<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48301135</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:30:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>وحید</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48301135</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سحر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48301135/%D8%B3%D8%AD%D8%B1-yufo8pc21hy8</link>
                <description>وقت سحر شد پس ندا آمد ز عرشای ملائک، اولیا بیدار و بلند آرید ز فرشملکی را آدرسی ناآشنا دادندآمد و دید او به ما فرستادنددر خواب هفت پادشاه که خود یک بودمیغافل زان ندا که برخیز ای آدمیچشم باز کرد و دید ساعتی بازمانده استصدایی گفت بخُسب ای پسر، پیکرت درمانده استمستحب است و نه واجب، خود سختی مدهادبار و اقبال است دل را، فرصت به فردا ها بدهگر نخوابی جبران کند تا قبل ظهردرس می ماند صفری در برگه خواهد خورد ز مهرگفتم راست می گوید این کلکالهی حکمتش چیست این سحرگفتش ملک: سحر، و ما ادراک ما سحربرخیز و مگو چیست، هیچ ندانی آن خبرسر به بالین نهادم غافل زان حکیمبیدار با رنگ طلوع و گفتم یا رحیماشتباه کردم آخر بگذر ز مابا گوش کر بیدار شوم ز دستور خدانشنوم زین پس خناسی را نداچو با ناس و فلق پناه آرم شماخودت دستم بگیر و بلند آرم ز بالینمکه عجب جاذبه دارد به پهلوی رنگینمربنا شیعه ی مولا و کافر به خویشمآنچه هست از توست و من هیچ ابن هیچمپروردگارا وقت خواب تو خریدی گناهانم راآدرس ما دادی ملائک آسمانت راشرفم رفت پیش چهارده دسته گلخود آبرویم را بخر چو خریدی گناهانم به کلبه خدا خجالت کشم یا علی گویم خداعلی بیند مرا گوید این است سرباز ماشما را عذری گویم و ضرر نتوانم رسانداما چاره چیست که وحید دل مولا را شکاندلیک پیش پدر، مادر شفاعت می کندیا فاطمه ای کار را کفایت میکند</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 15:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>