<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Melika_Shiyasi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49019508</link>
        <description>اینستاگرام: melika_shiyasi -  نوشتن هنر من است‌!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:23:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1759218/avatar/Lee3yR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Melika_Shiyasi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49019508</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در انتظارِ پاییز...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-one-g3hhec0wblx1</link>
                <description>دست‌هایم را بغل می‌گیرم و به انتظار پاییز دلتنگ می‌نشینم...حافظه‌ی پرهیاهوی من، آرزوی حافظه‌ی خیس و بارانی پاییز را دارد! دست‌هایم را بغل می‌گیرم تا سردی جسمم میزبان پاییز نشود. پاییز سرد نیست.پاییز استخوان‌هایت را دلتنگ نمی‌کند. پاییز قلبت را خزان نمی‌کند.پاییز خود به تنهایی رنج دیده است و رنج نمی‌دهد!دست‌هایم را بغل می‌گیرم و قلبم را آماده می‌کنم که میزبان انارهای ترک‌ خورده‌ی پاییز شوند. انارهای ترک خورده‌ با قلب من مهربانند!یکرنگ هستند، خود ترک خورده‌اند اما دست نوازش بر قلبِ پاره پاره‌ی من می‌کشند! چشم‌هایم را می‌بندم تا کور شوم و هیچ را نبینم.دلم می‌خواهد تنها یک چیز را با تمام وجود تقدیم ریه‌های نالانم کنم.چشم‌هایم را می‌بندم تا با تمام وجود استشمام کنم عطر دلتنگ پاییز را...و به یُمن وجود پاییز، دلتنگی‌ام را به ابرهای عاشق پاییز بسپارم!چشم‌هایم را می‌بندم و تصور می‌کنم پاییز آمده است...تصور می‌کنم که زیر باران پاییزی، تنهایی‌هایم را قطره قطره از آبشار دیدگانم پایین می‌ریزم و مردمک چشم‌هایم را به آرامش وصل دعوت می‌کنم.پاییز برای من یعنی یک کافه‌ی قدیمی کنار خیابانی که آدم‌هایش در تکاپو هستند.یعنی یک میز انتظار...یعنی فنجانی قهوه‌ی تلخ اما حالم تلخ نباشد! بسته‌ای بهمن کنار فنجان قهوه و پاییز آنقدر مهربان است که بهمن را در آغوش می‌کشد و غم‌های آن را دود می‌کند! پاییز برای من یعنی سمفونی برگ‌های رنگین عاشق...یعنی تپش‌های بی‌امان درخت نارنج که نگران است برگ‌های سبز عاشقش بر روی زمین بریزند. یعنی قدرت درخت کاج که همیشه سبز می‌ماند! یعنی درخت نارونی که برگ‌هایش را بر روی زمین ریخته است اما شاخه‌هایش را سخاوتمندانه به زاغ بی‌پناه می‌بخشد! پاییز یعنی‌...دلهره‌های تابستانی که زرد و نارنجی می‌شوند و بر روی زمین می‌ریزند. یعنی تنهایی شاخه‌هایی که برگ‌هایشان را برای آرامی دل تابستان، به زمین بخشیدند و بار تنهایی را به دوش کشیدند. پاییز یعنی یک حوض کوچک وسط حیاط خانه‌ی مادربزرگ...که هندوانه‌های شیرین در حوض طنازی کنند و خرمالوهای نورسیده بر روی درخت، برقصند و پرنده‌ای نشسته بر لبه‌ی تخت چوبی، قطعه‌ای بنوازد!برای من...برای تو...پاییز یعنی قلبِ آشفته‌ی من!اما تا زمانی آشفته است که تو نباشی..‌.تو که باشی، پاییز برگ‌هایش را نخواهد ریخت! پاییز سرد نخواهد شد!پاییز غم‌انگیز و تلخ نمی‌شود!نام دیگرش خزان نخواهد بود! کاج همیشه سبز می‌ماند، آبی آسمان تنها برای خوشحالی می‌گرید و نور خورشید، دل را نمی‌سوزاند و دشت آفتابگردان‌ها را بارور می‌سازد!برای قلبِ آشفته‌ی من که نامش پاییز است، تو بهار می‌شوی و قلبِ من با قدرت و به شوق رسیدن به تو، با دی دوستی می‌کند و بهمن را دود می‌کند و اسفند را در آغوش می‌کشد تا به تو برسد! و پاییز دلش می‌خواهد تنها تو در کنارش باشی!و من شب‌ها...دست‌هایم را در آغوش می‌گیرم و با پاییز مهربانی می‌کنم. چشم‌هایم را به ماه می‌دوزم و ماه انتظارم را می‌خواند و حرفی نمی‌زند!دست‌هایم را در آغوش می‌گیرم و مادر می‌شوم و روزها اجازه می‌دهم نور زرگون گرم بر پاییز دلتنگم بتابد و سمفونی پرتپش بنوازد و باد تپش‌های بی‌امان را به گوش تو برساند.برای پاییز...برای قلبِ منِ پاییز...آرامش یعنی تو!گرما یعنی تو! تنهایی نیز معنا ندارد...و وقتی باشی، تا همیشهقلب من وسعتی پیدا می‌کند به اندازه‌ی آبی اقیانوس‌ها و با مهربانی، نهنگِ تنهایی را در آغوش می‌فشارد و بوسه بر بدنش می‌نشاند!وقتی که تو باشی، تا همیشه قلب من وسعتی پیدا می‌کند به اندازه‌ی مردمک زیبای چشم‌هایت و دانه‌های انار را پیشکش مردمک زیبای چشم‌هایت می‌کند!و من دست‌هایم را برای در آغوش کشیدن تو تا همیشه، در آغوش می‌گیرم و چشم‌هایم را برای نگاه کردن به تو، همیشه شاد نگه می‌دارم!برای منِ پاییز تو شیرین هستی شیرین! ماندنی! به وسعتِ زیبایی نامت به وسعت مردمک چشم‌هایت به وسعت زیبایی بهشت!??ملیکا شیاسی </description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 14:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زبان یک نارنجِ آبی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-four-w6zmiolhrwj0</link>
                <description>خیالاتِ باد در شبی بهاری طغیان کرده بود که به یک باره وحشی شد و تکه‌ای از درخت نارنجِ گوشه‌ی حیاط را با خود برد. گویی همان تکه‌ای که با خود برد، قلبِ درختِ نارنجِ مغموم بود. خیالات باد آن‌قدر وحشی و سرکش بود که بی هیچ سوالی، قلب درخت را ربود. درختی که هر شب داستان زندگی‌اش از مقابل چشم‌هایش گذر می‌کرد و بیش از هزار و یک حرف داشت و داستان‌سرایی می‌کرد و یاری نبود که درخت برایش نقش شهرزاد قصه‌گو را بازی کند. بهار که می‌شد، عطر جادویی و سحرآمیز بهارنارنج‌ها حیاط را پر می‌کرد. چشم نرگس، مست می‌شد و رخسار لاله سرخ‌تر، وقتی که بوی نارنج را استشمام می‌کردند. اما درخت نارنج با عشق و سکوت زیبا شده بود. دوست داشتن در دلش جوانه زده و نهال عشق او تبدیل به درخت شده بود و او از عشق سخن نگفته بود‌. گویی می‌ترسید عشق او را به سخره بگیرند و او را نخواهند. درختِ نارنج نیازی به دوست داشتنی که از زبان خارج می‌شد، نداشت. نارنج مغموم به زمین تکیه کرده بود و آن‌قدر عاشق درختی ناشناس شده بود که زمزمه‌های عاشقانه‌ی زمین را نشنید. درختِ نارنج عاشق درختی شده بود که تبر خورده بود و نیافتاده بود. او عاشقِ احساسات محکم آن درخت شده بود. درختی که هر شب عشق در جانش می‌ریخت تا ماه عاشق را ببیند و درخت نارنج برگ‌هایش را می‌ریخت تا درخت ناشناس بتواند ماه را از میان شاخه‌های نالانِ نارنج ببیند. درخت ناشناس عشق در جانش می‌ریخت تا ماه عاشق را ببیند اما ماه عاشقانه‌هایش را نثار زمینیان می‌کرد و خبر از دل پردرد درخت ناشناس نداشت و درخت ناشناس هم خبری از دلِ پرسوز و گداز نارنج نداشت. درختِ نارنج شب قبل از آن شبی که باد وحشی، قلبش را بدزدد؛ با چشم‌های گریان و سرکش خود، فریاد کشید و گفت:-شازده کوچولو، صدای من رو می‌شنوی؟ عاقبت، یک‌جایی، یک وقتی، دلت اهلی یک نفر نمی‌شود... تو را نمی‌دانم اما من هر چه کردم دل کسی اهلی من نشد!درختِ نارنج با غم فریاد کشیده بود و باد هم اهلی او نشد. باد او را ربود و کسی هم نبود که از باد بپرسد چرا قلب شکسته‌ی نارنج را بردی. قلبِ شکسته به چه کار باد می‌آمد؟پ.ن: نارنجِ آبی زمانی دور نوشته شد و فرزند کتاب جنون واژه‌ها چاپ شده از انتشارات حوزه مشق شد!نویسنده: ملیکا شیاسی </description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 17:20:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه‌ی انتظار..‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-one-znftsawicurp</link>
                <description>نقاشی ونسان ونگوگ ...دیروز به همان کافه رفتم...قهوه‌ی مورد علاقه‌ات را سفارش دادم...فنجانی قهوه‌ی تلخ برای خودم و فنجانی قهوه برای تو...سر که بالا می‌آوردم، لبخند‌های تمسخرآمیز اطرافیانم اذیتم می‌کرد. به خیالشان دیوانه شده بودم و منتظر فردی هستم که در خیالات خود ساخته‌ام...اما برای من تنها یک چیز مهم بود! آن هم آمدن تو که هر چه انتظار کشیدم نیامدی...#ملیکا_شیاسیپ.ن: نوشته‌ای قدیمی که در کتاب ذهن پراکنده از انتشارات شانی به چاپ رسید...</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 15:49:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادام کاملیا رمانی از الکساندر دوما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-three-z9bvsmkusvqp</link>
                <description>#مادام_کاملیا نویسنده: الکساندر دوما(پسر)مترجم: محمود گودرزی انتشارات: افق ..........الکساندر دوما(پسر) (۱۸۲۴_۱۸۹۵) کودکی سختی داشت و مدت‌ها در پانسیون زندگی کرد؛ اما با نوشتن کتاب مادام کاملیا شهرتی جهانی یافت و همچون پدر نامدار خود، الکساندر دوما(پدر)، از نویسندگان بزرگ قرن نوزدهم فرانسه شد. آرمان دووال، جوانی برآمده از جامعه‌ای بورژوازی فرانسه در قرن نوزدهم، در یک نگاه به مارگریت گوتیه دل می بازد که عیاشی و سبکسری‌اش زبانزد است، و این آغازگر جدالی است چند جانبه میان دلدادگی، پول، حسادت، محافظه کاری، بیماری و مرگ!..........از متن کتاب: امروز پانزدهم دسامبر است. سه چهار روز است که ناخوشم. امروز صبح بستری شدم. هوا تیره و تار است. هیچ کس کنارم نیست. به شما می‌اندیشم. حالا که این سطور را می‌نویسم شما کجایید؟ به من گفته‌اند از پاریس دورید، خیلی دور؛ و چه بسا دیگر مارگریت را از یاد برده‌اید. به هر حال، خوشبخت باشید، ای کسی که تنها لحظات خوش زندگی‌ام از برکت وجود اوست. از متن کتاب: زندگی چیزی نیست جز برآوردن پی در پی هوسی پیوسته، روح چیزی نیست جز راهبه‌ای که وظیفه دارد آتش مقدس عشق را روشن نگه دارد. از متن کتاب:اینکه یک دختر جوان و پاک دوستت داشته باشد و اولین کسی باشی که عجایب عشق را برای او آشکار می‌کنی، شادی بسیار بزرگی است.اما به‌دست آوردن این عشق ساده‌ترین کار در دنیاست؛ زیرا گرفتار کردن قلبی که هیچ تجربه‌ای در عشق ندارد مانند وارد شدن به شهری بدون استحکامات و بی دفاع است!......................................#الکساندر_دوما #مادام_کاملیا #ادبیات_فرانسه #عاشقانه_های_کلاسیک #کلاسیک #رمان #نشر_افق #کتاب_باز #کتاب #معرفی_کتاب #فرانسه #پاریس #نویسنده #هنر #ادبیات #کتاب_خوب</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 15:18:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جین ایر کتابی از شارلوت برونته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-one-xavaarozgjyg</link>
                <description>#شارلوت_برونته رمان جین ایر را که ریشه در زندگی خودش داشت، در سی و سه سالگی منتشر کرد. این رمان از همان زمان یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین آثار انگلیسی زبان شد‌. از جین ایر نمایشنامه، اپرا و هفت فیلم سینمایی ساخته شده است‌.شارلوت در سال ۱۸۵۵ در حالی که فقط ۳۸ سال داشت و تولد اولین فرزندش را انتظار می‌کشد، درگذشت. *********جملاتی از کتاب: ?ترجیح می‌دهم به جای باوقار بودن، همیشه خوشحال باشم!?اگر تمام دنیا هم از تو بدشان بیاید و تو را آدم بدی بدانند، تا وقتی که وجدانت تو را تایید می‌کند و تو را گناهکار نمی‌داند، تو بدون دوست نمی‌مانی!?کسی که از مزرعه‌ای قشنگ عبورش می‌دهند تا به چوبه‌ی دار برسد، به گل‌هایی که در مسیرش می‌خندند، فکر نمی‌کند؛ بلکه به سکو و تیغه‌ی تبر فکر می‌کند‌!?من احساساتم به این شدت تحت تاثیر بد رفتاری‌ها قرار نمی‌گیرد. از گناه نفرت دارم اما از ته دل آدم گناهکار را می‌بخشم. با چنین اعتقادی هیچ وقت کینه و انتقام جویی قلبم را کدر نمی‌کند! ***********نویسنده: #شارلوت_برونته مترجم: #نوشین_ابراهیمی انتشارات: افق #ادبیات_انگلیس #نشر_افق #عاشقانه_های_کلاسیک #جین_ایر #امیلی_برونته #نویسنده_انگلیسی #ادبیات_انگلیسی #انگلستان #art #writer #poetry #poem #england #هنر #نویسنده #book</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 17:28:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلوک شاهکاری از استاد محمود دولت آبادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-three-buftwskinfl8</link>
                <description>#سلوک نویسنده: استاد #محمود_دولت_آبادی رمان سلوک، داستانی از محمود دولت آبادی است که نگارش آن چهار سال طول کشید. داستانی وهم‌آلود با روایاتی موازی که زمان و مکان را به بازی می‌گیرد. سلوک به نوعی مانیفست دولت آبادی در رابطه با زن و عشق است‌.روایت شکست، روایت غم، غم، غم‌!روایت اینکه گاهی حواسمان نیست ولی خیلی از روزها چندین بار می‌میریم از درد، از خستگی، از غم!قیس که نامش یاد آور(قیس ملوح) یا همان مجنونِ لیلی است، دلباخته‌ی دختری به نام مهتاب می‌شود که هفده سال از او کوچکتر است‌‌. این عشق که آتشش، مهتاب را هم گرفتار خود کرده است، حسادت بسیاری از جمله خواهران مهتاب را برمی‌انگیزاند. قیس به عنوان نمادی از مرد شرقی با افکار سنتی، وابسته و گرفتار به نوعی خودشیفتگی به خاطر عشق دیوانه‌واری که به او دارد، مهتاب را مایملک خود می‌داند و هیچ تغییر اراده‌ای از سمت او را تعریف نشده می‌داند. اما اوضاع همیشه مطابق قیس پیش نمی‌رود و مهتاب که چشمش از عشق کور شده بود کم کم دید گسترده‌تری نسبت به ازدواج پیدا می‌کند‌. استقلال را بر عشق الویت می‌دهد و مجنونِ قصه را ترک می‌کند!???????????تکه‌هایی از کتاب سلوک:?مغزم، مغزم درد می‌کند از حرف زدن. چقدر حرف زده ام. چقدر در ذهنم حرف زده‌ام، خروار خروار حرف با لحن و حالت‌های متفاوت، مغایر، متضاد و‌... ?من و تو دو نیمه‌ی یک انسانیم! +نه، تو و من یکی هستیم، یکی! بی تو، من نبودم، این که هستم، نمی‌بودم‌! +از زبان من حرف می‌زنی، بی تو شاید من نمی‌بودم.?در نبودت هم، منِ نوزاد، از آغاز به جستجوی تو بوده‌ام. سرگردانِ کوچه‌ها و خیابان‌ها در یک خانه به دوشیِ مستمر و در سفری که خوب به یاد می‌آورم از کدام زاویه‌ی ذهنم آغاز شده بود؛ و چون طالع شدی، نفس کشیدم و با خود گفتم آی... سرانجام آمد‌!? عشق را از عشقه گرفته‌اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بنِ درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سربرآرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان می‌رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ی آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود‌! ?روزم مثل روز همه‌ی مردمان می‌گذرد، اما چون شب فرا می‌رسد، یک واژه، با یک واژه پریشانی من آغاز می‌شود. روز_روزهایم را با حدیث نفس می‌گذرانم، اما شب، شبانگاه من غم می‌‌شوم و غم من! همانا عشق تو در قلب من ثابت است و جای گرفته، چنان که انگشتان بر کف دست. #کتاب_باز #کتاب #کتابخوانی #محمود_دولت_آبادی #هنر #ادبیات #book #ملیکا_شیاسی</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 14:07:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی دل...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-two-cnpvg1dhm91x</link>
                <description>دل در هوس یک آغوش بی وقفه می‌تپد...و کوبش او نفسم را به شماره می‌اندازد دل در هوس لبخندی تلخ می‌خندد و تلخی‌هایش فریاد می‌زنند...دل من در هوس یک آغوش به وسعتِ مهرِ آبیِ آسمان سکوتِ ابرها نگاهِ خورشید و کوبش او چشم‌هایم را مدام بارانی می‌کند...در هوس خیالِ اوشب‌ها امید می‌بافم روزها رج به رج از هم می‌گریزند...شب‌ها گریه‌هایم را برای لبخند روز پایین می‌ریزم روزها خیال او قرارم را می‌دزدددر هوس خیال او...خودم گمشده‌ام...در حسرت‌های قلبمخود گمشده‌ام و خیالم به هر کجا می‌رود فکر لحظه‌ای آرامش، او را می‌خنداند فکر کمی وصال، می‌رقصاندش اما گاه فکر رفتن و نرسیدن، کشتی‌هایش را غرق که نه خودم را غرق می‌کند! دلِ من در هوسِ یک آغوش چشم انتظار است...</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 10:58:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور از تو فاصله‌ها طویل‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/product-one-p4gqdqypa0hi</link>
                <description>دور از تو ساعت ها طویل اند...و جان می‌ستانند...عقربه‌ها زهرآلود و سوت انتظار گوش‌هایم را می‌آزارد...ساعت‌ها طویل اند و من چونان قلب...قلبی که از سینه جدایش کرده‌اندو او ثانیه‌های آخر را سخت می‌گذراند:)  ساعت‌ها دور از تو طویل‌اند و من بی تو چگونه دلم نگیرد؟ آن هنگام که ابرها یادآور نگاهت باران پیام‌آور نامت و یک تو در همه چیز هست و انگار نیست:) ساعت‌ها طویل دل تنگ...آنقدر تنگ که خون می‌ریزد از هر صدایش...حسرت می‌چکد از هر نگاهش...بغض حبس می‌شود در هر سکوتش...و من بی تو چگونه نگیرد دلم؟ آن هنگام که در میان مردم هستم اما نیستم...می‌خندم اما دلم نمی خندد...حرف می‌زنم اما دلم نمی‌فهمد...همه هستند و انگار نیستند:) تنها نیستم اما تنهایی دلم طویل است:) به وسعت همان ساعت‌ها...که دور از تو جانم را می‌گیرند!ساعت‌ها طویل...روح آشام...و من نمی‌دانم چگونه بی تو دلم نگیرد؛) و تنهایی شده است واژه‌ای ترسناک برای تارهای احساس قلبم...که هرکدامشان قسمتی از نت زندگی را می‌نوازند...دور که می‌شوی صدایی ترسناک فریاد می‌زند قلبم را تنها خطاب می‌کند روحم را تنها‌تر...و تارها یکی پس از دیگری پاره می‌شوند...نگاه که می‌کنم روحم را دفن کرده‌اند:) ساعت‌ها طویل و من بی تو چگونه نگیرد دلم؟نویسنده: ملیکا شیاسی</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 13:04:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار عجیب...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-two-tkcunrb6c6f7</link>
                <description>من در روزگاری که آدم هایش شب را طلوعی برای غروبشان می‌دانند، نفس می‌کشم...در روزگاری که آدم هایش یاد گرفته اند تا درد به استخوان برسد، سکوت را در آغوش بگیرند...در روزگاری که آدم هایش گاه از خود می‌گریزند، گاه حصار آغوش می‌شکنند و گاه دیواره ی نفس هایشان به سرفه می‌افتد از بویِ دودِ تلخ...من در روزگاری نفس می‌کشم که گاه تنم در غبار سرد روزهایش فرسوده می‌شود...در روزگاری که آدم هایش عقل را نوازش می کنند و می‌خوابانند و با عقل خفته، جامی را سر می‌کشند و توهم روشنایی خوابشان را می‌دزدد!آری تن من در غبار این روزهای سرد فرسوده است! و مدام از خویش می‌گریزد!حصار آغوش پس می‌زند!اما دیواره ی نفس هایش بیمارند و ترس دارند از دودِ وحشتناک!آری تن من فرسوده است و شب را طلوعی می‌داند برای غروب دردهایی که به استخوانش می‌رسند و لبخند میهمان لب هایش می‌کند!نویسنده: ملیکا شیاسی</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 18:40:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در راه خیالاتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49019508/product-one-ahnzocmifepu</link>
                <description>در راه خیالاتم...احساساتم گاه خسته‌ می‌شوند چشم‌هایم که می‌بارند فریاد می‌زنند فریاد که باران نمی‌خواهند همسفر می‌خواهند! تا در آغوششان بگیرد! سخن بگوید تا غم روحشان را نگیرد...نوازش می‌خواهند تا تنهایی بگریزد!در راه خیالاتم...آن گاه که احساساتم دلتنگ می‌شوندچشم‌هایم که می‌بارند قلبم که اوج می‌گیرد مشت‌هایشان سیلی می‌شود برای قلبِ کوچکم...و آواز بلندشان که باران نمی‌خواهند ابرهای مردمک‌هایم را می‌خشکاند...آن‌ها گفت و گو می‌خواهند...همسفر می‌خواهند...و در راه خیالاتمقلعه‌ای است که تنها برای ورود یک همسفر اهلی شده است...چشم که می‌بندم...احساساتم تو را صدا می‌زنند!نویسنده: ملیکا شیاسی</description>
                <category>Melika_Shiyasi</category>
                <author>Melika_Shiyasi</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 00:48:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>