<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های درسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48239580</link>
        <description>Now that you don&#039;t understand me, at least let me be myself</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:31:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2391298/avatar/RJdurm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>درسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48239580</link>
        </image>

                    <item>
                <title>that person..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/that-person-azt58ujb8bog</link>
                <description> نقاشی از لوییس وینمن اکثر اوقات زیادی فکر می‌کنم.به چیزای بی ربطی فکر می‌کنم.بعد از مرگم بقیه چه حالی می‌شن؟براشون مهمه؟گریه می‌کنن؟افسرده می‌شن؟سر قبرم میان یا تنهام می‌زارن؟اگر براشون مهم نباشه چی؟اگر خوشحال بشن چی؟اگر دلایل مسخره بیارن چی؟اگر پشت سرم حرف بزنن چی؟دوستام چقدر ناراحت می‌شن؟ دوست صمیم چقدر واکنش نشون میده؟ نمی‌گن تقصیر خودش بود؟اگر... . و اینجوری یه ساعت می‌گذره که رو تخت خوابیدم و با خودم کلنجار می‌رم.و بعد نوبت می‌رسه به وارد شدن دشمن خونیم:بخش رو اعصاب ذهنم.هی من می‌خوام مثبت باشم،هی این می‌زنه تو گوشم.-مثلا واو، رفتار اون دوستم باهام بهتر شده، یعنی بنظرش من آدم خوبیم؟-مسخره ای؟ تو بدرد رای جرز هم نمی‌خوری، چرا یکی باید همچین فکری بکنه؟-واو، اون امتحان سخته رو عالی دادم-باید عالی می‌دادی،بیخودی شلوغش نکن.کاش می‌تونستم بکشمش. یه لحظه هم خفه خون نمی‌گیره. فک کنم بخوابم بهترهدو کلام: رفیق فابریکم</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 05:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Maybe a best friend?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/maybe-a-best-friend-h6luecrasgx9</link>
                <description>-واقعا مطمئنی بهترین دوستشی؟-آره، معلومه که هستم. منظورم اینه که..ما خیلی وقته باهم دوستیم.-ولی مگه تازگی ها بیشتر با بقیه.قت نمی‌گذرونه؟-خب من که صاحبش نیستم،حق داره.-مگه بهترین دوستان باهم وقت نمی‌گذرونن؟-خب مگه خودش نگفت؟ مگه اون دفعه نگفت که من دوست خیلی خوبیم؟ بیخیال، حق داره با بقیه وقت بگذرونه.--حق داره بهت توجه نکنه؟-..‌‌.-مگه تو دوست خوبی نبودی؟-نه،نبودم.-پس نباید بیخیال بشی؟ اگر خودش دوست ندارن باید بیخیال بشی. به هرحال شماها اصلا شبیه نیستین. مگه نمی‌گن با آدم های هم سطح خودتون دوست باشین؟-ولی..من درسم خوب،هرکاری هم می‌کنم تا اون احساس بدی نداشته باشه. کافی نیست؟-اون درسش خیلی از تو بهتره،چ دقیقا چی کار کردی تا حالش بهتر بشه؟-خب، خیلی وقتا اون خودش باهام حرف نمی‌زنه.-این به این معنی نیست که ازت خوشش نمیاد؟-خب کی گفته اون درسش بهتره؟ نمره هامون یکیه.-از رفتار معلما معلوم نیست؟-شاید...ولی با منم خوب رفتار می‌کنن. مگه نمی‌گن دانش آموز عالی‌ای هستم؟-خودت رو گول نزن.نشده بهت چیزی بگه ؟-تازگی ها بهم زیاد گفته رو مخشم..-خب،خودت فکر کن یعنی چی.-ولی،من جز اون هیچ دوستی ندارم.-اون جز تو خیلی دوست های زیادی داره.-آره،مثلا hr. وقتی زیاد نمی‌بینتش دل تو دلش نیست تا ببینتش ولی دلش برای من در اون حد تنگ نمیشه.-خب خودت ببین.-از بخش واقع بین وجودم بدم میاد.-من بخش جدا نشدنی ازت هستم، عزیزم.بلندی های بادگیر.مناظر توش فوق‌العاده توصیف شدن، تکلیف کاراکتر ها با خودشون مشخصه،و نحوه ی روایت داستان بی‌نظیره.این نقاشی ونگوگ واقعاً شبیه فضای جلوی عمارتشون تو پاییزه.-واقعا مطمئنی بهترین دوستشی؟-آره، معلومه که هستم. منظورم اینه که..ما خیلی وقته باهم دوستیم.-ولی مگه تازگی ها بیشتر با بقیه.قت نمی‌گذرونه؟-خب من که صاحبش نیستم،حق داره.-مگه بهترین دوستان باهم وقت نمی‌گذرونن؟-خب مگه خودش نگفت؟ مگه اون دفعه نگفت که من دوست خیلی خوبیم؟ بیخیال، حق داره با بقیه وقت بگذرونه.--حق داره بهت توجه نکنه؟-..‌‌.-مگه تو دوست خوبی نیستی؟-نیستم.-پس نباید بیخیال بشی؟ اگر خودش دوست ندارن باید بیخیال بشی. به هرحال شماها اصلا شبیه نیستین. مگه نمی‌گن با آدم های هم سطح خودتون دوست باشین؟-ولی..من درسم خوب،هرکاری هم می‌کنم تا اون احساس بدی نداشته باشه. کافی نیست؟-اون درسش خیلی از تو بهتره،چ دقیقا چی کار کردی تا حالش بهتر بشه؟-خب، خیلی وقتا اون خودش باهام حرف نمی‌زنه.-این به این معنی نیست که ازت خوشش نمیاد؟-خب کی گفته اون درسش بهتره؟ نمره هامون یکیه.-از رفتار معلما معلوم نیست؟-شاید...ولی با منم خوب رفتار می‌کنن. مگه نمی‌گن دانش آموز عالی‌ای هستم؟-خودت رو گول نزن.نشده بهت چیزی بگه ؟-تازگی ها بهم زیاد گفته رو مخشم..-خب،خودت فکر کن یعنی چی.-ولی،من جز اون هیچ دوستی ندارم.-اون جز تو خیلی دوست های زیادی داره.-آره،مثلا hr. وقتی زیاد نمی‌بینتش دل تو دلش نیست تا ببینتش ولی دلش برای من در اون حد تنگ نمیشه.-خب خودت ببین.-از بخش واقع بین وجودم بدم میاد.-من بخش جدا نشدنی ازت هستم، عزیزم.بلندی های بادگیر.مناظر توش فوق‌العاده توصیف شدن، تکلیف کاراکتر ها با خودشون مشخصه،و نحوه ی روایت داستان بی‌نظیره.این نقاشی ونگوگ واقعاً شبیه فضای جلوی عمارتشون تو پاییزه.و این نقاشی</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 14:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-d5ykwh1z2bla</link>
                <description>خب، این یه چالشه که شما مثلا هر روز یه نوشته می‌نویسی( طولانی یا کوتاه بودنش و موضوعش فرق نداره) و آخرش این چالش رو اضافه می‌کنی.مثلاً روز اول آخر پستت، اون کتاب رو معرفی می‌کنی و دلایلی که پیشنهادش می‌دی رو می‌نویسی. یا می‌تونه یه نوشته فقط درباره ی اون کتاب باشه.و خب از اسمش پیداست که به مدت سه هفته هر روز باید نوشته بشه.چالش سه هفته ای :1ام بدین ✩˚｡⋆ 1 : کتابی که بخواید به بقیه معرفی کنید چیه؟1 : کتابی که بخوای به بقیه معرفی کنید چیه؟2 : کسی که وقتی ناراحتی خوشحالت میکنه کیه ؟3 : انیمه / فیلم/انیمیشنی که بخوای به بقیه معرفی کنید چیه؟4 : فرد مورد علاقه زندگیت کیه ؟(چه دوست چه فامیل چه هرکی)5 : نویسنده های مورد علاقت کین؟(ویرگول یا نویسنده های کتاب)6 : سیاره مورد علاقت چیه ؟7 : شهر و کشور مورد علاقت چیه ؟8 : چه شغلی رو ترجیح میدی؟دلیلت براش چیه؟9 : کارکتر انیمه/فیلم/انیمیشن/کتاب مورد علاقت کیه ؟10 : گیم مورد علاقت چیه ؟11 : شخصیتت رو چطوری توصیف میکنی ؟12 : چه سبک لباس پوشیدنی رو ترجیح میدی؟13 : اولین باری که اومدی ویرگول چه تصوری ازش داشتی؟ الان چی؟14 : سال های دبیرستان و راهنماییت رو چطوری توصیف می‌کنی؟15 : خوراکی مورد علاقت چیه ؟16 :تولد بهترین آدم زندگیته(چه دوست چه فامیل چه هرکی) بنظرت چی برای کادو دادن مناسبه؟ چرا؟17 :خودت دوست داری برای کادو چی بگیری ؟18 : فردی که دلتون براش تنگ میشه کیه ؟ چرا ؟19 : آخرین مانگا/مانهوا/کمیک/کتابی که خوندی چی بوده ؟نظرت راجبش چیه؟20 : دوست داری توی زندگیت چیو امتحان کنی؟21 : کاری که توی زندگی بیشتر از همه از انجامش پشیمونی؟ایده: چنل @Ocean_starr</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 00:26:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد مدت ها سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-hkdtm722btcj</link>
                <description>این خوب شده؟سلام، بعد از بیست و پنج روز.بیست و پنج روز کمه، نه؟ولی حس می‌کنم خیلی از آخرین باری که نوشتم گذشته. خب، باید بگم خیلی کار ریخته سرم این مدت، هنوز هم قرار نیست سرم خلوت بشه. امتحانا هم که دیگه قشنگ جر دادن همه رو.بحث امتحانا شد، همین دوروز پیش فهمیدم یکی از هفتمی های مدرسمون که دیابت داشته موقع خوندن برا امتحان ریاضی سکته کرده، مامان و باباش هم خونه نبودن، و بله دیگه مراسمش هم همون دو روز پیش بود. من نمی شناختمش از اونجایی که تو شعبه ی یک مدرسه درس می‌خوند، قضیه رو هم از یکی از دوستان که خواهرش می‌شناختش شنیدم.راستش اونجور که باید ناراحت نشدم، در حالت عادی باید به این فکر کرد که..: آخی طفلی پارسال کلی برا تیزهوشان خوند، کلی کلاس رفت، اول سال با کلی ذوق و شوق اومد نشست سر کلاس بعد آخر سال اینجوری شد.    ولی بیشتر گیر اون صحنه ای هم که مامان و باباش اومدن خونه و پیداش کردن، تا آخر عمر از ذهنشون اون صحنه بیرون نمیره.هممم، سال عجیبیه، هم مامان sr به رحمت خدا رفت، هم sa(همون کلاس هفتمین)، هم چند وقت پیش مامان بزرگ پدریه دختر عمم مرد، هم عموی اون یکی دختر عمم(وسطای آبان).کلا همه دارن می‌میرن دیگه. آره دیگه.ببینیم نفر بعدی کیه.هعی.این بهتره یا اولیه؟👋  |  🤍✨</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 01:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط کتاب می‌خوام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-x6sy0qwdd36o</link>
                <description>من فقط اگر یه کتابخونه ی بزرگ و مجهز داشتم، دیگه هیچ چیز دیگه نمی‌خواستم،حتی هوا.حاضرم بگن یه کتابخونه بهت می‌دیم ولی دیگه هوایی نیست که بتونی نفس بکشی، باکمال میل کنار کتابام جون می‌دادم و بعد با روحم اونجارو تسخیر می‌کردم و مطمئن می‌شدم پای هیچ بنی بشری بهش نرسه..</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 03:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-zpq2ufqn6bqz</link>
                <description>  +یکی هست که عادت کرده همش بهم بگه ممکنه نتونی در آینده تو جامعه دووم بیاری! چطوری بهش بفهمونم جامعه ی آدما به چپمم نیست؟+تو کتاب مطالعات اجتماعی خواهر کلاس ششمیم نوشته بود انسان موجودی اجتماعی است که نمی‌تواند به تنهایی زندگی کند و تنهایی برایش آزاردهنده است! لحظه ای که این رو خوندم فهمیدم انسان نیستم.+ خیلی جالبه، صبح ها خیلی عادی می‌رم مدرسه، می‌خندم، عصبانی می‌شم،احساس غم می‌کنم، هیجان زده می‌شم و... . ولی وقتی شب به اتفاقات صبح فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که همه ی اون احساسات توهمی بیش نبوده. انگار فقط برای اینکه با بقیه همراه بشم حسشون کردم. میگیری چی می‌گم؟+انگار تنها چیزی که تو این دنیا عادلانه تقسیم شده عقله، هیچکس نمی‌کنم مال من کمه:»+پر رنگ ترین دلیل وجود &quot;شیطان&quot; اینه که خوبی معنایی داشته باشه. بدون وجود شرارت و بدی، خوبی و نیکی هم معنایی ندارن چون کسی درکی از دنیای بدون اونا نداره. وقتی توی بهش زندگی کنی عذاب جهنم برات مسخره بنظر میاد.+به شخصه زیاد طرفدار فن فیک نیستم، ولی ابلیس زیادی خوبه:) +یکی هست که تازگی ها عادت کرده همش بهم بگه ممکنه تو آینده نتونی تو جامعه دووم بیاری! چطوری بهش بفهمونم جامعه ی چرند آدما به چپمم نیست؟+تغریبا همه ی دوستام همیشه فکر می‌کنن که اهمیت نمیدم، فکر می‌کنن اهمیت نمی‌دم که ناراحتن، احساس پوچی می‌کنن یا یه همچین چیزی. لعنتی! اگر اهمیت نمی‌دم پس چرا شبا از فکر اینکه چطوری بهشون کمک کنم خوابم نمی‌بره؟+سرم درد می‌کنه، کلی حرف هست که می‌خوام بزنم ولی نمیتونم کلمات رو کنار هم بچینم. بلد نیستم حرف بزنم. می‌فهمی؟+از آدمایی که لازم نیست چیزی رو براشون توضیح بدم تا بفهمن خوشم میاد:)-حالت خوبه؟+نه، ممنون که پرسیدی:)+شاید بهتره فکر کنن اهمیت نمی‌دم‌.+کارم شده از دور نگاه کردن.+طبیعیه احساس پوچی می‌کنم؟+لعنتی!دیگه حتی به سختی می‌تونم بنویسم+بیشتر وقتا یه حرفایی می‌زنم که بنظر خودم بد نیست و یه حقیقت واضح هست، ولی بعد بقیه ناراحت می‌شن و یه سری وقتا تا یکی بهم نگه حرفم باعث ناراحتیه یکی شده نمی‌فهمم که همچین اتفاقی افتاده. بعضی وقتا بخاطرش احساس پشیمونی می‌کنم ولی معذرت خواهی نمی‌کنم. جدا از اینکه برام سخته، برم به طرف چی بگم؟ بگم شرمنده که باعث شدم نتونی به خودت دروغ بگی؟+دلم می‌خواد یه خرس قطبی باشم. شیش ماه بخوابم هرکس هم بیدارم کرد راحت بخورمش بعد دوباره بخوابم.+دلم می‌خواد با مشت بزنم تو دهن av+حداقل حالا که درکم نمی‌کنید بزارید تو حال خودم باشم.+چرا ملت انقدر احمقن؟+فقط منم که از تعاملات انسانی بدم میاد؟+نیازمند به یه گربه.+ولی خیلی کیف میده که شب با حیوون خونگیت بخوابی، مخصوصا اگه سگ باشه میاد قشنگ میچسبه بهت مثل یه پتوی طبیعی:)+تنهایی+کتاب+آهنگ&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;+خالی از احساسات+ خیلی جالبه، صبح ها خیلی عادی می‌رم مدرسه، می‌خندم، عصبانی می‌شم،احساس غم می‌کنم، هیجان زده می‌شم و... . ولی وقتی شب به اتفاقات صبح فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که همه ی اون احساسات توهمی بیش نبوده. انگار فقط برای اینکه با بقیه همراه بشم حسشون کردم. میگیری چی می‌گم؟+انگار تنها چیزی که تو این دنیا عادلانه تقسیم شده عقله، هیچکس نمی‌کنم مال من کمه:»+سوکوکو&gt;&gt;&gt;هر کاپل دیگه ای+به شخصه زیاد طرفدار فن فیک نیستم، ولی ابلیس زیادی خوبه:) +ایشون نوعی گربه سان آفریقایی  هستن که بخاطر پاهای بلندش می‌تونه تا سه متر بپره. امیدوارم انسان هیچوقت بهش علاقه مند نشه تا شکارش هم نکنه.+آدما دوست دارن خوشگل باشن ولی مطمئنم حیوونا می‌خوان زشت باشن. اگر خوشگل باشن شکار می‌شن و درنهایت منقرض.+دبیرمون معتقده که آهنگ هایی با ریتم های تند،اتاق شلوغ،افکار بهم ریخته،نخوندن نماز و قرآن نخوندن باعث میشه آدم احساس بدی بکنه و آرامش نداشته باشه. یه بار بهش گفتم اگر یکی با همه ی اینا اوکی باشه به جز افکار بهم ریخته چی؟ گفت خب یه سری آدمای دیوونه هستن که استثنا اند:)+نصفه شبی خوابم میاد دارم چرت و پرت میگم...🚶+خسته ام، خسته از این آدمای احمق که فکر می‌کنن حق با خودشونه.+چند وقت پیش با یکی تو مدرسه بحثم شد. سر چی؟ سر نظر خودش. شاید عجیب باشه ولی اون داشت یه چیزی می‌گفت، منم گفتم کاملا باهات موافقم ولی اینم مد نظر داشته باشم. اونم نیم ساعت باهام بحث کرد که نظر خودش درسته. درحالی که نظر من نظر خودش بود:) +منو با هفتا استخون اضافه دفن کنید تا باستان شناس های صد سال دیگه اسکل شن.+توکه درک نمی‌کنی، چرا حداقل نمیزاری تو حال خودم باشم ؟+دلم می‌خواد برم تو کما و وقتی از کما دراومدم ببینم علم اونقدری پیشرفت کرده که داریم تو سیاهچاله زندگی می‌کنیم و با کرمچاله اینطرف اون طرف میریم....🚶همه ازم متنفر نیستن، ولی یه همچین حسی دارم...بیخیالش.+آدما چه با دلیل چه بی‌دلیل بلاخره ازت متنفر میشن، پس چرا حداقل یه دلیل بهشون ندی؟+احساس میکنم مال این دنیا نیستم:)+کمک، نمیتونم نفس بکشم+بنظرتون تعریف مرگ چیه؟+معتقدم مرگ با مردن خیلی فرق داره.+تفاوت زنده بودن و زندگی کردن به اندازه ی تفاوت ایران ۴۵ سال پیش با الانه.+پادشاه عربستان هر صبح که بیدار میشه می‌ره یه تحقیق می‌کنه ببینه چی تو ایران ممنوعه، همون رو آزاد می‌کنه.+تراپیستای خارجی باید به همه ی مریضاییشون که افسردگی دارن بگن برو یه ماه ایران زندگی کن. یارو بعد از یه ماه ایران زندگی کردن اگر زنده برگرده کشور خودش هر روز صبح اولین کاری که می‌کنه اینه که پرچم کشورش رو می بوسه.+چرا همه ی عشق و عاشقی ها تو فیلم ایرانیا سر خوشگلیه؟ چرا یه بار عاشق یه آدم زشت نمیشن شماها؟ +در ادامه ی حرف قبلیم اگر بخوام مثال بزنم، نجلا بهترین گزینس. یارو داشت وسط جنگ سوراخ سوراخ می‌شد ولی آرایش چشماش کامل بود.+تغریبا همه ی مذهبی های تعصبی و خیلی از مذهبی ها عاشق خدا نیستن،عاشق بهشتش هستن..+قلم هیهات رو دوست دارم+یکی از عادتام اینه که یه گفت و گوی کامل رو با یه آدمی تو ذهنم برنامه ریزی کنم و تا تهش برم، ولی آخر سر که بخوام واقعاً با طرف حرف بزنم لال بشم. یه آدم خاص هم نیست،با همه همینم:)+قبول کنیم ممنون یه آدمی تو خیالاتمون داریم که کاملا درکمون می‌کنه و باهامون راه میاد🙃🌌+واقعا انقدر سخته؟ اینکه همو مسخره نکنیم اینکه توهین نکنیم اینکه اذیت نکنیماینکه ضعف های همو واسه هم تعریف نکنیم اینکه سنگدل نباشیم اینکه به بی احساس بودنمون افتخار نکنیماینکه خشونت نکنیم اینکه حیله گر نباشیم اینکه خسیس نباشیم اینکه همو درک کنیماینکه مشکلات همو جدی بگیریم اینکه باهم مهربون باشیم +خدایا، میشه دوباره یادآوری کنی چرا آدم رو اشرف مخلوقات خطاب کردی...؟-احساس نمی‌کنی دیگه داره زیاد میشه؟+حرف برای گفتن زیاد دارم، حواسم نبود. -بقیه اش باشه یه روز دیگه؟+باشه.-پس شب بخیر+شب بخیر:)</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 01:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ روشنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ynvi9qwq2sk9</link>
                <description>آن شب خوش را به سادگی نپذیرپیری را نابود و در انتهای روز طغیان کنطغیان کن، طغیان کن علیه مرگ روشناییاگر چه خردمندان در نهایت تاریکی را حقیقت می‌داننداما آن ها شب خوش را به سادگی نپذیرفتندطغیان کن، طغیان کن علیه مرگ روشنایی.*Interstellar*</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 23:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-d6pcmgbjytp2</link>
                <description> امروز بلاخره بعد از شیش ماه بارون اومد. البته پریروز هم بارون اومد ولی خب کلا چهل دقیقه بارید. خنده داره که همه ی کشور داره سیل میاد بعد اینجا تو سیرجان این اولین بارون طولانی مدته، الان هفت ساعته که داره بارون میاد. بنظر من که خیلی خوبه، من کلا عاشق همه چیه بارونم، بوی خاک بارون خورده، خیس شدن تو بارون، هوای بارونی،بوی بارون، حتی هوای ابری قبل بارون هم دوست دارم.یه جورایی آرامش بخشه. واقعاً دلم می‌خواد برم با یه کتاب بشینم گوشه ی کافه و درحالی که از قهوه ام لذت می‌برم کتاب بخونم، حیف که من فقط می‌تونم نسکافه و اینجور قهوه ها رو بخورم، با اینکه عاشق قهوه ام ولی قهوه های کافه باعث میشه تپش قلب بگیرم و حالم بشدت بد میشه. بیخیالش..میدونید، من معتقدم نباید زیاد به خوشی های کوچیک زندگی محل داد(بیشتر منظورم اینه که نباید زیاد جوگیر بشی) ولی نه اینکه کلا نادیدشون بگیری. خوشی های کوچیک مثل یه بارون لذت بخش، حرف زدن با آدمی که علایقش مثل توئه، آهنگ گوش کردن یا یه خواب دلچسب. زندگی به همینا بنده اصلاً. حتی اتفاقات بد هم ارزشمندن، وقتی احساس پشیمونی می‌کنی، یا حتی احساس غم زیاد باعث میشه احساس زنده بودن کنی. آدم وقتی میمیره که هیچی احساس نکنه،حتی درک نکردن احساسات هم بد نیست ولی احساس نکردن بده. وقتی چیزی رو احساس نمیکنی، از درون پوچ میشی، اینجور چیزا هستن که یه انسان رو انسان می‌کنه.همین دیگه:)پ.ن: عکاسیم یه خورده بده،اگر عکسا بد شدن ببخشید:)</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 18:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهای حلال زاده ها، من هنوز زنده ام! خلاصه ی دو هفته begaیی زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-bega%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-jwbd5larq2zb</link>
                <description>شرح حال؟ خب..: ساعت شیش صبحه و خوابم میاد. بعد از یکی دو ماه دارم می‌نویسم. خستم و فردا خداروشکر قرار نیست برم مدرسه. هنوز دارم اون چالش ۷۵ روز رو ادامه میدم ولی لعنت بهش، حوصله ندارم پست بزارم درباره اش. همین امشب ۷ قسمت سریال دیدم و الان بشدت خستم. اصلا نمی‌دونم چرا بعد این همه وقت دارم پست می‌زارم...به چه قدرت؟طلوع خورشید یه جورایی قشنگه...خیلی قشنگه. امروز اونقدرا هم تو هوا گرد و خاک نیست:)خیلی تاربک شد. عکسایم خوب نیست پس به بزرگی خودتون ببخشید واقعاً از نسیم و بادی که سر صبح اینطرف و اون طرف میوزه خوشم میاد. همین الان در نقش قهوه ی پر کافئین، تو یه لحظه خواب رو از سرم پروند:) تو دوهفته ی گذشته خیـــلـــی چیز شد...چیز دیگه.. اتفاقات مختلفی افتاد، نصفش هم به امید خدا و یاری پروردگار bega رفتن بود.نصف هفته ی گذشته درگیر اسباب کشی بودیم و خونه کلا رو هوا بود. وضعیت اتاق من؟ بدتر از همیشه. فرش هارو جمع کردن بودیم و کلی کاغذ دور و اطراف ریخته بود و از اونجایی که تخت رو از هم باز کرده بودیم، دوشک تخت هم همینجوری رو زمین ولو بود. خلاصه اسباب کشی کردیم و اومدیم خونه جدیده و منم وسایل رو چیدم و داشتم برا اولین بار اتاقم رو مرتب می‌کردم که زارت، نمی‌دونم چی شد زانوم یه لحظه خالی کرد منم افتادم اینم خورد به دیوار و بله، به چوخ رفتم:) البته نشکست ولی خب هنوز هم نمی‌تونم درست راه برم، ورمش هم نخوابیده، هنوز تازه باید ورمش بخوابه بعد تازه میشه فهمید چی شده. تنها نکته ی مثبتش اینه که ده روز از مدرسه مرخصی دارم...😎🤓البته بگی نگی حوصله سر بره یه جورایی..ولی خب چه میشه کرد. از اینجا عکس گذاشتم چون صرفا یه جورایی منظره مورد علاقه ام وقتی از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم محسوب میشه؟  نتیجه گیری۱: اتاقتون رو مرتب نکنید⚠️نتیجه گیری۲: ده روز مدرسه نرفتن اونقدرام خوب نیست</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 11:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باطن نوجوانی و ظاهر نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ngrdtjzjkofj</link>
                <description>خب ، میدونستید همه ی ما چه دختر چه پسر از ۱۰ سالگی وارد نوجوانی میشیم و تا ۲۱ سالگی نوجوان به حساب میایم ؟ یعنی ما دقیقا ۱۰ سال توی بهترین حالت خودمون هستیم و طبق چیزی که همه میگن ما طی اون ده سال در آزادانه ترین و شاد ترین حالت خودمون هستیم . اما فک کنم ما نوجوان ها از همه بهتر می‌دونیم که اصلا اینطور نیست! شما قبل از اینکه برین کلاس اول چه حسی نسبت به مدرسه داشتین ؟ وقتی رفتیم کلاس اول چه حسی داشتین ؟ الان چه حسی دارین ؟ وقتی هنوز ۹ سالتون بود درباره ی ۱۸ سالگی چه فکری میکردین ؟ اصلا چرا راه دور بریم ، درباره ی ۱۶ سالگی چه حسی داشتین ؟ الان چطور ؟ قطعا تصورات با واقعیت فرق زیادی داره به طور خلاصه وقتی ما وارد مدرسه شدیم چندتا دوست پیدا کردیم و گفتیم وای بهتر از این نمیشه اما یکم که گذشت با داد های معلممون و سرزنش های مامانمون آشنا شدیم و فهمیدیم انگار اونقدر ها هم خوش نمی‌گذره با خودمون گفتیم به محض اینکه بزرگ بشم همه چی درست میشه اما بعد وقتی ۱۶ ساله شدیم به خودمون اومدیم و دیدیم حاضریم همه چیمون رو بدیم برای اینکه دوباره برگردیم به همون دوران که تازه وارد مدرسه شده بودیم ?سخنران های انگیزشی میگن باید از نوجونیت لذت ببری اما اونا نمیگن چطوراونا فکر نمیکنن که ما مثل آمریکایی ها و اروپایی ها نیستیم اونا فقط میگن باید کنار بیای اما نمیگن چطوراگر شما دختر باشی ، به پسر ها نگاه می‌کنی و میگی :چه زندگی بی دغدغه ای دارهو اگر پسر باشی به دختر ها نگاه می‌کنی و میگی : چه زندگی شادی دارهاما هیچ کس سعی به درک کردن طرف مقابل نمیکنه.پس..شاید باید همینجوری به انتظار جوانی بشینیم؟اینجا جایی هست که می خوایم باهم به راحتی حرف بزنیم و نظراتمون رو بگیم و درد و دل کنیمدور از همه ی آدم هایی که درکمون نمیکنن ، دور از همه ی اونایی که بین آدم ها تبعیض قائل میشن ، دور از اون هایی که هیچی نمیدونن و فقط حرف های به اصطلاح انگیزشی میزنناینجا می خوایم به دور از همه ی اونا خودمون باشیم و خودمون مشکلات رو حل کنیم ?_____________________________________________   از هر موضوعی که میخواستید داخل کامنت ها بگید تا درباره اش بنویسم و اگر خواستید تو کامنت ها میتونیم درد دل کنیم و از مشکلات حرف بزنیمحتی اگر مشکلتون خدایی نکرده حل هم نشد مطمئن باشید حرف زدن درباره‌اش حس بهتری بهتون میده به عنوان کسی که همه ی اینا رو تجربه کرده و هنوز هم یه خورده درگیرشه بهتون میگم حرف زدن خیلی کمکتون میکنهمنتظر نظرات و پیشنهادات شما دوستان هستم_____________________________________________ دوستان من اینجا مطالبی در رابطه با چیز های مختلف  </description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 12:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز نویسی: مرگ و گریه های اول صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-r24gjgalgmoc</link>
                <description>امروز به مدرسه یه خورده دیر رسیدم و وقتی که رسیدم دیدم همه ی بچه های کلاس جمع شدن دور میز یکی و بحث گرمه گرمه. پرسیدم چی شده؟ که rh(دوتا حرف اول اسمش) که یکی از کلاس بغلیه داره حرف می‌زنه. مادر یکی از بچه های کلاسشون بخاطر سرطان معده مرده بود. همه ی بچه های کلاسشون داشتن مثل ابر بهار گریه می‌کردن، حتی a(حرف اول اسمش) هم وسطای زنگ دوم بلاخره گریه اش گرفت(کلا فقط من و دو سه نفر دیگه گریه نکردیم). زنگ اول دینی داشتیم و معلم وقتی دید بچه ها حالشون بده شروع کرد از اون دنیا حرف زدن و اینکه مرگ دست خداست و گریه کسی رو زنده نمی‌کنه، یکی نیست بگه آخه زن حسابی! این حرف های تو مثل نمک رو زخم می‌مونه🤦 خلاصه زنگ خورد و حرف های معلم هم هیچ تاثیری نداشت رو حال بده بچه ها. زنگ تفریح رفتیم بیرون دیدیم به جز کلاس خودمون و اون کلاسی که دختره توش بوده ، اون یکیا هم دارن گریه می‌کنن. حقیقتا برام عجیب بود چون مایی که بیشتر sr رو می‌شناختیم بعضی هامون برا مامانش گریه نکردیم، ولی اونا همه داشتن گریه می‌کردن.ا n هم که بخاطر گریه ی آناناس(لقبه دوستش از اون کلاسه) داشت گریش می‌گرفت••• احساس می‌کردم خیلی آدم بی‌احساسی هستم•_•فارسی هم بهتر نگذشت، همه دوری بودن کلا. معلم فارسی هم یه خورده اول کلاس درباره ی مرگ داداشش حرف می‌زد که شب خوابیده و صبح بیدار نشده. آخرش هم رسیدیم به اینکه خیلی از شاعران و نویسنده ها وقتی ناراحت بودن ایده های خوب به ذهنشون می‌رسیده و اینچنین شد که رسیدیم به بحث مولانا و بابا طاهر(ربطش رو خودتون بفهمین دیگه)سر فارسی n که کلا هر چند دقیقه یه بار گریه اش می‌گرفت و دوباره اوکی می‌شد ، a هم همونجا بود که گریه اش گرفت، من و z هم به اینکه خیلی بی احساسیم می‌پنداشتیم . حالا y اون ته کلاس داشت می‌خندید🫤  آخه الان واقعا یعنی من نباید هیچی می‌گفتم ؟ درس رو بیخیال اصلا، لعنتی حداقل میبینی کلاس اوضاعش انقدر بگا..چیزه منظورم اینه داغونه نخند. k هم داشت جلو با انواع و اقسام صداهای مسخره حرف می‌زد. معلم هم هر از گاهی یه ذره چشم می‌گرفت و ادامه می‌داد. زنگ تفریح معلم شیمی که احتمالا پایه ترین معلم مدرسه هست اومد والیبال بازی کردیم. شاید این یکم به تعویض روحیه ی بچه ها کمک کرده باشه حالا. بقیه ی مدرسه هم دیگه خلاصه شد توی سخنرانی های مدیر درباره ی روز مادر و اینکه شنبه هوای sr رو داشته باشیم ، معلم فارسی که گفت باید یه متن ادبی درباره ی مادر و روز مادر بنویسیم و امتحان شیمی. منم ساعت دوازده پیچوندم اومدم خونه و وقتی قضیه رو به مامانم گفتم (چون پرسید چرا حالت گرفتس) فهمیدم مامان sr تو آموزشگاه رانندگی مامان بزرگم قبلا معلم بوده و تغریبا اون و مامان بزرگم دوست بودن. هعیی زندگیه دیگه، فقط دلم برای sr و خواهر کوچیکترش میسوزه که ۱۲ سالشه، باز حالا خواهر بزرگشون احتمالا بهتر بتونه با قضیه کنار بیاد؟ ✨❤️روز مادر مبارک🤍✨</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 15:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷۵ روز نویسی؟🗿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%DB%B7%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-oudbl1ygozrq</link>
                <description>شاید الان فکر کنین که دیروز  کلی کار کردم. ولی هیچ‌کار نکردم که هیچ، دوباره امروز از اول باید شروع کنم 🚶اول که صبح اومدم خونه گرفتم تا ساعت شش شب خوابیدم، بعدش هم بیدار شدم نیم ساعت فقط به سقف زل زده بودم. خلاصه بلاخره پاشدم فقط کارای فردام رو کردم به زور و رفتم شام خوردن. آبم فک کنم به زور ۴ لیوان از ۱۲ لیوان خوردم. الانم هنوز بیدارم تا برم شیمی بخونم ، بعدش انشاالله بخوابم🤲📿</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 01:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Golden Palace</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/golden-palace-zir0bmhvly4y</link>
                <description>🌚بدون هیچ دلیل خاصی ⭐یک روز به آرامی چشمانم را می‌بندمیک روز بی هیچ دغدغه ای به خواب عمیقی می‌رومدیگر صدای مردم را نخواهم شنیددیگر رفتار های عجیبشان را حس نخواهم کردو در آن لحظه فقط آرامش را حس می‌کنمآرامشی که سال ها از دستم فرار می‌کرد.یک روز وقتی که در تخت چوبی خودم بخوابمو به خوابی عمیق فرو برومدر پشت پلک هایم روشنایی صبح را می‌بینمو صدای همهمه ی مردم را از یاد می‌برمو به جاش صدای بهشت را خواهم شنیددر قصر طلایی خودمبدور از صداهای متعجب انسان های مزاحم...</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 15:55:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷۵ روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%DB%B7%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-a29bjq8fhlza</link>
                <description>با شکوه اگه عکس بوداحتمالا درباره ی چالش ۷۵ روز سختی شنیدیم نه؟اگرم نشنیدین درکل این یه چالش جهانیه که ایده آلش ۷۵ روز هست اما شما می‌تونید بسته به میلیون زمانش رو کم و زیاد انجام بدین. خودم می‌خوام ۶۰ روز انجامش بدم. اصول این چالش اینطوریه که اپل باید یه رژیم غذایی داشته باشین، حالا خودتون میتونید اون رژیم رو بسازیدش.هر روز باید یک عکس از خودتون بگیرید.روزانه دوبار به مدت ۴۵ دقیقه ورزش کنین.در طول روز باید ۱۲ لیوان آب بخورید.باید در طول روز ده صفحه از یک کتاب رو بخونید(شامل رمان نمیشه و باید اطلاعات محور باشه)اگر حتی یک کار را در روز انجام ندهید باید دوباره از اپل شروع کرد.حالا من یه خورده به سبک خودم تغییرش دادم:اول که مدت زمانی که می‌خوام بهش پایبند باشم ۶۰ روز هسترژیم غذایی هم کلا فست فود حذف میشه، چیپس و پفک هم هر دو هفته ای یکبار(اونقدرا به رژیم معتقد نیستم پس همین کافیه)هر چهار روز یکبار دوش فنلاندیهر روز عکس و پست تو ویرگول هر روز ۱۲ لیوان آب هر روز مرور نکات مهم درسی(به جای ۱۰ صفحه مطالعه) هر روز حداقل ۶ ساعت درس خواندنروزانه گوشی فقط ۴۵ دقیقهمرتب کردن میز(حس می‌کنم قراره هر روز بره از اول😑)هر روز یک ساعت ورزش هر روز یک ساعت خواب(به جز خواب شبانه)همین دیگه. تو پست بعد بیشتر درباره اش صحبت می‌کنم. https://virgool.io/@Anne_shirley/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B7%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-uewc3rd94gxpبه پروفایل آنه هم حتما سر بزنید 👆. تا درودی دیگر بدرود 🫡</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 03:37:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمع کنین این بند و بساط رو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B7-%D8%B1%D9%88-ivj57rf5ixoa</link>
                <description>بیاین قبول کنیم از مسخره ترین بحث های این روزا سیگما و فمنیسم هستن. حالا. باز سیگما ها دو سه تا بچه ی ۱۳ ۱۴ ساله نیستن ولی فمنیسم ها شورش رو در آوردن. &quot;ببینید زنها الان تو ایران کار میکنن؟بله ولی چه کارهای مثل دکتری کارمندی حسابداری تو فروشگاه تو مغازه بده نه اما مثلا شغلای مثل قاضی مثل رئیس جمهوری زنها موجوداتی احساسی هستن و از رو احساس تصمیم میگیرن یه جورایی بی منطق هستن پس شغل های حساس که اینده یکی جامعه یا فرد به نظر خانم هست جور در نمیاد&quot;این یه کامنتی هست که تو نت دیدم حیفم اومد نزارمش. بابا کی می‌خواین بفهمین زنا می‌تونن از صدتا مرد منطقی تر باشند ، مردا می‌تونن احساسی باشن . زن حق نداره بچشو ، جنین تو شکمش رو سقط کنه بگه بچه ی خودمه دلم خواست ، مرد هم نمی‌تونه بچشو بکشه و ته تهش بندازنش زندان. هیچکدوم حق ندارن به هم توهین کنن چون هیچکدوم نمی‌دونن طرف مقابل چی تحمل می‌کنه و چی می‌کشه. خواهرم حق داری حجاب نداشته باشی ، حق داری مانتو نپوشی ، حقته هر لباسی که خواستی بپوشی و راحت باشی ولی نه دیگه خیلی باز رو تو همون کشور های خارجی هم نمی‌پوشن، برادرم حق نداری بزنی تو گوش خواهرت چون غیرتی شدی. نمیتونی با هرکس دلت خواست باشی و انتظار داشته باشی مامان و بابات بهت چیزی نگن ، اونا برای تو و آینده ی تو زحمت کشیدن. حقته قاضی بشی ، پلیس بشی ، رییس جمهور بشی و هر شغلی دلت خواست داشته باشی ، توهم می‌تونی احساس داشته باشی ، هر رنگ لباسی که خواستی بپوشی و نیاز نیست حتما خودت رو خیلی قوی نشون بدی. دنیا نیومدی که شوهر کنی و بچه بیاری، توهم نباید حتما یه شغلی دست و پا کنی و خرج زن و بچه بدی. می‌تونی مادر بشی یا اگه دلت می‌خواد ازدواج کنی و این به معنی این نیست که مستقل نیستی، توهم اگر پدر بشی و به خانواده ات بیشتر از بقیه توجه کنی زن ذلیل نیستی. خواهرم بگو ببینم حاضری بری تو معدن کار کنی؟ حاضری بری تو اون همه غبار خاک و گچ ساختمون بسازی ؟ میری برق کاری و لوله کشی؟ حاضری رفتگر بشی؟ وقتی می‌گی نه این یعنی خودت که انقدر بر علیه مردان حرف می‌زنی بهشون احتیاج داری. داداش اگر همین زنا نبودن تو اصلا وجود داشتی؟. بابا بیخیال این کارا بشین. والا بچه بازی هم نیست والا اینطوری که میبینیم بچه ها بهتر از شما ها باهم کنار میان . شاید تو جایگاهی نباشم که اینو بگم ولی بازم این نظر منه.                                                      و اینکه فمنیسم هم یه سری هاشون واقعاً حق می‌گن و حرف از برابری همه چیز می‌زنن. </description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 19:09:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-nkibaigauxtp</link>
                <description>این خرسه زیادی موده، برا خودش راحت خوابیده اصلا هم براش مهم نیست که آب داره می‌برتش(دوباره دیر شد. سریع آماده شدم و نشستم تو ماشین و راه افتادیم. تو راه مدرسه بودیم که..بنگ! یه ماشینه از بغل کوبید به ماشین. فقط شایلو چطوری میلرزه طفلک، فک کنم دیگه هیچ وقت صبح با خودمون نبریمش.این زنه که کوبید به ماشین به طرز مزخرفی رو مخه، انگار واقعا دلش کتک می‌خواد، مامان منم که عصبی شده..فکر کنم امروز دیر برسم مدرسه. -کجا بودی؟ نیم ساعت از شروع کلاس گذشته!اینم از ناظم پاچه گیرمون، البته بخاطر تاخیر دلیل خوبی داشتم ولی نمی‌دونم چرا هیچی نگفتم.عجیبه ، معلم دینی هم هیچی بخاطر دیر اومدنم نگفت. -هیچی نگی هم چیزی ازت کم نمیشه! اینم خانم مثلا دوستم r (حرف اول اسمش) که خودشون به زور چپونده وسط بحثی که بهش مربوط نیست. اینو گفت چون به دوتا میز پشت سریم گفتم ساکت باشن سر کلاس . شایدم گیر بی‌خود بهشون دادم؟ از لحاظ روحی نیاز دارم خدا همینقدر سریع جواب آرزو هام رو بده.. آخیش، بلاخره زنگ خورد. کتابم رو برداشتم و سریع از کلاس رفتم بیرون، زنگ بعد زیست داریم منم که تحقیقش رو انجام ندادم پس قطعا کلاس جالبی میشه. -چی می‌خونی؟ جالبه؟خب، حداقل می‌تونم a(کلا حرف اول اسمشون رو می‌گم) رو تحمل کنم. اونم مثل خودم کتاب خونه بنابراین عجیب نیست که براش جالب باشه...-دوباره داری چی کتاب می‌خونی؟و باز هم r. با تمام توانم سعی می‌کنم نادیده اش بگیرم .-نمی‌شنوی چی می‌گم؟ نه نمی‌شنوم. حالا بی‌زحمت برو و بزار من برم تو کتابم غرق بشم.-ضد حالمن ضد حال نیستم، فقط با معیار های تو جور در نمیام. البته همه ی اینا رو تو ذهنم بهش گفتم متاسفانه.یه نگاه به ساعتم انداختم ، پنج دقیقه بیشتر نمونده پس بهتره برم سر کلاس. تو سالن بودم که...-هوی ، جلو پاتو نگاه کن!اینم s لعنتی و پر افاده. اصولاً تا قبل از امسال من فکر می‌کردم این بچه های لوس و مغرور تو دبیرستان فقط مال تو فیلما هستن تا اینکه امثال این اومد تو کلاسمون! با اون کاپشن پر پریش، یه جوری هر روز یه کاپشن متفاوت و عجیب می‌پوشه و با عینک دودی میاد سرکلاس که سلبریتی ها هم اینجوری اینور و اونور نمیرم.-من اصلا خوشم نمیاد یکی بهم دست بزنه پس دفعه‌ی دیگه سرت رو از کتاب دربیار و جلوت رو نگاه کن.بنظرتون واکنش من به این حرفش چی بود؟ خب ، من به زور بغلش کردم و سرش رو ناز کردم ، وقتی هم خواست اعتراض کنه لپاش رو محکم از دو طرف کشیدم(البته شخصا دلم می‌خواست با مشت بزنمش ولی حیف مدرسه دست و پامو رو بسته بود) قیافه اش اون لحظه روزم رو ساخت اصلا ، اگه گوشیم همراهم بود حتما ازش عکس می‌گرفتم اینجا می‌زاشتم انقدر که قیافه ی خنده داری به خودش گرفته بود. - چیه چرا پکری؟این یکی رو واقعاً می‌تونم تحمل کنم. اگر بخوام صادق باشم n تنها کسیه که نمی‌تونم زیاد ازش غر بزنم. البته تازه باهاش رفیق شدم ولی خب.. ( جوری که من درباره ی همکلاسی هام و دوستام حرف می‌زنم:همکلاسی=دوست ، دوست= رفیق) از اونجایی که دبیر عربی همیشه پنج دقیقه دیرتر میاد سر کلاس میشه با خیال راحت تکالیف عربی رو نوشت.-کتاب ها رو میزولی خداوکیلی عربی یه خوبی ای داشته باشه اونم اینه که سر کلاس میشه راحت خوابید و این مخصوص منیه که شبا ساعت چهار به زور می‌خوابم. نهایت کاری هم که دبیر میده اینه که نمره کم می‌کنه.هوف! یه روز دیگه هم تموم شد. فقط کاش میدونستم از اینکه الان می‌رم خونه باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ حالا فعلا بی خیالش ، چو فردا شود فکر فردا کنیم. فعلا همینکه امروز هم تغریبا بخیر گذشت جای شکرش باقیه. فقط باید..۱۷۳ روز دیگه هم بخیر بگذره.پ.ن: کارم تو روزمره نویسی افتضاحه نه؟</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 16:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه دوراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-s7wnwadk125x</link>
                <description> کیلو پاستیل خرسی یا ۲ کیلو لواشک؟ بستگی داره به طعم لواشکش و بیرونی یا خونگی بودنش . اگه سیب و انار باشه قطعا میگم پاستیل خرسی۲-همین الان بری افغانستان و دیگه نتونی برگردی ایران یا تا آخر عمرت تو ایران بمونی؟ قربونش همین ایران خودمون بشم من ۳-یه خونه تاریک درحدی که وحشت کنی یا یه خونه روشن که نتونی جایی رو ببینی؟ تاریک  چون حداقل می‌تونم از خونه برم بیرون🌚۴-بدونی کی میمیری یا بدونی چجوری میمیری؟ ....ده ، بیست ، سی ،چهل....۵-تنها فرد خوشحال جهان باشی یا تنها فرد ناراحت؟ تنها فرد ناراحت چون اگه من تنها فرد خوشحال باشم یعنی بقیه یه سگ افسردن و این رو جنس کار تاثیر می‌زاره پس انگار به نفع خودمم نیست.۶-هیچ وقت نتونی غذای مورد علاقتو بخوری یا هیچ وقت نتونی رابطه داشته باشی؟ خوردن لازانیا رو به رابطه داشتن ترجیح می‌دهم😶‍🌫️۷-هیچ وقت نتونی حرف بزنی یا مجبور باشی هرچی توی ذهنت هست رو بگی؟ حرف نزنم به دو دلیل: ۱- همین الانم  اونقدرا حرف نمی‌زنم   ۲- می‌تونم بنویسم۸-بتونی ۵ ثانیه به آینده بری یا گذشته؟ گذشته ، مثلا فرض کن یه ظرف رو می‌ندازم می‌شکنه بعد سریع میرم عقب میگیرمش۹-عقل یا دوست؟ قطعا عقل۱۰-امنیت یا احساس امنیت؟ احساس امنیت۱۱-دوغ یا نوشابه؟ بستگی به غذای مد نظر داره...۱۲-یه خونه پر از قاتل یا پر از جن؟ فرقی نداره به هرحال از دوتاشون کلی سوال دارم...۳-یه خونه تاریک درحدی که وحشت کنی یا یه خونه روشن که نتونی جایی رو ببینی؟ تاریک  چون حداقل می‌تونم از خونه برم بیرون🌚</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 15:15:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرتل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%DA%AF%D8%B1%D8%AA%D9%84-epmzzmcwlali</link>
                <description>سال ها قبل یتیم خونه ای وجود داشت که به قوانین  سخت گیرانش معروف بود. بچه ها هر روز ساعت ۶:۰۰ بیدار می‌شدند و ۱۱:۰۰ به رختخواب هاشون بر می‌گشتن. هرکس که از دستورات اطاعت نمی‌کرد باید  تنبیه می‌شد و بدترین تنبیه گذراندن شبتوی سردترین و تاریک ترین بخش یتیم خانه در کمد بود.اما گرتل نمی‌خواست درس بخواند.گرتل نمی‌خواست صبح زود از خواب بیدار شود.گرتل به هیچ وجه دوست نداشت شب زود بخوابد.گرتل از تاریکی وحشت داشت. گرتل از مادر شوکران متنفر بود...از همه ی آنها متنفر بود.مادر شوکران سخت گیر ترین معلم یتیم خانه و مسئول چک کردن رخت‌خواب ها بود. او هر شب وقتی متوجه می‌شد که گرتل از خوابگاه بیرون رفته همه جا دنبال او می‌گشت و اون رو به زور به خوابگاه می‌برد و بعضی وقتا با طناب به تخت می‌بست، وقتی نمره ی گرتل کم می‌شد اورا تنبیه می‌کرد و هر روز صبح او را کشان کشان به کلاس می‌برد.این پنجمین بار در هفته بود که گرتل فرار کرده و مادرشوکران او را به زحمت گرفته بود. مادرشوکران  عصبانی بود و تنبیه های مناسب را در ذهنش مرور می‌کرد تا ناگهان به یاد کمد و ترس از تاریکی گرتل افتاد.+ولم کن!گرتل فریاد می‌زد و مادر شوکران او را به زور به سمت طبقه ی بالا می‌برد. جلوی کمد وایستاد .+نه تو رو خدا کمد نه! قول می‌دم دختر خوبی بشم قول می‌دم درس بخونم فقط ترو خدا منو نزار تو کمد!-می‌تونی از فردا شروع کنی ولی برای الان برنامه چیز دیگه ایه عزیزم.مادرشوکران گرتل را داخل کمد انداخت و خودش بی‌توجه به ناله و شیون های گرتل به طبقه ی پایین برگشت.گرتل کمک می‌خواست.گرتل وحشت کرده بود.گرتل سردش بود.گرتل پشیمون بود.گرتل از ترس و سرما می‌لرزید.گرتل نفس نمی‌کشید..صبح مادرشوکران برای بیرون آوردن گرتل به طبقه ی بالا برگشت و وقتی در کمد رو باز کرد با چشمای از ترس باز مونده ی گرتل و صورت درهمش مواجه شد. دخترک از ترس مرده بود.خیلی ها میگن بعدش مادرشوکران عذاب وجدان می‌گیره و خودکشی می‌کنه . اما سوال اینه که کی می‌تونه منکر صدای ناله ها و گریه های عجیب و کودکانه ای بشه که حتی بعد از سال ها هنگام شب از طرف یتیم خانه میاد و با باد قاطی میشه؟ خیلی ها معتقدن روح گرتل و مادرشوکران هنوز هم توی یتیم خونه گیر افتاده و گرتل هنوز از دست مادرشوکران فرار می‌کنه و مادرشوکران هنوزم تمام راهرو های یتیم خونه رو دنبال دخترک می‌گرده تا اون رو به تختش برگردونه.اینجا خیلی سرده...کمک،کسی هست؟</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 21:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش:مصاحبه با خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-lxwyq23nx6xd</link>
                <description>اگر قرار باشه یه لقب انتخاب کنی: سوی(Suy)(اصلا اسمه؟)کاپل مورد علاقه ات: سوکوکو یوتیوبر های مورد علاقه ات: کوروش و میادرحال حاضر منتظر کدوم فیلم/سریال هستی: فصل دو لوکی و قسمت آخر اتکچرا می‌نویسی: نمیدونمیه چیز عجیب درباره ی خودت بگو: از هرچیز که مردم ازش خوششون نمیاد خوشم میاد( البته نه همیشه)بهترین خوابی که دیدی: دقیق یادم نیست وی بود ولی خیلی حس خوبی داشت وقتی بهش فکر میکنم یه وایب آبی خاصی بهم میده(فک کنم انیمه بود و فک کنم بانگو بود(البته که مطمئن نیستم))میخوای چیکاره بشی: بیا ازش بگذریم...حست به امسال: تا الان که خوب بودهبهترین معلم هات تا الان: معلم کلاس اول ، کلاس سوم ، کلاس پنجم ، معلم ریاضی و علوم سال اول راهنمایی (با بقیه معلم ها دیگه زیاد حال نمی‌کردم)علایقت: انیمه ، کتاب ، اتاقم ، تنهایی ، آهنگ ، علوم ، چیزای چرت و پرت؟این گربه رو از یه آتش سوزی نجات دادن و قیافش واقعا زیادی باحالههمین.</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 18:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع فصل جدیدی از سردرد ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48239580/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7-lf9lpcwmw2yw</link>
                <description>گودرتخب اولا که دیدین کافکا چطوری به تئوری هامون گند زد? آخه به ذهن فرشته ی تئوری هم نمی‌رسید که چویا خون‌آشام نشده باشه.ولی خب اصلا مهم نیست چون شما رو نمیدونم ولی من که نمی‌دونم پاشم الان برقصم یا بشینم به این فکر کنم آخر انیمه چطوری فقط تو دوساعت گند خورد به همه چی؟ اصلا مگه میشه مگه داریم؟ این کافکا باید اسکار غیرقابل پیش‌بینی ترین مانگاکای تاریخ رو بگیره خدایی....ولی باز عیب نداره چون الان یه دفعه فصل بعد برا دو ماه دیگه میاد اونجوری که این انیمه زود ساخته میشه. غول بی شاخ و دمی که تو دو ساعت به همه چی گند زد</description>
                <category>درسا</category>
                <author>درسا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 14:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>