<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مشترک مورد نظر.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_48949714</link>
        <description>شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:37:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4192854/avatar/wn3Pe3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مشترک مورد نظر.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_48949714</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چتری که جا ماند..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48949714/%DA%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-hcuvcl7z4rny</link>
                <description>چتری که از باران خانم جواب منفی شنیده.امروز بعد از دو ماه پای خود را به لطف رها بیرون گذاشته و کمی در شهر گشت زدیم.البته شاید نکته مثبت ماجرا و دلچسب بودن امروز همین خلوت بودن خیابان ها بود،ولی رو به شب رفت و خیابان شلوغ شد.در میانه راه چتری دیدم که تنها بود،لابد از باران خانم جواب منفی شنیده.  رها تصمیم گرفت آتش به مالش بزند و پول هایش را با خرید کاموا های مختلف به فنا دهد.  مادر گرامی نیز به من سپرد که در راه برگشت به خانه از نانوایی محله نان بخرم.چشمتان روز بد نبیند،جیب هایم را گشتم و دیدم که جیب هایم پر ز خالیست!کارتی همراهم نبود.خداروشکر پول نقد دارم..نفس راحتی کشیدم که ناگهان آقای نانوا با لبخند آرامی گفت:ما نانوایی دولتی هستیم نمیتوانیم پول نقد قبول کنیم در همین حین که آقای نانوا سخنش را تمام می کرد نفر پشت سری که مردی سیاه پوش بود میخواست مرا پس بزند که رها همانند زورو آمد و گفت: من حساب میکنم بعد با من حساب کن.(خدا رها را برای خانواده اش نگه دارد عجب دختر خوب و دست بخیری است)از این ها که بگذریم دلم آشوب شده و حالم گرفته،ای کاش یک روز بیشتر در حبس خانگی میماندم.آخر دختر جان تو که این همه وقت در خانه محبوس بودی این یک روز هم رویش.کل مسیر رفته را برگشتیم.🤦🏻‍♀آخر سر به مادرم زنگ زدم و+گفتم: احیانا کارت من در خانه جا نمانده؟_چرا داخل خانه است.خداروشکر که در خانه بود ولی حرصم می گیرد که این همه مسیر و مغازه و هرجا که از آن گذر کردیم و دسترسی داشتیم را گشتیم.در آخر شیرازِ بارانی پدیده جالبیست که هر انسانی باید آن را تجربه کند.شیراز عشق است و زندگی بی شیراز بی معنی.#من</description>
                <category>مشترک مورد نظر.</category>
                <author>مشترک مورد نظر.</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 00:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام کهکشان شیر بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48949714/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mls9pqaik6qn</link>
                <description>کاش میشد تا ابد اینجا زندگی کنم. میان رود و چشمه هایی که فاصله ام با آنها 10 دقیقه بیشتر نیست،میان آسمان شب و خنک اینجا بخوابم و خود را در میان ستارگان و رگه های کهکشان راه شیری پیدا کنم. با چشم غیر مسلح که سهل است با دستانت میتوانی کهکشانمان لمس کنی!روز آخری که من آنجا بودم مهمان خان دایی بودیم. دایی مامان چهره جالبی دارد با برادرش مو نمیزد همیشه شوخی می کند و مرا دست می اندازد.یادم که می افتد بچه تر که بودم لپ هایم را جوری میکشید که انگار دشمن او هستم.از لذت های همیشگی دنیا برای من سوار شدن برپشت وانت و پیکان بار است. در جریان باد های گرم و سرد غرق میشوی و به معنی سرد و گرم روزگار چشیده می رسی. فارغ از همه این ها شاید به من حس آزادی میدهد رها میشوم از همه کس از همه چیز. خودمم و خودم. البت اینکه کم از پشت وانت خاطره ندارم هم بی تاثیر در این علاقه نیست.موضوع بعدی زری است ما به بقیه قول داده بودیم تاریک نشده برگردیم و تا پنج قدم بیشتر دور نشویم اما......هم دور شدیم و تا رودخانه رفتیم و هم تاریک نشده برگشتیم و هم خود را مهمان گردو های باغ کردیم. در همین حین و بالای رودخانه خانه ماهی ها در زیر اب به من چشمک میزد که خانه خراب شان کنم اما اگر دیگران را خانه خراب کنی خدا تو را خانه خراب می کند!!!اب رودخانه به قدری خنک بود که تا مغز استخوانم درد گرفت. هربار که پا در رودخانه و اب میگذارم احساس میکنم روحم جوان میشود. تازه میشود. جدید میشود.در راه برگشت لباس های ما مانند جارویی بود که خار و خاشاک راه را می روبد و مسیر را برای الاغ همان اقایی که به چهره میشناسمش و اسمش را هیچ وقت نیاموخته ام باز میکند.شب که شد آش خوردیم.بهشتی ترین وعده ایی که میتوانستم مهمان شوم بود. لذت به غذا یا مکان یا هوا نبود، لذت با آدم هایی بود که من در کنارشان بودم.صدای معین از ماشین دایی رضا بلند شد، من و زهرا روانه جاده تاریکی شدیم که چشم چشم را نمی دید،نگاهمان به آسمان افتاد. متاسفانه تکنولوژی انقدرها هم پیشرفت نکرده زیرا نه من و نه زهرا نتوانستیم عکسی از اسمان ثبت کنیم. اما صور های فلکی متعددی را پیدا کردیم، بخت با من یار بود برای اولین بار در عمرم شهاب سنگ دیدم آن هم نه یکی! بلکه دوتا!در تمام مسیر برگشت چشمهایم به اسمان دوخته شده بود.تمام کهکشان را دیدم. شیر بود! آن هم با درصد زیادی ستاره★.نقل شده:تا چشم کار می کرد آبی دریا بود اما من میگویم:تا چشم کار می کرد ناچیزی ما و بزرگی خداوند بود. ما به اندازه یک مورچه هم نبودیم،اصلا انگار نبودیم، از شدت کوچکی احساس نمیشدیم...سرم را چرخاندم مشکل بزرگ و همیشگی این مسیر همیشه همین بوده قبرستان و ساکنان گرامی او... باید بگویم در صبح و حالت عادی به طرز عجیبی برایم ترسناک است. حال تصور کنید کل قبرستان را در شب ببینید.. احساس میکردم دوستان جدیدم مرا به سوی خود میخواندند،اما مسیر جاده عوض شد و مجال گپ زدن با آن ها از من گرفته شد.خلاصه مطلب این باشد که:روح مرا به آسمان شلوغ از ستاره برگردانید نه چهارراه زند که از ماشین ها شلوغ و پر شده._متعلق به دوم شهریور ماه هزار و چهارصد و چهار، نوشته شده در هفتم شهریور ماه همان سال.</description>
                <category>مشترک مورد نظر.</category>
                <author>مشترک مورد نظر.</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 01:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر یا صفر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48949714/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B5%D9%81%D8%B1-wexhd9izjiok</link>
                <description>چند روزی میشود که شیراز را ترک کرده ایم.هوا اینجا کمی خنک تر است اما،خورشید خانمِ سوزان و داغ مانند جاسوس دنبال ما حرکت می کند.جاده زیباست. اما من جاده های استان خوزستان را ترجیح میدهم،زمستان بود که به آن جا سفر کردم اما سرسبز و وسیع اند آنقدر وسیع که چشم هایت در وسعتشان گم می شود! و هر گوشه دسته ایی از گاو های قهوه ایی یا الاغ های خاکستری میبینی...اینجا هر گامی که بر می داری کوه های بلند و صخره ای میبینی یا زمین های طلایی گندم یا زمین های سبز ذرت و برنج. میانه راه وقتی جاده تو را از وسط کوه رد می کند،حوالی گردنه ی میدان با چشمه های ریز و درشت غافلگیر میشوی..حوالی شیراز؛ هنوز نصف راه مانده.ساعت حالا پنج شده، دو ساعت و نیم می شود که در جاده ایم. خسته ام. و صدای ضبط ماشین هم ساکت نمی شود. چون بقیه از آهنگ های صداوسیمایی لذت می برند چیزی نمیگویم و می گزارم برای خودش بخواند بلکه عشقش صدایش را بشنود و به آن خواننده بی نوا چراغ سبزی نشان دهد. در تلاشم که در این موقعیت نابسامان کمی بخوابم اما؛«خواب دیدی خیر باشد»آسمان رنگی قشنگ به خود گرفته که چشم های گوشی من نمیتواند به درستی و آنطور که هستند، آنان را به تصویر کشد.آسمان رو به غروب می رود و انرژی من هم رو به غروب است.زیباترین رنگ آسمانِ جنوب ایران را با چشم های خودم دیدمحالا ساعت هفت شده. ما نزدیک شدیم اما شب به ما نزدیک تر است، باید بگویم که آسمان اینجا ستارگان نامرئی را برایم مرئی کرده،متاسفانه عکسی از این دامن پر از ستاره ندارم اما شاید امشب اگر واضح در دوربینم افتادند عکسی بگیرم و در متن های بعد به آن اشاره کنم. در آسمان شیراز فقط چند ستاره پر نور ترِ بی نوا را هر شب می دیدم. اما حالا؛ با خانواده ی آن ها آشنا شدم، آنقدر هاهم بی نوا نبودند!بی نوا من بودم که فکر میکردم تنها در آسمانند.حوالی ساعت هشت و سی دقیقه به اینجا رسیدیم. اما از شدت خستگی خوابم نمیبرد. فکر میکنم حوالی ساعت دو بامداد به خواب رفتم. هوا خیلی سرد بود به طوری که اگر استامینوفن نمیخوردم:من بودم و گلو درد بودو غم.شب رفت و صبح آمد و من ماندم و غمم._یک شهریور، هزاروچهارصدو چهار</description>
                <category>مشترک مورد نظر.</category>
                <author>مشترک مورد نظر.</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 15:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محوِ محوِ محو شدی اوی عزیزم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48949714/%D9%85%D8%AD%D9%88%D9%90-%D9%85%D8%AD%D9%88%D9%90-%D9%85%D8%AD%D9%88-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-t0ilzujrz5xj</link>
                <description>دیگر صدایت را در خاطر ندارم. محوِ محوِ محو شدی اوی عزیزم! مانند مه، هم حضورش حس می شود و هم حس نمی شود. جمله ها را یک به یک و تک به تک سعی میکنم با صدای تو بخوانم اما نمی شود. آن اوایل که صدایت در گوشم بود میتوانستم اما، هرچه ذهنم را شخم میزنم تا صدای تو را پیدا کند، نمیتواند و فقط تصویری از چهره تو به من نشان می دهد.اوی عزیزم!این برایت عجیب نیست؟ اینکه امواج صداهای ما و دیگر جانوران از اول خلقت کره زمین تا به همین امروز در فضاست، اما ما نمی توانیم آنها را بشنویم؟..یادگاری تو برای من صدایت بود که حالا محو شده و دیگر در خاطرم نیست به همراه چند عکس که در ته گالری خاک میخورد و البته دفترت که دستخط تو را مانند رازی در سینه خود نگه داشته.محو و مات شدی اوی عزیز! محو!تنها مهم یک چیز است. اگر صدای او محو شود یا اگر حضورش را اطراف خودم احساس نکنم،او همیشه در قلب من خواهد ماند.در قلب و ذهن من خواهی ماند و مرا در حسرت اینکه به خوابم نیامدی رها میکنی و میروی و این کار هر روز توست. نکند بی وفایی رسم جدیدی شده که در خانه جدیدت آموختی؟راستی! خانه جدیدت چطور است؟ ظاهرش همچین چنگی به دل نمیزند. کوچک و خاکستریست. حس میکنم نوری ندارد..اما قلب تو نور داشت پس آن قدر ها هم برایت تاریک نیست.وسعت دنیا و خانه هر فرد به عقیده من به اندازه قلب اوست، و چون تو جهانی را در قلب خودت داشتی پس آنقدر ها هم خانه ات کوچک نیست.ظهر آن روز که رفتی،دیداری با شهربانو در عالم خواب و رویا داشتی.گویا به او گفته بودی که دگر خسته شدی! و دیگر سراچه صبرت لبریز.خسته از چه؟ آدمی مگر از خانواده خودش خسته میشود؟؟البته درک میکنم.توانی برای ماندنت نبود. اگر این خواسته قلبی تو بود،به سختی میپذیرم اما... امیدوارم که به خوابم بیایی که اگر شد لحظه ایی، درنگی، ثانیه ایی حتی از دور دوباره ببینمت. «محو نشو.پیشم بمان،سوگند ها من خورده ام»</description>
                <category>مشترک مورد نظر.</category>
                <author>مشترک مورد نظر.</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 15:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن روز که او برای همیشه رفت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48949714/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-z6lmg2exkdxc</link>
                <description>انتظار این را از خودم نداشتم که هیچ وقت در زندگی ام بخواهم زمان را به عقب برگردانم.به یاد آن روزها که می افتم، آن زمان که میخواستی با من سخن بگویی و احوالی بگیری،و من رک بگویم حوصله ات را نداشتم. مثل هنگامی که مادر در زمان عید به تو تلفن میدهد و میخواهد؛با آن فامیلی هر هزار سال یکبار آن هم شاید ببینی اش صحبت کنی. من میخواهم زمان را به عقب برگردانم و ثانیه ها را جمع کنم که شاید بتوانم یک ثانیه بیشتر به تو نگاه کنم. آخرین بارها در ذهن من خوب میماند،در قاب دَرِ خانه ی مادر جان ایستاده بودی لبخندی بر لب داشتی و رفتی..امیدوار بودم مثل تمام رفتن ها برگشتی در کار باشد اما....تو نیامدی.باورش برایم سخت بود ما به هم خو کرده بودیم،خبر نبودنت را که پدربزرگ داد باورنکردم 3 بار به پدربزرگ زنگ زدم و گفتم:منظورت از رفته چیست؟؟؟گفت:رفته.یعنی رفت برای همیشه...جرئت نداشتم به مادر جان چیزی بگویم.گوشی نوکیای قدیمی اش را خاموش کردم و پرت کردم زیر تخت. با بغض درس میخواندم.زینب وارد شد:با تعجب و سراسیمگی پرسید:درست است؟ او رفته؟؟؟؟ به من نگاه کن چرا چیزی نمیگویی؟؟؟؟ حرف بزن. خواستم قضیه را جمع کنم... اما نشد دیر شده بود خبر نبودنت در گروه فامیلی پیچیده بود.کم کم خاله هم خبر دار شد. باورت میشود که خواهرت هنوز نمیدانست؟به امید زنگ زدم. گفتم تو حتما میدانی خودت قضیه را برای شهربانو توضیح بده. ما نمیتوانیم.کم کم همه در خانه مادرجان نبودنت را فهمیدند و من نتوانستم جلوی خبرها را بگیرم. حاجی آمد تا به مادر جان خبر دهد او هم نتوانست بگوید.در نهایت مادر جان فکر کرد تو زنده ایی. یعنی میخواست باور کند که تو زنده ای خودش را به ان راه زد. دقیق به خاطر دارم که چه میگفت. اما بعضی از گفتنی ها نوشتنی نیستند، هستند؟:)آن شب. نمیدانم که چطوری به سر شد.. اما.. زینب لب به غذا نمیزد. و شب را گرسنه خوابید.اما من به مراسم تو امدم در خانه ی صبا... تو آنقدر خوب بودی که همسایه قدیمی پدربزرگ هم برای تسلیت نبودنت پیش ما امد. تو اگر آنقدر ها خوب نبودی.. شاید اینقدر بیقراری نمیکردم.خاله آمد.. و چنان شیون کرد که از هوش رفت. وقتی به هوش امد ادامه داد.به او گفتیم بس کن تو را به خدا بس کن اما گفت:جلوی مادرجان چیزی نتوانستم بگویم برای اینکه نشکند!!!میخواهم برایش تا صبح زار بزنم.بگذارید در حال خودم باشم.فاطمه چادرش را روی سرش کشیده بود.آنقدری گریه کرده بود که صدایش را نمی شنیدم. برای من فاطمه و تو نماد عشق حقیقی هستید. چیزهایی که به چشم دیدم را که تو خودت بهتری میدانی نمیتوانم اینجا بازگو کنم اما او در ذهن من همیشه عاشق ترین می ماند. ما فکر میکنیم که این عشق های حقیقی که تا سر جان برای هم جان میدهند فقط در کتاب هاست. اما باید اقرار کنم که من یک کتاب حقیقی را در کنار شما زیست کردم. و با نبود تو کتاب تو تمام شد.#من</description>
                <category>مشترک مورد نظر.</category>
                <author>مشترک مورد نظر.</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 13:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_48949714/%D8%A7%D9%88-fmp8cizmrws5</link>
                <description>خاطراتم را که مرور میکنم؛نقش تو زیادی پر رنگ است!بین من و تو صمیمیتی بود که نمیتوان توصیف کرد،به یاد آن حیاط طولانی و دراز که در تابستان زیر طاق اتاق مهمان ها دراز می کشیدیم،و ستارگان آسمان را می دیدیم،به یاد حلیم های پنج صبحی که؛مادرجان میپخت و نصف فامیل و همسایه ها اول صبح می آمدند تا حلیم نذری ببرند، به یاد پفک های یواشکی، به یاد زالو های مامان که همیشه در پی آن بودی که به جانم بیندازی،به یاد زنبوری که گرفتی و در لبه آبخوری حیاط گذاشتی تا من بعد با لیوان آب بخورم نه با دست،به یاد درخت های توت و انجیر در حیاط،به یاد طناب عتیقه خاله که آن را متلاشی کردم و در حین بازیم پوکید،به یاد کرم خاکی های باغچه که از دست آزمایشات من جان سالم به در نبردند،به یاد درخت هرس شده انگور آقای کچل همسایه،به یاد رادیو و نوارهای مختلفی که درست در خاطرم نیست چه میخواندند،به یاد شوخی های کمچه ایی، به یاد روزی که نمیدانستم زن داری و میگفتم این زن در کنار تو چه میکند؟ از من پرسیدی نسبت تو با آسیه چیست؟پاسخ دادم سری تکان دادی و گفتی حال این نسبت را تو با فاطمه داری.به یاد موتورت،گردش و حامد.راستی مدتیست که از رفیقت حامد بی خبرم!اخرین باری که دیدمش برای عرض تسلیتِ نداشتن تو به منزل مادر جان آمد.بعد از آن دیگر هم را ندیدیم.به یاد آغوش تلخ و گرم فاطمه،که از دست دادن او و نبودش در خانواده برای من اگر به اندازه غم تو نبود کمتر هم نبود،و به یاد ماشینت که مرا تهدید میکردی که اگر لباس هایم را جمع نکنم به تیکه ایی برای تمیز کردن ماشین تو تبدیل میشوند.اکنون که این متن را مینویسم من مانده ام با عکس تو و ماشینی که دیگر برای پدربزرگ است#من</description>
                <category>مشترک مورد نظر.</category>
                <author>مشترک مورد نظر.</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 00:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>