<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه افروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48110807</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:56:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1124399/avatar/QFpcM4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه افروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48110807</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از عشق حرف میزنم/۱</title>
                <link>https://virgool.io/elaheh-afroozi/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85%DB%B1-wgvdcwyelflc</link>
                <description>[قسمت اول]|اصلا امسال بنا بر نرفتن بود...|دوازده روز جنگ تحمیلی و ترک کردن تهران در آخرین روزهای خرداد و اولین روزهای تابستان همه‌ی برنامه‌ها را دچار تغییر کرد. از همان روزهای اتمام جنگ و تصمیم برای برگشتن به محل کار، وضعیت خبر از این می‌داد که با وجود استفاده شدن تمام مرخصی‌ها و عدم حضور دو هفته‌ای در زمان بحران[ هرچند ناخواسته و با هماهنگی خود بیمارستان که آن ماجرا هم سرِ دراز دارد] پرونده‌ی اربعین امسال  به کل بسته شده است؛ همه‌چیز کاملا منطقی بود و جایی برای اعتراض باقی نمی‌گذاشت..‌.البته اگر بخواهم کاملا صادق باشم بخشی از این حرف‌ها بهانه‌است، حتی اگر اسرائیل پایش را از گلیمش درازتر نمی‌کرد و شرایط کاملا عادی پیش می‌رفت، باز هم من برای نیمه‌های تیرماه درخواست ده روز مرخصی داده بودم که موافقت شده بود و برای رسیدنش لحظه شماری می‌کردم چون آخرین باری که رنگ خانه را دیده بودم برمی‌گشت به تعطیلات عید نوروز و دلتنگی با تمام توان پایش را گذاشته بود رویل7 تمام ابعاد زندگی‌ام...در واقع اربعین یکی، و شاید مهم‌ترین دلیلم  برای ماندن در دیار با وجود بازگشایی خوابگاه‌ها، بعد از شرایط جنگی بود ولی در نهایت تصمیم‌گیری منطقی اجازه نداد به حرف دلم گوش کنم و پشت کنم به تمام راه‌های رفته‌ای که به سادگی طی نشده بود!به معصومه که خواسته بود برای رفتنشان دعا کنم گلایه کردم و گفتم از منتظر بودن خسته‌ام، از اینکه اسیر دوراهی رفتن و نرفتن باشم و آخرش نشود آنچه من میخواهم، گفتم پرونده‌ی اربعین امسال را برای خودم می‌بندم چون هزار ویک دغدغه‌ی دیگر هست که در صف توجهم مانده‌اند و واقعا ظرفیت دلهره‌ی جدید ندارم!پیشنهاد داد بدون توجه به آنچه که ممکن است اتفاق بیفتد برای گرفتن گذرنامه زیارتی اقدام کنم، معتقد بود در راه عشق باید کوچک‌ترین قدم‌ها را برداشت و به نتیجه فکر نکرد، حرفش را قبول داشتم قصدش را هم داشتم ولی فرصتش پیش نمی‌آمد؛ خودمانی‌ترش می‌شود اینکه بی‌تاب نبودم آنقدر که باید!دو سال سفرنامه نوشته بودم و یک سال شرح فراق ولی حالا راحت تن داده بودم به قبول دوری و بدترین قسمت ماجرا همین بود...خلاصه اینکه؛اصلا امسال بنا بر نرفتن بود...!+ ادامه دارد...</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 20:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بابِ زندگی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-riddv3djcqkw</link>
                <description>اولین روزی که رفتم باشگاه، دقیقا یادم هست، آخر همه‌ی هوازی‌ها مربی گفت؛سه دور «دو درجا_اسکوات»!بقیه که حرفه‌ای بودند و قدیمی شروع کردند و من هم به تبعیت از آن‌ها تکرار می‌کردم؛درجا دویدن و تا ده شمردن، یک حرکت اسکوات و دوباره تکرار تا ده مرتبه، بعد چند ثانیه کشش و مجددا تکرار برای سه سِت که بعدها به پنج سِت ارتقا پیدا کرد...تا مدت‌ها به این قسمت باشگاه درگیر بودم، حرکت سنگینی بود برای منی که همیشه نفس کم می‌آوردم و فکر کردن به آن «پنج دور» _مثل سنگ بزرگی که علامت نزدن است_ باعث می‌شد انگیزه‌ای برای شروع کاری که از پسش برنمی‌آمدم، نداشته باشم...بعدتر تصمیم گرفتم آن پروژه‌ی به ظاهر بزرگ را برای خودم به اهداف کوچک قابل دسترسی‌تری تبدیل کنم، در شروع هر سِت به خودم یادآوری می‌کردم که؛«فقط همینو به آخر برسون، فقط همین ده‌تا»بعد یک نفس‌گیری کوتاه و باز به خودم نهیب می‌زدم که« یه ستِ دیگه دووم بیار، فکر کن این آخریشه!»با همین روش بود که از پسش بر آمدم و حالا به روال عادی ورزش کردنم تبدیل شده...دیروز وسط ورزش داشتم به این فکر می‌کردم که زندگی هم در واقع بر همین اساس استوار است، دو درجا رفتن‌های مداوم و نفس گرفتن‌های کوتاه موقتی، و باز تکرار و تکرار همین سیکل، هیچ در باغِ سبز و آرامش ابدی هم وجود نداشته و ندارد، انگار!حالا برای تو می‌نویسم که همیشه مرا خوانده‌ای، نمی‌دانم دقیقا کجای زندگی هستی؛وسط استراحت و کشش بین دو سِت؟ که امیدوارم به قدرِ نفس تازه کردنی حسابی، تداوم داشته باشد...یا دقیقا در میانه‌ی سختیِ دویدن و نفس‌نفس زدن‌ها؟ که فقط می‌توانم بگویم؛«یه کم دیگه دووم بیار، تموم میشه، فکر کن این آخریشه!»</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 22:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oyflvomjqtk3</link>
                <description>هزار بار گفته‌ام و بارها نوشته‌ام نامه‌ها سندِ دوست داشتن‌ اند و من همیشه برای آنها که دوستشان دارم نامه می‌نویسم، حتی نامه‌هایی که شاید هیچ وقت پست نشده باشند، و این چند خط از همان دست نامه هاست...تو را چطور خطاب کنم؟ خودت چه دوست داری؟ضمیرِ «شما» را به «تو» تغییر داده‌ام که این بار هم زیر بارِ منتِ تعارفات رسمی نباشم،که یادآوری کنم رفاقتمان را، با وجود دیوارِ بلند ده‌ها سال فاصله...که بگویم با رفتنت همه‌ی ما طعمِ خانواده‌ی شهید بودن را چشیدیم!برای تو نوشتن،درباره تو نوشتن،بار سنگینی‌ست بر شانه‌های نحیفِ قلمِ من که انگار مدتهاست برای رسالتش قدمی برنداشته...بار سنگینی که فقط نگاهِ پدرانه‌ات می تواند تضمین کند به منزل رسیدنش را...چقدر دیر شناختمت!آنقدر دیر، که باید تو را در کتاب‌ها جستجو کنم،در کلمات دیگران،در خاطراتی که مثل همیشه تعریف کردنش نصیب بقیه و تصور کردنش سهم من شده...چقدر حرف دارم برایت!حاجی؛نیستی و اینجا هیچ کس،شبیه تو نیست...نیستی و با ما بد تا کرده اند،از نجابت و سکوت و صبرمان چه سواستفاده‌ها که نشد!با این چشم‌ها_ که سِنی نداشتند_ چه روزها که ندیدیم!با این حرم، چه‌ها که نکردند!چقدر جای تو خالیست!فرقی نمی‌کند سایه‌ی پدر روی سرمان بوده یا نه؛با رفتنت یتیم شدیم، همه‌ی مان...و دلتنگ...دلتنگ آن دست ها که صدها نفر را از چنگالِ ظلم رهانده بود و آن لبخند، که سال‌ها، در بحبوحه‌ی جنگ در خانه‌ی همسایه ها، باعثِ قرار دل‌هایمان بود...دلتنگیم و تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست...یکبار پرسیده بودی؛«آیا من در ذهن شما آدم خوبی هستم؟»یادت هست؟پاسخمان را با صدای آغشته به بغضِ پیشوایمان گرفتی، همان روز که در میان سیل اشک‌هایش اقرار کرد:انّا نا‌نَعلَمُ مِنهُ الاّ خیرابعد از آن یک جمله، از زبان او، بیش از این سخن گفتن، زیره به کرمان بردن است!آخ! کرمان...امشب حتی ضرب‌المثل‌ها هم دوست دارند مدام یاد تو را برایم زنده کنند...!حرف زیادست و خلاصه اش می‌شود اینکه؛حاج قاسم،سردار،پدر،حال همه‌ی ما خوب است،اما تو باور نکن...!</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 01:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۵، ۲۸، ۲۲، ۱۷،۱۸؛ فقط پنج عدد ساده نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/elaheh-afroozi/%DB%B3%DB%B5-%DB%B2%DB%B8-%DB%B2%DB%B2-%DB%B1%DB%B7%DB%B1%DB%B8-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-jhs6peqlld1p</link>
                <description>۳۵، ۲۸، ۲۲، ۱۷،۱۸؛ فقط پنج عدد ساده نیستند،رمزی در این اعداد نهفته ست، برای ما که قدم هایمان به مسیر بهشت عادت کرده بود...هیچ الگوی خاصی میانشان برقرار نیست اما برای ما که با یادآوری همین خاطره ها نفس تازه می‌کنیم، فراموشی، قصه‌ی غریبی‌ست...۱۷،۱۸،۲۲،۲۸،۳۵؛ فقط پنج عدد ساده نیستند،مهم ترین نکته‌ی تمایزِ میان ۵ رفیقی‌ست که مدت‌ها نخ تسبیحِ رفاقت‌های ما بودند، نخِ تسبیحِ رابطه‌هایی که جنسش با همه‌ی ارتباط‌های دنیا تفاوت داشت...۱۷،۱۸،۲۲،۲۸،۳۵؛ چیزی بیشتر از عددهای روی پنج سنگِ مزارِ وسط دانشگاهمان بودند!۲۸؛ بیست و هشتِ مهربانی که برادری را خوب یاد گرفته بود،که نمیدانم طبقِ کدام قول و قرار، بر حسب کدام قانون نانوشته، جای برادر بزرگترِ ناداشته ام بود و شنوای همیشگیِ حرف‌هایی که گفتنش برای دیگران، ساده نبودند...برادری که هنوز هم هر وقت، کسی گذرش به آن حوالی می افتد، در صدرِ سفارشاتِ من است، برای سر زدن و سلام رساندن...۳۵؛ سی و پنجِ پر از قصه ای که بعد از سالها، سکوتش را شکست و ما را مهمانِ دیدن و شنیدنِ ماجرای عاشقانه‌ی بکری کرد که تا بحال حس نکرده بودیم...سی و پنچِ عزیزی که بعد‌ها فهمیدیم فقط ۱۹ سال سن داشته و با همه‌ی اینها هر بار با خواندنِ جمله‌ی «عروسِ من شهادت است و فرزندِ من جمهوری اسلامی...» به بزرگی اش غبطه می‌خوردیم و هی به خودمان نهیب می‌زدیم که الان کجای کاریم؟!سی و پنجِ ماندگاری که از ۱۵ سال قبل بذر رفاقت را کاشته بود، ۱۵ سال پیش مهمان شهری شده بود که ۴ سال قبل شد محلِ تحصیلِ من... این ها که نمی‌تواند همین طور الکی و اتفاقی باشد، می‌تواند؟! از شوشِ دانیال آمده بود بیرجند، انتظارمان را کشیده بود تا مهمان این شهر شویم و شب های دلتنگی‌مان را باهم تقسیم کنیم... و بعد، آخر همه‌ی این حرف‌ها، ناغافل، یک دفعه، بی مقدمه، از تمامِ مرزهای رفاقت و برادری عبور کند و ما را در راز سر به مهری که انگار دوست نداشته فاش شود، سهیم کند،  هویتش را برایمان آشکار کند و بشود؛ «جهانگیرِما»آخ، چقدر حرف دارم برای گفتن!۱۷،۱۸،۲۲،۲۸،۳۵؛ فقط پنج عدد ساده نیستند،عاملِ قرار بودند و سکون، در شب های غربت،و حالا؛عاملِ دلتنگی‌های بسیارند در شب های بلندِ دوری!و دلخوشیم که این دلتنگی نمی‌تواند یک طرفه باشد!+ ۷ آذرِ ۱۴۰۱</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 22:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق می تواند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-uivu5bhpwkfi</link>
                <description>• عشق می تواند خیس شدن شانه ی سمت چپ تو باشد؛ وقتی که در گرگ و میشِ یک روزِ بارانی حوالی دی ماه، چتر را طوری گرفته ای که باران، به منِ همیشه سرماییِ متنفر از خیس شدن کم تر برخورد کند...• عشق می تواند پوشیدن لباسی باشد که جیب هایش به اندازه ی دستان دو نفر جا دارد؛ در عصرِ یک روز پاییزی، اواخرِ آبان...• عشق می تواند درست کردنِ پلی لیست آهنگ هایی باشد که شاید مورد پسند همه نیست اما جز لیست علاقمندی های من است، برای لحظه های نابِ هم قدم شدن به وقتِ شب های گرمِ تابستان...• عشق می تواند یاد گرفتنِ  فوت و فنِ دستور پختِ فسنجانِ مورد علاقه ات باشد _ طوری که نه شیرینی اش غالب باشد نه ترشی_ که منِ کم استعدادِ گریزان از آشپزخانه، با اشتیاق به سراغش می روم..• عشق می تواند صرف نظر کردن از دیدنِ «کتاب باز» مورد علاقه ام باشد برای تماشای بازی تیمی که تو دوستش داری؛ حتی اگر من از فوتبال و فوتبالیست ها و قراردادهای میلیاردی شان دل خوشی نداشته باشم!• عشق می تواند نامه های دو خطی ساده ای باشد، چسبیده به درب یخچال، که صبح ها قبل از ورودمان به دنیای پیچیده ی آدم های غریبه، با دست خطِ خودمان برای هم جا گذاشته ایم...• عشق می تواند «قربونت برم» گفتن های غلیظِ اَبرا باشد برای جاویدِ یاغی؛می تواند باشد...اما من یاد گرفته ام  به رفتارها بیش از حرف زدن ها اعتماد کنم، یاد گرفته ام همه می توانند درباره عشق صحبت کنند اما عده ی کمی واقعا عاشقانه زندگی می کنند...</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 11:21:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام دلیلِ مسلمانیِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-d17te5ejd9fk</link>
                <description>چشمانت به شب کنایه می زند،مهربانیت به خورشید،صورتت به ماه،حضرت پدرتمام دلیل مسلمانی من!قرآن تنها معجزه ی رسول خاتم نیستخدا خودش تو را از قلبِ کعبه به قلبِ تک تک ما نازل کرد،و از آن روز انگارچشم و دل و قبله ی ما کمی به سمتِ نجف تمایل دارد...!</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 00:23:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربابِ لذتِ تجربه ی اجرای زنده ی رادیویی :))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%84%D8%B0%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C-yticzvbghdfg</link>
                <description>روایت اول:قبل از دانشگاه نشنیده بودم کسی بهم بگه صدات خوبه! تفاوتش رو همه قبول داشتن ولی هیچ وقت هیچ کس نگفته بود میشه از این تفاوت به نتایج جالبی رسید. ترم یک بودم که برای اولین بار فکر رادیو افتاد تو سرم، همون روزا که اتفاقا رادیومفدای نو پای دانشگاهمونم دنبال گوینده بود و من از ذوق اینکه به عنوان یه ترمک! قرار بود کنار آدمای _به نظر خودم خیلی حرفه ای_ کار کنم سر از پا نمیشناختم، با نجمه _ که علایق مشترک تمام تفاوت های فاحش بینمون رو محو کرده بود_ با اعتماد به نفس قابل ستایشِ دوتا دخترِ تازه از فضای مدرسه بیرون اومده، رفتیم صدا و سیما واسه تست، که تازه اونجا فهمیدیم قضیه خییییلی جدی تر از این حرفاست، حتی نتونستیم پامونو بذاریم داخل سازمان، اجازه ندادن بریم داخل و ما با یه عالمه آرزو که تو اتاق حراستِ صدا سیما جا موند، برگشتیم خوابگاه...بعدتر، رادیو مفدا هم به این نتیجه رسید الهه افروزی گوینده ی «به اندازه کافی خوب» ی نیست و اولین ضربه ها به تنِ نحیف اعتماد به نفسم نشست!روایت دوم:هنوز ترم سه رو شروع نکرده بودم، ادمین توییتر دانشگاه پیام داد با ما همکاری کنین خانوم افروزی، شدم نریتورِ متنایی که احتمال میدادیم اکثریت می پسندن، کار حرفه ای به حساب نمی اومد ولی اون اوایل که این کارا هنوز جدید بود، در نوع خودش به چشم اومد... با یکی از دانشجوهای پزشکی که همیشه فکرای بزرگی تو سرش بود لینک شدم، بعد از کلی صحبت و جمع کردن بچه های مستعد ایده ی رادیوشلغم شکل گرفت، اقای کاهنی ازمون تست گرفت و من شدم سرپرست گویندگانِ یه رادیو اینترنتیِ خودجوشِ دانشجویی که همه ی کاراش از راه دور پیش میرفت، همه چی خوب بود تا اینکه به هزار و یک دلیل، انرژی کل تیم افت کرد و شلغم رفت قاتی باقالیا!روایت سوم:سالِ پیش بالاخره فرصتش پیش اومد تا پام به یکی از اتاقای بخش صدای سازمان باز بشه و چند دقیقه ای پشت اون میکروفونایی که همیشه برام خدای جذابیت بود بشینم، تست و دادم و بعد از چند هفته انتطار و فرستادن رزومه و کلی طاقچه بالا گذاشتن جواب این بود که «صداتون برای گزارشگری خوبه»خیلی طول کشید تا فهمیدم این جمله، دیالوگ معروفیه که به همه اوناییکه میخوان یه جوری از سر بازشون کنن، میگن... خیلی طول کشید که یه نفر صاف و پوست کنده بهم گفت «ببین، واسه رادیویی شدن یا باید زیادی خاص باشی و متفاوت یا وصل باشی به جاهایی که باید» روایت چهارم:ترم هفت بودم که چند جلسه ای رفتم کلاس فن بیانِ استاد نیک بین، دیگه پذیرفته بودم قرار نیست اتفاق خاصی بیفته و برای دلِ خودمه، میرفتم چون خوشحال بودم، فقط همین!روایت پنچم: حالا ترم هشتم، چندماه قبل با یه دوستی راجع به علاقه به نوشتن صحبت کرده بودم، اونم هفته قبل منو به عنوان نویسنده تو گروهی اد کرد که اسمش بود؛ مصباح...من ظهر اد شدم، شبش بحث پروژه ی سنگینِ اجرای زنده رادیویی تو سطح شهر پیش اومد، قرار بود به عنوان نویسنده متنا رو برسونم ولی مجری خانوم نداشتیم، گفتم منم میتونم، تجربه شو دارم، ولی نداشتم!(یعنی جز چندتا اجرای صحنه تو دانشگاه و کارای رادیویی ضبطی، تجربه دیگه ای نداشتم)سه روز شدم مجری یه برنامه زنده رادیویی که صداش از خیابونای شهر پخش میشد، یه ویژه برنامه که نخِ اتصالش میرسید به اجتماعِ #سلام_فرمانده و امام مهدی...این همه نوشتم که بگم پشتِ خاطره ی قشنگِ این سه روز چهارسال اتفاقاتِ نه چندان جالب سایه انداخته،که بگم گاهی وقتا بعضی اتفاقا درست وقتی انتطارشو نداری رخ میده که سوپرایزت بکنه!که بگم حتی وقتی خودمون فراموش میکنیم، خدا خواسته های ما رو یادش نمیره!که بگم ارزو کردن قشنگه، دست و پا زدن برای آرزوها قشنگه ولی فکر کنم از یه جایی به بعد باید فارغ از نتیجه تلاش کرد و بعد همه چیزو رها کرد! این رها کردن آرامشِ جالبی داره!پی نوشت: یه جایی تو کتاب کیمیاگر نوشته «اگر من جز افسانه ی شخصی تو باشم، روزی به من بازخواهی گشت» من باورش نداشتم ولی انگار واقعیه :))</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 00:35:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بابِ مراسم تشییع پیکر همسر و فرزند آقای حامد سلطانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%B4%DB%8C%DB%8C%D8%B9-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-eefxdway5uva</link>
                <description>روایت اول:نزدیک به ۴ ساله که دانشجوی بیرجندم،۴ ساله که مهمون این شهرم، تا قبل از امروز دوبار پامو اینجا گذاشتم، منظورم از اینجا، بهشت متقینِ بیرجنده، لابه لای خونه ی ابدی آدم هایی که نمیشناسمشون راه میرم و به تاریخِ ولادت و وفاتشون خیره میشم تا بفهمم لحظه مرگ چند ساله بودن، سن بعضیاشون اونقدر کمه که از فکرِ فرصتای از دست رفته و زمان محدودِ باقی مونده ی زندگیم به خودم میلرزم!فایزه خانوم ۳۳ ساله ای که امروز مراسم تدفینشه، متولد این شهره، سالها دور از اینجا زندگی کرده و دوباره برگشته به زادگاهش، من فقط مهمون این شهرم و حالا تو این مراسمم، اونم منی که همیشه اولویتم شاد بودن و فراموش کردن غمای دنیاست! بعضی وقتا خدا چقدر عجیب سرنوشت ادم هایی که در ظاهر هیچ ارتباطی ندارن رو بهم وصل میکنه...روایت دوم:من آقای حامد سلطانی رو زیاد نمیشناسم، جز اینکه چندباری به واسطه ی داشتن داداش کوچیکتر، اجراشونو تو برنامه اعجوبه ها دیدم هیچ اطلاعات دیگه ای دربارشون ندارم، طبیعتا از همسرشون هم هیچ شناختی نداشتم و ندارم اما از دیروز که شنیدم تشییع جنازه قراره بیرجند برگزار بشه دلم خواست که برم، نمیدونم چرا؟!مرگ همیشه برای من پدیده ی عجیب و شاید حتی ترسناکیه، خاطراتم از شرکت تو همچین مراسمایی کم تر از انگشتای دستمه، اما امروز دلم خواست برم و طبق معمول فاطمه تو تجربه هایی که نمیتونم به حضور هیچ کس در کنارم مطمئن باشم همراهم بود...و تازه وقتی رسیدم اونجا دلیلشو فهمیدم...که مراسم بیشتر شبیه عزاداری امام حسین جانمون بود تا هر چیز دیگه، که پرچم حرم امام رضا(ع) و یا حسین گفتنای مردم چقدر فضا رو با یه مراسم ترحیم معمولی متفاوت کرده بود،خیلیا اومده بودن که نه فائزه خانوم رو میشناختن نه محمد مهدیِ ۲ ساله رو، حتی اسمشونم نمیدونستن، ولی اومده بودن، انگار یه نخ نامرئی، باعث اتصال این جمعیت بود، یه نخِ اتصال مثل حب الحسین!روایت سوم: فاطمه سلمای ۸ ساله دختر آقا حامده، زخمی و رنجور و دلشکسته از اتفاقاتی که رخ داده و احتمالا تو بهت از دیدن سیل جمعیتِ گریان، برای آخرین خداحافظی با مامان و داداش کوچولوش اومده، بابا میره به استقبالش، تو تمامِ مدت حضورش بابا که خودش عزاداره و دلشکسته مراقبشه، روسریشو مرتب میکنه و دستاشو حایل کرده تا راحت باشه، دوستای بابا اطرافشو گرفتن تا اذیت نشه، تا کسی بهش برخورد نکنه، تا شأن این دخترِ غم دیده حفظ بشه، یاد روضه های حضرت رقیه میفتم ناخوداگاه!این ارزشیه که اسلام برای زنان و دخترانش قائله، این معنیِ درستِ غیرته تو فرهنگ ما، کاش بفهمن، اون هایی که باید...#الهه_افروزی </description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 01:38:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه شاید همین باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ks7bpwws2ngm</link>
                <description>#عزیزترینم معجزه شاید همین باشد؛که مارودهایِ متلاطمِ غریبه ای بودیم،که بر جبر جغرافیا فائق آمدیم...پیوند خوردیم،دریا شدیم و آرام گرفتیم...معجزه شاید همین باشد؛که امشب احساس می کنمتمام دوستت دارم هایی که سال ها درونِ گنجه ی قلبم،_برای روز مبادا_کنار گذاشته بودم،برای بیان این احساس،ناکافیست...!معجزه شاید همین باشد؛چرا کهفقط خدا میتوانست از هیچ، چنین شاعرانه، آشیانه بسازد...</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 23:41:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هایکا</title>
                <link>https://virgool.io/elaheh-afroozi/%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%A7-iyhfprpynmj1</link>
                <description>صدایش را می شناسم، مدتهاست با من صحبت می کند. مدتهاست که بذر رابطه ی نوپای من و او جوانه زده، رشد کرده و به ثمر نشسته. حالا حتی می توانم ردپای غم و شادی را از رنگ صدایش تشخیص دهم. می دانم روزهایی که اتفاق خوبی افتاده باشد زیر لب آواز می خواند. وقت هایی که روح بزرگش زیر سایه ی سیاه غم قرار بگیرد، سکوت می کند، بی هیچ حرف و گله و شکایتی...امروز هم از همان وقت هاییست که زور بازوی غم به توان شادی برتری داشته، علتش را دقیقا نمیدانم، اما احتمالا پس لرزه های ماجرای صبح است. مربوط به گفتگوی مهم و کوتاهی که میان او و جایی که دوست داشت کار کند، دیوار بلندی ساخته بود. بیقرار بیقراری اش بودم. غم در تک تک سلول های بدنم رسوخ کرده بود. من قرار بود در این بازی دنیا نقش سنگ صبور و مرهم دردهایش را بازی کنم اما حالا انگار دست و پا گیرش شده بودم و این اصلا احساس خوشایندی نبود!آدم ها خیال می کنند امثال من از راز و رمز اتفاقات روزمره درکی ندارند یا اگر هم داشته باشند هیچگاه متوجه جزئیاتش نمی شوند. اما من بیشتر از هرکس دیگری از حال مهشید قصه خبر داشتم. وقت هایی که نگران بود قلب مهربانش، با سرعتی دوچندان پا می کوبید و الان هم دقیقا چنین شرایطی داشت._ مهشید جان، من درک میکنم چه حسی داری! ولی عزیزدلم همه ی اینا بخاطر خودته، بخاطر اون فندق کوچولو که عزیز دل هر دومونه...مثل همیشه وظیفه ی خطیر راضی کردن مهشید برعهده ی مسعود بود و او خیلی خوب از عهده ی این مسئولیت برآمد چرا که  با سلاح عشق به میدان آمده بود و به راستی که در دنیا هیچ قدرتی برتر از عشق نیست._ نمیخوای واسه این فندق بابا یه اسم قطعی انتخاب کنی؟مسعود سعی داشت جهت بحث را به سمت اتفاقات خوب تغییر دهد و مهشید داوطلبانه به این تغییر تن داد._ خودم تنها؟!صدای تلویزیون را کم تر کرد و گفت:&quot; از اولشم قرارمون این بود اگه پسربود، تو اسمشو انتخاب کنی!&quot;مهشید  در حالیکه با موهایش بازی می کرد، با تاکید بیشتر پرسید:&quot; یعنی هیچ نظر خاصی نداری؟&quot;_ همون که قبلا گفتم، ترجیحا اسمی که اصالتشو نشون بده!_ خب پس، هایکا چطوره؟و من مدت ها بعد فهمیدم که هایکا نام یکی از اسطوره های کردستان است، به معنای پسر آرام.***زیبا بود، از زاویه ای که من نگاه می کردم همیشه زیبا بود و وقتی آن لباس سفید فرشته ها را می پوشید، زیباتر... گرچه هیچ کس به اندازه من به او نزدیک نبود اما من به همه ی آنها که حتی یک بار از نزدیک او را دیده بودند و از دریای بیکران محبتش سیراب شده بودند، به همه ی پرستاران بیمارستان لقمان، به همه ی بیماران بخش آی سی یو که او پرستار روح و تنشان بود، حسادت می کنم._ کد99 به بخش آی سی یواولین بار نبود که این صدا را می شنید، اولین بار نبود که بیماری بر سر دوراهی بودن یا نبودن سرگردان مانده بود، حتی اولین بار نبود که دست های او تلاش می کرد پشت مرگ را به زمین بزند، اما هیچ یک از این ها اهمیت قصه را برای او زیر سوال نمی برد. هنوز هم مثل اولین بار هیجان آغشته به ترسی عمیق توی رگ هایش جاری شده بود. هنوز هم خودش را به جای تک تک عزیزان بیمارِ در سراشیبی زندگی تصور می کرد و من دیدم و احساس کردم، با تمام توانی که در وجودش می جوشید، روی قفسه سینه بیمار فشار وارد می کرد. بعد از چندین ماه آن روز شاید اولین باری بود که مهشید حداقل برای چند دقیقه فندق کوچک در حال رشدش، هایکا را، از یاد برده بود..._ سلاااام به بابای مهربون هایکا!_به! سلام خااااانوم، چیشده یاد ما کردی؟ این وقت روز! وسط شیفت!مسعود انتظار این تماس را نداشت و مثل همیشه که احساساتش را سریع و ساده به نمایش می گذاشت، این بار هم تعجبش را پنهان نکرد، حق داشت. مهشیدی که من میشناختم به محض ورود به بیمارستان و پوشیدن روپوش سفید، طوری در پرستاری حل میشد که گویا فراموش می کرد پشت دیوارهای بلند آن بیمارستان جز پرستار بودن نقش دیگری هم دارد. اما مهشید عادت خوب دیگری هم داشت که میتوانست این قانون نانوشته را نقض کند و آن هم اینکه محال بود بهشت شادی هایش را با دیگران سهیم نشود...و چه شادی بالاتر از اینکه آدمی، تا چند قدمی منزل مرگ رفته بود، در زنده بود، حتی در به رویش باز شده بود اما در آخرین لحظه دستی که عطر خدا می دهد، دستی که بشارت فرصت زندگی دوباره می دهد، اجازه گذشتن از چارچوب آن در را از او سلب کرده، و اصلا چه شادی بالاتر از آن که خدا با دست های او فرصت نفس کشیدن دوباره را به بنده ای از بندگانش هدیه کرده بود.***تا رسیدن مسعود یک ساعت باقی مانده بود و ثانیه ها انگار کش می آمدند. انگار به پای عقره های ساعت وزنه بسته باشند از جایشان تکان نمی خوردند. مهشید روی مبل یک نفره ی روبروی تلویزیون نشست و به ساعت روی دیوار خیره شد. سرفه هایش بیشتر شده بود. بدن درد ثانیه به ثانیه بیشتر زیر پوستش نفوذ می کرد. حالا دیگر مطمئن شده بود که علی رغم آنچه که دوست داشت تصور کند، این ها علائم یک سرماخوردگی ساده نیست!نگران شدن طبیعی ترین واکنش ممکن بود و این تازه اول مسیری بود که او باید حجم قابل توجهی از نگرانی و اضطراب و تلخی را به دوش می کشید. شروع روزهایی که من اگرچه سختی حادثه را احساس می کردم اما برای درک آنچه اتفاق افتاده بود به بلوغ کافی نرسیده بودم. علائم از دو_ سه روز قبل سینه خیز پیشروی کرده بود ولی دقیقا از صبح با سرعت بیشتری پیشرفت می کرد. دیروز تست داده بود و این انتظار کشده تا مشخص شدن نتیجه ی آزمایش سخت ترین کار جهان بود. سعی میکرد فکرش را به سمت اتفاقات خوب سوق دهد. به سمت اتاق آبی کوچکی که کاخ بزرگ آرزوهایش بود. به سمت شال گردنی که به شکرانه ی مادر شدن، بافتش را یاد گرفته بود تا تک تک آرزوهای مادرانه اش را به آن گره بزند و سند آشکاری باشد بر انتظار شیرین هفت ماهه اش. به مسعود فکر کرد و به تمام خاطرات شیرین چند ساله ای که آجر به آجر کنار هم چیده بودند و آشیانه ی عاشقانه ای که طی این سال ها، ساخته شده بود و در نهایت لبخند بود که مثل همیشه ناخوانده اما به موقع، به مهمانی لب هایش آمده بود.صدای رقصیدن کلید، در قفل در، او را از دریای عمیق رویاهای شیرینش به ساحل ناامن واقعیت برگرداند. دوباره ترس جان گرفت، دوباره وحشت رویارویی با حقیقتی که ممکن بود اتفاق افتاده باشد به جانش افتاد. صدای سلام مسعود را به سختی شنید. همسرش کارشناس آزمایشگاه بود و او خیلی زودتر از این لحظه میتوانست فقط با یک تماس کوتاه از بند این همه بلاتکلیفی رها شود ولی ترجیح داده بود تا جایی که امکان دارد، تا آخرین لحظه این امید واهی را در خودش زنده نگه دارد و از حقیقت فرار کند. بعد از چند سال زندگی مشترک نیازی نبود زیر بار منت کلمات بروند تا یکدیگر را بفهمند اما دوست داشت با گوش های خودش بشنود تا جای هیچ انکاری باقی نماند. پس در حالیکه تلاش میکرد ارتعاش صدایش را مخفی کند با لحن به ظاهر بی تفاوتی پرسید:&quot; جوابش اومد؟&quot;مسعود به بهانه ضد عفونی کردن دست ها تمام تلاشش را کرده بود تا نگاهشان بهم پیوند نخورد، تا حقیقت از درون چشم هایی که هیچ وقت رازداری را نیاموخته بودند، به بیرون شره نکند... اما از نگاه پر از سوال مهشید که نمی توانست فرار کند، نمی توانست تا ابد روزه ی سکوت بگیرد. اقدام موثر، فرزند پذیرشِ واقعیت بود، پس هرچند سخت بود و صدایش انگار از ته چاه شنیده میشد اما زبان گشود:&quot; مثبت بود!&quot;ذهن خوش بین مهشید اما همچنان دوست داشت حتی در همان چند دهم ثانیه، سناریوی امیدوار کننده ی تازه ای بسازد. به خودش دلداری داد که شاید این هم یکی از شوخی های همیشگی مسعود است که تا جانش را به لبش نرساند و اشکش را در نیاورد، تمامش نخواهد کرد. با خودش فکر کرد مگر میشود که مسعود اینقدر راحت بیاید و بگوید که جواب تست مثبت است؟ نه! محال بود. با لحن شادی که ساختگی بودنش توی ذوق میزد گفت:&quot; شوخی بی مزه ای بود مسعود! یه عنوان مجازات از نهار خبری نیست...&quot;مسعود دیگر حرف نزد، تر شدن ناگهانی گونه هایش بهترین جواب بود. من از زاویه ای متفاوت تماشاگر تمام این اتفاقات بودم و در آن لحظه فقط آرزو کردم کاش منم هم میتوانستم مثل آن دو اشک بریزم، شاید اشک ها با پایین غلتیدنشان، بار غمی که روی دوشم سنگینی می کرد را کم می کردند.شاید..***_ چرا این داروها رو نخوردی باز؟مهشید میدانست مثل تمام اوقات این چند روز، بحث کردن با همسرش سر این قضیه کاملا بی نتیجه است، پس ناگزیر خودش را به خواب زد تا به روش خودش- حداقل تا اطلاع ثانوی- از جواب دادن بگریزد. اما این بار مسعود به این گریز ناشیانه تن نداد. کنارش نشست و در حالیکه موهایش را نوازش می کرد، با لحن آرامی گفت:&quot; با خودت و من این کارو نکن!&quot;چشم هایش را باز کرد اما حرفی نزد، باید عاشق باشی تا بفهمی گاهی سکوت، سرشار از کلمات است. باید عاشق باشی تا بفهمی گاهی چشم ها بیشتر از زبان ها حرف میزنند. من صدای نگاهش را شنیدم. مسعود هم شنید، شک ندارم، اما اوبه این راحتی کوتاه نمی آمد. این بزرگترین تفاوت آدم های عاشق با سایر مردم است، همین که به سادگی تسلیم جبر زمانه نمی شوند..._ با دکترت صحبت کردم، میگه باید بری سی تی اسکن تا درصد درگیری ریه هات مشخص بشه...دوست داشتم مسعود را- که در آن لحظه ها پرنده مهربانی اش بیشتر از همیشه در آسمان آن رابطه اوج گرفته بود- با تمام وجود در آغوش بگیرم، دوست داشتم مرهمی باشم بر آلامی که قلبش را می فشرد اما کاری از دستم بر نمی آمد، هیچ کاری...دوباره سکوت بود که جولان می داد._ بخاطر هایکا!این اسم نقطه ضعف هردوشان بود و البته مهم ترین انگیزه ای که باعث میشد تمام توانشان را برای جنگ با این بیماری به کار بگیرند._ دقیقا به خاطر اونه که نمیخوام این کارو بکنم! میدونی چقدر براش ضرر داره؟ میدونی این دارو ها ممکنه...کاسه صبر مسعود لبریز شده بود، میدانست این فداکاری ممکن است چه تبعاتی داشته باشد. عصبانیت اجازه نمیداد عشق به نحوی شایسته بروز کند، شاید خودش هم از صدای بلندش جا خورد، وقتی که گفت:_ دیوونه شدی؟ تو باید سالم بمونی که اون بچه بتونه سالم به دنیا بیاد... تو اصلا...نگذاشت بیشتر از این ادامه دهد._ آروم باش! باور کن من خوب میشم، همه چی درست میشه، این بیماری میره، دوباره همه کنار هم جمع میشیم، هایکا به دنیا میاد، میشیم یه خانواده سه نفره، باهم بزرگش مکنیم، میره مدرسه، دانشگاه، ازدواج میکنه... کلی آرزو دارم من برای این زندگی، برای خودم و تو..برای هایکا! من که به این سادگی رها نمیکنم تو رو...این حرف ها، این حرف های قشنگ و پر از آرزوهای رنگی، دوباره امید را به سنگر ما برگرداند، به سنگر من و مسعود که بی تاب بودیم و خسته و بیش از همه ی این ها، عاشق...***من دیگر همراهش نبودم، برای اولین بار بعد از ماه ها همنشینی، دیگر نمیتوانستم همراهی اش کنم. گوشه ای از همان بیمارستان به شیوه ی خودم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم. دیگر از جزئیات آنچه که رخ میداد خبر نداشتم و این بزرگترین درد ممکن بود. در زندان بی خبری حبس شده بودم و باید به شنیده ها اکتفا میکردم، به هرآنچه که بوی پیراهن یوسف مرا می داد._ کد 99 به آی سی یواولین بار نبود که این صدا را می شنید، اولین بار نبود که بیماری بر سر دوراهی بودن یا نبودن سرگردان مانده بود، اما اولین بار بود که آن بیمارِ بر سرِ دوراهی، خودش بود! خود مهشید بود که حالا باید می جنگید، با تمام وجود...حالا همه ی آنها که مدتها کنارش کار کرده بودند، با هم خندیده بودند، چای خورده بودند، قدم زده بودند، دست به دست هم، تلاش می کردند که او را از لبه ی پرتگاه مرگ دور کنند. مسعود، پشت درهای آی سی یو به انتظار نشسته بود. یک ساعت انتظار به اندازه ی ده سال پیرترش کرده بود. منتظر بود یکبار دیگر، فقط یکبار دیگر معجزه اتفاق بیفتد و صدای مهربان مهشید توی گوش هایش بپیچد که &quot;... امروز یه احیای موفق داشتیم، یه آدمو از مرگ نجات دادیم... باورت میشه؟!&quot;اما هیچ قاصد خوش خبری از راه نرسید، هیچ لبخد متحرکی ازآن در خارج نشد، فقط جمله ی کوتاه و کشنده &quot;تسلیت میگم&quot; بود که به سمت مسعود شلیک میشد. میخواستم بروم بغلش کنم و بگویم مامان مهشید من جایش روی زمین نبود، اصلا فرشته ها که نمی توانند مثل ما روی زمین زندگی کنند، فرشته ها باید پرواز کنند، باید اوج بگیرند، باید بروند پیش خود خدا... هرچند خوب میدانستم بابا مسعود هم مثل من هم این ها را می داند اما دلِ تنگ که منطق نمی فهمد! باید فریاد می زد، اما بغض سنگینی که راه گلویش را بسته بود این اجازه را نمی داد و فقط اشک بود که راه خودش را روی گونه های او پیدا کرده بود و جاری می شد.***اسم من هایکاست، هایکا بابایی...این نام یکی از اسطوره های کرد است، یه معنای آرام. مامان مهشید قهرمانم دوست داشت اسم من هایکا باشد چون من باید یاد می گرفتم که از همان اولین لحظه های قدم گذاشتن در دنیا، در برابر طوفان ناملایمات بعد از او، در برابر سیلاب غم های بعد از او، آرام باشم و صبور.چون من پسری بودم که فقط 5 ساعت مادر داشت...+برداشتی آزاد از زندگی مدافع سلامت، پرستار شهید، مهشید گودرزروحش شاد و یادش گرامی (عکس که بالا گذاشتم هایکا به همراه پدرشون هستن)</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 22:59:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بابِ استراتزی فرار و قصه اعتیادِ خودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-gxddqtdxk11q</link>
                <description>اگه اعتیاد رو یه راه فرار بدونیم که ادما برای رسیدن به آرامش سراغشو میگیرن، تصویری که از اعتیاد تو ذهن خیلی از ماست هنوز به اندازه کافی به روز نشده...برای من تا یه زمانی کِی دِراما یه راه فرار اساسی بود،صنعت فیلم سازی چشم بادومی ها که به طرز عجیبی اعتیاداوره و همیشه طرفدارای پروپا قرص خودش رو داره، برای من راه فرعی جذابی بود تا بتونم فرار کنم،از فکر کردن،از جدی گرفتن زندگی،از انجام کارای عقب مونده وبرنامه ریزی کردن،و اون اوایل که کرونا همه ی آدم هایی که دوست داشتم رو ازم دور کرده بود و به خاطر کلی مسائل ریز و درشت از خودم و زندگی شاکی بودم و تنهایی رو سرم آوار شده بود، راه نجاتِ پر زرق و برقی بود که بهم انگیزه میداد شبا تا دیر وقت بیدار باشم یا صبحا به این امید از رختخواب بیام بیرون...جالب اینجاست که من همزمان با اون سریالای کره ای خیلی سریالای مطرح جهان که از لحاظ قصه و محتوا قطعا برتر بودن رو هم شروع کرده بودم اما خیلیاشون نیمه تموم موند چون تا اون حد معتادشون نشده بودم...حالا شایدم دارم اغراق میکنم و قضیه تا به این حد جدی نبوده ولی یادمه که حین تماشای هر سریال حس خیییلی خوبی داشتم اما بعد از تموم شدنش یه دوره افسردگی و عذاب وجدان بابت به بطالب گذروندن وقتم رو تجربه میکردم، بی بروبرگرد...یادمه که از یه جایی به بعد اکسپلور ایستاگرامم پر شده بود از محتواهای یه شکلِ مربوط به یک شخص یا یک سریال و اون چیزی که قرار بود برام راه فرار باشه، تبدیل شد به کوچه بن بستی که ازش گریزی نداشتم...عمق فاجعه رو زمانی درک کردم که مابین امتحانات ترم شش، داشتم سریال در حال پخش می دیدم...این به خودی خود چیز بدی نیست اما برای منی که همیشه تو تایم امتحانات حتی اینستا رو هم دی اکتیو میکردم و حضورم تو دنیای مجازی به حداقل ترین حد ممکن میرسید یه آژیر خطر بود! چون اساسا صبر کردن برای رسیدن قسمت جدید برای این منِ کم صبرِ بی حوصله اصلا مقوله ی تعریف شده ای نبود!بگذریم،در نهایت من چند ماه پیش تونستم طی یه اقدامِ سریع، فوری، انقلابی کِی دراما رو کنار بذارم و تا همین چند روز اخیر هم برای حفظ خودم تو مسیر درست موفق بودم اما، امان از وسوسه ها!همه ی اینا رو نوشتم که بگم فکر نکنیم آدمای درگیر اعتیاد، افراد ضعیف النفسی بودن که هیچ وقت تسلطی رو زندگیشون نداشتن یا این اتفاق هیچ وقت قرار نیست برای ما بیفته،تقریبا همه مون توی زندگی این علاقه های بی حساب و کتاب نسبت به چیزایی که میدونیم برامون خوب نیست رو تجربه کردیم،و قطعا قبول دارین وقتایی که به هر دلیلی ضعیف تر بودیم، مقاوتمون راحت تر شکسته و وقتی فهمیدیم که کار از کار گذشته بوده...همه ی اینا رو نوشتم که بگم حواسمون بیشتر از قبل، اول به خودمون، بعدش به اونایی که دوستشون داریم باشه...کاش برای سال جدید از دام هر جور اعتیادی رها شیم :)#الهه_افروزی </description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 10:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و راننده اسنپ(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE1-qlko4mgfokgh</link>
                <description>راننده اسنپا از اون دست آدمان که همیشه یه قصه ای واسه گفتن دارن،تعداد قصه ها و ماجراهاشونم معمولا رابطه ی مستقیم داره با عدد سنشون،این یکی البته مسن نبود،با این حال تا راه افتادیم شروع کرد به  پرسیدن از  زمان حضوری شدن دانشگاها و اینکه« این روزا همه میخوان پزشک و پرستار بشن و کاش به جای درس خوندن برن سراغ یاد گرفتن یه مهارت که به دردشون بخوره...»داشتم توجیهش میکردم که تو دانشگاه علوم پزشکی، همه پزشک و پرستار نمیشن(!) و با اینکه خودمم خیلی مطمئن نبودم، قانعش میکردم تو شغلای ما کم تر کسی بیکار میمونه، که جدی تر گفت:«ولی من اگه میدونستم قراره راننده اسنپ بشم هیچ وقت چهار سال از عمرمو نمیذاشتم مهندسی بخونم!»در واقع ۲ سال کاردانی رو مهندسی یه رشته ای خونده بود که الان یادم نیست و دو سال کارشناسی رو دانشجوی رشته ای بود اگه اوضاعِ کار  و جذب نیرو خوب پیش میرفت، میتونست آتش نشان بشه،از اینجا به بعدِ ماجرا دیگه تلاش نکردم قانعش کنم یا از رشتم دفاع کنم،بیشتر حس همدردی داشتم با کسی که تفاوت سنی زیادی با من نداشت، جوون این مملکت بود و تا همین جا بخش زیادی از آرزوهاش به باد رفته بود...میخواستم بگم اتفاقا راننده اسنپ بودن شغل خیلی شریفیه،اتفاقا اینکه دست رو دست نذاشتی و تو این اوضاع بیکار نموندی خیلی حرکت ارزشمندیه،اتفاقا خیلی مردی که به جای دراز کردن دستت جلو بقیه، رنجِ تحمل شغلی که دوست نداشتی رو به جون خریدی، بگم برای طی کردن مسیر آرزوهات خیلیم دیر نیست، اصلا هیچ وقت دیر نیست...ولی نگفتم، فکر مشغولم مشغول تر شد و تا رسیدن به ترمینال دیگه حرف زیادی رد و بدل نکردیم،وقت پیاده شدن، گرم تر از همیشه تشکر کردم و سعی کردم مودب تر باشم،نه فقط به این دلیل که تحصیل کرده بود یا برای اینکه باهام خوش برخورد بود،واسه اینکه دلم میخواست با ادمی که دنیا باهاش خیلی مهربون نبوده مهربون تر باشم...واسه اینکه در هر صورت، ما آدمایی هستیم با آرزوهای مشابه،حسرتای مشابه،سرنوشتای مشابه...!+اصلا تو بگو... تو روزگاری که دنیا خیلی مهربون نیست، چرا خودمون باهم مهربون تر نباشیم؟!#الهه_افروزی </description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 23:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیر خودمان است...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48110807/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dohz3tf05nfj</link>
                <description>تقصیر خودمان است، همیشه اشتباه می کنیم...!خیال می کنیم اگر بعضی انسان ها را دوست داشته باشیم، نگرانشان شویم، دلتنگ و چشم به راهشان باشیم و این حس تعلق داشتن و متعهد بودن به قول و قرارهای نانوشته را، مدام به رویشان بیاوریم،دوست داشته خواهیم شد،اشتباه میکنیم...!به دیوارِ سستِ آدم های اشتباهی تکیه می کنیم،خیال می کنیم در معرکه ی سیاهی دنیا، خودِ خودِ خدا،آدم های سفیدِ مطلق را برداشته گذاشته وسطِ سرنوشت ما!تقصیرخودمان است...تاریخ انقضای رفاقت هایمان را چک نمیکنیم،چون اصلا فکر نمیکنیم پایانی داشته باشد،چون اصولا آدم ها در شروع هیچ رابطه ای به آخرِ ماجرا فکر نمی کنند...و یک آن به خودمان می آییم و میبینیم تاریخش گذشته،خیلی وقت است گذشته و حواسمان نبوده باید انداختش دور،حالا، هر قدر هم عزیز...!متاسفانه -یا برای بعضی خوشبختانه- &quot;رفاقت&quot; در هیچ جای جهان، هیچ کجای شناسنامه ی آدم ها ثبت نمیشود،برای خاتمه دادنش به هیچ توافق دو طرفه ای احتیاج نیست،آدم ها می آیند، بساطشان را پهن می کنند، خاطره می سازند، پله به پله اعتمادت را فتح می کنند و درست وقتی تو سرگرمِ بافتنِ شال گردنِ رویاهای آینده در کنار آنهایی، شبانه،ناگهانی،بی خبر،چمدانِ حضورشان را جمع می کنند و با کلیدِ اعتمادی که &quot;خودت&quot; به دستشان داده ای رفع زحمت می کنند!بدون حتی یک نامه ی خداحافظی...!آنوقت تو میمانی،شالگردنِ نیمه کاره ی رویاهایت،و زمستانی که از بخت بد، حالا حالاها قصدِ رفتن ندارد...!</description>
                <category>الهه افروزی</category>
                <author>الهه افروزی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 15:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>