<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Klara</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48141147</link>
        <description>حرف های ناگفته ی ذهنم دگر از چشمانم جاری نمی‌شوند ، توسط دستانم نوشته می‌شوند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:18:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2297659/avatar/nZzFPP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Klara</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48141147</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرح حالی چکیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-ltbkyrfxuzyl</link>
                <description>روزی روزگاری دخترکی در دل کشوری خانه داشت ، خانه ای از جنس آرامش و شادی . تنها نگرانی اش سفری مستقل در آینده ی نچندان دورش بود که افکارش را بهم گره میزد! روزها گذشت و ماهی پردردسر رسید . خرداد ، ماهی به سختی الماس و به منفوری سوسک های خیابان . گرچه روزهایی پرازاسترس بود اما می آمد و می‌رفت، اضطراب دخترقصه ی ما دیواری کوتاه تر از خوابش پیدا نمی‌کرد. شاید در روز یک الی دو ساعت چشم هایش را می بست ،گاهی هم تمام ثانیه های روز و شب را بیدار می‌ماند و درس می‌خواند. در دل این تاریکی ها ، دخترک امید روزهایی پس از خرداد را در دل می پروراند . امید رهایی پس از آزمون و شادی پایان ناپذیر تابستان با کمی چاشنی درس و تجربه های متفاوت . روزها دویدند و دویدند، اما علی الظاهر شروع طوفانی شان رمقی در سینه هایشان برای تنفس نگذاشته بود ! ناچار ایستادند و برای نفس گرفتنی تقلا کردند . همزمان که دخترک با روزهای انتهای خرداد همدردی و با خستگی گریزناپذیر غریبی میکرد ، صدایی رعب انگیز به جنگ گوش هایش رفت . صدایی که خبر از موشک و خمپاره میداد. دخترک ترسید! آن خرداد نفرین شده تمام نشده بود ? هنوز بحران کم خوابی هایش را جبران نکرده بود ، نکند توهم میزد? راه به پشت بام خانه شان یافت،تصویر آن شهربانو ی زیبا چرا غنی از خستگی و غبار در چشم هایش تداعی می‌شد?چشمانش را بست و سپس باز کرد . چرا ? چرا از خواب بیدار نمیشد ? چرا خوشی زنگ خانه شان را نمیزد ? اکنون دو هفته از آن روز که جنگ موشکی آغاز شده بود می‌گذرد، و تمام امید دخترک پودر شده است. امید دگر چه بود ? اکنون دخترک نامید نیست ، غمگین نیست تنها کمی خسته است. شاید کمی هم گله مند از خدا ، همان صاحب این دنیای لعنت شده . میخواهد با او صحبت کند اما میداند که صدایش به ان بزرگ نمیرسد پس با تمام وجودش فریاد میزند : ( خداوندا کاش در میان این همه آدمیزاد نظری هرچند کوتاه نیز به ما کنی ! شاید دلت بگیرد و تکه ای شادی نسیب دل کوچک دخترک نیز بکنی )سپس قطره اشکی که با سرکشی به گونه اش راه یافته است را پاک می‌کند و به داخل خانه که گویا پناهگاه معنای جدید آن است می‌رود.</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 04:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد برابری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-avdjqfyvmixp</link>
                <description>از کودکی ما را با شعار برابری خام کرده‌اند،حرف های شیرینی که فقط در رویا به وقوع می‌پیوست،دروغ های زیبایشان را به خوردمان می‌دادند و حقایق را از ما می‌گرفتند، از همان موقع بود که همدم همیشگیمان &quot;معده درد&quot; شد .معده ای که هر بار پس از تشخیص ذاتِ‌آلوده به دروغ کلمات می‌گریست. روزی ، آن‌قدر گریست که همان اشک ها ، گریبان گیرش کرد و سیلابی به نام اسید تشکیل داد . گوش‌هایمان هر‌روز شعار های کاغذی را می‌شنید و به امید واقعی بودنشان پیام آنان را به مغز می‌رساند . از مغزی که در اقیانوس فریب شناور بود، دگر چه انتظاری می‌رفت؟کلمات ظالم ، با خنجر هایی قلب‌هایمان را نشانه می‌گرفتند ؛ در حالی که دست و پایمان با زنجیر های فولادین بسته بود و زبانمان از گفتن هر حرفی قاصر بود .اما دلمان هنوز به تناقض ها باور داشت، به زیبایی نقض ها ، به برابری انسان‌ها ، به عدالت جهان ... شاید به همین دلیل بود که مغزمان تلاشی برای رهایی از چنگال فریب نمی‌کرد ، زیرا می‌دانست که اگر حرکتی کند با ذات واقعی بشر رو‌به‌رو خواهد شد .بشری که برای آسودگی خویش از هم‌خون خود می‌گذشت . انسانی که برای رسیدن به تکه پاره‌ای کاغذ به نام &quot;پول&quot; حاضر به نابودی نسل خود بود . پس چراغِ‌امید قلب ها خاموش شد ، چرا که این نابرابری دست ساز خود انسان بود و از زمین یک جهنم ساخته بود . از آن پس تمامیِ فریاد‌هایمان در سکوت خلاصه شد ، دگر اعتراض ها بیان نمی‌شوند بلکه بلعیده‌می‌شوند . اینک ، تنها حروفی که صدا ندارند ، حقایق هستند و تنها فریاد هایی که جنس سکوت گرفته‌اند ، فریاد هایی هستند که در برابری و عدالت خلاصه می‌شوند.</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 01:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز بدون بال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84-ziwhraspsqfy</link>
                <description>چشمانم را باز می‌کنم، روز دیگری شروع شده است، گویا امروز بار دیگر از آغوش مرگ باز‌گشته‌ام. ذهنم برای این رهایی ظاهری نیاز به یک جشن دارد ، جشنی که در آن طنین شادی و سر‌خوشی گوش هایم را بنوازد ؛ اما نزدیک به چند قرن است که دگر انسان ها همچون من فکر نمی‌کنند، گویی آنها در حیله های شیرین مرگ غرق شده‌اند. از دوران سلطنت زندگی مدت هاست که می‌گذرد ، اکنون در زمین فقط مرگ فرمانروایی می‌کند. گویی بشر آن‌قدر در باتلاق حاشیه ها فرو‌رفته‌است که حال فقط سرنوشت خود را می‌پذیرد و دست از تلاش برای رهایی از چنگال مرگ بر‌می‌دارد.مرگ لباس سیاهش را در آورده و تن زندگی کرده است ، و در قبال این هدیه ی تاریک ، بال های بی‌گناه زندگی را از تن رنجورش جدا‌کرده است . بال هایی که در پیکر زندگی می‌درخشیدند ، اکنون فقط جزئی از سیاهی مطلق شده‌اند.در این زمان است که مسافران گم شده ی زندگی از راه می‌رسند و در آغوش مرگ آرام می‌گیرند ؛ اما هنوز زندگی که حتی بالی هم ندارد در حال به پرواز در آوردن روح نالایق آدمیان است . گویی این باعث می‌شود که انسان ها بهانه ی دیگری برای تنفر از زندگی پیدا‌کنند ، غافل از اینکه ممکن است فردا حتی همین پرواز بدون بال هم نصیبشان نشود و تنها چیزی که باقی بماند ، مرگی‌است که برای حفاظت از انسان ها حتی بال هم نمی‌زند...پ.ن ( این رو برای امتحان انشا نوشتم ، به نظرتون چه نمره ای میگیره؟)</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 15:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزرو لحظه ی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D8%B1%D8%B2%D8%B1%D9%88-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-zqid0tugkvgb</link>
                <description>بعد از نُه ماه تلاش و لگد زدن به تن معصوم مادرانمان به دنیا آمدیم . از ذوق زیاد حتی نمی‌توانستیم لحظه ای برای دیدن دنیا ی رنگارنگ صبر کنیم . اما چیزی نمی‌توانستیم ببینیم . خدا که بی قراری های ما را دید گفت : صبر کن ای بنده ای من ! بگذار کمی رنگ به بوم زندگی بزنم.   صبر کردیم و چند روز را چون عاشقی در انتظار معشوقش دیوانه وار گریستیم. بالاخره آن روز رسید ، از دیدن آن رنگ‌ها مبهوت بودیم ، دریغ از لبخند دروغین زندگی که گویی فیلمنامه ی کمدی دیگری را کارگردانی میکرد. بزرگتر شدیم ، وابسته تر شدیم ، و بیشتر فام های زندگی را نظاره کردیم . گونه ی پدر و مادر را بوسیدیم و عاشق زندگی شدیم .چندی بعد دوران خوش کودکیمان به پایان رسید ، ناگهان زندگی رنگی دیگر گرفت ، گویا از خواب خوشی بیدار شده بودیم ، زیرا روز به روز آن زنگ های زیبا محو می‌شدند و برای همیشه می‌رفتند . چشمانمان را باز کردیم و دوباره بستیم ، به امید برگشتن سو‌ی چشمانمان مست کردیم اما تنها چیزی که شد سیاه شدن آن رنگ های از‌بین رفته بود. گویا 《هیولای‌سیاه 》ی که کابوس رویای زیبای کودکیمان بود ، به واقعیت پیوسته بود . از خدا پرسیدیم ، تقلا کردیم اما جوابی جز محکوم به زندگی کردن، بودن نگرفتیم ...آن دوران هم گذشت، جوانی آمد . به رسم ادب سلامی کرد و طناب عاشقی را به دستانمانس سپرد. در پی تلاش برای باز کردن گره های محکم طناب بودیم که وانگهی همه ی رنگ های از دست رفته‌مان را در شخصی پیدا کردیم. دست از باز کردن گره ها برداشتیم و این بار با تنها یادگاری از آرزو های از دست رفته مان شروع به گره زدن طناب کردیم . خوش بودیم ، شکر خدا کردیم و بار دیگر از ته دل خندیدیم . خواستیم گره ی دیگری به طناب پایین ناپذیر عاشقی بزنیم که کاغذی را دریافتیم . کاغذ مالیات بود ، گویا حتی برای گره زدن هم نیاز به پول داشتند ، طناب را رها کردیم و خانه ای از جنس محبت برای خودمان ساختیم ، تا خواستیم رسم زندگی کردن به جای آوریم، پلیس هایی از راه رسیدند که حتی برای آن خانه ی معنوی هم از ما چند پاره کاغذ مالکیت می‌خواستند. آن را هم ول کردیم ، شانه‌مان را تکیه گاه ستاره ی قلبمان کردیم که ، چاقو بر رگ عزیز تر از جانمان گذاشتند و آن را به رسم غیرت و ناموس کشتند! خشمگین شدیم و برای آزادی وطن تن به مبارزه دادیم ، تن های کوچکمان بین باتوم های سرد و سنگین له می‌شد اما به بهانه ی امید هیچ نمی‌گفت . هم‌وطنانمان را تماشا می‌کردیم که چگونه چشم خود را از دست می‌دادند و ما با آسودگی سر بر بالشت های نرم می‌گذاشتیم . آن دوران هم گذشت ، تلاش و تقلا تمام شد . الان من ماندم و من . دوازده ساعت شب را تنها هستم اما دوازده ساعت روز را نه ، چون سایه ای دارم که به لطف آفتاب قدم به قدم همرایم می‌آید . اکنون،  اینجا ایستاده ام ، روی پل سید خندان ، با لبخندی به رهگذران می‌نگرم و زمانی را برای مرگ رزرو می‌کنم .آیا زندگی حاضر می‌شود که از من دل بکند؟</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 18:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معکوس!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-opiyspaevbcp</link>
                <description>یک دانش آموز منزوی بودم . دستانم هر روز تن خسته ی قلم را نوازش می‌کرد و جوهر آن را با بی‌رحمی می‌مکید.در ثانیه های متوالی مغزم دم از توانمندی می‌زد ، درحالی که قلبم گورستانی خالی از رنگی بیش نبود . آواز مرغان سحری در ذهنم رعشه می‌انداخت و به گورستان خونینم جلوه ی دیگری از درد می‌بخشید . قلبم برای شاد بودن تمنا می‌کرد و مغزم فرمان های متعدد اما تقصیر من چه بود که &quot;درد&quot; را هر طور خواستم هجی کنم همان درد شد . قلبم تقاضای مرگ کرد و مغزم فرمان معکوس داد؛ زندگی آن‌جا گریست که مرگ کم کم برایم گرم شد . جماعت زمزمه ی گنج سر می‌دادند ، در پی &quot;گنج &quot;ها بودم که مغزم گفت : معکوس کار کن ای قلب!   کالبد های خاک‌خورده ی قلبم ، چرخیدند و تنها راه رسیدنم تبدیل به جنگ شد.  &quot; /&gt;  &quot; /&gt;وایبش &gt;  &quot; /&gt;وایبش &gt;  &quot; /&gt;  &quot; /&gt;وایبش &gt;  گرگی به اموالم دست درازی کرد و مغزم هیچ نگفت ، چرا که این عدالت این جهان بود . ناعادلانه هایی که در قالب عادلانه نوشته می‌شد. قهقهه زدم ، در خوشی ها سرود جاودانگی می‌خواندم  که باز‌هم مغزم فرمان معکوس داد و گورستانی های قلبم ، رژه ی معکوسشان را به نمایش گذاشتند و من به &quot;هق هق&quot; افتادم . یار  آمد و کنارم نشست ، لبخندی به من زد و مغزم این بار ، سکوت کرد و هیچ نگفت . تا به خود آمدم &quot;رائ&quot; یار عوض شد و نامردی شد که برای &quot;درمان&quot; قلب دیگری پر‌کشید. مغزم خندید و گفت &quot; این سردی رفتارت نشان از &quot;درس هاییست که در عمرت می‌آموزی&quot;آری ! زندگی برای باز کردن سفره ی دلش تنها به یک &quot;معکوس&quot; نیاز داشت .پ.ن: اگه کلماتی که بولد شده رو معکوس بخونید ، کل داستان رو متوجه میشید . ممنون...</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 17:37:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستان مهسا را بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-geochgcbxfqc</link>
                <description>به نام چشمان مهسا به نام صدای نیکا به نام لبخند حدیث به یاد قرآن خواندن کیانبه یاد آهنگ خواندن محمد رضابه یاد مظلومیت نوید به نام چشمان آسیب دیده ی جوانان سرزمینم روزگار کاری کرد که در احوال عید به جای لبخند از سر شادی ، تک‌خندی از دلتنگی بر لب بیاوریم مهسا جان حال که می اندیشم، میبینم که چقدر دلتنگت هستم .چقدر دلتنگ صدایت هستم ...آقای پلیسِ مهربان ، این افرادی که زیر دستان تو جان می‌دهند ، همان کودکانی هستند که شب ها با ذوق میخواندند &quot; شبا که می‌خوابیم آقا پلیسه بیداره &quot; آری پلیس ها بیدارند اما با تفنگ هایی بر سر ما &quot; ما خواب خوب میبینیم اون دنبال شکاره&quot; گویا نمی‌دانستیم شکار آنها همان دختران نحیف و مظلومی هستند که برای رهایی از چنگال ظلم تقلا می‌کنند . خواب ما خوش بود ، با یک تفاوت که کلمه ای جا گذاشته شده بود ، خواب ما خوابی ابدی بود ...تاریخ باید به خاطر داشتن همچین دخترانی به خود ببالد ، دخترانی که در کودکی با شوقی وصف ناپذیر در انتظار رشد موهایشان بودند حال با قیچی هایی بی‌رحم آنها را می‌برند و با خون موهای خود ، حفاظی شکست ناپذیر برای خود می‌سازند . میهن ، ای مهین من ، بخوان و برقص ، دستانت را باز کن و موهای آسیب دیده ی زنانت را نوازش کن ، دست آنها را بگیر و با خودت به قصر رویایی افسانه ها ببر . با چاقویی پای ظالمان را کوته کن . لبخند بزن ، شاد باش ، و از همه مهم تر مانند یک &quot;زن&quot; زندگی کن .ای ایران ، مواظب ما باش . چند دختر و پسر شجاع و نترسی بیش نیستیم ، زندگی با ما بیشتر از سنمان رفتار می‌میکند و دولت به ما بیشتر از حقمان ظلم می‌کند .رها کن نفس حبس شده‌ات را ای دخترم ، چشمانت را ببند و موج های موهات را به باد های شناور بسپار .مستانه بخند . بی بند و بار آزاد باش.  آزادی و آزادگی از آن توست . تویی که زحمت ها بسیار کشیده ای و رنج ها بسیار خورده ای ، تجاوز ها بسیار دیده‌ای و اشک ها بسیار ریخته ای . زندگی لایق تو نیست ، جامعه لایق تو نیست . تو هستی که لایق خودت هستی . میهنت را دوست بدار ، یاد مهسا را زنده نگه دار و در این میدان مین دیوانه‌وار برقص .برقص و برقص ، چون رقص یک پرنده ، در آسمان ها اوج بگیر و دستان حدیث را که از آسمان برای تو دراز شده بگیر ، به یاد کیان رنگین کمان درست کن و به یاد نیکا لبخندی تمسخر آمیز نزن . دوستت دارم ، ای زنِ آزاده ی میهنم.....</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 15:08:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xapiqamnktms</link>
                <description>روبه رویم نشست ، لبخندی شکست ناپذیر را بر لبانش حمل می کرد ، چشمانش برای قلبِ بیمارم چون سرمی بود که با ویتامین هایی از جنس عشق نقاشی شده بود ، با دستانش قلم را میرقصاند و با نگاهش نُت های سمفونی زندگیم را می نواخت . آنقدر در عمق چشمانش محو شده بودم که متوجه نشدم قلبِ بی جنبه ام هشدار های مرگم را از سرگرفته . خانه ی من تنها در آن زندانِ آبیِ چشمانِ معشوقم بود ، نفهمیدم چه شد ، زمانی به خود آمدم که در آن زندانِ بی نهایت غرق شده بودم . خنده ای کرد ، صدایم زد ، آخ که نفهمیدم آن تراژدیِ زیبایی که با نامم می‌خواند ، در گرامافون قلبم در حال پخش است و من چه غافلانه با سردی جوابش را دادم. + پرنسس؟ تا کی می‌خواهی به آن نقاشی بیهوده ادامه دهی ؟خندید ، رعد و برق چشمانش تن من را هم لرزاند ، ابرِ پشمکی آن زندان آبی آماده ی گریستن بود . متوجه نگاه غمگینش شدم . +جهالت مرا ببخش . دستانت خیلی وقت است که دارد قلم زندگیم را به رقص وا می‌دارد.باز هم خندید و هیچ نگفت . ترسیدم .خواستم چیزی بگویم که با صدای بهشتی اش زخم های قلبم را التیام بخشید . - می‌خواهم ، برایت یک یادگاری بگذارم ، یادگاری از رقص بی وقفه ی قلمانم و لبخند بی‌وقفه ی دستانم .+ یادگاری ؟ یادگاری برایم یادآور جدایی است . چرا وقت گرانبهایت را به آن فروشنده ی بدجنس می فروشی؟ - آرزو میکنم که این نقاشی برایت یادگار اوقات خوش خاطراتمان باشد. چیزی نفهمیدم . آروزیش را به حساب علاقه ی شدیدش به نقاشی گذاشتم . خواستم حرفی بزنم که احساس کردم قلم قلبم بی‌رحمانه در حال امضای نامه ی مرگم است . لبخند تلخی زدم و به چشمانم اجازه ی بسته شدن دادم . قبل از آن که کاملا در سیاهی مطلق غرق شوم چشمان نگران معشوقی را دیدم که تا دقیقه ای پیش با لبخند برایم از رقص قلمانش میگفت. چه زندگیِ ناعادلانه ای که سهم یک قلم از دستان او آغوشی بی منت و رقصی مجنون وار است و سهم من فقط یک زندانِ آبی . چشمانم را باز کردم . کجا بودم ؟ قلبم کجا بود ؟ پرستاری را دیدم که با لبخندی تلخ برگشت مرا به این باتلاق بی انتها پذیرا می‌شد. چشمانم را به اطراف چرخاندم . او... او کجا بود ؟ ترسان از جا پریدم ، پرستار را صدا زدم ، نامش را صدا زدم ، فریاد زدم . فایده ای نداشت . من در اعماق دریاچه ای از خون او غرق شده بودم و تنها می‌توانستم با نعره هایی از جنس التماس از کائنات یاری بخواهم ...دوهفته ای از آن ماجرا می‌گذشت ، پاهایم را حرکت دادم و آنها را به سوی جنگل سوق دادم . در راه چشمم به یک بوم و قلم خورد ، بی درنگ آنها را بلند کردم و خانه ای با گوشتِ دستانم برایشان ساختم . چشمانم ناگهان به سمت آن بوم چرخید ، با چیزی که دیدم احساس کردم با نیزه هایی درون قلب ناتوانم آشوب به پا کردند . درون آن بوم عکس خودم نبود ، عکس همان معشوقه ی پرستیدنی ام بود در حالی که لباسی از جنس رنگ های زندگانی تنش بود و تنها یک قسمت از بدنش برهنه بود . قلب...ابر سیاه چشمانش ناگهان شروع به باریدن کردند .باریدند و باریدند ، آنقدر باریدند که سیلی بی سابقه ،او و چشمانش را درون اقیانوس مرده ای غرق کردند . حال از او دو یادگاری داشت ، یک &quot; رقص قلم های مرده&quot; و دو &quot; قلبِ آواز خوانش&quot; را ..شخصی همه شب بر سر بیمار گریست                                    چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیستسعدی</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 13:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی اشک ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7-snhog61almrb</link>
                <description>چشمانم را باز میکنم ، میز و صندلی بی روحم بار دگر به من متذکر میشوند که همچنان در این باتلاق بی انتها دست و پا می زنم . بزاق دهانم گلوی خراش خورده از فریاد های بی‌صدایم را نوازش می کند . بدنم را به سختی تکان می دهم ، گویی پاهایم دگر توان حمل سنگینی ذهنم را ندارد . دغدغه های فکرم هر لحظه حلقه ی دستان بی رحمش را به دور شانه های خم شده ام تنگ تر می کند و با ناخن های بلند تر از نیزه ، نوازش هایی از جنس درد به جسم بی رمقمم هدیه می کند . اشکانم خسته از این محاکمه ی بی پایان، خانه ی ویران شده ی خویش را ترک می کنند و با یک سقوط جسم بی گناه خود را از بند زندگی عذاب آور من رها می کنند . لب هایم این خودکشی مظلومانه را می بینند و از سردی جسم آزاد شده ی آنها می‌لرزند. ذهنم با حسرت به این منظره می نگرد و آرزو میکند که بتواند به این ذرات رنجور زندگی دیگری ببخشد .قطرات شیشه ای بر جسم بی رحمم فرود می آیند و تکه های شکسته شده ی آنها درون این سیاهی بی انتها دفن می شوند. چشمانم تنها تر از همیشه می شوند ، مروارید های گرانبهایش او را ترک کرده بودند و تنها ردی گذرا از خود بر جای گذاشته بودند . چشمانم با لجاجت تمام بسته می شوند و مرا از داشتن خود دریغ می کنند ، و در حالی که نغمه ی بی‌لیاقتی مرا نجوا میکنند ، دستانم را میگیرند و آنها را به سوی تاریکی مطلق سوق می دهند ....4:04</description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 04:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمردِ تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48141147/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-cuhrqatwneyv</link>
                <description>پیرمرد چشمانش را باز کرد ، اولین چیزی که دید قاب عکس خاک گرفته ای بود که لبخند درخشان همسرش  به آن جانی تازه بخشیده بود ، قدم های لرزانش را به حیاط رساند گویی آنقدر مایه ی شرمندگی بود که حتی فرزندانش هم چهره یشان را از چشمان خسته ی پیرمرد دریغ کرده بودند ، نگاهش به دستان خود افتاد ، آن دستِ چروکیده برایش یادآور دخترکی بود که با ذوق دستانش را میگرفت و پمادِ سرخوشی را به زخم هایش تزریق میکرد ، حال دگر خبری از آن دخترِ کوچک نبود و از زخم های دستانش چیزی جز یک ردِ اعتیاد آور مشخص نبود . حوض کوچکِ کنار حیاط تبدیل به بیابانی پوسیده شده بود و ماهی های مرده ی درونش با لبخندی تلخ به احوال آن مرد تنها می نگریستند. عصایش را با همان دستانِ لرزان برداشت و جسم ناتوانش را به شکنجه ای مکرر دعوت کرد . در راه به صندوق صندقه ای رسید ، قلب مهربانش به سمت آن صندوق پر کشید و جسمش ناچار دست آن کودکِ خوش خیال را گرفت و کنار آن محفظه ی فلزی ایستاد. پولی را از جیبش در آورد ، خواست که درون آن قوطی بیانداز که چشمان خشکیده اش جمله ای را دید &quot; صدقه عمر را زیاد میکند &quot; همانجا دستانش متوقف شد ، پول را تا کرد و به دستان نوازش گر جیبش سپرد ....نابینای گریان- </description>
                <category>Klara</category>
                <author>Klara</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 03:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>