<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا برزخی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48456671</link>
        <description>بین خطوط حرف میزنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:26:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/514808/avatar/UsN5Ui.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا برزخی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48456671</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سگ لاغر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48456671/%D8%B3%DA%AF-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1-ospxvlxjwhtj</link>
                <description>سگ لاغر در قسمتهایی از پشتش رنگی شبیه به غروب داشت. طوری روی پاهای عقبش نشسته بود که انگار قرار بود او را برای مثال با ادب‌ترین سگ دنیا به باقی سگ ها معرفی کنند.لایه نازکی از خیسی روی چشم‌های براقش بود و قفسه سینه اش با نظم بالا و پایین میرفت. انگار از آخرین باری که دویده یا هیجانش از کنترلش خارج شده روزها گذشته بود. تعدادی خار سیاه روی موهای کم پشت دم باریکش بود. مشخص بود زیاد اهل ماجراجویی نیست. سگ کنار جاده با چشم‌های باز ماشین‌های درحال حرکت را تماشا میکرد. تصویر جاده خلوت تر از معمول در چشم‌های سگ مشخص بود.سگ وظیفه اش را به خوبی انجام می‌داد. منتظر بود. برایش مهم نبود چند ماشین از جاده رد میشود، روزها را نمی‌شمارد و یا به جیغ و دست رهگذران سگ‌ندیده توجه نمی‌کرد.سگ می‌دانست آیین انتظار صبوریست. بذاقش بیش از حد ترشح نمیشد، قلبش تند نمی‌زد و برای آینده با دل نگرانی دم نمیجنباند.سگ لاغر وآرام کنار جاده نشسته بود و برای لقب بهترین سگ دنیا لم داده روی پاهای عقبش در سکوت تلاش می‌کرد.</description>
                <category>زهرا برزخی</category>
                <author>زهرا برزخی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 23:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غده‌های برون ریز من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48456671/%D8%BA%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86-vdspvnr3tkpx</link>
                <description>زمین زیر پاهایم میچرخد.این یک فرایند طبیعیست، حتی تحقیقات زیادی انجام شده که باید اینطور باشد. اما انگار فقط منم که احساس تهوع شدید دارم. همیشه نسبت به تکان و تکانه حساس بودم. دلم میخواست همیشه صد در صد مطمئن باشم.مثلا وقتی از آقای خرمی معلم کلاس چهارمم پرسیدم-آقا این کادو آبی پیچ شده مال منه؟و او با چشمک گفت شاید.- باید مطمئن میبودم و دلم قرص می‌شد که جایزه من است، اما نه! تا زنگ آخر زجر کشیدم و حتی حاضر بودم جایزه را بدهند به یک نفر دیگر ولی آقای خرمی محکم بگوید بله یا خیر!من با شاید، با بله‌های از روی تعارف، با نه های از روی ترس مشکل دارم…دوست دارم یکی محکم توی صورتم بزند و بگوید مرده شور ریختت را ببرند ولی نگوید شاید دوباره همدیگر را دیدیم…دوست دارم از شدت محکمی یک بله رنگ به چهره ام نماند ولی در جواب اینکه “آیا همه چیز تمام شده؟” نشنوم: ناراحت نباش شاید همه چیز درست شد…دیروز موقع شنیدن یک آهنگ متوجه شدم گویا این مساله یک نفر دیگر هم هست.زن بیچاره می‌خواند:تو تایید نمیکنی که دوستم داریو همیشه در جوابم میگوییشاید، شاید ، شاید…من میلیون ها بار از تو پرسیدمو تو هر بار میگویی شاید، شاید، شاید…بله آقای خرمیشما یک بله به من بدهکاریدآن “شاید دلخوشکنکتان” سه زنگ مرا گیج کرد و چندین سال ذهنم را درگیر!</description>
                <category>زهرا برزخی</category>
                <author>زهرا برزخی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 17:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>