانه و گردنش به هم ریخته بود، پس از اندکی ور رفتن با چانه و گردنش، گفت: «همه دوست دارند که بلایی سرم بیاید. مردم چشمم می‌زنند. دعای شر پشتم است. حال اگر بیمه باشم چه می‌شود؟ مردم می‌گویند خب فلانی بیمه است، حتی اگر چشمش بزنیم و دعای شرش هم کنیم باز هم خسارتی به او وارد نمی‌شود و به راحتی قسر در می‌رود.» سپس دوباره سرجایش نشست، پاهایش را از هم باز کرد، دست راستش را مشت کرد و روی ران پای راستش قرار داد و دست چپش را رها و آرام روی زانوی سمت چپش گذاشت. چونان که گویی سلطانی است که مقابل رعیت قدرت‌نمایی می‌کند.همین ایده، همین باور مریض‌گونه‌ی رئوف خان زندگی آن بیچاره را زیر و رو کرد. با ایده‌هایش خیلی حال می‌کرد و خیلی دوست داشت که خسارتی بر او وارد شود و دشمنانش شاد شوند و سپس، بعد از جبران خسارت بیمه، همه سراسیمه، ناامید و شکست‌خورده به کار و مشغله‌ی خود بازگردند. می‌خواست در عمل ایده‌هایش را به همه نمایان کند و قدرت‌نمایی کند. اما خب، مدت‌ها گذشت و اتفاقی رخ نداد. با خود فکر می‌کرد که چرا هیچ اتفاقی نمی‌افتد؟ مگر مردم اموالشان را بیمه نمی‌کنند که در صورت بروز اتفاقی جبران خسارت شود؟ اگر که خسارتی پیش نیاید پس بیمه به چه درد می‌خورد؟ فکر نشان دادن ایده‌هایش به دشمنانش و دیدن مقهور شدنشان هم به شدت درگیرش کرده بود. بعد از چند ماه ماتم و انتظار برای بروز خسارت، تصمیم گرفت که بدون اطلاع کسی در یکی از سوپرمارکت‌هایش آتشی راه بیندازد. خلاصه، عرضم به حضور پرنورتان که سوپرمارکت سوخت و ماموران بیمه هم متوجه ساختگی بودن آتش‌سوزی شدند و جبران خسارتی برای رئوف خان در کار نبود. ایشان که دشمنانش شاد و مقهور شده بودند، این بار کینه‌شان را به شرکت‌های بیمه معطوف کردند و دیگر هیچ‌وقت تک تومانی برای بیمه کردن هیچ‌چیز خرج نکردند.</description>
                <category>no name</category>
                <author>no name</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 12:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>