<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48433909</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:53:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3702965/avatar/bId70X.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48433909</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر اشتیاق در من تموم شد و زندگی نه ، اونوقت چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48433909/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%DA%86%DB%8C-ffqrkjabqb5a</link>
                <description>قرار نیست اینجا حال بدم رو بازگو کنم . چون قرار نیست که بپذیرم حالم بده .معتقدم که نوشتن هرچیزی به اون برچسب واقعی بودن میزنه . پس من حالم خوبه .یکروزهایی ، اون روزهایی که دغدغه من سر به فلک نمی‌کشه و حافظیه و صدای پخش شده آقای شجریان در اون مکان هم دیگه برای من درمانی نیست ، به این فکر می‌کنم که کاش زندگی زنگ تفریح داشت .و مادرم همیشه می‌گفت که ناامیدی گناست .گاهی وقت ها هم با خودم می‌گفتم که کاش کبوترِ یاکریم بودم و تا سقف آسمون می‌رفتم و مقصد نهاییم گنبد فیروزه‌ای شاه چراغ بود . کاش عصای دست آدمای پا به سن گذاشته ای بودم که هنوز از دنیا سیر نشدن . کاش شیر آبی بودم که تشنه ای رو سیرآب‌ می‌کنه .شاید امید جای دیگه ای از این پهناور کیهانه . شاید امید نیست . شاید امید برای من نیست .شاید امید هست و من نیستم که ببینم . شاید من از چشم های خودم نامیدم .امید برای من نامشخص و گاها هست و نیسته . درواقع ، برای من دائما یکسان نیست و این به مراتب موجب رنج من بوده.شاید اگر که مادرم نبود ، بابا و خونه نبود ، اگر قالی شستن و چایی خوردن و پیک‌نیک های یکهویی و پبامک تولدت مبارک و کتابای ارزون دستفروش ها و نینی های کوچولو نبودن و آسمون شب و یاد ننه نبود ، امید هم هیچوقت نبود .همین که گاها هست ، همین کافیه . زندگی پر از چیز های نه کاملا کامل ، بلکه کافیه .من از اجتماعم که مدرسه بود و چندتا همکلاسیم قطع شدم . من از دوستام جدا شدم . من با کنکور همسیر شدم و کنکور من رو از مسیر شادی دور کرد .امیدوارم چندسال دیگه با دیدن این متن به حال و روز الانم بخندم .امیدوارم جایی برای خندیدن پیدا کنم . امیدوارم که این حال زود گذر باشه و در اخر شکر برای توانی که هنوز برای من مونده که چند کلمه ای رو بنویسم .</description>
                <category>مهسا</category>
                <author>مهسا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 22:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریم باقری و توپ فوتبالی که سیارک پلوتون شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48433909/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%BE%D9%84%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%AF-cabxy71l1e7e</link>
                <description>همین چندوقته پیش ، وقتی که آخرین جلد نوشته ای که از آقای فردیک بکمن خریده بودم رو می‌خوندم یادی هم از ننه خدابیامرز کردم . و آقاجون که هنوز در قید حیاتن (خدا به عمرشون اضافه کنه) .وقتی یه بچه شش هفت ساله بودم تصمیم گرفتم که برای بار اول همراه با آقاجونی که تمام عمرش این سریال رو بارها دیده بود به تماشای لینچان مورد علاقه اهل خانواده قدیم بشینم ؛ (البته که اون شب ها بارها سرهایی که بین گیوتین می‌رفتن رو توی خوابم می‌دیدم و این باعث اتفاقی به نام اضطراب پس از سانحه در من شد و البته رها کردن کتاب ۶۲۴ صفحه دزیره روی صفحه هشتم) .اما به سریال مورد علاقه من هم تبدیل شد . اونموقع ها ، نه ؛ این روز ها . آقاجون فوتبال دوست نداشت اما چون دایی دوست داشت ، من هم دوست داشتم . فوتبال،  گیوتین و شمشیر نداشت ‌. اسب و انسان های وحشی نداشت . به قول دایی مرام معرفت تو فوتبال حرف اول و می‌زنه . (اما احتمالا بعد از گذشت زمان ، کمی از حرفایی که توی ذهنم داشتم تحریف شده) . تماشای فوتبال وقتی که با دایی و هیجان تماشاش می‌کردیم باعث شد که من یه دوران طلایی توی زندگیم داشته باشم . اون موقع ها آقای کریم باقری فوتبال بازی نمی‌کردن  اما با تعریف های دایی نه تنها ایشون بلکه آقای  علیِ دایی و فرشاد پیوس هم توی ذهنم دارم . هیچوقت فوتبال رو به خوبی بازی نکردم . انگار که فقط تماشای اون ، اونم کنار دایی می چسبید و آخرین باری که با دایی فوتبال رو تماشا کردم رو به یاد دارم و اون فرصت ، آخرین بار بود . هیجان تماشای بازی تیم ملی اون شب ، به دلیل آخرین قهوه ای که با دایی خورده بودیم بیشتر هم شده بود . آخرین قهوه ای که روی نیمکت سرد بیمارستان ام آر آی و بدون ذره ای مکالمه میل شد. و آخرین شکلاتی که به دایی دادم و قهوه بدمزه اون شب رو تلخ تر هم خوردم . اما همین الان ، معتقدم که اون بهترین قهوه بدمزه تمام عمرم خواهد بود . ننه ... . اون همه چیز بود .صبح بود ، سایه بود ، آفتاب و خنکای رود جاری بود . عصاره مریم گلی و کله اسبی بود . شعر بود ، شادی بود  و سفیدیِ غمِ موهاش خوش عطر ترین سفیدی دنیا بود . ننه من و به عشق عادت داد . آسمون شب و شیرینی طعم آدم بودن رو به من یاد داد . بعد از اون همه گل ها بوی اون و می‌دن و توی آسمون ، صورت های فلکی تصویر اون رو نشون می‌دن . نگاهی که ایشون به من داد ، کتابای زهرمار آقای هدایت رو قند می‌کنه . مصلحت زندگی رو آسون می‌کنه و من رو آروم می‌کنه . مزرعه ذرت (oct 28&#039; 2022)ننه دوست داشت من پزشک بشم . من هم دوست دارم . دیدن آدمایی مثل ننه که برای باقی آدمها زندگی بخشن ، دلیل علاقه من به این کاره . بچه هایی که با نیمچه قد ، دلیل شروع زندگی آدم ها و افراد مسنی که با نیمچه قد ، دلیل ادامه زندگی اون آدم ها هستن . من هیچوقت برای آخرین بار با ننه وداع نکردم ؛ اما بعد ها متوجه دلیل این وداع نا‌تمام شدم . ننه من رو ترک نکرد . ننه کنار گل های گلدون ، توی رودخونه ، روی صندلی همیشگی‌اش کنار آقاجون ، وقتای نماز و توی آسمون وقتای طلوع خورشید خودش رو نشون می‌ده . احتمالا هنوز می‌خنده . هنوز می‌خندم و بابت همه وداع های ناتمام از خدا ممنونم . مرگ کلمه مناسبی برای ننه و دایی نیست . اونها هنوز بخشی زنده در مغز من دارن . امروز ، ماه ها از آخرین روز زندگی دایی و سالها از نبود همیشگی ننه می‌گذره . و حتی خیلی از آدمهایی که نبودشون برای من راحت نبود  و امیدوارم که گاهی وقتا به خاطرم بیان .موسیقی پیشنهادی : پادکست معاشقه از آقای امیر جمشیدی .</description>
                <category>مهسا</category>
                <author>مهسا</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 22:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>