<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Forough</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48362267</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:03:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Forough</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48362267</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گل‌هایت را به شبم بیاور</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-b87sstuq0wsi</link>
                <description>هنوز آنقدر بی‌حوصله نشده ام که انگشتانم با صفحه‌ی تایپ آرام نگیرند. هنوز می‌نویسم و مثل اسب می‌دوم بین سطرها. اما خب من هم آدمم خانم‌جان، گل‌های تو حال الانم را خوب می‌کنند. اما حالِ ساعت یازده شبم را هم باید کلمه‌ای خوب کند یا نه؟ آن‌وقت که ولو شده ام روی تخت و در تاریکی به سقف نگاه می‌کنم. خانم‌جان کاش گل‌هایت تا مغز استخوانم می‌رفتند. تا دقایق انتهایی شب می‌رفتند. بعد آرام می‌نشستند با من و با غم گپ می‌زدند. پرسیدی گل‌هایم چگونه اند؟ قشنگ اند خانم جان. مثل پارسال که قشنگ بودند. مثل خودت که قشنگی. مثل این حیاط در پنج سالگی من که قشنگ بود. در همه‌ی این احوالات اما گل‌ها قشنگ بودند و من غم داشتم. گل‌هایت را به شبم بیاور. به ملحفه‌ای که نقشی از نقش‌هاش پریده.</description>
                <category>Forough</category>
                <author>Forough</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهای کارآموزی _ بخش دیالیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48362267/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2-miw5uaeq0esv</link>
                <description>۱.وقتی دستگاه دیالیز راه می‌افتد این بخش، ظاهر بامزه‌ و صورتی رنگی به خود می‌گیرد. صافی ای که تلاشش این است کمی از رنجِ نارسایی کلیه را جبران کند.پیرمرد ده دقیقه مانده به ده صبح، با بگ پارچه‌ای قهوه‌ای رنگی که احتمالا وسایل شخصی اش در آن بود وارد بخش شد. تنها بود. آرام قدم برمی‌داشت و لبخند میزد. پوست گندم‌گونی داشت و انتظار داشتی یک جفت چشم تیره ببینی. چشم‌هاش را اما انگار از خزر برداشته بودند. آبیِ روشن. آنقدر که موقع رست با بچه‌ها درمورد چشم‌های پیرمرد حرف زدیم. وقتی که جوان بود چشم‌هاش به همین روشنی بود؟۲.به نظر شصت و خورده‌ای ساله می‌آمد. صورت گرد داشت و قسمت جلویی موهاش ریخته بود. هندزفری توی گوشش بود و یک ذره بین را هم به سمت مبایلش گرفته بود. عینک هم داشت. با خودم گفتم احتمالا یک ترانه‌ی قدیمی را می‌شنود. اما چندبار؟ چند ترانه؟ الان سه ساعت از آمدنش می‌گذرد. هنوز هندزفری در گوشش هست. هنوز سرش را تکان می‌دهد. برای دیدن روند جدا کردن دستگاه با مربی به طرفش رفتیم. روی مبایل سامسونگ پیرمرد صفحه‌ای آجری رنگ باز بود و با خط درشت نوشته بود حافظ. پس شعرهای مردی از قرن هشت، دارد تو را در این رنجِ مزمن، تسلی می‌دهد؟ پیرمرد لبخند میزد. حافظ شعر می‌گفت. دستگاه دیالیز جدا شد.۳.دستگاه را از این بیمار هم جدا کردند. تخت را که بالا آورد حس کرد قندش افتاده‌. پرستار اسمش را هی صدا میزد و می‌گفت:«شکلات آوردی؟» از جیب‌هاش شکلات را درآورد. بیمارهای اینجا یاد گرفته‌اند چطور با بدن‌شان کنار بیایند. گلوکز اثر کرد. خیلی زود. مشغول ست کردن دستگاه شدم.(آماده کردن دستگاه برای بیمار بعدی). پیرمرد ترانه‌ی مازنی می‌خواند. غم‌دار، قدیمی. دستگاه را ست کردم‌. پیرمرد می‌خواند و می‌رفت.۴.اسنپ گرفتم و منتظر ماندم.‌ راننده مرد مسنی بود و هر چند دقیقه می‌گفت:« هِی..» از پنجره به بیرون نگاه کردم. بیمارهای امروز را دوست داشتم و تحسین می‌کردم‌. به خاطر تنهایی، شعر، آواز و هرچه که آنها را به زندگی وصل می‌کرد. حالا این من بودم که از شیشه‌ی ماشین باید به یک جایی چنگ می‌زدم.</description>
                <category>Forough</category>
                <author>Forough</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهای کارآموزی _ بخش اورژانس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48362267/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-zxvsm2uhop2j-zxvsm2uhop2j</link>
                <description>۱۴۰۵/۲/۵۱.قبل از اینکه مبایلم زنگ بخورد با صدای بادی که هی می‌خورد به درخت‌ها بیدار شدم. اولین روز کارآموزی در شهر خودم و اولین کارآموزی لانگ در پیش بود. آماده شدم و منتظر ماندم. از شالیزارها گذشتیم، از آسمانِ نزدیک به خانه. همه چیز تقریبا سریع گذشت. خوابگاهِ بچه‌ها، ونی که راننده‌ش اصلا شبیه به راننده دانشکده قبلیم نبود و مسیر سراسر سبز تا بیمارستان. اینجا از بیمارستان قبل بزرگتر هست و چشم‌های من ناآشنا. با بچه‌ها راه افتادم و اولین تابلویی که در راهرو دیدم سردخانه اجساد بود. عمیق نفس کشیدم و تندتر رفتم. رختکن همکف، سالن کنفرانس در طبقه سوم و بخش اورژانس.استاد صورت گرد گندم‌گون داشت با موهای مشکی که رگه‌های سفید جلویی زیباترش کرده بود. گفت:«از کجا اومدی» و توضیح دادم به خاطر شرایط مهمانی گرفتم. رگ گیری، نوار قلب، آماده کردن دارو، وصل کردن سرم، قطع کردن، وصل کردن، دارو، نوار، نوار، رگ گیری...استاد از همه می‌پرسید می‌تونی یا باهات بیام و اگر نمی‌توانستی حساس و صبور توضیح میداد.دست‌هات رو اینطوری بگیر. خب بگو لیدها رو تو کدوم ناحیه قرار میدی؟ حالا تنها انجام بده.۲.قبل اینکه وارد اتاق رست بشوم بچه‌ها برایم چای و بیسکوییت آماده کرده بودند. مهربان‌تر از تصورم بودند و زود بهشان عادت کردم. منتظر بودم چای سرد شود و به بخش فکر می‌کردم. به آن مرد.+دِتَر بیا این سرم رو ببین.به صورت مرد قد بلند رو به روم که موهای جوگندمی داشت با صورت کشیده نگاه کردم.._چشم میام الان._رگ‌شون خراب شده. باید دوباره رگ بگیریم. پدرجان دست‌تون رو چندبار باز و بسته کنید. حالا مشت کنید.+با اینهمه هیکل یه رگ پیدا نَوونه؟ خوب بودم داشتم صبحانه می‌خوردم. قلبم زد زمین من رو. سرپا بودم. می‌رفتم سر زمین. هِی هِی هِی.. حالم داره بد میشه. خانم پرستار.استاد گفت:« عارضه‌، مورفینه. بهش توضیح بده طبیعیه.»توضیح دادم که حال الانش چیز غیر طبیعی ای نیست. پلاستیک مشکی هر لحظه از استفراغ پُر تر می‌شد. حالا عارضه‌ی مورفین هم به درد قلبی اضافه شده بود. چای سرد شد. همچنان به بخش فکر می‌کردم.۳.روی صندلی حیاط بیمارستان نشسته بودم و داشتم این عکس را می‌گرفتم. آقایی که نوزادی بغلش بود لنگ لنگان این‌طرف و اون طرف می‌رفت. موهای قهوه‌ای تیره داشت با ریش پرپشت و لبخند‌های قشنگ. عکس را که گرفتم از یک طرف نزدیک‌تر شد.+خسته نباشید خانم._ممنون، سلامت باشین.+خیلی خیلی عذر می‌خوام من باند پام باز شده میشه یه لحظه بچه رو نگهدارین ببندمش؟ خیلی ببخشید همراهی هم ندارم._خواهش میکنم اشکالی نداره+یه لحظه گریه نکن من پام رو درست کنم باشه؟ بعد پستونک آبی بچه رو از نایلون درآورد‌.ناخودآگاه بچه را آنطور که ترم سه در مرکز بهداشت یادمان داده بودند گرفتم.چشم‌های قهوه‌ای بچه‌ مثل چراغ‌هایی که شب مه گرفته را روشن می‌کنند هی باز و بسته میشد..بانداژ بسته شد و چند عذرخواهی پیاپی از طرف آن مرد. گفتم:« هیچ اشکالی نداشت.» گفت:«روزتون بخیر» و دور شد.</description>
                <category>Forough</category>
                <author>Forough</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کلمه ای برای شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48362267/%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-pz0enqmchm7i</link>
                <description>دهه­‌ی هشتاد وقتی وبلاگ نویسی در اوج بود من کم سن تر از آن بودم که بتوانم وبلاگی را بچرخانم. بین اقوامم هم کسی این­کاره نبود. پس آشنایی‌­ام با فضای وبلاگ تا دهه­‌ی نود که سری در اینترنت در بیاورم به تعویق افتاد. نوشتن اما از خیلی پیش‌­تر رفیقم شده­ بود. سال دوم ابتدایی‌، مادرم یک دفترچه خاطره بهم هدیه داد. از آنهایی که یک قفل کوچک هم داشتند که می‌خواست مطمئن‌­ات کند کسی نوشته­‌هایت را نمی­‌خواند. یکی دو روز بعد شروع کردم به نوشتن. اولین کلمه و اولین غلط املایی‌در دفترچه همزمان شدند.فضای نوشته­‌هایم به جز در چند مورد از درس و مشق و دفتر و کتاب بالاتر نرفت. تنها گزارشی بود از روزهایی که می‌گذشت. ادامه‌­اش می‌دادم چون جواب می­‌داد. کیف می­‌داد و وقت­‌هایی که از گزارش آن طرف تر می­‌رفت کیفش بیشتر هم می­شد.این روزها که از بوکفسکی می‌خوانم بیشتر می‌­فهمم نوشتن چطور معجزه می­‌کند.نوشتن مرگ را می­‌تاراند، ترکت نمی­‌کندو نوشتن می­‌خنددبر خودشبر رنجآخرین توقع استآخرین تفسیرنوشتن تمام این­‌هاست چارلز بوکفسکی - شعر نوشتن - از کتاب سوختن در آب غرق شدن در آتش - ترجمه­‌ی پیمان خاکساردفترچه همیشه­‌ی خدا قفل و بست بود و کلیدش را هم یک جایی می­‌گذاشتم که عقل جن جماعت هم بهش نرسد. رفته رفته متن­‌ها طولانی تر شدند و دفترها بیشتر. چیز خاصی هم ازشان در نیامد. همین که به عبور کردن کمک می‌کردند برایم کافی بود.چند باری به ذهنم رسید که در صفحه یا کانالی شروع کنم به انتشار. حالا مدت زیادی‌ست به خاطر شرایط نمی‌توانم به چنل تلگرامی ام، پناه، سر بزنم.این‌­بار وبلاگ را انتخاب کردم. همیشه فضایش را دوست داشتم و دلم می­خواست یک تکه‌­اش به نام من باشد. در اینجا دوست هایی دارم که حتی نام­‌شان را نمی‌دانم. نمی‌دانم برای یک پیاده­‌روی مختصر از خانه­‌ی کدام شهر می­‌زنند بیرون. اگر یک روزی به هر دلیل تصمیم گرفتند دیگر اینجا ننویسند سراغ­‌شان را از هیچکس و از هیچ جا نمی­‌توانم بگیرم.با این همه فکر میکنم دوستی­‌های این­‌چنینی یک قشنگی غمناک دارند. اینکه کلمات، اندوه­‌مان را به هم وصل می‌کنند. اینکه آواره‌­ها در نوشته‌­هاشان دنبال ادا نیستند. اینکه بی نام و نشان­‌ها تسلی­‌مان می‌دهند. و خیلی اینکه‌های دیگر باعث شدند به جای فضاهای پرطرفدار دیگر بیشتر به اینجا سربزنم.  </description>
                <category>Forough</category>
                <author>Forough</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>