<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sin θ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48746426</link>
        <description>One, two, make it fun, don&#039;t trust anyone</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 07:26:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4861943/avatar/CHbVrz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sin θ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48746426</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوران کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48746426/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-tvevilxswflp</link>
                <description>تا اواسط نوجوونی همیشه فکر می‌کردم دوران کودکی اون‌قدرها هم روی آدم اثر نمی‌ذاره و هرچی که درموردش میگن چرته یا حداقل روی من که هیچ تأثیری نداشته :)اما اشتباه می‌کردم...اینطور فکر می‌کردم وقتی که بچه بودم و بابام رفت خیلی محکم‌تر از چیزی که بودم شدم، تا اوایل نوجوونیم زندگی یه طور بود که انگار تونسته بودم خودم رو جمع‌وجور کنم و جلو برم ولی هرچی بزرگ‌تر شدم، بیشتر افتادم توی رابطه‌ها و موقعیت‌هایی که تهش فقط آزار بود و با این حال باز هم می‌موندم. نمی‌دونم دقیقاً چرا جدا شدن از آدم‌های بد برام این‌قدر سخت بود. انگار که مثلاً یه ترس عمیق ته دلم بود بدون اینکه متوجهش بشم، ترس از تنها موندن، ترس از اینکه کسی دوستم نداشته باشه یا اصلاً نخواسته باشه منو نگه داره پیش خودش.اما واقعیت اینه که با وجود همه‌ی این ترس‌ها، زندگی یه جورایی مجبورم کرد تنها بمونم. از غم اینکه دیده و فهمیده نمی‌شدم یا اصلاً گاهی طرف مقابلم نمی‌خواست بفهمه، کم‌کم فاصله گرفتم و این فاصله‌ها ادامه پیدا کرد، تا جایی که بالاخره جرئت کردم کنار بکشم :) و وقتی کنار کشیدم، هیچ فاجعه‌ای اتفاق نیفتاد، دنیا خراب نشد، فقط حال من بهتر شد و کم‌کم جا برای آدم‌هایی باز شد که واقعاً بهتر بودن، مهربون تر بودن، واقعی‌تر بودن و حالا دیگه هیچ ترسی ندارم، هر جایی که حس کنم کسی قدرم رو نمی‌دونه می‌کشم کنار و شاید این همون نتیجه ایه که باید با به پایان رسیدن نوجوونیم بهش می‌رسیدم :)</description>
                <category>sin θ</category>
                <author>sin θ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 12:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همانطور که لانا دل ری می‌گوید من عاشقت هستم اما تو مرا نمی‌فهمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48746426/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-xdg6ojyweacz</link>
                <description>چرا دوباره برگشتی؟ چرا دوباره حرف زدیم و باز باهام جوری رفتار کردی که انگار من تنها دختر روی کره زمینم؟ :)می‌دونی چی اذیتم کرد؟ اینکه هر لحظه‌ای که حرف زدیم، به‌جای آرامش فقط یه حس بد توی من بود. اون آرامشی که فکر می‌کردم باید توی تمام تنم پخش بشه، هیچ‌وقت نیومد :) جاش پر شد از سوال، از فکر، از همون خاطره‌های مزخرفی که هر بار فکر می‌کنم تموم شدن، باز برمی‌گردن...ما دوباره حرف زدیم، من صبر کردم، نگاهت کردم، به رفتارهات فرصت دادم، شاید این‌بار فرق کرده باشی… ولی نکرده بودی. باز هم وقتی توی غم‌هام تنها بودم، طبق معمول، آدم‌های دیگه برات مهم‌تر بودن و بدترین قسمتش اینه که انگار من همیشه باید می‌فهمیدمت :)راستش هنوز هم نمی‌فهمم من برای تو چی بودم، یک آدم موقت؟ یک عادت؟ یا فقط کسی که وقتی همه‌چیز به‌ هم می‌ریخت، یادت میفتاد می‌تونی برگردی سمتش؟چرا برگشتی و دوباره باهام خوب شدی وقتی چیزی عوض نشده بود؟ به قیمت چی؟ چرا فکر کردی بعضی چیزها فقط چون دلت خواسته، می‌تونن از نو شروع بشن؟ من از این همه کار فکرنکرده، از این همه برگشتن بی‌معنی خسته‌ام.حالا رفتم، همون‌طور که خیلی وقت پیش رفته بودم. فقط فرقش اینه که این‌بار بیشتر از همیشه فهمیدم آدم می‌تونه از یکی دلخور باشه، ازش خسته باشه، حتی یه‌جاهایی ازش دل بکنه و با این حال هنوز دوستش داشته باشه...و فکر کنم این غمگین‌ترین قسمت ماجراست چون من هنوز یک‌جورایی عاشقم :)</description>
                <category>sin θ</category>
                <author>sin θ</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لاک خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48746426/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-fknlis5xrxcz</link>
                <description>دلم میخواد خودم رو زیردوش آب سرد زندانی کنم، ساعتها زیر دوتا پتو رو به رو به کولر لخت بخوابم، خودم رو توی کتابها گم کنم و حتی گاهی اونقدر مشغول خوندن درسهام بشم که دنیای اطرافم رو فراموش کنم.فکر می‌کنم بعد از آخرین رابطه ام دیگه میلی به هیچ رابطه عاشقانه ای ندارم، از عشق ناامیدم. دلم میخواد خودم رو توی هرچیزی به جز آدمها محو کنم.دیگه حتی کار به کار این مردم پلید ندارم هرکاری می‌خوان بکنن و هرچقدر می‌خوان درمورد من حرف بزنن، به قول فروغ: تازگی ها ، در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم !سکوت و سکوت و سکوت ...انگار که لال شده باشم ؛ شاید هم کور و کر !دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را ...می دانی ؟ دیر ، دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم ...بگذار هرکه هرچه خواست بگوید !چه اهمیتی دارد ؟من در لاک خود راحت ترم ... آن جا می شود آرام و بی دغدغه ، زندگی کرد .فکر می‌کنم بعد از سالها تنهایی حالا با کمال رغبتم میخوام برم توی لاکم، اونجا قهوه بخورم و آزاد باشم :)</description>
                <category>sin θ</category>
                <author>sin θ</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش قلمم مثل ریاضیم خوب بود ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48746426/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%82%D9%84%D9%85%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%B2-r8hityxdlqar</link>
                <description>می‌نویسم، شاید همین نوشتن، تسکینی باشه برای این غم‌ها یا حداقل کمکی بکنه تا بتونم کمی بهتر با خیلی از چیزها کنار بیام. گاهی واقعاً نمی‌دونم کجای این دنیا ایستادم، یا اصلاً چرا اینجام. این چند ماه تنهایی، تجربه‌ای متفاوت بود؛ دنیا چرخید و همه رفتن و من موندم در خیال خوش اینکه حالا وقت آزاد زیادی دارم تا کتاب بخونم، داخل ویرگول وقت بگذرونم، پادکست گوش کنم و خودم رو در شعرهای فروغ و پیچیدگی‌های حسابان غرق کنم اما هر روز با این پرسش تکراری توی ذهنم مواجهم: چرا اینجا؟ چرا باید باشم وقتی نه تنها هیچ سودی ندارم، بلکه دیگران رو هم گاهی سرخورده می‌کنم؟ فکر می‌کنم شاید تنها دلیل ادامه‌ی نفس کشیدنم، کمک به بچه‌ها توی همین کلاس‌های مجازی حسابانه، عین چندروز پیش که امتحان شبه نهایی حسابان داشتیم و من مثل رابین هود پاسخنامه رو داخل دوتا مدرسه پخش کردم اما چه فایده؟:) عمیقاً حس می‌کنم زندگی من باید بعد از اون شب تلخ تولد هیفده‌سالگیم تموم می‌شد، شاید حتی قبل از اون اما من موندم، نه میلی به رفتن دارم، نه میلی به موندن. فقط گاهی سرکش و مغرور پی خواسته‌هام می‌رم و گاهی چنان سرخورده و ناامید می‌شم که انگار هیچ خواسته‌ای ندارم، انگار هیچ دلیلی برای بودن در این دنیا برام نمونده انگار مجبورم به این حصار کشیدن، مجبورم به گم کردن صدای خودم، مجبورم به سکوتی که در اون، خودم رو در حصار خیالی آغوش تو گم می‌کنم. عمیقاً حس می‌کنم انگار هنوز چیزی در من هست که کامل خاموش نشده، چیزی مثل یک تکه نور لجوج شاید حتی یک زخم که اجازه نمیده همه‌چیز یک‌ دفعه تموم بشه و من رو نگه داشته نه برای اینکه حتما خوشبخت بشم نه برای اینکه همه‌چیز درست بشه فقط برای اینکه ببینه این درد تا کجا می‌تونه ادامه پیدا کنه و من تا کجا می‌تونم در برابرش دووم بیارم، من خستم اما هنوز موندم و شاید تموم قصه همینه...</description>
                <category>sin θ</category>
                <author>sin θ</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کادوی تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48746426/%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-po7zb7xoryvn</link>
                <description>توصیفی از حال بنده بعد از آن شبسلام گاتس عزیزم، این رو برای دلم که بارها شکستیش می‌نویسماز وقتی که در شب تولدم من رو به گریه انداختی، ناچارا تصمیمی عاقلانه گرفتم و دیگه خواستم با تو حرفی نزنم. دوسِت داشتم با اینکه حتی ماه ها قبل از شب تولدم من رو بار ها از این دوست داشتن سرخورده کرده بودی، اون شب من از اینکه هیچ کادویی از طرف تو دریافت نکردم ناراحت نبودم گرچه در حدود یک هفته هر شب با ذوق اینکه یک چیز کوچیک برام بفرستی تا از تو داشته باشم می‌خوابیدم اما من بیشتر از این بابت ناراحت بودم که انگار هیچ کدوم از بخش های وجودم چه اونهایی که من ازشون متنفر بودم و می‌گفتی دوستشون داری، چه اونهایی که دوستشون داشتم و می‌گفتی عاشقشون هستی برات هیچ ارزشی نداشتن.شاید از نگرفتن کادو اونقدر ناراحت نشدم، فکر می‌کنم چیزی که هربار که بهش فکر می‌کنم داغ دلم رو تازه می‌کنه این هست که وقتی شب تولدم توی تمام درگیری هام وقت خالی پیدا کردم تا بهت زنگ بزنم و یکم حرف بزنیم، تو بعد از چند دقیقه صحبت بهم گفتی می‌خوام برم پیش دوست هام و من رو بی‌رحمانه درحالی که بغض کرده بودم تنها گذاشتی.مدت هاست که از این قضیه گذشته، چند روز پیش باهات حرف زدم و هنوز گستاخانه به من میگی فکر نمی‌کردم نیاز داشتی تا اون شب رو باهم صحبت کنیم؟ من نمی‌دونم چطور این فکر رو می‌کنی وقتی خودت خوب می‌دونی کل دنیای این قلب کوچولوی منی، فکر می‌کنم فقط عقده ذلت داری آقا گاتسه که موجب میشه این حرفها رو بزنی.هنوز هم بهم بی محلی می‌کنی، فکر می‌کنم دیگه مهم نیست چون به قول فروغ :تصمیم گرفتم شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت میدادم ولی بی ثباتی آن بر من ثابت شد.دنیا خیلی بزرگ است من اگر شمارا که صورت آرزوها و امیالِ باطنم بودید از دست داده‌ام، مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی اعتنا نباشد.به علا‌وه اگر من شمارا از دست داده امشما هم در عوض دلی را از دست داده‌ایدکه تپش های عاشقانه آن رادر هیچ جای دیگر نخواهید یافت...توی هر رابطه یک درسی هست و درسی که من از تو یاد گرفتم و احتمالاً همین کادوی تولدم هست این بود که هروقت حس کردی موقعیتی چه روابط عاشقانه و خانوادگی چه دوستانه چه محل کار و تحصیلت و... هر کدوم از این ها برات جای درستی نیست، نباید طولش بدی و فقط باید بری همین. گرچه انجام دادنش سخت تر از گفتنشه اما فکر می‌کنم از حالا به بعد این شجاعت رو تونستم تا حدی پیدا کنم.دوست داشتم بگم لطفاً همیشه توی روابط عاشقانه حتی اگه عاشق طرف نیستید براش کادو بخرید، ممنونم. اما همین کارهاش این شجاعت رفتن رو به من یاد داد...</description>
                <category>sin θ</category>
                <author>sin θ</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>