<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا سالاری نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48820588</link>
        <description>&gt; من زهرا سالاری‌ام، دختری که با دردها ساخت، با لبخند ادامه داد و از دل سختی‌ها نوشت.
نویسنده‌ای از دل احساسات…
زهرا سالاری، متولد ۱۳۸۷ ✨
برای رمان درخواستی به ایدی زیر پیام بدید
salari1387zahra2025</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:55:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4234408/avatar/Sy7b3z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا سالاری نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48820588</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت چهل و ششم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-izc2wfgw5imv</link>
                <description> پارت ۴۶ – صدای سکوت🌙نفس‌هام هنوز تند بود. حس می‌کردم قلبم داره از توی گلوم بیرون می‌زنه. تکیه‌م به دیوار بود، ولی زانوهام سست شده بودن.صدای سعید دوباره از پشت در اومد:– لیا! درو باز کن، منم… تموم شد، باز کن!کلید هنوز توی دستم بود، لرزیدم، ولی بالاخره درو باز کردم.سعید با چهره‌ای نگران وارد شد، چشم‌هاش پر از اضطراب بود. یه لحظه نگاهش روی صورتم موند، بعد با صدایی آهسته گفت:– اون بود، نه؟سرتکون دادم. گلوم خشک شده بود.سعید بدون حرف رفت سمت پنجره، پرده رو کنار زد و بیرونو نگاه کرد.– لعنتی رفته… ولی مطمئن باش برمی‌گرده.نشستم روی لبه‌ی تخت، دستامو تو هم قفل کردم تا نلرزن.سعید برگشت سمتم و گفت:– از این لحظه به بعد تنها نمی‌مونی.چشماش محکم و جدی بود، ولی زیر اون جدیت یه ترس پنهون دیده می‌شد.گفتم:– اون گفت &quot;دفعه‌ی بعد نمی‌تونم کاری کنم&quot;… یعنی چی؟سعید آه کشید.– یعنی فهمیده ما بهش نزدیک شدیم. اونم حالا دنبال پاک کردن ردّشه.نور چراغ از پنجره افتاده بود روی صورتش، نیمه روشن، نیمه تاریک.برای چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم… اون آرامشی که ته چشم‌هاش بود، همون حسیه که هیچ‌کس دیگه نداشت. حس امنیت وسط طوفان.– لیا، از فردا باید بریم یه جای دیگه. فقط تا وقتی مدارک کامل بشن.چیزی نگفتم، فقط سرم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:– باشه، فقط… نذار دوباره پیدام کنه.سعید به سمتم اومد، خم شد و گفت:– قول می‌دم، تا من زنده‌ام کسی بهت دست نمی‌زنه.برای اولین بار، یه نفس راحت کشیدم…ولی اون حس سنگین هنوز گوشه‌ی قلبم بود. مثل سایه‌ای که                                                                       پشت در جا مونده بود#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریبود.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 23:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت چهل و پنجم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-jylmankmlbsq</link>
                <description> پارت ۴۵🌙صدای نفس‌های مرد، مثل وزیدن باد سرد توی اتاق پیچید. قلبم هنوز می‌زد، تندتر از قبل.دستم رو روی دکمه‌ی قفل در فشار دادم، ولی دستم لرزید و نتونستم به درستی فشار بدم.صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد و بعد با صدای خش‌خش کفش‌هاش، وارد اتاق شد.چشمانم از ترس بسته شد. نفسم به سختی بالا می‌آمد. نمی‌خواستم این لحظه رو تجربه کنم.– تو… چطور جرئت کردی؟صدای مرد هنوز سرد و تهدیدآمیز بود، ولی حالا کم‌کم احساس می‌کردم که از فاصله‌ای نزدیک‌تر به من نگاه می‌کنه.همچنان نتونستم تکون بخورم. گوشیم تو دستم لرزید و تصمیم گرفتم که صدای ضبط‌شده رو فعال کنم.سریع شروع به ضبط کردم. حتی اگر یک لحظه هم می‌تونستم از این تهدید جان سالم به در ببرم، این مدرک می‌تونست به کارم بیاد.ناگهان دستش رو روی شانه‌ام گذاشت. دست سردش مثل یخ به شونه‌ام چسبید.حس کردم که بدنم منقبض شده و از درون می‌ترکونه.– فکر می‌کنی از این به بعد می‌تونی بی‌دردسر بری؟سکوت کردم، گویی کلمات از دهنم بیرون نمی‌آمد. همه چیز بهم ریخته بود.صدای مرد به شدت نزدیک‌تر شد، تا حدی که حتی نفس‌های سنگینش رو احساس می‌کردم.– فکر کردی به این راحتی از پس همه‌ی این‌ها برمیای؟لحظه‌ای به عقب برگشتم و نگاهش کردم.چشمانش تاریک و بی‌رحم بود. دلشوره‌ای عجیب از درونم می‌جوشید. دیگه هیچ راه برگشتی نبود.اما در همون لحظه، صدای یک ضربه محکم از پشت در شنیدم.مرد با عصبانیت سرش رو به طرف در چرخوند.– تو چطور جرئت کردی؟صدای سعید از پشت در به وضوح شنیده می‌شد. ضربه‌های پشت در ادامه پیدا کرد.حس کردم که از جایی دور، صدای پاشنه‌ی کفش‌هاش که محکم به زمین می‌خورد می‌رسید. گویا مأمور هم آمده بود.مرد سر جایش ایستاد و نفس عمیقی کشید.– تو حالا خیلی بی‌خیالی، اما دفعه بعد دیگه نمی‌تونم کاری کنم.و قبل از این که حتی بتونم تکون بخورم، به سرعت از اتاق بیرون رفت.یک لحظه سکوت توی اتاق برقرار شد. هنوز ترس در دلم بود.ولی این سکوت به من فرصتی داد که از سر جایش بلند بشم و درو قفل کنم.دست‌هام هنوز می‌لرزید. شاید به دلیل ترس، شاید هم به دلیل حس وحشتناکی که از تهدیدهای مرد به وجود اومده بود.دوباره به سمت گوشی‌ام برگشتم و صدای سعید رو از طریق ضبط‌شده گوش دادم.دقیقاً همون لحظه‌ای که مرد به من نزدیک شد، سعید گفت:– همونطور که گفتم، باید از هر لحظه و هر حرکتی مدارک دقیق جمع کنی.صدای مأمور هم از داخل ضبط‌شده شنیده شد.– ما همه چیز رو زیر نظر داریم، ولی باید به سرعت عمل کنی.نفسم رو به سختی بیرون دادم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.حالا دیگه هیچ راهی برای برگشت نبود#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریحالا دیگه هیچ راهی برای برگشت نبود.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 02:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت 🌙پارت چهل و چهارم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-rl89ylg2noml</link>
                <description> پارت ۴۴🌙صدای شکست در، مثل ضربه‌ای توی دل من نشست. دستم از ترس به درب چسبید.قلبم تندتر از قبل می‌زد و همه چیز به نظر تاریک‌تر از قبل می‌رسید.با هر لحظه‌ای که می‌گذشت، صدای نفس‌ها بیشتر می‌شد.نمی‌تونستم به وضوح ببینم، ولی احساس می‌کردم کسی درست پشت در ایستاده.– لیا…صدای مردی بود که تا عمق وجودم می‌رسید. صدایی که نمی‌شناختمش، ولی یه حس آشنا داشت.دست‌هام رو محکم به دیوار گرفتم. همه‌ی بدنم می‌لرزید.چشمهام روی در ثابت بود. در اتاق کم‌کم باز می‌شد، آهسته و بدون هیچ صدای خاصی.تنها صدای بارون و نفس‌هاش به گوش می‌رسید.باید صبر می‌کردم. باید به حرف سعید گوش می‌دادم. ولی بدنم نمی‌تونست یه لحظه هم آرام باشه.– می‌دونم که می‌شنوی… بیا بیرون، اینجوری راحت‌تر می‌شی…دست‌هایم شروع به لرزیدن کرد. انگار که چیزی در درونم شکسته بود. یک ترس عمیق و وحشتناک.ناگهان صدای قدم‌های سنگین و محکمی به گوشم رسید. قدم‌هایی که نزدیک‌تر می‌شدند.فقط یک لحظه دیگر تا انفجار تمام این لحظات فاصله داشتم.از گوشه‌ی چشمانم دیدم که در کاملاً باز شده و سایه‌ای به داخل اتاق وارد شد. دلم از جا کنده شد.لحظه‌ای به ذهنم خطور کرد که شاید من به اشتباه ترسیده باشم. شاید…ولی نه.این چیزی که الان در اتاقم ایستاده بود، هیچ ربطی به ذهن من نداشت.چشمانم به چیزی سرد و بی‌رحم دوخته شده بود.در همون لحظه، گوشی رو برداشتم و با تمام وجود صدای سعید رو شنیدم که به شدت فریاد می‌زد:– لیا! در رو قفل کن، سریع!ولی صدای مرد به من نزدیک‌تر شد و درون اتاقم پر شد از صدای                                                  نفس‌های وحشتناک و خش خش#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریخش.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 23:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت چهل و سوم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-kdiqrjukhfpx</link>
                <description> پارت ۴۳🌙صدای زمزمه دوباره اومد. این‌بار واضح‌تر. خیلی نزدیک‌تر از قبل.– لیا…به قلبم فشار اومد. تکون خوردم، دست‌هامو جلوی صورتم گرفتم، انگار نمی‌خواستم شنیده بشه.کسی پشت پنجره بود. اینو می‌دونستم.چشمای من به تاریکی خیره بود. تک تک جزئیات اطرافم واضح به نظر می‌رسید. حتی صدای بارون که به شیشه می‌خورد، انگار به یک صدای وحشتناک تبدیل شده بود.با دقت به پنجره نزدیک شدم. پرده‌ها هنوز کشیده بودن، ولی به سختی می‌تونستم یه سایه‌ی محو رو که بیرون ایستاده بود ببینم.چیزی از خودش نمی‌گفت، فقط همون صدای آهسته و پر از تهدید، در گوشم پیچیده بود:– بیا بیرون…دیگه نمیتونستم بیشتر از این معطل کنم. تمام تنم از ترس منقبض شده بود. گوشی رو برداشتم و شماره‌ی سعید رو گرفتم.با دست لرزون، صداش توی گوشم پیچید:– لیا؟ چه خبره؟ چی شده؟– یکی بیرونه… من نمی‌دونم باید چی کار کنم، سعید… اون یکی از ماست. من صدای نفس‌هاش رو می‌شنوم، انگار می‌خواد وارد بشه.سکوتی چند ثانیه‌ای برقرار شد. بعد سعید با صدای ثابت و محکم گفت:– درو قفل کن، حتی اگه در رو باز کردن. هیچ‌کاری نکن، فقط صبر کن. من نزدیکم.گوشی رو قطع کردم و به در چسبیدم. صدای نفس‌های سنگین و شبیه به فریادی که پشت در می‌آمد، با صدای قطرات باران ترکیب شده بود.لحظات طولانی گذشت و هیچ‌چیزی تغییر نکرد.در قلبم احساس می‌کردم که چیزی در حال نزدیک شدن به من است.چند دقیقه بعد، صدای فریادی که به گوش رسید، از چیزی جز شکستن در نبود.در یک لحظه در  اتاق  با صدای بلند از جا کنده شد#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریدر یک لحظه، درب اتاق با صدای بلند از جا کنده شد.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 00:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت چهل و دوم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-yvw0fgspeacg</link>
                <description> پارت ۴۲🌙همون شب تا صبح خوابم نبرد. بارون هنوز می‌بارید و صدای قطره‌ها رو سقف مثل ضربان قلبم تند و بی‌قرار بود.گوشی کنار تختم بود، چندبار روشنش کردم، پیام از سعید نیومده بود.ساعت نزدیک پنج صبح بود که یه صدای خفیف از بیرون اومد. مثل صدای باز شدن در حیاط. سریع بلند شدم، پرده رو کنار زدم. چیزی ندیدم جز مهِ غلیظی که همه‌جا رو گرفته بود.با ترس رفتم سمت درِ اتاق نسرین. در نیمه‌باز بود و نور کم‌رنگی از توش می‌تابید.آروم گفتم:– نسرین؟ بیداری؟صدایی نیومد. درو هل دادم…اتاق خالی بود. فقط چراغ نفتی روشن بود و یه تیکه کاغذ روی میز افتاده بود.کاغذو برداشتم، خط نسرین بود:&gt; “لیا، اگه تا صبح برنگشتم، برو سراغ سعید. اون می‌دونه باید چیکار کنه.”قلبم فروریخت. سریع گوشی رو برداشتم و به سعید زنگ زدم. بعد از چند بوق جواب داد، صداش گرفته بود:– لیا؟ چی شده؟– نسرین نیست… یه یادداشت گذاشته، رفته بیرون… سعید من می‌ترسم.سعید فقط گفت:– همون‌جا بمون. درو قفل کن، تا ده دقیقه دیگه می‌رسم.تماس قطع شد.رفتم پشت در و قفلش کردم، ولی هنوز صدای اون ضربه‌ی آروم از حیاط می‌اومد… مثل همون شب.نفس‌هام کوتاه شده بود. دست‌هام یخ کرده بود. نور مهتاب از پنجره افتاده بود وسط اتاق و سایه‌ام روی دیوار لرزید.یه صدای زمزمه از پشت پنجره اومد…آروم، ولی واضح:– لیا…خون تو رگ هام یخ زد#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریخون توی رگ‌هام یخ زد.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 00:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت چهل و یکم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-hvly4pmlrhqc</link>
                <description>پارت ۴۱– رمان صدای سکوت🌙اون شب خیلی دیر به خونه رسیدم. انگار یه وزنه‌ی سنگین روی قلبم بود که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. در رو باز کردم و وارد شدم، اما نسرین توی هال منتظرم بود.– کجا بودی؟! خیلی دیر شده.دست‌هام رو به هم مالیدم. خسته بودم، اما ذهنم هنوز بیدار بود. جواب دادم:– یه کمی بیرون بودم، نگران نباش.چشمای نسرین نگران بود، اما چیزی نگفت. خودش رفت توی آشپزخونه. من هم بی‌صدا به اتاقم رفتم. گوشی رو گذاشتم روی میز و شلوارم رو عوض کردم. همه چیز توی ذهنم تکرار می‌شد: صحبت‌های سعید، تماس‌های ناشناس، تهدیدهایی که از همه جا می‌اومد. احساس می‌کردم یه دایره بسته روی من بسته شده و هر لحظه ممکنه درش بسته بشه.کمی به سقف خیره شدم. اون‌قدر غرق در افکارم بودم که صدای زنگ در توجه‌ام رو جلب کرد. قلبم تند تند می‌زد. کسی در رو زده بود. از جا بلند شدم، احساس می‌کردم اتفاقی افتاده.هنوز به در نرسیده بودم که دوباره زنگ زد. نفس‌ام رو حبس کردم و از پشت در، صدای سعید رو شنیدم:– لیا، منم. باز کن.دست‌هام رو روی در گذاشتم و به آرامی چرخوندم. در باز شد و سعید وارد شد. چهره‌اش کمی عرق کرده بود و نگران به نظر می‌رسید.– هنوز خیلی چیزا مونده، باید خیلی سریع عمل کنیم.نگاهش رو از من برداشته و به دوروبرش نگاه کرد. بعد ادامه داد:– کامران داره همه چیز رو به هم می‌ریزه. اگه تا فردا نرسیم به مدارک اصلی، ممکنه دیگه هیچ چیزی نشه ثابت کرد.من فقط نگاهش می‌کردم. احساس کردم همه‌چیز از کنترل من خارج شده. حالا نه تنها باید به مدارک برسیم، بلکه باید مراقب باشیم که توی این بازی خطرناک گیر نیفتم.– چیکار باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟ همه‌چیز داره بهم می‌ریزه.سعید به سمت من اومد و دستم رو گرفت.– تو فقط خودت رو آماده کن. ما این‌بار با هم پیروز می‌شیم.چشماش برق می‌زد. به نظر می‌رسید هنوز یه امیدی توی دلش مونده. اما من نمی‌تونستم مطمئن باشم. هر لحظه ممکن بود اتفاقی بیفته که همه‌چیز رو خراب کنه.وقتی سعید از خونه رفت، احساس کردم این دنیای پر از توطئه دیگه برای من جا نداره. ولی برای رسیدن به حقیقت باید تا آخرش می‌رفتم. حتی اگه این یعنی اینکه خودم رو توی قلب تاریکی بندازم. #رمان #داستان #نوسنده #زهرا_سالاریتاریکی بندازم.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت چهل به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-smilxrc8k0sr</link>
                <description> پارت ۴۰ – رمان صدای سکوت🌙ساعت‌ها گذشت و من همچنان در دل خیابان‌ها قدم می‌زدم. خبری از کامران نشد، اما حس عجیبی داشتم که همونطور که سعید گفته بود، باید مراقب هر لحظه می‌بودم. همه‌چیز تحت کنترل نبود؛ انگار هر گامی که برداشتم، کسی بود که از دور زیر نظر داشت.همین‌طور که به قدم‌هام نگاه می‌کردم، گوشیم دوباره زنگ زد. این بار شماره‌ای رو نمی‌شناختم، اما شک نداشتم که از طرف کامران یا یکی از افرادش باشه.– لیا؟ صدای مردانه‌ای بود، مثل همون صداهایی که همیشه تهدید می‌کردن.گوشی رو به گوشم چسبوندم، قلبم تند تند می‌زد.– آره، کی‌ا‌ هستی؟– نترس، من فقط می‌خواستم بگم که مراقب باشی.تنفس‌ام تند شد، انگار همه‌چیز در حال فرو ریختن بود. صدای مرد ادامه داد:– این بار، کامران بهت نزدیک‌تر از همیشه‌س. مراقب جایی که میری باش.و بدون هیچ توضیح بیشتری، تماس رو قطع کرد. دهنم خشک شده بود. حس می‌کردم همه‌چیز داره به نقطه‌ای می‌رسه که دیگه نمی‌تونم عقب‌نشینی کنم.نفس عمیق کشیدم، و با دستانی لرزان دوباره به سمت خونه رفتم. این بازی تموم نمی‌شد، ولی هیچ راه برگشتی هم نبود.                                         هدفم فقط یک چیز بود: ثابت کردنحقیقت#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری  حقیقت</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 23:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت 🌙پارت سی و نهم به قلم زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-pmmxmobyucls</link>
                <description> پارت ۳۹ – رمان صدای سکوت🌙صبح روز بعد، طبق برنامه‌ی سعید، تصمیم گرفتم اولین قدم رو بردارم. احساس اضطراب و هیجان عجیبی داشتم. با وجود همه‌ی استرسی که روی دوشم بود، چیزی در دلم بهم می‌گفت که این بار همه‌چیز فرق داره.گوشی‌ام رو تو دستم گرفتم و بیرون رفتم. هوا سرد بود، ولی در درونم یه گرمای عجیب داشتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، مثل اینکه به یک هدف خیلی بزرگتر نزدیک می‌شدم.به خیابون که رسیدم، از میان جمعیت به دقت نگاه می‌کردم. چشمم روی همه چیز می‌لغزید؛ حتی نگاه‌ها. می‌خواستم مطمئن بشم هیچ چیزی از دستم نمی‌ره. به یاد سخنان سعید افتادم: &quot;هر تهدیدی، حتی کوچکترینش رو ثبت کن.&quot;در همین لحظه صدای گوشی‌ام زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب دادم.– سلام لیا. من کامرانم.نفس عمیقی کشیدم. دلم توی دلم نبود. گوشی رو محکم‌تر توی دستم گرفتم.– من دارم میرم پیش یکی از دوستام. باید بهت یک پیشنهاد بدم.کلماتش سرد بود، بی‌احساس، انگار داره یه بازی رو شروع می‌کنه.– پیشنهاد؟ چه پیشنهادی؟کمی مکث کرد و گفت:– شاید بهتر باشه برای بار آخر با من همکاری کنی.این جمله همونطور که توی گوشم می‌پیچید، قلبم تندتر زد. از بین لب‌هایم، تنها جواب به ذهنم رسید:– هرگز.سکوت سنگینی افتاد. دوباره اون صدای سرد و بی‌روح برگشت:– فکر می‌کنی این آخرشه؟ فقط به این توجه کن که خیلی چیزها به هم وابسته‌اند، لیا.گوشی رو قطع کردم، دستانم یخ کرده بود. تمام بدنم میلرزید. این فقط آغاز بود. باید هر قدمی که برمی‌داشتم رو دقیق‌تر ازهمیشه کنترل می کردم#رمان #نویسنده #داستان #زهرا_سالاریهمیشه کنترل می‌کردم.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 14:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی و هشتم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-qgsxrwlj1gdf</link>
                <description>💔 پارت ۳۸ – رمان صدای سکوت🌙بعد از شنیدن حرف مأمور، سعید نفس عمیقی کشید و گوشی رو به دستش گرفت.– باید مرحله‌ی اول رو شروع کنیم، لیا. اول از همه، هر حرکت کامران باید ثبت بشه.نگاهم بهش دوخته شد، قلبم تند می‌زد، ولی یه حس امنیت عجیب هم بود.– یعنی چی؟ من باید چیکار کنم؟– قدم‌هات رو کنترل کن، هر جا میری با خودت گوشی داشته باش. من و مأمور همه چیزو پیگیری می‌کنیم.بعد سعید از کیفش یه دفترچه کوچک بیرون آورد و شروع کرد برنامه‌ها رو نوشتن: زمان‌بندی، مکان‌هایی که کامران ممکنه بیاد، تماس‌های لازم با پلیس محلی. هر چیزی دقیق و مشخص بود.من گوش می‌دادم و جزئیات رو تو ذهنم ثبت می‌کردم:ـ گوشیم همیشه روشن باشهـ هیچ جایی تنها نرومـ هر تهدید یا حرکت مشکوک رو فوراً ضبط کنمسعید لبخندی زد و گفت:– بیا، اولین قدم فردا صبحه. ما مطمئن می‌شیم هیچ چیز بدون مدرک نمونه#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری مدرک نمونه</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 15:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی و هفتم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-kl5ma4qbdxgu</link>
                <description>پارت ۳۷ – رمان صدای سکوت🌙صبح شد و نور کم‌رنگ از پنجره افتاد روی صورت خسته‌ام. نسرین خانم داشت برای خودش چای میریخت– بیا، دخترم، یه چای بخور قبل از اینکه بری بیرون.سعید نشسته بود روی صندلی، گوشی را توی دستش نگه داشته بود و به فایل ضبط گوش می‌داد.– اینو می‌برم اداره، لیا. باید یه مأمور واقعی صدا رو بشنوه و آماده بشه برای اقدام بعدی.لبخند محوی زدم و کیفم را جمع کردم. کفش‌هایم را پوشیدم و بیرون رفتیم. هوا سرد بود و بوی خاک نم‌خورده از زمین می‌آمد. قدم‌هایمان آرام بود، اما توی ذهنم هیجان و ترس با هم می‌جنگیدند.وقتی رسیدیم اداره، سعید ما را به یکی از اتاق‌های کوچک برد. داخل اتاق، مأموری جوان منتظر بود. نگاهش سریع به گوشی افتاد و بعد به ما.– صدای تهدید کامران؟ خیلی دقیق ضبط شده، می‌شه گفت مدرک محکمیه.دست‌هایم روی میز لرزید، ولی نفس عمیقی کشیدم. حس کردم حالا یکی هست که این مسیر را با ما طی می‌کنه. سعید کنارم نشست و آروم گفت:– حالا دیگه همه چیز داره درست می‌شه، فقط باید صبور باشیم.در همان لحظه، پنجره‌ی کوچک اتاق باز شد و بوی باران خیس وارد شد. سرم را بالا گرفتم؛ اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کردم هنوز می‌تونم نفس بکشم بدون اینکه ترس همه وجودم را بگیرد#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری.         بگیرد.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 20:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت 🌙پارت سی و ششم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-jmo33jv57p1v</link>
                <description> پارت ۳۶ – رمان صدای سکوت🌙تهِ چشمای سعید یه حس گرما بود… یه چیزی بین دل‌سوزی و اطمینان. برای یه لحظه دلم خواست همون‌جا بمونم، فقط نگاش کنم و فکر نکنم به هیچ‌چی.سعید دستشو آروم گذاشت رو میز و گفت:– لیا… قول بده هر جا میری، تنها نری. مخصوصاً حالا.صدای محکم ولی آرومش، یه‌جور حس امنیت داشت. سرمو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم.– قول می‌دم…همون موقع گوشی از توی کیفم افتاد. صفحه‌اش هنوز باز بود، روی ضبط‌های اخیر. سعید خم شد، نگاهش به فایل جدید افتاد.– این چیه؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:– صدای کامرانه… امروز تهدیدم کرد، ولی من ضبطش کردم.چشم‌های سعید برای یه لحظه برق زد. گوشی رو گرفت، هندزفری گذاشت و به دقت گوش داد. صدای کامران که پخش شد، فکش سفت شد، دستش مشت شد روی میز.وقتی تموم شد، گفت:– عالیه لیا… این دقیقاً همون مدرکیه که لازم داشتیم.دستم لرزید ولی لبخند زدم.– یعنی دیگه تموم میشه؟سعید نفسش رو بیرون داد، آروم ولی مطمئن:– نه هنوز، ولی از اینجا به بعد ورق داره برمی‌گرده. فقط مراقب خودت باش… من بقیه‌شو درست می‌کنم.برای اولین بار بعد از مدت‌ها، دلم خواست باور کنم که واقعاً                                                                           ممکنه نجات پیدا کنم#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریکنم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 10:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی و پنجم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-yu6dxxtprcsk</link>
                <description>پارت۳۵__رمان:«صدای سکوت» 🌙وقتی دور شد، صدای قدم‌هایش محو شد. من هنوز ایستاده بودم؛ دستم می‌لرزید، گوشی گرم بود از قابِ دستم. گوشه‌ی لبم خیس از عرق یا اشک بود — خودم هم نمی‌دانستم. نفس عمیقی کشیدم؛ هوا سرد و تیز داخلِ ریه‌ام نشست و انگار یک بارِ سنگین از دوشم برداشته شد و در عوض، باری دیگر از مسئولیت روی دوش گذاشته شد.قبل از اینکه راه بیفتم، دوباره صفحه را نگاه کردم؛ نقطه‌ی قرمز کماکان روشن بود. فایل در حافظه ذخیره شده بود. قلبم به آرامشِ شکننده‌ای رسید؛ نه خوشی، نه ترسِ محض — فقط یک حقیقت روشن که حالا در دستِ من بود.قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم، برگشتم سمت خانه‌ی نسرین؛ هر قدم مرا به جای امن‌تری می‌رساند، اما نه به معنایِ کنار گذاشتنِ جنگ. وقتی در را باز کردم، نسرین صورتش را جلو آورد؛ نگاهِ او سریع به گوشی‌ام افتاد. بدون حرف، دستم را گرفت و من گوشی را جلوش نشان دادم. چهره‌اش بسته و آرام شد.چای را دوباره برایمان ریخت؛ بخارِ آن مثل یک پرده‌ی نرم کشیده شد بین ما و دنیا. من به دیوارِ کوچکِ آشپزخانه تکیه دادم، کفِ دستی‌ام را روی گوشی گذاشتم و زیر لب گفتم: «اون حرف‌ها رو ضبط کردم. حالا دیگه چیزی دارم که اونا ندارن.»نسرین دستم را فشرد و فقط گفت: «خوب کردی، دخترم.»در دلِ من، طنینِ جمله‌ای از خودم دوباره تکرار شد: «آینده را با                              حقیقت می‌سازم، حتی اگر راهش سنگلاخ  باشد#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری باشد.»</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 01:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی و چهارم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-oopmodlcg02i</link>
                <description>پارت ۳۴ — رمان: «صدای سکوت»🌙هنوز گرمِ تخت بودم که اذان صبح از دور توی گوشم پیچید. پرده‌ی نازکِ اتاق کمی تکون خورد و یک خط نورِ سرد افتاد روی صورتم. چشم‌هام سنگین بود؛ سعی کردم یک‌لحظه دیگر بخوابم اما فکرها مثلِ مورچه‌ها شروع کرده بودند به حرکت، یکی یکی یادآوری‌شان می‌آمد: «کامران آزاد شده»، «مواظب باش»، «مدرک را نگه دار».دست‌هام را زیرِ پتو کشیدم، انگشتانم سردِ سرد بودند. پاهایم را بیرون گذاشتم؛ سرمای کفِ اتاق را زیرِ پاهام حس کردم؛ زمستانِ نازکِ دیوارها توی استخوان‌هام خزید.رفتم دست و صورتم را شستم؛ آب ولرم لای موهایم زد و رنگِ خواب از صورتم پرید. بویِ صابونِ ساده‌ای که نسرین خانم همیشه استفاده می‌کرد هنوز روی حوله می‌ماند. روسری‌ام را از روی صندلی برداشتم؛ پارچه‌اش خشک ولی نرم بود، وقتی گوشه‌اش را به صورت کشیدم، یک لحظه آرام شدم — همان حرکتی که همیشه جلوی آینه تکرار می‌کردم تا خودم را مرتب ببینم.نسرین خانم از آشپزخانه آمد؛ صدای قوری، قل‌قلِ آب و تکه‌نانی که روی تخته بریده می‌شد. چای را توی لیوانِ سفالی ریخت و جلویم گذاشت؛ بخارِ آن روی صورتم نشست و حالتی از عادی بودن را به وجود آورد که عمیقاً بهش نیاز داشتم. نانی برداشتم؛ با دندانِ جلویی‌ام گوشه‌اش را گاز زدم — مزه‌ی ساده‌ی پنیر و نان، مثلِ طعمی از گذشته‌ی امن.مانتوی خاکستری روی شانه‌ام را پوشیدم؛ دکمه‌ها را یکی‌یکی بستم و کیفِ کوچکِ چرمی‌ام را برداشتم. دکمه‌ی کیف را با ناخن باز کردم، گوشی را چک کردم — هنوز پیام‌های قدیمی و یادداشت‌هایم را دیدم. نفس عمیقی کشیدم و بیرون زدم.هوا سرد و نمناک بود؛ بوی آسفالتِ خیس و برگ‌های خیسِ درختان توی بینی‌ام نشست. کوچه خلوت بود، فقط صدای یک موتور دور و یکی دو پرنده. قدم‌هایم حساب‌شده بود؛ کفش‌هایم صدای خفیفی روی سنگ‌فرش‌های مرطوب ایجاد می‌کرد. ذهنم هر چند لحظه می‌رفت سراغ همان صدای ضبط‌شده؛ همان «تهدید». هر قدم را با احتیاط بیشتری برمی‌داشتم، چشم‌هایم هر سایه‌ای را می‌پاییدند.وقتی به وسطِ کوچه رسیدم، احساس کردم انگار هوا سنگین‌تر شد. صدای قدم‌هایی پشت سرم آمد؛ اول ننشستم، سعی کردم عادی حرکت کنم اما آن صدا نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد. برگشتم — سایه‌ای بلند و آشنا جلوی نورِ روشنِ کوچه ایستاده بود.کامران بود.چهره‌اش زیرِ نورِ کمرنگِ لامپ، خشک و ته‌نشین شده بود؛ پیراهنِ مردانه‌اش کمی چین‌خورده، بوی تند سیگار و ادکلنِ کم‌کیفیت از او می‌آمد. چشم‌هایش که معمولاً بی‌احساس بودند، آن‌روز انگار پر از قضاوت بودند. لبخندی روی لبش نشست که هیچ‌وقت برایم گرما نداشت؛ فقط وعده‌ی تهدید.«سلام، لیا.» صدای او مانند یک برگِ خشک بود که روی زمین کشیده شد.نفسِ من فشرده شد، گلوی‌ام خشک شد. سعی کردم آرام باشم، صدایم را کنترل کنم: «چی‌کار دارید اینجا؟» گفتم و قدمی عقب رفتم.او یک قدم جلو آمد، ایستاد و با همان آرامیِ نخ نما گفت: «فراموش نکن، هنوز همه چیز دست منِ. فکر کردی با چند نامه و چند آوازِ شهر، می‌تونی منو ببری پشتِ میله‌ها؟»نزدیک‌تر که شد، بوی سیگارِ او توی بینی‌ام فرو رفت؛ طعمی تلخ و دودی. انگشتانش را روی جلدِ کت کشید، بعد با آرامیِ دشمنانه‌ای اضافه کرد: «یه کلمه دیگه حرف بزنی، تا تهش می‌رم. می‌فهمی؟»درونِ بدنم برق زد؛ ریه‌هایم تند می‌وزیدند. چشم‌هایش — آن نگاهِ خنکِ سابق — داشت قدرتِ تهدید را نشانم می‌داد. اما این‌بار یادِ حرف‌های سعید آمد: «اگر تهدید شدی، ضبط کن؛ هر حرکت را مدرک کن.» این جمله در گوشم تکرار شد و دستم — با لرز، ولی مصمم — به سمت کیف رفت.گوشی را از داخلِ کیف بیرون کشیدم؛ صفحه‌اش سرد بود و کمی لیز، انگشتانم را روی دکمه‌ی روشن فشار دادم؛ صفحه‌ی کوچک نورِ کم‌رنگی پخش کرد. با نفسِ آرام، برنامه‌ی ضبط را باز کردم. چشم‌هایش ناگهان به حرکتِ دستم دوخته شد، اما من طوری نشان دادم که فقط دارم چیزی را چک می‌کنم. انگشتم لای صفحه لغزید و دکمه‌ی ضبط را فشار دادم؛ نقطه‌ی قرمزِ کوچکی در گوشه‌ی صفحه روشن شد.صدای ضبطِ نرم یک تای صدای مکانیکی داد. سپس همان صدای خشنِ او — واضح، نزدیک، و تهدیدآمیز — مثلِ تیغی از گوشِ من عبور کرد:«فکر کردی می‌تونی منو دور بزنی؟ هر کاری بخوام باهات می‌کنم. این دفعه تموم می‌کنم کارت رو. اگر حرف بزنی، می‌فهمی یعنی چی.»صدای او همراه با صدای دورِ ماشین و تلنگِ درِ دوردست ضبط شد؛ صدای ضبط، نفس‌های من را هم گرفت. صدای قلبم بلند می‌زد، ولی دکمه قرمز روشن ماند. او چند لحظه کوتاه مکث کرد، نگاهی به اطراف انداخت، سپس با تحقیر گفت: «برو، خیال نکن                                                                 تموم شده. میبینمت. #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریمی‌بینمت.»</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 13:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی و سه به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-xpxvytg4hhad</link>
                <description> پارت ۳۳ – رمان صدای سکوت🌙پلکام سنگین شد و خوابم برد...نم‌نم بارون به شیشه‌های اتاق می‌خورد و صدای قطره‌ها مثل لالایی می‌پیچید توی هوای ساکت شب. هنوز رو تخت پهن بودم که صدای در زدن نرمی اومد.– لیا؟ دخترم بیداری؟صدای نسرین خانم بود. چشمامو باز کردم، از جا بلند شدم و گفتم:– بله، نسرین خانم، بیدارم.در رو باز کردم. لبخند مهربونش مثل همیشه آرومم کرد، ولی توی چشماش یه اضطراب پنهون بود.– سعید اومده، دم دره. گفت باید باهات صحبت کنه.با شنیدن اسمش، قلبم یه لحظه لرزید. سعید؟ اون‌م نصفه‌شب؟– گفت چی شده؟– نه، فقط گفت موضوعش مهمه. نگران شدم، گفتم بیدارت کنم.روسریم رو سریع سرم انداختم و گفتم:– ممنون، همین حالا میام پایین.وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتم، ذهنم پر از سؤال بود. سعید اهل هیجان نبود، اگه این موقع شب اومده یعنی اتفاق مهمی افتاده.در رو که باز کردم، همون‌جا ایستاده بود؛ با چهره‌ای خسته و چشم‌هایی پر از اضطراب.– سلام لیا. باید باهات صحبت کنم.– بیا داخل.رفتیم تو، نسرین خانم با یه نگاه مادرانه از کنارمون رد شد و گفت:– اگه چیزی خواستین، من تو آشپزخونه‌ام.وقتی تنها شدیم، سعید چند لحظه سکوت کرد. دستاشو تو جیبش فرو کرد و نفس عمیقی کشید.– یه خبر بد دارم... کامران آزاد شده.یه لحظه همه چی توی ذهنم یخ زد. حس کردم صدام درنمیاد.– چی؟ چطور؟ مگه اون همه مدرک...سعید سرشو پایین انداخت.– دادگاه هنوز حکم نهایی رو نداده. خانواده‌ش وثیقه گذاشتن. فعلاً آزاده تا جلسه‌ی بعد. باید خیلی مراقب خودت باشی.دلم می‌خواست جیغ بزنم، گریه کنم، فرار کنم... ولی فقط تونستم زیر لب بگم:– پس کابوس هنوز تموم نشده...سعید جلو اومد، با لحن آرومی گفت:– این بار فرق داره، لیا. ما تنها نیستیم، من کنارتم.لبخند تلخی زدم.– کاش باورم راحت‌تر بود... ولی مرسی که هستی.همون‌طور که نگاهم توی چشماش گره خورد، ته دلم یه گرمای.                                            کوچیک حس کردم؛ چیزی شبیهامید #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری           شبیهشامید...</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 22:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت 🌙پارت سی و دوم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-qqhdoedvayvp</link>
                <description> پارت ۳۳ – رمان صدای سکوت🌙پلکام سنگین شد و خوابم برد...نم‌نم بارون به شیشه‌های اتاق می‌خورد و صدای قطره‌ها مثل لالایی می‌پیچید توی هوای ساکت شب. هنوز رو تخت پهن بودم که صدای در زدن نرمی اومد.– لیا؟ دخترم بیداری؟صدای نسرین خانم بود. چشمامو باز کردم، از جا بلند شدم و گفتم:– بله، نسرین خانم، بیدارم.در رو باز کردم. لبخند مهربونش مثل همیشه آرومم کرد، ولی توی چشماش یه اضطراب پنهون بود.– سعید اومده، دم دره. گفت باید باهات صحبت کنه.با شنیدن اسمش، قلبم یه لحظه لرزید. سعید؟ اون‌م نصفه‌شب؟– گفت چی شده؟– نه، فقط گفت موضوعش مهمه. نگران شدم، گفتم بیدارت کنم.روسریم رو سریع سرم انداختم و گفتم:– ممنون، همین حالا میام پایین.وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتم، ذهنم پر از سؤال بود. سعید اهل هیجان نبود، اگه این موقع شب اومده یعنی اتفاق مهمی افتاده.در رو که باز کردم، همون‌جا ایستاده بود؛ با چهره‌ای خسته و چشم‌هایی پر از اضطراب.– سلام لیا. باید باهات صحبت کنم.– بیا داخل.رفتیم تو، نسرین خانم با یه نگاه مادرانه از کنارمون رد شد و گفت:– اگه چیزی خواستین، من تو آشپزخونه‌ام.وقتی تنها شدیم، سعید چند لحظه سکوت کرد. دستاشو تو جیبش فرو کرد و نفس عمیقی کشید.– یه خبر بد دارم... کامران آزاد شده.یه لحظه همه چی توی ذهنم یخ زد. حس کردم صدام درنمیاد.– چی؟ چطور؟ مگه اون همه مدرک...سعید سرشو پایین انداخت.– دادگاه هنوز حکم نهایی رو نداده. خانواده‌ش وثیقه گذاشتن. فعلاً آزاده تا جلسه‌ی بعد. باید خیلی مراقب خودت باشی.دلم می‌خواست جیغ بزنم، گریه کنم، فرار کنم... ولی فقط تونستم زیر لب بگم:– پس کابوس هنوز تموم نشده...سعید جلو اومد، با لحن آرومی گفت:– این بار فرق داره، لیا. ما تنها نیستیم، من کنارتم.لبخند تلخی زدم.– کاش باورم راحت‌تر بود... ولی مرسی که هستی.همون‌طور که نگاهم توی چشماش گره خورد، ته دلم یه گرمای                                             کوچیک حس کردم؛ چیزی شبیه امید#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریامید...</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 22:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت 🌙پارت سی و دوم به قلم زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-o63y8ayapdnz</link>
                <description> رمان: صدای سکوت🌙✦ پارت ۳۲ ✦صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. نور خاکستری از لای پرده‌ی حریر افتاده بود روی صورتم. چشم‌هام هنوز نیمه‌باز بود، ولی ذهنم از همون لحظه شروع کرده بود به دویدن. یاد حرف‌های دیشب افتادم، حرف‌های اون مرد مخابراتی، و اون جمله‌ی لعنتی: «بازی کثیف می‌شه.»از تخت پایین اومدم. کف پا‌هام با سردیِ زمین تماس گرفت، لرزی از تنم گذشت. رفتم توی آشپزخونه؛ نسرین کنار اجاق ایستاده بود و داشت چای دم می‌کرد.بخار از قوری بالا می‌رفت و پنجره‌ی کوچکِ آشپزخونه کمی بخار گرفته بود.گفت:— صبح بخیر لیا. زود بیدار شدی.لبخند کوچیکی زدم و گفتم:— خوابم نبرد، ذهنم شلوغه… امروز باید برم اداره‌ی بازرسی. شاید یکی از اون امضاها به اونجا برگرده.نسرین با دقت نگاه کرد، بعد دو تا لقمه نون و پنیر پیچید و گذاشت توی دستم.— بخور، با شکم خالی نرو دنبال دردسر.لقمه رو گاز زدم، ولی مزه‌اش حس نمی‌شد. ذهنم پر از نقشه بود. رفتم جلوی آینه‌ی قدی اتاق، روسری آبی‌کم‌رنگم رو مرتب کردم، مانتوی ساده‌ی کرم رنگ پوشیدم. نگاه کوتاهی به خودم انداختم. زیر چشم‌هام گود رفته بود، اما یه چیز جدید تو نگاهم بود… یه برق کوچیک از اراده.ساعت نه صبح، از خونه زدم بیرون. هوا سرد بود و بوی خاکِ نم‌خورده هنوز توی کوچه حس می‌شد. سوار اتوبوس شدم، صندلی کنار پنجره نشستم. خیابون‌ها هنوز خلوت بودن. توی شیشه‌ی بخار گرفته تصویر خودمو دیدم — زنی که انگار تازه داره یاد می‌گیره چطور دوباره زندگی کنه.اداره‌ی بازرسی توی ساختمون خاکستری بزرگی بود با تابلو زردرنگ. داخل که رفتم، بوی کاغذ و جوهرِ چاپ پیچیده بود. پشت میز پذیرش یه خانم میانسال نشسته بود، عینکش رو بالا زد و گفت:— پرونده‌ی مربوط به چه چیزی دارید؟گفتم:— مربوط به یک شکایت رسمی علیه یکی از بستگانم، اما ظاهراً با یکی از مقامات ارتباطاتی داشته. فقط می‌خوام مطمئن بشم امضاهای روی مدارک واقعاً رسمی بودن یا جعلی.زن نگاهم کرد، جدی ولی با ذره‌ای همدلی در چشماش.— فرم شماره‌ی سه رو پر کنین.با خودکار مشکی فرم رو پر کردم، دست‌هام کمی می‌لرزید. هر خطی که نوشتم، انگار سنگی از دیوار سکوت جدا می‌کردم.بعد از نیم ساعت، یه مرد میان‌سال با کت قهوه‌ای اومد و گفت:— خانم لیارا صالحی؟ بفرمایید اتاق ۱۲.رفتم داخل. اتاق پر از پوشه و برگه بود. اون مرد پرونده‌مو ورق زد، بعد چند امضا رو با ذره‌بین نگاه کرد.— این‌ها به‌ظاهر رسمی‌ان، ولی ببین… (برگه رو چرخوند) این امضاها شبیه کپی مهر شدن. تفاوت جوهرش نشون می‌ده که احتمالا جعل صورت گرفته.نفس توی سینه‌م بند اومد.— یعنی ممکنه اون مقام بالاتر که تماس گرفته بود… خودش درگیر جعل باشه؟اون مرد با احتیاط گفت:— من چیزی نمی‌گم، اما مواظب باش. اگه مدرک بیشتری داری، مستقیم نبرشون. بذار از مسیر درست پیگیری بشه.از اتاق بیرون اومدم، دست‌هام یخ کرده بود. با انگشتام گرمای لیوان قهوه‌ای که از بوفه خریده بودم رو گرفتم. مزه‌ی تلخش ته گلوم موند.ظهر که برگشتم، نسرین دم در منتظرم بود.— چی شد دخترم؟ـ فکر کنم دارم به ریشه نزدیک می‌شم، نسرین جون… فقط باید مدرک جعلی بودنشون رو ثابت کنم.نشستم روی مبل، لپ‌تاپم رو باز کردم و شروع کردم به یادداشت کردن. هر جمله‌ای که نوشتم، دقت می‌کردم. صدای تق‌تق دکمه‌ها توی خونه پخش شده بود. عصر شد، نور نارنجی از پنجره افتاد روی دیوارها.نسرین اومد کنارش و گفت:— بیا یه کم بخواب. ذهنت خسته‌ست.چشمامو مالیدم. واقعاً خسته بودم، ولی هنوز چند خط مونده بود.ـ یه کم دیگه، فقط این قسمت آخر.بالاخره ساعت حدود ده شب، همه‌چیو بستم. رفتم حموم، آب گرم دوش روی پوست خسته‌م ریخت، حس کردم همه‌ی استرس روز شسته میشه. موهامو خشک کردم، یه شال نازک انداختم روی شونه‌هام و رفتم تو اتاق.چراغ مطالعه رو خاموش کردم، فقط نور کم‌رنگ خیابون تو اتاق می‌تابید. زیر پتو دراز کشیدم، به سقف خیره شدم.صداهای خیابون، گاه و بی‌گاه بوق ماشین‌ها، و باد ملایم بیرون با صدای نفس‌هام قاطی شده بود.یه لبخند کوچیک زدم و با خودم گفتم:«یه قدم دیگه، فقط یه قدم دیگه تا روشن شدنِ همه‌چی…»پلکام سنگین شد و بلاخره خوابم برد. #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریپلک‌هام سنگین شد و بالاخره خوابم برد.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 06:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی و یکم به قلم زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-xqnqy1ztplfw</link>
                <description> رمان: «صدای سکوت»🌙پارت ۳۱ ( از زبان لیا)وقتی از کلانتری برگشتم، هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد. بارون دیگه بند اومده بود ولی زمین هنوز خیس بود و بوی خاک نم‌خورده تو کوچه پیچیده بود.نسرین درِ خونه رو باز کرد؛ با همون صدای نرم و بی‌تکلفش گفت:ـ خسته‌ای دخترم؟ بیا یه چای برات بذارم.کیفم رو انداختم گوشه‌ی اتاق. هنوز دستم میلرزید، گوشی توی جیبم گرم بود — انگار هر لحظه ممکن بود شماره‌ای از اون بالا زنگ بزنه و همه‌چی رو خراب کنه. نسرین برای چای از قوری سفیدش استفاده کرد، صدای قل‌قلِ آب که می‌اومد، حس عجیبی از عادی‌بودن بهم داد.یه لیوان چای داغ دستم دادن. بخارِ کم‌رنگش صورتم رو گرم کرد و یک لحظه دنیا آروم شد.نشستم روی مبل سبزِ چرک، چشمم به پنجره افتاد؛ چراغِ خیابون دوردست مثل نقطه‌های زرد می‌درخشید. نسرین رفت آشپزخونه و صداش دور شد. من گوشی رو روشن کردم، فایل صوتی رو چند بار دیگه گوش دادم تا مطمئن شم چیزی از دست ندادم. هر بار که صدای کامران می‌اومد، قلبم تندتر می‌زد، ولی این‌بار هر تند زدن، تبدیل شده بود به انگارِ یقین. من چیزی داشتم که اون نداشت: حقیقت ضبط‌شده.نسرین برگشت، یه تکه نون و پنیر آورد و نشست روبه‌رویم. گفت:ـ فردا برنامه‌ریزی کن. ما باید هدفمند جلو بریم.بهش گفتم:ـ من می‌خوام بفهمم کی پشت این شماره‌س. می‌خوام ردِ تماس‌ها رو تا ته بگیرم.شب که شد، قبل از خواب دفترم رو باز کردم. یک چراغ مطالعه‌ی کوچک روشن گذاشتم؛ نورش گرم و زرد بود. خودکار رو برداشتم و لیست کارها نوشتم — اسم‌هایی که باید پرس‌وجو بشه، جاهایی که باید برم، کسانی که ممکنه حرف داشته باشن. هر خطی که کشیدم، یه جور سبک‌تر می‌شدم.قبل از خواب، تخت نرمی که نسرین برام پهن کرده بود رو نگاه کردم؛ پتو بوی صابون می‌داد. احساس خستگی عمیق توی استخوان‌هام بود. ولی مغزم نمی‌خواست خاموش بشه؛ افکار تند و تیز می‌آمدن و می‌رفتند. چند دقیقه به سقف خیره شدم و گفتم تو دلم: «فردا شروع می‌کنم. از همون جا که خونده بودم — از پشتِ پرده.»چشم‌هام کم‌کم سنگین شد. خواب به شکلِ تکه‌تکه اومد؛ صحنه‌هایی کوتاه از بچگی‌ام، تصویرِ خانه، صدای خنده‌ای که دیگه وجود نداشت، و بعد برگشتن به تصویر حال: پرونده، فایل صوتی، و اسمِ «خادمی» که مثل یک شمعِ داغ توی ذهنم روشن بود.صبح با نورِ ملایم از پنجره بیدار شدم، هوا خنک بود و روی میز روبه‌روی تخت یه فنجون چای سرد مونده بود. نسرین زودتر از من بیدار شد؛ صدای ظرف شستنِ آرامش به گوشم رسید. از تخت پاشدم و لباس راحتی‌ام رو عوض کردم؛ یه ژاکت ساده و شلوار جین. قبل از بیرون رفتن سه کار کردم: گوشی‌مو چک کردم، دفترمو باز کردم، و یک لقمه نون برداشتم تا تو راه بخورماولین توقف، کافه‌ای بود که یه آقا‌مخابراتیِ قدیمی هر روز صبح اونجا صبحونه می‌خورد — نسرین گفت اون آدم گاهی اطلاعاتی از تماس‌ها داره. وقتی وارد شدم، بوی قهوه و نان تازه پیچیده بود. آقا رو دیدم، سلام کردم و مستقیم گفتم:ـ می‌تونم چند دقیقه حرف بزنم؟ درباره یه شماره‌ی ناشناس.اون مرد یک نگاه دقیق بهم انداخت، بعد گفت:ـ باید دلیل داشته باشی که بخوام کمکت کنم، دخترم. این مسائل خطرناکه.گفتم:ـ دلیل دارم. پرونده‌ای هست که احتمالا یه مقام دخالت کرده. فقط می‌خوام بدونم این شماره از کدوم منطقه‌س.چند دقیقه حرف زدیم، اون شماره رو گرفت و با زبانِ تخصصی‌اش چند تا جمله گفت. بعد آروم گفت:ـ این شماره از دفترِ یک شرکتِ دولتی می‌ره بیرون. اگه بخوای، با یه آشنا صحبت می‌کنم. ولی احتیاط کن، دخترم. وقتی می‌رسی به بالاتر، بازی کثیف می‌شه.قلبم توی سینه‌م لرزید؛ هم خوشحال شدم هم ترسیدم. داشتم وارد منطقه‌ای می‌شدم که شاید بیش از حد بزرگ بود. اما حالا دیگه راه عقب‌گرد نبود.تا ظهر چند تماس ترتیب داده شد. نسرین و من با هم رفتیم یک دفتر اسناد که ممکن بود مهر و امضاهای پیوست به نامه‌ها رو نشون بده. وارد شدیم، مرد مسئول با دقت پرونده‌ها رو ورق زد و گفت:ـ این امضاها به نظر رسمی میان، ولی یه جای کار می‌لنگه. می‌تونم از این اسناد رونوشت بگیرم، ولی باید رسمی درخواست بدیم.هر حرکت، هر جمله، همه‌ش نیاز به صبر و برنامه داشت. نه هول، نه عجله. من یاد گرفتم که شبیه سال‌های قبل واکنش ندم؛ هر قدم هدفمند و حساب‌شده بود. وقتی عصری برگشتم خونه‌ی نسرین، خسته اما مصمم، باز دفترمو باز کردم و نوشتن رو ادامه دادم. قلم روی کاغذ می‌رقصید؛ هر سطر، حکمِ یک قطعه از پازلِ بزرگ رو داشت.شب که دوباره روی تخت دراز کشیدم، احساس کردم یه چیزی توی قفسه‌ی سینه‌م تغییر کرده — نه کامل، نه بی‌هراس، اما محکم‌تر. قبل از خواب انگار به خودم قولی دادم: «نترس، لیا. تو                                دیگه تنها نیستی و این مسیر رو تا ته میری#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری  خمی‌ری.»</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 05:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت سی به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-rpa3v18vstuk</link>
                <description>💔 رمان: صدای سکوت🌙✦ پارت ۳۰ ✦صبح زود بود و بارون هنوز نم نم می‌بارید.سعید و من وارد کلانتری شدیم، پرونده و گوشی ضبط شده رو دستم گرفته بودم و هر قدمم حس سنگینی داشت.بازپرس جوانی جلوی میز نشست، پرونده رو ورق زد و گفت:— شما گفتید تهدید شدین و مدرک صوتی دارین؟لبخند کوچیکی زدم و گوشی رو روشن کردم.صدای خودش توی اتاق پیچید:— بیا جلو، فکر کردی می‌تونی منو دور بزنی؟ همه چیزت رو خراب می‌کنم…چشمای بازپرس از تعجب بزرگ شد.— این… خیلی واضح و مستقیم تهدیده. دستور می‌دم فوراً برای بازداشت اقدام بشه، گفت و تلفن رو برداشت تا هماهنگ کنه.با لبخند، نفسی راحت کشیدم و حس کردم بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد.سعید دستم رو گرفت و گفت:— بیا لیا… حالا کار درست شروع می‌شه.اما درست وقتی می‌خواستیم از اتاق خارج بشیم، تلفن بازپرس زنگ خورد.صدای پشت خط عصبانی و خشن بود:— این دستور بازداشت رو متوقف کنید! پرونده حساسه و نباید عجله بشه!چهره‌ی بازپرس تغییر کرد.— ولی… این مدرک صوتی مستنده!صدای پشت خط قطع شد و بازپرس با نگاهی نگران گفت:— ظاهراً یه مقام بالاتر دستور داده، تا وقتی بررسی‌های بیشتری انجام نشده، هیچ اقدامی نشه.نفسم بند اومد.سعید سکوت کرد، فقط دستمو گرفت و گفت:— لیا… این یعنی ما تازه وارد مرحله‌ی سخت‌تر شدیم.به خودم گفتم:باز هم سکوت؟ نه من هرجور شده حقیقتو میگمرمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریباز هم سکوت؟ نه… این بار، من هر طوری شده حقیقتو می‌گم.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 21:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت 🌙پارت بیست و نهم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-okawvkorx5yy</link>
                <description>💔 رمان: صدای سکوت🌙✦ پارت ۲۹ ✦با دستانی لرزون گوشی رو محکم‌تر گرفتم. هنوز صدای کامران توی گوشم زنگ می‌زد:«اگه یه کلمه دیگه بگی، کاری می‌کنم که حتی اون پیرزنه هم بهت پناه نده…»نفس‌هام به شماره افتاده بود. قلبم تند می‌زد، مثل طبل جنگ. نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم… فقط می‌دونستم این بار، برگ برنده دست منه.رفتم سمت کافه‌ی کوچیکی که همیشه با سعید قرار می‌ذاشتیم. اون‌جا بود، با همون لبخند آرومش، اما تا نگاهم افتاد، فوری فهمید یه چیزی شده.گفت:— لیا، چی شده؟ رنگت پریده.لب‌هام خشک شده بود، فقط تونستم بگم:— سعید… من تونستم صداش رو ضبط کنم… خودش تهدیدم کرد.چشماش باز شد، برق افتاد توی نگاهش. گوشی رو ازم گرفت، گوش داد. با هر جمله‌ای که از دهن کامران بیرون می‌اومد، چهره‌ی سعید سردتر و جدی‌تر می‌شد. آخرش نفس عمیقی کشید و گفت:— این می‌تونه کل ورق رو برگردونه لیا… ولی باید مواظب باشی. اون آدم خطرناکه.— من از خطر خسته‌م سعید. فقط می‌خوام تموم بشه… برای همیشه.اون‌ شب تا دیروقت توی ماشین نشستیم. بارون می‌بارید و صدای قطره‌ها می‌خورد به شیشه، انگار آسمون هم بغض کرده بود. سعید گفت:— فردا صبح، با این صدا می‌ریم کلانتری. قول می‌دم دیگه تنها      نباشی. #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری                                                                                         نباشی.</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 06:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صدای سکوت🌙پارت بیست و هشتم به قلم زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48820588/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%F0%9F%8C%99%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-e3pqlq6hnnhk</link>
                <description> رمان: «صدای سکوت»🌙پارت ۲۸ (از زبان لیا)هوای عصر بوی بارون می‌داد، اما توی دلم فقط بوی اضطراب پیچیده بود.روبروم روی میز، برگه‌ای بود که اسم “محمود خادمی” روش نوشته شده بود؛ کسی که پشت توقف پرونده من پنهون شده بود.سعید روبه‌روم نشست.ـ لیا، باید با دقت حرکت کنیم. این آدم نفوذ زیادی داره.ـ پس باید جایی رو پیدا کنیم که ردشون رو ثابت کنه، گفتم.نسرین لپ‌تاپش رو باز کرد.ـ من از یه مسیر غیررسمی وارد سیستم پیمانکاری شدم. ببین…صفحه پر از اسناد و پیام‌های اداری بود. وسطش یه نامه بود با امضای خادمی و مهر شرکت “سپهر سازه”، همون‌جایی که کامران کار می‌کرد.سعید خم شد و گفت:ـ صبر کن… این پیوست رو ببین.یه فایل صوتی بود.پخشش کردیم. صدای مردی اومد که گفت:ـ آقای خادمی، پرونده اون دختره هنوز بازه.و صدایی شبیه به خادمی جواب داد:ـ بگید متوقفش کنن، تا وقتی من نگفتم پیش نره. کامران نباید آسیب ببینه.نفس‌هام برید.سعید سریع فایل رو ذخیره کرد و گفت:ـ این همون چیزیه که لازم داشتیم. مدرک مستقیم از دخالت خادمی.چند لحظه سکوت افتاد.من به صدای ضبط‌شده زل زده بودم و حس می‌کردم دوباره همه چیز واقعی شده.این‌بار نه فقط برای خودم، برای تموم کسایی که به خاطر ترس، سکوت کردن.ـ حالا باید چیکار کنیم؟ پرسیدم.سعید جواب داد:ـ باید این فایل رو مستقیم بدیم به بازرسی کل استان. ولی لیا… باید آماده باشی. از این لحظه به بعد، ممکنه هر کاری برای ساکت کردنت بکنن.من لبخند زدم.من از سکوت خسته ام سعید، حالا نوبت اوناست که بترسن#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریـ من از سکوت خسته‌ام، سعید. حالا نوبت اون‌هاست که بترسن</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 06:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>