<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Melomaniac</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48218781</link>
        <description>حاوی الفاظ سخیف...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:30:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4651545/avatar/mSqr0T.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Melomaniac</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48218781</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-bw7tmfij9ldn</link>
                <description>من هیچ‌وقت خوابیدن رو دوست نداشتم.یادمه بعد از مدرسه مادرم با اصرار میگفت:&quot;ما ظهرها می‌خوابیم، تو هم بخواب و استراحت کن&quot;ولی من بعد از نهار منتظر می‌شدم تا همه بخوابن...بدو بدو می‌رفتم پشت در حیاط می‌نشستم.هر روز ساعت سه بعدازظهر، منتظر سیامک و پدرش می‌موندم تا از جلوی خونه‌مون رد بشن،گوسفند داشتن…پشت در حیاط، توی اون هوای گرم، گوش‌هام رو تیز می‌کردم تا صدای زنگوله‌هاشون رو بشنوم.خیلی وقته که خونه نرفتم، از روستا بی‌خبرم.اما چند وقت پیش شنیدم سیامک ازدواج کرده، خیلی خوشحال شدم.می‌گفتند پدرش هنوز هم همون ساعت، از جلوی خونه ما رد میشه…با اینکه چندین سال گذشته، اما همیشه صداشون رو می‌شنوم.کاش پشت در نمی‌موندم.:</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-kafpbngwmlon</link>
                <description>ساعت دوازه ظهر،پشت چراق قرمز گیرکرده بودم.خیلی دیر شده بود،بسته شکستنی همرام بود.واقعا نمیتونستم تند برم،وگرنه من کسی ام که پشت چراغ قرمز بمونه؟خیس عرق بودم،کلا ایمنی ام رو در آوردم،بلکه بادی بخوره بهم...یهو یه چیزی به چشمم خورد،خدارو شکر که من دیدمش،خدا میدونه چند نفر این صحنه رو دیدن و بی تفاوت گذشتن،اونم تو این وضعیت کشور....درسته بسته داشتم ولی عیب نداره،این موضوع خیلی مهم تره از بسته شکستنی منه.صداش زدم.بیا اینجامیگم بیا اینجاااااا....._با منید؟آرهه...چی دستته؟_دوربین آقااز چی عکس گرفتی هاااااا،بده دوربین ات رو._بفرمایید،رو این دکمه بزنید میره عکس بعدی۲۰ ثانیه دیگه مونده بود،کلاه ایمنی ام تو دست چپم بود دوربین دست راستم،عصبی بودم،خیلی،آفتاب هم این وسط انگار که باهام خصومت شخصی داشت باشه، بد میتابید.ببین یعنی اینقدر گرم بود که به زور چهره‌ی پسره رو میدیدم،چه برسه به عکس هاش.تازه اکثر شون هم تار بودن،البته خودمونیم،چیزی مشکوکی هم پیدا نکردم.نخواستم ضایع بشم پس با اخم نگاش کردم و خواستم صحبت کنم که دیدم لبخند میزنه، یهو گفت:_همشو نگاه کنید آقا،می‌خواید نور صفحه رو زیاد کنم؟چراغ سبز شد،هنوزم لبخند میزد...نمیتونستم وایسمدوربین رو بهش دادم،گفتم: عکاسی؟گفت:نه،فقط عکس میگیرم آقا</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 00:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزردن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D8%A2%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%86-gpwpcrhsaern-gpwpcrhsaern</link>
                <description>مثل همیشه تو ترافیک موندم،انگار نه انگار که الان ساعت ۱۰ صبح و خیابونا باید خلوت باشه.فک‌نکنم بتونم ادامه اش بدم،تدریس رو میگم.اگه بدونن کی قراره معلم انشاشون باشه، کسی تو کلاس نمی مونه...امیدوارم همینطور باشه،آخه معلم ریاضی رو چه به انشا.اینکه قراره نوشته هاشون رو بخونم عذاب آوره...بچه ان؟ به من چه،مگه من خودم خواستم.نمیدونم چطوری رسیدم دم مدرسه،چطوری از ده تا چراغ راهنما که از قضا همشون سر لج با من داشتن رد شدم،ولی بازم چند دقیقه ای تاخیر داشتم، یکم دیر شده بود.از ورودی مدرسه،صدای سر و صدای بچه ها رو می‌شنیدم.کنار پنجره اتاق مدیر،قیافه اخمو خانوم سعیدی رو دیدم، به نظر عصبانی نبود، انگار داشت یه چیزی میگفت...لباش تکون میخورد ولی متوجه نمی‌شدم...یهو صدای مدیر تو گوشم پیچید:&quot;خانومم مرادددییی دیر شده عزیزم بفرمایید سر کلاس..&quot;قرار بود باهاش صحبت کنم که من نمیتونم این کلاسو وردارم،اصلا نمیخوام دیگه تدریس کنم،میتونن به معلم ادبیات بدنش.اما مطمئنم اونم عین مامانم لبخند میزنه و میگه:&quot;عزیزکم برای خسته شدن خیلی زوده&quot;نمیدونم چرا رفتم سر کلاس،یه پنج دقیقه ای رو صندلی نشسته بودم،بچه ها یکم ترسیده بودن،شاید هم من ترسیده بودم،همین چند ثاینه پیش جیغ دادشون بلند بود اما دیگه کسی حرفی نمیزد.بلند شدم و خودم رو معرفی کردم، بهشون گفتم معلم انشا تون چند ماهی نمیاد و من موقتا میام سر کلاس.حین صحبت هام بهشون بی توجه بودم،نمیدونم این دو سه سال رو چطوری تونستم تحمل کنم،کاش میشد به تک تکشون بگم که نمیتونم معلم تون باشم،نمیتونم معلم هیچ کلاسی باشم.خواستم دوباره بشینم و به در نیمه باز کلاس خیره بشم، که یه نفر از ردیف دوم نیمکت های سمت چپ کلاس،دستاشو برد بالا و گفت:_خانوم اجازه،من میتونم انشام رو بخونم؟گفتم:الان؟من که هنوز موضوعی ندادم بهتون._اجازه، مگه حتما باید موضوع داشته باشیم؟فامیلیت چیه؟_ابراهیم زاده خانوم*انشات رو بخون ابراهیم زادهحرفام تموم نشده بود که گونه هاش از ذوق سرخ شد...بقیه کلاس رو نگاه کردم،همشون ذوق زده بودن.نمیدونم شاید به خاطر سنم باشه،کوچک ترین معلم مدرسه ام.متوجه شدم از وقتی فهمیدن که من قراره بیام سر کلاس، مدرسه رو گذاشتن رو سرشون.البته بچه ان،نمیدونن آدما چقدر میتونن ترسناک باشن.نمیدونم ابراهیم زاده کی شروع کرد به خوندن،شاید به خاطر سردردم باشه،نصف و نیمه حرفاشو می‌شنیدم،صدای خنده های زیر پوستی بچه های ته کلاس،صدای مداد نوکی،صدای سرفه های گنگی که از بیرون می اومد،صدای خوردنچوبشور و آب‌نبات،همه شون عذابم میداد، امیدوارم بودم چیزی از انشا دختر رو نشونم،میدونم بیشتر از این صداهای گنگ آزار دهنده است.هیچ وقت نفهمیدم چرا صدای خنده بچه های ته کلاس قطع نمیشه؟مگه چیزی هم برای شاد بودن و لبخند زدن مانده؟مگه میشه ابراهیم زاده ۱۴ ساله باشی بتونه بنویسه؟مگه میشه برای آب‌نبات و چوبشور گریه کرد؟مگه میشه برای خانوم مرادی ذوق زده شد؟_من،در میان برگ های پا در هوا،در میان خروش خشک پاییز،از چشمانم باران را می‌باریدم،نه برای سوگواری درختان؛برای خاکی که میزبان این همه فقدان است.همیشه عقده خلق کردن باهام بوده،هیچ وقت نتونستم بنویسم،هیچ وقت نتونستم بسازم،هر چقدر دخترک میخوند به نفرت من افزوده میشد.به بقیه کلاس نگاه کردم،همشون دفتر های رنگی شون رو به سینه شون چسبونده بودن،مشتاقانه انتظار اینو می‌کشیدن تا بهشون اشاره کنم.احساس میکنم متوجه شدن به نوشته های عجیب و حیرت آورشون حسادت میکنم،انگار تماشای قیافه فلک زده ام رو دوست دارن.من شکاری نیستم که یکبار صید میشه،میتونستن تا ابد عذابم بدن.کاش دوباره اون صداهای گنگ ناموزون رو بشنوم،از شنیدن انشا بچه ها وحشت دارم...._اجازه خانوم؟بله_تموم شد</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 01:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من او را می بینم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-lw4kr8waxwqb-lw4kr8waxwqb-lw4kr8waxwqb</link>
                <description>خدا وجود دارد...صدای برخورد لوله های داربست به زمین تا صدها متر آنطرف تر شنیده می‌شود...در سیاهی شب،مردی سیه چرده،میان زمین و آسمان،کنار بالکن طبقه شیشم ساختمان آزادگان_۱،با خشمی بیهوده بر سر مردی لنگان و کوته قامت، فریاد می‌کشد‌.آقا جاسم دوان دوان،از پله های ناموزون و شکننده ساختمان، با سرعت پایین می آید تا آچار زنگ زده ی مرد سیه چرده را از پایین ساختمان بردارد.در همان حال دختر آقا جاسم،با چشمانی سرد و خاموش،پایی برهنه وآغشته به گچ و سیمان،در انتظار پدرش مانده تا اورا در آغوش گیرد.دختر کوچولوی آقا جاسم دوست دارد در آغوش پدرش از بالای پشت بام به پایین نگاه کند.پدرش به او قول داده تا از بالا پشت بام،برادر اش که پشت ساختمان میان زباله ها، بدنبال عروسک اش میگردد را تماشا کند.فریاد های مرد سیه چرده بلند تر میشود،دختر کوچک آقا جاسم کمی میترسد،اما اهل گریه کردن نیست.مردی ژنده پوش،به کسانی که وجود ندارند ناسزا می‌گوید،به نظر طلبکار می آید.تلفن خیالی اش را کنار گوشش گذاشته و دشنام هایی زشت نثارشان می‌کند.مرد ژنده پوش گاها برسرشان فریاد هم میزند،گاهی هم سکوت میکند و سپس گویی که پاسخی نامربوط شنیده باشد مضحکانه میخندد...قهقهه ای زشت و زننده که پیرمرد را وادار می‌کند گهگداری، نیم نگاهی به او بیاندازد.هفت مرد ، دخترکی نوجوان را دوره کرده اند.دخترک در امتداد خیابان از همراه شدن با آنها امتناع می‌کند،خودش را به زمین میزند،جیغ می کشد،فریاد میزند،از من،از آقا جاسم و پسرش،از مرد سیه چرده،از مرد ژنده پوش،از پیرمرد کمک می‌خواهد اما پاسخی نمی‌شنود،جز نگاهی پوچ همانند سرنوشت اش.معلوم است که توان مقابله با آنها را ندارد.در سکوتی هولناک اشک می‌ریزد و به فاجعه رعب انگیزی که در آنطرف خیابان انتظارش را میکشد،می اندیشد.خدا وجود دارد،من اورا می‌بینم.در انتظار دخترک،پشت فنس های عریان ساختمان مجاور ،خود ارضایی میکند.</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 01:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شریران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-mjjg7l7ipkwn-mjjg7l7ipkwn</link>
                <description>&quot;من&quot;توهمی که به انسان اجازه داد &quot;بودن&quot; را تجربه کند.حصاری خاکی که توانست در آن تفکر کند،شفقت و عطوفتی فریبنده تا احساس کند،تنی نحیف و ناتوان که با آن زندگی کند.شاید گمان کنید از احمق هایی که به خود اجازه زیستن میدهند نفرت انگیز تر و کژ گو تر وجود ندارد...آنان که عاشق می‌شوندشادانداشک می‌ریزندو گویا به دلخوشی کوچک و حقیرانه &quot;من&quot;بسنده کرده اند...آنان که &quot;حال&quot; را نادیده گرفته و مضحکانه لابه لای ورق های پلاسیده گذشته محقرشان به یافتن حقیقتی هستند که می‌دانند برايشانکافی نبوده و نخواهد بود.اینها  نه &quot;هستند&quot; نه احساس میکنند،نه فکر می‌کنند و نه زندگی می‌کنند...این دوپای نمک نشناس هرگز به ثبات تن نخواهد داد.اما خطاب به شما شریران، متجاوزان و بدنامان تاریخ،شما لایق تمجید و ثناید.هیچگاه از نتیجه اعمالتان ابایی نداشتید،پشت نقابی پنهان نبودید و خالصانه تنفر ورزیدید.شما راستگویان راستین زمانید.تا جان در بدن داریداز وجود نامعلوم نحسشاناز این مفلوکان ناتواناز این بزدلان امیدواراز این بیچاره های درماندهاز این &quot;من&quot; های پوشالیواز آمال و آرزو های ناچیزشان تغذیه کنید.این ها نه حق شنیدن دارند، نه حق شنیده شدن.</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 03:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات آخرین مراجعه کننده اداره مبارزه با زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-p4mm5zatms6g</link>
                <description>_نترسید آقا، مطمئنم با لگد می میرند.من هم نمی ترسم نگران نباشید،این نطفه های نفرین شده حاصل هم آغوشی نیستند.برای من ارزشی ندارند.همزمان با پایان جملات بریده بریده دخترک،راهب از جایش بلند شد و صندلی اش را به او نزدیک تر کرد.او مردی هفتاد ساله با چهره ای درهم و پلاسیده است،چشمانش گود افتاده و دهانی گشاد دارد.معمولا کسی با ایشان هم صحبت نمی‌شود.دیگر راهبان میگویند: راهب ارشد در دهانش جنایت ها رخ داده.راهب عبایی بلند به تن داشت.عبای او سیاه است،به رنگ دندان هایش.راهب پس از مکثی کوتاه گفت:تو آبستن نیستی دخترم. چرا میخواهی مرتکب این عمل قبیح بشوی؟به نظر که هیچ اعبایی از مجازات خود نداری.دخترک که دیگر تاب ایستادن نداشت،به خودش فشار آورد تا آخرین سخنانش بدون لکنت بیان شود:_بله آقا،از شرایط پیش آمده آگاه ام.شما نیز مشتاق اید تا از لابلای گذشته مهمل و پوچ بنده چیزی دستگیرتان بشود...چیزی برای گفتن ندارم آقادخترک در شرف فروپاشی بود اما نفس زنان ادامه داد:_من آبستن مخاطرات زندگی اماز کودکی ام عقدهاز خانواده ترساز دیگران سو ظنو از دین امید واهی را باردارم آقاپدرانشان، نام این کثافط های نفرت انگیز را به شما گفتم،مرا باور کنید.من آبستن ام آقالطفا هر چه زود تر....مرا ساقط کنید....چه با تیغ گیوتین چه با چوبه دار.دخترک که دیگر نای ایستادن نداشت به زانو به زمین سیمانی و سرد اتاق نشست و منتظر راهب ماند تا کارش را تمام کند.راهب که در این هنگام سرش پایین بود از جایش بلند شد،عبایش را کنار زد و افزار چروکیده و کریه اش را به صورت دخترک نزدیک کرد و گفت:آن چه که می‌خواهی به تو میدهم دخترم.شاید به مانند قبل نتوانم آن را برایت آماده کنم دخترم،اما دستان تو می‌تواند مرا جان دهد...به یاد داشته باش این حق تو است که اینگونه با تو رفتار می‌شود دخترک زیبایم.</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین مراجعه کننده اداره مبارزه با زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-it7akod5fbgs</link>
                <description>نفر بعدی؟مگر هنوز کسی مانده *بله آقاگندش بزندچه شده خانومصدای شما را نمی‌شنوم سرفه نکنید...وقت تنگ است خانومبلند تر صحبت کنید_بنده آبستن ام آقالطفا مرا کتک بزنیداز حرامزادگان بیزارم</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-mveq5lr51i2u-mveq5lr51i2u</link>
                <description>شاید تنها چیزی که برایمان دست نخورده باقی مانده،از همان ابتدای مسخره بازی بشر با خودش، طبیعت،جامعه،جنگ،و دیگر دوستان نام آشنا، تنفر باشد.این یگانه احساس غایی است که ما را به سمت اتوپیایی شگرف که دوستان،در جبهه ها و نگرش های سیاسی مختلف به دنبال تحقق آن هستند،هدایت می‌کند.از این روی به عنوان فردی مستأصل و لاابالی،لیست کوتاه و حقیرانه ای تدارک دیدم تا با شما در میان بگذارم،باشد که برای شما سود آور و مفید باشد.لازم به ذکر است این مانیفست بچگانه همچنان در حال بروز رسانی میباشد.۱.از خانوم کاویانی،معلم کلاس اول ابتدایی مدرسه طلوع متنفرم،نه به خاطر شدت اثر گذاری لگدی که نثار بنده نمود،چرا که این ضربه می‌بایست کار بنده را همان جا تمام میکرد.۲.از مأمور آبخوری متنفرم۳.از چوبشور متنفرم۵.از مدرسه متنفرم ،نه به خاطر خاطرات مزخرفی که از آدم‌ها و جز به جز این مکان منحوس به یاد دارم،چرا که برای لحظه ای خود را جزئی از انسانها دانستم.۶.از دیوار های سیمانی خانه مان متنفرم۷.از مرغ و خروس های بی ریخت و رقت انگیز همسايه مان متنفرم.۸.از همسایه مان متنفرم۹.از تهران متنفرم۱۰.از همه معلمان انشا متنفرم،نه به خاطر تنفر از &quot;نوشتن&quot;،چرا که اگر پافشاری بیشتر به خرج می‌دادند شما مجبور به شنیدن و خواندن اینچینن خزعبلی نبودید.۱۱.از برجک پشت یگان موزیک متنفرم۱۲‌.از طراوت،شادابی،سرزندگی،حس خوب،لبخند و هر حسی که انگیزه بخش باشد متنفرم۱۳.از همه انسان ها متنفرم۱۴.از &quot;انسان بودن&quot; متنفرم۱۵.از انسانیت متنفرم۱۶.از درخت توت پشت دیوار خانه پدربزرگم متنفرم،نه به خاطر تنه بد قواره اش که بالارفتن از آن غیرممکن بود،چرا که مقابل چشمان من،اجازه داد تا قطع اش کنند.۱۸.از آدم های مهربان متنفرم۱۹.از آدم های باهوش متنفرم۲۰.از تمامی دوستانم متنفرم،نه به خاطر صمیمیت و محبت بدون چشم‌داشت شان،چرا که من برای آنها فرد اشتباهی بودم .۲۱.از مصطفی گلیاری،نویسنده &quot;بگو سیب&quot; مجله اطلاعات هفتگی متنفرم۲۲.از همه نویسندگان جهان، و هر کس که استعداد نوشتن دارد متنفرم.۲۳.از آن پیرمرد خمیده ای که سال۱۳۹۳،بلافاصله بعد از پرسیدن قیمت کتاب ((خورشید تیسفون)) پولش را پرداخت کرد متنفرم.۲۴.از دست فروشی کتاب متنفرم، نه به خاطر درآمد پایین اش،چرا که مرا وادار می نمود تا به تماشایتان بنشینم.۲۵.از صندلی چوبی متنفرم.۲۶.از نگهبان ساختمان آزادگان_۱ متنفرم.۲۶.از امید متنفرم.۲۶.از مادرم متنفرم،نه به خاطر اندک زمانی که با من بدخلقی میکند،چرا که تنها به خاطر اوست که به این نفرت پراکنی محمل ادامه میدهم.۲۷.از خودم متنفرم،نه به خاطر تصمیمات اشتباهم،چرا که جز برانگیختن ترحم دیگران کاری از دستم ساخته نبود.۲۸.از شما شنوندگان و خوانندگان عزیز نیز متنفرم،نه به خاطر مشکل که برایم پیش آمده،من از چیزی که هستید،چیزی که بودید یا چیزی که میخواهید بشوید،از عواطف مضحک متعفن تان،از اشک هایی که در تنهایی در نطفه خفه میشود،از لبخند های دروغین تان نفرت دارم.پ.ن:۱چند وقت پیش بهم گفتند که اون پیرمرد فوت شده،آدم عجیبی بود...متاسفانه فرصت هم صحبت شدن پیش نیامد،البته که نه من اهل صحبت کردن بودم،نه ایشون.پ.ن۲:چیزی که خوندید درواقع بخش پایانی متنی است که در حال حاضر دسترسی بهش ندارم،پارشون کردم.شاید ناقص به نظر بیاد.متاسفانه حافظه درست حسابی ندارم،ببخشید</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخواد ننه،کلید رو بده من...تا اونجا میدوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%86%D9%87%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%85-scvnqtxjkcqx</link>
                <description>_بَبَم، من سردمه...‌..فک نکنم بتونم برا اذان برسم درو باز کنم....کلید رو بده مامانت، زود تر بره در مسجد باز کنه._نمیخواد ننه...کلید رو بده به من،تا اونجا می‌دوم.راستش این دو جمله برا خیلی وقت پیش ها است.فک کنم پنج سالم بوده،ساعت چهار نیم صبح، ماه رمضون هم بود، روستا...آره،یادش به خیر.منو اینجوری نبینید ها....یه زمانی منم جز قشر elit جامعه مون بودم. تا حدی مفید بودم بچه ها،باور کنید.البته یه چیزی هم بگم...اونجا هم خیلی تحفه خاصی نبودم،فقط میدویدم،حالا چرا یا برا چی اش رو هیچ وقت نفهمیدم.فقط میدویدم...فقط و فقط.یادمه یکی بود میگفت:&quot; این مصطفی رو ما هر وقت دیدیم داشت میدوید&quot;یادمه بعد ها هم که به واسطه کسری خدمت و این داستانای تکراری که همه میدونید،به اصرار مادر پدرم، ایام نوجوانی رو تو ساز و کار فوق پیشرفته و elit بسیج گذروندم.بابام کلا حرف نمیزد ولی یادمه همیشه میگفت:&quot;برو بدردت میخوره&quot;بالاخره آقا مصطفی بچه خوبیِ و حرف مادر پدرش رو گوش میده.زبون زدفامیلِ تو اخلاق و رفتار.ولی بچه ها یه چیزی رو در گوشی بهتون بگم...اصلا دوست نداشتم بچه خوبی باشم.یه سری چیزا برام مبهم بود.چرا تو قشر elit ،هیچ کس نمیپرسید &quot;چرا؟&quot;البته بودن کسایی که میپرسیدن &quot;چرا؟&quot; ولی همیشه اون ته یکی بود که سقلمه بزنه بهشون و بگه:&quot;دهنت رو ببند چرت و پرت نگو&quot;_استاد شما چی؟من؟اونجاهم فقط میدویدم...البته یه چیز دیگه هم در گوشی بهتون بگم..منم همیشه باخودم میگفتم&quot;چرا؟&quot;بعد ها که داشتم خودم رو یواش یواش کنار میکشیدم، متوحه چیزای عجیب تری شدم.نوجوون بودم،یادمه یه بار قرار شد با دوستان &quot;البته من دوستی نداشتم&quot; قرار شد بریم یه جا؛ یا باید بساط &quot;صبحونه و عکس&quot; باشه یا &quot;شعارو لرزش پایه های استکبار جهانی&quot;.ولی هیچکدوم نبود.رفتیموسط یه دشت تو حومه شهر،خیلی هم شلوغ شده بود،از همه جا هم اومده بودن.اون وسط یه آقیی بلندگو بدست شروع کرد صبحت کردن.این جمله اش رو یادمه میگفت:&quot;اینجا صحرای محشره بچه ها،قراره تمرین کنیم وقتی آقامون امام زمان اومدش باید چیکا باید کنیم.&quot;حالا اینو برا کیا میگفت...یه مشت بچه ۱۴،۱۳ ساله که تو لباساشون گم شده بودن.قرار بود یه‌جور مانور باشه._استاد شما کجا بودین؟دروغ نگم بهتون،من می‌ترسیدم برم.دور وایساده بودم نگاه میکردم،اون دور دورا هم یه عده رو صندلی هاشون نشسته بودن و به این وضعیت میخندیدن،بهشون میگفتن شورای تامین._استاد شورای تامین چیه دیگه؟وظیفه شون ایجاد و هماهنگی بین نهاد های دولتی و نظامی برای تامین امینت، تو سطح شهرستان ها است._خب استاد &quot;چرا&quot; میخندیدن؟ابراهیم زاده نگفتم نباید پرسید چرا؟ولی راستش بچه ها اصلا خنده دار نبود.اینکه یه عده بدون دلیل هم دیگرو تا سر حد مرگ بزنن خنده دار نیست،حداقل برا من نیست.خدا میدونه اگه این آقا بلندگو نداشت یکی دو نفر کشته می‌دادیم.&quot;آقا بسه تموم شد،کافیه&quot;راستش همون موقع ها بود که خیلی چیزارو فهمیدم.فهمیدم چرا هیچکی نمی پرسه &quot;چرا؟&quot;فهمیدم چرا تو این ایدئولوژی&quot;حیات&quot; اینقدر بی ارزشِفهمیدم چرا این جماعت از به اصطلاح &quot;تفکر عاشورایی&quot; شون فقط لخت شدن و حسین حسین گفتن بلدن.فهمیدم بابا این قشر elit،خودشو حق مطلق میدونه.فهمیدم چرا حاکمیت براش مقدس، حاکمش هم قدیس.فهمیدم آقا اینا خیلی آرمان گران...فهمیدم آقا اینا خیلی فکرشون جلو تر از ماستفهمیدم اینا فراتر از دغدغه های اومانیستی من و شما فکر میکنن.میدونید،اینا مثل زرافه ان، سرشون بر نمیگرده، نه‌تنها خودشون،پشت سرشون رو هم نمیتونن ببینن.اینا اون بالا مالاها سیر میکنن.راستش خیلی وقتا سعی کردم باهاشون صوبت کنم بگم آقا من نمیگم زرافه نباش،حداقل پشت سرتو یه نگاه بنداز،ببین چی شده؟کجایی؟اصلا یه نگاه به خودت بنداز ببینم چند چندی با خودت.ولی واقعا نه،انگاری تو غایت زرافه نوشته شده:که &quot;باید پاهاشون رو خورد کنی تا نقش زمین بشن،بلکم اتفاقی سرشون بچرخه و پشت سرشون رو ببین&quot;البته اینم بگم شاید بتونن گردنشون رو تا کمرشون خم کننها.البته اونم دلیل دیگه ای داره...نشیمنگاه شون میخاره.البته بچه ها یه چیز دیگه هم در گوشتون بگم.&quot;زرافه هیچ وقت نمیتونه کامل سرشو برگردونه&quot;هنوزم میدوم،مثه قدیمابعضی شبا اینقد میدوم که بالا بیارم...ولی صداش تو گوشمه،ولم نمیکنه، یه بچه پنج ساله اخمو که مدام میپرسه &quot;چرا؟&quot;راستش اندک دوستانی که دارم براشون سواله که &quot;چرا&quot; اینقد از خودت بدم میاد؟این نفرت بی حد حصر از کجا میاد؟باید بگم من مجبورش کردم کارایی رو بکنه که دوست نداره وگرنه اون چیزای دیگه ای رو دوست داشت،شاید استعدادهای دیگه ای داشت.این بچه گناهی نداشت،حیف شد،واقعا حیف شد.صدای گریه هاش همیشه همراهم بوده و مدام این زخم کهنه رو باز تر میکنه...زخمی که با دست خودم شکافته شد...هیچ وقت نمیتونم خودمو ببخشم...هیچ وقت...هیچ وقت... _کلاس تعطیله....برید خونه هاتون._بَبَم، من سردمه...‌..فک نکنم بتونم برا اذان برسم درو باز کنم....کلید رو بده مامانت، زود تر بره در مسجد باز کنه.باشه ننه._خودت کجا میری ننهمیخوام بدومفقط بدوم.</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 14:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه قربونت برم اینا همش حرفه،ایشالا که میرسیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48218781/%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%B4-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-gjrnagbxkwr8</link>
                <description>آقا علی،جونم برات بگه.. لنت که نداری...ماشالله چهار تا لاستیک ات هم ساییده شده...من والا خودمم سوار شدم فرمونت میشکید سمت شاگرد،بد هم میلرزید.... باید جعبه فرمونت رو باز کنم.راستی یه چیزی..اینا چی ان؟چی؟الله وکیلی اینا برف پاک کنن؟_آقا مرتضی مهم نیست،برف پاک کن میخوام چیکار...مهمه مگهآقا نزن این حرفو اعلام بارندگی کردن، فک نکن...._خب حالا راه میره؟_یعنی این همه من حرف زدم که تهش اینو بگی...آقا تصادف میکنی، اصلا این چه سؤالی که میپرسی ؟ با این ماشین تا سر کوچه هم نمیشه رفت._پراید من ۸۸ ها..الکی که نیستولی آخه.._نه قربونت برم اینا همش حرفِ،ایشالا که میرسیم.نزدیک ایم.پ ن۱:واقعیت اش میخواستم تهش بنویسم حکایت خیلی ها است،ولی دیگه خیلی پایان تاثیر گذار و دراماتیکی میشد...راستش به ادبیات نوشتاری ام هم بیشتر می‌خورد...*استاد منظورتون آشفته و بی سر و ته هست دیگه؟عوضش بقیه اش رو میگم براتون...راستیش آقا علی مثل دامادای دهه شصتی که جلو در آرایشگاه، کوچه سه متری رو به اصرار آقا میثم فیلمبردار برا هزارمین بار متر میکنن، مشتاقانه منتظر عروس خانومه... حالا تو این گیر و دار این آقا مرتضیِ مکانیک ما بِرّو بِرّ خیره شده به هیکل ناموزون و نامتقارن عروس خانوم.بالاخره دل و میزنه به دریا و میره تا برای بار آخر به آقا علی بگه خوشکله،هم زمین کجه هم عروس خانومت،این بینابین پای راستش روی آچار جغجغه ای لیز میخوره و طور اتفاقی دست چپش میخوره به آیینه بغل سمت راست عروس خانوم.خلاصه که خورد و خاک شیر میشه...اما آقا مرتضیِ مکانیک که از قضا ocd هم داره، به عنوان آخرین چرخش قهرمانانه زندگی عروس خانوم، آیینه بغل سمت چپ شون هم خورد میکنه که ن تنها خودش،بلکه یسنا خانوم هم از ریاضی صورتشون راضی باشن. (حالا چرا یسنا خانوم نمیدونم ولی یسنا اسم قشنگیه)نهایتا آقا مرتضیِ مکانیک، کار نکرده اش رو تموم میکنه و آقا علی با یسنا خانوم میزنن به دل جاده.از اون به بعد دیگه هیچ کس از اون ها خبری نداره.محلی ها میگن انگار آقا علی در واپسین لحظات عمرش یه نور دیده.پ ن۲: حالا این محلی ها کی ان و کدومشون این صحنه رو دیده بماند؛مثل اینکه جلو ماشین ظاهر شده و آقا علی رو با خودش برده،حقیقتا خوشا به سعادت اش...یه سری شایعات هم ( مثل اینکه این شایعات رو محلی ها گردن نگرفتن) هست که میگن تو همون لحظات ملکوتی،در حالی که اشک شوق می‌ریخته با خودش گفته: اینا نشونه است ...دارم میرسم...دارم میرسمپن۳:شاید هم موتور ماشین آتیش گرفته بوده ولی نه ایشالله که رسیده،شما هم بگید رسیده...</description>
                <category>Melomaniac</category>
                <author>Melomaniac</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 14:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>