<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Meysa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48348330</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3221818/avatar/ew2l5E.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Meysa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48348330</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی به هیچ کس رحم نکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ekrkj6hjgqpo</link>
                <description>برای درک بهتر این پارت را با آهنگ. &quot; Daylight &quot;بخونیددخترک خودشو روی تخت انداخت   و گوشی اش را روشن کرد و شروع کرد به سناریو و رمان از تناسخ تو انیمه  کرد   ۳۰دقیقه بعد صدای مستی از آشپزخانه آمد &quot; من میرم مسجد حواست به خونه باشه&quot; دختر یه باشه گفت و از خوندن دست کشید  و بجاش آهنگ گوش داد و برای خودش سناریو ساخت حدود ۲ ساعت گذشت و خوابش برده بود  وقتی بیدار شد  دید برادر کوچیکترش توی خونست انگار الان آمدساعتو نگاه کرد &quot;۴:۱۲&quot;  الان دیگه باید مادر بزرگش میومد   خودشو با احتملا رفته نون بگیره قانع کرد کم کم  باید میرفت و مشق هاشو می‌نوشت  کتاباشو توی هال آورد و با استفاده همیار تکالیفش حل کرد  حدود ۱ساعت و نیم گذشت دیگه زیادی نگران شده بود بخاطر همین لباس پوشید  زمانی که خواست بره تلفن خونه زنگ خورد جواب داد &quot; آشنای ستاره....؟&quot;&quot;بله بفرمایید &quot;&quot; خب متاسفانه ایشون حمله ی مافیای برج قرار گرفتن&#x27; &quot;چی&quot;گریه کرد و غم به قلبش نفوذ کرد قفسه ی سینشو فشار داد و مدام به لباسش چنگ میزد &quot; الو ؟&quot; &quot;زندس؟&quot;&quot;تسلیت میگم &quot;چشماش گشاد شد  صدای هیع عی از دهنش بیرون آمد گوشی قط شد   نمیتونست چطور به برادرش اینو بگهاشکاشم مثل رود می‌ریخت و با دیت جلوی دهنشو گرفت  تا صدایی نده درحالی که دلش می‌خواست جیغ بزنه  &quot;فردا&quot; قرار شد مراسم ختم  توی سمنان برگزار بشه ولی میسا نرفت و ترجیح داد اون صحنه رو نمیبینه قبلا هم تجربش کرد وقتی بی بی ش مرد  از ته قلب گریه کرد ولی بخاطرش دعواش‌کردن چون بلند گریه کردپس اون برای ۱۰ روز تنها بود و اگه خواست میرفت مدرسه مادرش از مدرسه اجازه گرفت که غیبت کنه  روی مبل خوابیده بود که با صدای عجیبی بیدار شد &quot; اینجا کدوم گوریه&quot; با این حرف دیگه لازم نبود بترسه چون به اندازه ی کافی رمان خونده بود که بدونه.........</description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 17:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>{زندگی به هیچ کس رحم نکرد}</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xgtjrk7hh6kx</link>
                <description>دخترک درحالی که  سوار سرویسش شد  و هیجان رو به هم سرویسش کرد و گفت《 وایی  آرشیدا یه خواب جالب دیدم 》  دختری که ارشیدا خطاب شد گفت《میسا امروز حوصله ندارم》 هیجان دختر  با این کلمه از بین رفت  و با صورت غم گین و صدای آروم گفت《باشه》تا زمانی که سرویسش  او را به خانه برساند کاملا ساکت بود  از سرویس پیاده شد و به سمت آپارتمان رفت و آیفون رو زد درین  درین د ر ی ن بعد مدتی در باز شد دختر   وارد حیاط شد و از پله ها بالا رفت و به اولین واحد رسید خانه ی او همکف بود در را هل داد و کیف مشکی اش را بر زمین انداخت و مقنعه و مانتو  اش را در آورد و بر زمین انداخت و گفت《سلامممم》 و در جواب او صدای زن مسن 《 خوش امدی》 دختر با خودش فکر کرد قطعا  زندگی او با هم سن های خودش فرق میکنه میساء  اضطراب اجتماعی  داشت و نمیتونست با دیگران  صحبت کند در حال حاضر دهه ۹۰ ها پرو  و جوری با هاشون رفتار میشه که  خیلی بزرگن براشون کلی چیز میز می‌گرفتند یکی از رفتار مردم میساء را اذیت می‌کرد او با خود میگفت: چون چندتا آدم ۰پرو آمدن خود نمایی میکنن  بقیه هم اینطوری  می بینن اون افراد کسانی هس دارای امکانات هستن. شما که افراد دیگه  رو ندیدد مثلا من توی خانواده   داستان نویسی میکنم و با بچه  رابطه ی خوبی دارم و صدام از همه ی خانواده بهتره ولی میترسم از آدما اونا بدون رحم   بهم حمله میکنناگه چیزی رو فهمیده باشم اینه که 《 از ظاهر قضاوت نکنیم》  و 《 بعضی ها برای اینکه نمی تونستن از دور شلیک کنن   بهتون نزدیک مشن》و یا 《 اعتماد سریع وحشتناکه و باید برای از دست دادن هر کسی آماده باشیم》</description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 23:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>{زندگی به هیچ کس رحم نکرد}</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-nukvzb6q1zyi</link>
                <description>او لبخند میزد ولی درون قلبش پر از غم بود درحالی که دیگران در فکر ■ چه درس هایی را خواندم■   ■ وای امتحان داشتیم■         ‌‌‌.                ■ فردا با دوستام میرم ■ بودن او در فکر   اینکه چی می‌شود اگر .... تکرار می‌کرد توی ذهنش تکرار می‌کرد اگه الان چویا در را با لگد باز کند چی؟ اگه  یه  زلزله بیاد و همه بمیریم چی؟اگه توی راه برگشت به خانه سرویس تصادف کند  چی؟اگه و اگه... آنقدر تکرار کرد که  زنگ مدرسه به صدا آمد سریع  کتاب ، دفتر هایش را جمع کرد  و چند خودکار افتاده بر زمین را برداشت  و درون جامدادی گزاشت  و در آخر   همراه با کیف از در کلاس خارج شد کلاس ورزش داشت و چون زنگ آخر بود و زمانی که از سالن خارج میشد باید مستقیم به حیاط میرفت همراه هم کلاسیانش با صف از کلاس خارج شدند و به پشت مدرسه مکانی که درون آن سالن بود رفتن هر کس کفش خود را  درمی آورد و گوشه ای می گزاشت  او همراه دانش آموزان وارد سالن شد و در آخر سالن نشت دقیقا مکانی  که همیشه  آنجا می نشست دوست او زینب صدایش کرد: هوی میسا امروز  کم حرف شدی چیزی شده؟ دخترک  با لبخندجواب داد: نه بابا چیزی نیستزینب  با اهومی سرش را چرخاند و مشغول صحبت با دوستش یعنی آینار و ریحانه کردبدون توجه  اون کلمه توجه تنها چیزی که دخترک کوچک نیاز داشت </description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 16:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر ☆ بابا؟☆</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-vxox7b8zfsjc</link>
                <description>نوشته بود: اسم : سن  :ظاهر :سایز: انیمه مورد انتخاب * ۲ گزینه * :شیپ:تایپ mbti : و......تمام رو نوشتم و همه برگه ها رو تحویل دادیم و چند دقیقه بعد  یه کاغذ  بهمون دادن که مکان تناسخ و شیپ و کلی چیز دیگه توش نوشته شده بودمن برگم رو خوندم اسم: هارومیسن: ۱۴بستگان:  مادر * مرده*    پدر * مرده *    برادر * زنده*وابسته به: برادر * کاتسو*فامیل:  میناتومکان: بانگو، توکیو ریونجرز شیپ: ایزانا ههههههههه  چی من زده بودم جوجوتسوکازین  چرا  دوتا انیمه و چرا شیپم ایزانا؟  صدای یه دختر بلند شد&quot; کییییییی  خواهر مایکی رو داره؟‌و بعد یه دختر گفت: من شدم خواهر مایکییییی چیهرو.  تازه شیپم  باجی عه.  دختره : من شیپم شده ریندوووووووو. یسسسس دختره۲: من برادرم ریندو عه دختره ۳: خانوادم کسی نیستم ولی شیپم شده  مگومییییییی دختره ۴: شیپم سوکونااا عه دختره۵: خواهر گوجووووودختره۶: بچه گوجووووو حقو یاد پیام دوستم افتادم  ولی الان    من گوجووووو رو میقام ایزانا نه  نه. که یهو همه چی  سیاه شد بدنم کوچیکه و  صدای زنی رو شنیدم: دخترم تو زنده بمون تو میتونی با برادرت ز...‌ ادامه حرفش با تیری که به قلبش خورد قط شد   </description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 00:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-w5hmd7dqddih</link>
                <description>*هارومی*تغییر دخترک  با کنجکاوی  پرسید: خب اینا مهم نیست  وقتی آمدی توکیو  رو بگو&quot;مادر گفت&quot; باشه و ادامه داد &quot; میدونی من برای ماموریتم به توکیو رفتم  تا فردی به نام  تاکه‌میچی  رو برای مافیا ببرم  ولی توی مدرسه با عمه هات آشنا شدم اما و چهیرو   و خب باید بگم آنموقع   باهم دوست بودیم مادر ساکورا نمی‌خواست دخترش بفهمد او  تناسخ کرده بود یا بهتره بگیم به کلاس تناسخ رفته ‌مکانی که افراد مشخصی از تمام دنیا بعد مرگ منتخب پیشدند تا  با پر کردن لیستی به مکانی تناسخ کننخاطره هارومی یا مادر ساکورا در باره‌ی  کلاس تناسخ اینگونه بود:وقتی پلیس ها با تفنگ بهم زدن دیگه هیچی یادم نبود و الان توی مدرسه عجیبم  و توی صف بلاخره نوبتم شد یه چشم که  روی. بال های سفیدش هم چشم داشت بهم نگاه کرد و با صدایی که توش پر از جیغ بود  گفت: میساء به بخش (۳ ج )کلاس ۵   و یهو بدون اینکه تکون بخورم تلپورت شدم جلوی یه در  روش به یه زبون نوشته شده بود که اصلا آشنا نبود ولی میتونستم بخونمش &lt;کلاس۵  تناسخی های بعد  ۱۴۵۸۲۸۵۹    زمین انیمه&gt;  با  کلمه انیمه توی شک رفتم  درو باز کردم  کلی آدم توش بودن که  روی صندلی نشته بودن روی یه صندلی نشستم که یه  زن که دو تا بال که پر از چشم بود و سه تا چشم اضافی روی صورتش  با یه دهن گشاد   شروع به حرف زدن کرد&quot; سلام انسان  ها  برای اینکه بفهمید باید بگم که شما مردید شما چند تا از انتخاب شده ها برای تناسخ  در انیمه مکان محبوب بین شما ها  اول بهتون یه لیست میدیم که شما اونو پر میکنید   و بر اساس  اخلاق  شیپ تون و ظاهرتون رو خودتون انتخاب می‌کنید و  باید بگم ما ۵ تا ایرانی ۴ اینگلیسی  ۷ تا ژاپنی داریم  جلوی ما یه برگه و مداد ظاهر شد توش نوشته شده بود.....</description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 23:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-lplutsejcvfp</link>
                <description>☆دخترک با  اخم رو به مادرش کرد و گفت &quot; مامان من دیگه ۱۵ سالمه  حلا میشه دفتر خاطراتت رو برام بخونی خیلی دوست دارم بدونم چطوری با بابا آشنا شدی &quot; مادر دخترک لبخند گرمی تحویل دختر نازنینش داد. و گفت&quot; البته ساکورا&quot; و موهای سیاه دخترکی که &quot; ساکورا&quot; خطاب شده بود  را پشت گوشش انداخت   و به سمت کتابخانه ی خانه ی بزرگش رفت  بماند آن خانه نبود و برای خودش یک عمارت  بود  مادر ساکورا یک کتاب که رنگ بنفش  داشت  را انتخاب کرد   رنگی که رنگ چشمان ساکورا بود و همراه با کتاب  به سمت میز  بزرگ  درون اتاق رفت و روی صندلی نشست  ساکورا هم رو به روی مادرش مادر  اولین صفحه را باز کرد و شروع  به خواندن کرد&quot; امروز عضو مافیای بندر شدم البته که راضی کردن  موری سان کار سختی بود  ولی الان زیر دست چویا  مما با کل اعضای مافیا آشنا شدیم. و بلاخره رفتم  به دفتر خودم. خیلی خوشحالم. که برای خودم یه دفتر دارم     &quot; ساکورا با تعجب گفت &quot; مامان تو توی جوانی  عضوی مافیا بودی؟&quot;مادر ساکورا  جواب داد&quot; البته که بودم و حتی بعدا...&quot; حرف مادر ساکورا  با &quot; نههههههه  اسپویل نکن میخوام خودم بفهمم&quot; و ادامه داد&quot; مامان اونجا چی صدات میکردن؟&quot; مادر جواب داد&quot;  چویا سان صدام میکردن &lt;میساء&gt;ولی بقیه صدام میکردن هارومی &quot;</description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 00:35:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48348330/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-lhkstinhw9rh</link>
                <description>من بهش گفتم: فرار کن. ولی گوش نداد رینا اگه‌ من بمیرم بهتره تا تو________________________من تلاشمو کردم  من مادرمو کشتم و بعد با دوستم سوار هواپیما  شدم هیچ وقت فکر نمیکردم توی دنیای واقعی مهبت دارم و با مهبتم حافظه بهتریندوستم  رو ناخواسته  پاک کردم  من و دوستم که مینا بود  توی سقوط هواپیما  کشته شدیم و البته توی بانگو بودیم مثل خواب بود من دازای رو دیدم ________این تقریبا  خلاصه رمانمه</description>
                <category>Meysa</category>
                <author>Meysa</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 00:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>