<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Baharii</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49016364</link>
        <description>((((:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/901586/avatar/XFozWQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Baharii</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49016364</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت‌مَن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%8E%D9%86-labuqtm9mqks</link>
                <description>بعد از یکسااال امشب یهویی اومدم ویرگول و واقعا نمیدونم چی بنویسم دلم برای فضای قبلی ویرگول تنگ شدههیچی برای نوشتن ندارم فعلا تا وقتی که بدونم قبلیا هنوزم هستن صرفا خواستم خبر بدم که بهاری بازگشتتتتتت🥳🙌🏻بهاری که داره سبز میشه..🌱🤸🏻‍♀️</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 03:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷/۷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-cjkqqgt13vvr</link>
                <description>بَهارَکرشد شاخه‌ها جواب سلام انعکاس نور خورشیدندتئوری های زندگی و حدسات مسخره‌ی ما نتیجه باور هرچیز غیر معقولیه که توی زندگیمون داریم تجربش میکنیمو جالب اینجاست که تمام باورهای غلط باورپذیرناما باورهای درست دور از ذهن هستند.نتیجه اخلاقی:هرچیزی رو باور نکنیم!ادم‌ها میان و میرن، عقل درست تصمیم میگیره اما قلب گاهی میلرزه این لرزش ، دفعات محدودی رو موفق بوده است.نتیجه اخلاقی:حرف قلب نشو!اینده پر از هیجانه برای ادامه مسیر باید انگیزه داشته باشی قوی باشی محکم، و پر از حس خوب یه مسیر روشن چشم انتظار توست.نتیجه اخلاقی:فردا پر از سوپرایزه!این دست تو نیست که ساعت و ماه و روز به دنیا اومدنت رو انتخاب کنی اما این دست توعه که تو هر ماه و ساعت و روز بهترین ورژن خودت باشی.نتیجه اخلاقی:تولدت مبارک بهار!زمستونی که بهار بود..!</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 04:38:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما،نه</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-ypqfpxahsmpm</link>
                <description>چیز زیادی در خاطر ندارم که بگویم گاها با خود تنها می‌مانم و انتظار‌ها را روی دیگری میچینم تا زمان فوت اتمام انتظار فرا رسد و ریزش تمام روزهای رفته ام را ببینمغمگین و ناراحت نیستیم در کل هیچ نیستم در خنثی‌ترین حالت ممکن نفسی می‌اید و میرودغیرمعقولانه به بعضی افکار فکر میکنم اما،عمل نهدستانم به نوشتن نمی‌رود ولی دلم می‌گویید بنویس اما از چه،نمیدانماگر بازهم از تو بنویسم پژمرده میشمبیا باهم دوست شویمامایک دوست عادی،نهبگذار یکبار ببینمت امادر واقعیت،نهلمست کنم اما حقیقی،نهاسمش را بگذاریم پریشانی اما،موقتیبیا بهم بگوییم می‌مانیم اما ماندن،واقعیقول مردانه بدهیم اما،عمل کنیمحرف بزنیم اما منطقی؟(...)زمستونی که بهار بود..!</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 21:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکورِ‌مَن!</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-wwblm2mwayi4</link>
                <description>https://uupload.ir/view/inshot_۲۰۲۴۰۷۰۵_۱۹۵۵۲۲۸۳۶_nqa4.mp4/کمی‌بَهارِسَر‌سَخت‌را‌ببین.. کم کم دارم وارد یه مرحله‌ی دیگه از زندگی میشم،ته این راه مثل بقیه‌ی راها واضح نیست،اما برعکس همه‌ی اون قبلیا،تو این راه اون ته تهش یه لامپ از میلیون‌ها لامپ روشنه و من خیره به اون لامپام انگاری منتظرم مابقی لامپا روشن شه باید صبور باشم تو این راه حتی باید احتمال بدم برق بقیه لامپا قرار نیست روشن شه، اینجاس که باید بیخیال فکر کردن به روشن شدن و نشدن باشم و مسیرمو طی کنمنشدم خب نشد،مهم اینکه از گرم بودن چایی‌م نگذرم و نزارم سرد شهاین روزام میگذره،با کلی شب بیداری و غرغرنگران بعدش نباش تو صدتو بزار..منتظر چلچراغونِ‌راه پیش روم بمونم؟! زمستونی که بهار بود..! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 21:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده‌ای_دَر‌_مَن.</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%8E%D8%B1-%D9%85%D9%8E%D9%86-xvvdnaenrkai</link>
                <description>همه‌ی تنم در حال انفجاری دوباره استانفجاری در حد سوختن و نساختن و رها کردنسوختی از جنس اعتماد،نساختنی از جنس ناامیدی و رها کردنی از جنس عشقادم مرگ طلبی هم نیستم،توان ماندن هم ندارم خیلی زود به غمگین بودن رسیده‌ام.. نویسنده ‌ی داستان برایم صدها دیالوگ ریزو درشت آماده کرده بود اما من بی پروا هر جمله را طوری خاص ادا کردم قرار نبود جمله‌هایم رنگ حقیقت بگیرد زمانه کار خودش را بلد بود،ضد تو و عقلت عمل کرد.تماما از ذهنم که عبور کردی در را محکم میبندم  تا من بمانم و همان هوای اتاقک ذهن ناارامم.روزی در اسمان اگر ماه را دیدم یادت نمیکنمبی اهمیت میشوماگر قهوه ایی دیدم یا حتی اگر رنگ سیاه را دیدم ذهنم سمت تو نمی‌اید برایم تمام میشوی مثل نقطه‌ی پایان یک جمله. زمستونی که بهار بود..</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 16:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-ptzvdrlbrsxi</link>
                <description>تررررررسنااااااکاز انچه که میگوییم سخت میترسمهرانچه روزی ارزوی دیدنش را داشتمیافتمدیدموکمی ترسیدماز جو ترسناک و دلهره‌اور انجا از بوی الکل و قرمزی خون‌ها حتی از سقف پرنور سفید هم کمی دلم پیچ میروداخرین چیزی که بخاطر دارم صحبت‌هایم با کادر درمان درباره با کنکور بود و بعدشم تا 4ساعت بی‌هوشیلحظه‌ی بیداری را خوب یادم است گویی همه‌ی درد‌ها را در منی کوچک جمع کرده بودندتصویرمادرم را هم خوب یادم است قاب عکس صورتش و لبخندش دردم را زیر خروارها خاک دفن کرد..انگار مَنی دیگر،در مَن است.زمستونی که بهار بود..!</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 20:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه کوچک درون قلبم.</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-v3jptuwseouj</link>
                <description>تو به وسعت آنچه که در مریخ گذارستدرون قلبم شکوفا میشویبه اندازه‌ی تمام دغدغه‌های مردم مریخ نشیندر قلب کوچک ماهی زرد روشن جای میگیری... در حضورت هیچ قطره‌ی ابی رنگی صورتم را نمیبوسیدبعداز رفتنت خورشید هم با من سر لج افتادزمستونی که که بهار بود..!  </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 01:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهِ مَن!</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-nwz9r6gk3fik</link>
                <description>تو منو از همه‌ی واقعیت‌ها دور میکردی،باتو وارد یه دنیای دیگه میشدم از زمان فاصله میگرفتمثانیه هارو توی ثانیه ها جا می‌گذاشتمچقدر زمان خریدیم که تهش شد این:ارزش داشت؟!نه نداشت،خیلی ارزشش بالاتر بود اصلا ارزشش این نبود.حاضرم جونمو بدم تا اون ثانیه برگرده،ولی چقدر حیف که ممکن نیستتوی یکی از پستام گفتم غیر ممکن،ممکن میشهاما فکر کنم باید حرفمو پس بگیرم،این قصه‌ی لیلی و مجنون ما بد غیرممکنه((: چه بد.کاش میشد درست شه تا وسط درس خوندن حسرت نداشتنت نشه نمکِ روی زخمکاش درست شه تا با حسرت زل نزنم به ماهکاش درست شه تا جا اهنگ فرستادن بازم تا ساعت 4 بهم پیام بدیمکاش درست شه تا به ناهار نخوردنت گیر بدم به دست خطتت بخندمبه دخترای دانشگاه حسودی کنم به شرکت رفتنت گیر بدمکاش بشه درست شه تا اخر قصمون رو با لبخندِ  به دور از حسرت و غم نقطه بزارم. کاش بشه برگردی(((:زمستونی که بهار بود..! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 21:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>18</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-fuoxry1f6nen</link>
                <description>شاید اگه ازم بپرسن 18سالگی چه رنگیه با وجود اینکه هنوز نتونستم ازش لذت ببرم بازم بگم زردولی خب جدیدا نارنجیم دوست دارمقرار وارد دنیای ادم بزرگا بشم با این اختلاف که تازه واردم و شاید اشتباه برم?‍♀️خیلی زیاد قبلا دلم میخواست 18سالگی رو تجربه کنم و خب ذوق داشتماما الان حال دلم روبه راه نیست مثل قبل رنگی رنگی نیست،خودمم دلم گاهی اوقات واسه بهار قبلی تنگ میشه،اما چاره چیه یکم زمان میبره تا مودم عوض بشه پس تا اون زمان ناچارم که خود الانمو تحمل کنم..هیجانات 18سالگی و حس بزرگ بودنش رو دوست دارم اما نه به اندازه ‌ی چندماه پیش. دارم بزرگ میشم و به آرزوهام نزدیک((:شاید اگه کنکورم رو بدم و تموم بشه بتونم راحت از 18سالگی لذت ببرم &quot;دانلود یه 18سالگی بی دغدغه با اینترنت پر سرعت&quot;من 17سالگیم رو فقط به مدت 8ماه دوست داشتم، خیلی خیلی قشنگ بود((:نمیتونم بگم شاید اون روزا برگردن چون قطعا برنمیگردن?اما کاش 18سالگی این حسرتارو نداشته باشه لاقلخب الان اینجا یه بهار18ساله داریم با کلی رویاپردازی و انگیزه که قراره واسه قشنگ شدن 18سالگیش تمام تلاششو کنه((:میدونم که یه راه طولانی جلومه و اینم میدونم که باید از این به بعد شکست ناپذیر باشم.  توی این راه حق ناامید شدن ندارم!! مثل هرسال:7/7&quot;مبارکِ تولدت بهارِهیجده ساله&quot; زمستونی که بهار بود..!</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 00:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عتیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82%D9%87-ktrr41bt4pez</link>
                <description>نورها،چشمانم را اذیت میکنندآن فانوس وسط دریا برایم اشناستگویی در خواب دیشبم دیده بودمشخط های سفید جاده،تیر برق ها برایم ترسناکند.کابوسی در میان بیداریدلهره ایی در میان شادیسقوط های پی در پی در نیمه شبدر میان خواب‌هایم مرا عذاب میدهندسایه های روی دیوار،کنار رفتن ناگهانی پردهصدای ترمز ماشین های شب مرا لحظه ایی در خود جمع میکندصدای انعکاس فریاد ها در سرم،تنها اشوب درداور یک روزم نیستغم مرا در روز برای چندین دقیقه تنها می‌گذاردان هم درست زمان نگاه کردن ب ویترین مغازه‌ی عقیقه فروشی آن سر خیابانوزش باد،دستانم مرا بغل میکنندآن زمان ارام نجوا میکنم:(عقیقه ها هم دهن کجی بلدند..)زمستونی که بهار بود..! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Mon, 25 Sep 2023 23:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ مَن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-fdvls57glb7p</link>
                <description>تقدیم به تو جانَم:+(نمیدونم از کجای قصه‌ی یازدهم شروع کنمبند بند این قصه پر از خنده و جدی نگرفتن درس و معلم بودخط به خط داستانمون رو که با چشام گذرا ردش میکنم بدون دلیل از ته دل میخندموقتی یادم میاد سر موز کلی میزدیم به تیپ و تاپ هم جا اینکه خجالت بکشم از سنم بیشتر میخندم و این خنده خودِ خود خنده‌ی از ته دله.._(وقتی به تک تک لحظه هاش فک میکنم می‌خندم..شاید خنده ای از ته دلاینکه هیچوقت سر کلاس نبودیم کجا بودیم؟خودمم نمی‌دونمسرکلاس سروستانی و پریودی های من... عملا سروستانی وجود نداشت برامون?منی ک هیچوقت جزوه هاشو ننوشتم و تو برام مینوشتی همیشه جزوه هامون ترکیبی بود و جزوه نوشتنامون فلسفه‌ای داشت مثل جزوه فارسی?..وای معنی شعر و جمله هایی که کنارش نوشتیم تن شهیدارو لرزوند+(از دزدیای توی مدرسه که نگم ما لامصب شاه‌دزد بودیم و خبر نداشتیمکلی مداد و خودکار و پاکن تو نمازخونه کش رفتیم حتییی به پاکن مهسام چشم داشتیمممم بابا لعنتی مهسااا که همکلاسیمون بود دیگه چرا به خودی رحم نکردیم ولی اخرش کار خودمون رو کردیم و دزدیدیمش??وای از دزدیدن شیرین عسل توی کتابخونه اصلااااا نمیتونم گذرا رد شم خود دزدیه خیلی حساس بود ماموریت سختی بود منی که کشیک دادم یکی سر معاون رو گرم گرفت و در اخر نازی?دزدیدیش_(واااای روزی ک اومدی خونمون رو یادتههههوقتی برات کلاس گذاشتم و نسکافه درست کردم تهش ریختم رو فرش??مامانم خونه نبود یجوری به اسکاچ افتاده بودیم ب جون فرش ک همه پرزش اومدواقعا میگم تو اصلا نمیتونی دبیر خوبی باشی چون اصلا جدی بودن بلد نیستی به روایت تصویر‌:+(چقدر من و تو از عمد مانتو جلوییامون رو خاکی کردیم و سر کلاسا الکی خندیدیمحالا درسته تقلب میکردیم ولی چرا روزایی ک تقلب نمیکردیم نمرهامون مثل هم میشد اخه???هنوزم عذاب وجدان نمره دینی رو دارم چقدر خانم بحرانی به ما اعتماد داشت سر این نمیتونم خجالت نکشم??_(فقط وقتی ک خونمون بودی به الیور گفتی بیا اونم دوید سمتت جیغ بنفشی که کشیدییییی و منی ک وسط خونه غش کرده بودم اخه ترسو تو ک میترسی از یه خرگوش چرا میگی بیاااا+(ترکیب سم منو یادته؟!سیب و خیار و موز و کیک باااهم تو دهنممم?حال بهم زن ترین ترکیبی بود که تاحالا خورده بودم وای سر اینکه تو نخوری همشووو چپوندم تو دهنماصلا قیافت دیدنی بود،مونده بودی بهم اب بدی یا بزنی پشت کمرم??هی میگفتی بهار بخداا من میدونستم همچین میکنی لب نمیزدم??_(شیرینی پختنمون رو یادته خونتون وای چقدر خوش گذشتتتتت واقعا که تو شیرینی پختن استادی بهارررررمیدونی ک قراره کافه قنادی نازبها رو بندر بزنیم مگه نه؟!+(پرش هسته‌ها رو یادتهههه فصل نارنگییی همیشه هسته هاشو رو هم تف میکردیم??وای سر یه کاکائو نمازخونه رو به گند کشیدیمکوزت کلاس رو ک خوب یادته؟!بعله بنده بودم?عکساشو هنوز دارممممپلاس بودیم تو دفترنصف سال سر کلاسا نبودیم نصف چیههه ما اصلااا سرکلاسا نبودیمرسما از مهر تا تموم شدن کلی یازدهم ما فقط سه جلسه سر کلاس فارسی بودیم??اخ دلم واسه سروستانی میسوزه_(وای بوشهر رفتنمون بهترین خاطره با تو بودن بوداز شروع راه و آهنگایی ک گذاشتیممسخره بازی هایی ک درآوردیم و رحیمی از دستمون شکار بود??استرس قبل اجرای بچها و مایی ک رفتیم اجرای پسرا رو ببینیم?ظرف میوه ای ک آورده بودی ک بعد اجرا بخوریم چقد من بهش نیاز داشتم..باید بگم گشنمممم‌ بود و استرس بعد اجرایی ک داشتم:)هنوز فیلمای توی رستوران رو دارم و عکسای سمی ک گرفتیمبرگشتمون پر از خستگی و تکرار کردن سوتی هامووون آهنگ برای و بلند خودنمون تو اتوبوس اداره ?لحظه های آخر پایان سفر و وعده دیدار دوباره.همشونو به یاد دارمو لحظه شماری میکنم دومین سفر دونفرمونو‌ اردک زردم?این دفعه خاطرات بهتری میسازیم و کلیی عکس و فیلم ایده های خفن دیگه ک برای همشون لحظه شماری میکنم-☁️?+(بوشهر رفتنم با تو به شدت خوش گذشت و خفن بود کلی چیزای جدید تجربه کردیممم سر دستشویی رفتن تو بوشهر چقدر زدیم به همممواسه پلیس مملکت دست تکون دادیمممماهنگ برای شروین رو تو اتوبوس مدرسه خوندیممم جلو معاون و اصلااا نفهمیدوای لش شدن من تو اتوبوس رو یادته??شب سفر بعدیمون با تو قشنگه بلوبری چال دار??کلاس آقای عباسی حرمت داره?مدرس نازی ملقب به بلوبریچرا من فقط انگشتام مشخصه خب اخه عکاس محترم یکم اونور تر میگرفتی اون لامصبووو @Blueکلی خاطره‌ی دیگه که خب همشون رو به یاد داریم و به یاد نگه میداریم دبیرستان خیلی روزای قشنگیه مخصوصا با توحیف ک داره زود میگذره و قراره یه سال دیگه روی اون صندلیای چوبی بشینیم و بعدش از سختترین قسمت زندگیمون رد شیم(کنکور) رفیق،بلوبری لحظه هامون داره میره حواست هست؟! زمستونی که بهار بود..! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 23:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سَرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D8%AF-mvbxosk3bbhh</link>
                <description>1402/5/14بعد از مدتها وقت برگشت رسید:چشم همتون روشن??اهنگِ اتاقِ سرد و بی‌روح قطره های سرمی بود ک از چندین شب ب زور ب دستش زده بودند. روح از بدن رفته بود.. جسم احساس تنهایی میکرد.. بی حرکت و بی حرف به دیوار رو به رویی زل زده بود و اهنگ اتاق رو با گوش‌هایش میبلعید. پردهای اتاق را که کنار میزد دنیای دیگری روی به رویش میشکافتخودش را از جنس ادماهای این دنیا نمیدید،اون حبس شده در درد بود و تمنایی در چشم در برابر کادر بیمارستان و،انان ناچار ب انجام ازمایشات درداور... کاری از دست کسی برنمی‌امدحس ششمش میگفت همه چیز تمام است،در دل معجزه ایی برای ثانیه‌‌ایی ارامش می‌کرد اما خلاصه می‌گویم ثانیه ها امید در برابر ساعتها ناامیدی مثل دردی بعد از درمان بود! بدتر از ان کسی در انتظار او نبود این خودش ناامیدی را  در جمله‌‌ایی خلاصه میکردروشنایی های دلش در تاریکی های عقلش غلبه که می‌کردند قلبش شروع ب ریتمی تند و بی ملاحضه میکردبه گفته‌ی خودش تعادلش را به دست خاطرها‌ی بد میداد،گذرا و سرسری.. عجیب بود که با این سن کمش از کلمات سنگین استفاده میکند. اصرار بر این داشت ک شکی250 ‪تنش را بلرزاند. .  اما این از توان دکتر خارج بود.بعد از تو امضای پایین متن‌ها &quot;گذشته&quot;  میشود(:زمستونی ک بهار بود..!</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 01:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدافظی..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-uucnqzacd8cf</link>
                <description>نمیدونم  چی شد ک امشب دلم خواست بنویسمولی اونقدری کلمات دارن از ذهنم زود عبور میکنن ک نمیتونم بگیرمشون و از زیر دستم در میرن.این یه نوشته‌ی چرته صرفا تهش حرفمو میزنمدارم وادارت میکنم ک بخونیش?.قبلش بگماا نمیدونم چی مینویسم فقط میخوام یکم خالی شم و بَس.یازدهم تموم شد،داره دوران دبیرستانم تموم میشه،چند ماه دیگه قراره کتاب زیست دوازدهم رو شروع کنم قراره اخرین سالی باشه ک مدرسه میرم و این برای مَنِ عشق مدرسه شده بزرگترین غم البته مابین غمای دیگ این نوکری میکنه?دوستیای دبیرستانم به سال نکشید خراب شد و دود شد و پر کشید.. خیلی یهویی گروه دوساله‌ی شادمون رو حذف کردم شماره‌ی بچه ها رو ک اصلا سیوم نداشتم دوسال بودا ولی خب عادت ب سیو ندارم دیگ،چ کنیم.. برنامه‌ی زندگیم عوض شدهب قدری ک نمیتونم درستش کنم زور اون بیشتر از منه ولش کن اینا میخواستم اینو بگممیخوام یه تشکر کنم اول از اینکه تا اینجا خوندی و تشکر کنم از اینکه باهام تا اینجای زمستونی ک بهارع همراه بودیولی مَنِ کوچیک خواننده اومدم خدافظی کنم از همه ویرگولیای دوست داشتنی! برای یه مدت نمیدونم زمانش مشخص نیست،شاید دو روز نشده طاقت نیوردم و اومدم شایدم شد یه عمر(((:خدافظی از ویرگول خیلی احمقانستولی من بهش احتیاج دارم حداقل واسه یه مدت کوتاه همین. سه شنبه_23خرداد 12:34زمستونی ک بهارع...! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 00:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیتونم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-njzzvltjeh2k</link>
                <description>خودمو فرو کردم تو یه منجلاب روحی و روانی،نمیدونم چطوری و کِی فقط میدونم زمانی متوجه شدم،که عزیزای زندگیم رفته رفته ازم دور شده بودناشفته بازار که میگن هیچ جا جز ذهن بهار این روزا نیستحتی تکلیف خودمم دیگه با خودم روشن نیست،حرف چن دقیقه پیشم با حرف الانم فرق داره یجورایی حس میکنم دیوونه شدمگیر کردم وسط کلی حس و فکر ناامیدکنندهاین روزا اونقدری ذهنم شلوغه که دیگه وقت فکر کردن به کسی که دوسش دارمم ندارمتقصیر من که نیست مگه نه؟!مغز ناخداگاه مریض میشه خسته میشه درد میکشه...ولی موقتیه،اما... (اصلا دیدن &quot;اما&quot; که بیاد تو جمله تن و بدنت میلرزه) -اما چی؟!-اما همین موقتی بودنشم برات عذابهنمیتونم مثل بهار قبلی بشم بهار قبلی شدن سخته خیلی سخت من برای اون بهار 17سال تلاش کردم ولی حالا یه شبه غیر ممکنه... باید منو فهمید نه بهم فشار اوردباید هضم کنم اتفاقاتی ک یهویی واسم افتادنمیدونم اگه همینجوری ادامه بدم مجبورم قید خیلی چیزا رو بزنم من نیاز دارم استراحت کنم دور از همه،خودم باید خودمو از سیاه‌چاله‌ای که توی ذهنم ساختم نجات بدمسخته خیلی سخت ولی شدنیههمینم غنیمتهمگه نه؟! زمستونی ک بهارع...! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 05:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامشِ صدای تو</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%90-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-qrtgkrpj25sm</link>
                <description>7ماه گذشت...باورت میشه 7ماه رو باهم بزرگ شدیم؟7ماه باهم رشد کردیم باهم دردودل کردیمکلی دعوامون شد کلی خندیدیم کلی مسخره بازی و &quot;کلیممم قهر&quot;از همینجا شروع شد...کی فکرشو میکرد،من و تو،بشیم ماخیلی حرفا هست که باید بزنم اما نمیدونم از کجا شروع کنم خیلی وقته پست ننوشتم اما این پستم با ارزشترین پستیه ک تاحالا از صفحه بهاری منتشر میشهساعتا،خندها،گریه ها،خستگیا،حسودیا،عکسا،فیلما،شرکت،زنگا،دانشگاه،کنکور،برنامه نویسی،جیغا،دلتنگیاهمه و همش واسم قشنگ بودن خیلی قشنگ..اونقدر ک حاضرم همه لحظه های زندگیم از خاطرم بره جز ثانیه های با توثانیه هایی ک به اسم تو بودن هم دلی هم لفظی(تو ناامید من امیدوار،تو خسته من پرانرژی،توبداخلاق من خوش اخلاق،تو اخم من لبخند) همینه من و تو همینقدر تضاد &quot;اب و اتش&quot;اما الان همه چی برعکس شده تو شدی کوه امید من شدم پوچ و ناامیدمرسی بابت بودنت و موندنت(:مطمعنم اگه یه روز تصادف کنم و حافظمو از دست بدم تو رو فراموش نمیکنم! نه تورو نه سام نه اکام و نه لاوان رو...(شرایطم رو درک میکنی پس علل حساب این متن باشه پیشت تا بقیه‌ش اگه عمری باقی موند و از هفت خان گذشتیم،بنویسم) ش**وک د**تی! {دوستت دارم تقدیم به آن و از آنِ،آن کسی ک دوستت دارمت همیشگیست و خود می‌داند که کیست!❤️}زمستونی که بهارع...! (((((: </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 23:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه،مَن</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%8E%D9%86-z2wabmcb33dh</link>
                <description>غروب جمعه،جنوبزندگی جاده‌ی تنهایی هاستیه وقتایی حوصلتو داره،یه وقتایی حتی ریخت دیدنت رو هم ندارهاشکال نداره،فدا سرت،درست میشهچرا غصه میخوره؟!اسمش که روشه میگه(زندگی)زندگی همیشه گل و بلبل نیست،اما همیشه هم غم و غصه نیستیاد گرفتیم توی قدر مطلق خروجیمون همیشه مثبتهاین همون زندگیهخروجی تو منفی شد؟!فدا چشات یه به توان دو بزنزندگی معادله‌س، سخت و پیچیده!اما درون تو پر از سلول عشق معادله‌سزندگی قشنگه تو بخند حداقل وانمود کن که میخندی زندگی به وانمود کردناش قشنگه وانمود لبخند حال ایرانت رو خوب میکنهزمستونی ک بهارع...! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 13:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالِ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-r2ywmvvnlqns</link>
                <description>یکشنبه صبح جنوب! غبارغم و ابر مه الودِسیاه رنگی در گوشه به گوشه‌ی اسمان ایرانم دیده میشودشاید گذر زمانشاید نادیده گرفتن هاو شاید امیدهای تازه جوانه زده در دلجای این زجرها و ناله های شبانگاهیمان را بگیرندحالِ شهرم،حالِ کشورم،حالِ دلم بد است و در غوغای بیصدایی،فریاد ارامش میزدبه ساختمان های بلندشهر که مینگرم چیزی جز ابرسیاهی در تاریکی شب نمیبینم! میگذرد اما سخت... امیدها پرمی‌کشند و در دل جای میگیرندکینه ها دور میشود و در اسمان اوج میگیرند و همسفر با کبوتران میشونداین همان بمب انرژی و روحیه در میدان ازادی‌ است.منطق در پشت برج های طویل با هیاهوی باد در زادگاهم پخش میشودفلسفه در کنار غروب خورشید رنگ میگیرد و ایران را خوش رنگ می‌سازدمیرسند این خیال ها خیلی زود،بیا و برای یکبارم که شده به خیال ها اعتماد کن! (به قول صدرا به امید لبخند میلیون‌ها ایرانی در میدان ازادی) زمستونی ک بهارع...! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 17:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xlqhg7vsz3zc</link>
                <description>هرسال که یکی به جمع شمع های سال قبلم اضاف میشه،میفهمم بزرگ شدم،میفهمم دیگه اون ادم سابق نیستم،میفهمم ک باید تجربه کنم بخندم فراموش کنم و ببخشم ته ته زندگیم همینه،مگه نه‌؟!ورق تقویم بُر خورد و رسید به7/7و اینک لبخند(:و منتظر شنیدن صدای جمع حاضر در جشن تولدو رسیدن به عدد شانزدهفوت کردن شمع اب شده‌ی 16سالگی... اغاز17سالگی!یعنی چی در انتظارمه؟ به رسم هرسالهمین ماه همین روزتولدم مبارک! (?لطفا قبل از تبریک تولد تاریخ تولدتون رو اعلام کنییییید مچکرمممم و این پست خیلی کوتاه و مختصر بووود چیزی به ذهنم نیومد حقیقتا!) زمستونی ک بهارع...! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 00:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ برنده!</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-w3xmvdyrmdmw</link>
                <description>زندگی بعضی اوقات یا شاید هم همیشه مثل یه میدونِ مبارزه میمونه! گاهی خود روزگار میاد باهات میجنگه..گاهی هم بقیه میان بهت ضربه میزنن..(ضربه هایی که از زخم های جسم دردناکتر و فراموش نشدنی‌ان) اما منم دارم یاد می‌گیرم که چطوری جنگم، در زمان های مختلف، سلاح های مختلف رو بردارم! دارم یاد می‌گیرم که میشه تو این میدون زندگی جنگید و پیروز شد(:درسته که زخم هایی برمی‌دارم، درسته گاهی شکست می خورم،درسته بعضی وقتا پیروزی در خونه‌ی بغل دستیم رو میزنهاما من ساکت نمیشینم میجنگم تا پیروزی درِ خونه‌ی بغل دستیم رو قالب خودم کنم! منِ برنده با اراده‌ی خودم میجنگم! (سخته اما شدنیه) و لذتش هم به همین جنگیدن و پیروز شدنهمن می‌خوام واسه چیزایی که دوست دارم بجنگم، واسه کسایی که دوسشون دارم بجنگم و واسه کاری که می‌خوام بکنم بجنگمبه عنوان یه دختر گاهی میتونم بهتر از هر مردی توی این میدون بجنگم و کم نیارم! پس میجنگم حتی اگه تهش باخت باشه، اما اونایی که واقعا از ته دلشون جنگیدن هیچ وقت شکست نخوردن، اونایی که تلاششون رو کردن همش برندن حتی اگه به اون چیزی که میخوان نرسنگاهی جنگیدن یعنی اینکه تو دل سختی خوش باشی(((((:بعلههههه اینم از پست ما?خیلیا دستور پست جدید دادن بودن??زمستونی ک بهارع...!</description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 22:27:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه،من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49016364/%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%86-if0chj6xvxp0</link>
                <description>بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکشزیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکنتصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستیاز نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکنخالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفریدپرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکنمعترض شدین فعالیتی ندارمچه کنیم دیگه فعلا کمی درگیرمشما به بزرگواری خودتون ببخشیداین پادکست قدیمی! زمستونی که بهارع...! </description>
                <category>Baharii</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Thu, 03 Mar 2022 09:27:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>