<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرزو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49275920</link>
        <description>بال های من در قفس خانواده جا نمی‌گرفت.
هرچند برایم سخت است نداشتن لانه و آشیانه.
اما پرواز آن چیزی ست که در تقدیرم نوشته شده.
من آزاد شدم تا پرواز بیاموزم، زود تر و بلند تر از همسالانم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:55:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4216729/avatar/9suJm5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرزو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49275920</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امتحان انشا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-yfwtn8zpaq4h</link>
                <description>بعد از امتحانِ انشاء چک نویس زهرا رو برداشتم که بخونممخالفت مصنوعیی کرد و بعد اجازه داد تا در سکوت انشاء ش رو بخونمبا توصیف زمان و مکان شروع کرده بوددر مورد دختر کوچولویی نوشته بود که می‌تونستم بفهمم خودشهدختر کوچولو زندگی دلنشینی نداشتوقتی از مدرسه برمی‌گشت کسی پشت در منتظرش نبودتنهایی غذا می‌خوردبا صدای دعوای پدر و مادرش از خواب بیدار میشداما آخرش نوشته بود: او نمی‌دانست که دلش برای آن لحظه ها تنگ می‌شود. برای آن خانواده که حالا از هم پاشیده استراستش رو بخواید بعد از خوندش، یاد همون انشاء هایی افتادم که خودم برای امتحان ها می‌نوشتمانگار اون کاغذ سفید پر از خط جایی بود که آنچه هستم رو با نوشتن فریاد بزنم اونجا می‌تونستم از خودم و زندگیم بگم از چیزی که همیشه از گفتنش نهی شده بودمچک نویس زهرا رو که پسش دادم چک نویس خودم رو برداشتم و یک بار دیگه خوندمشچی شده بود که دیگه توی نوشته هام خبری از سرگذشتم نبود؟ از کی درونم انقدر آروم شده بود که ناخودآگاه نوشته ای همچون زهرا ننوشتم؟راستش به زهرا حق میدم من دوازده ساله که دارم با این موضوع دست و پنجه نرم میکنم اما تجربه ی اون برای پنج سال پیشه و زخمش تازهبرای همینه که توی برگه انشاء ش خودش رو فریاد زده خودی که از آشکار شدنش واهمه دارهبه برگه های انشا فکر میکنمبه اینکه چند نفر ممکنه مثل من و زهرا اون برگه ها رو راهی برای ابراز خودشون بدوننو اینکه چرا اون برگه ها ساکت می مونن و در آخر لای برگه های باطله مدرسه گم میشن؟توی اون برگه ها کسی فریاد زدهچرا کسی به دنبال شنیدن فریاد ها نیست؟چرا کسی پیدا نمیشه که بخواد به داد اون فریاد های خاموش برسه؟چرا معلم ها در قبال این فریاد ها سکوت میکنن؟</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 15:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نمیتوانم بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-kezhdmcksgvn</link>
                <description>از طرفی بدون عکس بودن پست را دوست ندارم و از طرفی پیدا کردن عکس مناسب با کمک هوش مصنوعی و گوگل را نمی‌پسندم و نتیجه می‌شود چنین عکس های نامرتبط از آخرین باری که متن بلندی نوشته ام مدت زیادی می‌گذردنه اینکه وقت نداشته باشم نهوقت دارم اما نوشتن دیگر خوشحالم نمی‌کندوقتی مینویسم باز انگار آن حس غریب سراغم می‌آید و بهم می‌فهماند که نوشتن بلد نیستم همان گونه که در فیزیک و حسابان و زبان و درس و معاشرت و سلیقه و زندگی سررشته ای ندارماز حجم این همه نتوانستن ها خسته شدم و دلم نمی‌خواهد با نوشتن، یک نمیتوانم دیگر به نمیتوانم هایم اضافه کنماین چند باری هم که باز به سراغ نوشتن می آیم و سعی میکنم باز هم مانند گذشته بنویسم فقط دلم می‌خواهد آن حس گذشته را برای خود زنده کنم که نمیشوداصلا نمی‌دانم چرا نمیشودانگار سر شده امباورم شده که توی هیچ چیز نمیتوانم مثل گذشته خوب باشم و باید به معمولی بودن عادت کنماما شاید هم نهمن هنوز هم دلم می‌خواهد بتوانمبتوانم که خوب باشماصلا همین که گه گاهی سراغ هنر میروم هم برای همین استدرست است که بیشتر از گذشته میترسمبرای زیر چرخ انداختن پارچه هزار بار با خودم کلنجار میروماما باز انجام می‌دهمخیلی خوب از آب در نمی‌آیداما حد اقل در بین افراد این دایره ی محدود اطرافم عملکردم خوب برآورد می‌شود و همین باعث می‌شود دلگرم شوممن هنوز دوست دارم از کلمه ی میتوانم استفاده کنم</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 10:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس یا آزادی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D9%82%D9%81%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-jymvuikcqydy</link>
                <description>چرا این قفس کوچک را رها نمیکنی و با گنجشک هایی که به قفست می آیند و می‌روند و در غذایت با تو شریک می‌شوند پرواز نمیکنی و به بیکرانه های آسمان سرک نمیکشی؟چند وقت است که درِ قفست هر روز باز است و تو هنوز جرعت دل کندن از قفس را پیدا نکردی؟البته از همان روز اول با احتیاط عمل میکردیجفتت بیشتر از تو به بیرون از قفس سرک می‌کشید و باز برمی‌گشتاما تو بیشتر در حال تماشای پروازش بودیچند بار همراهش به بیرون قفس آمدی اما وقتی او تصمیم گرفت که برای همیشه قفس را ترک کند تو فقط صدایش میزدیالبته شاید تو کار درست را میکنیدر جهان بیرون زیستن را گنجشک ها بلدند نه تو که از لحظه ی بیرون آمدن از تخمت درون قفس بوده ایاصلا شاید پیدا کردن غذا و فرار از دست گربه را بلد نباشی اما به نظرت چند روز آن بیرون را زیستن ارزشش را ندارد؟درست است حالا شجاع تر شده ای و روز ها خود را با چرخیدن در بین برگ های سبز درختان باغچه سرگرم میکنیاما هر شب باز میایی درون قفس منتظر می نشینی که بیاییم و قفس را داخل خانه ببریمبا اینکه تقریبا بی مهابا از قفست بیرون میایی اما هنوز از بیرون رفتن از این خانه و حیاط ترس داری و هنگام پروازِ گنجشک ها فقط تماشایشان میکنینباید سرزنشت کنممن هم دست کمی از تو ندارمبعضی روز ها فکر میکنم خانه و مدرسه ام همچون قفس توستصبح ها تا چشم باز میکنم میروم خودم را در مدرسه زندانی میکنم و شب ها برمیگردم به قفس خانه و میخوابماگر یک روز بالت خوب شد و پرواز کردی و از این حیاط رفتی برای یک بار هم که شده برگردبرگرد و به من هم یاد بده چطور باید خودم را از این قفس های خود ساخته رها کنم</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 23:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای نوشتن تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ugd03bfrj697</link>
                <description>بعضی عکس ها صرفا عکس نیستن یه خاطره هستندوست دارم متنی بلند بنویسم و بعد به تماشای واژه ها بنشینم و از ترکیب و چینش زیبای کلمات شگفت زده شومدوست دارم بنویسم و از نوشتن لذت ببرم و از خواندن دوباره اش سر ذوق بیایماز وقتی با ویرگول آشنا شدم مدتی از روزم صرف خواندن نوشته های دیگران می‌شود  و حقیقتا روحم آرام میگیردو هر بار با خودم می‌گویم این ها ارزش خواندن دارد نه روزمرگی هایی که قرار نیست با آنها حال کسی را خوب کنیاز آغاز مهر چند بار سعی کردم که بنویسم اما باز انگار ذهنم در بند اعداد گرفتار شده و با واژه نرم نمیشودحالا بیشتر دوست دارم بخوانمخواندن راحت تر است، کمتر وقت می‌خواهد و می‌تواند کمکم کند تا باز واژه ها در روحم جاری شوندبه امید روز هایی که نوشتن قسمتی از زندگی روزمره ام باشد:)))))</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 18:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم های نورا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7-tlu1m828zb7x</link>
                <description>به مناسبت آغاز پاییز زیبایی ببینیدامسال پنج تا دانش آموز جدید داشتیم توی کلاسمون. درسته با کلی شوق از اینکه توی آزمون تکمیل ظرفیت یه مدرسه نمونه دولتی قبول شدن اومدن اینجا ثبت نام کردن ولی دلیل نمیشه چیزی از گنگی و نا آشنایی روز اول مهر براشون کم بشه.از اونجایی که خودم پارسال تا قبل از اینکه با جو کلاس اوکی بشم روز های سخت و پر گریه ای رو پشت سر گذاشتم، تصمیم گرفته بودم امسال حواسم بیشتر به ورودی های جدید کلاسمون باشه.دو تاشون اینطوری بودن که نه من علاقه ای ندارم با کسی ارتباط برقرار کنم و دو تای دیگه شون خودشون پا پیش میزاشتن و در مورد معلم ها، کتاب ها و چهره های آشنا باهات صحبت میکردن.اما نورا یه دختر ساکت بود که نگاهش فقط بین دفتر و چهره ی معلم جابجا میشد ( حتی اسم قشنگش رو هم من الان از توی لیست کلاسی متوجه شدم )زنگ آخر وقتی داشتم وسیله هام رو جمع میکردم بهش گفتم: &quot;چشم هات خیلی قشنگه وقتی از کنار نگاهت میکنم خیلی جذابه&quot; و در کمال ناباوری دیدم نورا شکفته شد. بلند شد با چهره ی شگفت زده و خندان ازم تشکر کردوقتی چادرم سرم بود و داشتم به دانش آموزی که چند تا اسم رو صدا میکرد با کنجکاوی نگاه میکردم صدای نورا از پشت سرم اومد که گفت: &quot; ببخشید &quot;گفتم: &quot; جانم &quot;گفت: &quot; خیلی ممنون که بهم گفتید چشمام قشنگه و شما هم بسیار زیبا هستید و ...(کلی تشکر دیگه)&quot;خوشحال کردن آدما به همین سادگیه. لطفا چنین جمله های کوتاهی رو ازشون دریغ نکنید:)))))پ.ن:دبیر ادبیاتمون امروز گفت اونایی که بد تایپ میکنن و نقطه و ویرگول نمیزارن به نظرم دارن شخصیت شون رو نشون میدن‌. الان من نسبت به پست های قبلیم آدم با شخصیت تری هستم؟</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 22:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حسنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7-mjph7mnrzy2m</link>
                <description>چیزی که من از نقاشی های حسنا یاد گرفتم:/حسنا سلامراستش امروز اتفاقی یادت افتادم با خودم گفتم اصلا چرا باید انقدر با تو خاطره داشته باشم تو هم برام یه همکلاسی بودی مثل همه ی اون همکلاسی هایی که الان اسمشون رو هم به سختی یادم میاداولین روزی که اومدم اون مدرسه رو یادته؟ یادته توی کلاس تابستونی تمام اون سوال های گروهی رو من و تو حل میکردیم؟ اون روز با خودم گفتم تو حتما شاگرد زرنگ کلاسیاول مهر رو چی یادت میاد؟ چی شد که اون روز کنار تو نشستم و چی شد که دیگه کنار هم ننشستیم ؟ یادته روی میز و دفترامون نقاشی میکشیدی و چرت و پرت میگفتی و به منی که ساکت و متعجب بهت نگاه میکردم میخندیدی؟وای یادته قد بلندت رو توی کمد کوچولوی گوشه کلاس جا میدادی تا نیای صبحگاه؟شاید اینو تو یادت نیاد ولی من یادمه اون روزی رو که اومدم توی کلاس تا چادرم رو برای نماز بردارم و تو تنها توی کلاس بودی چند ثانیه ای با هم حرف زدیم و وقتی من داشتم میرفتم سمت در، ناظم در رو باز کرد و با اخمی رو به من گفت خانم م از شما توقع نداشتم . نمیدونم میفهمی یا نه ولی این جمله برام خیلی سنگین بود البته فکر کنم فهمیدی چون اومدی بین من و ناظم حائل شدی و گفتی خانم تقصیر من بود که توی کلاس موند من نگهش داشتمدلت برای هستی تنگ نشده؟ برای اون روز هایی که مجبورت میکرد بشینی تا موهای لخت زیتونیت رو شونه کنه و برات ببنده؟روبیک بازی کردنت رو خوب یادم میاد انقدر حرکت های سریع انگشت های کشیده ات که پر از زخم های تازه بود توجه ام رو جلب کرده بود که من احساس کردم در برابر تویی که تازه کار بودی کم آورمیادته ازم خواستی بهت روبیک مسترمورفیکس رو یاد بدم؟ باور کن هنوز هم کسی رو پیدا نکردم که حتی بتونه به اون زودی یاد بگیره که چطور باید اون روبیک رو چرخوند. چی شد که کامل بهت یاد ندادم؟ خودم هم یادم نمیادیه سوال چرا استعداد هات رو نشون بقیه نمیدادی؟ چرا کاری میکردی تو رو جوری قضاوت کنن که اون نبودی؟ چرا باعث میشدی مشاور و معلمای مدرسه دنبال تو که از دستشون فرار کرده بودی بگردن که بخوان تغییرت بدن؟چند تا سوال دیگه الان اونجایی که هستی خوبه؟ چرا باید روی قبرت نوشته باشن دختر ناکام؟ اینکه سنت روی ۱۶ متوقف شده ناراحتت نمیکنه؟میشه برای حسنا هدیه ای بفرستید؟فکر کنم آدمای اونجا به این هدیه ها خیلی نیاز داشته باشن...</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 14:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای آشنا ی بی قراری های این مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-hxtqnzcv3cal</link>
                <description>فاصله ی من از مدرسه تا بهشتت همین چند قدم است و چگونه باید شکرگذار این سعادت باشم:) ؟تو بهتر از هرکس دیگری از درد های من خبر داریخودت که بهتر میدانی اولین انتخاب من برای درد و دل کردن حرم توستآنجا راحتمدیگر کسی کاری به کارم ندارد و هرچقدر بخواهم میتوانم زیر سقف های بلند حرمت بنشینم و چادر روی صورت بکشم و گریه کنمبرای هر دردی که آشفته ام کرده و هیچ راهکاری جز در پناه تو گریه کردن برایش پیدا نکردمیادت هست که سال های قبل چقدر دور بودم از تو و توفیق نداشتم برای زیارت ضریحتسرگرم بودم با پناه های واهی و دلخوش بودم به بودن آنهاو آغاز سال تحصیلی دهم شد یکی از سخت ترین دوران زندگی ام و تنها، بودن تو در نزدیکی مدرسه ام امیدی بود برای ادامه دادنحالا هفته ای نمیشود که از زیارتت محروم باشم و خوشحالم از اینکه تو در تنهایی ام در آغوشم کشیدی و تنها پناهم بودیامسال هم می‌خواهم یازدهم را در همان مدرسه آغاز کنم و من باز خودم را به آغوش تو می‌سپارم. لطفا من را در آغوشت نگه دارممنون که آمدی و همسایه مان شدی بانو ی مهربانم:)♡</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 00:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این حرارت عشق رو از قلبم کم نمیکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-t6jqgx7azisq</link>
                <description>یک روز میام و میگم این همه نشونه بی دلیل نبودبه آن عکس خیره میشومچشمانم گرمای اشک شان را به من هدیه می دهند و رضایتم را ازآن خود می کننددوباره کل وجودم سرشار از دلتنگی می شوددلتنگی برای تواز وقتی دیدنت شده دغدغه ی هر لحظه ام هزار بار از خودم پرسیده ام چراچرا وصل تو انقدر در نظرم شیرین استفرض هم که بیایم در کنارتچه حرفی دارم برای گفتن و چه کار نکرده ای دارم برای انجام دادن؟سوال هایم همه بی جواب ماندهاما می‌دانم بودن در کنار تو، پناه است و آرامشو من تنها زیر سایه ی نگاه تو بودن و وجودم سراسر مشغول تو شدن را می‌خواهمنمی‌گذارم آشفتگی افکارم دوست داشتنت را در دلم کمرنگ کندچون تو قلبم را لمس کرده ای و همین برای عاشقت شدن کافیستدوستت دارم امام حسین عزیز من</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 23:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم مثل همه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-mhnksyw82eyc</link>
                <description>نیازه حتما عکس به متن مرتبط باشه؟زندگی پیچیده ای دارم از همان زندگی هایی که مردم در خیالشان خودشان را جایت می‌گذارند و با خود فکر می‌کنند چقدر اینطوری زندگی کردن سخت استاما من دارم این زندگی را زندگی میکنم و شگفت انگیز تر از این چه چیز دیگر میتوانم بخواهم؟البته مطمئن هستم دیگران هم به اندازه من سختی دارند توی زندگی شاناما یک زندگی ساده معیار هایی در ذهن عوام دارد که نداشتن اون معیار ها زندگی ات را در نظر دیگران عجیب جلوه می‌دهدمثلا برای یک نوجوان در نظر مردم یک والدین نیاز است و خانه و غذا و درس و سلامتی در حد مطلوبمردم فکر میکنند هرکه این داشتن های حد اقلی را داشته باشد زندگی معمولی دارد و مشکلات دیگر خرده ریز هستندمنظورم این است که دیگران نمی‌توانند نقص های درونی یک زندگی را ببینند و برای همین معیار های زندگی مطلوب را معیار های ظاهری بنا کردندمثلا متوجه نیستن که داشتن روحیه حساس برای یک نوجوان چقدر میتواند زندگی را برایش سخت کندزندگی من به دلیل نقص در معیار های ظاهری عجیب به نظر می‌رسدوگرنه یک زندگی ست مانند هزاران زندگی دیگر که گاهی سخت و جان فرسا است و گاهی نرم و روان</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 23:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح تو هم درد میگیره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-g7phggyqlfd3</link>
                <description>چون گل بابونه دوست دارمروح تو چه شکلیه؟مثلا ممکنه روحت درد بگیره؟از کجا میفهمی روحت درد گرفته؟من احساس میکنم که میتونم درد روحم رو حس کنممثل درد جسممدرست همین جا وسط سینه امبعضیا میگن ممکنه حالات روحی روی جسم تاثیر بزارهولی فکر کنم برای من تاثیر نمیزارهخودش درد میگیرهنمیدونم منظورم رو میفهمی یا نهولی به نظرم روحم رو حس میکنمهمین جا وسط سینه ام کنار قلبموقتی روحم درد میگیره حسش میکنمانگار یه قلمبه سنگ میاد روشفکر میکنم دیگه نمیتونم نفس بکشماما با دم بعدی دوباره اکسیژن پخش میشه تو ریه هامفکر کنم فقط جسممه که داره نفس میکشهیعنی شاید این تنگی نفس برا روحمهوقتی قلبم درد میگره این قلبم نیست که درد میگیرهقلبم درست همون طور منظم داره میتپه و کارش رو ادامه میدهفکر کنم اون روحمهروحی که قلبم رو تصرف کردهاون درد میگیرهمن درد روحم رو حس میکنمروح تو هم درد میگیره؟</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 23:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه؟ از چه سخن میگویی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-bfnltd81waoj</link>
                <description>بچه که بودیم پدر و مادر هایمان قوی ترین و مهم ترین آدم های جهان بودند کسانی که مطمئن بودیم میتوانیم در هر موضوعی به آنها تکیه کنیمبه یاد دارم در دوران دبستان اگر می‌خواستیم موثق بودن گفته مان را ثابت کنیم به اول حرف هایمان &quot;مامانم گفته&quot; اضافه میکردیم و با حس غرور و بدون هیچ ترسی از اشتباه بودن اطلاعاتمان حرفمان را میزدیمو حتی اگر همه، حرفمان را نقض میکردند ما روی درست بودنش پافشاری میکردیم چون می‌دانستیم که &quot;مامان گفته...&quot;آرزو داشتیم بزرگ شویم تا مثل مامان و بابا هایمان شویم همه چیز را بدانیم و از پس هر کاری برآییمبزرگ شدیمنه آنقدر بزرگ اما حداقل از فاصله ی کمتری به بزرگ شدن می‌نگریمحالا دیگر بزرگ شدن را قوی شدن نمی‌دانیممامان و بابا هایمان دیگر آن قهرمان های بچگی نیستندما شکستشان را دیدیمآه کشیدنشان را با عمق وجود درک کردیماز نتوانسته و ندانسته هاشون شنیدیمو فهمیدیم که چقدر آنها هم نیاز به کمک دارندآن زمان که کودک بودیم به تکیه گاه های بلند قامتمان نگاه می‌کردیم و بزرگی شان، برای ما حس امنیت داشتاما بزرگ شدیم و قد کشیدیمآنها را در آغوش گرفتیم و از نزدیک حفره های درونشان را دیدیممی‌خواستیم حفره های خودمان را با آنها پر کنیم اما آنها همچون ما پر از حفره و کمبود بودندفهمیدیم تکیه گاه هایمان آنقدر که فکر میکردیم قوی نبودندو ترسیدیماز دنیای خالی از آغوشی سرشار از امنیت ترسیدیمزیرا این یک نیاز است برای آدمینیاز به داشتن یک تکیه گاه محکم و آغوشی امنو همین نیاز و جست و جو برای رفع نیاز است که ما را با خدا آشنا می‌کندیک ابرقدرت فراجهانیکسی که همه چیز را میداندبر هر کاری تواناستو مهربان است بسیار مهربانو ایمان به مجموع این صفات شگفت انگیز باعث میشود دوباره آن حس امنیت را پیدا کنیامنیتی نه تنها مثل همان کودکی عمیق بلکه بسیار دلگرم کننده ترو اینجاست که درمیابی:پناه، آغوش خداست</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 19:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک درخت دشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49275920/%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-xcwj0rjzocf9</link>
                <description>برای تک درخت دشت بودن سختی ها باید کشیدچون کسی رو نداری که اون رو الگوی خودت قرار بدی چون دوستانی نداری که در هنگام طوفان بر آنها تکیه کنیچون هیچ وقت سبزه های دشت تو رو درک نخواهند کرداما زیبایی های زیادی دارهتو چیز هایی رو میبینی که سبزه ها هرگز نخواهند دیدو پناه پرندگانی میشوی که از نشستن بر زمین ترس دارنو مهربانی هایی رو درک میکنی که مختص توستو میتوانی امیدی باشی برای درختچه های بعدیکسانی که زندگی متفاوت و سختی دارند هم شبیه تک درخت دشت هستند:)</description>
                <category>آرزو</category>
                <author>آرزو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 14:19:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>