<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سلوی فرجیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48760297</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 12:15:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سلوی فرجیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48760297</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nkkhiq7qtokr</link>
                <description>شروع داستان – پارت ۱:آوا در کوچه‌های خاکی محله‌شان در حال رفتن به مدرسه بود. درختان خشکیده کنار خیابان، خانه‌های قدیمی که سقف‌هایشان سوراخ شده بودند، و صدای دعواهای همسایه‌ها که همیشه در گوش آوا پیچیده بود، زندگی روزمره‌اش را تشکیل می‌دادند.او آرزو داشت روزی از این محله بیرون برود، اما این آرزو همیشه به نظر دور از دسترس می‌آمد. آوا همیشه خود را دختر متفاوتی می‌دانست؛ نه به خاطر ظاهری که داشت، بلکه به خاطر ذهنی که از دیگران فاصله داشت.امروز هم مانند همیشه، حین راه رفتن در کوچه‌های شلوغ، توجه‌اش جلب شد به یک ماشین لوکس که ناگهان از کنار او رد شد. آوا حتی برای لحظه‌ای فکر کرد که صاحب آن ماشین می‌تواند کسی باشد که مثل خودش آرزوهای بزرگی دارد، اما نه در این دنیای فقیر.چند دقیقه بعد، وقتی دروازه‌ی مدرسه رسید، نگاهش به پسری افتاد که وارد مدرسه می‌شد. او آریا بود، پسری که خیلی‌ها در مدرسه در موردش حرف می‌زدند. جوانی با لباس‌های برند، موهایی مرتب و ظاهری که هیچ‌کس نمی‌توانست او را با این محله مرتبط بداند.آوا از دیدن او شگفت‌زده شد، و در دلش یک سوال بی‌جواب پیچید:&quot;چه چیزی در این دنیای مختلف، می‌تواند این دو نفر را به هم نزدیک کند؟&quot;#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-gj0fxmnrjtji</link>
                <description>پارت ۹ – وقتی همه‌چیز از کنترل خارج می‌شودچند روز از ماجرای کتابخانه گذشته بود. آریا، با تمام غرورش، ساکت‌تر از همیشه شده بود. آوا اما، بیشتر از قبل توی فکر فرو می‌رفت. سکوتش معنا پیدا کرده بود... و این‌بار، سکوتش ریشه در ترس داشت.صبح، وقتی وارد حیاط مدرسه شد، موبایلش لرزید. تماس ناشناس. نگاهش خشک شد. جواب داد.– الو؟صدای مردی از آن‌طرف خط گفت:– دختر آقای صادقی؟ پدرتون دوباره حالش بد شده. آوردیمش بیمارستان... وضعش خیلی خوب نیست. اگه می‌تونید بیاید.چند لحظه طول کشید تا صدا به مغزش برسد. انگار همه‌چیز کُند شده بود.– الان میام.فقط همین. قطع کرد، کیفش رو برداشت و بی‌هیچ حرفی از مدرسه بیرون رفت.بیمارستان همیشه بوی ترس می‌داد. بوی ناتوانی. بوی خاطراتی که آوا سعی کرده بود دفن کند.پدرش بی‌هوش بود. نفس‌هایش سنگین و بریده‌بریده.آوا ایستاده بود، نگاهش سرد و بی‌رمق.– همیشه همین بوده، نه بابا؟ تو می‌ری… من می‌مونم. تو می‌بازی… من جمع می‌کنم. من دیگه خسته‌م…اشک از چشمش افتاد، ولی سریع با آستین پاکش کرد.سختی بزرگ‌ شدنش، نگذاشته بود گریه کردن براش عادی باشه.گوشی‌اش صدا داد. پیام بود. از آریا:&quot;امروز نبودی. چیزی شده؟&quot;چند لحظه به صفحه خیره شد. خواست بنویسه &quot;نه&quot;، اما نوشت:&quot;یه روز سخت دارم... همین.&quot;چند ثانیه بعد جواب اومد:&quot;اگه خواستی حرف بزنی… این‌بار منم بلدم گوش بدم.&quot;لبخندی تلخ نشست گوشه‌ی لبش.دلش می‌خواست باور کنه. باور کنه یه نفر، فقط یه نفر، ممکنه واقعاً بخواد بفهمه‌اش.پارت۱۰_شروع نم نم بارانغروب بود. آوا از بیمارستان بیرون آمد. آسمان خاکستری شده بود، هوا مثل دلش سنگین. با قدم‌های آرام راه افتاد سمت خانه. دلش نمی‌خواست هیچ‌جا بره، اما خونه هم براش پناه نبود. فقط یه چهاردیواری ساکت بود که توش خاطره نفس می‌کشید.گوشی‌اش دوباره لرزید. آریا بود.– می‌خوای بیام دنبالت؟آوا اول جواب نداد. اما چند لحظه بعد، انگشتش شروع کرد به تایپ کردن:– اگه بیای، نمی‌دونم قراره چی بشه. شاید حرف بزنم. شاید فقط سکوت کنم.آریا نوشت:– من همینم که هستم. فقط می‌خوام کنارت باشم. نه به‌خاطر ترحم. به‌خاطر تو.آوا مکث کرد. سپس لوکیشن فرستاد.وقتی آریا رسید، آوا کنار جدول نشسته بود، با کلاه مشکی و شال افتاده روی شونه‌اش. آریا بدون حرف کنارش نشست.چند دقیقه سکوت بود. بعد آوا با صدایی خسته گفت:– بابام داره می‌ره. این بار انگار واقعاً می‌ره... و من، با اینکه همیشه ازش دلگیر بودم، حس می‌کنم دارم یه تکه‌امو از دست می‌دم.آریا آرام گفت:– چون با همه‌ی دردش، یه بخشی از دنیات بود. حتی اگه شکستت داده، باز بخشی از هویتته.آوا سرش رو تکیه داد به زانوی جمع‌شده‌اش.– خسته‌م آریا. از جنگیدن. از قوی بودن. همه می‌گن قوی‌ای، ولی نمی‌دونن هر شب قبل خواب، دلم می‌خواد فقط یه نفر بگه &quot;تو لازم نیست همیشه محکم باشی.&quot;آریا نگاهش کرد.– تو لازم نیست همیشه محکم باشی.آوا لبخند کم‌رنگی زد.اون شب، چیزی بین‌شون جا‌به‌جا شد. نه یک اعتراف، نه یک عشق ناگهانی...فقط یک قدم، به سمت فهمیدنِ هم.و گاهی، همین قدم کوچیک، بزرگ‌ترین نقطه‌ی شروعه.پارت یازدهم_در زیر بارانفردا ی روز بعد فرا رسید و اکنون آوا تنهای تنها است و کسی را ندارد. او همه ی کار هایش را خودش انجاممیدهد و همیشه از صبح تا شب و از شب تا صبح کار میکند و روزی سه ساعت درس میخواند و روزی یک ساعت میخوابد. او اکنون خیلی سختی میکشد، تنها کسی که هوای او را دارد آریا است و آوا هم هوای آریا را دارد. اکنون هم آن دو هر دو تنها هستند و هیچ یک نه پدر دارند و نه مادر اما مثل این که به این وضع عادت کرده اند و این موضوع برایشان مشکلی ندارد. آن دو اکنون در خانه ی هم میمانند و تنها مسی را که دارند یکدیگر است. دوست صمیمی آوا، سحر هم خیلی وقت است که نه به او زنگ زده و نه پیام داده! این موضوع برای آوا تعجب آور بود تا این که تلفن خود را باز کرد و دید که سحر به او پیام داده: &quot;آوا باهات کار دارم بهم زنگ بزن&quot; آوا تعجب کرد و نمیدانست که سحر با او چه کار داردو نمیدانست که زنگ زدن کار درستی است یا نه چون سحر خیلی وقت بود که به او پیام نداده بود. آوا خیلی سریع تصمیم خود را گرفت و به سحر زنگ زد._&quot;الو سحر سلام&quot;_&quot;سلام آوا کار مهمی باهات دارم&quot;_&quot;چه کاری بگو&quot;_&quot;سریع بیا توی کوچه ی باریک و سیاه محله با هات کار دارم فردا بیا اونجا&quot;_&quot;باشه بزار ببینم چیکار میکنم&quot;بعد قطع کرد. نمیدانست رفتن به آن کوچه ی تاریک و باریک و ترسناک کار خوبی است یا نه. آن جا معمولا به کوچه ی مرگ معروف بود چون تمام کسانی که به آنجا رفته بودند هرگز برنگشته اند. آوا بالاخره تصمیم خود را گرفت و میخواست به آن کوچه کنار سحر برود چون سحر دوست صمیمی او بود و او تنوانست حرف او را زمین بیاندازد. پس خود را برای فردا آماده کرد. #سکوت✓#سکوت#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-av8gt03abuhb</link>
                <description>پارت ۷ – دختری از جنس سکوتآوا هیچ‌وقت از گذشته‌اش حرف نمی‌زد. برای خیلی‌ها،دختری بود که زیادی جدی رفتار می‌کرد، اهل شوخینبود، و بیشتر وقت‌ها تنها بود. اما هیچ‌کس نمی‌دانستکه این تنهایی، انتخاب نبود.آن شب وقتی در خانه، کنار پنجره نشسته بود و دفترانشایش را ورق می‌زد، ذهنش دوباره به گذشته پرکشید.چهار سال پیش...مادرش رفته بود. بی‌هیچ خداحافظی‌ای. خانه شده بودیک سکوت سنگین و پدری که از درد زندگی، خودش رادر دود مواد مخدر دفن کرده بود.آوا، دختر سیزده‌ساله‌ای که تازه می‌فهمید دنیا چقدربی‌رحم است، مسئول همه‌چیز شد؛ از خرید خانه تا دواو درمان پدر. روزهایی بود که با شکم گرسنه بهمدرسه می‌رفت و شب‌ها تا دیروقت کار می‌کرد تاکرایه خانه را جور کند.فامیل؟ نبودند. یا بودند و فقط تماشا می‌کردند. یادگرفته بود خودش را جمع کند، خودش را بسازد.حالا…صدای زنگ موبایل او را از افکارش بیرون کشید. آریابود. پیامی فرستاده بود:&quot;فردا کتابخونه می‌تونیم زودتر شروع کنیم؟&quot;آوا لبخند کم‌رنگی زد. شاید این پسر، با همه‌ی گذشته‌یتاریکش، اولین کسی بود که سعی نمی‌کرد برای کمککردن، دل بسوزاند. نگاهش شبیه ترحم نبود، بلکه شبیهدرک بود.او پاسخ داد:&quot;آره. ساعت ۳ خوبه؟&quot;آریا نوشت:&quot;باشه. راستی… تو هم همیشه قوی بودی؟ یا یادگرفتی قوی باشی؟&quot;آوا مکث کرد. انگشتش روی صفحه ماند. سپس تایپکرد:&quot;یاد گرفتم... چون چاره‌ای نبود.&quot;و بعد، موبایل را کنار گذاشت و زیر لب گفت:&quot;شاید وقتشه یکی بفهمه من کیم...&quot;پارت هشتم~سکوتصبح روز بعدی فرا رسید و آوا خیلی زود از  خواب بیدار شد اما هیچ چیز مثـل قبل نبود و محله هیچ جثره شبه چند روز پیش نبود. همه جا را سکوت گرفته بود دیکر آوا نمیتوانست صدای ناله های مردم، صدای بازی بچه های فقیر، صدای باز و بسته سدن در و صدای کسی را بشنود. مثل این بود که سکوت همه جا را در برگرفته و صدای کسی نمی آید، آوا که همیشه تاشب کار میکرد تا خرج خانواده را به دست آود این بار باید از صبح زود کار میکرد و تاشب درس میخواند. پس آوا شروع کرد و سعی میکرد که وسایل بیشتری بفروشدهمینطور که مشغول کار کردن بود و فکرش در ساعت نبود فهمید که برای کتابخانه دیرش شده و باید سریع به کتابخانه برود. پس وسایل را در خانه گذاشت و به سوی کتابخانه حرکت کرد. با خودش فکر میکرد که دیرش شده و آریا خیلی وقت است منتظر او است. پس خیلی زود به سوی کتابخانه حرکت کرد و به کتابخانه رسید. وقتی به آنجا رسید آریا آنجا نبود. آوا تعجب کرد و نمیدانست چه کند. او روی صندلی نشست و کتاب فارسی را ورق میزد. تا این که دید؛ آریا با چشمانی سرخ و صورتی خاک آلود آمده. آوا گفت: چی شده؟ _&quot;هیچی فقط بیا شروع کنیم&quot; _&quot;مطمئنی حالت خوبه&quot;_&quot;آره خوبم بیا شروع کنیم&quot;آوا فهمید که حتما اتفاقی برای آریا افتاده و بی دلیل نیامده مدرسه و محله ی آوا. وس سوا جدیدی در ذهن آوا بود: &quot;چه اتفاقی برای آریا افتاده؟&quot; # سکوت#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:42:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-umcj7awe3ydk</link>
                <description>پارت ۵ – آغاز یک مکالمهزنگ آخر با صدای خسته‌کننده‌ای به پایان رسید. دانش‌آموزها مثل همیشه با هیاهو از کلاس بیرون زدند. آوا اما، همیشه چند دقیقه‌ای صبر می‌کرد تا جمعیت کم‌تر شود. گوشه‌ی کلاس نشسته بود و کتاب ریاضی را بی‌هدف ورق می‌زد.از گوشه‌ی چشم دید که آریا هنوز سر جایش نشسته. نگاهش به پنجره بود، اما انگار ذهنش خیلی دورتر از آن بود.ناخودآگاه، دلش خواست چیزی بپرسد. شاید چون حس می‌کرد این پسر با تمام غرورش، یک نوع تنهایی عجیبی در نگاهش دارد.آوا صدایش را صاف کرد.– هی، تو همیشه اینقدر کم‌حرفی؟آریا سرش را آرام برگرداند. برای لحظه‌ای نگاهشان در هم گره خورد. نگاهش نه سرد بود، نه گرم. خنثی... اما خسته.– کم‌حرف نیستم. فقط دلیل زیادی برای حرف زدن نمی‌بینم.آوا لبخند محوی زد.– خب، شاید چون هیچ‌کس سوال درست ازت نمی‌پرسه.آریا کمی مکث کرد. سپس با نگاهی دقیق‌تر به او گفت:– تو الان داشتی سوال درستی می‌پرسیدی؟آوا شانه بالا انداخت.– نمی‌دونم. فقط دیدم زیادی ساکتی. فکر کردم شاید لازم باشه یکی حرف بزنه.برای اولین‌بار، گوشه‌ی لب آریا کمی به لبخند شبیه شد.– شاید… تو اولین نفری باشی که باهام حرف می‌زنه بدون اینکه بخواد بدون پشتم کیه.آوا کمی جا خورد. جمله‌ای سنگین، با معنی‌های عمیق.او چیزی نگفت. فقط ساکت شد.آریا بعد از چند ثانیه از جایش بلند شد، کوله‌اش را روی شانه انداخت و هنگام عبور از کنارش گفت:– ممنون… برای سوال درست.آوا همان‌جا ماند. کتاب هنوز باز بود، اما ذهنش درگیر یک سوال جدید شده بود:پارت ۶ – فاصله‌ای که کم‌کم پر می‌شودروزها می‌گذشتند و چیزی بین آوا و آریا آرام‌آرام شکل می‌گرفت. نه می‌شد اسمش را دوستی گذاشت، نه چیزی بیشتر... اما در نگاه‌های کوتاه، حرف‌های نیمه‌کاره و سکوت‌های پرمعنا، چیزی جریان داشت.آن روز، معلم ادبیات تکلیفی گروهی داد؛ باید دو نفره روی یک موضوع کار می‌کردند. قبل از اینکه کسی انتخاب کند، معلم خودش گروه‌ها را بست. وقتی اسم آوا و آریا را در یک گروه خواند، کلاس برای لحظه‌ای ساکت شد.آوا آهسته زیر لب گفت:– خب، قرار نیست راحت باشه، نه؟آریا آرام گفت:– من سختی‌ها رو ترجیح می‌دم. حداقل واقعی‌ان.قرار گذاشتند بعد از مدرسه توی کتابخانه‌ی محله کار کنند. آوا اول رسید و منتظر نشست. کمی مضطرب بود؛ نه از بودن کنار آریا، بلکه از اینکه نمی‌دانست چه چیزی قرار است از او بفهمد.وقتی آریا وارد شد، بر خلاف همیشه، ژاکت ساده‌ای به تن داشت و موبایلش را در کیف گذاشته بود. نشست و گفت:– تو واقعاً با همه همینقدر صادقی؟آوا اخم کرد.– یعنی چی؟– یعنی… نمی‌خوای بدونی من کی‌ام؟ چی‌کار کردم؟ چرا اینجام؟آوا نگاهی مستقیم به او انداخت.– نه. چون اگه بخوای بگی، خودت یه روز می‌گی. اگه هم نخوای، کنجکاوی کردن فقط فاصله می‌ندازه.آریا چند ثانیه ساکت ماند. بعد نگاهش را پایین انداخت.– کسی تا حالا اینجوری باهام رفتار نکرده بود. همیشه یا ازم استفاده کردن یا قضاوتم کردن.صدایش آرام بود، اما زخمش عمیق.آوا جمله‌ای نگفت. فقط صفحه‌ی اول دفتر را باز کرد و گفت:– فعلاً بیا درباره‌ی موضوع انشا حرف بزنیم... بعدش اگه خواستی، درباره‌ی خودت هم.برای اولین‌بار، آریا لبخند واقعی زد.– باشه. موضوع انشا: &quot;آدم‌ها همیشه آن چیزی نیستند که نشان می‌دهند.&quot;آوا لبخند زد.– دقیقاً.#سکوت&quot;پشت این سکوت، واقعاً چی قایم شده؟&quot;#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-fdvw4rsfx3ir</link>
                <description>پارت ۴ – گذشته‌ای که پنهان نمی‌ماندشب از نیمه گذشته بود، اما خواب به چشمان آریا نمی‌آمد. از وقتی به این مدرسه‌ی جدید آمده بود، احساس خفگی می‌کرد. انگار در دنیایی گیر افتاده بود که به او تعلق نداشت. تلفنش را برداشت، صفحه‌ی چت‌هایش خالی بود. کسی از دوستان قدیمی‌اش دیگر به او پیام نمی‌داد. هیچ‌کس نمی‌پرسید کجاست یا چرا ناگهان ناپدید شده.روی تخت دراز کشید و به سقف زل زد. تصاویر گذشته جلوی چشمانش رژه می‌رفتند.چند ماه قبل…پشت فرمان ماشین نشسته بود، صدای موسیقی در ماشین پخش می‌شد، و دستش روی فرمان بی‌هدف می‌چرخید. کنارش سه نفر از دوستانش بودند، همه‌شان از خانواده‌های پولدار، همه‌شان بدون دغدغه. شب‌های تهران برایشان مثل زمین بازی بود، و آن شب هم مثل همیشه، قرار نبود با یک شب عادی تمام شود.یکی از پسرها گفت:– آریا، یه کاری کن بریم تو اخبار! یه دیوونگی واقعی! آریا خندید. همیشه از هیجان لذت می‌برد، اما نمی‌دانست این شب قرار است زندگی‌اش را زیر و رو کند. پایش را روی گاز فشار داد، سرعت بالا رفت. چراغ‌های خیابان مثل ستاره‌های محو شده در پس‌زمینه‌ی شب بودند. اما بعد…همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. نورهای قرمز و آبی پلیس، ترمزهای ناگهانی، و صدای فریاد. وقتی به خودش آمد، روی آسفالت خیابان افتاده بود، گوشش از صدای جیغ و همهمه پر شده بود. ماشین چند متر آن‌طرف‌تر متوقف شده بود، و یک نفر…یک نفر روی زمین افتاده بود.بعد از آن شب، همه چیز تغییر کرد. خانواده‌اش با نفوذ و قدرت، پرونده را جمع کردند، اما یک چیز را نتوانستند پاک کنند: بی‌آبرویی و رسوایی‌ای که به نام &quot;آریا تهرانی&quot; ثبت شده بود.مجازات واقعی‌اش؟ فرار از آن دنیای درخشان، و سقوط به این مدرسه‌ی پر از نگاه‌های کنجکاو.حالا…آریا از جا بلند شد. از پنجره به خیابان تاریک نگاه کرد. نفسش را بیرون داد. گذشته هیچ‌وقت آدم را رها نمی‌کند…و آوا، این دختر عجیب و متفاوت، شاید قرار بود ناخواسته در زندگی‌اش چیزی را تغییر دهد که خودش هم هنوز نمی‌دانست.#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-n0ddgnu83xyb</link>
                <description>پارت ۳ – اولین برخوردآوا سعی می‌کرد به آریا فکر نکند، اما انگار نمی‌شد. حضورش در مدرسه چیزی نبود که بتوان نادیده گرفت. همه درباره‌اش حرف می‌زدند. بعضی‌ها از او خوششان می‌آمد، بعضی‌ها حسادت می‌کردند، و بعضی دیگر – مثل آوا – فقط سعی می‌کردند بفهمند چرا این پسر ثروتمند سر از اینجا درآورده.آن روز، زنگ تفریح، وقتی آوا برای گرفتن یک بطری آب به سمت بوفه‌ی کوچک مدرسه رفت، متوجه شد که آریا کمی دورتر ایستاده. نگاهش روی موبایلش بود، اما به نظر می‌رسید که ذهنش جای دیگری است. او با کسی حرف نمی‌زد. برعکسِ پسرهایی که معمولاً تازه‌وارد بودند و سعی می‌کردند زودتر جا بیفتند، آریا کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.سحر که کنار آوا ایستاده بود، آهسته گفت:– به نظرت چرا اومده اینجا؟ اصلاً شبیه آدمایی که تو این مدرسه باشن، نیست.آوا بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، شانه بالا انداخت.– نمی‌دونم، ولی هر چی که هست، دلیلش یه چیز عادی نیست.در همان لحظه، ناگهان صدایی بلند شد. یکی از پسرهای مدرسه، امیر، که همیشه دنبال دردسر بود، عمداً تنه‌ای به آریا زد. بطری آب از دست آریا افتاد و روی زمین غلتید.امیر با لحنی تمسخرآمیز گفت:– ببخشید، آقازاده! نمی‌دونستم اینجا جای شما نیست!چند نفر از بچه‌ها شروع به خندیدن کردند. همه منتظر بودند ببینند آریا چه واکنشی نشان می‌دهد.آوا ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. برخورد آریا چه می‌توانست باشد؟ آیا مثل یک پسر مغرور پولدار واکنش نشان می‌داد؟ آیا دعوا راه می‌انداخت؟اما آریا فقط نگاه کوتاهی به امیر انداخت. بدون اینکه حرفی بزند، خم شد، بطری را برداشت، و با خونسردی تمام از کنار او رد شد، انگار که اصلاً وجود نداشت.امیر که انتظار چنین بی‌تفاوتی‌ای را نداشت، چهره‌اش در هم رفت. بقیه‌ی بچه‌ها هم انگار کمی جا خورده بودند. اما این آوا بود که بیشتر از همه تعجب کرد. این پسر… با بقیه فرق داشت.همین‌طور که نگاهش آریا را دنبال می‌کرد، با خود فکر کرد:&quot;تو واقعاً کی هستی، آریا؟&quot;#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:36:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-tzirjxtsnsps</link>
                <description>پارت ۲ – دنیای متفاوتآوا هرگز فکر نمی‌کرد که یک روز در مدرسه، چشمش به کسی بیفتد که انگار از دنیایی دیگر آمده.آریا، پسری که نگاهش سرد و بی‌حوصله بود، اما در عین حال یک غرور پنهان توی چشم‌هایش داشت.نه مثل بقیه‌ی پسرهای محله بود، نه مثل آن‌هایی که آوا در زندگی‌اش دیده بود.مدرسه‌ی دولتی‌شان معمولاً جایی نبود که آدم‌های مرفه سر و کله‌شان پیدا شود.اما آریا، انگار با همه فرق داشت. لباس‌های مارک‌دار، مدل موهای مرتب، و طرز راه رفتنش… همه چیزش داد می‌زد که به اینجا تعلق ندارد.آوا کنار دوستش، سحر، ایستاده بود و آرام به او گفت:– این کیه؟ تا حالا ندیده بودمش.سحر پوزخند زد و گفت:– تو از دنیا بی‌خبری، نه؟ این آریاست، تازه منتقل شده. باباش یکی از کله‌گنده‌های بازاره. معلوم نیست چرا افتاده اینجا.آوا نگاهش را دزدید و زیر لب گفت:– احتمالاً یه دردسری درست کرده، این مدل آدم‌ها بی‌دلیل نمیان مدرسه‌ی ما.اما آنچه که نمی‌دانست، این بود که آریا خودش هم از این انتقال ناگهانی بی‌خبر بود.او یک‌شبه از مدرسه‌ای لوکس، با بهترین امکانات، به جایی پرتاب شده بود که هیچ‌کس حتی رویاهایش هم شبیه او نبودند.و حالا، این دو نفر…در یک کلاس، زیر یک سقف، و در دنیایی پر از تضاد، قرار بود کم‌کم مسیرشان به هم گره بخورد.#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-agbcjhzhosdd</link>
                <description>شروع داستان – پارت ۱:آوا در کوچه‌های خاکی محله‌شان در حال رفتن به مدرسه بود. درختان خشکیده کنار خیابان، خانه‌های قدیمی که سقف‌هایشان سوراخ شده بودند، و صدای دعواهای همسایه‌ها که همیشه در گوش آوا پیچیده بود، زندگی روزمره‌اش را تشکیل می‌دادند.او آرزو داشت روزی از این محله بیرون برود، اما این آرزو همیشه به نظر دور از دسترس می‌آمد. آوا همیشه خود را دختر متفاوتی می‌دانست؛ نه به خاطر ظاهری که داشت، بلکه به خاطر ذهنی که از دیگران فاصله داشت.امروز هم مانند همیشه، حین راه رفتن در کوچه‌های شلوغ، توجه‌اش جلب شد به یک ماشین لوکس که ناگهان از کنار او رد شد. آوا حتی برای لحظه‌ای فکر کرد که صاحب آن ماشین می‌تواند کسی باشد که مثل خودش آرزوهای بزرگی دارد، اما نه در این دنیای فقیر.چند دقیقه بعد، وقتی دروازه‌ی مدرسه رسید، نگاهش به پسری افتاد که وارد مدرسه می‌شد. او آریا بود، پسری که خیلی‌ها در مدرسه در موردش حرف می‌زدند. جوانی با لباس‌های برند، موهایی مرتب و ظاهری که هیچ‌کس نمی‌توانست او را با این محله مرتبط بداند.آوا از دیدن او شگفت‌زده شد، و در دلش یک سوال بی‌جواب پیچید:&quot;چه چیزی در این دنیای مختلف، می‌تواند این دو نفر را به هم نزدیک کند؟&quot;#سکوت</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رز طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48760297/%D8%B1%D8%B2-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ysmghpmt1369</link>
                <description> بہ نام خداموضوع داستان رز طلاییروزی بود و روزگاری در شهری به اسم توکیو  و در زمانهای قدیم دختری به اسم پرنیا زندگیمیکرد پرنیا و خانواده اش خیلی خیلی خیلی فقیر بودند و هیچ چیزی نداشتند پرنیا یک دستلباس داشت و مدام آن را می پوشید . او حتی کفشی هم نداشت و با پاهایش همیشه برهنه میماند همه سعی می کرد که به او کمک کنند پرنیا پدر و مادرش را به خاطر فقیر  بودن سرزنش میکرد و آنها را خیلی ناراحت  میکرد با این حال باز هم بود و مادر او سخت تلاش می کردند تا به او کمک کنند و زندگی خوبی برای او فراهم کنند یک روز وقتی پرنیا برای قدم زدن در جنگل رفته بود و همین طور ب طورمداوم از پدر و مادرش گلایه می کرد که فرشته ای از داخل  آب در آمد و به او گفت : سلام پرنیا.»»پرنیا سرجایش ایستاده  و جیغ زد فرشته گفت از  من نترس من فرشته  نجات توام هر کسی فرشتهنجات خودش رو داره پرنیاتعجب کرد و پرسید:«« برای چی اومدی:»فرشته  گفت : «  هر وقت بینم که تو از زندگی ناراضی  هستی به تو کمک می کنم. به تو شاخه ی گلی میدم  که  که با این شاخه اگر کار  کنی از فقر در میای پرنیا   قبول کرد. طراحی پرنیا خیلی جلو بود پس  او تصمیم  گرفت طراحی آموزش دهد. او اول یک شاگرد داشت ولی بعد ها  هزاران  شاگرد داشت که به آنها  آموزشمیداد  او بعدها پدر و مادرش را هم از فقر نجات داد و خانه ای هم برای خود و خانواده ی خود ساخت آنها ثروت مند ترین انسانهای آن زمان در عرض ۳ سال شده بودند پرنیا که خودش کار می کرد و زحمت میکشید اکنون قدر پدر و مادرش را میدانست و همیشه از آنها تشکر می کرد . حتی بعد ها وقتی بزرگ  شد فهمید که تلاش بد که زندگی اش را نجات داد نه گل رز .                       پایان</description>
                <category>سلوی فرجیان</category>
                <author>سلوی فرجیان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 18:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>