<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_49341218</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:21:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4340181/avatar/WWSDp0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پریسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_49341218</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجره ای رو به فضولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49341218/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84%DB%8C-fviu5zxwtlyk</link>
                <description>به فاطمه. میم عزیز قول دادم که حتما این چالش رو شرکت کنم. امروز فرصتش پیش اومد. می نویسم که بدونیم یک وقت هایی کنجکاوی کردن دواست. باید برگردم به سمتِ اون پنجره ها و آدم ها رو نگاه کنیم. درست زمانی که لبه افتادن از زندگی هستیم. باید با این کنجکاوی، برگردیم به زندگیپشت درهای بسته کم نمانده ایم از هر سن و سالی که باشیم. نهیب می شوم در ماشین. صندلی به صندلی، پنجره به پنجره ام انتظار می شود. در این طیاره ی خاموش، سکون سخت است. ساکن می شوم به اجبار. لای چرخ دنده ام حرکت گیر کرده. تکان که می خورم تکانه می زنم به اشیا. مثل مورچه در ظرف شیشه ای از دیواره ها تنوره می زنم به سقف. شیشه پس می زند جسمم را. همه در حرکت اند و من در ماشین، تک و توک پهلو به پهلو می شوم. آدمک ها از کناره ی شیشه در عبورند. حرکت به رخ می کشد خودش را. تحمیل می شود به سکونِ ساکت من.  خانه ای در کوچه ساکن است. از تیزیِ چشم، سکونم به سکونش جرقه می زند. کنار خانه درختی در حرکت است. شاخه ها سرشار از تکانه، پرنده ها پر از گفتن و برگها عجین از همهمه. چسبیده اند به قرارِ خانه. نقش اولِ آن سکانس می شود خانه. حرکت می ایستد تا ایستایی، وقتم را پر کند. داستان می سازم برای آجر به آجرش. خشت به خشت که ساخته شده، بعدش چه شده؟ کدام آهنگری پنجره ای تکیه داده به مغازه، که برسد به دست صاحب این خانه. از کدام کوره آجری برایش ساخته اند. آدم هاش از چه گلی سرشت شده اند و اصلا، چرا اینهمه که نشسته ام در ماشین، خبری ازشان نیست. یک پسر و یک دختر، احتمالا خواهر و برادر باید باشند. دائما در جنگ و منگ از کنارهم بودن. مادریِ مست از عطرِ درخت کنار خانه، ماه را پوشیده در رکاب و رقصان در اتاق خواب. غافل از دعوای پسرک و دخترک. رو به پرتره ی عزب خیابان مربای آلبالو می پزد. پدر خانه حالا که نیست_ که اگر بود، پسرک جرعت چنگال کشیدن به بازوی دخترک را نداشت. شب از راه می رسد. با کت شلوار یکدست قهوه ای تقه می زند به در. تو گویی تنه ای کنده شده از درخت، کنار خانه ایستاده است. تنه ای روان در میان سیلِ سکون. از این درِ اداره میدود به  آن درش. کار آدمک ها لنگ است و اون لیوان چای در دست راست، قند سفید به لب چپ و سیگار مارلبرو در گوش، خرامان می رود. شب، تمام آدم های خانه بر یک سفره اند. ثبات شده اند در کنارهم. مربای زنِ خانه سر رفته است. فدای سرِ دخترک و پسرک. فردا روزیست برای پختن مربای جدید. حل شده ام در سکون خانه، سکونِ ماشین را از یاد برده ام. پیرزنی تکیه کرده به درخت، با یک جعبه شیرینی بلاتکلیف، دست گذاشته روی زنگ. جعبه اش ارزان است. خداکند یک ردیف بیشتر دانمارکی داشته باشد. خداکند وقتی رسید به مهمانِ پنجمی، دستش که رفت به سمت جعبه، از روی خجالت آخرین دانمارکی را پس نزده باشد. خداکند یک دانه بیشتر از ظرفِ شرم نفر پنجم خریده باشدش. زنگ در سکون است؛ درست مثل خانه. خانه از آن هاست که آدم غمِ خودش را از یاد می برد. از آن ها که بزرگی بگوید: دردِ همسایه کشیدن دارد! پیرزن دست از زنگ برداشته و با بادِ ملایمِ حرکتش از خانه دور می شود. خداکند یک ردیف بیش تر دانمارکی خریده باشد.</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:14:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقاطعِ خیابانِ بهشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49341218/%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ibpgmbiakkth</link>
                <description>ده روز مانده تا تیر تمام شود. یک مراسمی برای خاله گرفته اند که بیا و ببین. خاله ها و مامان آنقدر درگیر عزای خودشانند که بچه هاشان را پاک از یاد برده اند. بچه ها که ما باشیم، درگیر چیزِ دیگری هستند. چند روز است فهمیده ایم جز پذیراییِ چای و حلوا و بسته بندی میوه ختم، کارهای دیگری هم برای کردن هست. معصومه دو روزی می شود که خبر را برایمان آورده. از دانشگاه آمده و نیامده زنگ زده به خانه هامان و گفته امروز توی مراسم ختم، پشت پرده برزنتی بالکن جلسه داریم. من و شهلا گوشی را قطع نکرده دویده ایم سمت خانه مادربزرگ که کارها را سامان دهیم تا به موقع توی آن جلسه سه نفره حاضر شویم.معصومه نیم ساعت بعد ما از راه می رسد. هنوز مانتوی دانشگاه توی تنش است. صدای نعره زن ها که بالا می رود، می رویم به سمت پرده برزنتی. سیر تا پیاز ماجرا را می گوید. امروز توی تقاطع بهشتی که داشته می پیچیده به سمت خیابان ولیعصر، آن ماشین آخرین مدل جلوی پایش ترمز زده. معصومه اخم کرده، راه کج کرده، ناسزا سزایش کرده اما ماشین همانجا مانده. گفته تا شماره را نگیری نمی روم. معصومه شماره را نگرفته. صاحب ماشین گفته دوستِ سیاوش خیرابی ام، اگر باور نمی کنی شماره اونم بهت بدم. معصومه هر دو شماره را روی هوا قاپ زده.سال 88 است. دلنوازان تازه از تلوزیون پخش می شود. تلویزیون که می گویم، منظورم یک چیز مهم است که آدم های تویش از نظر آدم های بیرونش هنوز معتبرند. این یکی خیلی معتبر است. مخصوصا میان دخترها. من و شهلا و معصومه، هرسه عاشق آن بازیگر هستیم. هرسه در خیال های جداگانه مان قرار است در آینده زنش شویم. این را به هم نگفته ایم اما هرچه جز این گفته ایم، بی شک دروغ است. حالا ما مانده ایم و یک شماره تماس و صدای نعره های زنانه در پس زمینه تصویر. قرار است زنگ بزنیم و از خودش بودن مطمئن شویم. چرایی اش را هنوز هم نمی دانم. انگار که اگر مطمئن شویم او همان است، حادثه مهمی میفتد. معصومه تلفن را به شهلا پاس می دهد، شهلا تلفن را به من، من به معصومه و معصومه به من. خدا آن ماشین مدل بالا را لعنت کند. ندانسته چه آتشی انداخته توی جانِ دخترهای این خانه.بالاخره معصومه جسارتش می چربد به ترسِ دخترهای دیگر. زنگ دوم از پسِ زنگ دوم نخورده، گوشی را قطع می کند. دوباره زنگ می زنیم، دوباره قطع می کند، سومین بار جواب می دهد. با آن صدای تُک زبانی و لحن خاص کلامش می گوید بله. ما قند توی دلمان آب می شود. معصومه دوباره می ترسد و قطع می کند. دل توی دلمان نیست. سه عاشق صدای تک معشوقشان را شنیده اند. رویاها دوباره توی سرشان جان می گیرد. مرد آینده شان پشت تلفن بله گفته، همین کافی است تا یک ماه از خواب و خوراک بیفتند. پس زمینه خانه همچنان نعره ست. نعره آمیخته به صوت عبدالباسط و صدای هم زدن قند توی لیوان. گوشی تلفن این بار زنگ می خورد. همان شماره ایست که سه بار قطعش کردیم. همان سیاوش خیرابی!! با ترس جوابش را می دهیم. تشر می زند. شکایت می کند و لحنش تند است. می گوید به چه حقی مزاحم شده اید؟ معصومه می گوید اشتباه گرفته ام. می گوید از صبح هزار بار زنگ زده اید. معصومه هیچ نمی گوید. شوهر آینده مان می گوید اگر شماره را از آن ماشین بی ام وِ مدل نمی دانم چی چی گرفته اید، بگویید. وگرنه ازتان شکایت می کنم. معصومه می ترسد. می گوید بله از همان گرفته ام. می گوید ازش شکایت کرده ایم، قرار است دستگیرش کنند؛ شما هم بار آخرتون باشه تماس می گیرید. بعد با تشر گوشی را رویمان قطع می کند.سال های زیادی از آن روز می گذرد. حالا معصومه ازدواج کرده، صاحب خانه و بچه شده، خاک قبر خاله خشک شده، شهلا از ایران رفته و من مانده ام. من مانده ام و یاد آن روزها. گاهی که گذرم از تقاطع بهشتی به ولیعصر می رسد، چشم هایم منتظرتر از همیشه هستند. انگار چشم انتظاری، تمرین دیروز و امروز نیست. ناخواسته چشم انتظار آن ماشین بی‎ ام وِ مدل نمی دانم چی چی هستم. چشم انتظار آنکه از گرد راه بیاید و جلوی پایم ترمز کند. نه برای رسیدن به شماره تلفنی دیگر، نه برای زنگ زدن به دخترخاله های سر و سامان گرفته حتی، برای تکرار حال آن روزها شاید. آن روزها که دغدغه مان تنها شنیدن صدای معشوق، از پشت گوشی تلفن بود...</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 03:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صید دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_49341218/%D8%B5%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-zvtscvxywlt2</link>
                <description>این روایت کاملا واقعی است و از زبان معلم زبان سال سوم دبیرستانم نقل شده. درِ سرویس را که باز می‌کنم بوی آبلیموی چکانده در چای، می‌پیچد به بوی دودِ بنزین و می‌رسد به آن جایی از مغزم که این بو را به نامِ وحید می‌شناخت. چندباری بیش‌تر ندیده بودمش، آن هم از دور. راننده سرویسمان بود و جز یک سلام کوتاه و یک علیکِ کوتاه‎تر، چیزی بینمان رد و بدل نشده بود. اوایل می‌گفتم آن نگاه‌ها ارزانی چشم هر دختری می‌شوند. می‌گفتم قباحت داشته پسر جوانِ زن نگرفته را گذاشته‌اند سرویس مدرسه. می‌گفتم وایسا یک دماری از چشم هرزه‌اش دربیاورم که بنشیند و نگاه کند. بعدها از صرافتش افتادم که ولش کن، حالا هیچی نشده می‌گویند دخترک هول ورش داشته.دیگر خودم را زدم به بی‌خیالی. حتی چند باری درست پشت سرش نشستم که بچه‌ها شک نکنند. هر دفعه تا برسیم مدرسه، دمار از روزگارم درمی آمد. آدم چقدر با بغل‎دستی و دوست سرش را گرم کند؟ چقدر به در و دیوار و صندلی خیره شود؟ بالاخره یک لحظه‌ای می‌رسد که ناخواسته کلاف چشم‌هایتان گره می‌خورد توی یکدیگر. امان از آن لحظه. به من بود همانجا زیر نگاه سنگینش آب می‌شدم. حیف که به من نیست. نمی‎دانستم چطور خودم را که مثل یک گلوله سرخ آتشین بودم، از زیر نگاهش پنهان کنم. می‌گفتم کاش نامرئی بودم. آنقدر نگاهش می‎کردم که چشم‌هایم از حدقه بزنند بیرون. می‌گفتم کاش سراپا دهان بود. آن قدر حرف می‌زد که بغل بغل واژه کم بیاورد و باز حرفش تمام نشود. اما نبودیم. نه من آن دخترک خیره‎نگاهِ جسور بودم، نه او آن پسرکِ خوش سخنِ واژه پرست.روح رابطه‌مان مانده بود در نگاه و از چشم‌ها حرف می‌زدیم. اتوبوس شده بود وعده گاه و ما شده بودیم، وعده‎سوخته. دهان کار نمی‌کرد اما تا میشد از چشم‌ها حرف می‌زدیم. از آینه اتوبوس نگاهم می‌کرد، دوبار آرام پلک می‌زد که یعنی سلام. دوبار آرام پلک می‌زدم که یعنی علیک سلام. بعد دیگر مالِ خودم نبودم. تمامِ مسیر سلام بود و تمام جهان علیک سلام. دیگر نه این گوش‌ها چیزی می‌شنید، نه این چشم‌ها می‌خواست به چیزی غیر از چشم‌های او خیره شود. مرضیه یک بار بی‌هوا گفته بود از این پسره خوشم نمیاد. گفته بود بوی لیمو و میوه میده. گفته بود بعداز ظهر که ما را می‌رساند مدرسه، کنار دستِ آقاش میوه فروشی می‌کنه. من گفته بودم عار که نمی‌کند، میوه فروشی است دیگر. او گفته بود برای پسر جوان عار است و من گفته بودم آدم هرکاری برای رسیدن به عشقش کند، عار نیست.چند ماهی گذشت. آقاجان و خانم جان سفر حج رفتند. من و داداش علی خانه تنها ماندیم. او با دوستش در اتاق خودش، من با مرضیه در اتاق خودم. یک روزی نزدیک چاشت به همین منوال می‌گذراندیم و مرضیه از رفتارهای نابه‎روال مادرِ نامزدش می‌گفت که صدای داداش علی را شنیدم. رو به دوستش گفت راستی سیاوش، شنیدی این پسره وحید تو دریا غرق شده؟ _ وحید؟ نه کدوم وحید+ بابا همین پسره که راننده سرویسه دیگه. تو محله اکبریا نزدیک مسجد میشینن. با دوستاش شب رفته شمال، سرِ خط قرمز دریا شرط بستن. اینم رفته تو آب و تا خودِ صبح نتونستن پیداش کنن.دیگر هیچ نمی‌شنیدم. نه از یک ریز حرف زدن مرضیه، نه از تعریفِ بی‌رحم علی و نه ترحم تصنعی سیاوش. تمام آنچه برایم مهم بود، به یک باره رنگ باخت. وحید در دریا غرق شده بود. با آن دو چشمِ پر از ناگفته‌هایش. با آن دهانی که تا آمد باز کند، من سرم را به سمت دیگری چرخاندم و اجازه حرف ندادم. یک هفته تمام مدرسه نرفتم. گفتم ناسلامتی آقاجان و خانم جان حج رفته‌اند و من هنوز دست و آب به سرِ این خانه نکشیده‌ام. رخت و لباس‌ها را ریختم. فرش و موکت‌ها را شستم. خانه را تکاندم و باغچه را برقاندم. اشک می‌ریختم و فرچه به فرش می‌کشیدم. اشک می‌ریختم و با واکمن علی گوش می‌کردم: دریا اولین عشق مرا بردی/ دریا دم به دم مرا تو آزردی. از خودم فرار می‌کردم. نمی‌دانستم این احساسی که در من است، چیست؟ یک ناکامیِ عشقی؟ یک توهم؟ یا یک دوست داشتنِ ساده‎ی دبیرستانی؟آقاجان و خانم جان که از حج برگشتند، خانه زنده بود. باغچه زنده بود. همه زنده بودند. جز من و وحید. جز ما که عشق‎مان از سقف آن اتوبوس کهنه بالاتر نرفت. چند سال تمام بدون سرویس رفتم و آمدم. چند سال تمام فکرم پر بود از او. از آن چشم‌ها. از آن نگاه‌ها که تویش هزارهزار معنی ریخته بودند. چندی پیش که باران دیوانه پاییز باریدن گرفت، به اولین اتوبوسی که نزدیک ایستگاه رسید، دست تکان دادم. سرویس مدرسه بود. دلش به حالم سوخت و ماشین را برایم نگه داشت. درِ سرویس را که باز می‌کنم بوی آبلیموی چکانده در چای، می‌پیچد به بوی دودِ بنزین و می‌رسد به آن جایی از مغزم که این بو را به نامِ وحید می‌شناخت..</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 22:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>